زندگى‌نامه‌ مولانا جلال الدين بلخي

+ نام او محمد و لقبش در دوران حيات خود «جلال الدين » و گاهي «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوي» در قرن‌هاي بعد (ظاهراً از قرن نهم ) براي وي به کار رفته و او به نام‌هاي «مولوي » و «مولانا» و «ملاي روم » و «مولوي رومي » و «مولوي روم » و «مولاناي روم » و «مولاناي رومي » و«جلال الدين محمد رومي » و «مولانا جلال بن محمد» و «مولوي رومي بلخي » شهرت يافته و از برخي از اشعارش تخلص او را «خاموش » و «خموش » و «خامش » دانسته اند. وي در سال 604 ق. در بلخ متولد شد. شهرت‌اش به روم به سبب طول اقامت و وفات او در شهر قونيه است، ولي خود او همواره خويش را از مردم خراسان مي شمرده است، اگرچه وطن در چشم او «مصر و عراق و شام نيست ». نسب مولوي به گفته بعضي ، از جانب پدر به ابوبکر صديق مي پيوندد. پدر وي بهاءالدين ولد که لقب سلطان العلما داشت، مدرس و واعظي بود خوش بيان و عرفان‌گراي در بلخ ، و مورد احترام محمد خوارزمشاه بود، ولي چون از خوارزمشاه رنجشي يافت با جلال الدين که کودکي خردسال بود از بلخ بيرون آمد. چندي در حدود وخش و سمرقند مي بود. آن گاه عزيمت حج کرد. در همين سفر وقتي که به نيشابور رسيدند، عطار به ديدن بهاء ولد آمد و مثنوي اسرارنامه را بدو هديه کرد و چون جلال الدين را که کودکي خردسال بود، ديد، گفت : «زود باشد که اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند». در بازگشت از حج مدتي در شام و سپس در شهرهاي آسياي صغير بودند. جلال الدين در لارنده به اشارت پدر، گوهرخاتون دختر شرف الدين لالا را به زني گرفت و چهار سال بعد پدر و پسر به خواهش سلطان سلجوقي روم رخت به قونيه کشيدند و بهاءالدين در سال 628 در آن شهر درگذشت و پسر بر مسند تدريس و منبر وعظ پدر نشست و يک سال بعد، برهان الدين محقق ترمذي از شاگردان و مريدان بهاءالدين، جلال الدين را تحت ارشاد خود درآورد و چون به سال 638 درگذشت ، جلال الدين جاي او را گرفت . و مدت پنج سال يعني تا سال 642 که شمس تبريزي به قونيه آمد، بر مسند ارشاد و تدريس به تربيت طالبان علوم شريعت همت گماشت و به زهد و رياضت و احاطه به علوم ظاهر، و پيشوايي دين سخت شهره گشت . سفر هفت ساله مولانا به شام و حلب نيز در سال 630 به اشاره همين برهان الدين و براي تکميل کمالات و معلومات صورت گرفته است. زندگاني مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي صورت ديگري يافت . شمس الدين محمدبن علي بن ملک داد (متوفي به سال 645) معروف به شمس تبريزي از مردم تبريز و شوريده اي از شوريدگان عالم بود. وي به سال 642 به قونيه وارد شد و در 643 از قونيه بار سفر بست و به دمشق پناه برد وبدين سان پس از شانزده ماه همدمي ، مولانا را در آتش هجران بسوخت . مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست غزلها و نامه ها و پيامها، و بعد فرزند خود سلطان ولد را با جمعي از ياران در جستجوي شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشيماني مردم را از رفتار خود با او بيان داشت و شمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 با بهاء ولد به قونيه بازگشت، اما اين بار نيز با جهل و تعصب عوام روبه رو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه غايب گرديد و دانسته نبود که از قونيه به کجا رفت. مولانا پس از جستجو و تکاپوي بسيار و دو بار مسافرت به دمشق از گمشده خويش نشاني نيافت، ولي آتش عشق و اميد همچنان در خود فروزان داشت، از اين رو سر به شيدايي برآورد و بيشتر غزلهاي آتشين و سوزناک ديوان شمس ، دست آورد و گزارش همين روزها و لحظات شيدايي است :
عجب آن دلبر زيبا کجا شد؟
عجب آن سرو خوش بالا کجا شد؟
ميان ما چو شمعي نور مي داد
کجا شد اي عجب ! بي ما کجا شد؟
برو بر ره بپرس از رهگذاران
که آن همراه جان افزا کجا شد؟
چو ديوانه همي گردم به صحرا
که آن آهو در اين صحرا کجا شد؟
دو چشم من چو جيحون شد ز گريه
که آن گوهر در اين دريا کجا شد؟
به هر تقدير، شمس تبريزي که مولانا به نام نمونه اعلاي يک انسان کامل با ديدار و صحبت به او عشق مي ورزيد با غيبت ناگهاني و هميشگي خود مولوي را بيش از پيش به جهان عشق و هيجان سوق داد و از مسند وعظ و تدريس به محفل وجد و سماع رهنمون ساخت . بهتر است اين نکته را از زبان خود عاشق بشنويم :
زاهد بودم ترانه گويم کردي
سردفتر بزم وباده جويم کردي
سجاده نشين باوقاري بودم
بازيچه کودکان کويم کردي.
پس از غيبت شمس تبريزي، شورمايه‌ي جان مولانا، ديدار صلاح الدين زرکوب بوده است. وي که در قونيه زرگري عامي و ساده دل و پاک جان بود، مولانا را همچون گلابي مي ماند که عطر گل از او مي جست :
چونکه گل رفت و گلستان شد خراب
بوي گل را از که جوييم از گلاب .
صلاح الدين مدت ده سال (از 647 تا 657) مولانا را شيفته خود ساخت و بيش از هفتاد غزل از غزلهاي شورانگيز مولانا به نام وي زيور گرفت . صلاح الدين از دست رفت ، ولي روح ناآرام مولانا همچنان در جستجوي مضراب تازه با آهنگ شورانگيزتر و سوزنده تري بود و آن ، با جاذبه حسام الدين چلبي به حاصل آمد. حسام الدين از خانداني اهل فتوت بود و پس از مرگ صلاح الدين سرودمايه جان مولانا و انگيزه پيدايش اثر عظيم و جاودانه او، مثنوي گرديد. مولانا پانزده سال با حسام الدين، همدم و همصحبت بود و مثنوي معنوي ، يکي ازبزرگترين آثار ذوق و انديشه بشري را حاصل لحظه هايي از همين همصحبتي توان شمرد:
اي ضياءالحق حسام الدين تويي
که گذشت از مه به نورت مثنوي
مثنوي را چون تو مبدا بوده اي
گر فزون گردد تواش افزوده اي .
روز يکشنبه پنجم جمادي الاخر سال 672 ق. مولانا بدرود زندگي گفت . خُرد و کلان مردم قونيه حتي مسيحيان و يهوديان نيز در سوک وي زاري و شيون نمودند. جسم پاک‌اش در مقبره خانوادگي در کنار پدر در خاک آرميد. بر سر تربت او بارگاهي ساختند که به «قبه خضراء» شهرت دارد و تا امروز هميشه جمعي مثنوي خوان و قرآن خوان کنار آرامگاه اومجاورند.
مولانا در ميان بزرگان انديشه و شعر ايران شان خاص دارد و هرکس يا گروهي از زاويه ديد مخصوصي تحسين‌اش مي کنند. وي در نظر ايرانيان و بيشتر صاحب نظران جهان، به نام عارفي بزرگ، شاعري نامدار، فيلسوفي تيزبين ، و انساني کامل شناخته شده است، که هريک از وجوه شخصيت‌اش شايسته هزاران تمجيد و اعجاب است. پايگاه او در جهان شعر و شاعري چنان والاست که گروهي او را بزرگترين شاعر جهان ، و دسته اي بزرگترين شاعر ايران، و جمعي، يکي از چهار يا پنج تن شاعران بزرگ ايران مي شمارند. و مريدان و دوستداران‌اش، بيش‌تر به پاس جلوه‌هاي انساني، عرفاني، شاعري، فيلسوفي شخصيت او به زيارت آرامگاه‌اش مي شتابند. و شگفت اينکه بارگاه او در شهر قونيه و ديگر بلاد عثماني به نام يک عابد و عالم رباني، و پيشواي روحاني مورد نذر و نياز است و مردم آن سامان از اين ديدگاه از خاک پاک‌اش همت و مدد مي جويند و خود چه به جا فرموده است :
هرکسي از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من .
آثار مولانا: در ميان بزرگان ادب فارسي مولوي پرکارترين شاعر است و آثار او عبارتند از: مثنوي معنوي ، غزليات شمس تبريزي ، رباعيات ، فيه مافيه ، مکاتيب ، مجالس سبعه .
مثنوي معنوي : معروفترين مثنوي زبان فارسي است که مطلق عنوان مثنوي را ويژه خود ساخته است . مثنوي شريف داراي شش دفتر است و دفتر نخستين آن ، ميانه سال 657 تا 660 آغاز شده و دفتر ششم آن در اواخر دوران زندگي مولانا پايان گرفته است . مثنوي با اين بيت آغازمي گردد:
بشنو از ني چون حکايت مي کند
وز جدايي‌ها شکايت مي کند.
وقتي ني حکايت خود را به زبان مثنوي مي گويد مولوي از آن سرگذشت روح پرماجرا و دردمندي را که از نيستان جان‌ها جداافتاده و سخت در تکاپوي وصل اصل خويش است مي شنود.
غزليات شمس تبريزي : که به ديوان شمس و ديوان کبير نيز شهرت دارد، مجموعه غزليات مولاناست .
دامنه تخيل مولانا: آفاق بينش او چندان گسترده است که ازل و ابد را به هم مي پيوندد و تصويري به وسعت هستي مي آفريند. تصاوير شعر مولانا از ترکيب و پيوستگي ژرفترين و وسيعترين معاني پديد آمده است و عناصر سازنده تصاوير ممتاز شعري او مفاهيمي هستند از قبيل مرگ و زندگي و رستاخيز و ازل و ابد و عشق و دريا و کوه .
زبان شعري غزليات شمس : ديوان شمس به لحاظ تنوع و گستردگي واژه ها در ميان مجموعه هاي شعر فارسي به خصوص در ميان آثارغزل‌سرايان مستثني است . او خود را برخلاف ديگران در تنگناي واژگان رسمي محدود نمي کند و مي کوشد تا آنان را در همان شکل جاري و ساري آن ، براي بيان معاني و تعابير بي‌کران و گونه‌گون خود به خدمت گيرد. و از استخدام کلمات و تعبيرات خاص لهجه مشرق ايران به خصوص خراسان و زبان توده مردم و اصوات حيوانات و اتباع عاميانه و ترکيبات خاص خود و حتي عبارات ترکي ابايي ندارد.
شکستن قواعد و تصرف در شکلهاي صرفي و نحوي نيز از ديگر ويژگيهاي زبان شعري اوست ، همچون آوردن «نزديک » به جاي «نزديکتر» و «پيروز» به جاي «پيروزي » و ساختن صفت تفضيلي از اسم و ضمير:
در دو چشم من نشين ، اي آن که از من من تري
تا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسن تري .
شکل شعر مولوي : هماهنگي و انسجام در ميان همه اجزا و ابيات غزلها که از آن به وحدت حال توان نام برد در اين ديوان بيش از ديوان غزلهاي عطار و سعدي و ديگران جلوه گر است . ملتزم نبودن مولانا به موازين زيباشناختي و رعايتهاي لفظي و فني ، اين وحدت حال را بيشتر شکل داده است . قالب شکني يکي ديگر از ويژگيهاي شکل شعر مولاناست . وي در بسياري از غزلها ناگهان رديف را به قافيه يا قافيه را به رديف تبديل مي کند و در رعايت ارکان عروضي بي‌قيدي شگفتي نشان مي دهد و مثلاً غزلي را که در بحر هزج آغاز کرده در وسط کار ناگه به رمل تبديل مي کند و بعد دوباره به همان بحر هزج برمي گردد، چنانکه در غزل به مطلع «زهي عشق زهي عشق! که ما راست خدايا!» به اين شيوه دست زده است . کوتاهي و بلندي بيش از حد معمول غزلها نيز يکي ديگر از خصوصيات شکل شعر اوست که گاهي از مرز نود بيت مي گذرد و زماني از سه يا چهار بيت تجاوز نمي کند. با اين حال تعداد وزن هاي شعري در اشعار مولوي بيش از ديگر شاعران است، بدين توضيح که به چهل وهفت وزن از اوزان عروضي شعر سروده است و حال آنکه اوزاني که در استخدام شاعران ديگر درآمده است از بيست وهفت برتر نمي رود.
رباعيات : که در ميان آنها انديشه ها و حال‌ها و لحظه‌هايي درخور مقام مولانا مي توان سراغ گرفت .
فيه مافيه : اين کتاب ، تقريرات مولانا به نثر است و آن را سلطان ولد به مدد يکي از مريدان پدر تحرير کرده است .
مکاتيب : که شامل نامه هاي مولاناست .
مجالس سبعه : سخناني است که مولانا بر منبر گفته است . (لغت‌نامه‌ي دهخدا، مدخل مولوي)

+ انتقاد آيت‌الله نوري همداني از برگزاري كنگره مولوي
آيت‌الله حسين نوري همداني گفت: كتاب شعر مولوي از نظر ادب و تمثيل قابل استفاده است، ولي در اين كتاب انحرافات بسياري وجود دارد. كه با اصول و عقايد ما همخواني ندارد و سبب منحرف شدن جامعه مي‌شود. به گزارش مركز خبر حوزه (+)، وي در ديدار مسؤولان هماهنگ كننده‌ي سازمان تبليغات سراسر كشور با انتقاد از برگزاري مراسم بزرگ‌داشت مولوي افزود: مولوي بينش درستي نسبت به اهل بيت (ع) نداشت و برخي از آثار او از انديشه‌هاي انحرافي سرچشمه گرفته است و مراسمي كه براي وي برپا شد، براي پيامبر و ائمه‌ي اطهار (ع) برپا نمي‌شود (روزنامه‌ي همشهري، 9/8/1386، ص 2).
وي در پايان درس خارج فقه نيز گفت: ملای رومی، شاعر بسیار قوی است و در تمثیل خیلی مهارت دارد، اما نمی توان مثنوی را به کسی داد تا از راهنمایی های آن استفاده کند ... بعضی چند صفحه از مثنوی را خوانده اند و تصور کرده اند که کتاب خوبی است، اما اگر با دقت آنرا مطالعه کنند با لغزش های فراوانی مواجه خواهند شد. (+)

/ 13 نظر / 152 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کورش محسنی

راستی جناب احمدی، درباره ی خرید کتابها -جدای از خرید اینترنتی- آیا از اینکه در شیراز هم این کتابها پخش شده باشد(در یک کتابفروشی ویژه) آگاهی دارید تا بتوان دیگران را نه به اینترنت، که به آنجا ارجا داد؟

تورک مسلمان

استاد گرانقدر جناب آقای پورپیرار ، امروز پس از خواندن یادداشت جدید احساسی غریب و نشاطی زایدالوصف تمام وجودم را فرا گرفت و از اینکه به یقین رسیدم که هیچ یک از اقوام فعلی وارث این سرزمین و کشور نیست هم خوشحالم و هم ناراحت. پس میتوان گفت ایران را با پول کنیسه و نیروی کار مهاجران تورک و عرب و فارس و کرد و ... ساخته اند و آیا میتوان چنین فکر کرد که چون جمعیت تورکها بیشتر از بقیه بوده است و تورکی زبان غالب بوده و امکان داشته که بعدها بعلت پیوستگی زبانی بین تورکهای مهاجر ایران و همسایگان غربی و شرقی ، پته این نوسازی ها بیرون بیافتد لذا زبان نوساز فارسی را بر پایه زبان مهاجران فارس هندی بنا نهادند و این زبان تحت تاثیر دو زبان قدرتمند عربی و تورکی به طور کلی از نوع هندی اش متفاوت شده است و تمام آثار فرهنگی به این زبان خلق شده در حالی که نام گذاری اکثریت نقاط ایران به تورکی است و تمام ساخت و سازهای قدیمی به آنها تعلق دارد.

تورک مسلمان

چیزی که برای من جای سئوال بزرگ است این است که این صفویان از شمال ایران شروع کرده و با بنا نهادن و یا تقویت شهرهای اردبیل ، تبریز ، قزوین و ... کم کم به نقاط پائین دست ایران رسیده اند و آخرین آثار خود را در اصفهان و کاشان بنا نهاده اند

داريوش احمدي

جناب آقاي محسني: دوستان شما در مورد شمس تبريزي با من تماس گرفته بودند، كه پاسخ‌شان را دادم. در باره توزيع كتاب ها در شيراز اطلاعي ندارم اما براي تهيه كتاب ها نيازي به وساطت اينترنت نيست و تنها كافي است با شماره تلفن ناشر (66461007-021) تماس بگيريد تا بلافاصله كتاب هاي سفارش داده شده بدون اخذ هزينه پست براي تان ارسال گردد.

فرناباز کارن

دوست گرامی و ارجمند جناب احمدی! از نوشته های شما درباره مولانا و شمس تبریزی بسیار بهرهمند شدم. هر دو این دو شاعر ایرانی و به پارسی سرودند و اگر ترکیه اصراری بر صاحب شدن این دو شاعر دارد باید گفت که اگر کتابهای آنها ترکی است که مال شما بحثی نیست. اما هنگامیکه آنها پارسی سرودند و به پارسی سخن گفتند و مولانا زاده بلخ شهر ایرانی تباران بود و نیز شمس تبریزی اهل تبریز این شهر آذرآبادگان ایرانی و زندگی هردو معلوم است، دیگر ترکیه چه می خواهد آیا به صرف اینکه آرامگاه مولوی در ترکیه کنونی است می توان ادعایی مسخره برای تصاحب این شاعر نمود. مگر اینکه آرامگاه اسکندر مقدونی در مصر است آیا باید بگوییم اسکندر مصری بوده! نیز یک سخن دیگر! هنگامیکه ترکان عثمانی در آسیای کوچک فرمانروایی می کردند زبان ادبی آنها پارسی بود و خود سلطان محمد فاتح گفته اند که هنگام ورود به کاخ امپراتوران بیزانس در قسطنطنیه از زبانش شعری به پارسی از زبانش جاری شد. آیا هنگام آن نرسیده است که به مزرهای فرهنگی ایران که بسیار گسترده تر از مرزهای سیاسی آن است بیشتر بیندیشیم و هر از چندگاهی سخن از مرزهای فرهنگی این سرزمین و نه مرزهای سیاسی بگوییم.

فرناباز کارن

دوست گرامی جناب احمدی! با درودی دوباره از آنجا که دیده شد که برخی از نوشته های من در وبلاگ در جستجوی سده های فراموش شده بدون اجازه و ذکر نام منبع و نویسنده بدست برخی افراد کپی برداری شده و در وبلاگهای دیگر بنام آنها منتشر شده است، تصمیم گرفتم که روشی دیگر را برای پاسداشت ارزش نوشته ها و حفظ سورس اصلی نوشته هایم بکار برده نیز دیگر کسی نتواند با کپی پیست نمودن به راحتی نوشته هایم را کپی نموده بنام خود منتشر نماید. بنابراین چند نوشتار را در وبلاگم به فرمت پی دی اف تبدیل نموده که به تدریج همه نوشته های مهم در این فرمت نمایش داده می شوند. این فایلهای پی دی اف را می توان در همان وبلاگم و از طریق لینکی که نشان داده ام باز کرد و مطالعه نمود. نیز روش دسترسی به این متن های پی دی اف را نیز در همان یادداشت مریوطه نوشتم. از شما خواهش می کنم در صورت امکان این را امتحان نمایید که آیا می توانید به این فایلهای پی دی اف را باز کرده و مطالعه فرمایید یا خیر؟ ضمناً‌ هدف من این است که علاقه مندان به راحتی دسترسی داشته باشند اما به راحتی نتوانند آنرا نوشته هایم را کپی پیست کرده آنرا بدون اجازه من به نام خود منتشر کنند. با

آرزو رضايی

درود بر شما آتش است اين بانگ نای و نيست باد هر که اين آتش ندارد نيست باد هر چند تمامی جستار را نخواندم.و نميشود انرا کپی کرد ولی تا همينجا هم لذت بردم. اميدوارم وقتی باشد تا کامل بخوانمش. بدرود

الف آبراموویچ ب.

آقایان و خانمها 1.چرا نمی فهمید که پورپیرار یک پیر خرفت است، و اراجیف و تررهاتش بهره ای از علم ندارد. پورپیرار یک غلطی کرد که سریع هم توسط دانشمندان تو دهنی خورد و چاک دهنش تخته شد، اما هنوز از او میشنویم، از برخی افراد نا آگاه یا کم آگاه. 1. فارسی هندی و از هند نیست، این حماقت را کنار بگذارید، فارسی به گواه بلا استثناء دانشمندان زبان شناش یک زبا هند-و-اروپایی است، نه هندی. خانواده ی زبانی که از منتها الیه شمال غربی اروپا (ایسلند و انگلستان) تا هند و پاکستان گسترده است به کوری چشم آنان که توان دیدن ندارند.

علی

سلام دوستان متن را کامل نخوانده ام فقط یک نکته را عرض میکنم اینکه فراموش نکنید که خراسان همان افغانستان امروزی است و بلخ هم یکی از استان های معروف و پربار از ادبیات (دری)فارسی است بنا مولانا جلاالدین محمد بلخی متولد استان بلخ افغانستان امروزی و بزرگ شده در شهر قونیه است