فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٦/٢٥

سرزمین ایران در دوران پادشاهی هخامنشیان به ایالت‌ها یا استان‌هایی تقسیم می‌شد که در رأس آن‌ها یک «شهربان» [به پارسی باستان: خشسَ پاون (Khshasa-Pavan)؛ به یونانی: ساتراپ (Satrap)؛ به پهلوی: شهرب (Shahrab)؛ به فارسی: شهربان؛ به معنای: حافظ (قلم‌رو) پادشاهی] به عنوان نماینده‌ی پادشاه و فرمان‌دار آن ناحیه، قرار داشت. بر این اساس، در متون یونانی، ایالت‌های هخامنشی «ساتراپی» خوانده شده است.
با تقسیم شدن قلم‌رو شاهنشاهی هخامنشی به صورت ایالت‌هایی جداگانه، تک‌تک نواحی مختلف آن در ساختار سیاسی واحدی گرد می‌آمدند و الگوی شهربانی، نوحی وحدت و یک‌پارچگی سیاسی و اداری ایجاد می‌نمود. با این حال، هر منطقه از لحاظ نوع حکومت و درجه و ماهیت وابستگی‌اش به دولت مرکزی، تفاوت‌های عمده‌ای با دیگر مناطق داشت. برای نمونه، طوایف گله‌دار رشته کوه‌های زاگرس هرگز به هیچ یک از ایالت‌های هخامنشی نپیوستند و کاملاً با نظام حکومت مرکزی یک‌‌پارچه نشدند. از این رو، پارس‌ها برای مهارنمودن کوه‌نشینان پراکنده، به نوعی سازش موقت تن داده بودند و پادشاه نیز پیوسته برای رهبران این طوایف هدایایی می‌فرستاد تا آنان در مقابل، ملزم به یاری او در مواقع ضروری شوند؛ بدین سان، پادشاه می‌توانست از منابع نیروی انسانی آنان در مواقع لزوم استفاده کند. این طوایف در تأمین امنیت مناطق دشوار-گذر کوهستانی به شاه بزرگ یاری می‌رساندند و کم‌تر به روستانشینان کوه‌پایه‌ها شبیخون می‌زدند تا بدین ترتیب، حسن نیت خود را به او نشان دهند.
هر ایالت هخامنشی، غالباً سرزمین بسیار پهناوری بود و اگر بر اساس نام افراد قضاوت کنیم، همه‌ی شهربان‌ها یا استان‌دارها، از نجیب‌زادگان پارسی (یا حداقل، آریایی) بودند که امور ایالتی را از مرکز آن ایالت اداره می‌کردند. مرکز ایالت‌ها، غالباً همان پای‌تخت‌های قدیمی دولت‌هایی بود که به دست پارس‌ها فتح شده بود. برای نمونه، در مصر مرکز ایالت، شهر «ممفیس» بود، در لیدیه شهر «سارد»، در ماد «اکباتان» و در بابل شهر «بابل». پای‌تخت یا مرکز هر ایالتی، به منزله‌ی نمونه‌ی کوچک‌تر مراکز سلطنتی بود. مالیات‌ها یا خراج‌های ایالت در آن جا گرد می‌آمد و انبار می‌شد و بخشی از آن‌ها نیز به دولت مرکزی ارسال می‌گردید. بدین ترتیب، هر ایالتی هزینه‌ها و نیازهای خود را از طریق منابع داخلی خویش تأمین می‌کرد. برخی خراج‌ها جنسی (کالایی) بود و می‌شد از آن‌ها مستقیماً برای تغذیه و حفظ پادگان‌های محلی استفاده کرد. خراج‌ها و مالیات‌هایی نیز به صورت فلزات گران‌بها و معمولاً نقره دریافت و برای هزینه‌های استثنایی ذخیره می‌شد.
محل سکونت شهربان در مرکز ایالت، یک کاخ بود که غالباً، به شاهان پیشین آن سرزمین تعلق داشت. از این کاخ‌ها برای پذیرایی از شاهنشاه پارسی به هنگام مسافرت وی به ایالت‌های امپراتوری نیز استفاده می‌شد. در کاخ‌های ایالتی، بایگانی‌هایی وجود داشت که فرمان‌های سلطنتی در آن‌ها نگه‌داری می‌شد. جریان اداری و دیوان‌سالاری منطقه‌ای، از همین بایگانی‌ها اعمال می‌گردید. درخواست‌ها یا دادخواست‌های خطاب به شهربان را به آن جا می‌فرستادند و نسخه‌هایی از تصمیمات وی را - که گزارش عمل‌کرد مقامات محلی بر آن‌ها پشت‌نویسی شده بود - برای مراجعه در آینده، بایگانی می‌شد. الواح دیوانی نوشته شده به زبان ایلامی که در افغانستان، ارمنستان و ترکیه یافته شده، نمودار آن است که اقدامات دیوان‌سالارانه‌ی مورد تأیید و انجام شده در تخت جمشید، در ایالت‌های مختلف امپراتوری نیز عیناً انجام می‌گرفته است [آملی کورت: «هخامنشیان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1378، ص 15-108]. در واقع می‌توان گفت که دیوان‌سالاری شگرف و عظیم هخامنشی - که در آن، تمام عملیات و فعالیت‌های اجرایی و اداری و مالی اعضای دولت (از پادشاه تا کارگران) به دقت ثبت و ضبط شده و مورد رسیدگی و ارزیابی دقیق کارشناسان و مأموران دیوانی قرار می‌گرفت تا تمام امور دولت، منضبط، قاعده‌مند، سالم و قانوی گردد - به عنوان الگویی رسمی و کارا و ثابت، در سراسر قلم‌رو شاهنشاهی هخامنشی گسترده و نهادینه شده بود.
در ادامه، فهرست کامل ایالت‌های هخامنشی بر اساس سنگ‌نوشته‌های داریوش (DPe, DSm, DNa) و خشایارشا (XPh) و با مقایسه با گزارش‌های هردوت، گزنفون و آرین ارائه می‌شود:
+ آشور (شمال عراق و سوریه) = پارسی باستان: اثورا (Athura)؛ یونانی: آسیریا (Assyria).
+ اتیوپی = پارسی باستان: کوشیا (Kushya)؛ یونانی: آیثیوپیا (Aithiopia).
+ اردن = پارسی باستان: اربایَ (Arabaya)؛ یونانی: اربیا (Arabia).
+ ارمنستان = پارسی باستان: ارمینَ (Armina)؛ یونانی: ارمنیا (Armenia).
+ بابل (جنوب عراق) = پارسی باستان: بابیرو (Babiru)؛ یونانی: بابیلونیا (Babylonia).
+ بلخ = پارسی باستان: باختری (Bakhtri)؛ یونانی: باکتریا (Baktria).
+ پارت = پارسی باستان: پرثوَ (Parthava)؛ یونانی: پارثیا (Parthia).
+ پارس = پارسی باستان: پارسَ (Parsa)؛ یونانی: پرسیس (Persis).
+ خوارزم (ازبکستان) = پارسی باستان: اوورزمی (Uvarazmi)؛ یونانی: خوراسمیا (Chorasmia).
+ زرنگ (سیستان) = پارسی باستان: زرنکَ (Zranka)؛ یونانی: درنگیانا (Drangiana).
+ سغد = پارسی باستان: سوگدَ (Sugda)؛ یونانی: سوگدیانا (Sogdiana).
+ قندهار (رخج) = پارسی باستان: هرهووتی (Harahuvati)؛ یونانی: آرخوسیا (Arachosia).
+ کاپادوکیه (مرکز ترکیه) = پارسی باستان: کتپتوکَ (Katpatuka)؛ یونانی: کپدوکیا (Kappadokia).
+ کاریه (جنوب غربی ترکیه) = پارسی باستان: کرکا (Karka)؛ یونانی: کریا (Karia).
+ گندار (منطقه‌ی هندوکش) = پارسی باستان: گندارَ (Gandara)؛ یونانی: گنداریا (Gandaria).
+ لیبی = پارسی باستان: پوتایا (Putaya)؛ یونانی: لیبیا (Libya).
+ لیدیه (غرب ترکیه) = پارسی باستان: سپردَ (Sparda)؛ یونانی: لیدیا (Lydia).
+ ماد = پارسی باستان: مادَ (Mada)؛ یونانی: مدیا (Media).
+ مصر = پارسی باستان: مودرایَ (Mudraya)؛ یونانی: ایگیپتوس (Aigyptos).
+ مقدونیه = پارسی باستان: سکودرَ (Skudra)؛ یونانی: ثراکیا (Thrakia).
+ مکران (غرب سیستان) = پارسی باستان: مکَ (Maka)؛ یونانی: میکیا (Mykia).
+ هرات = پارسی باستان: هریوَ (Haraiva)؛ یونانی: آره‌یا (Areia).
+ هند (پنجاب) = پارسی باستان: هیندو (Hindu)؛ یونانی: ایندیا (India).
+ یونیه = پارسی باستان: یَ اونا (Yauna)؛ یونانی: (Ionia).


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دوست بزرگوار و فرهیخته آقای کیوان درباره‌ی چند و چون بازسازی تصویری تخت جمشید پرسیده بودند. چنان که می‌دانید، همه‌ی سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید رنگ‌آمیزی شده و جواهرنشان بوده است که متأسفانه از این همه زیبایی و هنرورزی امروزه اثری بر جای نیست. از سقف‌ها و و ستون‌های چوبین و دیواری‌های خشتی این مجتمع نیز چیزی باقی نمانده است. بنابراین، آن چه فراروی باستان‌شناس کنونی قرار دارد، مجموعه سنگ‌نگاره‌هایی پراکنده و خاکستری و ستون‌هایی نیمه‌شکسته است. بازسازی حداقل تصویری چنین مجموعه‌ی آسیب‌دیده و پراکنده‌ای، البته کاری‌ست دشوار اما شکل کلی معماری تخت جمشید بر اساس ایوان‌ها و ستون‌ها و درگاه‌های سنگی موجود و پی‌های بازمانده‌ی دیوارها، قابل بازسازی است و این کاری است که «فردریش کرفتر» به خوبی از عهده‌ی آن برآمده است. اما برای بازسازی جزییات و ریزه‌کاری‌ها و رنگ‌آمیزی‌ها، به داده‌هایی بیش‌تری نیاز است. خوش‌بختانه، کشف آجرنگاره‌هایی رنگین و سالم در کاخ شوش، باستان‌شناسان را در شناسایی جزییات رنگیِ نگاره‌ها بسیار یاری کرده است. استفاده از الگوی معماری و تزییناتی کاخ‌های آشوری و بابلی در بازسازی تخت جمشید، البته کاری لازم است اما کافی نیست چرا که هنر معماری هخامنشی، ماهیتی ترکیبی دارد که در آن، هنر ایونی، اورارتویی، میان‌رودانی، مصری و ایلامی در چارچوب اندیشه‌ی خلاقه‌ی پارسی در هم‌آمیخته است. از این رو، بایسته است که در بازسازی معماری تخت جمشید، همه‌ی مؤلفه‌های آن یکایک در نظر گرفته شود. باید توجه کرد که بسیاری از قطعات و اجزای ساختمانی به دست آمده از مجتمع تخت جمشید در موزه‌های جهان پراکنده است و شماری نیز در زیر لایه‌های این عمارت، چشم‌انتظار کشف شدن. بر این اساس، به دست آوردن تصویری دقیق و درست از نمای تخت جمشید، نیازمند کنار هم نهادن پازل‌وار تمام قطعات موجود و تلاش برای پرکردن جاهای خالی با کاوش‌های جدید و با در نظر گرفتن الگوهای هنری آن است. خوش‌بختانه غالب نماهای تخت جمشید قرینه‌وار هستند و لذا به شکل قیاسی نیز می‌توان برخی اجزای مفقود شده را بازسازی کرد. هم‌اینک، مرکز پژوهش‌های هخامنشی موزه‌ی ملی ایران به سرپرستی آقای شاهرخ رزمجو اقدام به راه‌اندازی برنامه ای برای بازسازی تصویری تخت جمشید کرده‌ است؛ هر چند که می‌دانیم امکانات فنی مطلوب، در ایران موجود نیست. کیوان عزیز ترجمه‌ی متن کتیبه‌ی معراج «کرتیر» و بیان اشتراکات آن را با ارداویراف‌نامه خواسته بودند. متأسفانه متن یا ترجمه‌ی کتیبه‌ی مذکور در دسترس من نیست. اما برای آگاهی خوانندگان باید بگویم که سنگ‌نوشته‌ای پهلوی از کرتیر - روحانی توانا و بانفوذ عصر ساسانی - در «سرمشهد» واقع در هشتاد کیلومتری جنوب کازرون به دست آمده است که سطرهای 26 تا 58 آن در شرح معراج این روحانی و دیدار وی از بهشت و دوزخ و ایزدان داور است که از این حیث، شباهت فوق‌العاده‌ای با متن پهلوی «ارداویراف‌نامه» دارد که شرح سفر مینوی موبدی به نام «ارداویراف» یا «ارداویراز» به بهشت و دوزخ است.
* دوست خوب و میهن‌پرستم، اچبر آقا از پیوند قومی «کروات»ها و ایرانیان پرسیده بودند. باید بگویم که به ویژه پژوهش‌گران کرواسی بر اساس اسناد و دلایلی که عرضه داشته‌اند، کروات‌ها را از ایرانیان شرقی و برخاسته از ناحیه‌ی «هرات» می‌دانند. در این نظریه، واژه‌ی Hurrvuhe و Hurravat که شکل کهن عنوان Croat است، همان Haraiva پارسی باستان (مطابق با «هرات» کنونی که یکی از ایالت‌های هخامنشی بوده است) دانسته شده و گفته می‌شود که کروات‌ها از مسیر افغانستان، ارمنستان و گرجستان، کرانه‌های دریای آزوف و سیاه به منطقه‌ی کنونی کرواسی مهاجرت کرده‌اند. هم‌چنین وجود همانندی‌های زبانی و آیینی میان کروات‌ها و ایرانیان باستان، مؤید ایرانی‌تبار بودن کروات‌ها می‌باشد. برای کسب آگاهی‌های بیش‌تر می‌توانید به این مقاله‌ی انگلیسی مراجعه نمایید: «Identity of Croatians in Ancient Iran».
* دوست گرامی‌ام آقای بابایادگار مقاله‌ای را به نام «یک‌هزار واژه اصیل ترکی در پارسی» معرفی نموده‌اند که مطالعه‌ی هر سطر آن، خواننده را ناگزیر به طلب شفای عاجل برای نویسنده‌ی آن می‌کند! نگارنده‌ی این مقاله‌ی مضحک در حالی سخن از وجود یک‌هزار واژه ترکی در فارسی می‌گوید که - به قول بابایادگار عزیز - نود درصد واژگانی که ردیف کرده، در زبان فارسی وجود یا کاربردی ندارند؛ مانند: آتاتورک، آتابای، آتاش، ارومچک، آغرق، آلامانچی، ایناغ، تانری، یغمور و… !!! معناشناسی‌های این نویسنده‌ی بزرگ، ‌از ریشه‌شناسی‌های‌اش نیز مضحک‌تر است. او واژه‌ی «الاغ» را چنین معنی می‌کند: اولا (عوعو کردن گرگ) + اق (حامل)!!! و نام «قزوین» را - که ترکی می‌داند - این چنین: «تفرج‌گاه قاز دختر افراسیاب»!!! اما جالب‌تر از همه، آن است که نویسنده مذکور، به شکلی مذبوحانه، بل که جنون‌آسا می‌کوشد که چند صد واژه‌ی ناب پارسی را ترکی وانمود کند؛ مانند: آیین، آتش، آرش، آریا (!!!)، استاد، آشامیدن، جوشیدن، بابک، افشین، اردیبهشت، آناهیتا، ایران، برابر (!!!)، دریا، بیستون، خوب، دریا، بنده، تیز، دشمن، شاه، پرداخت و… !!! وی «آذربایجان» را نیز نامی ترکی می‌داند و آن را به مضحک‌ترین شکل ممکن، «مکان خان جوانمرد قوم آذ» معنا می‌کند!!! این نویسنده‌ی دانشمند برای آن که به هر ترتیبی، کلمه‌ها و نام‌های پارسی را ترکی کند، واژه‌ها را سلاخی می‌کند، سر و ته کلمات را به دل‌خواه‌اش می‌زند و هر حرفی را به حرف دیگری تبدیل می‌کند تا سرانجام، واژه‌ای که تولید می‌شد، چیزی شبیه به الفاظ ترکی باشد!! (مثلاً برای این که واژه‌ی «خون» را ترکی‌ کند، می‌نویسد: خون = خان = قان). باری، مدت‌ها است ولع و طمع تمدن‌خواری نژاد زرد از محدوده‌ی آب و خاک و مردمان فراتر رفته و به گستره‌ی الفاظ و واژگان نیز رسیده است! البته باید درک کرد که اشرار پان‌ترکیست برای جبران فقر زبان ترکی، چاره‌ای جز چنین فریبکاری و شیادی و دروغ‌بافی‌ای نداشته‌اند! چه اگر زبان ترکی غنا و توانایی کافی را داشت، دیگر چه نیازی بود که آن همه واژه فارسی را به سود زبان ترکی مصادره کنند و زبان فارسی را وام‌دار واژگان ترکی‌ای جلوه دهند که حتا در خود زبان ترکی نیز وجود ندارد؟! این نویسنده‌ی بی‌نوا که حتا سواد ترکی نیز ندارد، نمی‌داند بیش‌تر واژه‌هایی که ترکی دانسته، «مغولی» هستند و میان این دو زبان، تفاوتی بسیار است (به سان تفاوت میان انگلیسی و آلمانی)؛ واژه‌هایی مانند: ییلاق، قشلاق، ایل، قشون، جلو، قورمه، چاق، آقا، خانم، قیماق، چماق و…
همین نگارنده، در جایی از مقاله‌ی خود، اشکانیان را ترک‌تبار می‌خواند و برای اثبات این سخن خود می‌نویسد: «مورخان و لغوی‌های بزرگ مانند دهخدا، اعتمادالسلطنه و علی بن حسن مسعودی آن‌ها را ترک دانسته‌اند»!!! اما نویسنده به جای این که توضیح دهد این دانشمندان تاریخ و باستان‌شناسی (!!) دقیقاً در کدام مقاله و رساله و کتاب و بر اساس کدام اسناد و مدارک تاریخی و باستان‌شناختی چنین ادعایی کرده‌اند، ما را به این پانویس ارجاع می‌دهد: «هیأت، جواد، سال‌نامه‌های بیست‌گانه‌ی وارلیق»!!! خلاصه آن که، این نویسنده‌ی باهوش نه تنها خبر ندارد که آن سه نفر (دهخدا و…) در کجا چنین فتوایی را داده‌اند، بل که نمی‌داند استادش «جواد هیأت» نیز در کدام جلد و صفحه از سال‌نامه‌ی بیست‌گانه‌ی وارلیق چنین ادعای بی‌خردانه‌ای را به آن سه نفر چسبانده است!!! و در یک کلام: آن کس که نداند که نداند که نداند/// در جهل مرکب ابد الدهر بماند.
همین نویسنده در ابتدای مقاله‌ی خود، اوج بحران عقلی خویش را به نمایش گذاشته، می‌نویسد: «اروپاییان … تحقیقات گسترده‌ای روی این موضوع انجام داده و نتیجه گرفته‌اند که 40 درصد زبان ایتالیایی، 20 درصد زبان انگلیسی، 17 درصد زبان آلمانی و ... از واژه‌های زبان ترکی تشکیل شده‌اند. اجازه بدهید این گونه بگوییم: اگر ترکی نبود، یک پنجم زبان انگلیسی و دو پنجم زبان ایتالیایی حذف می‌شد»!!! ای کاش نگارنده‌ی این جملات جنون‌آسا، حداقل منبع و مرجع یکی از این تحقیقات گسترده‌ی اروپاییان را معرفی می‌کرد تا ما از خواندن این ادعای لطیف‌وار و بی‌پایه، این چنین روده‌بر نمی‌شدیم!
به هر حال باعث خشنودی است که اشرار پان‌ترکیست با انتشار چنین مطالب مضحکی، هر بار، برگ دیگری را از دفتر فریبکاری و نادانی خود رو می‌کنند.
* دوست شریف و بزرگوارم یه آذری وطن‌پرست مطلب بسیار متین و زیبایی را در پاسخ به اشرار پان‌ترکیست نگاشته بودند. اما چه سود که - به قول کیوان عزیز - این جماعت فقط به دنبال اغراض شوم سیاسی هستند و نه کار علمی. در مورد مفهوم منفی‌ای که به واژه ترک‌ داده می‌شود، البته تحلیل این دوست‌مان و نیز آقای امیرحسین ملک‌فرنود معقول است اما باید از متون تاریخی هم مستندات لازم را به دست آورد. اتفاقاً من نیز در آذربایجان بارها شنیده‌ام که در اشاره به فردی نادان گفته‌اند که «فلانی ترک است». این تعبیر، به خوبی آشکار می‌کند که مردم آذربایجان، صاحبان این عنوان (ترک) را تا چه حد بیگانه و دشمن می‌دانسته‌اند.
* «دکتر محمدامین ریاحی خویی» که مقاله‌ی ایشان در مجله‌ی اطلاعات سیاسی- اقتصادی درباره‌ی زیان آذری مورد توجه دوستان قرار گرفته بود، یکی از بزرگ‌ترین ادیبان معاصر ایران است. کتاب بسیار مهم و ارزش‌مندی که ایشان منتشر کرده‌اند، «فردوسی» (+) نام دارد.


+ «برابرهای پارسی به جای واژه‌های تازی» در وبلاگ «تاریخ، جشن‌ها و بزرگان ایران»
+ مجموعه مقالاتی در نقد آرای ناصر پورپیرار در وبلاگ «هزاره‌های پرشکوه»

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :