فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/٤/٢٥
خط اوستايي از دست‌نويس‌هاي اوستاي نوشته شده در ايران (در يزد و كرمان)، و هند (در گجرات) شناخته شده است. كهن‌ترين دست‌نويس اوستا به 1288 م. متعلق است. اين خط مركب از 14 (يا 16) حرف براي واكه‌ها (vowels) و 37 حرف براي هم‌خوان‌ها (consonant) است. حروف اوستايي از راست به چپ نوشته مي‌شوند و پيوسته نيستند. نقطه براي نشان دادن پايان يك واژه يا پايان نخستين جزء يك تركيب به كار مي‌رود، اما ميان اين دو تمايزي نمي‌نهد. فراواني حروف به كار رفته در اين خط گوياي آن است كه ابداع آن‌ها تلاشي در جهت ثبت يك متن به طور شفاهي بازگو و منتقل شده، با همه‌ي ظرائف آوايي آن بوده است. بدين دليل خط اوستايي مي‌بايست ابداع يا انشاي سنجيده و دانسته‌ي يك دانشمند يا گروهي از دانشمندان باشد.
خط اوستايي برپايه‌ي خط پهلوي، نوع پيوسته‌ي آن، چنان كه علماي جامعه‌ي زرتشتي در نگارش كتاب‌هاي‌شان به كار مي‌بردند، شكل گرفته است. كهن‌ترين دست‌نوشته‌هاي پهلوي به سده‌ي چهاردهم ميلادي متعلق‌اند، اما خط پيوسته‌ي پهلوي مي‌بايست زماني پيش از اين، در سده‌ي يكم م. از خط آرامي برآمده باشد. مؤيد اين حقيقت، براي نمونه، نبشته‌اي كهن است بر درپوش يك تابوت سنگي يافته شده در استانبول، كه بنا به دلايل باستان‌شناسي نمي‌تواند به زماني ديرتر از 430 م. متعلق باشد، و گونه‌هاي نوشتاري اختصاصي خط پيوسته‌ي پهلوي را با دو استثناي بي‌اهميت (حروف: ك، س) نشان مي‌دهد. در خط پيوسته‌ي پهلوي كمابيش همه‌ي حروف آن چندين آواي مختلف را باز مي‌نمايند. ابهام اين خط تا اندازه‌اي ناشي از نابسندگي الفباي آرامي،كه منشأ اين خط است، مي‌باشد، تا حدي در نتيجه‌ي رشد و تكامل آواشناختي زبان پارسي ميانه (”املاي تاريخي“)، و تا اندازه‌اي نيز ناشي از پيوستگي نگارشي (graphic) نشانه‌هاي آن. جز اين، بسياري از حروف منفرد يك واژه مي‌توانند به يك‌ديگر بپيوندد، كه در نتيجه‌ي آن، انبوهي حروف متصل پديد مي‌آيد.
به جز خط پيوسته‌ي پهلوي، بدان سان كه در جامعه‌ي زرتشتي به كار مي‌رفت، گونه‌ي كهن‌تري از اين خط وجود داشت كه تا اندازه‌اي ابهامات آن كم‌تر بود. اين خط، كه «خط زبور» خوانده شده، از دست‌نويسي متعلق به سده‌ي هفتم يا هشتم م. كه حاوي ترجمه‌ي پهلوي «مسيحي» مزامير است، شناخته شده است.
پديد آورنده‌ي خط اوستايي از خط پيوسته‌ي پهلوي حروف a / I / k / t / p / b / m / n / r / s / z / š و x را برگرفته است كه همان آواهايي را كه در خط پهلوي موجودند باز مي‌نمايند. نماد حرف d نيز از خط نامبهم زبور اخذ شده است. تعداد ديگري از حروف اوستايي نيز با ايجاد اصلاح و تغيير در حروف خط پيوسته‌ي پهلوي و زبور پديد آمده‌اند.
خط پهلوي توانايي نابسنده‌اي را در نشان دادن واكه‌ها داشت. در مقابل، پديد آورنده‌ي خط اوستايي به گونه‌اي كاملاً روشن، نشانه‌ي ويژه‌اي را براي هر واكه‌ي متمايز و شناخته شده در سنت شفاهي ابداع كرد. بي‌گمان خط يوناني الگويي را براي اين نوآوري به دست داده بود. خط يوناني در ايران به خوبي شناخته شده بود. مؤيد اين حقيقت آن است كه پيش از اين، در زمان شاپور يكم (72-241 م.) ترجمه‌هاي يوناني ضميمه‌ي سنگ‌نبشته‌هاي شاهانه بودند.
عموماً باور بر آن است كه خط اوستايي به دوران ساساني (651-224 م.) تعلق دارد. نبشته‌ي تابوت سنگي استانبول (پيش از 430 م.) گواه آن است كه اين خط احتمالاً در سده‌ي چهارم م.، و شايد حتا در زمان شاپور دوم (379-310 م) ابداع شده است. با وجود اين، بايست يادآور شد كه هيچ يك از حروف الفباي به كار رفته در سنگ‌نبشته‌هاي يادواره‌اي پارسي ميانه ظاهراً براي ابداع خط اوستايي برگرفته نشده‌اند.
مي‌توان پذيرفت كه متون اوستايي اندك زماني پس از ابداع خط اوستايي، كه براي فراهم آوردن نشانه‌اي ويژه براي هر يك از آواهاي به كار رفته در تلفظ و قرائت سنتي اوستا در نظر گرفته شده بود، ثبت شده‌اند. با اين يادداشت نويسي متون اوستايي، كه به «كهن‌الگوي ساساني» معروف است، مي‌بايست آماج و هدف ابداع كننده‌ي اين خط برآورده شده باشد. (دانشنامه‌ي ايرانيكا، ج 3، صص 50-48).


+ پيوند زرتشتيان با مسلمانان
+ فرمان‌رواي شهيد اسطوره‌ي ايراني
+ كتيبه‌ي داريوش آرام گرفت
+ بيستون جهاني شد
+ خط و اسطوره
+ زبان كردي، خويشاوند نَسَبي زبان فارسي
+ بيستون، آلبوم خاندان داريوش
+ داريوش به دشمنان خود تهمت نمي‌زد
+ ايرانيان، بنيان‌گذار امپراتوري جهاني
+ تمدني جز تمدن هخامنشي در تخت جمشيد وجود ندارد
+ نقش عناصر مشكوك و تندروهاي اصلاح طلب در همكاري با جريان تجزيه‌ي قومي و تضعيف وحدت ملي
+ آپاداناي شوش - بخش دوم
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/٤/۱٧
ايغورها مردمان ترك‌زباني‌اند كه بيش‌تر در غرب چين زندگي مي‌كنند. آنان در سده‌ي هفتم ميلادي، زماني كه بر مغولستان چيرگي يافتند و از دودمان چيني تانگ در آسياي مركزي پشتيباني كردند، براي نخستين بار به شأن و شهرتي دست يافتند. ايغورها پايتخت حكومت خود را در 744 م. در كرانه‌ي رود ارخون، در نزديكي كاراكوروم، برپا داشتند. اما در 840 م. قرقيز‌ها آنان را از مغولستان بيرون راندند و ناگزير شدند كه به تورفان، در منطقه‌ي سين كيانگ چين نقل مكان كنند. آنان در اين ناحيه امپراتوري‌اي را بنيان نهادند كه تا زمان هجوم مغولان در سده‌ي 13 م. دوام آورد. ايغورها پي رو دين ماني بودند اما پس از چيرگي اعراب‏ مبدل به مسلماناني سني شدند. مغول‌ها خط خويش را از ايغورها برگرفتند.
ايغورها از زمان پيروزي كمونيست‌ها در چين (1948 م.) تا پايان سده‌ي بيستم، به مدت نيم قرن، حدود 24 بار با اقدامات سخت‌گيرانه‌ي دولت چين برضد تحركات تجزيه‌طلبانه‌ي آنان مواجه شده‌اند. اينك جمعيت استان سين كيانگ چين را ايغوري‌تباران تشكيل مي‌دهند. شمار آنان در اين منطقه حدود هشت ميليون تن است. حدود يك ميليون نفر از آنان نيز در آسياي مركزي و جاهاي ديگر زندگي مي‌كنند.


+ درباره‌ي شهر پارسه، گاهواره‌ي تمدني درخشان و ابهام انگيز
+ جشن تيرگان يا آبريزان و رد پاي آن در ديگر نقاط جهان
+ ابوریحان بیرونی خوارزمی و پان ترکیسم
+ تعامل زبان و ادب پارسی با زبان و ادب ترکی
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/٤/۱۱
ابركاوان (Abarkāvān) نام جزيره‌ي قشم در اواخر عصر ساساني است. نام اين جزيره، بدين شكل (فتوح البلدان بلاذري)، و به صورت ابركافان (نزهت القلوب حمدالله مستوفي)، بركاوان (ابن حوقل، ابن اثير)، بنو كاوان (مروج الذهب مسعودي، فارس‌نامه‌ي ابن بلخي) و غيره در منابع موجود ذكر شده است. شكل و تركيب اين نام را مي‌توان با آن ِ نام‌هايي چون ابرقباد و ابرشهر مقايسه كرد. در واقع واژه‌ي «كاوان»، كه در زبان پارسي ميانه به معناي «از تبار كاوه» است، به صورت يك اسم شخص در منابع يافته مي‌شود. ممكن است كه اين نام به شكل درگاهان / درگوان، كه به روستايي در كرانه‌ي شمالي جزيره‌ي قشم، سيزده مايلي غرب شهر قشم اطلاق شده است، برجاي مانده باشد. به نوشته‌ي استخري و دنباله‌رو او، ابن حوقل، ابركاوان جزيي از كوره‌ي اردشير خره‌ي استان فارس بود. در 23 ق. / 44-643 م. فرمان‌دار عرب بحرين و عمان، عثمان بن ابوالعاصي ثقفي، سپاهي را براي تسخير اين جزيره گسيل داشت؛ جمعيت اين جزيره بيش‌تر از قبيله‌ي عبدالقيس تركيب يافته بود. مرزبان كرمان در آن جا استحكاماتي را به همراه نيرويي كوچك نهاده بود اما در پي درگيري با اعراب به قتل رسيد. آن گاه مسلمانان تهاجمات خود را به سوي جنوب ايران پيش بردند و در تَوّاج فرود آمدند.
ابركاوان در اوايل عصر اسلامي، سرزميني شكوفا و پررونق بود؛ و برخوردار از شهري آباد و روستاهايي بسيار با كشتزارهايي پربار، درختان خرما، و ديگر درختان ميوه. شهر يك مركز فعال دريانوردي – تجاري (و منبع آب شيرين براي كشتي‌ها) بود. مسجدي كه فاتحان عرب بنا كرده بودند در 333 ق. / 45-944 م. هنوز پا بر جا بوده است (حدود العالم؛ مروج الذهب). نزديك به اواخر عصر اموي، اين جزيره به پناهگاه خارجيان مبدل شده بود. در عصر ياقوت حموي (درگذشته‌ي 1229 م.) جزيره‌ي ابركاوان شكوه و آوازه‌ي پيشين خود را به گستردگي از دست داده بود؛ به طوري كه هيچ كس نتوانسته بود به او جايگاه و موقعيت درست و دقيق جزيره را بگويد (دانشنامه‌ي ايرانيكا، ج 1، ص 64-63).


ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم ** تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم ** تو را اي گران‌مايه، ديرينه ايران ** تو را اي گرامي گهر دوست دارم ** تو را اي كهن زادبوم بزرگان ** بزرگ آفرين نامور، دوست دارم ** نه شرقي، نه غربي، نه تازي شدن را ** براي تو اي بوم و بر دوست دارم ** جهان تا جهان است پيروز باشي ** برومند و بيدار و بهروز باشي

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/٤/۳

بلخ یا باختر (Bactria) کشوری کهن واقع در میان رود سیحون و کوه‌های هندوکش بود. این سرزمین اینک در میان کشورهای افغانستان، ازبکستان، و تاجیکستان تقسیم گشته است. بلخ کشوری حاصل‌خیز و نقطه‌ی پیوندی برای بازرگانی میان شرق و غرب، و نیز برای بیش از هزار سال، محلی برای تبادلات دینی و هنری بود. بلخ کنونی در افغانستان، پایتخت این کشور بود.
بلخ احتمالاً در سده‌ی ششم پ.م. به دست کورش بزرگ به امپراتوری پارس ملحق گشت، و برای بیش از دویست سال به عنوان یکی از ایالت‌های ایران باقی ماند. پس از سقوط هخامنشیان، بلخ به دست یونانیان سلوکی افتاد، و تا زمانی که در سده‌ی دوم پ.م. تحت فرمان سکاها و تخاری‌ها درآمد، به عنوان یک مهاجرنشین یونانی باقی بود. بلخ پس از آن به عنوان پادشاهی تخارستان شناخته می‌شد. در سده‌ی یکم میلادی فرمان‌روایان بلخ پادشاهی‌شان را تا شمال غرب هند گسترش دادند و پادشاهی کوشان را، که به مرکز دین بودایی مبدل گشت، برپا ساختند. در سده‌ی چهارم م. هفتالیان، که با تخاری‌ها در پیوند بودند، در بلخ مستقر شدند، و کمابیش دو سده درگیر نبرد با ساسانیان بودند. آنان سرانجام مغلوب ترکانی شدند که تا فتوح مسلمان در سده‌ی هفتم میلادی، آن سرزمین را تحت تصرف خویش داشتند.
از زبان ایرانی میانه‌ای بلخ باستان تا میانه‌های سده‌ی بیستم دانسته‌های اندکی در دست بود. اما در آن زمان چند سند آسیب دیده به زبان بلخی کشف گردید. با مطالعه و بررسی این متون و سکه‌های متعلق به شاهان کوشانی و هفتالی، مشخص گردید که زبان مورد استفاده در این اسناد، به گروه زبان‌های ایرانی متعلق است. اما پس از کشف سنگ‌نبشته‌ی معبد کانیشکا (Kanishka)، پادشاه کوشانی (حدود سده‌ی دوم م.) در شمال افغانستان بود که نشان داده شد این زبان از زبان سکایی و تخاری جدا و متمایز است. پژوهش‌های انجام شده گویای آن بودند که این زبان می‌تواند به لحاظ زبان‌شناختی در میان زبان پشتو از یک سو، و زبان‌های سغدی، خوارزمی، و پارتی، از سوی دیگر، جای گیرد. این والتر برونو هنینگ بود که پیش‌نهاد کرد زبان سنگ‌نبشته‌ی معبد کانیشکا «بلخی» خوانده شود.
خطی که کوشانیان و هفتالی‌ها برای نگارش زبان بلخی از آن استفاده می‌کردند، خط تخاری بود، که همان نیز گونه‌ای اصلاح شده از الفبای یونانی بود. به نوشته‌ی مورخان چینی، کاربرد خط تخاری در بامیان، دره‌ی کابل، پامیر، و منطقه‌ی چیترال نیز رواج داشت.

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :