فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/٤/٢٩

اسحاق ترک مبلغی بود که ابومسلم خراسانی، فرمان‌دار خراسان و شخصیتی برجسته در نهضت عباسیان، وی را به نزد مردمان ترک ماوراءالنهر گسیل داشته بود. وی گرایش‌هایی زرتشتی یا خرم‌دینی داشت و پس از آن که خلیفه المنصور در 755 م./ 137 ق. ابومسلم را به قتل رساند، وی اعلام داشت که ابومسلم رسول و فرستاده‌ی زرتشت بوده، و در کوه‌های ری زنده باقی مانده است و از آن جا بازخواهد گشت. بدین سان وی فرمان‌برداری و وفاداری گروه‌هایی را که ابومسلم را هم‌چون امام و حتا به عنوان تجلی الاهی پذیرفته بودند، به دست آورد. پیام اسحاق ممکن است تنها در میان مردمانی با عقاید و احساسات زرتشتی یا کسانی که از چنین احساساتی برای پیش‌برد کشمکش‌ خود با اعراب بهره می‌جسته‌اند، پذیرفته و منتشر شده باشد.
ولادیمیر بارتولد مسئولیت قتل ابوداوود را، که جانشین ابومسلم در مقام فرمان‌داری خراسان شده بود، بر پایه‌ی گزارشی گردیزی، که البته آن را بد تعبیر کرده، به اسحاق یا پی روان وی نسبت داده است. اما کهن‌ترین نویسنده‌ای که درباره‌ی زندگی اسحاق نوشته است، یعنی ابن ندیم، از چنین قیام مسلحانه‌ای یاد نکرده است.
هم‌چنین، پی روان اسحاق، مانند بسیاری دیگر از گروه‌های مسلمیه، به عنوان حامیان جنبش خرم‌دینی، که شاخه‌ای بود برآمده از فرقه‌ی مزدکی زرتشتی، که در آن ابومسلم نیز مورد احترام بود، شناخته شده‌اند. انگیزه‌ی این تطبیق ممکن است که فراخوان اسحاق به برانداختن برخی منهیات زرتشتی باشد. گزارش‌های متناقض ابن ندیم درباره‌ی اسحاق مشابه‌اند با شروح وی درباره‌ی هویت و دودمان خود ابومسلم، و ممکن است که وی اسحاق را بر اساس توصیه‌ای یا به تقلید از ابومسلم چنین وانمود کرده باشد. این که او یک فرد عامی بی‌سواد بوده، مورد تردید است، و این گزارش را که او پسر یحیا بن زید بن علی بن حسین (ع) بوده را نیز باید رد نمود، چرا که نامحتمل است نوه‌ی یک امام شیعه مبلغ عقاید زرتشتی باشد.
دیدگاه غلامحسین صدیقی مبنی بر این که نام اسحاق می‌تواند نمودار تبار عربی یا یهودی وی باشد، متقاعد کننده نیست، چرا که این نام در میان مردمانی که دارای تبار حتمی ایرانی در دوران امویان و عباسیان بودند، رایج بوده است. احتمالاً اسحاق به سبب مسافرت‌های مکررش در میان ترک‌های ماورا‌ءالنهر لقب «ترک» را دریافت داشته است. به نظر می‌رسد که فعالیت‌های تبلیغی وی زمینه و موجبات شورش مقنع و جنبش سپیدجامگان (مبیضه) را در ماوراءالنهر در طی دوران خلافت المهدی (85-776 م.) فراهم آورده باشد.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/٤/٢۱

«بیدرفش» (پهلوی widrafsh از ایرانی کهن wi-drassha* ’دارای پرچم گشوده‘) نام پهلوان تورانی سپاه ارجاسپ، در حماسه‌ی ملی ایران است. بیدرفش و نامخواست، دیگر پهلوان تورانی، را ارجاسب به عنوان نماینده به دربار گشتاسپ (پهلوی wishtasp) با پیامی برای واداشتن او به روی گرداندن از دین جدیدی که زرتشت آورده بود، گسیل داشت (ایادگار زریران 12-4؛ شاهنامه، چاپ مسکو، ج 6، ص 73، بیت 125 به بعد). اما گشتاسپ این خواسته‌ را رد کرد و ارجاسپ نیز از پرداخت خراج‌های مرسوم سر باز زد، و در نتیجه نبردی سخت میان ایرانیان و تورانیان درگرفت، که در آن، زریر (zarir)، برادر گشتاسپ و فرمان‌ده سپاه ایران، به دست بیدرفش کشته شد (ایادگار زریران 76-73 *؛ شاهنامه، ص 105، بیت 577 به بعد **). به نوشته‌ی ایادگار زریران (بند 105) و طبری (ص 75-274)، این پسر زریر، بستور (bastur) بود که از وی خون‌خواهی کرد، حال آن که در شاهنامه، اگرچه بستور روانه‌ی ستاندن انتقام می‌شود (ص 113، بین 697 به بعد)، اما این اسفندیار، پسر گشتاسپ است که بیدرفش را به هلاکت می‌رساند (ص 115، بیت 725 به بعد).
بیدرفش در ایادگار زریران دارای لقب دودمانی جادوگ (jadug) است (در شاهنامه ”جادو“، در طبری ”ساحر“) که نیزه‌ی او را (پهلوی frash* ، بسنجید با ژوپین در شاهنامه، ص 105، بین 583، 588) دیوانْ جادو و افسون کرده بودند.

* ایادگار زریران:
پس آن بیدرفش جادو بر پای ایستاد. گوید که: «مرا اسب زین سازید تا من [به نبرد زریر] روم». اسب را زین سازند و بیدرفش جادو برنشیند و بستاند آن نیزه‌ی افسون شده را که دیوان اندر دوزخ به خشم و زهر پرداخته بودند، که به آب بزه ساخته شده بود. فراز به دست بستاند، اندر رزمگاه تاخت آورد، بیند که زریر چه گونه نیکو کارزار کند. فراز به پیش نیارَد رفتن و پنهانی از پس فراز تازد، رود و زریر را نیزه بر زیر کمربند و بر زَبَر کستی، به پشت بزند و به دل بگذراند و بر زمین افکند. پس فروبنشیند آن پرش کمان‌ها و بانگ دلیر‌مردان [در رزمگاه].
پس گشتاسپ شاه از فراز کوه نگاه کند و گوید که: «من پندارم که ما زریر ِ ایران سپاه‌بد را به کشتن داده‌ایم؛ زیرا اکنون نیاید [آوای] پرش کمان‌ها و بانگ دلیر‌مردان».
** شاهنامه:
بیامد پس آن بیدرفش سترگ / پلید و بد و جادوی و پیر گرگ / به ارجاسپ گفت: ای بلند آفتاب / به زور و به تن هم‌چو افراسیاب / به پیش تو آوردم این جان خویش / سپر کردم این جان شیرینْت پیش / شوم پیش آن پیل آشفته مست (= زریر) / گر ایدون که یابم بر آن پیل دست / به خاک افگنم تنْش ای شهریار / مگر بر دهد گردش روزگار / از او شاد شد شاه و کرد آفرین / بدادش بدو باره‌ی خویش و زین / بدو داد ژوپین زهرآب‌دار / که از آهنین کوه کردی گذار / چو شد جادوی زشت ناباک‌دار / سوی آن خردمند گُرد سوار / چو از دور دیدش برآورد خشم / پر از خاکْ روی و پر از خونْ دو چشم / به دست اندرون گرز چون سام یل / به پیش اندرون کشته چون کوه تل / نیارست رفتنْش بر پیش روی / ز پنهان همی‌تاخت بر گِرد اوی / بیانداخت ژوپین زهرآب‌دار / ز پنهان بر آن شاهزاده سوار / گذاره شد از خسروی جوشن‌اش / به خون غرقه شد شهریاری تن‌اش / ز باره درافتاد پس شهریار / دریغ آن نکو شاهزاده سوار / فرود آمد آن بیدرفش پلید / سلیح‌اش همه پاک بیرون کشید / سوی شاه چین برد اسپ و کمر‎ش / درفش سیه‌افسر پر گهرش / سپاه‌اش همه بانگ برداشتند / همی نعره از ابر بگذاشتند / چو گشتاسپ از کوه‌سر بنگرید / مر او را بدان رزمگه بر ندید / گمانی برم گفت کان گِردماه / که روشن بُدی زو همه رزمگاه / نبرده برادرْمْ فرخ زریر / که شیر ژیان آوریدی به زیر / فگنده است بر باره از تاختن / بماندند گردان ز انداختن / نیاید همی بانگ شه‌زادگان / مگر کشته شد شاه آزادگان؟

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/٤/۱٥

«بامشاد» موسیقی‌دان و خنیاگری در دربار خسرو پرویز (628-591 م.) بوده است که نام‌اش هماره با نام «باربد» در شعری از شاعر بزرگ ایرانی، منوچهری دامغانی (دیوان، ویراسته‌ی دبیر سیاقی، 1347، ص 19) یاد گردیده است:
مرغْ دل‌انگیز گشت، بادْ سمن‌بیز گشت
بلبل شب‌خیز گشت، کبک گلو برگشاد
بلبل باغی به باغ، دوش نوایی بزد
خوب‌تر از باربد، خوب‌تر از «بامشاد»
وقت سحرگه چکاو، خوش بزند در تکاو
ساعتگی گنج گاو، ساعتکی گنج باد
واژه‌نامه‌های فارسی اظهار می‌دارند که بامشاد موسیقی‌دانی مشهور هم‌چون باربد بوده است (لغت‌نامه‌ی دهخدا، ذیل بامشاد).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/٤/۱۱

اشکبوس نام قهرمان تورانی ِ اهل کشان (Kashan) یا کوشان در داستان «کاموس کشانی ِ» شاهنامه (چاپ مسکو، ج 4، ص 194، بیت 1209 به بعد) است. در برگردان عربی شاهنامه، که آن را بنداری فراهم آورده است (ج 1، ص 223 به بعد)، این نام به صورت اسکبوس ارائه شده است.
اشکبوس، پس از گریزاندن قهرمان ایرانی، رُهام، در نبردی تن به تن، خود به دست رستم، که در آن هنگام پیاده می‌جنگید، کشته شد:
تهمتن به بند کمر برد چنگ / گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ / یکی تیرِ الماس پیکان چو آب / نهاده بر او چار پر عقاب / کمان را بمالید رستم به چنگ / به شست اندر آورد تیر خدنگ / بر او راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست / چو سوفارش آمد به پهنای گوش / ز شاخ گوزنان برآمد خروش / چو بوسید پیکان سرانگشت اوی / گذر کرد بر مهره‌ی پشت اوی / بزد بر بر و سینه‌ی اشکبوس / سپهر آن زمان دست او داد بوس / قضا گفت گیر و قدر گفت ده / فلک گفت احسنت و مه گفت زه / کشانی هم اندر زمان جان بداد / چنان شد که گفتی ز مادر نزاد.
نبرد میان اشکبوس و رستم مبدل به یکی از بُن‌مایه‌های محبوب و مورد توجه در هنر نگارگری ایرانی شده است.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/٤/۱

آدورباد ایمیدان، دومین نویسنده‌ی سده‌ی نهم میلادی دانشنامه‌ی زرتشتی «دین‌کرد» بود. وی درباره‌ی فعالیت‌های‌اش در این زمینه، گزارشی را در پایان دین‌کرد سوم ارائه می‌کند. هنگامی که نخستین نویسنده‌ی دین‌کرد، آدورفرنبگ فرخ‌زادان درگذشت، این متن به پسر وی، زردشت، سپرده شد، اما «حادثه‌ای ناگوار» برای زردشت رخ داد و کتاب آشفته و پراکنده شد. اما آدورباد کتاب را دوباره به‌سامان نمود و مطالبی را بدان افزود؛ وی نام «کارهای دینی (= دین‌کرد) در هزار فصل» را بدین کتاب نهاد، و از آن جا که نام‌اش تنها در پایان دین‌کرد سوم آشکار می‌گردد، چنین استنباط می‌شود که وی بزرگ‌ترین سهم و نقش را در تنظیم این فصل از کتاب داشته است تا دیگر فصول آن. دوران زندگی آدورباد را می‌توان در اواخر سده‌ی سوم ق./ 10-9 م. قرار داد. مسعودی (در التنبیه و الاشراف) از موبدی به نام اسفندیار بن آذرباد بن انمید یاد می‌کند که در بغداد به فرمان «راضی» خلیفه‌ی عباسی، در 325 ق./ 37-936 م. کشته شد. نام آخر (انمید) احتمالاً خطای نسخه‌نویس برای نام «ایمید» است، بنابراین، اسفندیار یاد شده به احتمال پسر آدورباد بوده است.

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :