فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٢/۸/٢۱
  • مزدک، آتاسی بام‌تات، تخمیناً 470 میلادی ایلینده تبریزده آنادان اولموشدور [= مزدک، پدرش بامداد، تخمیناً در 470 میلادی در تبریز از مادر زاده شد] (مزدک، تبریز، 1383، ص 3)

گفتار فوق، شاهکار دیگری است از کارخانه‌ی جعل و دروغ و فریب فرقه‌ی معلوم الحال پان‌ترکیسم. نویسنده‌ی مطلب بالا، در یادداشت‌های کتاب‌اش، موضوع زاده شدن مزدک را در تبریز به کتاب "تبصرة العوام" مرتضا رازی (البته بدون ذکر مشخصات آن) ارجاع و نسبت می‌دهد، اما در کتاب مذکور زادگاه مزدک «نیریز» (1) دانسته شده است و نه «تبریز» (Tabriz) آذربایجان (2)! این نیز نمونه‌ای است دیگر از تلاش‌های مذبوحانه‌ی مبلغان پان‌ترکیسم برای مصادره و تصاحب شخصیت‌های تاریخی و فرهنگی دیگر مردمان برای جبران و تلافی فقر فرهنگی نژاد زردپوست ترک و مغول - که بنا به باور پوچ پان‌ترک‌ها، نیاکان ایرانیان آذربایجانی هستند!
نویسنده‌ی مطلب فوق - که بی‌گمان آذربایجان را از هفت هزار سال پیش مسکن و مأوای قوم زردپوست ترک می‌انگارد - می‌کوشد با انتساب دروغین مزدک به تبریز و ترک خواندن او، این شخصیت دینی عصر ساسانی را فردی ترک‌تبار جلوه داده و همه‌ی آموزه‌های دینی و اجتماعی او را - که کمونیستی توصیف شده‌اند - به حساب قوم ترک بگذارد! اما وی و استادان‌ شمنیست او غافل از این حقیقت‌اند که فرقه‌ی مزدک از نگاه دین مبین اسلام، فرقه‌ای ضاله و ملحدانه است (3) چرا که:
«مزدک اباحت ظاهر کرد ... و مردم را رخصت داد در تصرف زنان و مال یکدیگر (4). مزدک‏ زن یکى را می‌گرفت و از آن کامیاب می‌شد و به دیگرى می‌داد. همین شیوه را درباره‌ی دارایى و بردگان و باغ‏ها و کشتزارها و چارپایان و دام‏هاى مردم به کار می‌برد ... آیین مزدک‏ مردم را دچار آسیب بزرگى ساخت به ویژه‏ بابت اشتراک در کامیابى از زنان، زیرا کار به جایی رسید که دیگر نه هیچ مردى فرزند خود را می‌‏شناخت و نه هیچ فرزندى پدر خود را (5). اراذل را این مذهب خوش آمد و خلقى بسیار به او بگرویدند (6)».
این علاقه‌ی وافر پان‌ترکیست‌ها به مزدک و آموزه‌های اباحی او به خوبی پرده از عقاید و باورهای راستین این جماعت بر می‌دارد.

  • مزدک یازیلان آد اصیل دئییمی تورکجه‌ده «مزدی» اوخونور [= تلفظ اصیل نامی که مزدک نوشته می‌شود، در زبان ترکی "مزدی" است] (همان، ص 26).

نویسنده‌ی مطلب فوق در حالی نام راستین مزدک را «مزدی» و ترکی می‌انگارد که چنین اسمی را هیچ کس و در هیچ کجا ندیده و نشنیده و نخوانده و نگفته است! تنها فرض ممکن این است که روح خود مزدک بر نویسنده‌ی مذکور ظاهر شده و به طور اختصاصی و محرمانه نام راستین‌اش را به او فاش و اعلام کرده است! حال بماند که چگونه ممکن است فردی که نام خودش [مزدک = "خردمند" (7)] و پدرش (بامداد = "آفریده‌ی روشنی" (8)] ایرانی ناب و در عین حال موبد دین ایرانی زرتشتی بوده است (9)، ترک‌تبار و ترک‌زبان بوده باشد؟! و باز بماند که چگونه ممکن است ایرانیان آذربایجانی در عصر ساسانی ترک‌تبار بوده باشند اما هیچ نشان و سندی - اعم از ادبی و باستان‌شناختی - که گواه حضور قومی با مشخصه‌های اختصاصی ترکان باشد (10)، از ایشان در این ناحیه بر جای نمانَد؟!

  • کتاب الفهرست‌ده بئله یازیلیر: "آتا مزدک" ایلک "خرمی‌لر" باشچیسی اولان بیر شخصی[یدی] [= در کتاب الفهرست چنین نوشته شده است: "آتا مزدک" سرکرده‌ی نخستین "خرمیان" بود] (همان، ص 4)

نویسنده‌ی این مطلب بنا به روش عادی خود، این بار به کتاب الفهرست ابن ندیم دست برده و برای خلق سابقه‌ و صبغه‌ی ترکی برای مزدک و فرقه‌ی او، نام جعلی و بی‌اساس «آتا مزدک» را به متن افزوده است تا بل که هر چه بیش‌‌تر عوام الناس بی‌خبر از همه جا را متقاعد کند که ایرانیان آذربایجانی کهن، ترک‌تبار بوده‌اند، چرا که نام‌هایی ترکی - چون آتا مزدک - داشته‌اند! اما متن اصلی و راستین الفهرست ابن ندیم، چنین است:
«خرمیان دو گروه‌اند: خرمیان اول که نام‌شان محمره (= سرخ‌جامگان) بود ... و رییس‌شان مزدک باستانی (در متن عربی: مزدک القدیم)» (11)

  • شیوع استیلیت ... یازیر: قوبات، خورمیه اولاندن بری و عاقلینی مزدک آدینا بیرینی وئرندن بری، داها سئرت و قولو زورلو اولوب دور. [= شیوع (؟) استیلیت می‌نویسد: قباد از زمانی که خرمی شده و عقل‌اش را به فردی به نام مزدک داده، بیش‌تر خشن‌ و زورمند شده است] (همان، ص 5)

پروژه‌ی جعل و تحریف پان‌ترکیست‌ها همچنان ادامه دارد. بله! حدستان درست است؛ در نوشته‌ی یشوع (و نه "شیوع"!) استیلیت، نویسنده‌ی معاصر ساسانیان، چنین گفتاری وجود ندارد! برگردان فارسی نوشته‌ی یشوع استیلیت از متن اصلی آن، چنین است:
«او (قباد) فرقه‌ی منفور مغی را که زرتشتگان نام دارد، و بر آن است که زنان می‌باید اشتراکی باشند و هر که با هر کس که دل‌اش می‌خواهد وصلت کند، دوباره برقرار کرد» (12).  

  • انوشیروان حرمسارایندا اولان قادینلارین سایینی 12000 نفر یازیرلار [= تعداد زنان موجود در حرمسرای انوشیروان را 12000 نفر نوشته‌اند] (همان، ص 8).

این ادعای مضحک و مغرضانه نه تنها سند و مبنایی ندارد، بل که سلامتی عقلی نویسنده‌ی آن را نیز زیر سوال می‌برد؛ چرا که این 12000 زن به چند برابر این تعداد ندیمه و کارگر و خدمتکار و مباشر و ... نیاز داشته‌اند و از این جهت اسکان این جمعیت عظیم مستلزم وجود کاخی به وسعت یک شهر بوده است! روشن است که وجود کاخی در این ابعاد در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران گواهی و شناسایی نشده است. اما در مقابل، گواهی تاریخی معتبری - برای نمونه - درباره‌ی چنگیز، یکی از قهرمانان بزرگ پان‌ترک‌ها، در دست است:
«چنگیزخان را قُرب پانصد خاتون و سَریّت بوده و هر یکی را از قومی ‌ستده، بعضی را به طریق نکاح مغولانه خواسته و اکثر آن بوده‌اند که چون ممالک و اقوام را مسخّر و مقهور گردانید، ایشان را به غارت بیاورید و بستد» (13).

  • عادیل انوشیروان - او عرب‌لر الی‌له شاهلیق‌دان [دوشدو] [= انوشیروان عادل: او به دست اعراب از پادشاهی فروافتاد] (همان، ص 10).

آیا مدرک و شاهدی بهتر از این می‌خواهید که نشان دهد مبلغان پان‌ترکیسم، در حالی که خود را در هر زمینه‌ای علامه و نابغه می‌انگارند، تا چد اندازه بی‌سواد و ناآگاه‌اند؟ نویسنده‌ی مطلب فوق و امثال او به حدی از دانش تاریخ بیگانه‌اند و از ساده‌ترین مقدمات آن بی‌خبرند که حتا نمی‌دانند پادشاهی ساسانی 74 سال بعد از انوشیروان تداوم داشته و در زمان پادشاهی یزدگرد سوم به دست اعراب سقوط کرده است!

  • [مزدک‌نامه‌نی] ابان بن عبدالمجید بن لاحق بن غیر (کذا)، ایکنجی هجری قمری عصرینده عربیه چئویرمیش دیر و او بو کیتابی پهلوی دیلیندن یوخ، چاچ و یا آچاچ و یا شاش دیلیندن چئویرمه‌سین قئیدائدیر [= مزدک‌نامه را ابان بن عبدالمجید بن لاحق بن غیر (؟) در قرن دوم هجری قمری به عربی ترجمه کرده بود اما ترجمه‌ی این کتاب را نه از زبان پهلوی، بل که از زبان چاچ و یا آچاچ و یا شاش قید کرده است] (همان، ص 16).

نویسنده این بار با کشاندن پای ابان لاحقی به بازی خود، کوشیده است چنین القا کند که کتاب مزدک نه به زبان ایرانی پهلوی، بل که به زبان چاچی بوده است! اما او توضیح نمی‌دهد که چرا مزدکِ - به خیال وی - "تبریزی" کتاب اصلی خود را می‌باید به زبان شهر چاچ (تاشکند کنونی در ازبکستان) نوشته باشد! شاید نویسنده قلباً باور داشته که زبان تبریزیان عصر ساسانی پهلوی بوده و از این رو برای ارتباط دادن مزدک با ترکان، ناگزیر او را به شهر چاچ فرستاده است! اما چاچ تا سده‌ی چهارم هجری قمری در اختیار ایرانیان سغدی بود و پس از آن به دست ترکان افتاد! اگر چه راز این ادعای نویسنده بر ما ناگشوده باقی می‌ماند، اما آن چه روشن است، این است که در تنها منبعی که ترجمه‌ی کتاب مزدک را به "ابان بن عبدالحمید بن لاحق بن عفیر" (14) (که نویسنده‌ی مورد بحث ما حتا نتوانسته نامش را نیز درست بنویسد) نسبت می‌دهد، یعنی کتاب الفهرست ابن ندیم، گفته نشده است که این کتاب از زبان چاچی به عربی ترجمه شده بود (15)!

  • دونیا مالی، قدرت و قارین اونون (= انوشیروان) اَن آرتیق ایسته‌یی و ماراقی دیر [= مال دنیا، قدرت و شکم بیش‌ترین خواسته و دلبستگی او (= انوشیروان) بودند] (همان، ص 21)

نویسنده‌ی مطلب فوق از آن رو که انوشیروان مزدک و پی‌روان‌اش را - که بنا به تصور وی، تباری ترک و عقاید کمونیستی داشتند - از میان برداشته، این چنین مورد هجمه قرار داده است. اما حقیقت چیز دیگری است؛ چرا که عموم ایرانیان و تازیان مسلمان نگاهی مثبت و تحسین‌آمیز به انوشیروان داشته‌اند:
«و این نوشیروان از اعاظم ملوک است و در عدل و نیکوسیرتى و اطلاع تمام بر امر پادشاهى مثل است.» (16)
«چون نوبت به نوشیروان رسید بدعت‌ها برانداخت و قاعده‌هاى نیکو پیدا ساخت ... انوشیروان چهل و هشت سال به عدل و داد و تعظیم علما و حکما روزگار گذرانید ... همواره اشراف در روزگار او محبوب و اراذل در دور او منکوب مى‌بودند و انورى درین باب می‌فرماید: نوشیروان که طنطنه‌ی صیت عدل او / تا حشر بر زبان افاضل روان بود / هرگز روا نداشت که بداصل و سفله را / در عهد او سنان قلم در بنان بود ... از سیرت پسندیده و رعایت مراسم خیر نوشیروان به مرتبه‌ای رسید که علما در باب عذاب او توقّف کرده‌اند حرمت عدل را با وجود شرکى که داشت و رسول اللّه صلعم فرموده "ولدت فى زمان المَلِک العادل"، زهى درجۀ عدل او و زهى سعادت پادشاه عادل.» (17)
«آن پادشاه عالى جاه در تمهید بساط معدلت و رعیت‌پرورى و تشیید اساس مکرمت و مرحمت‌گسترى و فراغ حال عامه رعایا و رفاه بال کافه برایا و تکثیر عمارت مواضع و تعمیر قرى و مزارع و جریان قنوات و انهار و نضارت بساتین و اشجار به مرتبه‌اى طریق سعى و اهتمام پیمود که تا قیام ساعت و ساعت قیام ذکر جمیل‌اش بر اوراق روزگار و الواح لیل و نهار باقى و پایدار خواهد بود: (بیت‏) زنده است نام فرخ نوشیروان به عدل / گرچه بسى گذشت که نوشیروان نماند. و انوشیروان در اوایل دولت خود خراج اراضى دیوانی را بر نهج نصفت قرار داد و دفتر اخراجات ملوک ماضیه را که متضمن ظلم و بدعت بود بر طاق نسیان نهاد.» (18)

  • خرمّه آتاسی قادا آدینا اولان بیر قیز، ایللر بویو مزدک‌ین حیات یولداشی‌دی [= دختری به نام خرمه - پدرش قادا - سال‌ها زن مزدک بود] (همان، ص 22)

نویسنده این بار کوشیده است با تمسک به فردی دیگر و دست بُردن در هویت او، و با توجه به عدم آگاهی و پی‌گیری عوام الناس نسبت به جزییات ادعای وی، از مسیری دیگر مزدک را به افتخار هم‌نژادی با اغوزخان، طغرل، شیبک، چنگیز، تیمور، سلیم و ... نائل کند! اما تلاش او در این جا نیز - طبعاً - مذبوحانه و بی‌فرجام است. در تنها منبعی که از همسر مزدک نام رفته، آمده است: «مزدک را زنی بود نام او خرمه بنت فاده» (19). نویسنده‌ی مورد بحث ما خیال کرده است که با تحریف وقیحانه‌ی این روایت و تبدیل نام ایرانی "فاده" (20) به "قادا" - که واژه‌ای ترکی در معنای "درد" است! - خواهد توانست برای عوام الناس دلیل دیگری برای ترک بودن مزدک و اطرافیان‌اش فراهم کند! اما نویسنده‌ی مذکور گمان نمی‌کرده است که روزی این حقه‌بازی او به این سادگی رو گردد و کوس رسوایی‌اش زده شود.
موارد یاد شده در بالا تنها نمونه‌هایی از جعلیات و رسوایی‌های این کتاب‌اند. نقد و بررسی این اثر بار دیگر به آشکارا نشان می‌دهد که اولاً، مبلغان کتاب‌پرداز پان‌ترکیسم هیچ گونه آگاهی و دانشی در خصوص چیزی که می‌نویسند ندارند؛ و ثانیاً، برای القا و تحمیل تخیلات نژادپرستانه و تجزیه‌طلبانه‌ی خود به مخاطبان‌شان، وقیحانه و به گستردگی دست به جعل و تحریف متون تاریخی و فریب و تحمیق عوام الناس می‌زنند.
--------------------------------------------------
ارجاعات
1) Neyriz شهری است در استان فارس کنونی. درباره‌‌ی آن نگاه کنید به: محمدتقی مصطفوی، اقلیم پارس، تهران، 1375، ص 88
2) سیدمرتضی رازی، تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام، به تصحیح عباس اقبال، تهران، 1383، ص 18
3)‌ صالح بن عبدالله و عبدالرحمن بن محمد، موسوعة نضرة النعیم فی أخلاق الرسول الکریم، جده، 1418 ق.، جلد 10، ص 4586
4) ابوسلیمان داود بن محمد بناکتی، تاریخ بناکتی (روضة اولی الالباب)، به تصحیح جعفر شعار، تهران، 1348، ص 62
5) ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏4 ، ص 319-317
6) محمد بن علی شبانکاره‌ای، مجمع الانساب، به تصحیح میرهاشم محدث، تهران، 1381، ج1، ص 242
7) فردیناند یوستی، نام‌نامه‌ی ایرانی، ماربورگ، 1895، ص 201
8) همان، ص 62؛ والتر هینتس، میراث زبان ایرانی باستان در روایت‌های جانبی، ویسبادن، 1975، ص 164
9) مجمل التواریخ و القصص، به تصحیح ملک‌الشعرای بهار، تهران، 1318، ص 73
10) مانند: کاربرد روزمره و عمومی زبان ترکی برای نگارش: معاهدات سیاسی و قبیله‌ای، قراردادهای تجاری، قباله‌های ازدواج، احکام دولتی، تبلیغات حکومتی، عبادات و مناجات، مشق مدارس، کتب علمی و ادبی، صورتحساب‌های مالی، سنگ قبرها، نامه‌ها و رساله‌ها، سکه‌ها و مُهرها و...، شُرب قومیز، اعتقاد به خدای تنگری، اومای، بُرو و...، تدفین مردگان در کورگان‌ها به همراه اسب و گوسفند، داشتن چشمان کشیده و بینی پهن و پوست زرد، رسم یغما، داشتن روحانیانی شمنیست به نام قام، داشتن اونقون و برپایی مجسمه‌های آن، و...
11) ابن ندیم، الفهرست، ترجمه‌ی رضا تجدد، تهران، 1381، ص 611-610؛ الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل، لیپزیگ، 1871، ج1، ص 342
12) گاهنامه‌ی یوشع استیلیت، ترجمه‌ی و. رایت، کمبریج، 1882، ص 5
13) رشیدالدین فضل‌الله، جامع التواریخ، به کوشش دکتر بهمن کریمی، تهران، 1389، ص 222
14) ابی‌الفرج اصفهانی، کتاب الاغانی، بیروت، 1429ق.، ج 23، ص 139
15) ابن ندیم، الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل، لیپزیگ، 1871، ج1، ص 163
16) ملا محمدباقر سبزواری، روضة الانوار عباسی، به تصحیح اسماعیل چنگیزی اردهایی، تهران، 1383، ص 556
17) دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به تصحیح ادوارد براون، لیدن، 1901، صص 179-178
18) غیاث الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد بشر، زیر نظر محمد دبیر سیاقی، تهران، 1333، ج 1، ص 241
19) مجمل التواریخ و القصص، به تصحیح ملک‌الشعرای بهار، تهران، 1318، ص 354
20) "فاده" معرب نام فارسی "پاده" است؛ یوستی، همان، صص 237، 245

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٢/۸/٦
  • وصف الأتراک: کَأَنِّی أَرَاهُمْ قَوْماً کَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانُّ الْمُطْرَقَةُ یَلْبَسُونَ السَّرَقَ‏ و الدِّیبَاجَ وَ یَعْتَقِبُونَ الْخَیْلَ الْعِتَاقَ وَ یَکُونُ هُنَاکَ اسْتِحْرَارُ قَتْلٍ حَتَّى یَمْشِیَ الْمَجْرُوحُ عَلَى الْمَقْتُولِ وَ یَکُونَ الْمُفْلِتُ أَقَلَّ مِنَ الْمَأْسُور.
  • در وصف ترکان: گویی می‌بینمشان، قومى هستند با چهره‏‌هایى گرد و خشن، چون سپرهاى در پوست گرفته. جامه‏‌هاشان حریر و دیباست. همه‌ی اسبان راهوار را از آنِ خود کرده‏‌اند. بسیار کشتار کنند. آن‌سان که مجروحان بر روى مقتولان روند و آنان که می‌گریزند، کمتر از کسانى باشند که به اسارت درمی‌‏آیند.  (امام علی، نهج البلاغه، خطبه 128)

مبلغان و عَمَله‌ی نژادپرست و تجزیه‌طلب و شَمَنیست فرقه‌ی پان‌ترکیسم - که همه‌ی هدف و تلاششان نسبت دادن ایرانیان آذربایجانی به نژاد زردپوست ترک به بهانه‌ی ترک‌زبان بودن این گروه از ایرانیان است - در حالی دوران استیلای دودمان‌های ترک‌تبار و مغول‌تبار را بر ایران «عصر طلایی و دوران شکوفایی و سعادت» می‌خوانند و دوران حاکمیت خاندان‌های غیر ترک‌تبار را عصر ستم و زوال و ذلت قلمداد می‌کنند که، به گواهی تاریخ، بیش‌ترین میزان کشتار ایرانیان و ویرانی شهرهای ایران به دست همین دودمان‌ها و ایلات ترک و مغول (غزنویان، سلجوقیان/ غُزان، خوارزمشاهیان، ایلخانان) رخ داده است. شواهد و مستندات تاریخی ذیل، وسعت فجایع ترکان زردپوست را در ایران و شدت وقاحت پان‌ترکان را به خوبی برملا می‌سازد:

  • [سلطان محمود غزنوی] به رى آمد با سپاه و روز دوشنبه تاسع (نهم) جمادى الاولى سنه عشرین و اربعمائه (420 ق) ایشان را جمله قبض کرد، و چندان خواسته از هر نوع به جاى آمد که آنرا حد و کرانه نبود، و تفصیل آن در فتح‌نامه نوشت است که سلطان محمود به خلیفه القادر بالله فرستاد، و بسیار دارها بفرمود زدن و بزرگان دیلم را بر درخت کشیدند، و بهرى را در پوست گاو دوخت و به غزنین فرستاد، و مقدار پنجاه خروار دفتر روافض و باطنیان و فلاسفه، از سراهاى ایشان بیرون آورد و زیر درخت‌های آویختگان بفرمود سوختن‏. (مجمل التواریخ و القصص، به تصحیح ملک‌الشعرای بهار، تهران، 1318، ص 404)
  • و چنین خبر آوردند امیر محمود [غزنوی] را ... که اندر شهر رى و نواحى آن مردمان باطنى مذهب و قرامطه (اشاره به شیعیان) بسیارند. بفرمود: تا کسانى را که بدان مذهب متهم بودند، حاضر کردند (و) سنگریز کردند. و بسیار کس را از اهل آن مذهب بکشت و بعضى را ببست و سوى خراسان فرستاد [و] تا [زمان] مردن، اندر قلعه‌ها و حبس‌هاى او بودند. (ابوسعید بن ضحاک گردیزی، تاریخ گردیزی، به تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران، 1363، ص 418)
  • در شوال این سال [446 ق] ابراهیم بن اسحاق که از امراى غزهاى سلجوقى بود به دسکره رسید. او در حلوان اقامت داشت و همین که به دسکره رسید، مردم آن جا با او جنگیدند و سپس زبون شده و به طور پراکنده گریختند. و غزها وارد شهر شده آنجا را به زشت‌ترین وجه غارت کرده زنان و فرزندانشان را بزدند، و از این راه اموالى بسیار استخراج نمودند ... گروهى دیگر از غزها بنواحى اهواز و توابع آن روى آوردند. و آن جاها را غارت کرده و مردمش را زیر ستم ستوران گرفتند، و آزمندى غزها در بلاد نیرو یافت (ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏ 22، ص  306)
  • [به سال 548 ق] غُزان مرو را که دار الملک بوده بود، از روزگار چغرى بک و چندین گاه به ذخایر و دفاین و خزاین ملوک و امراى دولت آگنده بود، سه روز متواتر می‌غارتیدند، اول روز زرینه و سیمینه و ابریشمینه، دوم روز برنجینه و رویینه و آهنینه، سوم روز افگندنى و حشو بالش‌ها و نهالی‌ها و خم و خمره و در و چوب ببردند و اغلب مردم شهر را اسیر کردند، و بعد از غارت‌ها عذاب می‌کردند تا نهانی‌ها می‌‏نمودند و بر روى زمین و زیر زمین هیچ نگذاشتند، پس روى بنشابور نهادند و چندان که عدد ایشان بود سه‏ چندان اتباع لشکر بدیشان پیوست، مردم نشابور اول کوششى بکردند و قومى را از ایشان در شهر کشتند، چون ایشان را خبر شد حشر آوردند و اغلب خلق زن و مرد و اطفال در مسجد جامع منیعى گریختند، غُزان تیغ درنهادند و چندان خلق را در مسجد کشتند که کشتگان در میان خون ناپیدا شدند ... چو شب درآمدى مسجدى برطرف بازار بود آن را مسجد مطرّز گفتندى مسجدى بزرگ که دو هزار مرد در آن جا نماز کردى و قبّه عالى داشت منقّش از چوب مدهون کرده و جمله ستون‌ها مدهون آتش در آن مسجد زدند و شعله‌ها چندان ارتفاع گرفت که جمله شهر روشن شد تا روز بدان روشنى غارت‏ می‌‏کردند و اسیر می‌‏بردند، چند روز بر در شهر بماندند و هرروز بامداد بازآمدندى، و چون ظاهر چیزى نمانده بود نهانِ خانه‌ها و دیوار می‌سفتند و سرای‌ها خراب می‌‏کردند و اسیران را شکنجه می‌‏کردند و خاک در دهان می‌‏آگندند تا اگر چیزى دفین کرده بودند می‌‏نمودند اگر نه مى مردند، مردم به روز در چاه‌ها و آهونها و کاریزهاى کهن می‌گریختند ... و چون نماز شام غُزان از شهر بیرون رفتندى مردم بیامدندى تا غُزان چه کرده‏‌اند و چه برده، و در شمار نیاید که درین چند روز چند هزار آدمى به قتل آمد ...  و با جمله بلاد خوراسان غُزان همین معامله کردند مگر شهر هراه که باره‏‌ى محکم داشت نتوانستند ستد (محمد بن على راوندى‏، راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق، به تصحیح محمد اقبال، تهران، 1364، صص 181-180، 183)
  • غزان در شهرها مانند ملخ منتشر شدند و تباهى آن‏ها رفته ‏رفته زیاد شد. مال‌ها و مردم را بردند، نعمت‏ها را نابود کردند و بدبختی‌ها به‏ وجود آوردند. شهر نشابور را خراب کردند و با شکنجه‏‌ها ساکنان‌اش را کشتند. خون دانشمندان را ریختند. پیشوایان را در محراب عبادت کشتند. (فتح بن على بندارى اصفهانى، تاریخ سلسله‌ی سلجوقى‏، ترجمه‌ی محمد حسین جلیلى‏، تهران، 1356، ص 341-340)
  • [ترکان غُز] بلده فاخره مرو را که در نهایت معمورى بود سه شبانروز غارت نمودند آن گاه جهت طلب مخفیات، اشراف و اعیان را مؤاخذه کرده در تعذیب و شکنجه کشیدند و چون خاطر شوم ایشان از مهم مرو فراغت یافت به نیشابور و دیگر بلاد خراسان شتافتند و در هرجا هرچیز دیدند متصرف گردیدند و مسلمانان را به خاک و نمک شکنجه کرده از ایشان مخزونات و مدفونات می‌‏طلبیدند و بسیارى از علما و مشایخ به تعذیب آن ملاعین شهید شدند (غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، تهران، 1380، ج‏2، ص 511)
  • اتسز خوارزمشاه ... در هفدهم ربیع الاول این سال (536 ق) داخل شهر مرو شد و گروه بسیارى از مردم شهر را کشت. برخى از کشته‏ شدگان عبارت بودند از: ابراهیم مروزى، فقیه شافعى؛ على بن محمد بن ارسلان که ذو فنون بود و دانش بسیار داشت [...] اتسز خوارزمشاه بسیارى از بزرگان مرو را کشت و به خوارزم برگشت و در این بازگشت علماى کثیرى از اهالى آن شهر را همراه خود برد. (ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏ 26، ص  57)
  • سال 618 ... [مغولان] روانه مراغه شدند و آن شهر را در میان گرفتند ... همین که مغولان شهر مراغه را محاصره کردند، مردم شهر به جنگ با ایشان کمر بستند. مغولان نیز منجنیق‏‌هایى پیرامون شهر برپا کردند و به سوى شهر پیش رفتند. این رسم‌شان بود که وقتى می‌خواستند با شهرى بجنگند، اسیران مسلمانى را که همراه داشتند جلو می‌انداختند تا پیشروى کنند و بجنگند. اگر این اسیران برمی‌‏گشتند یا عقب می‌‏نشستند، آنان را می‌‏کشتند. آنان هم ناچار می‌جنگیدند ولى با اکراه ... مغولان خود در پشت سر این مسلمانان می‌‏جنگیدند. بدین‏ گونه، اسیران مسلمان کشته می‌‏شدند و مغولان از کشته شدن برکنار می‌‏ماندند. چند روز مغولان براى گرفتن مراغه معطل شدند و سرانجام با پافشارى و سرسختى بسیار آن را در چهارم ماه صفر گرفتند. پس از تصرف شهر به روى مردم شمشیر کشیدند و به قدرى کشتند که از اندازه و شمار بیرون بود. از دارایى مردم شهر نیز هر چه به دردشان می‌خورد به یغما می‌‏بردند و هر چه به کارشان نمی‌آمد می‌سوزاندند. برخى از مردم شهر گریختند و در بیغوله‏‌ها پنهان شدند. از این رو مغولان اسیران را می‌گرفتند و به آنان می‌گفتند:  «در محله‏‌ها جار بزنید که مغولان دیگر رفته‏‌اند.» آنها هم ناچار بدین دستور رفتار می‌کردند. کسانى که پنهان شده بودند، همین که خبر رفتن مغولان را می‌شنیدند از نهانگاه‌‏هاى خود بیرون می‌آمدند. در این هنگام مغولان آنها را می‌‏گرفتند و می‌‏کشتند ... مغولان، پس از آن که کار مراغه را ساختند به سوى شهر اربل روانه شدند. (ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏32، صص 169-166)
  • چون چنگیزخان، اولاد و و لشکریان را به جانب خوارزم فرستاد ... آن گاه خیال تخریب ترمذ نمود ... مغولان به جد هرچه تمام‌تر در تسخیر آن بلده کوشش نموده: (بیت)‏ به ده روز کردند ترمذ خراب / فکندند باروى ترمذ در آب‏؛ و ساکنان آن بلده را از صغیر و کبیر و غنى و فقیر بکشتند. گویند در ترمذ عورتى (= زنی) را جمعى از لشکریان چنگیزخان گرفته خواستند که به‌قتل رسانند آن بیچاره گفت مرا مکشید تا مروارید بزرگ به شما دهم. پرسیدند که آن مروارید را کجا نهاده؟ جواب داد که فرو برده‌‏ام. مغولان در حال شکم او را شکافته مروارید را بیرون آوردند: (بیت‏) از آن پس همه کُشتگان را، شکم / به امّید گوهر دریدند هم‏. (غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، تهران، 1380، ج‏3، صص 38-37)
  • چون تغاجار گورگان که داماد چنگزخان بود با امراى بزرگ و با ده هزار مرد در مقدّمه تولى برسید در اواسط رمضان به در نشابور دوانید و مردمان نشابور تهوّرى می‌‏نمودند و چون خلق بسیار بودند و لشکر مغول کمتر، بیرون می‌رفتند و جنگ می‌‏کردند ...  چون لشکر بازگشت و قایم‏‌مقام او نورکاى نوین بود لشکر را دو قسم کرد به خویشتن به جانب سبزوار رفت و بعد از سه شبانه‌روز سبزوار را به جنگ بگرفت و کُششى عامّ کرد چنان که هفتاد هزار خلق در شمار آمده بود که دفن کردند و دیگر نیمه‌ی لشکر به مدد قشتمور به طوس آمدند و بقیّه‌ی حصارهایى که لشکر قشتمور آن را مستخلص نتوانستند کرد، بگرفتند و اگرچه ارباب نوقان و قار مقاومت بسیار نمودند و نهمار تجلّدها کرد هم عاقبت کار بگرفتند و تمامت را بکشتند و نوقان و سبزوار را در بیست و هشتم بگرفتند و قتل کردند ... روز چهارشنبه دوازدهم صفر على الصّباح ... جنگ دردادند تا روز آدینه نماز پیشین جنگ سخت کردند ... شب شنبه تمامت دیوار و باره‌ی شهر (= نیشابور) به لشکر مغول پر شد ... لشکرها از دروازه‌ها درآمدند و به قتل و نهب مشغول شدند و مردم پراکنده در کوشک‌ها و ایوان‌ها جنگ می‌‏کردند ... تمامت خلق را که مانده بودند از زن و مرد به صحرا راندند ... فرمان شده بود تا شهر را از خرابى چنان کنند که در آن جا زراعت توان کرد و تا سگ و گربه‌ی آن را به قصاص زنده نگذارند و دختر چنگز خان که خاتونِ تغاجار بود با خیل خویش در شهر آمد و هرکس که باقى مانده بود تمامت را بکشتند ... و سرهاى کشتگان را از تن جدا کردند و مجلس بنهادند مردان را جدا و زنان و کودکان را جدا ... امیرى را با چهار تازیک آن جا بگذاشت تا بقایاى زندگان را که یافتند بر عقب مردگان فرستادند. (عطاملک بن محمد جوینى، تاریخ جهانگشاى جوینى، به تصحیح محمد قزوینی، تهران، 1385، ‏ج‏1، صص 140-137)

جالب است بدانید، در حالی که پان‌ترکیست‌ها می‌کوشند با هر گونه‌ جعل و حُقه‌ای ایرانیان آذربایجانی را از نسل و تبار این اقوام زردپوست ترک - با این کارنامه‌ی درخشان! - جلوه دهند، سران همین حکومت‌های ترک‌تبار می‌کوشیدند که خود را به ایرانیان باستان نسبت دهند و از نسل شاهان ساسانی معرفی کنند، تا بلکه برای خود اعتبار و حیثیتی فراهم کنند (!!!) :

  • امیر سبکتگین [پدر سلطان محمود غزنوی] از فرزندان یزدجرد شهریار بود، و در آن وقت که یزدجرد در بلاد مرو در آسیابى کشته شد، در عهد خلافت امیر المؤمنین عثمان رضى اللّه عنه، و اتباع و اشیاع یزدجرد به ترکستان افتادند و با ایشان قرابتى کردند. و چون دو سه بطن بگذشت تُرک شدند، و قصرهاى ایشان دران دیار هنوز برجای است، و ذکر نسبت ایشان برین منوال بود که در قلم آمد ... : امیر سبکتگین بن جوق قرابجکم بن قرا ارسلان، بن قراملت، بن قرا یغمان، بن فیروز، بن یزدجرد بن‏ شهریار الفارس - مَلِکُ العجم. (منهاج الدین جوزجانى‏، طبقات ناصرى، به تصحیح عبدالحى حبیبى‏، تهران، 1363، ج‏1، ص 226)
  •  [سبکتگین خطاب به پسرش محمود:] بدان که من در ترکستان از قبیله‌ای‌ هستم که ایشان را برسخانیان گویند. این نام از آن سبب بر آن قبیله افتاد که از قدیما همانا یکی از ملوک فارس به ترکستان افتاده بود و ملک ترکستان شده، او را بارس خان خواندندی و به کثرت استعمال برسخان شد. (اردوغان مرچیل، سبوکتگین پندنامه‌سی، ایسلام تتکیکلری انستیتوسو درگیسی، ج. 6، 1975، صص 214-213، 227)

و باز جالب اینکه، همین دودمان‌های ترک‌تبار، به جهت دلبستگی‌شان به تاریخ و فرهنگ کهن ایران، نام شاهان اسطوره‌ای ایران باستان را بر خود نهاده بودند، چنان‌که نام شماری از حاکمان سلجوقی روم (سده‌ی 7-6 ق.)، کیقباد و کیکاووس و کیخسرو بوده است (نگاه کنید به: محمود بن محمد آقسرایی، تاریخ سلاجقه، تهران، 1362، صص 31 به بعد؛ دکتر عثمان توران، سلچوکلار تاریهی و تورک - ایسلام مدنیتی، استانبول، 1969، صص 230-226).

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :