فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱۱/٢٩

ابو لؤلؤ‏، برده‌ی ایرانی مغیرة بن شعبه، فرمان‌دار بصره بود که خلیفه عمر بن خطاب را در روز چهارشنبه 26 ذی‌الحجه‌ی 23 ق./ 3 نوامبر 644 م. به قتل رساند. منابع موجود در مورد تبار ایرانی وی هم‌داستان، اما درباره‌ی دین وی ناسازگارند؛ برخی مدعی‌اند که وی یک مسیحی به نام «فیروز نصرانی» بود. آن چه که ابو لؤلؤ را به کشتن عمر برانگیخت به درستی دانسته نیست. برای نمونه، به نوشته‌ی مسعودی (مروج الذهب، ج1، ص 677) عمر اذن ورود هیچ عجمی را به مدینه نمی‌داد. با وجود این، به مغیره اجازه داد که ابو لؤلؤ را نزد او بفرستد تا از مهارت‌های او به عنوان یک درودگر و آهن‌گر و نقاش استفاده شود. از آن جا که ارباب او، مغیره، برای‌اش روزانه دو درهم خراج مقرر کرده بود [و این مبلغی گزاف بود]، پس به نزد عمر شکایت برد اما از دادخواهی خود نتیجه‌ای نگرفت. از این رو ابو لؤلؤ کینه‌ی سختی را نسبت به عمر به دل گرفت و، بنا به روایت، این کینه‌ی خود را در قالب تهدیدی درباره‌ی بازسازی یک آسیاب به خلیفه فهماند. برخلاف این روایت، ابن طقطقا مدعی است که ابو لؤلؤ از آن رو به خلیفه خشم گرفته بود که وی به ارباب‌اش، مغیره، خراج وضع کرده بود.
نحوه‌ی قتل عمر و چگونگی مرگ ابو لؤلؤ نیز موضوعی بحث‌برانگیز است. برپایه‌ی برخی منابع، ابو لؤلؤ خنجری دو لبه را در ردای خود پنهان ساخته و در گوشه‌ای از مسجد مدینه به انتظار نشسته بود. هنگامی که عمر قصد به جا آوردن نماز صبح را داشت و از نقطه‌ای که در تیررس ابو لؤلؤ قرار داشت عبور کرد،‏ وی بیرون جهید و با خنجر خود سه (یا شش) بار به خلیفه ضربه زد، که یکی از آن‌ها که به زیر شکم او اصابت کرد، کشنده بود. منابع دیگر می‌گویند که ابو لؤلؤ پشت سر عمر و در میان نمازگزاران نشسته بود. به روایت برخی منابع، مرگ عمر آنی بود. دیگران اظهار می‌دارند که خلیفه سه روز زنده ماند و همین روایت محتمل‌تر به نظر می‌رسد. از سوی دیگر، ابو لؤلؤ زمانی که می‌کوشید از میان جمعیت راهی برای گریز بیابد، ناگزیر شد به حدود دوازده نفر ضربه بزند؛ از این تعداد، بنا به روایات، یک، شش، یا هفت تن جان باختند. براساس یک روایت، او دست‌گیر و کشته شد و بنابر روایتی دیگر، خودکشی کرد.
پس از قتل عمر، پسرش عبیدالله، همسر و دختر ابو لؤلؤ را کشت، و سوگند خورد که همه‌ی ایرانیان مدینه را خواهد کشت. از جمله ایرانیان ساکن مدینه، هرمزان بود، که بی‌هیچ گناهی قربانی عطش او برای انتقام‌گیری شد. تبرئه‌ی بعدی عبیدالله از قتل هرمزان موجب بروز درگیری میان سنیان و شیعیان شد. به روایت یک منبع، ابو لؤلؤ قبلاً غلام هرمزان بود و تا چندی پیش از قتل عمر با وی مصاحبت داشت؛ بنابراین چنین استنتاج شده بود که ابو لؤلؤ با ارباب پیشین‌اش برای قتل عمر توطئه چیده بود. به نوشته‌ی یکی از محققان معاصر، ابو لؤلؤ ابزاری بی‌اختیار برای اجرای توطئه‌ای بود که برخی از صحابه‌ی پیامبر، که خواهان خلاص کردن خود از دست خلیفه بودند، اندیشیده بودند. البته به همین سان می‌توان گمان برد که ابو لؤلؤ را صرفاً حس انتقام‌گیری شخصی حاصل از اهانتی که متحمل شده بود، بدین کار برانگیخته بود. (دانشنامه‌ی ایرانیکا، ج 1، ص 34-333)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دوست ارجمند آقای داریوش (نویسنده‌ی تارنمای وزین پردیس پارس) در سیزدهم بهمن ماه مطلبی را نگاشته‌اند که توضیح چند نکته درباره‌ی محتوای آن بایسته است. ایشان در این مقاله اقدام به خوانش و ترجمه‌ی مُهرنبشته‌ای عیلامی نموده‌اند، که به سبب نداشتن تخصص در زبان عیلامی درباره‌ی چندوچون خوانش و ترجمه‌ی ایشان و تبدیل نام‌های عیلامی مندرج در این نبشته به پارسی باستان، بنابر اصول زبان شناسی نمی‌توانم داوری کنم. (*) اما نکته‌ای که در این میان توجه مرا سخت جلب کرده، آن است که در پیوند با این مهر، نوشته‌اند: «نخستین سند خطی مادها پیدا شد». این در حالی است که مهر مذکور به خط و زبان اعیلامی نوشته شده و طرح و نقش آن (سواری که به یک جانور تیر می‌افکند) نو-عیلامی است (نک. دانشنامه‌ی ایرانیکا، ج 6، ص 99-497). در جایی نیز گفته نشده است که محل کشف این مهر سرزمین ماد بوده است تا از این طریق بتوان مهر مذکور را به نحوی با مادها مرتبط انگاشت. حتا اگر بتوان پذیرفت که دو نام ذکر شده در این مُهرنبشته ایرانی است، باز نمی‌توان تعلق آن را مشخصاً به مادها اثبات کرد. آقای داریوش با تعبیر نام Pir-a-a-ti-iš مندرج در این مهر به Paradayas/za* ایرانی (در برابر Paradayadā پارسی باستان)، و بر اساس تقابل d پارسی باستان با Z مادی، که کاملاً فرضی است، این نام را مادی دانسته‌اند، و گویا بر همین مبنا نیز این مُهرنبشته را «نخستین سند خطی مادها» به شمار آورده‌اند. اما، به فرض درست بودن این تعبیر، باید توجه داشت که وجود قرائت‌های گوناگون از نامی واحد در متون غیرایرانی زبان، ابزاری برای تعیین زبان و قومیت صاحب آن نام نمی‌تواند باشد و باید این تفاوت‌ها را براساس وجود تفاوت‌های گویشی جزیی میان ایرانی‌زبانانی تفسیر کرد که ممکن بوده است هر کدام در منطقه‌ی خود، نامی واحد را به گونه‌ای متفاوت تلفظ کنند. چنان که نام بردیا، پسر کورش در نگارش بابلی کتیبه‌ی بیستون به گونه‌ی Barziya آمده است، اما بدیهی است که براساس این نوع قرائت و با توجه به تقابل فرضی d پارسی باستان با Z مادی نمی‌توان مادی بودن پسر کورش را اثبات کرد.

* با این حال، به لحاظ منطقی می‌توان در تعبیر نام Paradayas/za* از Pir-a-a-ti-iš مندرج در این مهر تشکیک نمود؛ چرا که در آن روزگار گزینش نام برای افراد دقیقاً بر مبنای معنا و مفهوم آن نام انجام می‌شده است، نه مانند امروز که نام‌های گزینش شده برای افراد گاه بدون توجه به معنای آن‌ها انجام می‌گیرد. بنابراین نمی‌توان تصور کرد که در آن روزگار نام فردی به معنای «پیرامون چیده شده، دیوارچینی شده» (=Paradayas/za*) باشد. از سوی دیگر، آقای داریوش نخستین نام مندرج در این مهر را (a-a-na-ak-ka) به Yāna-haxā* ایرانی تعبیر می‌کنند و آن را به معنای «دوستار منش نیک و دوستی نیک» می‌انگارند. ایشان نخستین جزء این ترکیب را (yāna-) «نیکی و نیکویی» معنا کرده‌اند اما واژه‌ی yāna- (در اوستا و پارسی باستان) مشخصاً به معنای «آیفت و خواهش» است. چنان که در گاهان (یسنه‌ی 28/9) آمده است: «چنین مباد، ای مزدا، که بدین خواهش‌ها (yāna-) تو را، نیز روح نظم (aša) را برآشفته سازیم». و در کتیبه‌ی DPd 23-24 آمده است: «باشد که اهوره مزدا، با همه‌ی بغان، مرا این آیفت (yāna-) دهد». بنابراین نامی که ایشان از a-a-na-ak-ka ایلامی تعبیر کرده‌اند، «دوستار خواهش، دوستی خواهش» معنا خواهد داد، که منطقی نمی‌نماید.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱۱/٢٢

دریاچه‌ی هامون، همراه با رود هیرمند / هلمند‏، دارای جایگاهی پراهمیت در ادبیات و اساطیر ایران باستان، به ویژه در فرجام‌شناسی زرتشتی است. از هامون بارها در اوستا یاد گردیده و در آن با نام کانسئویه (Kansaoiia) نموده شده است. در یشت 19/69-66 از فر کیانی با اشاره به «کانسئویه‌ی هلمندی»، که نُه رود با هم بدان فرومی‌ریزند، و همراه با کوه اوشی.ذام، که احتمالاً مطابق است با کوه خواجه، که حدود 150 متر بالاتر از حوضه‌ی هامون سربرکشیده، یاد شده است. در یشت 19/92 و وی‌دیوداد 19/5 اشاراتی به زایش سئوشیَنت – استوت‌ارته از آب‌های این دریاچه وجود دارد، که در آن، بنا به روایات، نطفه‌ی زرتشت برای آبستن‌سازی سه دوشیزه‌ی یاد شده در یشت 13/142، یعنی مادران سه سئوشیَنت، نگاه داشته می‌شود.
در متون پهلوی دریاچه‌ی هامون «کیانسه» خوانده می‌شود (بن‌دهش 13/16)، که تداعی کننده‌ی نام دودمان کیانی است. این متون یادمان‌هایی از سنت‌های اوستایی مربوط به هامون را، هم درباره‌ی پیوند آن با زایش سئوشینت (پهلوی: سوشیانس) از تخمه‌ی زرتشت و هم درباره‌ی نه رودی که به آن فرو می‌ریزند، حفظ کرده‌اند؛ این آثار جزییات افزوده‌ای را نیز درباره‌ی این که هم‌گرایی آب‌ها در آن نقطه کار فراسیاو (فارسی نو: افراسیاب) بود، به دست می‌دهند. در این پیوند باید به یاد داشت که جریان آزاد آب‌های سیستان جزو کارهای سودمندانه‌ی منوچهر به شمار آمده است (مینوی خرد 27/44-41) و نیز یکی از نشانه‌های رستاخیز.
در رساله‌ی پهلوی «شگفتی و ارزش‌مندی سیستان» (بند 2) از کیانسه به عنوان یکی از عجایب سیستان یاد شده است. خصلت مقدس دریاچه‌ی هامون به یقین بسیار کهن است و همین ویژگی پس از ورود اسلام نیز به موجودیت خویش ادامه داد. (دانشنامه‌ی ایرانیکا، ج 11/6)


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


+ گرداننده‌ی تارنمای «ناریا 2» در نوشتاری به نام «نفوذ دین زرتشت در چین» بخش‌های از مقاله‌ای به نام «دین زرتشت در چین» را که در دی ماه 1382 ترجمه نموده و در تارنمای فرهنگ ایران باستان ارائه کرده بودم، به طور مستقیم و غیرمستقیم نقل کرده است، بی‌آن که به منبع و مأخذ خود کم‌ترین اشاره‌ای کند. متأسفانه بی‌احترامی به حقوق دیگران و بی‌بهرگی از اخلاق مدنی خصلت ریشه‌داری است که رهایی از آن‌ برای شماری از ایرانیان بسیار دشوار است.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱۱/۱٥

هرمزان یکی از واپسین رهبران نظامی ایران ساسانی بود. شکل درست نام وی Hormazd-ān* است‏، که به صورت Hormezdān در گاه‌نامه‌ی بی‌نام خوزستان، که به گاه‌نامه‌ی گویدی نیز معروف است، گواهی گردیده و در آن، یک «مادی» و فرمان‌ده برجسته‌ی یزدگرد سوم خوانده شده است. وی عضو یکی از هفت خاندان بزرگ ایران ساسانی بود، که به عنوان شاه «اهواز» دارای حق بر سرگذاشتن تاج‌هایی بود که از آن شاهان بزرگ، کم‌تر پُرکار بود. هرمزان بر خوزستان فرمان می‌راند، که شامل «هفتاد شهر» بود و همگی قلم‌رو خانوادگی او به شمار می‌آمد. این حقیقت که هرمزان برادرزن خسرو پرویز و دایی شیرویه بود، بازهم بر موقعیت و جایگاه والای او دلالت می‌کند. زادبوم شخصی هرمزان مهرگان – کدگ بود، ناحیه‌ای حاصل‌خیز در جنوب غربی ماد، و از این رو به وی نسبت مهرجانی (× مهرگانی) داده شده است. او جناح راست ایران را در نبرد قادسیه (جمادی الاول 16 ق./ ژوئن 637 م.) فرمان‌دهی می‌کرد؛ و به هنگام وقوع شکست، به بابل، و از آن جا به اهواز، یعنی خوزستان واپس نشست. هرمزان استحکامات استان خود را تقویت کرد، در نبرد جلولا (ذوالقعده 16 ق./ نوامبر- دسامبر 637 م.) شرکت نمود، و در برابر تاخت‌وتاز اعراب به داخل دشت میشان ایستادگی کرد. اعرابی که سابقاً مطیع ایران بودند به نیروهای مهاجم در شکست دادن هرمزان در نزدیکی نهر تیرا یاری دادند، و همین مسأله وی را وادار به پذیرش پیمان‌نامه‌ای کرد که همه‌ی نواحی واقع در غرب رود دُجَیل (کارون) را به اعراب واگذار می‌کرد. طولی نکشید که اعراب بر ادعاهای ارضی خویش افزودند، و فرمان‌ده اعزام شده برای دفاع از شوش، آن را به اعراب تسلیم کرد.
یزدگرد سوم، که به استخر رفته بود، هرمزان را به ایستادگی در برابر اعراب واداشت. وی با مهاجمان درگیر شد اما در نزدیکی شوشتر نبرد را باخت؛ نهصد تن از مردان وی کشته شده و ششصد تن نیز اسیر گشته و سپس گردن زده شدند. زمانی که فارس به دست اعراب افتاد، موقعیت هرمزان دیگر غیرقابل حفظ شده بود. او در شهر شوشتر محاصره گردید، که آن نیز پس از مقاومتی دلیرانه سقوط کرد، و هرمزان در 642 م./ 21 ق. ناگزیر به تسلیم شد. وی (همراه با یاران و خویشان‌اش) به مدینه برده شد، در آن جا جامه‌ی باشکوه و فاخر وی همگان را مبهوت و شگفت‌زده ساخته بود. او در برابر گروش به اسلام مقاومت می‌کرد و هم‌چون یک فرد بازداشتی می‌زیست، اما سرانجام عباس بن عبدالمطلب او را متقاعد به پذیرش اسلام نمود. هرمزان به واسطه‌ی ازدواج با خاندان امام علی خویشاوند شد. او در مدینه به عنوان مشاور خلیفه عمر می‌زیست. مهم‌ترین موارد مشاوره‌ها او، تأسیس دیوان برای مالیات زمین و برقراری تقویم اسلامی بود. زمانی که فیروز ابولؤلؤ، یک اسیر مسیحی ایرانی‌تبار، عمر را به قتل رساند (نوامبر 644 م.)، عبیدالله، پسر خلیفه، هرمزان را به دست داشتن در توطئه‌ی قتل عمر متهم ساخت و او را به قتل رساند. عثمان، خلیفه‌ی بعدی، بی‌درنگ جرم عبیدالله را بخشود و در عوض پیش‌نهاد پرداخت غرامت نقدی را داد. او حتا شاعری را که قاتل هرمزان را نکوهیده بود تبعید کرد. این روایت که پسر هرمزان، قباذیان/ گباذیان (ظاهراً تعبیری از Kavadian*) عبیدالله را بخشود، با این حقیقت که طایفه‌ی طالبی عمل بخشایش عثمان را غیرقانونی می‌دانست، متناقض است؛ و در واقع امام علی نیز بعداً در پی مجازات عبیدالله برای همین جرم برآمد، اما او به نزد معاویه گریخت.
زندگی هرمزان بر نویسندگان بسیاری تأثیر نهاده است (بسنجید با شعری در اغانی، ج 4، ص 126، که وی را به پایه و مرتبه‌ی شاهان ایران و قیصران روم بالا برده است)، و دو نویسنده‌ی سده‌ی نوزدهمی اروپایی نیز داستان‌هایی را درباره‌ی او نوشتند. (دانشنامه‌ی ایرانیکا، ج 12).


+ نقدی بر مقاله‌ی ضدایرانی و توهین‌آمیز «معضل قومی و ملی در ایران»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱۱/٩

حاجی واشنگتن‏ لقب حسین‌قلی خان معتمدالوزرا (بعداً: صدرالسلطنه؛ زاده در تهران 1849 م./ 1265 ق.، درگذشته در تهران 1937/ 1316 خ)، نخستین سفیر کبیر ایران در ایالات متحده بود (89-1888 م.). او هفتمین فرزند صدر اعظم به رسوایی معذول شده‏، میرزا آقاخان نوری، بود و بنابراین سال‌های جوانی‌اش (64-1858م. / 81-1275 ق.) را در تبعید از تهران به سر برد. خانواده‌ی وی تنها پس از درگذشت پدرش در قم اجازه‌ی بازگشت به پای‌تخت را یافت.
حسین‌قلی دوران فعالیت‌اش را در وزارت خارجه زیر نظر سعیدخان آغاز کرد. در 1874 م./ 1292 ق. به عنوان مستوفی بر مجلس تنظیمات حسنه‌ی محلی در اصفهان ریاست داشت، و سپس در تهران در دفتر استیفا به خدمات دولتی خود ادامه داد. وی مراسم حج را در 1877م./ 1295ق. به جا آورد و از آن پس به «حاجی» معروف شد. حسین‌قلی در وزارت امور خارجه با طی درجات اداری به مقام معاونت ارتقا یافت. در 1885/ 1302 با دریافت لقب معتمد الوزرا به عنوان سرکنسول ایران در هند رهسپار بمبی شد. در 1888/ 1305 ناصرالدین شاه او را به عنوان نخستین نماینده‌ی ویژه و وزیر مختار ایران در واشنگتن منصوب نمود. وی به همراهی سه نفر به نیویورک سفر کرد: و. و. تورنس (منشی)، میرزا محمدخان شیرازی (مترجم)، و عبدالعلی خان آجودان باشی (همکار). آنان در روز یک‌شنبه سی سپتامبر 1888 در اسکله‌ی خیابان بیست و دوم غربی در منهتن پیاده شدند و در هتل Windsor اقامت نمودند. آنان نیویورک را به مقصد واشنگتن دی.سی. ترک کردند و پس از ورود با وزیر امورخارجه ایالات متحده، توماس فرانسیس بایارد دیدار رسمی نمودند. حسین‌قلی به اتفاق وی در سوم اکتبر 1888 استوارنامه‌ی خویش را در ساختمان دولت تقدیم پرزیدنت گروو کلیولند کرد. کار وی در ایالات متحده کم‌تر از یک سال تمام به طول انجامید، اما دلیل کوتاهی دوران تصدی او روشن نیست. ادعای اعتماد السلطنه را مبنی بر این که مقامات محلی حسین‌قلی خان را اخراج کرده بودند، اسناد منتشر شده‌ی وزرات امورخارجه ایران یا دولت ایالات متحده تأیید نمی‌کنند. عیب‌جویی‌های طعنه‌آمیز اعتماد السلطنه از حسین‌قلی خان، استهزای وی به عنوان یک «دیوانه»، بیش‌تر نمودار اغراض شخصی مدعی است تا اظهار عقیده‌ای بی‌طرفانه و منصفانه. منابع دست دوم، به ویژه اسناد غیرآکادمیک (مانند فیلم علی حاتمی)، غالباً حاجی واشنگتن را به عنوان فردی متعصب، ناشایست، و به ویژه نالایق برای منصب سفارت هجو کرده‌اند، تصویری که آن را در پرتو منابع دست اول می‌توان رد کرد. برای نمونه، گزارش‌گر نیویورک تایمز، که پس از ورود به نیویورک با حسین‌قلی خان مصاحبه کرده بود، اظهار می‌دارد که وی بسیار خوش لباس و آراسته به چشم می‌آمد، و در حالی که تنها چند کلمه انگلیسی می‌دانست، بسیار روان و سلیس به زبان فرانسوی سخن می‌گفت.
حاجی واشنگتن در نامه‌ها و پیام‌های مفصل و فراوان ارسالی خود به ایران، اطلاعاتی را، گاه با جزییات دقیق، درباره‌ی نظام سیاسی و اجتماعی امریکا ارائه داده است. او استغنای امریکاییان را از اروپاییان به آشکارا ستوده و امریکاییان را مردمانی «زیرک، آگاه، دانا، فرهیخته، و توان‌گر» به شمار آورده است. حسین‌قلی خان تأکید کرده است که رجال دولتی امریکا «خدمت‌گزار مردم» بودند، این اظهار عقیده‌ای تند بود که مصالح درباریان قاجاری چون اعتماد السلطنه را از پی ویران می‌ساخت. او حتا جداً معتقد بود که «جوهره‌ی دین پیامبر (اسلام) در ایالات متحده یافته می‌شود».
حسین‌قلی خان در بازگشت‌اش به ایران به هیچ وجه از توسن توفیق و اقبال فرو نیافتاد: سفیر کبیر سابق از شاه لقب ستایش آمیز صدر السلطنه را دریافت داشت و چند سال بعد در 1891 / 1310 به مسؤولیت وزارت فوائد عامه ترفیع یافت. ویژگی‌های شخصی حسینقلی خان، شامل شعرهای سبک‌اش، تناقضی با تعلق وی به گروه حرفه‌ای بروکرات‌هایی که در اواخر عصر قاجار به هم پیوسته بودند، نداشت. طرف‌داری بعدی او از جنبش مشروطه، به ویژه گواه تعهد وی، نه هم‌چون یک درباری، بل که به عنوان یک بروکرات، به پیش‌رفت و بالندگی ایران است. (دانشنامه‌ی ایرانیکا، ج11)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱۱/۱

تاراج و ویرانی شهر بزرگ، مجلل و آباد پارسه و کاخ‌های پرشکوه تخت جمشید به دست مقدونیان و به فرمان اسکندر، یکی از مشهورترین رخدادهای تاریخی است که در عموم آثار تاریخی مربوط بدین دوران، به خوبی انعکاس یافته است. دیودروس سیکولوس (Diodorus Siculus)، از جمله مورخان نام‌دار عصر کلاسیک یونان است که توصیفی کمابیش دقیق از ابعاد این فاجعه، و به ویژه، چندوچون شهر پارسه و کاخ‌های تخت جمشید عرضه کرده است. در ادامه، ترجمه‌ی فارسی بخش مرتبط کتاب وی (کتاب‌خانه‌ی تاریخی 17/70/1-72/5) را می‌خوانید:

- پرسپولیس پایتخت شاهنشاهی پارس بود. اسکندر آن را نزد مقدونیان منفورترین شهر آسیا توصیف کرد و آن را به سربازانش واگذاشت تا به جز کاخ‌ها، همه‌ی شهر را تاراج کنند. [پرسپولیس] ثروتمندترین شهر در زیر آفتاب بود و خانه‌های شخصی در طی سال‌ها، به همه نوع ثروتی آراسته شده بود. مقدونیان در این شهر می‌دویدند و هر فردی را که با او روبه‌رو می‌شدند کشتار می‌کردند و خانه‌ها را تاراج می‌نموند؛ بسیاری از خانه‌ها متعلق به مردم عادی بود و با اسباب و اثاثیه‌ای فراوان آکنده شده بودند و [ساکنانشان] همه گونه جامه‌ای بر تن داشتند. نقره و طلای بسیاری از اینجا ربوده شد و لباس‌های نفیسی که به طور پرجلوه‌ای دارای رنگ آبی ارغوانی یا گل‌دوزی‌های طلایی بودند، به غنیمت فاتحان مبدل شدند. کاخ‌های بسیار بزرگ شهر، که در سراسر جهان متمدن مشهور بودند، دچار توهین و تخریب کامل شدند. مقدونیان یک روز کاملْ خود را تسلیم افراط‌گری در غارت کردند، اما بازهم آز و طمع افسار گسیخته‌ی آنان برای به چنگ آوردن غنائم ِ بیشتر فرو نمی‌نشست. به علاوه، شهوت فوق العاده‌ی آنان برای تاراج چنان بود که با یکدیگر می‌جنگیدند و بسیاری از یارانشان را که سهم بزرگ‌تری از غنائم را برای خود برداشته بودند، می‌کشتند. برای آن که هر کس بتواند سهم خود را از غنائم داشته باشد، نفیس‌ترین چیزهای یافته شده را با شمشیر پاره پاره کردند. برخی، که به سبب خشم و هیجان دیوانه شده بودند، دست کسانی را که در تلاش برای به چنگ آوردن اموال مورد نزاع بودند، قطع کردند. آنانْ زنان، جامه‌ها و غیره را به عنف بردند و اسرای خود را به بردگی درآوردند. هم‌چنان که [در گذشته] پرسپولیس از همه‌ی شهرها در خوش‌بختی برتر بود، اینک به همان اندازه نیز در بدبختی از همه‌ی شهرها پیشی داشت.
اسکندر به ایوان ارگ [تخت جمشید] رفت و ثروت خزانه‌های آن را متصرف گردید. این گنجینه از درآمدهای دولتی، از زمان کورشْ نخستین شاه پارس‌ها، تا این زمان، فراهم آمده بود، و انبارهای زیرزمینی از طلا و نقره آکنده بود. اگر ارزش طلاها را بر حسب نقره برآورد کنیم، کل گنجینه‌ی یافته شده یک‌صد و بیست هزار تالان بود. اسکندر قصد داشت مقداری از مسکوکات را برای تأمین هزینه‌های جنگ بردارد، و مابقی را در شوش انبار کند و تحت مراقبت بگیرد. بدین جهت از بابل و میان‌رودان، و نیز خود شوش، تعداد زیادی استر به علاوه‌ی سه هزار شتر گسیل نمود و به وسیله‌ی آن‌ها همه چیز را به جاهای مورد نظرش منتقل کرد. اسکندر نسبت به اهالی شهر سخت احساس دشمنی و کینه می‌کرد. او بدانان اعتماد نداشت و می‌خواست که پرسپولیس را یک‌سره ویران کند.
گمان می‌کنم که بی‌مناسبت نباشد اگر به اختصار درباره‌ی کاخ‌های شهر به سبب شکوه‌مندی بناهای آن سخن بگویم: ارگ آن بسیار بزرگ است و آن را دیواری سه‌گانه دربر می‌گیرد. نخستین بخش آن بر شالوده‌ای پُرکارانه بنا شده است. بلندای آن شانزده ارج است و به کنگره‌هایی منتهی می‌گردد. دومین دیوار از هر لحاظ مانند دیوار نخستین است اما بلندای آن دو برابر دیگری است. سومین بخش دارای طرحی مربع‌شکل و به بلندای شصت ارج است و از سنگ خارایی که طبعاً با دوام است، ساخته شده است. هر ضلع آن دارای دروازه‌ای با درهای برنزی است و در کنار هر کدام دیرکی برنزی به بلندی بیست ارج برپا شده است؛ این‌ها برای جلب نظر بینندگان در نظر گرفته شده بودند، اما دروازه‌ها برای ایجاد امنیت بودند.
در جانب شرقی ایوان در فاصله‌ی چهار پلثرایی، اصطلاحاً «تپه‌ی شاهی» [= کوه رحمت] قرار دارد که مقبره‌ی شاهان در آن واقع است. این صخره‌ای صاف بود که درون آن حجره‌هایی کنده شده و مزار شاهان درگذشته در آن جا بود. این‌ها راه ورود دیگری نداشتند اما می‌توانستند به تابوت‌های درگذشتگان، که با بالابرهای مکانیکی ویژه‌ای بالا برده می‌شدند، جا دهند.
در گرداگرد ایوان سلطنتی، اقامت‌گاه‌های شاهان و اعضای خاندان شاهی و نیز منازل اشراف بزرگ، که به گونه‌ای مجلل آراسته و تجهیز شده بودند، پراکنده بود، و به طور مناسبی بناهایی برای محافظت از خزانه‌ی شاهی ساخته شده بود.
اسکندر به افتخار پیروزی‌های‌اش بازی‌هایی را برگزار کرد. او قربانی‌های گزافی را برای خدایان به جای آورد و دوستان‌اش را سخاوت‌مندانه گرامی داشت. هنگامی که آنان سرگرم خوش‌گذرانی بودند و باده نوشی سخت بالا گرفته بود، چنان شروع به مست شدن کردند که دیوانگی بر عقل و ذهن میهمانان چیره گشت. در این زمان، یکی از زنان حاضر، که ثاییس نام داشت و آتیک تبار بود، گفت که این کار برای اسکندر از همه‌ی کارهای نمایانی که در آسیا انجام داده، پرجلوه‌تر خواهد بود اگر وی در یک حرکت گروهی پیروزمندانه بدانان بپیوندد، به کاخ‌ها آتش افکند و اجازه دهد در یک لحظه همه‌ی دستاوردهای پرآوازه‌ی پارسیان به دست زنان نابود شود. […] وقتی که شاه از سخنانشان برانگیخته و برافروخته شد، همگی از تخت‌های‌شان جَستند و وعده کردند که به افتخار خدای دیونیسوس کاروان پیروزی به راه اندازند. آنان بی‌درنگ مشعل‌های فراوانی گرد آوردند. زنان نوازنده در این بزم، همان گونه که شاه آنان را به بهره‌جویی سریع از همه‌ی امکانات برای لذت بردن از نوای آوازها و فلوت‌ها و نی‌ها واداشته بود، حاضر شدند، و ثاییس روسپی نیز رهبر کل این نمایش بود. او پس از شاه نخستین کسی بود که مشعل افروخته‌ی خود را به درون کاخ پرتاب کرد. چون دیگران نیز همین کار را کردند، بلافاصله کل کاخ‌ها ویران شدند، آتش سوزی بسیار بزرگی بود.

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :