فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩۳/٢/٢٩

اگر چه عناصر نژادپرست و معاند پان‌ترکیست، زردپوستانی چون اغوزها (= غُزها) را صاحب خون و نژادی برتر و مبدأ و منشأ و آورنده‌ی تمدن و فرهنگ و معارف بشری می‌دانند (!)؛ اما حقیقت انکارناپذیر آن است که تاریخ ایران به جز توحش، جنایت، تاراج، ویرانگری و کشتار مردم مظلوم ایران، معلومات و خاطره‌ی دیگری از این مهاجمان درنده و بدوی ندارد. عجیب‌تر و اسف‌بارتر از همه آنکه، پان‌ترکیست‌ها بنا به تکلیف و مأموریت خویش و به قصد نفاق‌افکنی میان ایرانیان و ازهم‌بیگانه جلوه دادن آنان و مهیا کردن زمینه‌ی جدایی بخشی از ایران و پیوستنش به کشورهای همسایه، ایرانیان اصیل‌زاده آذربایجانی را به صرف سخن گفتن به زبان ترکی، از تبار و نژاد و خون و سلاله‌ی همین اغوزهای بیگانه و ایرانی‌کُش قلمداد می‌کنند؛ حال آنکه به تصریح استاد و قائدشان: «کلمه‌ی ترک و ترکی یک مفهوم فرهنگی و زبانی است و به هیچ وجه معنی نژادی را دربرنمی‌گیرد.» (سیری در تاریخ زبان و لهجه‌های ترکی؛ تهران: نشر پیکان، 1380، ص 390).
در ادامه، مستندات دیگری را، این‌بار درباره‌ی فساد اخلاقی و انحراف جنسی زردپوستان و اغوزهای مهاجم به ایران، از منابع تاریخی دست اول، نقل می‌کنم.

خوی و عادت قبیح و کریه زردپوستان به غلام‌بارگی و شهوت‌رانی با جنس مذکر، و بهره‌کشی‌های گسترده‌ی جنسی از غلامان زردپوست، در منابع تاریخی ایران و حتا در افواه، شهرتی به‌تمام دارد. چنان‌که درباره‌ی این انحراف اخلاقی محمود غزنوی - که از سلاله‌ی زردپوستان بود - آمده است:

  • عشقی که سلطان یمین‌الدوله محمود را بر ایاز ترک بوده است، معروف است و مشهور. آورده‌اند که سخت نیکو صورت نبود، لیکن سبزچهره‌ای شیرین بوده است، متناسب‌اعضا و خوش‌حرکات ... این همه اوصاف آن است که عشق را بعث کند (برانگیزد) و دوستی را برقرار دارد و سلطان یمین‌الدوله ... با عشق ایاز بسیار کشتی گرفتی. شبی در مجلس عشرت بعد از آنکه شراب در او اثر کرده بود و عشق در او عمل نموده، به زلف ایاز نگریست، عنبری دید بر روی ماه غلتان ... عشق عنان خویشتن‌داری از دست صبر او برُبود و عاشق‌وار در خود کشید. (نظامی عروضی؛ مجمع النوادر؛ به تصحیح محمد قزوینی؛ تهران: انتشارات زوار، 1388، ص 151)
  • سلطان محمود را به غلامان زهره‌جبین میل تمام بود و فضل بن احمد در این معنی به مقتضای کلمه‌ی «الناس علی دین ملوکهم» عمل می‌نمود و فضل در ناحیتی از ولایات ترکستان خبر غلامی پری‌پیکر شنیده، یکی از معتمدان را بدان صوب (ناحیه) گسیل کرد تا آن غلام را خریده در کسوت عورات (زنان) به غزنین رسانید و سلطان کیفیت واقعه را از غمازی شنوده کس نزد وزیر فرستاد و غلام ترکستان را طلب نمود و ابوالعباس زبان به انکار گشود و یمین‌الدوله (محمود) بهانه برانگیخت و ناخَبر به خانه‌ی وزیر تشریف برد و فضل به لوازم نیاز و نثار پرداخته، در آن اثنا آن مشتری‌سیما به نظر محمود غزنوی درآمد و محمود آغاز عربده کرده، به اخذ و نهب اموالِ وزیر فرمان فرمود. [...] ابو العباس را آن مقدار شکنجه کردند که به جوار مغفرت ایزد متعال انتقال نمود. (غیاث‌الدین خواندمیر؛ تاریخ حبیب السیر؛ تهران: انتشارات خیام، 1380، ج2، ص 386)

درباره‌ی نظرداشتن برادر محمود غزنوی، امیریوسف، به غلامی به نام «طغرل» و رشک و خشم سلطان غلام‌باره از این بابت، چنین سندی در دست است:

  • طغرل درآمد، قبای لعل پوشیده، و یار وی قبای فیروزه داشت، و به ساقی‌گری مشغول شدند هر دو ماهروی. طغرل شرابی رنگین به دست بایستاد، و امیریوسف را شراب دریافته بود. چشمش بر وی بماند و عاشق شد، و هر چند کوشید و خویشتن را فراهم کرد، چشم از وی بر نتوانست داشت. و امیرمحمود دزدیده می‌نگریست و شیفتگی و بیهوشی برادرش می‌دید و تغافلی می‌زد. [محمود خطاب به برادرش امیریوسف گفت:] «در مجلس شراب در غلامان ما چرا نگاه می‌کنی؟ تو را خوش آید که هیچ کس در مجلس شراب در غلامان تو نِگرد؟! و چشمت از دیرباز برین طغرل بمانده است، و اگر حرمت روان پدرم نبودی، تو را مالشی (کیفر) سخت تمام برسیدی. این یک بار عفو کردم و این غلام را به تو بخشیدم که ما را چون او بسیار است؛ هوشیار باش تا بار دیگر چنین سهو نیفتد، که با محمود چنین بازی‌ها بنَرَود»! ... امیرمحمود خادمی خاص را که او را «صافی» می‌گفتند و چنین غلامان به دست او بودند، آواز داد و گفت: «طغرل را نزدیک برادرم فرست». بفرستادندش و یوسف بسیار شادی کرد و بسیار چیز بخشید خادمان را و بسیار صدقه داد. (ابوالفضل بیهقی؛ تاریخ بیهقی؛ به تصحیح خلیل خطیب رهبر؛ تهران: انتشارات مهتاب، 1374، ج2، صص 403-402)

درباره‌ی غلام‌بچه‌ای به نام «نوشتگین» - که محبوب محمود و پسرانش محمد و مسعود بود - آمده است:

  • غلامی که او را نوشتگین نوبتی گفتندی، از آن غلامان که امیرمحمود آورده بود ... غلامی چون صدهزار نگار که زیباتر و مقبولْ صورت‌تر از وی آدمی ندیده بودند و امیرمحمود فرموده بود تا او را در جمله‌ی غلامان خاصّه‌تر بداشته بودند که کودک بود ... و چون محمود فرمان یافت (درگذشت)، فرزندش محمّد این نوشتگین را برکشید بدان وقت که به غزنین آمد و بر تخت نشست و وی را چاشنی گرفتن و ساقی‌گری  کردن فرمود و بی‌اندازه مال داد، چون روزگار مُلک، او را به سر آمد، برادرش سلطان مسعود این نوشتگین را برکشید تا بدان جایگاه که ولایت گوزگانان بدو داد، و با غلامی که خاص شدی، یک خادم بودی و با وی دو خادم نامزد شد که به نوبت شب و روز با او بودندی و از همه کارهای او اقبال خادم زرّین‌دست اندیشه داشتی که مهتر سرای بود. (ابوالفضل بیهقی؛ تاریخ بیهقی؛ به تصحیح خلیل خطیب رهبر؛ تهران: انتشارات مهتاب، 1374، ج2، صص 636-635)

و باز درباره‌ی روابط مسعود غزنوی و نوشتگین غلام، ذکر شده است:

  • به غزنین ده غلام بود به خدمت سلطان مسعود. از آن ده غلام یکی را نوشتگین نام بود. سلطان مسعود او را به‌غایت دوست داشتی و چند سال از این حدیث برآمد. هیچ‌کس ندانست که معشوق مسعود کیست، از بهر آنکه هر عطایی که بدادی همه را همچنان دادی که نوشتگین را، تا هرکس نپنداشتی که معشوق سلطان مسعود اوست. (عنصرالمعالی کیکاوس؛ قابوس‌نامه؛ به کوشش سعید نفیسی؛ تهران، 1312، ص 59)

درباره‌ی بی‌بندوباری، انحراف و جنون جنسی «سنجر» - حاکم اغوزتبار سلجوقی - و فدا کردن جان و مال مردم مظلوم در راه غلامان خود، گواهی شده است که:

  • یکی از عادت‌های سنجر این بود که غلامی انتخاب می‌کرد و او را می‌خرید سپس با او عشق‌بازی می‌نمود و به عشق وی مشهور می‌شد. با نزدیکی غلام پرده‌دری می‌کرد و مال و جان خود را به وی می‌بخشید. شراب صبح و شراب شب را با او می‌آشامید و در اختیار و فرمان او بود. پس چون شب، روز غلام را تمام شده اعلام می‌کرد و بنفشه گلنار او را می‌پوشاند او را از خود دور می‌کرد و دل از محبت او خالی می‌ساخت. گاهی سنجر به حدی از غلامی متنفر و خشمگین می‌شد که به دوری او پس از وصال تنها راضی نمی‌شد بلکه راحت را در کشتن او می‌دید. از جمله این گونه غلامان، غلامی «سنقر» نام می‌بود که به مردی صراف تعلق داشت. قبل از دیدار غلام، سنجر عاشق او شد و به هزار و دویست دینار سکه رکنی او را خرید به علاوه خلعت و بخشش بزرگی به مالک او داد. از ظهیرالدین عبد العزیز خزینه‌دار سنجر حکایت گردیده که گفت سنجر روزی مرا احضار کرد و گفت به کاری ترا امر می‌کنم که بهترین خدمت‌های تو به من است و موجب تحکیم مقام و زیادی احترامات توست. با پشتکار خود در انجام این مهم برو و هرچه در امکان داری به کار بند. پس من اظهار فرمانبرداری کردم و پاسخ دادم که نهایت کوشش و توانایی را در اجرای فرمان به کار خواهم بست. سپس سلطان گفت: «این بنده مخصوص من سنقر روشنی چشم و میوه‌ی دل من است. نتیجه‌ی آرزو و گیاه معطر روح من می‌باشد. این خزینه‌ی من و مال من به اختیار تو و به مهر توست. بارهای خراج غزنه و خوارزم رسیده، آن‌ها را تحویل بگیر همچنین تعهدات کشورهای دیگر بیامده آن را حساب کن.  مأموریتی که به تو درباره سنقر می‌دهم بر خود واجب شمار و اهمیت آن را از نظر دور مدار. در چیزی از من اجازه مخواه و منتظر امر تازه مباش. این کار مهم را بر همه کار مقدم دار و از خدا طلب خیر کن و تأخیر جایز مشمار. می‌خواهم سراپرده‌هایی چون سراپرده‌های من برای سنقر برپاسازی و اسبهایی چون اسبهای من برای او تهیه کنی. باید هزار بنده برای او بخری که در رکابش راه بروند و بر درگاهش شب‌هنگام شام بخورند. اقطاع هرکس را که صلاح می‌دانی بگیر و به نام او کن و شهر هر امیری را که می‌خواهی بگیر و به وی واگذار کن. خزینه‌ای مانند خزینه‌ی من پر از مال برای او فراهم کن. در خزینه‌اش اسباب و آلات زرین و سیمین درخشان بگذار. دیوانی که به بزرگان نویسندگان و نایبان دانشمند زیور یافته باشد برایش تهیه کن. باید پس از دو هفته ده هزار سوار داشته باشد.» ظهیر الدین گفت از سلطان سه ماه مهلت خواستم ولی شتاب کرد و فرمان داد که به کار بپرداز و درنگ منما. من همچنان در پی فرصت بودم تا یک ماه و نیم فرصت و مهلت داد. من به کار شروع کردم و در ظرف بیست روز هفتصد هزار دینارِ رکنی خرج کردم و این وجه غیر از دستگاه و اسباب خسروی و لباس‌ها بود که از خزینه‌ی سلطانی برای او جابه‌جا کردم. اقطاعات و ولایات و فرمان‌های سنقر از این حساب بیرون بود. یک ماه نگذشته بود که سنجر را آگاه کردم که کار تمام شد. پس سلطان سوار شد و صف‌های سپاه سنقر و اسب‌های او را اطراف سراپرده‌اش دید. سنجر آب و رنگ آشکار و روشنیِ ظاهر را دید پس مرا در آغوش گرفت و سپاسگزاری کرد. نام مرا با احترام برد و کار خزینه‌اش را به من واگذار کرد و به فراهم آوردن مقاصدش مرا مأمور کرد. به سنقر و من سفارش کرد که هریک دیگری را در نظر داشته باشیم. ظهیر الدین گفت. از این کار دو سال نگذشته بود که آتش گونه سنقر خاص در دود شعله زد و سنجر نخست متعجب شد پس از وی متنفر گردید. سنقر به ناز و کرشمه می‌افزود و چیرگی و تسلط را ادامه می‌داد و بر خشم امیران و تحقیر بزرگان می‌افزود. سنقر به تهدید و توبیخ سنجر توجه نمی‌کرد. پس سنجر روزی به اطاقی تنها جمیع امیران را دعوت کرد. این امیران از افراد خود به استثنای یک نفر اسلحه‌دار دور بودند. سنجر به آنان گفت هنگامی که سنقر خاص وارد می‌شود همگان کاردها را در وی گذارید. پس امیران به فرمان امتثال کردند و به سنقر درآویختند و او را تکه‌تکه کردند. این نور به تاریکی گرایید و این روشنایی چون ذرات غبار در هوا نابود و پراکنده گردید. (فتح بن علی بنداری اصفهانی؛ تاریخ سلسله سلجوقی؛ ترجمه‌ی محمدحسین جلیلی؛ تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1356، صص  325-327)

و در وصف غلامان و بردگان زردپوست - که با شرح دقیق خصوصیات فیزیکی و نژادی این قوم همراه است - آمده است:

  • بدان که ترک نه یک جنس است و هر جنسی را طبعی و گوهری دیگر است و از جمله‌ی ایشان از همه بدخوتر قبچاق و غز بود و از همه خوش‌خوتر و به عشرت فرمان‌بردارتر ختنی و خلخی و تبتی بود ... چون در ترک نگاه کنی سر بزرگ بود و روی‌پهن و چشم‌ها تنگ و بخج‌بینی (پهن‌بینی) و لب و دندان نه نیکو. چون یک‌یک را بنگری به ذات خویش نه نیکو بود ... عیب ایشان آن است که کندخاطر باشند و نادان و شغبناک باشند و ناراضی و بدمست. بی‌بهانه و باآشوب و پرُزیان باشند و به شب سخت‌دل باشند ... و نرم‌اندام باشند به عشرت و از بهر تجمل به از ایشان هیچ جنس نیست. (عنصرالمعالی کیکاوس؛ قابوس‌نامه؛ به کوشش سعید نفیسی؛ تهران، 1312، صص 81-80؛ به تصحیح غلام‌حسین یوسفی؛ تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1383، صص 115-114)
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩۳/٢/٢۱
  • گفته شده که [فضولی] در سال ۹۱۰ هـ در خانواده‌ای شیعی‌مذهب و آذربایجانی، در جوار مرقد سیدالشهدا در کربلا به دنیا آمده است (دیوان اشعار فارسی مولانا حکیم ملامحمد فضولی؛ تبریز، ۱۳۸۶، ص ۲۶)

نویسنده‌ی سطور فوق، و دیگر پیروان مسلک جعل و فریب او، در حالی فضولی بغدادی را به آذربایجان نسبت می‌دهند که نه خود او در سروده‌هایش اشاره‌ای به آذربایجانی‌تبار بودنش کرده است و نه تذکره‌نویسان معاصرش. برای نمونه، لطف‌علی بیک آذر (آتشکده؛ بمبئی، ۱۲۷۷ ق، ص ۱۵۸) درباره‌ی او فقط نوشته است: «فضولی از مشاهیر ارباب کمال آن دیار (بغداد) است و به ترکی و فارسی می‌گفته» و مطربی سمرقندی (تذکره الشعرا؛ به تصحیح علی رفیعی؛ تهران: مرکز نشر میراث مکتوب، ۱۳۸۲، ج۱، ص ۵۹۱) نیز چنین آورده است که: «فضولی بغدادی از شعرای ترکی‌گوی پرزور است.»

  • آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد که مولانا فضولی در ناحیه‌ی « قازاخ» آذربایجان متولد یافته! اما از همان ایام کودکی همراه پدر و خانواده‌اش به عراق عزیمت نموده‌اند. (وبلاگ یاشل وطن مرند)

بررسی‌های مورد ادعای نویسنده‌ی مطلب فوق - که نام و نشانی از آن سراغ ندارد که معرفی‌اش کند! - تنها و تنها در تخیلات کودکانه‌ی وی انجام یافته است! در حالی که خود فضولی بغدادی در سروده‌هایش تصریح می‌کند که زاده و برآمده‌ی عراق است، این سرسام‌گرفتگان عقل‌باخته - که خود را از فضولی، فضولی‌تر می‌انگارند! - وی را متولد آذربایجان می‌خوانند! فضولی در مقدمه‌ی دیوانش (کلیات فضولی؛ استانبول: اورخانیه مطبعه‌سی، ۱۳۴۲ ق، ص ۶) می‌نویسد: «منشأ و مولدم عراق عرب اولوب» (خاستگاه و زادگاهم عراق عرب بوده است)، که علاوه بر تصریح به عراقی بودنش، گویای آن است که اعقاب و نیاکانش نیز اهل همین خطه بوده‌اند. او در سروده‌هایش نیز پیوسته به عراقی‌تبار بودنش تصریح نموده و هیچ‌گاه یادی از سرزمین دیگری نکرده است: من ساحر بابلی‌نژادم / هاروته بو ایشده اوستادم (همان، ص ۲۴۱).

  • محمد فضولی به گواه اکثر تذکره‌نویسان دوره صفوی از قبیله‌ی بیات است که خانواده‌اش در زمان تیمورلنگ به‌خاطر اشتراک در قیام‌های ضدحکومتی به اطراف بغداد تبعید شده بود. (تاریخ ادبیات آذربایجان؛ زنجان، ۱۳۸۴، ج ۲، ص ۳۵۱)

«تنها» تذکره‌‌نویسی که محمد فضولی را به ایل بیات نسبت داده است، صادق افشار مؤلف «مجمع الخواص» (ترجمه‌ی اکرم باقیروف؛ باکو: نشر علم، ۲۰۰۸، ص ۱۳۱) است. اما این نویسنده عصر صفوی، نه فضولی را به آذربایجان نسبت داده و نه چنین داستان موهومی را درباره‌ی تبعید خانواده‌اش بیان کرده است! جالب است بدانید که از سه شاخه‌ی ایل بیات، هیچ کدام ساکن و مقیم آذربایجان نبوده‌اند (فاروق سومر؛ اغوزلار؛ آنکارا: آنکارا یونیورسیتیسی، ۱۹۷۲، صص ۳۴-۳۷). آیا به جز دروغ‌پردازی و فریبکاری توقع دیگری از مبلغان و عمله‌ی پان‌ترکیسم می‌توان داشت؟

  • مولانا محمد فضولی در اعتلای ادبیات آذربایجان نقش برجسته‌ای ایفا کرده است (تاریخ ادبیات آذربایجان؛ ص ۳۶۰).

چنان‌که دیدیم، فضولی بغدادی نه تنها به لحاظ اصل و نَسَب ارتباطی با ایران و آذربایجانش ندارد، بلکه اشعار ترکی‌اش را نیز به زبان و برای عثمانیان سروده است. چنان‌که در مقدمه‌ی دیوانش (همان، صص ۷-۸) می‌گوید از «بُلَغای روم (عثمانی) و فصحای تاتار» توقع دارد که اگر نتوانسته باشد سروده‌های خود را با الفاظ و عبارات آن دیار آراسته کند، وی را معذور بدارند.
از سوی دیگر، غالب اشعار فضولی بغدادی در مدح و ستایش سلاطین و سرداران ایرانی‌کُش عثمانی و برضد پادشاهان صفوی سروده شده است:
شاه دین سلطان سلیمان سعادتمند، کیم / کسب ایدر خُلق خوشندن نزهت اطوار گل // نور عدلش کرده مستغنی ز بهر روشنی / ربع مسکون را ز بزم‌آرای چرخ چارمین // خسروان عصر را در آستان دولتش / وارثان ملک از بهر خراج او رهین // سرور جمشیدشأن، دارای اسکندرنشان! / خسرو صاحب‌قران، کیخسرو نصرت‌قرین! // ای زبردستان عالم  زیر دست همتت / دور چرخ انگشت فرمان تو را انگشترین // آفرینش در پناه عدل ملک‌آرای توست / آفرین ای پادشاه ملک‌پرور، آفرین! // نیست حد هرکسی تحدید نعت نعمتت / بلکه ننماید فضولی هم فضولی بیش از این // پادشاه بحر و بر، سلطان سلیمان، آنکه هست / در خلافت جانشینان نبی را جانشین! (کلیات فضولی، صص ۲۴-۲۶)
فضولی بغدادی درباره‌ی حاکمیت صفویه‌ی شیعه بر بغداد و سپس اشغال آن به‌دست عثمانیان می‌گوید:
کفر (= صفویه) مستولی اولوب، قیلمشدی اسلامی زبون / جهل استیلا بولوب، ایتمشدی علم‌اهلینی خوار // لطف ایزد شامل احوال اهل فقر اولوب / قیلدی فیض عدل‌له تدبیر عجز و انکسار // باد پای عزم کشورگیر عالم‌گرد ایله / کحل اعیان عجم قیلدقده خاک رهگذار // قیلدی مشهور عرب (= فضولی) فتح عجم تاریخنی / گلدی برج اولیا یه پادشاه نامدار. (کلیات فضولی، ص ۲۷)

  • فضولی پرمایه‌ترین و بزرگ‌ترین نماینده‌ی ادبیات کلاسیک آذربایجان است! وی ... پرچم‌دار واقعی شعر و ادب مشرق‌زمین بوده است! ... او نه تنها افتخار ترک‌زبانان جهان، بلکه افتخار عالم اسلام و کل بشریت است! ... او بزرگ‌ترین عارف دنیای اسلام، ادیب سرشناس جهان و بزرگمرد عالم اندیشه و احساس است. شاعری است که همتایی بر او متصور نیست! در ادب فارسی نیز گوی سبقت را از پارسی‌گویان برده است!!! (تاریخ ادبیات آذربایجان؛ ص ۳۴۷)

انتساب چنین القاب و صفات گزافه و ساختگی و توهم‌آمیزی به فضولی بغدادی، بی‌شک از عقده‌های حقارت گوینده‌اش سرچشمه می‌گیرد، که می‌خواهد با به عرش رساندن فضولی بغدادی و آذربایجانی خواندن او، نبود حتا یک سراینده و نویسنده‌ی ترکی‌گو را در شمال غرب ایرانِ آن روزگار - به‌خیال خود - جبران کند.

  • سام میرزا در تحفه‌ی سام او را بزرگ‌ترین شاعر تاریخ می‌نامد! (تاریخ ادبیات آذربایجان؛ همان؛ ص ۳۴۷)

بله! درست حدس زدید. در کتاب مذکور چنین ادعای سخیفی درباره‌ی فضولی بغدادی نیامده است. در این کتاب می‌خوانیم: «مولانا فضولی از دارالسلام بغداد است و از آنجا بهْ از او شاعری پیدا نشده و به هر دو زبان یعنی ترکی و عربی شعر می‌گوید.» (سام میرزای صفوی؛ تحفه‌ی سامی؛ به تصحیح وحید دستگردی؛ تهران: مطبعه ارمغان، ۱۳۱۴، ص ۱۳۶)

  • ادبیات آذری ... در آثار فارسی زبان قطران تبریزی، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، ابوالعلای گنجوی و ده‌ها شاعر از این بزرگان متجلی است! هرچند که این شاعران علاقه‌ی فراوانی به زبان مادری خود ابراز داشته‌اند ... آثار خود را علی‌رغم میل باطنی خود به فارسی نگاشته‌اند! (تاریخ ادبیات آذربایجان؛ ص ۳۵۰)

باز هم ادعایی بی‌پایه و سخیف از جماعتی که می‌خواهد با جعل و نیرنگ برای رواج زبان ترکی در شمال غرب ایران، سابقه‌ای بتراشد! اما حقیقت آن است که زبان مادری سرایندگان نام‌برده‌شده هرگز ترکی نبوده است؛ چراکه اولاً، سندی در اثبات رواج زبان ترکی در آن روزگار وجود ندارد و ثانیاً، نه خود این سرایندگان زبان مادری‌شان را ترکی دانسته‌اند و نه تذکره‌نویسان. از سوی دیگر هیچ سند و مدرکی نیز وجود ندارد که نشان دهد شاعران مذکور برخلاف میل باطنی خود به فارسی شعر گفته باشند! مگر اینکه نویسنده‌ی مطلب فوق مدعی شود با روح آن درگذشتگان ارتباط داشته و این موضوع را از خود آنان شنیده است!

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩۳/٢/۱۱

باوجود سینه‌چاک کردن عناصر نژادپرست، معاند و وطن‌فروش پان‌ترکیست برای «زردپوستان» مهاجم به ایران، به‌ویژه اُغوزها (= غُزها)، تاریخ ایران آکنده از صفحاتی است که گواه و گویای قتل و غارت گسترده‌ی ایرانیان مظلوم به دست این ددمنشان خون‌ریز است. در ادامه، نمونه‌های دیگری از مستندات این جنایت‌ها را نقل می‌کنم.

در کرمان

  • چون ماه مهر سنه‌ی ثمان و ستین و خمس مائه (568 ق.) درآمد، از سرحد کوبَنان (شهری در شمال استان کرمان) خبر کردند که سلطان‌شاه «غز» را از سرخس بیرون کرده است و چند خیل از ایشان روی به کرمان نهادند و بر عقب خبر، [غزان] از راهِ راور برآمدند و به کوبنان رسیدند؛ سواری پنج هزار و با بنه بسیار و زن و فرزند بی‌شمار؛ ... دو - سه روز در کوبنان خرابی کردند و چون بر حصار دست نیافتند به زرند آمدند و اول نوبت، قتل و تعذیب نکردند؛ بر غارت مطعومی (خوراک) و ملبوسی (پوشاک) اقتصار رفت و عادت شوم «غز» خود چنین بود که نخست از در ِ عجز درآمدندی تا حریف را بشناختندی. اگر غالب بودندی دست‌بازی خویش بنمودندی.
  • چون به باغین رسیدند و صف حرب برکشیدند، مجاهد گورکانی و خلقی بسیار بر دست «غز» هلاک شدند و اتابک محمد منکوب و شکسته، با جمعی نیم‌کشته و برهنه، با شهر آمد و لشکر فارس چون از واقعه‌ی مجاهد باخبر شدند؛ عنان باز (= به‌سوی) فارس گردانید. و این واقعه در شهور سنه‌ی 575 هجری رخ داد. آتش محنت و دود وحشت در شهر بردسیر افتاد.
  • از هر محله نوحه و از هر خانه ناله و از هر گوشه فریاد بی‌توشه برآمد. نفس مملکت کرمان از ضعف و بی‌طاقتی به سینه رسیده بود، به لب رسید و مسالک قوافل (کاروان‌ها) به سبب اضطراب بسته شد و امداد که از اقطار متواصل بود منقطع گردید و مخایل (نشانه‌ها) قحط روی نمود. و «غز» را چون نقش مراد برآمد از باغین برخاسته در کنار نهر ماهان فرود آمد و چون مقام بردسیر از جهت تنگی متعذر (دشوار) شد، روی به گرمسیر نهادند و بیچاره اهل جیرفت غافل و بی‌خبر ناگاه به سر ایشان فرود آمدند و صد هزار نفس را به انواع تعذیب و به شکنجه و نکال (رنج) هلاک کرد و سر در ولایت نهاد و هرکجا ناحیتی معمور بود، یا خطه‌ی مسکون دیدند آثار آن مطموس (محو) و مدروس (متروک) گردانیدند و از رعیت بردسیر هر که سرمایه‌ی حزم داشت و مجال توشه و کرای (خرج راه)، لباد فرار بر گاو جلا می‌نهاد.
  • «غز» در بردسیر طوف (گردش) کرد. اگر مزروعی دید، بر قاعده خورد و روی به‌جانب بم نهاد و چون نواحی شقّ بم، به‌وسیله‌ی وجود سابق علی مضبوط و محفوظ بود؛ بر ولایت نسا و نرماشیر هجوم کردند و صد هزار آدمی در پنجه‌ی شکنجه و چنگالِ نکال ایشان افتادند و در زیر تشت آتش گرفتار شدند و خاکستر در گلو می‌کردند.
  • چون سنه‌ی 569 به آخر رسید و سنه‌ی 570 خراجی درآمد، «غز» از جیرفت به‌جانب بم و نرماشیر شد و ارتفاع برگرفت و در مهرماه سنه‌ی 570، به در بردسیر آمد و جانب مهادنت (مصالحه) را اهمال نمودند و رعایت حقوق برّ و اکرام، فروگذاشت. و هنوز تا این غایت، ربض بردسیر مسکون و منازل معمور و سقف‌ها مرفوع و بازارها برجای و کاروان‌سرای‌ها برپای بود تا هجوم «غز» روی نمود، به‌کلی عمارت ربض برافتاد و رعایا بعضی مردند و بعضی جلای وطن کردند تا کار به آنجا رسید که کرمان - که در عموم عدل و شمول امن و دوام خَصب (خرمابُن) و فرط راحت و کثرت نعمت فردوس اعلی را دوزخ می‌نهاد و با سغد سمرقند و غوطه‌ی دمشق لاف زیادی می‌زد - امروز در خرابی، دیار لوط و زمین سبا را سه ضربه نهاد. (افضل‌الدین ابوحامد کرمانی، تاریخ افضل یا بدایع الزمان فی وقایع کرمان، به کوشش مهدی بیاتی، تهران: چاپخانه‌ی دانشگاه، 1326، صص 87، 89، 94-92)

در هرات

  • این شهر در سنه‌ی خمس و خمس مایه (550 ق.) ویران‌شده بر دست «غز» که جماعت ترکان بودند. و مسجد جامعی داشت عجیب‌وغریب. و حوض مسین در وی نهاده که چهارصد مرد گرد آن در آمدی و وضو ساختی. و چراغ برنجین بر قبه‌ی او آویخته بود ... «غزان» آن را بشکستند و بر اشتران بسته ببردند. (معین‌الدین محمد زمچی اسفزاری، روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات، به تصحیح محمدکاظم امام، انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ج1، ص 243)

در نیشابور    

  • «غزان» بر شهرها دست یافتند (548 ق.) و بیدادگری‌هایی از ایشان دیده شد که نظیر آن‌ها شنیده نشده بود. «غزان» درصدد تلافی برآمدند و به نیشابور تاختند و وارد شهر شدند و شهر را به نحوی ظالمانه غارت کردند و آن را چنان کوبیدند که با زمین ِ هموار برابر گردید. اهالی نیشابور را از کوچک و بزرگ به قتل رساندند و شهر را آتش زدند. همه‌ی قاضیان و علما را نیز کشتند. (ابن اثیر جزری، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران: مؤسسه‌ی مطبوعات علمی، ج26، صص  243-242)
  • به شهر نشابور کردند روی / جهان گشت پر فتنه و گفت‌وگوی / بپیوست از باروی شهر جنگ / به تیر و به خشت و به زوبین و سنگ / گروهی برفتند از شهر، تیز / پر از کین و پرخشم و جنگ و ستیز / گرفتند شهر نشابور شاد / بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد / بکشتند چندان‌که خون شد روان / به خون غرقه گشتند پیر و جوان / بکشتند چندان‌که آن را شمار / محاسب ندانست هنگام کار / شب تیره کردند غارتگری / نرفتند الا ره کافری / چو ظاهر در آن شهر چیزی نماند / فلک، خاک بر فرق مردم فشاند / به سفتن گرفتند دیوار و در / شکنجه بُد و زخم چوب و تبر / به خاکستر و آب جوی و نمک / دهانِ سران بود پر یک‌به‌یک / ز مردم بدین‌سان گرفتند مال / ز ناله همه خلق بد همچو نال / چه خواری و زاری که آن قوم کرد / تفو باد بر گنبد تیزگرد / به هر خانه‌ای ناله‌ی زار بود / یکی کشته، دیگر گرفتار بود / نشابور کردند یکسر خراب / روان بود هر جایگه خون چو آب / به زخم شکنجه در آن گیرودار / به قتل آمد آن جایگه صد هزار / برون ز آنچه کشتند در داروگیر / فزون ز این ببردند مردم اسیر / شد از «غز» تمامت خراسان خراب / هری ماند بر مردم کامیاب. (حکیم زجاجی، همایون‌نامه، به تصحیح علی پیرنیا، تهران: نشر آثار،  ج2، صص 1129-1127)

در مرو و...

  • بلده‌ی فاخره‌ی مرو را که در نهایت معموری بود سه شبانه‌روز غارت نمودند آن‌گاه جهت طلب مخفیات اشراف و اعیان را مؤاخذه کرده در تعذیب و شکنجه کشیدند و چون خاطر شوم ایشان از مهم مرو فراغت یافت به نیشابور و دیگر بلاد خراسان شتافتند و در هر جا هر چیز دیدند متصرف گردیدند و مسلمانان را به خاک و نمک شکنجه کرده از ایشان مخزونات و مدفونات می‌طلبیدند و بسیاری از علما و مشایخ به تعذیب (شکنجه) آن ملاعین (ملعونان) شهید شدند از آن جمله یکی شیخ فاضل عالم متقی محمد بن یحیی بود که در حین شکنجه به خاک، شهد شهادت چشیده به عالم پاک پیوست. القصه در تمامی بلاد خراسان منزلی نماند که از ظلم و بیداد «غزان» ویران نشد. (غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، تهران: انتشارات خیام، 1380، ج2، ص 511)
  • گرفتند مرو، آن سپاه پلید / گشادند آن بندها بی‌کلید / ز انبار سلطان گشادند در / به راه خرابی نهادند سر / به غارت ببردند مال جهان / گرفتند آن گنج‌های نهان / وز آنجا برفتند در شهر شاد / به غارت به هر جا بغل برگشاد / نخستین به زرینه بردند دست / به تاراج دادند مردان مست / پس آن‌گه به سیمینه کردند رای / نماندند از آن جنس چیزی به‌جای / پس از سیم و زر بر برنجینه بود / طلب کردن جای و گنجینه بود / کشیدند از آنجا به افکندنی / بکردند از آن کار ناکردنی / از آن شیوه شهری بپرداختند / به تاراج گردن برافراختند / گرفتند بس خلق را در عذاب / شکنجه نکردند، الا به آب / نمودند مردم نهان هرچه بود / ز آتش همی‌رفت بر چرخ دود / گشادند در شهر هر جا کمین / به کندن گرفتند یکسر زمین / در آن شهر نانی بنگذاشتند / برفتند و خالیش بگذاشتند (حکیم زجاجی، همایون‌نامه، به تصحیح علی پیرنیا، تهران، نشر آثار، ج2، صص 1127-1126)

در زابلستان

  • و ازجمله وقایع این سال (426 ق.) آنکه جمعی کثیر از ترکمانان «غز» نواحی بُست زابلستان را تاخت و تاراج نموده، بسیار خرابی در آن دیار به ظهور رسانیدند. و ابوالفتح مودود بن مسعود بر این حال اطلاع یافته، لشکری انبوه به دفع ایشان فرستاد. چون فریقین به هم رسیدند دست به تیغ و نیزه برآورده، داد مردی و مردانگی دادند. آخرالامر، ترکمانان بعدازآنکه بسیاری از ایشان به قتل رسیدند روی به گریز نهادند و عساکر مودود، مظفّر و منصور با غنایم بسیار به‌جانب غزنین مراجعت نمودند. (قاضی احمد تتوی و آصف خان قزوینی، تاریخ الفی، به تصحیح غلام‌رضا طباطبایی مجد، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1382، ج4، صص 2239-2238)

این است شرح جنایت‌های مخوف و خونین قومی درنده و وحشی – که باوجودآنکه جز مرگ و نابودی و فلاکت ره‌آورد دیگری برای ایرانیان نداشتند – اما گروهی از پست‌ترین و بی‌وجدان‌ترین موجوداتی که ایران بزرگ دچار آفت و بلای آنان شده است، یعنی پان‌ترکیست‌ها، آنان را که هیچ ربط و پیوندی با ایرانیان آذربایجانی ندارند، تکریم و تقدیس کرده، منشأ و مبدأ و مالک همه‌ی افتخارات و دستاوردهای فرهنگی و تمدنی و هنری و ... بشر معرفی می‌کنند!

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩۳/٢/۳

(نقل از سفینه‌ی مجمع البحرین)
[انوشیروان] بر تاج مرصع و مُکلل به جواهر ِ ده پهلو - که در دخمه‌ی خود گذاشته بود - نوشته:
در پهلوی اول نوشته بود که خودشناسان را از ما درود دهید و از بلاها بگریزید. و خود را به بلا عرضه مکنید. و کارها را از وقت مگذرانید و در پس و پیش کارها نگاه کنید. و به هرزه، مردم را مرنجانید تا ضرورت نباشد و از همه کس خشنودی بجویید و به مردم‌آزردن فخر مکنید. و دل همه کس را نگاه دارید.
در پهلوی دوم نوشته بود: که در کارها مشورت و تدبیر کنید و آزموده را به‌ناآزموده مدهید و ناآزموده را دست در کمر مزنید. و خواسته [= مال و ثروت] را فدای تن کنید و تن و خواسته را فدای دین کنید. و خود را در جوانی نیک‌نام کنید و اگر توانگری خواهید قناعت کنید.
در پهلوی سوم نوشته بود که: بر شکسته و سوخته و دزدیده غم مخورید و سخن زشت به کسی مگویید و در خانه‌ی کسی فرمان مدهید و نان به خوان [= سفره] خویش خورید و در کارهای کودکان تدبیر کنید و از مکر و حیلت زنان ایمن مباشید و خویشتن را اسیر زنان مکنید.
در پهلوی چهارم نوشته بود که: از دزدان عطا مپذیرید و از همسایه بد بپرهیزید و از مردمان بد بگریزید و بی‌ادب خدمت پاشاهان مکنید و با خسیس و فرومایه و نامرد رنج مبرید و در زمین کسان تخم مکارید و درخت منشانید و با هر گروه نیامیزید.
در پهلوی پنجم نوشته بود که: از نوکیسه وام مستانید و از بی‌اصلان دختر مخواهید و با بی‌شرمان منشینید و از مردم غماز و بی‌دیانت وفا گوش مدارید و هر کس که از سرزنش و ملامت خلقان نترسد، از وی دور باشید و با مردمی که نیکی نشناسد صحبت مدارید و بر خیر کسان طمع مدارید و جنگِ مردم را به خود مکشید و بی‌گناهان را از خود ایمن کنید.
در پهلوی ششم نوشته بود که: پیران و بددلان را با خود به جنگ مبرید و به تندرستی و خواسته ایمن مباشید و پیران و جهان‌دیدگان را حقیر و زبون مدارید و در همه کارها پیران را حرمت دارید و از پادشاهان برحذر باشید و دشمن خود را بزرگ دانید، اگرچه خُرد بُوَد. و قدر مردم بشناسید و با خداوند دولت کینه مدارید.
در پهلوی هفتم نوشته بود که: از پادشاهان و شاعران و زنان بترسید و بر هیچ‌کس افسوس مدارید و عیب کسان به هیچ حال مجویید و کار زمستان به تابستان راست دارید و کار امروز به فردا میفکنید و ناکرده را کرده میانگارید و زن به جوانی بخواهید و کارها به‌هوش و دانش کنید و دارو به [= در زمان] تندرستی مخورید و در پیری زن جوان مخواهید و از خداوندان بلا و محنت عبرت گیرید.
در پهلوی هشتم نوشته بود که: به نامردمان به همه کارها نیکویی کنید و خوشتن را به هر حال خوش دارید و بدخویی به سرمایه کنید تا عمر به تلخی نگذرد و چشم و زبان عورت را نگاه دارید و زبان به‌هنگام بهتر دارید. بی‌هنگام و جایی که مدارا باید، تندی مکنید و سایه‌ی مهتران را بزرگ دارید و غنیمت دانید. در جنگ جای صلح بگذارید و خرج به اندازه دخل کنید و ناشمرده به کار مبرید و نانهاده برمگیرید.
در پهلوی نهم نوشته بود که: اول درخت نو نشانیده و آن‌گاه کهن را ببرید. و پای به اندازه گلیم خود درا کنید و دست و چشم از ناشایسته نگاه دارید و در جای بدنامان مباشید و هر چه بر خود نپسندید بر دیگران مپسندید. به بدی کردن افتخار مکنید و ابله و دیوانه و مست را پند مدهید و زن سلیطه و بدزبان و ناکدبانو و بددست و بی‌شرم و دراززبان را به خانه مدارید و طلاق دهید. و ناقابل را پند و نصیحت مگویید.
در پهلوی دهم نوشته بود که: بر زیردستان خود رحمت کنید و بر ضعیفان ببخشایید و طعام و شربت تنها مخورید و زیردستان را نیکو دارید و در جوانیاز حال پیری بیندیشید و کار پیری در جوانی راست دارید. و نخوانده به مهمانی کسان مروید. حق پدر و مادر را بزرگ دارید و به راست و دروغ سوگند مخوید و آن جهان را بدین جهان مفروشید.
(نوشتار فوق برگرفته شده است از: ماهنامه‌ی ارمغان، آذر 1310، شماره 131، صص 626-623)

خسرو انوشیروان

سکه‌ای از خسرو انوشیروان، پادشاه ساسانی

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :