فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱/٢٦

4- کورش و کرزوس
جابه‌جایی قدرت سیاسی در داخل نَجد ایران در پی فتوح کورش، برخی دولت‌های دیگر را بدین گُمان انداخت که در منطقه بی‌ثباتی و تزلزل سیاسی پدید آمده و لذا می‌توان با بهره‌برداری از فرصت به دست آمده، به تحرکات و عملیات کشورگشایانه و توسعه‌جویانه پرداخت. چنین بود که «کرزوس» Croesus پادشاه لیدیه (546 ـ 568 پ.م.) با فروپاشیده دیدن دولت ارشتی‌وییگَ، بر آن شد تا قلم‌رو خود را که در پی پیمان‌ صلح سال 585 پ.م. با دولت ماد، به سرزمین‌های غربی رود هالیس (Halys) محدود شده بود [هردوت (همان، ص200)]، به سوی شرق آن گسترش دهد و مانعی را در سر راه این اقدام نبیند. بدین ترتیب، کرزوس لشکری آراست و با گذر از رود مرزی هالیس، کاپادوکیه (Cappadocia) را که تا آن زمان بخشی از خاک ماد بود، به تصرف درآورد [هردوت (همان، ص270)؛ کورت، ص39؛ هوار، ص43].
کورش که متکی به هوشیاری و اراده‌ای والا و برخوردار از سپاهی ورزیده و سازمان‌یافته بود، در واکنش به تجاوز و تهاجم دولت نیرومد لیدیه به سرزمین‌های غربی ماد ـ که اینک بخشی از قلم‌رو پارس‌ها بود ـ درنگ نکرد و با سپاهیان خود ره‌سپار کاپادوکیه شد. کورش در زمستان 547 پ.م. در ناحیه‌ی پتریا (Pteria) با سپاه خود که برای نخستین بار در آن دوران مجهز به ارابه‌های داس‌دار و بُرج‌دار و دارای شتر بود [گزنفون (پیرنیا، ص330، 347)] با نیروهای متجاوز و مهاجم لیدیه درآویخت [هردوت (همان، ص271)؛ هوار، ص44]. اما کرزوس که سپاه‌اش در آستانه‌ی شکست و فروپاشی کامل قرار گرفته بود، ادامه‌ی نبرد را به سود خود ندید و لذا سریعاً‌ تا سارد (Sard) پای‌تخت لیدیه واپس نشست [هردوت (همان جا)]. کرزوس با این گُمان که دررسیدن سرمای سخت زمستان مانع از آن خواهد شد که کورش به واکنش سریع دست زده و سپاه وی را تا سارد تعقیب کند، جنگ‌جویان‌اش را مرخص ساخت و در این فرصت کوشید که یاری دولت‌های اسپارت و بابل و مصر را جلب کند [هردوت (همان، ص270، 272)؛ کورت، ص39؛ گیرشمن، ص120؛ هوار، ص44]. اما برخلاف تمام این محاسبات و تصورات، کورش بی‌درنگ به سوی سارد روانه گشت.
کرزوس که از حمله‌ی نامنتظر کورش سخت یکه‌خورده و از یاری متحدان‌اش نیز خبری نبود، با آشفتگی و سراسیمگی نیروهای‌اش را ـ که البته سوارهِ‌سپاه برجسته‌ای داشت ـ در دشت‌های واقع در شرق سارد رویاروی سپاه کورش قرار داد. اما جنگ‌جویان ورزیده‌ی پارسی لشکر لیدیه را به شدت شکسته و متلاشی ساختند و بازمانده‌ی نیروهای لیدیه را وادار به پناه‌جُستن در دژهای سارد نمودند [هردوت (همان، ص272)]. کورش برای یک‌سره نمودن کار کرزوس، سارد را به محاصره گرفت و سرانجام با رخنه‌ی سپاه‌اش به داخل شهر (به روایت هردوت) و یا با تسلیم شده اهالی سارد (به روایت کتزیاس)، آن شهر گشوده شد و به تصرف فاتحان پارسی درآمد [کورت، ص39؛ گیرشمن، ص120؛ هوار، ص45؛ پیرنیا، ص273].
کرزوس پس از فتح سارد بازداشت گردید لیکن بدون دیدن تعرضی، برای اقامت و گذران زندگی، تیولی در یکی از شهرهای لیدیه به او بخشیده شد [هردوت (همان، ص275)؛ ژوستن (همان، ص280)، بریان، ص112]. با گشوده شدن سارد، گنجینه‌ها و ثروت‌های عظیم و پرآوازه‌ی آن در اختیار کورش فاتح قرار گرفت و اینک او سرمایه‌های انبوهی را برای سامان‌دهی امپراتوری رو به گسترش خود در دست داشت.
اما پادشاه پارسی چون گذشته ـ و آینده ـ کوشید تا برای استقرار و ثَبات مشروعیت حاکمیت خود، سرزمین‌های مفتوح شده را از درون و با حفظ سنت‌های بومی اداره کند: وی ـ و به همین گونه، دیگر هخامنشیان ـ برای جلب رضایت و حمایت نهادهای مذهبی اقوام مغلوب، در جهت نهادینه ساختن مشروعیت حاکمیت خویش در پی تأیید و تصریح نهادهای مذکور، خدمات و توجهات بسیاری به معابد محبوب و مشهوری چون «دِلف» و «آپولون» روا داشت [بریان، ص116؛ بویس (1375)، ص8 ـ77] و از سوی دیگر، مدیریت سطوح میانه‌ی دولت و دیوانِ شهرهای مفتوح را نیز به بومیان شایسته واگذار کرد [هردوت (همان، ص285)؛ بریان، ص115].
در بهار 546 پ.م. با ناآرام شدن اوضاع در مرزهای شرقی امپراتوری در منطقه‌ی سکاها و باختر، کورش تداوم تثبیت سیاسی و فتوح نظامی را به سرداران‌اش سپرد و خود به سوی مرزهای‌های آن سوی امپراتوری ره‌سپار گردید [هردوت (همان جا)؛ بریان، ص114]. در این حین، فردی لیدیایی به نام پکتیاس (Paktyas) که از جانب پادشاه فاتح به شهربانی (ساتراپی) سارد گماشته شده بود، سر به شورش برداشت و پادگان‌های پارسی را در سارد به محاصره گرفت. کورش که در آن هنگام در همدان بود، با آگاهی از موضوع، بی‌درنگ سرداری مادی به نام مازارِس (Mazares) را به سرکوبی این شورش گماشت و گسیل داشت. پکتیاس که در خود توان ایستادگی در برابر مازارس را نمی‌دید، با دررسیدن آن سردار، سریعاً از مواضع خود واپس‌نشست و گریخت اما به زودی دست‌گیر و مجازات گردید [هردوت (همان، ص7 ـ 285)؛ کورت، ص40؛ هوار، ص45].
مازارس از آن پس مأموریت یافت که فتوح امپراتوری را در آسیای صغیر گسترش دهد. تا آن زمان برخی از اقوام ساکن در شهرهای یونانی‌نشین این ناحیه، بدون درگیری و خون‌ریزی، فرمان‌بُرداری از امپراتور فاتح را پذیرفته بودند. هم‌چون میلت (Milet) و نیز اهالی جزایر سامُس (Samos) و خیوس (Chios) که در هیچ اتحادی علیه کورش وارد نشدند [هردوت (همان، ص283)]. مازارس در دوران فرمان‌دهی خود بر عملیات فتوح، مناطق یونانی‌نشین پرین (Prien)، مِ‌آندر (Meandre) و مگنزیا (Magnesia) را گشود [هردوت (همان، ص287)؛ کورت، ص40؛ گیرشمن، ص120]. پس از وی، «هارپاگ» سردار دیگر مادی فرمان‌دهی عملیات را بر عهده گرفت و یونیه (Ionie)، اِاُلیان(Eolien)ها و دُریان(Dorien)ها را زیر فرمان آورد و با استفاده از جنگ‌جویانی که از این اقوام دریافت داشته بود، بر کاریه(Carie)، لیکیه(Lycie) و پِداسیان(Pedasien)ها نیز چیره گشت و اهالی ثِ‌اُس (Theos) و فوسه (Phocce) را که گروهی از آنان تهدید و تبلیغ کرده بودند که در برابر اشغال سرزمین‌شان دست به مهاجرت گروهی خواهند زد، با روش‌های سیاسی وادار به تسلیم کرد. بدین ترتیب تمامی سرزمین‌های آسیای صغیر و یونانیان قاره‌ای ضمیمه‌ی قلم‌رو امپراتوری کورش شدند [هردوت (همان، ص8 ـ387)؛ کورت، ص40 ـ 39؛ گیرشمن، ص120؛ هوار، ص45].
حضور کورش در مرزهای شرقی و شمال شرقی و مجموعه عملیات نظامی وی در این نواحی، منجر به گسترش مرزهای امپراتوری در این پهنه گردید و پادگان‌های بسیاری برای حفظ امنیت و استقرار حاکمیت امپراتوری در این ایالات نوگشوده برپا گردید. به نظر می‌رسد سرزمین‌های مفتوح کورش در نواحی شرقی و آسیای‌میانه همان‌هایی باشد که زمانی بعد، داریوش بزرگ میراث‌بَر حاکمیت بر آنان شد: زَرَنگ، هرات، خوارزم، بلخ، سُغد، قندهار، سکاییه، ثَتَگو (θatagu) و رُخَج [داندامایف، ص138؛ بریان، ص1ـ 120؛ کورت، ص5 ـ44؛ هوار، ص46؛ پیرنیا، ص358؛ زرین‌کوب، ص122].
ظاهراً پس از یک‌سره شدن کار سارد بود که کورش شهر «پاسارگاد» را به عنوان پای‌تخت، جای‌گزین شهر باستانی «انشان» نمود و به برآوردن کاخ‌ و پردیس و مجتمع‌های دولتی و مذهبی و مسکونی در آن پرداخت [بریان، ص218].

طرح ایوان کاخ کورش در پاسارگاد

5 - کورش و نبونید
با گسترش فتوح کورش از آسیای میانه تا آسیای صغیر، دیگر موازنه‌ها و معادلات سیاسی در منطقه به‌هم‌خورده و وزنه‌ی قوای سیاسی و نظامی خاورمیانه به سمت شکل‌گیری یک قدرت واحد و مطلق، سنگینی می‌کرد. اما هم‌چنان دولتی در این ناحیه باقی‌ مانده بود که نه از امپراتوری پارسی فرمان می‌برد و نه توان برتری‌ جویی را بر آن داشت: بابِل.
وجود وضعیت نه‌جنگ‌ ـ نه‌صلح در روابط میان دولت‌های بابِل و پارس(انشان)، تنش‌ها و اختلافاتی را پدید آورده بود که پیشینه‌ی آن به چندین سال قبل از فتح نهایی بابِل در 539 پ.م. بازمی‌گشت. از ریشه‌ها و عوامل این تنش و اختلاف می‌توان به مواردی چون فتح شوش و برخی نواحی شرقی دجله مانند گوتیوم‌ ـ که دولت‌های آن‌ها دست‌نشانده‌ی بابِل بودند ـ به دست کورش [بریان، ص125؛ کورت، ص36، 41] و نیز به قصد بابِل برای هم‌دستی با لیدیه در جنگ علیه پارسی‌ها [هردوت (همان، ص272)؛ ژوستن (همان، ص280)؛ گزنفون (وحیدمازندرانی، ص283، 323)] اشاره نمود.
سرانجام، افزایش تدریجی تنش‌ها این دو دولت را به یک رویارویی تمام‌عیار کشانید. در پاییز 539 پ.م. کورش نیروهای رزمنده‌ی خود را در ایالت گوتیوم (واقع در میانه‌ی رود‌های دیاله و دجله) گردآورد و از آن جا [گزنفون (پیرنیا، ص320؛ وحیدمازندرانی، ص224)؛ هردوت (همان، ص21ـ 315)] به سوی مواضع «نَبونید»Nabu-naid [به تلفظ یونانی: Nabonidus] پادشاه بابِل (539 ـ 556 پ.م.) در اُپیس (Opis) واقع در کرانه‌ی دجله پیش‌روی کرده و نیروهای بابِل را در آن منطقه یک‌سره شکسته و تارومار ساخت. با ادامه‌ی پیش‌روی کورش به سوی بابل، جنگ‌جویان دیگری از بابِل در سیپَر (Sippar) موضع گرفتند ولی با نزدیک شدن و دررسیدن لشکر کورش، توان ایستادگی را در خود ندیدند و از آن شهر عقب‌نشینی کردند. سیپَر بدون خون‌ریزی تسلیم پادشاه فاتح گردید: 10 اکتبر 539 پ.م. [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (پیرنیا، ص369)؛ کینگ، ص4 ـ272؛ داندامایف، ص141].
کورش برای فتح نهایی بابِل، «گَوبَروَ» Gaubarva (به تلفظ بابِلی: Gubaru و به تلفظ یونانی: Gobryas) فرمان‌دار ایالت گوتیوم را که سپاه‌ او در خدمت‌اش بود [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان، 369)؛ داندامایف، ص147] برای این منظور گزیده و به سوی شهر بابِل گسیل داشت. نیروهای نبونید در پای باروهای شهر با سپاه گَوبروَ درآویختند اما به سختی شکست یافته و به داخل دژهای شهر پناه جُستند که در پی آن، بابِل به محاصره گرفته شد [هردوت (پیرنیا، ص372)؛ گزنفون (همان، ص382)].
پس از چندی، با رخنه‌ی نیروهای گَوبروَ به درون شهر، بابِل بدون کُشتار و خون‌ریزی و ابراز واکنش خاصی از سوی بابِلیان ـ که سودی در این کار نمی‌دیدند ـ گشوده شد و شهر به طور مسالمت‌آمیز به تصرف درآمد: 12 اکتبر 539 پ.م. [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان، ص369)؛ استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص368؛ فروشی، ص84)؛ کینگ، ص274؛ داندامایف، ص142]. در پی فتح بابِل، نبونید نیز بازداشت و سپس به اقامت‌گاهی شایسته در کرمان تبعید شد [بروس کلدانی (پیرنیا، ص375)؛ کورت، ص43؛ هوار، ص47]. اما پسر و جانشین او «بِل‌شَراوصور» Belsharusur تا یک هفته هم‌چنان در برابر سپاه گَوبَروَ ایستادگی کرد تا سرانجام شکسته و کشته شد [سال‌نامه‌ی نبونید ـ‌کورش (همان، ص369)].
کورش در 29 اکتبر به بابِل آمد و پس از ورود با استقبال و احترام گسترده‌ی انبوه مردم شهر و سایر نواحی روبه‌رو شد [استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص8 ـ367؛ فروشی، ص5 ـ84)]. وی برای برقراری آرامش و صلح در شهر، مؤکداً فرمان ممانعت از هر گونه غارت و تعدّی را داد و حتا به منظور پاس‌داشتن معابد و اماکن مقدس، به ویژه معبد بزرگ «اساگیلا» Esagila از هر تجاوز و دست‌بُردی، سربازان گوتی را به محافظت از آن‌ها برگماشت [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان، ص369)؛ کینگ، ص274؛ داندامایف، ص143]. هم‌چنین، کورش فرمان داد تا پیکره‌های خدایانی که در زمان نبونید از معابد خود در سومر و اکّد به بابِل آورده شده بودند، به جایگاه‌های اصلی خود بازگردانند [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان جا)؛ استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص368؛ فروشی، ص85)].
با فروپاشی دولت نبونید در بابِل، حکم تبعید اقوام بازداشته شده در بابِل ـ مانند یهودیان ـ نیز لغو و منتفی گردید و آنان توانستند به فرمان شاه جدید و فاتح، آزادی بازگشت به سرزمین‌های خویش را به دست آورند. می‌توان گُمان برد که در آن زمان برای جلب حمایت یهودیانی که ساکنان جاافتاده‌ی بابِل بودند، به منظور فتح کم‌دردسر آن شهر و نیز به جهت متعهد ساختن یهودیان به حاکمیت شاهنشاه، چنین تبلیغ شده بود که پادشاه پارسی از بازسازی معبد ویران اورشلیم پشتیبانی خواهد کرد [عهد عتیق: کتاب‌ عزرا، باب اول، 2ـ4]. هر چند این اعلام در واقع یک شعار بود و بازسازی آن محل ده‌ها سال بعد آغاز شد، لیکن صِرف این بیان، و پیش از آن، آزاد گشتن یهودیان از تبعید طولانی مدت‌شان در بابِل که نتیجه‌ی طبیعی برافتادن دولت نبونید بود، در نظر این مردم نه روی‌دادی عادی و متعارف، بل که حادثه‌ای استثنایی و معجزه‌ای نجات‌بخش از جانب خداوند و از طریق کورش جلوه کرد و انگیزه‌ی مبالغه‌گویی‌های بسیاری گردید [بریان، ص7ـ134؛ داندامایف، ص144؛ ویسهوفر، ص69؛ پیرنیا، ص377].
تبلیغات طولانی مدت و کارآمد کورش علیه نبونید، در فتح آرام و بدون خون‌ریزی بابِل و روی‌دادهای پس از آن، بسیار مؤثر بود. نبونید در دوران پادشاهی خود با ابراز توجهات فراوان به «سین»SIN خدای ماه «حَرّانیان» و نیز انتقال پیکره‌های خدایان شهرهای «اور»Ur، «اوروک»Uruk و «اریدو»Eridu به بابِل، مردم و نهادهای مذهبی بابِل را که معتقد به «مردوک»Marduk خدای بزرگ بابِلیان بودند، تا حدودی نسبت خود بدگُمان ساخت [بریان، ص127؛ داندامایف، ص141؛ گیرشمن، ص122]. با توجه به همین زمینه‌ها و وقایع بود که کورش در تبلیغات خود در پیش و پس از فتح بابِل، خویشتن را برگزیده‌ی دادگرِ خداوند (مردوک) اعلام نمود که اینک با عزل شاه نالایق و نامؤمن بابِل (نبونید) بر آن است تا به بهترین وجه، خدمت‌گزاری مردوک و نهادهای مذهبی آن را به جای آورده و شکوه و عظمت درخور بابِل را بدان بازگرداند [استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص8 ـ367؛ فروشی، ص5 ـ82)؛ بریان، ص30ـ127؛ داندامایف، ص142]. بدین گونه بود که کورش با هم‌آهنگ کردن خویش با سنّت‌ها و مذهب بابل، مشروعیت مطلوبی را برای حاکمیت و حکومت خود به دست آورد و به عنوان پادشاه قانونی و مشروع و خودی بابل ـ و نه بیگانه ـ معرفی و شناخته شد و در طی مراسم آیینی شکوه‌مندی، مقام سلطنت بابل را به طور نمادین از دست پیکره‌ی مردوک، خدای بزرگ، دریافت داشت و به لقب «شاهِ کشورها، شاهِ بابل» خوانده شد و قانوناً و شرعاً در شمار پادشاهان بابل درآمد [بریان‌، همان جا؛ کورت، ص42؛ داندامایف، ص6ـ145؛ گیرشمن، ص122؛ پیرنیا، ص370].
با وجود فتح بابل به دست کورش، چون موارد دیگر، هیچ تغییر و تصرف عمده‌ای در اوضاع اجتماعی و اقتصادی آن ایجاد و اِعمال نشد بل که نهادهای مذهبی تأیید و مقامات محلی در سمت‌های خود ابقا گردیدند و از نخبگان بومی برای هم‌کاری با فرمان‌روای جدید به گستردگی استفاده شد و گردش امور شهر به روال عادی و سابق خود ـ در عین مسالمت و امنیت ـ ادامه یافت [بریان، ص186 به بعد؛ کورت، ص3ـ42؛ کینگ، ص275؛ داندامایف، ص144].
در ابتدای فتح بابل حکومت نظامی آن بر عهده‌ی «گَوبروَ» سردار پیروز سپاه کورش بود تا آن که «کبوجیه» پسر کورش طبق مراسم مذهبی بابل در جشن سال نو تاج‌گذاری کرد و قانوناً به عنوان «شاه بابل» شناخته شد: مارس 538 پ.م. اما این شهریاری کم‌تر از یک سال و در بین سال‌های 7ـ 538 پ.م. برقرار بود. پس از کبوجیه، فردی پارسی که او نیز «گَوبَروَ» نام داشت، به فرمان‌داری بابل ـ که اینک تبدیل به یک استان یا ایالت (ساتراپی) گردیده بود، گماشته شد [بریان، ص130؛ کورت، همان جا؛ داندامایف، ص143، 8 ـ 146؛ هینتز (1380)، ص122،30ـ126؛ پیرنیا، ص372].
اکنون با تصرف بابل و برافتادن دولت آن، سرزمین‌هایی گسترده از مرزهای مصر تا دامنه‌های زاگرس که زیر فرمان دولت نو‌ ـ‌ بابلی نبونید بود، چون میراثی در اختیار کورش قرار گرفت و اقوام گوناگون و پُرشماری مانند آرامی‌ها، عبری‌ها، فلسطینی‌ها، سوری‌ها، عرب‌ها و… که در این پهنه سکونت داشتند، به قلم‌رو امپراتوری پارس پیوستند و بدین ترتیب کورش بر یکی از مهم‌ترین کانون‌ها تجاری و تولیدی جهان باستان دست یافت [بریان، ص1ـ130؛ کورت، ص42؛ پیرنیا، ص9ـ 415].
البته نباید از نظر دور داشت که تسلط قطعی وکامل پارسی‌ها بر بخش‌هایی از این منطقه ، تا زمان کبوجیه مقدور نگشت و همین امر باعث شد که مسیر و ره‌گذر لشکرکشی کورش به مصر گشوده و آماده نباشد و این عملیات گسترده‌ی نظامی در زمان حیات وی به انجام نرسد [بریان، ص40ـ 139].
6- واپسین روزهای کورش
آن چه در باره‌ی ده سال پایانی شاهنشاهی کورش بر ما پیداست، تنها اطلاعاتی در مورد لشکرکشی وی در سال 530 پ.م. علیه سکاهای ساکن آسیای میانه است که در مرزهای شرقی امپراتوری به غارت و تجاوز دست گشوده بودند. کورش در طی این لشکرکشی گسترده بر آن بود تا مهاجمان را تدریجاً واپس نشاند، اقوام سرکش را به زیر فرمان آورد و برای تثبیت فتوح، استحکاماتی را در مناطق پاک‌سازی شده یا نوگشوده برپاسازد.
آن چه که از مجموع روایت‌های مورخان باستان برمی‌آید، آن است که واپسین عملیات نظامی کورش در این زمان، علیه گروهی از سکاهای آسیای میانه و به ویژه «ماساگِت» (Massaget)های ساکن ماورای سیحون بوده است [هردوت (همان، ص419 به بعد)؛ ژوستن (همان، ص440)؛ داندامایف، ص 2 ـ 151؛ پیرنیا، ص440 به بعد؛ زرین‌کوب، ص129]. هر چند گفته می‌شود که کورش در یکی از این نبردها جان‌باخته است، لیکن روشن است که وی در طی این لشکرکشی، پیروزی‌هایی در سرکوبی و فرونشاندن سرکشی‌ها و ناآرامی‌ها و گسترش فتوح در آسیای میانه داشته و چندین قوم سکایی را به زیر فرمان آورده است [پیرنیا، ص442؛ کتزیاس (همان، ص425) در روایت خود به چنین فتوحی تصریح می‌کند.]. به هر حال، طبق روایتی [کتزیاس (همان جا)؛ کُخ، ص13] کورش در یکی از این نبردها ـ که شاید با ماساگت‌ها بوده ـ مجروح گردید وپس از سه روز درگذشت: اوت530 پ.م.
پیکر وی در پای‌تخت امپراتوری‌اش «پاسارگاد» و در آرام‌گاهی که در زمان حیات وی ساخته شده بود، به خاک سپرده شد [بریان‌، ص2ـ141]. کورش در زمان حیات خود، کبوجیه را نام‌زد قطعی نیابت و جانشینی خود ساخته بود [هرودوت (همان، ص3ـ422)؛ گزنفون (همان، 436)؛ کتزیاس (همان، ص425)] و پیشینه‌ی این امر از زمانی پیداست که کبوجیه پس از فتح بابل به مقام «شاه بابل» به اشتراک با پدرش نایل شده بود [بریان، ص2ـ1091؛ بویس (1375)، ص97]. «بَردیا» پسر دیگر کورش ـ که تاریخ نشان داد هرگز از این جانشینی خشنود نبود ـ در آن زمان، شهربان (ساتراپ) ایالات ماد و ارمنستان و کادوسان بود [گزنفون (همان، ص436)].
7- اسطوره‌ی کورش
کورش در متن ادبیات افسانه‌ای و تاریخی جهان جای‌گاهی بسیار درخشان و والا داشته و از وی به عنوان پادشاهی جوان‌مرد، خردمند، مداراجو، باشفقت، پارسا و سرانجام «مسیح‌وار» یاد شده است تا آن جا که حتا امروزه گروهی نیز وی را نخستین بنیان‌گذار «حقوق بشر» می‌دانند.
اما جدای از این واقعیت تاریخی که کورش با تکیه بر خردمندی و شایستگی و توانایی سیاسی‌ ـ نظامی خویش و با پشتوانه‌ی مادّی و معنوی حاصل از سکونت و امارت دیرپای قوم‌اش در سرزمین‌های ایلامی توانسته بود در اندک زمانی مرزهای امارت کوچک‌اش را در دامنه‌های زاگرس از آسیای میانه تا آسیای صغیر گسترش دهد، اَبَرقدرت‌های پُرآوازه‌ی خاورمیانه را به زانو درآورد و نخستین امپراتوری جهان را بر پایه‌ی دولتی واحد و سازمان‌یافته که بر اقوامی پُرشمار و گوناگون مدیریت سیاسی واحد و متمرکز و در عین حال تکثرپذیری را اعمال می‌کرد، بنیان‌گذارد، به خودی خود و به تنهایی امری شگرف و بی‌مانند و درخور ستایش و تحسین است، اما این مقام و جایگاه کورش به عنوان «بنیان‌گذار و بانی امپراتوری جهان‌گیر و مقتدر هخامنشی» بود که خاستگاه و منشأ افسانه‌ها و روایت‌هایی شد که هیبت و شخصیتی اسطوره‌ای و مقدس و ستودنی برای «پادشاه بنیان‌گذار» ایجاد می‌کرد: این افسانه‌ها، کورش را نه متعلق به دودمانی سلطنتی ـ چنان که بود ـ بل که وی را برآمده از مرتبه‌ای فرودست (مانند شبانی یا عیّاری) تلقی می‌کردند تا نشان دهند که وی برگزیده و مورد عنایت و حمایت خداوند بوده که توانسته است از چنان پایگاهی ـ به شتاب ـ به چنین مرتبه‌ی کمالی دست یابد و به افتخار و مقامِ برآوردن و بنیان گذاردن یک دودمان شاهنشاهی بزرگ و مقتدر نایل آید [بریان، ص72؛ کورت، ص46؛ فرای، ص130؛ ویدنگرن، ص224؛ زرین‌کوب، ص113].
توصیف و تبیین شخصیتی مداراجو، مردم‌دوست و ربّانی از کورش، در مقایسه با بی‌رحمی‌ها، خون‌خواری‌ها، ستم‌گری‌ها و ویران‌گری‌های معمول شاهان آن روزگار خاورمیانه، حتا در زمان خود وی نیز روشی مؤثر برای ایجاد مقبولیت و مشروعیت برای پادشاه فاتح در میان اقوام مغلوب بود و این نکته به روشنی در اعلامیه‌ی روحانیان بابل و اسفار انبیای یهود، به گونه‌ای هم‌سان بازتاب یافته است.
وچنین بود که در طول سالیانی دراز، انبوهی از داستان‌ها و افسانه‌های ستایش‌آمیز و شگرف در روایات ملی و عامیانه، در کنار تبلیغات هدف‌مند سیاسی، برای تبیین شخصیتی خارق‌العاده و اسطوره‌ای از کورش شکل گرفت تا از این طریق به ویژه به اقوام متکثر قلم‌رو شاهنشاهی نشان داده شود که: حکومت و حاکمیت هخامنشیان که اینک بر اقوام گوناگون و پُرشماری فرمان می‌راند، کاملاً قانونی و مشروع و خودی‌ست؛ چرا که فردی (کورش) آن را بنیان گذاشته که به دلیل فضایل و کمالات درخشان و بی‌مانندش، تسلط و حاکمیت وی در نظر اقوام مغلوب، از ابتدا مشروع و مقبول بوده است.
در این مجموعه از داستان‌ها و افسانه‌ها که برای حفظ و انتقال یاد و خاطره‌ی بنیان‌گذار خارق‌العاده و محبوب و ستودنی دودمان شاهنشاهی هخامنشی فراهم آمده و گاه با آواز و موسیقی و به شکل نقالی در میان خواص و عوام روایت می‌شد [گزنفون (همان، ص244)؛ استرابون (پیرنیا، ص1378)؛ مؤذن‌جامی، ص90 به بعد]، وصف رفتارها و اقدامات کورش ـ که قهرمانانه و بشردوستانه بود ـ از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گردید و به عموم مردمی که به نیاکان و گذشتگان خود مباهات و افتخار می‌کردند و از راه‌شان پی‌روی می‌نمودند، آموخته می‌شد.
اکنون کورش نه یک شخصیت صرفاً تاریخی، بل که اسطوره‌ای جاودانه بود که به آیندگان و در عرصه‌‌های مختلف، الگو و مشروعیت می‌بخشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افزون بر کتاب‌نامه بخش نخست مقاله:
ـ کینگ، لئونارد: «تاریخ بابل»، ترجمه‌ی رقیه بهزادی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1378
ـ مؤذن‌جامی، محمد‌مهدی: «ادب پهلوانی»، انتشارات قطره، 1379
ـ ویدنگرن، گئو: «دین‌های ایران»، ترجمه‌ی منوچهر فرهنگ، انتشارات آگاهان ایده، 1377
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377

******

عنوان مقاله‌ی هفته‌ی آینده: اسطوره‌ی آفرینش در آیین زروان

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :