فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٢/٩/٢٩

در شهریور سال 1320 / اوت 1941 ارتش اتحاد جماهیر شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب، به بهانه‌ی ممانعت از پیشروی آلمان به آسیای غربی، پشتیبانی از جبهه‌های یکدیگر و بهره‌گیری از منابع ایران، خاک این کشور را اشغال و دولت حاکم بر آن را سرنگون کردند. اما در این میان، نقشه‌های استالین - رهبر دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی - بسیار شوم‌تر و پلیدتر از این‌ها بود. او، برای تصاحب بی‌سروصدای شمال ایران، از آذربایجان تا گیلان و مازندران و خراسان، و در نتیجه‌ی آن، دست‌یابی کامل به منابع نفتی دریای مازندران و دیگر مواهب طبیعی این بخش از ایران، در نخستین گام، یکی از فعالان سیاسی کمونیست و توده‌ای را، به نام «جعفر پیشه‌وری» - که به جهت همین سوابق و وابستگی‌هایش از عضویت مجلس ملی ایران کنار گذاشته شده بود - فراخواند و با ارائه‌ی دستورها و راهکارها و راهبردهای جامع و لازم، او را مأمور کرد که از طریق تشکیل حزبی به نام فرقه‌ی دموکرات آذربایجان مقدمات جدایی و انتزاع و سرانجام الحاق این بخش از خاک ایران را به قلمرو اتحاد جماهیر شوروی فراهم کند (شهریور 1324). پیشه‌وری از طریق این حزب و با نظارت و راهبری مستقیم مأموران شوروی و با پشتیبانی ارتش اشغالگر آن کشور اقدام به تشکیل دولتی خودگردان (با قانون اساسی، مجلس، واحد پول، زبان رسمی و... مختص به خود) در آذربایجان کرد (12 دسامبر 1945/ 21 آذر 1324) و همه‌ی مخالفان خود، از مردم عادی گرفته تا نظامیان و زمین‌داران و دیگران را کشتار یا زندانی، و اموال و املاکشان را غصب و غارت کرد. بنا به فرمان مستقیم استالین، پیشه‌وری به اقدامات عوام‌فریبانه‌ای چون آسفالت چند خیابان، اصلاح مالیات‌ها و... نیز مبادرت کرد اما مردم نسبت به ماهیت واقعی این نوع اقدامات فرمایشی و فریبکارانه کاملاً هشیار و آگاه بودند.
برای پایان دادن به این توطئه و اقدام پلید شوروی برای تصاحب شمال غرب ایران (و سپس کل نیمه‌ی شمالی ایران) نخست وزیر آن دوره‌ی ایران، احمد قوام (1252-1334)، زیرکانه با دادن وعده‌ی دروغین تحویل کامل امتیاز نفت دریای مازندران به شوروی، ارتش اشغالگر این کشور را سرانجام وادار به ترک شمال غرب ایران نمود. ارتش شوروی در 19 اردیبهشت 1325 (مه 1946) آذربایجان را در برابر دیدگان حیرت‌زده‌ی سران وامانده و سَرخورده‌ی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان، تخلیه کرد. فقدان این پشتوانه‌ی مهم و حیاتی و عدم حمایت دولت شوروی از فرقه‌ی دست‌نشانده‌ی پیشه‌وری، این سازمان را چنان سست و متزلزل ساخت که آنان نه تنها از خواسته‌ها و آرمان‌های نخستین خود عدول کردند، بل که مزدوران و مأموران و فداییان این فرقه‌ی نیز نتوانستند در برابر پیش روی ارتش رهایی‌بخش  ایران به سوی آذربایجان ایستادگی کنند. با نزدیک شدن ارتش به مرکز استان، بسیاری از سران فرقه - و از جمله خود پیشه‌وری که همواره شعار "مرگ، آری؛ بازگشت، نه" می‌داد - به شمال ارس گریختند و تا سررسیدن نیروهای ارتش ایران، خود اهالی آذربایجان بسیاری از عُمال و عمله‌ی آدم‌کش و مزدور فرقه را مجازات نمودند. ارتش ایران در 21 آذر آن سال به تبریز وارد شد و منطقه را از لوث وجود اعضا و اتباع فرقه‌ی دموکرات پاک نمود و آذربایجان سرفراز را به آغوش مام میهن بازگرداند.
نقش و مداخله‌ی مستقیم و تکوینی اتحاد جماهیر شوروی در تشکیل و تداوم فرقه‌ی دموکرات آذربایجان به جهت تلاش سران شوروی برای پنهان نگاه داشتن ردپای خود در این اقدام پلید و مخالف همه‌ی معاهدات بین‌المللی، تا مدت‌ها مکتوم و مخفی مانده بود. اما سرانجام با افشاگری شماری از مأموران ک.گ.ب. و در نهایت انتشار اسناد رسمی و سری اتحاد جماهیر شوروی در این خصوص، نقش و برنامه‌‌های دولت شوروی کاملاً آشکار و برملا شد و تلاش هواداران وطن‌‌فروش و پان‌ترکیست پیشه‌وری، برای مستقل و غیروابسته و ناسیونالیست جلوه دادن او، تماماً نقش بر آب گردید.
(علاقه‌مندان می‌توانند برای آگاهی از اسناد و گزارش‌های مربوط به غائله‌ی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان، به وبلاگ «کتابخانه‌ی بزرگ آذربایجان» مراجعه نمایند)

سروده‌ای از استاد محمدحسین شهریار تبریزی درباره خروج ارتش اشغالگر شوروی از آذربایجان:
هان به یغما برده، آن ناخوانده مهمان می‌رود / آن نمک نشناس، بشکسته نمکدان می‌رود
گرچه بام و در به سر کوبید صاحب خانه را / خانه آبادان که جغد از بوم ویران می‌رود
از حریم بوستان باد خزانی بسته باد / با سپاه اجنبی از خاک ایران می‌رود
خاتم جم گو به وقت آصف دوران، قوام / اهرمن دیدم که از ملک سلیمان می‌رود
بار قحط و رنج و درد آورد و رفت / گو بماند درد را، کز سینه پیکان می‌رود
دیزی سفت و سیاهی پشت پایش بشکنید / ترسم آخر باز گردد چون پشیمان می‌رود
شرّ آن کوبنده چکش از سر ما کنده شد / لیک از رو مشکل این کوبنده سندان می‌رود

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٢/٩/۱٥
  • حضور ترک‌ها در ایران بسیار قدیمی می‌باشد. طبق شواهد جسته و گریخته به قبل از اسلام و دوره‌ی ساسانی (شاید هم پیش‌تر) برمی‌گردد. حتی برخی نظریات با توجه به خصوصیات التصاقی زبان سومرها و مادها آنان را اجداد ترکان ایرانی تلقی و ترکی را در ایران زبان بومی می‌داند. در هر حال گسترش جمعیتی ترکان در حدی که شکل جغرافیای زبانی ایران را به صورت امروزی درآورده باشد، به زمان سلاجقه مربوط است ... با آمدن سلجوقیان و پیوستن ترکان جدید الورود به همزبانان بومی (یا بومی شده‌ی) خود در ایران و ... جغرافیای انسانی ایران شکل فعلی خود را یافت و حضور انبوده ترکان طبعاً موجب غلبه زبان ترکی شد ... به طوری که امروزه در ایران به تنهایی چند لهجه‌ی مستقل ترکی با انبوه جمعیت متکلم با این لهجه‌ها حضور داشته و بخش اعظم ملت ایران را تشکیل می‌دهند (لغتنامه جامع اتیمولوژیک ترکی - فارسی؛ دیل دنیز، تبریز، 1386، ص 19)

1. صدور احکام تاریخی بر مبنای شواهدی «جسته و گریخته» - که نویسنده‌ی مطلب فوق حتا یک نمونه از آن شواهد را سراغ نداشته و معرفی نکرده - نشانه‌ی فساد عقل و بطلان رأی است. تاکنون هیچ گونه سند زبان‌شناختی یا باستان‌شناختی قاطع و موثقی به دست نیامده است که نشان دهد پیش از اسلام مردمانی دارای مشخصه‌های اختصاصی قوم ترک (1) در ایران و از جمله در شمال غرب آن مسکن و مأوا داشته‌اند.
2. ترک‌تبار انگاشتن قوم کهن سومر (ساکن در جنوب عراق/ کویت کنونی) به صرف التصاقی بودن زبان آنان، ترفند و شعبده‌ی رنگ باخته‌ای است که مبلغان فرقه‌ی نژادپرست و شَمنیست پان‌ترکیسم برای جعل سابقه‌ی تاریخی و تمدنی برای ترکان زردپوست، سال‌ها است در مغز مخاطبان عوام خود فرو می‌کنند و در مطبوعه‌ها و رسانه‌‌های پرشمارشان اشاعه می‌دهند. اما دانش زبان‌شناسی کنونی زبان سومریان را زبانی منفرد و مجزا می‌داند که با هیچ زبان دیگری خویشاوندی اثبات شده‌ای ندارد (2). التصاقی (agglutinative) بودن تنها یکی از وجوه زبان‌شناختی برای رده‌بندی و بازشناسی زبان‌ها است و به لحاظ اصول نحوی و اتیمولژیک هیچ گونه شباهت و قرابت و ارتباطی میان زبان‌های سومری و «ترکی» - که خاستگاه آن منطقه‌ی آلتای است (3) - وجود ندارد. ضمن آن که سومریان فاقد مشخصه‌های اختصاصی یاد شده‌ی قوم زردپوست ترک‌اند.
اما مضحک‌تر از همه، التصاقی و ترکی خواندن زبان مادها است. مبلغان چنین تصور باطلی به آشکارا به لحاظ عقلی و فکری و علمی در سده‌ی نوزدهم میلادی متوقف مانده‌اند؛ چرا که در آن دوران یک چند تصور بر این بود که نگارش عیلامی کتیبه‌ی بیستون به زبان مادها نوشته شده است و از این رو زبان مادها زبانی التصاقی بوده است! (4). اندکی بعد روشن شد که نگارش انتساب داده شده به مادها، به زبان عیلامی نوشته شده است و نه به زبان مادها! (5). با وجود سپری شدن بیش از 150 سال از طرح و رد این نظریه، مبلغان جاهل و جاعل پان‌ترکیسم بنا به اقتضای پروژه‌ی عوام‌فریبی خود و یا به جهت نقصان عقلی و فکری‌شان، همچنان این نظریه‌ی نادرست و مردود و منسوخ را تکرار و ترویج می‌کنند. اما دانش زبان‌شناسی کنونی بر مبنای مواد زبانی‌شناختی (نام‌ها و واژگان مادی بازمانده در زبان‌های پارسی باستان، اکدی، یونانی و...) و اشارات تاریخی موجود (مانند همگروه دانستن زبان‌های مادی و پارسی باستان در یکی از کتیبه‌های سلطنتی هخامنشی [DPg §1]، تصریح هردوت [تواریخ، 7/62] به آریایی نامیده شدن مادها؛ تصریح استرابو [جغرافیا، 15/2/8] به آریایی خوانده شدن مادها و پارس‌ها و بلخی‌ها و سغدی‌ها و برخورداری‌شان از زبانی واحد ؛ و...) زبان مادها را زبانی «ایرانی» (به تعبیر دیگر: آریایی) می‌داند (6). ضمن آن که مادها نیز فاقد مشخصه‌های اختصاصی قوم زردپوست ترک بوده‌اند.
3. غلبه‌ی قومی و زبانی ترکان بر آذربایجان در دوران سلجوقیان، توهمی است کامل و باطل. منابع تاریخی موجود گواه آن‌اند که ترکان غُزی را - که شمال غرب ایران را برای مدتی در سده‌ی پنجم ق. مورد تاخت و تازهای وحشیانه و تاراج‌گرانه‌ی خود قرار داده بودند (7) - حاکمان بومی آن نواحی مغلوب کردند و از این سرزمین بیرون راندند (8). بنابراین هیچ گونه سندی (اعم از تاریخی و زبان‌شناختی) وجود ندارد که نشان دهد در این عصر قومیت یا زبان ترکان بر آذربایجان چیره و غالب شده بود. حتا تا چندین سده‌ی بعد نیز تاریخ‌نویسان و جغرافی‌نگاران اثری از زبان ترکی در این ناحیه مشاهده نکرده و تاکنون نیز از این دوران اثری مکتوب بر کاغذ، سنگ، گل، چرم، چوب یا فلز و در پیوند با هر حوزه‌ای (دین، ادبیات، حقوق، تجارت، سیاست و...) که به زبان ترکی و در آذربایجان نوشته شده و گواه موجودیت و کاربرد و رواج این زبان باشد، یافته نشده است.

  • قلمرو ترکی آذری ... همان طور که یاقوت حموی در معجم البلدان به دقت بیان داشته است، از مرز گیلان (طارم/ تاریم) شروع و تا بردع و دربند در آن سوی ارس و ارزنجان در ترکیه‌ امروز ادامه می‌یابد. (همان کتاب، ص 20)

نویسنده‌ی مطلب فوق بنا به شیوه‌ی رایج در میان اعضای این جماعت، به سادگی و با اطمینان از این که مخاطبان عوام و متعصب‌اش متوجه این دروغ و فریب کامل نخواهند شد، مطلبی را به یاقوت حموی (جغرافی‌نگار بزرگ سده‌ی هفتم ق.) نسبت و ارجاع داده است که ابداً در کتاب او وجود ندارد. یاقوت در کتاب خود نه به قلمرو زبان «ترکی» آذری - که وجود خارجی نداشته - بل که به قلمرو جغرافیایی خود «آذربایجان» تصریح کرده است:

  • مرز آذربایجان از خاور «برذعه» و از باختر «ارزنجان» و در شمال سرزمین دیلم و گیل و طرم است ... زبانی دارند به نام آذری که کس جز ایشان نفهمد (9).

در تنها تصریحی که یاقوت حموی به زبان آذربایجان کرده، آن را «آذری» و فقط مفهوم برای خود آذربایجانیان خوانده و نه «ترکی» - که گویندگان آن از ماوراء النهر تا عراق گسترده بوده (برای نمونه در ترکمن صحرا و اطراف ساوه و همدان و قزوین و قم و اراک و اصفهان و مشهد و در استان‌ فارس و در اطراف موصل و کرکوک. همان کتاب، صص 20-19) و برای مردمان بسیاری در گوشه و کنار قلمرو اسلام مفهوم و شناخته شده بوده است.
آن چه روشن است، این است که سران و مبلغان پان‌ترکیسم با تمام قوا و با بهره‌گیری از رسانه‌ها و شعبده‌ها و شگردهای بسیار در تلاش برای جعل هویت و ریشه‌ای غیرایرانی برای ایرانیان آذربایجانی‌اند تا برمبنای آن و به واسطه‌ی ایجاد نفاق و اختلاف میان عموم ملت ایران، به تدریج این قطعه از ایران بزرگ را جدا و مجزا کنند. اما این تقلای مذبوحانه به همت ایرانیان آزاده‌ی آذربایجانی همواره رسوا و ناکام گردیده است.
-----------------------------------------------------------------
ارجاعات
1) مانند: کاربرد روزمره و عمومی زبان ترکی برای نگارش: معاهدات سیاسی و قبیله‌ای، قراردادهای تجاری، قباله‌های ازدواج، احکام دولتی، تبلیغات حکومتی، عبادات و مناجات، مشق مدارس، کتب علمی و ادبی، صورتحساب‌های مالی، سنگ قبرها، نامه‌ها و رساله‌ها، سکه‌ها و مُهرها و...، شُرب قومیز، اعتقاد به خدای تنگری، اومای، بُرو و...، تدفین مردگان در کورگان‌ها به همراه اسب و گوسفند، داشتن چشمان کشیده و بینی پهن و پوست زرد، رسم یغما، داشتن روحانیانی شمنیست به نام قام، داشتن اونقون و برپایی مجسمه‌های آن، و...
2) راجر وودارد (ویراستار)، زبان‌های باستانی میان‌رودان، مصر، و اکسوم، کمبریج، انتشارات دانشگاه کمبریج، 2008، ص 9
3) ابراهیم کافس‌اغلو، تورک دونیاسی ال کیتابی، آنکارا، 1992، ج1، صص 108-107
4) ژولیس اُپر، تبار و زبان مادها، پاریس، 1879، صص 16-9
5) فرانتس ویسباخ، دومین تحریر سنگ‌نبشته‌های هخامنشی، لیپزیگ، 1890
6) رودیگر اشمیت (ویراستار)، چکیده‌ی زبان‌های ایرانی، ویسبادن، 1989، صص 90-87
7) ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏ 22 ، صص 92، 96، 102:

  • ترک‌ها به هر آبادى که رسیدند آن را مورد نهب و غارت قرار دادند ... آنان از کوه فرود آمده و شهرها و آبادی‌ها را غارت و خراب کرده، مردم‌اش را می‌کشتند. / ایمن بودن از فساد و شر آن‌ها، دور و دراز بود چه، آن‌ها تَرک شر و فساد و قتل و غارت نکردند، و به مراغه رفتند و به سال چهار صد و بیست و نه وارد آن جا شده و مسجد آن جا را سوزاندند و از عامه‌ی مردم کشتارى بزرگ نمودند و همچنین از کُردهاى هذبانیه، کار بزرگ و بلاء شدت پیدا کرد. / غزها محالِ کوچ‏‌نشین و اموال و زنان و فرزندان آن‌ها را تصرف کرده گرفتند. / غزها وارد شهر شدند و قسمت عمده‌ی آن را مورد نهب و غارت قرار دادند.

8) ابن اثیر جزرى، همان، ج‏ 22 ، صص 96، 99، 100:

  • کردها، همین که احوال را چنان دیدند و دیدند که چه به روزگار اهل بلد آورده‌‏اند، براى صلح و اتفاق و دفع شر آنها گام برداشتند و ابو الهیجاء بن ربیب الدوله با وهسودان صاحب آذربایجان صلح و اتفاق کلمه پیدا کردند و اهالى آذربایجان نیز مجتمع شدند و غزها اجتماع مردم را به جنگ و پیکار نگریستند توقف در آن منطقه را به صلاح خود ندانستند، و زیستن در آن جا براى آن‌ها سخت و متعذر گردید و از آذربایجان منصرف شدند و آنجا را ترک کردند. / غزهایى که در ارومیه بودند، گرد هم جمع آمدند و رو به بلاد هکاریه از اعمال موصل نهادند ... کردها بر آن‌ها تاختند و پیروز شدند و یک هزار و پانصد مرد را کشتند و اسیرانى گرفتند که جمعاً هفت نفر از امراى آن‌ها جزء آنان بود و یکصد تن از وجوه افراد آن‌ها به اسارت درآمدند و سلاح و ستور و چارپایان و هر چه با خود از غنایم داشتند مسترد داشته و به غنیمت از آن‌ها گرفتند، غزها در راه‌ها کوهستانى پخش و پراکنده شدند. / در سال چهار صد و سى و سه غزها آذربایجان را ترک کردند.

9) شهاب‌الدین یاقوت حموی رومی بغدادی، معجم البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لیپزیگ، 1866، ج1، صص 173-172؛ ترجمه علی‌نقی منزوی، تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور، 1380، ج1، ص 160

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٢/٩/۸
  • برخی بر این عقیده‌اند که «مراغه» کلمۀ ترکیبی ترکی است. در زبان ترکی «مارا» به معنی جایگاه و مکان و سرزمین است و «آغا» نیز در این زبان به معنی بزرگ، ارباب، خان و امیر می باشد. بنابراین کلمۀ مراغه در اصل «ماراآغا» بوده، سپس در اثر گذشت زمان به «ماراغا» و بعد به «مراغه» تبدیل شده است؛ و از این نظر که از روزگاران قدیم شهرستان مراغه یکی از مناطق مهم و آباد و پر جمعیت آذربایجان بوده و مورد توجه اشراف و بزرگان و امرا قرار گرفته بود. بنابراین بی مناسبت نبود که کلمه و نام شهر مراغه به مکانی اطلاق می شد که در آن مکان اشراف و اعیان و امرا و بزرگان و خوانین بوده است. (مزارات، سنگ‌نوشته‌ها و اسناد مراغه، قم، 1388، ص 10)

1. نویسنده مطلب فوق نام و نشان این «برخی» را - که عقیده به ترکی بودن نام مراغه دارند - نمی‌دهد و همین امر شائبه‌ی خیالی بودن و موجودیت نداشتن این «برخی» و در مقابل، نشأت گرفتن این عقیده را از تخیلات شخصی خود نویسنده (و یا کسانی دیگری که به دلایلی نمی‌خواهد هویت آنان را فاش نماید) تقویت می‌کند.
2. زمانی که اعراب - و نه ترکان - در سده‌ی دوم هجری قمری نام "مراغه" را به "افراه‌رود" دادند (1)، مراغه یک روستا (قریه) بود و نه محلی "پرجمعیت" و مکان "اشراف و اعیان و امرا و بزرگان و خوانین"، تا بخواهند به آن نامی دهند که به معنای "جایگاه و سرزمین اعیان و اشراف" باشد.
3. در برهه‌ای که نام مراغه بر روی این محل گذاشته شد، و حتا تا صدها سال بعد، هیچ جمعیت ترک‌زبانی در مراغه وجود نداشته است که بخواهد نامی به زبان خود (ترکی) به این محل بدهد. از آن جا که تاکنون هیچ گونه متن و سندی نوشته شده به زبان ترکی (از معاهدات و قراردادهای حقوقی و تجاری گرفته تا قباله‌های ازدواج و سنگ‌قبرها و مهرها و مسکوکات و آثار ادبی و علمی و مذهبی) از مراغه‌ی دوران پیش از اسلام تا سده‌ی دوازدهم هجری ق. به دست نیامده که نشان دهد زبان ترکی در مراغه رواج و کاربرد داشته است، و در هیچ یک از منابع تاریخی و جغرافیایی کهن نیز زبان مردم این منطقه ترکی دانسته نشده است، بنابراین می‌بایست ترک‌زبان بودن مردم مراغه را در این اعصار افسانه‌ای موهوم و تخیلی باطل به شمار آورد.
4. واکاوی و بررسی عنوان ساختگی "ماراآغا" گواه ناآگاهی نویسنده‌ی مطلب فوق نسبت به همین زبان ترکی و پوچ و بی‌اساس بودن ریشه‌شناسی مورد باور و تبلیغ اوست:
مارا: واژه‌ای به این صورت و به هر معنایی، از جمله "جایگاه و مکان و سرزمین" در زبان ترکی وجود ندارد.
آغا: واژه‌ای است مغولی و دخیل در زبان فارسی و ترکی (2) و البته زبان مغولی غیر از زبان ترکی است و مغولان نیز تا سده‌ی هفتم ق. پای‌شان به ایران نرسیده بود، تا عناصر زبانی‌شان را وارد زبان مردم مراغه و شهرهای دیگر ایران کنند.
5. نام جعلی و بی‌بنیان "ماراآغا/ ماراغا" که نویسنده‌ی مطلب فوق آن را نام اصلی مراغه دانسته، در هیچ یک از منابع و اسناد تاریخی و جغرافیایی نیامده و گواهی نشده است. پس وی چگونه و با چه توجیه و انگیزه‌ای عنوانی ناموجود و به کار نرفته و ندیده و نشنیده را با چنین اعتماد به نفس عجیبی، نام اصلی مراغه پنداشته و تبلیغش کرده است؟ ناگفته نماند، کتابی که قطعه‌ی فوق را از آن استخراج کرده‌ام کتابی است بی‌فایده و بی‌قاعده که نویسنده‌اش به خود زحمت جستن و یافتن و خواندن حتا یک سند دست اول تاریخی را نداده و عکس‌ها و متن‌های کتابش را نیز تماماً و با خیال راحت از کتاب‌های دیگران جمع آوری کرده است.
و در نهایت باید این پرسش اساسی را به میان آورد که چه کسانی و با چه پشتوانه و هدف و نیّتی چنین آرای بی‌اساسی را - که در پی بخشیدن هویتی متفاوت و غیرایرانی به ایرانیان آذربایجانی هستند - تولید و در کتب و نشریات و فضای سایبری تبلیغ و ترویج می‌کنند؟
--------------------------------------------------------------
ارجاعات
1) احمد بن یحیای بلاذری، فتوح البلدان، ویراسته‌ی میخاییل دوگویه، لیدن، 1866 م.، ص 330
2) ایسمت زکی ایوب‌اغلو، تورک دیلینین اتیمولژی سوزلوغو، استانبول، 1991 م.، ص 11

 

(مجموعه‌ای از کتاب‌ها و مقالات ارزنده و گاه نایاب را در خصوص تاریخ و فرهنگ آذربایجان - که همگی اسکن شده و برابر اصل‌اند - از وبلاگ «کتابخانه بزرگ آذربایجان» دریافت نمایید)

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :