فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٢/۸/٦
  • وصف الأتراک: کَأَنِّی أَرَاهُمْ قَوْماً کَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانُّ الْمُطْرَقَةُ یَلْبَسُونَ السَّرَقَ‏ و الدِّیبَاجَ وَ یَعْتَقِبُونَ الْخَیْلَ الْعِتَاقَ وَ یَکُونُ هُنَاکَ اسْتِحْرَارُ قَتْلٍ حَتَّى یَمْشِیَ الْمَجْرُوحُ عَلَى الْمَقْتُولِ وَ یَکُونَ الْمُفْلِتُ أَقَلَّ مِنَ الْمَأْسُور.
  • در وصف ترکان: گویی می‌بینمشان، قومى هستند با چهره‏‌هایى گرد و خشن، چون سپرهاى در پوست گرفته. جامه‏‌هاشان حریر و دیباست. همه‌ی اسبان راهوار را از آنِ خود کرده‏‌اند. بسیار کشتار کنند. آن‌سان که مجروحان بر روى مقتولان روند و آنان که می‌گریزند، کمتر از کسانى باشند که به اسارت درمی‌‏آیند.  (امام علی، نهج البلاغه، خطبه 128)

مبلغان و عَمَله‌ی نژادپرست و تجزیه‌طلب و شَمَنیست فرقه‌ی پان‌ترکیسم - که همه‌ی هدف و تلاششان نسبت دادن ایرانیان آذربایجانی به نژاد زردپوست ترک به بهانه‌ی ترک‌زبان بودن این گروه از ایرانیان است - در حالی دوران استیلای دودمان‌های ترک‌تبار و مغول‌تبار را بر ایران «عصر طلایی و دوران شکوفایی و سعادت» می‌خوانند و دوران حاکمیت خاندان‌های غیر ترک‌تبار را عصر ستم و زوال و ذلت قلمداد می‌کنند که، به گواهی تاریخ، بیش‌ترین میزان کشتار ایرانیان و ویرانی شهرهای ایران به دست همین دودمان‌ها و ایلات ترک و مغول (غزنویان، سلجوقیان/ غُزان، خوارزمشاهیان، ایلخانان) رخ داده است. شواهد و مستندات تاریخی ذیل، وسعت فجایع ترکان زردپوست را در ایران و شدت وقاحت پان‌ترکان را به خوبی برملا می‌سازد:

  • [سلطان محمود غزنوی] به رى آمد با سپاه و روز دوشنبه تاسع (نهم) جمادى الاولى سنه عشرین و اربعمائه (420 ق) ایشان را جمله قبض کرد، و چندان خواسته از هر نوع به جاى آمد که آنرا حد و کرانه نبود، و تفصیل آن در فتح‌نامه نوشت است که سلطان محمود به خلیفه القادر بالله فرستاد، و بسیار دارها بفرمود زدن و بزرگان دیلم را بر درخت کشیدند، و بهرى را در پوست گاو دوخت و به غزنین فرستاد، و مقدار پنجاه خروار دفتر روافض و باطنیان و فلاسفه، از سراهاى ایشان بیرون آورد و زیر درخت‌های آویختگان بفرمود سوختن‏. (مجمل التواریخ و القصص، به تصحیح ملک‌الشعرای بهار، تهران، 1318، ص 404)
  • و چنین خبر آوردند امیر محمود [غزنوی] را ... که اندر شهر رى و نواحى آن مردمان باطنى مذهب و قرامطه (اشاره به شیعیان) بسیارند. بفرمود: تا کسانى را که بدان مذهب متهم بودند، حاضر کردند (و) سنگریز کردند. و بسیار کس را از اهل آن مذهب بکشت و بعضى را ببست و سوى خراسان فرستاد [و] تا [زمان] مردن، اندر قلعه‌ها و حبس‌هاى او بودند. (ابوسعید بن ضحاک گردیزی، تاریخ گردیزی، به تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران، 1363، ص 418)
  • در شوال این سال [446 ق] ابراهیم بن اسحاق که از امراى غزهاى سلجوقى بود به دسکره رسید. او در حلوان اقامت داشت و همین که به دسکره رسید، مردم آن جا با او جنگیدند و سپس زبون شده و به طور پراکنده گریختند. و غزها وارد شهر شده آنجا را به زشت‌ترین وجه غارت کرده زنان و فرزندانشان را بزدند، و از این راه اموالى بسیار استخراج نمودند ... گروهى دیگر از غزها بنواحى اهواز و توابع آن روى آوردند. و آن جاها را غارت کرده و مردمش را زیر ستم ستوران گرفتند، و آزمندى غزها در بلاد نیرو یافت (ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏ 22، ص  306)
  • [به سال 548 ق] غُزان مرو را که دار الملک بوده بود، از روزگار چغرى بک و چندین گاه به ذخایر و دفاین و خزاین ملوک و امراى دولت آگنده بود، سه روز متواتر می‌غارتیدند، اول روز زرینه و سیمینه و ابریشمینه، دوم روز برنجینه و رویینه و آهنینه، سوم روز افگندنى و حشو بالش‌ها و نهالی‌ها و خم و خمره و در و چوب ببردند و اغلب مردم شهر را اسیر کردند، و بعد از غارت‌ها عذاب می‌کردند تا نهانی‌ها می‌‏نمودند و بر روى زمین و زیر زمین هیچ نگذاشتند، پس روى بنشابور نهادند و چندان که عدد ایشان بود سه‏ چندان اتباع لشکر بدیشان پیوست، مردم نشابور اول کوششى بکردند و قومى را از ایشان در شهر کشتند، چون ایشان را خبر شد حشر آوردند و اغلب خلق زن و مرد و اطفال در مسجد جامع منیعى گریختند، غُزان تیغ درنهادند و چندان خلق را در مسجد کشتند که کشتگان در میان خون ناپیدا شدند ... چو شب درآمدى مسجدى برطرف بازار بود آن را مسجد مطرّز گفتندى مسجدى بزرگ که دو هزار مرد در آن جا نماز کردى و قبّه عالى داشت منقّش از چوب مدهون کرده و جمله ستون‌ها مدهون آتش در آن مسجد زدند و شعله‌ها چندان ارتفاع گرفت که جمله شهر روشن شد تا روز بدان روشنى غارت‏ می‌‏کردند و اسیر می‌‏بردند، چند روز بر در شهر بماندند و هرروز بامداد بازآمدندى، و چون ظاهر چیزى نمانده بود نهانِ خانه‌ها و دیوار می‌سفتند و سرای‌ها خراب می‌‏کردند و اسیران را شکنجه می‌‏کردند و خاک در دهان می‌‏آگندند تا اگر چیزى دفین کرده بودند می‌‏نمودند اگر نه مى مردند، مردم به روز در چاه‌ها و آهونها و کاریزهاى کهن می‌گریختند ... و چون نماز شام غُزان از شهر بیرون رفتندى مردم بیامدندى تا غُزان چه کرده‏‌اند و چه برده، و در شمار نیاید که درین چند روز چند هزار آدمى به قتل آمد ...  و با جمله بلاد خوراسان غُزان همین معامله کردند مگر شهر هراه که باره‏‌ى محکم داشت نتوانستند ستد (محمد بن على راوندى‏، راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق، به تصحیح محمد اقبال، تهران، 1364، صص 181-180، 183)
  • غزان در شهرها مانند ملخ منتشر شدند و تباهى آن‏ها رفته ‏رفته زیاد شد. مال‌ها و مردم را بردند، نعمت‏ها را نابود کردند و بدبختی‌ها به‏ وجود آوردند. شهر نشابور را خراب کردند و با شکنجه‏‌ها ساکنان‌اش را کشتند. خون دانشمندان را ریختند. پیشوایان را در محراب عبادت کشتند. (فتح بن على بندارى اصفهانى، تاریخ سلسله‌ی سلجوقى‏، ترجمه‌ی محمد حسین جلیلى‏، تهران، 1356، ص 341-340)
  • [ترکان غُز] بلده فاخره مرو را که در نهایت معمورى بود سه شبانروز غارت نمودند آن گاه جهت طلب مخفیات، اشراف و اعیان را مؤاخذه کرده در تعذیب و شکنجه کشیدند و چون خاطر شوم ایشان از مهم مرو فراغت یافت به نیشابور و دیگر بلاد خراسان شتافتند و در هرجا هرچیز دیدند متصرف گردیدند و مسلمانان را به خاک و نمک شکنجه کرده از ایشان مخزونات و مدفونات می‌‏طلبیدند و بسیارى از علما و مشایخ به تعذیب آن ملاعین شهید شدند (غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، تهران، 1380، ج‏2، ص 511)
  • اتسز خوارزمشاه ... در هفدهم ربیع الاول این سال (536 ق) داخل شهر مرو شد و گروه بسیارى از مردم شهر را کشت. برخى از کشته‏ شدگان عبارت بودند از: ابراهیم مروزى، فقیه شافعى؛ على بن محمد بن ارسلان که ذو فنون بود و دانش بسیار داشت [...] اتسز خوارزمشاه بسیارى از بزرگان مرو را کشت و به خوارزم برگشت و در این بازگشت علماى کثیرى از اهالى آن شهر را همراه خود برد. (ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏ 26، ص  57)
  • سال 618 ... [مغولان] روانه مراغه شدند و آن شهر را در میان گرفتند ... همین که مغولان شهر مراغه را محاصره کردند، مردم شهر به جنگ با ایشان کمر بستند. مغولان نیز منجنیق‏‌هایى پیرامون شهر برپا کردند و به سوى شهر پیش رفتند. این رسم‌شان بود که وقتى می‌خواستند با شهرى بجنگند، اسیران مسلمانى را که همراه داشتند جلو می‌انداختند تا پیشروى کنند و بجنگند. اگر این اسیران برمی‌‏گشتند یا عقب می‌‏نشستند، آنان را می‌‏کشتند. آنان هم ناچار می‌جنگیدند ولى با اکراه ... مغولان خود در پشت سر این مسلمانان می‌‏جنگیدند. بدین‏ گونه، اسیران مسلمان کشته می‌‏شدند و مغولان از کشته شدن برکنار می‌‏ماندند. چند روز مغولان براى گرفتن مراغه معطل شدند و سرانجام با پافشارى و سرسختى بسیار آن را در چهارم ماه صفر گرفتند. پس از تصرف شهر به روى مردم شمشیر کشیدند و به قدرى کشتند که از اندازه و شمار بیرون بود. از دارایى مردم شهر نیز هر چه به دردشان می‌خورد به یغما می‌‏بردند و هر چه به کارشان نمی‌آمد می‌سوزاندند. برخى از مردم شهر گریختند و در بیغوله‏‌ها پنهان شدند. از این رو مغولان اسیران را می‌گرفتند و به آنان می‌گفتند:  «در محله‏‌ها جار بزنید که مغولان دیگر رفته‏‌اند.» آنها هم ناچار بدین دستور رفتار می‌کردند. کسانى که پنهان شده بودند، همین که خبر رفتن مغولان را می‌شنیدند از نهانگاه‌‏هاى خود بیرون می‌آمدند. در این هنگام مغولان آنها را می‌‏گرفتند و می‌‏کشتند ... مغولان، پس از آن که کار مراغه را ساختند به سوى شهر اربل روانه شدند. (ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏32، صص 169-166)
  • چون چنگیزخان، اولاد و و لشکریان را به جانب خوارزم فرستاد ... آن گاه خیال تخریب ترمذ نمود ... مغولان به جد هرچه تمام‌تر در تسخیر آن بلده کوشش نموده: (بیت)‏ به ده روز کردند ترمذ خراب / فکندند باروى ترمذ در آب‏؛ و ساکنان آن بلده را از صغیر و کبیر و غنى و فقیر بکشتند. گویند در ترمذ عورتى (= زنی) را جمعى از لشکریان چنگیزخان گرفته خواستند که به‌قتل رسانند آن بیچاره گفت مرا مکشید تا مروارید بزرگ به شما دهم. پرسیدند که آن مروارید را کجا نهاده؟ جواب داد که فرو برده‌‏ام. مغولان در حال شکم او را شکافته مروارید را بیرون آوردند: (بیت‏) از آن پس همه کُشتگان را، شکم / به امّید گوهر دریدند هم‏. (غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، تهران، 1380، ج‏3، صص 38-37)
  • چون تغاجار گورگان که داماد چنگزخان بود با امراى بزرگ و با ده هزار مرد در مقدّمه تولى برسید در اواسط رمضان به در نشابور دوانید و مردمان نشابور تهوّرى می‌‏نمودند و چون خلق بسیار بودند و لشکر مغول کمتر، بیرون می‌رفتند و جنگ می‌‏کردند ...  چون لشکر بازگشت و قایم‏‌مقام او نورکاى نوین بود لشکر را دو قسم کرد به خویشتن به جانب سبزوار رفت و بعد از سه شبانه‌روز سبزوار را به جنگ بگرفت و کُششى عامّ کرد چنان که هفتاد هزار خلق در شمار آمده بود که دفن کردند و دیگر نیمه‌ی لشکر به مدد قشتمور به طوس آمدند و بقیّه‌ی حصارهایى که لشکر قشتمور آن را مستخلص نتوانستند کرد، بگرفتند و اگرچه ارباب نوقان و قار مقاومت بسیار نمودند و نهمار تجلّدها کرد هم عاقبت کار بگرفتند و تمامت را بکشتند و نوقان و سبزوار را در بیست و هشتم بگرفتند و قتل کردند ... روز چهارشنبه دوازدهم صفر على الصّباح ... جنگ دردادند تا روز آدینه نماز پیشین جنگ سخت کردند ... شب شنبه تمامت دیوار و باره‌ی شهر (= نیشابور) به لشکر مغول پر شد ... لشکرها از دروازه‌ها درآمدند و به قتل و نهب مشغول شدند و مردم پراکنده در کوشک‌ها و ایوان‌ها جنگ می‌‏کردند ... تمامت خلق را که مانده بودند از زن و مرد به صحرا راندند ... فرمان شده بود تا شهر را از خرابى چنان کنند که در آن جا زراعت توان کرد و تا سگ و گربه‌ی آن را به قصاص زنده نگذارند و دختر چنگز خان که خاتونِ تغاجار بود با خیل خویش در شهر آمد و هرکس که باقى مانده بود تمامت را بکشتند ... و سرهاى کشتگان را از تن جدا کردند و مجلس بنهادند مردان را جدا و زنان و کودکان را جدا ... امیرى را با چهار تازیک آن جا بگذاشت تا بقایاى زندگان را که یافتند بر عقب مردگان فرستادند. (عطاملک بن محمد جوینى، تاریخ جهانگشاى جوینى، به تصحیح محمد قزوینی، تهران، 1385، ‏ج‏1، صص 140-137)

جالب است بدانید، در حالی که پان‌ترکیست‌ها می‌کوشند با هر گونه‌ جعل و حُقه‌ای ایرانیان آذربایجانی را از نسل و تبار این اقوام زردپوست ترک - با این کارنامه‌ی درخشان! - جلوه دهند، سران همین حکومت‌های ترک‌تبار می‌کوشیدند که خود را به ایرانیان باستان نسبت دهند و از نسل شاهان ساسانی معرفی کنند، تا بلکه برای خود اعتبار و حیثیتی فراهم کنند (!!!) :

  • امیر سبکتگین [پدر سلطان محمود غزنوی] از فرزندان یزدجرد شهریار بود، و در آن وقت که یزدجرد در بلاد مرو در آسیابى کشته شد، در عهد خلافت امیر المؤمنین عثمان رضى اللّه عنه، و اتباع و اشیاع یزدجرد به ترکستان افتادند و با ایشان قرابتى کردند. و چون دو سه بطن بگذشت تُرک شدند، و قصرهاى ایشان دران دیار هنوز برجای است، و ذکر نسبت ایشان برین منوال بود که در قلم آمد ... : امیر سبکتگین بن جوق قرابجکم بن قرا ارسلان، بن قراملت، بن قرا یغمان، بن فیروز، بن یزدجرد بن‏ شهریار الفارس - مَلِکُ العجم. (منهاج الدین جوزجانى‏، طبقات ناصرى، به تصحیح عبدالحى حبیبى‏، تهران، 1363، ج‏1، ص 226)
  •  [سبکتگین خطاب به پسرش محمود:] بدان که من در ترکستان از قبیله‌ای‌ هستم که ایشان را برسخانیان گویند. این نام از آن سبب بر آن قبیله افتاد که از قدیما همانا یکی از ملوک فارس به ترکستان افتاده بود و ملک ترکستان شده، او را بارس خان خواندندی و به کثرت استعمال برسخان شد. (اردوغان مرچیل، سبوکتگین پندنامه‌سی، ایسلام تتکیکلری انستیتوسو درگیسی، ج. 6، 1975، صص 214-213، 227)

و باز جالب اینکه، همین دودمان‌های ترک‌تبار، به جهت دلبستگی‌شان به تاریخ و فرهنگ کهن ایران، نام شاهان اسطوره‌ای ایران باستان را بر خود نهاده بودند، چنان‌که نام شماری از حاکمان سلجوقی روم (سده‌ی 7-6 ق.)، کیقباد و کیکاووس و کیخسرو بوده است (نگاه کنید به: محمود بن محمد آقسرایی، تاریخ سلاجقه، تهران، 1362، صص 31 به بعد؛ دکتر عثمان توران، سلچوکلار تاریهی و تورک - ایسلام مدنیتی، استانبول، 1969، صص 230-226).

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :