فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/۱/٢٦
دوزاده رخ نام اپيزودي نسبتاً طولاني در شاهنامه است (2500 بيت)، كه در آن نبردي در مرزهاي توران، ميان ايرانيان به فرمان‌دهي گودرز و تورانيان به سركردگي پيران رخ مي‌دهد. جنگ زماني آغاز مي‌شود كه هومان، برادر پيران، ايرانيان را به مبارزه مي‌طلبد و به دست بيژن، نوه‌ي گودرز، در نبردي تن به تن كشته مي‌شود. آن گاه دو سپاه وارد نبردي نافرجام مي‌شوند. سرانجام دو جبهه توافق مي‌كنند كه جنگ با نبرد تن به تن ميان دوازده زوج از پهلوانان دو سپاه فيصله يابد. در همه‌ي رويارويي‌ها جنگ‌جوي ايراني هماورد توراني خود را به هلاكت مي‌رساند و در يازهمين نبرد نيز گودرز پيران را مي‌كشد. سپس گستهم، پهلواني ايراني كه گودرز وي را براي نبرد تن به تن برنگزيده بود، از پس دو برادر پيران مي‌رود و آنان را در پيكاري به هلاكت مي‌رساند. با وجود اين، خود او به سختي زخمي مي‌شود و بيژن وي را به نزد كي‌خسرو مي‌برد و پادشاه نيز با بستن بازوبند خود، كه داراي نيرو شفابخشي بود، به دور بازوي گستهم، جان وي را نجات مي‌دهد و پزشكاني را براي پرستاري و مراقبت از او بر مي‌گمارد.
داستان دوازده رخ به لحاظ پي‌رنگ، توصيفات دراماتيك و توجه به خوي و سرشت انسان، يكي از عالي‌ترين داستان‌هاي شاهنامه‌‌ است. در برخي دست‌نوشته‌هاي شاهنامه با توجه به يازده نبرد تن به تن، اين داستان «يازده رخ» ناميده شده، اما در نسخه‌هاي ديگر، با احتساب نبرد ميان گستهم و برادران پيران به عنوان دوازدهمين نبرد، «دوازده رخ» خوانده شده است. در برخي نسخه‌ها نيز اين داستان «رزم گودرز و پيران» نام گرفته است.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


+ مشاهدات آيت الله سيد محمود طالقاني در زنجان (آذر ماه 1325 پس از فرار عوامل دولت دست‌نشانده‌ي پيشه‌وري)
+ سال 2006 سال بزرگ‌داشت تمدن آريايي
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/۱/٢٠

ماناها مردمانی کهن با خاستگاهی ناشناخته بودند که در حدود سده‌ی دهم تا هفتم پ.م. در منطقه‌ی کنونی آذربایجان می‌زیستند. ماناها در آن دوران به با امپراتوری‌های اورارتو و آشور، و نیز دولت‌های کوچک حائل میان این دو، مانند زاموآ و زیکیرتو همسایه بودند.
پادشاهی مانایی در حدود 850 پ.م. بود که رو به شکوفایی و بالندگی نهاد. ماناها در اصل مردمانی یک‌جانشین بودند و به کشت‌وکار و پرورش اسب می‌پرداختند. پای‌تخت آنان شهر مستحکمی به نام Izirtu بود.
ماناها از دهه‌ی 820 پ.م. با گسترش یافتن مرزهای خود، مبدل به نخستین دولت بزرگی شدند که توانست این منطقه را به تصرف درآورد، به طوری که سالیانی بعد، مادها نیز به همین سان عمل کردند. ماناها از این زمان، برخوردار از آریستوکراسی برجسته‌ای در مقام طبقه‌ی حاکم بودند، که تا حدی قدرت شاه را محدود می‌کرد.
از حدود 800 پ.م. قلم‌رو مانا مبدل به میدان نبرد اورارتو، که در این منطقه دژهایی را بنا کرده بود، و آشور شد. در طی مدتی که این دو قدرت به نبردهایی گسترده با یک‌دیگر مشغول بودند، حدود 730-750 پ.م.، مانا مجالی یافت تا اراضی و متصرفات خود را گسترش دهد. پادشاهی مانا در طی دوران فرمان‌روایی ایرانزو (حدود 720-725 پ.م.) به بالاترین حد قدرت خود دست یافت.
در 716 پ.م. سارگن دوم، پادشاه آشور، اقدام به لشکرکشی علیه مانا، که در آن جا «آزا» پسر «ایرانزو» را Ulusunu به یاری اورارتوها از تخت سرنگون نموده بود، کرد. سارگن ایزیرتو را متصرف شد، و سربازان‌اش را در پارسواش و کیشسیم مستقر نمود. از آن پس آشوریان از این منطقه برای تولید مثل و تربیت و تجارت اسب بهره می‌جستند.
به گزارش یک سنگ‌نبشته‌ی آشوری، نزدیک بدین زمان، کیمریان از منزلگاه‌شان در Gamir یا Uišdiš در «میانه‌ی مانا» رهسپار شدند. کیمری‌ها نخست در سال‌نامه‌های آشوری در 714 پ.م. آشکار می‌شوند و ظاهراً در آن زمان آشوریان را در شکست دادن اورارتو یاری دادند. اورارتو اطاعت از آشوریان را برگزید، و آن گاه این دو کیمریان را شکست دادند و بدین ترتیب آنان را از هلال خصیب دور نگاه داشتند. در هر حال، کیمریان در 705 پ.م. علیه سارگون شوریدند و او در همان سال به نبرد با آنان پرداخت. کیمریان در 679 پ.م. به شرق و غرب مانا مهاجرت کردند.
در متون آشوری، از شورش مانا علیه اسرحدون، شاه آشور، در 676 پ.م. ، هنگامی که آنان راه تجارت و دادوستد میان آشور و پارسواش را قطع کردند، یاد شده است. شاه اهشری، که تا دهه‌ی 650 پ.م. فرمان می‌راند، به گسترش قلم‌رو مانا ادامه داد. با وجود این در حدود 660 پ.م. مانا متحمل شکست سختی از آشوریان شد. اما تا زمان درگذشت اهشری، شورش‌های آزادی‌خواهانه علیه آشور همچنان تداوم داشت. مانا در سده‌ی هفتم پ.م. از سکاهای مهاجم، که قبلاً به اورارتو تجاوز کرده و اندکی بعد (585 پ.م.) آن را ویران ساختند، شکست خورد. این شکست تجزیه‌ی افزون‌تر پادشاهی مانا را میسر نمود.
جانشین شاه اهشری، Ualli، از آشوریان برضد مادها، که در این زمان هنوز در شرق، در امتداد کرانه‌ی جنوب غربی دریای مازندران مستقر بودند، جانب‌داری کرد. با وجود این، چنین می‌نماید که در پی ده‌ها سال کشمکش، مادها سرانجام بر ماناها پیروز شدند و بقایای مانا را در 616 پ.م. فتح نمودند و جمعیت آن را در خود مستحیل کردند. گمان می‌رود که اسم مکان‌ها و اسم شخص‌های مانایی (تنها نمونه‌های زبانی بازمانده از ماناها) متعلق به گویشی وابسته به زبان هوریانی امپراتوری هیتی باشند.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/۱/۱٢

چمروش (Čamruš) پرنده‌ای اسطوره‌ای است که گفته می‌شود ارزش آن از همه‌ی پرندگان میان زمین و آسمان، پس از سیمرغ (پارسی میانه sēn murw) بیش‌تر است، چرا که «هر که کار بزرگی کند، ارزش او بزرگ‌تر است» (بن‌دهش، ترجمه‌ی م. بهار، ص 90). وظیفه‌ی چمروش کامل کردن کار سیمرغی است که در بالای «درخت رنج‌زدا» که به «درخت همه تخمه» نیز معروف است، آشیان دارد. هرگاه سیمرغ از آن درخت بر‌خیزد، هزار شاخه از آن می‌روید، و چون بنشیند، هزار شاخه از آن بشکند و تخم از آن پراکنده شود. چمروش، که در آن نزدیکی نشیمن دارد، تخم‌ها را برمی‌چیند و به جایی که ایزد تیشتر آب‌ها را گرد می‌آورد و می‌پراکند، می‌برد تا از این طریق تخم گیاهان بر زمین بارانیده و فروریخته شود (مینوی خرد، ترجمه‌ی ا. تفضلی، ص 71-70؛ بن‌دهش، ترجمه‌ی م. بهار، ص 87). بنابراین چمروش نقش مهمی را در باروری سازی آغازین و مداوم زمین ایفا می‌کند.
در جای دیگری گفته شده است که هر سه سال یک‌بار، بسیاری از مردم انیرانی بر سر کوه البرز گرد می‌آیند تا به سرزمین‌های ایرانی آسیب برسانند. اما ایزد برز، چمروش را به آن کوه می‌فرستد و آن مرغ همه‌ی انیرانیان را برمی‌چیند، بدان گونه که مرغ دانه را (بن‌دهش، ص 102).
نام این پرنده‌ی شگرف را نباید با اسم شخص اوستایی –Čamrav مندرج در یشت 13/109 یکی گرفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نظامی گنجوی و تحریف تاریخ به دست نژادپرستان پان‌ترک
+ قومیت‌ها، کارت سوخته در بازی علیه ایران

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/۱/۸
درباره‌ي مراسم و آيين‌هاي مربوط به نوروز در پيش از دوران ساسانيان دانسته‌هاي دقيق و صريحي موجود نيست. به نظر مي‌رسد كه شاه در دربار هخامنشي، اشراف، درباريان و نمايندگان مردمان فرمان‌بردار را در نوروز به حضور مي‌پذيرفته است، و در اين حال، با توجه به اين كه چنين آيين‌هايي در برجسته‌نگاري‌هاي تخت جمشيد به تصوير كشيده شده، آنان مي‌توانستند هداياي خود را تقديم پادشاه كنند و احتمالاً تبريك و شادباش خود را نيز اظهار نمايند.
درباره‌ي چندوچون آيين‌هاي دوران ساساني تنها منابع فارسي و عربي در دسترس و قابل استفاده‌اند. به نوشته‌ي ابوريحان بيروني، جشن نوروز شش روز به طول مي‌انجاميد، و در هر روز نمايندگان يك طبقه‌ي ويژه از مردم در باري شاهانه پذيرفته مي‌شدند، و به شاه درود مي‌گفتند، هداياي‌شان را تقديم مي‌كردند و پاداشي نيز از او دريافت مي‌نمودند. نخستين كسي كه براي عرض تبريك و شادباش به حضور شاه مي‌رسيد، مرد خوش‌سيمايي بود كه خود را «خجسته» مي‌خواند. به دنبال وي افراد ديگر مي‌آمدند، كه همگي هدايايي را براي شاه به همراه داشتند. پس از آن، مأموران و پاي‌وران برجسته پذيرفته مي‌شدند.
در متني منسوب به ابن مقفع گزارش شده است كه در نوروز، كساني كه در بار عام پذيرفته مي‌شدند بر اساس طبقه و مرتبه خود به صف مي‌ايستادند. شاه، تاج خود را بر سر مي‌گذاشت، خداوند را مي‌ستود و براي مردم خطبه‌اي مي‌خواند؛ سپس دبيربد، موبد موبدان، وزيران و سرفرمانده ارتش سخنان تهنيت‌آميزي را ايراد مي‌كردند. نمونه‌اي از تبريك‌گويي موبد موبدان در نوروزنامه‌ي منسوب به عمر خيام نقل گرديده است.
درباره‌ي رسوم شادباش‌گويي نوروز در آغاز دوران اسلامي دانسته‌هاي اندكي موجود است، اما آيين هديه دادن به خلفا در نوروز در زمان امويان رايج و متداول شده بود. نخستين كسي كه آيين تبادل هديه را در نوروز معمول ساخت، حجاج بن يوسف، فرمان‌دار اموي عراق (714-661 م./ 95-41 ق.) بود. اين رسم را عمر بن عبدالعزيز (20-717 م./ 101-99 ق.) موقوف كرد، اما در زمان يزيد بن عبدالملك (23-720 م./ 05-101 ق.) دوباره برقرار گشت. با افزايش ارج و اهميت ايرانيان در دولت عباسي، نوروز و مهرگان رسماً در دربار جشن گرفته مي‌شد. (دانشنامه‌ي ايرانيكا، ج 6، ص 132).


+ گردآوري امضا براي محكوميت توطئه‌ي تجزيه‌ي آذربايجان از ايران
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/۱/٥
دوست ارجمند و اسطوره شناس، آقاي اهورا اشون، نقدي را در پيوند با آن بخش از مقاله‌ي «حاجي فيروز» (برگرفته از دانشنامه‌ي ايرانيكا) كه به نقل و ارزيابي ديدگاه شادروان دكتر مهرداد بهار در اين باره پرداخته بود، مرقوم نموده‌اند كه آن را در ادامه مي‌خوانيد:

ابتدا يادآور مي‌شوم كه من با همه‌ي علاقه‌اي كه به روان‌شاد ملك مهرداد بهار دارم، منتقد پر و پا قرص او نيز هستم. از يك ‌طرف، حتا كتايون مزداپور هم با همه‌ي سترگي دانش‌اش و با همه‌ي خُلق اهورايي‌اش و با همه‌ي حق معلمي‌اش بر گُرده‌ام، از اين‌رو براي‌ام عزيزتر است كه باري يادگار آن دُرّدانه‌ي روزگار هم هست؛ و از طرف ديگر، در عين اين ‌همه دل‌بستگي، خودت به خوبي مي‌داني كه نقدهاي من به انديشه‌ها و آراي آن روان‌شاد، بسيار جدي و صريح بوده است. اين موضوع را در ابتداي سخن‌ام آوردم تا مبادا گمان شود كه از روي مهر و عاطفه است كه به دفاع از او برخاسته‌ام.
و اما بعد، نخست روي سخنم با خود تو دوست دانش‌مندم است. روا نبود كه شخصيتي چون مهرداد بهار بر اين منوال معرفي شود. وقتي او در سال 1353 پاره‌ي يكم كتاب ناتمام «پژوهشي در اساطير ايران» را درآورد، به‌جز معدودي چون داريوش شايگان،‌ چه كسي از اساس دلبفكر اسطوره‌شناسي بود؟ كدام كتاب مستقل درباره‌ي اسطوره‌شناسي به زبان فارسي منتشر شده بود؟ اين بهار بود كه يك تنه و با همان كتاب سترگ، ‌چشم‌اندازي جامع را به جهان‌شناختِ اسطوره‌اي ايرانيان پي افكند و زمينه‌اي را براي پژوهش‌هاي بعدي فراهم آورد. من در درجه‌ي اول، متأسفم كه يادكرد چنين كسي در وبلاگ تو، صرفاً با نقل يك نقد نابه‌هنجار انجام شد.
اين‌كه نقد دانش‌نامه‌ي ايرانيكا را نابه‌هنجار مي‌دانم، يكي به اين دليل است كه نويسنده، شيوه‌ي خود در نقد بهار را براي وارسي نظريه‌ي بي شاهد و مدركِ آقاي جعفر شهري به كار نمي‌بندد و نمي‌گويد كه آقاي شهري هم «از اثبات ديدگاه‌هاي خويش درمي‌ماند». او حتا به خود زحمت نمي‌دهد تا بگويد كه نام‌واژه‌ي «پيروز» لزوماً به «خوش‌يمني» راه نمي‌برد تا دستكم باور كنيم كه نويسنده از عنصر دقت بهره‌اي داشته است.
من ترديد ندارم كه بهار در طرح نظريه‌ي وام‌گيري‌هاي فرهنگي و آيينيِ ايرانيان از بين‌النهرين،‌ طريق افراط پيموده است. درين‌ باره جاي هيچ‌ گفت‌وگويي نيست. اما هنگام مواجهه با اين افراط، چند نكته را بايد پيش چشم داشت: اين بهار بود كه براي نخستين بار چنين چشم‌اندازي را گشود و امروزه ما مي‌دانيم كه بايد به ذهن هوشيار و كاوش‌گر او درود بفرستيم كه از بافته‌هاي مستشرقين پيروي نكرد. او البته مفتون اين چشم‌انداز تازه بود و به همين دليل هم افراط كرد. اما آيا رواست كه ما به صرف كشف اين «افراط»، هر آن چه او گفته است، يك‌سره بكوبيم و در مقابل يا هيچ سخن تازه‌اي نياوريم يا هر سخن سستي را تكرار كنيم؟
نقل نشدنِ آيين حاجي‌فيروز در منابع تاريخي، به‌هيچ‌وجه دليل محكمي بر فقدان يك آيين مردمي در دوره‌ي كهن نيست (بماند كه هر نقلي در آن منابع هم لزوماً راست و درست نيست). من مي‌توانم سياهه‌ي بلندي از خُرده‌آيين‌‌هايي را براي‌ات بنويسم كه از هيچ ‌يك در منابع تاريخي ذكري نشده است و به لابد، بر اساس استدلال نويسنده، بايد گفت كه همگي جديد و متأخرند (؟!) (خودت مي‌داني كه من درباره‌ي اذان زايمان بسيار كاوش كرده‌ام و مطمئنم كه اگر بگويم حتي در يك منبع «تاريخي» هم نشاني از آن نيافتم، باور مي‌كني. هم‌چنين است رسم گره زدنِ سبزه، يا تفأل به حافظ در شب سيزده‌ نوروز يا پختن آش رشته براي مسافر يا ريختن آب پشت سر او يا همين تخم‌مرغ شكستنِ خودمان!) ... كسي كه با چنين دليلي مهرداد بهار را نقد مي‌كند، در مورد آن «دانشمند ديگري» كه ريشه‌ي حاجي فيروز را به سياه‌بازي دوره‌ي ساساني مي‌رساند هم بايد همين كار را بكند. او اگر به اين موضوع هم نمي‌پردازد، دستكم بايد اين سؤال را طرح كند كه چرا حاجي فيروز با آن شكل و شمايل و ادا و اطوار، فقط و فقط در شب عيد نوروز است كه پديدار مي‌شود و نه در هيچ ‌وقت ديگري؟ بهار به همين پرسش ساده و پيش‌پاافتاده – اما مغفول! – توجه كرد و سپس كوشيد تا حاجي فيروز را در بستر همه‌ي آن سرگرمي‌هاي فراموش شده‌ي پيشين مثل ميرنوروزي (مرتبط با نحوستِ پنجه‌ي مسترقه)و كوسه‌برنشين (مظهر بيرون راندنِ زمستان) و امثالهم ببيند. اين منطقي نيست كه در كنار آن‌ها، رسمي هم براي بازگشتِ «ظفرمندانه» از جهان مردگان وجود داشته باشد؟ و بالاخره با توجه به همان پرسش ساده‌ي مغفول، اگر حاجي فيروز به آن چيزي كه بهار گفت راه نمي‌برد، بالاخره چيست؟!
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٥/۱/۱
حاجي فيروز معروف‌ترين سرگرمي‌پيشه‌ي سنتي مردمي است كه در خيابان‌هاي ايران در روزهاي پيش از نوروز ظاهر مي‌شود. حاجي فيروز رهگذران را با خواندن سرودهاي سنتي و رقص و زدن دايره زنگي در قبال دريافت چند سكه، سرگرم مي‌كند. وي به ندرت ممكن است در خانه‌ي مردم را بكوبد، كه آن گاه به محض باز شدن در، نمايش خود را آغاز مي‌كند.
حاجي فيروز چهره‌ي خود را سياه كرده، جامه‌اي رنگارنگ، معمولاً – اما نه هميشه – قرمز رنگ مي‌پوشد و همواره كلاهي كه گاه دراز و مخروطي شكل است بر سر مي‌گذارد. سرودهاي وي، كه جمله‌بندي و آهنگ آن‌ها كاملاً سنتي است، تصنيف‌هاي تكرار شونده‌ي بسيار كوتاهي هستند. نمونه‌اي از اين سرودها چنين است:
حاجي فيروزه / سالي يه روزه
همه مي‌دونن / منم مي‌دونم
عيد نوروزه / سالي يه روزه
سرود زير معمولاً با يك لهجه‌ي خنده‌دار سنتي يا با لكنت زبان خوانده مي‌شود:
ارباب خودم سلامُ عليكم
ارباب خودم سرتو بالا كن!
ارباب خودم به من نيگا كن،
ارباب خودم لطفي به ما كن.
ارباب خودم بز بز قندي،
ارباب خودم چرا نمي‌خندي؟
حاجي فيروز، كه درآمدش وابسته به توانايي و شايستگي او و ذوق و استعدادش براي سرگرم سازي مردم با شوخي و حركات و اطوارهاي خاص است، گه گاه سرودهاي سنتي ديگري را نيز در ميان سرودهاي معمول خود مي‌گنجاند، كه يكي از مشهورترين آن‌ها چنين است:
بشكن بشكنه، بشكن!
من نميشكنم، بشكن!
اين جا بشكنم يار گله داره،
او جا بشكنم يار گله داره
اين سياه بيچاره چه قد حوصله داره.
منابع كهن عربي و فارسي، كه از بسياري از سرگرمي‌هاي مردمي ياد كرده‌اند، به هيچ وجه اشاره‌اي به حاجي فيروز نكرده‌اند. با وجود اين، در اين كه حاجي فيروز عملاً جاي‌گزين همه‌ي ديگر سرگرمي‌پيشگان گذشته‌ي نوروز، مانند كوسه، مير نوروزي، غول بياباني، آتش افروز و غيره، شده است، ترديد چنداني وجود ندارد.
دكتر مهرداد بهار در مقاله‌اي كه نخست در 1983 منتشر گرديد، چنين اظهار عقيده نمود كه سياهي چهره‌ي حاجي فيروز از آيين‌ها و افسانه‌هاي مرتبط با شاهزاده سياوش گرفته شده، و اين‌ها نيز خود از آيين‌ها و افسانه‌هاي مربوط به خداي ميان‌روداني كشاورزي و دام‌داري، تموز (سومري: Dumuzi) اقتباس شده‌اند. وي، به پي روي از جيمز فريزر، استدلال نمود كه تموز در هر بهار از جهان مردگان باز مي‌گشت، و جشن بازگشت وي يادآور مرگ و باززايي هر ساله‌ي گياهان بود. در طي برگزاري برخي از اين آيين‌ها، كه مردم در خيابان‌ها سرود مي‌خواندند و مي‌رقصيدند، بسياري چهره‌ي خود را سياه مي‌كردند. براساس اين شواهد سطحي، بهار نتيجه گرفت كه حاجي فيروز ايراني با چهره‌ي سياه شده‌اش، مي‌بايست بازمانده‌ي مراسم ميان‌روداني سياه كردن صورت افرادي باشد كه در جشن تموز شركت مي‌كرده‌اند. مهرداد بهار ده سال بعد در مصاحبه‌اي، فرضيه‌ي بديع خود را با تأكيد بيش‌تري اظهار داشت و مدعي گرديد كه «چهره‌ي سياه حاجي فيروز نماد بازگشت او از جهان مردگان است و لباس سرخ او نيز نماد خون سرخ سياوش و حيات مجدد ايزد شهيدشونده، و شادي او شادي زايش دوباره‌ي آن‌ها است كه رويش و بركت با خود مي‌آورند». بهار در جايي ديگر حدس زده است كه نام سياوش ممكن است به معناي «مرد سياه»، يا «مرد سياه چهره» باشد؛ و اظهار مي‌دارد كه بخش «سياه» نام وي مي‌تواند اشاره‌اي باشد يا به سياهي چهره‌ي شركت كنندگان در آيين‌هاي ياد شده‌ي ميان‌روداني، يا به صورتك‌هاي سياهي كه آنان براي جشن مي‌زدند. وي مي‌افزايد كه شخصيت حاجي فيروز مي‌تواند باقي مانده‌ي همين رسوم باستاني باشد. با اين همه، وي از اثبات ديدگاه‌هاي خويش در مي‌ماند، و نظريات‌اش مجموعه حدسياتي مبتني بر شباهت‌هايي با پشتوانه‌اي به كلي نامستدل باقي مي‌مانند. دانشمند ديگري بر اين گمان است كه حاجي فيروز تداوم سنت سال نو دوران ساساني است، كه در طي آن، بردگان سياه جامه‌اي رنگارنگ مي‌پوشيدند و چهره‌پردازي بسياري مي‌كردند و مردم را با سرودخواني و رقص سرگرم مي‌نمودند. جعفر شهري، حاجي فيروز را شخصيتي بسيار متأخر مي‌انگارد و آن را نه با برخي از آيين‌هاي ديني كهن، بل كه با بردگان سياهي كه دسته‌هاي سرگرمي‌پيشگان را تشكيل مي‌دادند، ارتباط مي‌دهد. او اظهار مي‌دارد كه سرخي جامه‌ي حاجي فيروز ممكن است نماد شادي باشد و نام «فيروز» (= پيروز) نيز لابد به جهت خوش‌يمني بدانان داده شده بود.
به هر تقدير، حاجي فيروز به عنوان نماد خنياگري سنتي ايران، در زمان حاضر سخت از اهميت افتاده است. (دانشنامه‌ي ايرانيكا، ج 11، ص 53-552).


فرارسيدن سال نو ايرانی و جشن ملی نوروز بر هم ميهنان گرامی خجسته باد

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :