فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱٠/٢٦

گُستَهَم (از ایرانی باستان Vistaxma*، به معنای ’به کار برنده‌ی قدرتی وسیع‘؛ فارسی نو: گستهم، بستام)، نام دو پهلوان ایرانی در شاهنامه است:
1. پسر نوذر و برادر جوان‌تر توس. از گستهم نخست در شاهنامه در زمان فرمان‌روایی پدرش یاد می‌شود، اما ماجراهای اصلی وی در داستان‌های فرعی رخ داده در زمان پادشاهی کی خسرو واقع‌‌اند. وی از سوی کی خسرو به فرمان‌داری بخشی از توران پس از فتح آن منصوب شد. او یکی از پنج پهلوانی است که کی خسرو را در بیابان همراهی می‌کنند، تا آن که کی خسرو با فرشته‌ی سروش دیدار می‌کند و ناپدید می‌شود (براساس روایت‌های محلی، در غاری به نام «غار کی‌خسرو» در کهگیلویه). همه‌ی پهلوانان در بازگشت از این سفر، در توفان برف جان می‌بازند. مردم محلی بر این باروند که گردنه‌ای به نام «ملای بیژن» در منطقه‌ی کهگیلویه محل درگذشت آنان است. به نوشته‌ی «مجمل التواریخ و القصص»، گستهم دارای لقب «راست انداز» (تیرانداز ماهر) و «سخت کمان وراز» (سلحشور تیرانداز) بود. احتمالاً وی با Vistarav اوستایی (یشت 5/76، 13/102)، فرزند نئوتره، یعنی نوذر، برابر است.
2. پسر گژدَهَم، و برادر گردآفرید، و یکی از سلحشوران دوران فرمان‌روایی کی خسرو. در شاهنامه وی دوست بیژن معرفی شده است. از آن جا که گودرز او را برای جنگ تن به تن در نبرد «دوازده رخ» برنگزید، گستهم برای زدودن نام خویش از این ننگ، دو برادر پیران، یعنی لهّاک و فرشید، را شخصاً تعقیب کرد و به هلاکت رساند. با وجود این، خود نیز دچار جراحات سختی شد، اما بیژن او را به نزد کی خسرو برد و او نیز با بستن مهره‌ای درمان‌بخش به گرد بازوی گستهم، زندگی او را نجات داد. (جلال خالقی مطلق)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱٠/۱٧

Carduchi کردوخی (شکل لاتینی ِ Kardoukhoi یونانی)، نام مردمانی جنگ‌جو است که در دوران باستان در منطقه‌ی کوهستانی واقع در امتداد دجله‌ی بالا و نزدیک مرزهای آشور و ماد، در غرب کردستان کنونی ساکن بودند.
از کردوخی‌ها برای نخستین بار در اوایل سده‌ی چهارم پ.م. کسنفون یاد کرده است و آنان را مردمی زینده در روستاها و شاغل به کشاورزی، تاک پروری، صنایع دستی و دام پروری توصیف کرده است (آنابازیس 3/5/15، 17؛ 4/1/25-3؛ 4/2/28-3؛ 4/3/1؛ 5/5/17). احتمالاً کردوخی‌ها را کورش بزرگ (29-558 پ.م.) مطیع و فرمان‌بردار ساخته بود، اما آنان مکرراً علیه هخامنشیان شوریدند، و گویا از پایان سده‌ی پنجم پ.م.، از زمان اردشیر دوم (فر. 359-405 پ.م.)، دیگر تحت استیلای پارسی نبودند. آنان حتا سپاه بزرگی را که برضدشان فرستاده شده بود شکست دادند، و البته گاه با استان‌داران پارسی پیمان‌نامه‌هایی را نیز می‌بستند (گزنفون، آنابازیس 3/5/16). در 401 پ.م. ده هزار سرباز مزدور یونانی کورش کوچک، تنها راه بازگشت خود را منطقه‌ی کردوخی یافتند.
در دوران رومیان، دیودوروس سیکولوس (سده‌ی یکم پ.م.) بلندی‌های شمالی زاگرس را کوه‌های کردوخی خوانده است، اما استرابو قبایلی را که در این منطقه می‌زیستند Gordyaen ها می‌خواند (جغرافیا 16/1/24؛ نیز نک. پلینی، تاریخ طبیعی 6/44). بارها استدلال شده است که کردوخی‌ها نیاکان کردها بوده‌اند، اما Kurtioi کورتیویی (به یونانی) یا Cyrtii کیرتی (به لاتینی)، که پولیبیوس، لیوی، و استرابو از آنان یاد کرده‌اند، نامزدهایی محتمل‌تری برای این انطباق‌اند. (محمد داندامایف)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


+ نیمه‌ی نخست دی ماه، همزمان بود با سومین سال‌گرد تأسیس وبلاگ «فرهنگ ایران باستان». در آغاز، هدف از برپایی این تارنما‏ برداشتن گام‌هایی در جهت شناساندن فرهنگ و تاریخ شکوهمند ایران به دور از پیش‌داوری‌های احساسی و جانب‌دارانه، و تنها بر مبنای روش‌های سندجویانه و نقدگرایانه، و ایجاد مرجعی قابل اعتماد برای کسب آگاهی در مورد تاریخ و فرهنگ ایران، به ویژه شخصیت‌ها و رخ‌دادهایی که در طی گذر تاریخ کم‌رنگ و ناشناخته شده‌اند، بوده است. چنین تلاش بی‌سابقه‌ای، البته در مقاطعی، موجب بروز واکنش منفی خوانندگانی شد که همچنان به شیوه‌های سنتی و شرقی پژوهش در عرصه‌ی تاریخ و فرهنگ خوگر و دل بسته بودند. بعدها، با گسترش تبلیغات و فعالیت‌های جریانات تجزیه‌طلب و بیگانه‌پرست در عرصه‌ی اینترنت، مبارزه و مقابله با مبلغان گفتمان‌های پوچ و شوم تجزیه‌طلبی، به یکی از آرمان‌های اساسی این وبلاگ مبدل شد و آن گاه موج فراگیری را برانگیخت که موجب جلب توجه میهن‌دوستان به ابعاد فاجعه و لزوم مقابله‌ی گروهی با آن شد. آشکار است که کسب هر نوع موفقیت در این راه، جز با پشتیبانی و یاری همراهان فرهیخته و آزاده این وبلاگ، ممکن و مقدور نبوده است.
هرچند در طول سه سال گذشته دشواری‌ها و گرفتاری‌های بسیاری در فراروی گرداننده‌ی این تارنما پدید آمده است، اما وی با اعتقاد به مسؤولیت‌های فرهنگی خویش و با وفاداری کامل به آرمان‌های ملی و میهنی خود، به طور منضبط و مستمر، به کوشش‌های خود در جهت شناساندن و نمایاندن شکوه و عظمت ایران و مبارزه با دشمنان آن، ادامه داده و خواهد داد.
اما واپسین سخن، سپاس‌گزاری و قدردانی دوباره از یاران وفادار و آگاه این تارنما، و گله گزاری از دوستانی است که بی‌اعتنا به حقوق نویسنده‌ی این تارنما و قانون پذیرفته‌ی کپی رایت‏، مقالات آن را بدون ذکر نام نویسنده و نشانی آن، در سایت‌های دیگر نقل و کپی کردند و این چنین، بی‌اعتباری حقوق دیگران را در نزد خویش، و دورماندگی و بی‌بهرگی‌شان را از اخلاق مدنی به نمایش گذاشتند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


+ عکس‌های ایران باستان کاری ارزشمند از دوست فرهیخته و گرامی‌مان، محسن
+ شصتمین سالگرد کشته شدن کسروی
+ قتل عام و نسل‌کشی ارمنیان به دست ترکان
+ رکوردشکنی نمایشگاه تمدن ایران در خاک بریتانیا
+ ملاحظاتی درباره‌ی زبان آذری
+ ترکمن‌های عراق و گرگ‌های خاکستری؛ نقاب‌ها کنار می‌روند
+ پاسخی به سخنرانی ناصر پورپیرار در جمع پان‌ترک‌ها

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱٠/۱٠

1. با برآمدن هخامنشیان، به طور کلی، و داریوش یکم ، به ویژه، شوش توانست عظمت پیشین خود را [که در پی تهاجم آشور از دست داده بود،] بازیابد. اما عیلام طبعاً استقلال خود را از دست داده بود و پس از پارس و ماد مبدل به سومین «استان» امپراتوری شد. هرچند در منابع آن دوران این کشور «عیلام» (به عیلامی Hatamtu) خوانده می‌شد، اما به طور عجیبی در متون پارسی باستان این سرزمین Uja (= شوش) نامیده شده است. در عصر هخامنشی، شوش دیگر پایتخت‌های امپراتوری، مانند انشان و پاسارگاد روزگار کورش، و حتا تخت جمشید، که خود داریوش بنیان نهاده بود، و همدان را تحت الشعاع قرار داد. برای نمونه، جالب توجه است که مأموران دولتی عازم به مقاصدی دور چون مصر، هند، یا آرخوزیا از شوش راهی می‌شدند و به شوش باز می‌گشتند، چنان که الواح پرشمار آرشیوی یافته شده در تخت جمشید مؤید این موضوعند. از این گذشته، این اسناد اداری به زبان عیلامی نوشته شده‌اند، گویی که داریوش خواهان استفاده از طبقه‌ی دبیران متعلق به یک دستگاه دیوانی و اداری از پیشْ موجود بوده است. بخش عمده‌ای از سنگ‌نبشته‌های شاهانه‌ی هخامنشی به سه زبان پارسی باستان، اکدی، و عیلامی نبشته شده‌اند، اما زبان عیلامی در آن هنگام تأثیرات ایرانی بسیاری را پذیرفته بود. خدایان عیلامی پس از بهره جستن از احیای دینی پایانی خود در زمان داریوش و خشایارشا، برای همیشه از اسناد اداری تخت جمشید ناپدید شدند. عیلام دیگر جذب امپراتوری جدیدی شد که چهره‌ی جهان متمدن آن روزگار را دگرگون ساخت. (فرانسوا والا).
2. پیدایش امپراتوری هخامنشی به موجودیت عیلام به عنوان یک قدرت سیاسی مستقل پایان داد، اما نه به عنوان یک نهاد فرهنگی. سنت‌های بومی عیلامی (مانند استفاده‌ی کورش بزرگ از لقب «شاه انشان»؛ «ردای عیلامی»ای که بنا به اظهار گاه‌نامه‌ی نبونید، کمبوجیه پوشیده بود و بر تن فرشته‌ی بال‌دار معروف واقع در پاسارگاد نیز دیده می‌شود؛ برخی سبک‌های مربوط به هنر حکاکی؛ استفاده از زبان عیلامی به عنوان نخستین زبان رسمی امپراتوری؛ و پابرجا بودن کارکنان و آیین‌های دینی عیلامی مورد حمایت پادشاهی) بخش اصلی فرهنگ نوخاسته‌ی هخامنشی را در فارس تشکیل می‌داد. با وجود این، کاربرد سنت‌های نو- عیلامی در سفالینه‌های خانگی، فلزکاری، و حکاکی، دست کم تا حدود 520 پ.م.، آن گاه داریوش یکم شوش را فروگفت، ادامه داشت. در زمان داریوش تمام شهر شوش بازسازی شد، و هرچند برخی سنت‌های عیلامی، مانند استفاده‌ی گسترده از قاب‌های آجری لعاب‌دار قالب‌زده شده و استفاده از زبان عیلامی در سنگ‌نبشته‌های رسمی و دستگاه اداری پایدار ماندند، اما این سنت‌ها دیگر عنصر کوچکی در میان سبک‌های شاهنشاهانه‌ی جدیدتر و جهانی‌تر هخامنشی بودند.
(الیزابت کارتر)


+ توطئه تجزیه و فروپاشی ایران بزرگ طی چهارصد سال اخیر
+ امپراتوری مدارا و عظمت

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٤/۱٠/۳

سناخریب پس از فتح دوباره‌ی بابلستان، به سرزمین‌های ایلامی واقع در شمال شوش حمله کرد. این رخ‌داد کودور- ناهونته را به پناه جستن به کوه‌های هیدالو در شرق خوزستان واداشت. سرانجام هومبن- نومنه (87-692 پ.م.) جانشین وی شد و اتحاد سیاسی قدیمی را بابلستان از سر گرفت. شاه جدید در پی جلب یاری نظامی شماری از مناطق همسایه، شامل انزان و پارسواش برآمد. آن چه که درخور توجهی ویژه است، آن است که در این گواهی‌‌های اخیر، از انزان به عنوان سرزمینی مستقل و نه مطیع قدرت مرکزی ایلام سخن رفته است. به نظر می‌رسد که اتحاد و یک‌پارچگی ایلام به دنبال فرمان‌روایی هومبن- نمونه تا حد زیادی فروپاشیده باشد، آن گاه که مدعیان رقیب ِ رهبری مرکزی بر بخش‌های مختلف قلم‌روهای کهن ایلام استیلا یافتند. با وجود این، به ویژه تمپت- هومبن – اینشوشینک شوشی (فر. 53-668) تلاش‌هایی را برای بازسازی و تجدید اتحاد سنتی ایلام انجام داد. اما وی از سپاه آشوربنیپال شکست خورد، و برخی از مناطق ایلام که مورد حمله قرار گرفته بودند، از آن پس تحت استیلای آن دسته از سرگردگان محلی درآمدند که پشت آشوریان متکی به آنان بود. اما چنین وفاداری‌هایی چندان نپایید، چرا که یک سال بعد، هومبن- نیکش سوم، فرمان‌دار دست‌نشانده‌ی آشور در منطقه‌ی ایلامی مَدکتو، از خیزش جدیدی در بابلستان برضد آشوریان پشتیبانی کرد. ایلامی شورشی در ناحیه‌ی Der از نیروهای آشوری شکست خورد و به مناطق کوهستانی هیدالو گریخت و در پی یاری جستن از مردم آن جا و نیز مردم پارسوماش برآمد. اما در این زمان، بروز شورش در بخشی از ایلام باعث سقوط هومبن- نیکش شد. تَمریتی (فر. 40-651 پ.م.) جانشین او گردید و به مقاومت محلی در مقابل آشوریان ادامه داد. تمریتی پافشارانه مردم هیدالو و منطقه‌ی مجاور پارسوماش را به پشتیبانی از جنبش خود واداشت، که گویا دستاوردهایی اندکی داشت. تا 649 پ.م. بسیاری از سرزمین‌های ایلامی تا مرزهای پرسوماش مورد هجوم و تاراج آشوریان قرار گرفته بودند. هرچند به نظر می‌رسد که ایلامیان در سال‌های بعد دوباره به حدی از استقلال محلی دست یافته بودند، اما سرانجام پیش‌رفت‌های آشوریان و هخامنشیان به استقلال ایلام پایان داد.
در متنی آشوری که گویای ویران‌سازی ایلام به دست آشوربنیپال است، از کورش نامی به عنوان شاه پارسوواش یاد می‌گردد. این کورش همان کورش یکم دودمان هخامنشی دانسته شده است، که به گفته‌ی این متن، به آشوربنیپال ابراز فرمان‌برداری کرد و برای تضمین وفاداری خود، پسرش را به نینوا، به حضور شاه آشور فرستاد. با این اشاره، خاندان هخامنشی برای نخستین بار به عرصه‌ی گزارش‌های مکتوب تاریخی راه می‌یابند.
در متنی بابلی، کورش دوم (بزرگ)، به پدر بزرگ‌اش کورش یکم لقب «شاه بزرگ، شاه انشان» را داده است. از این رو به نظر می‌رسد که کورش یکم فرمان‌روای ایالت پیشین ایلامی انشان/ انزان در فارس بود، و نیز حاکم سیاسی پارسوواش. پس این دو سرزمین به یقین یگانه و برهم منطبق‌اند. پارسوماش/ پارسووش تعبیر‌های آشوریِ «پارسه‌»ی ایرانی‌اند، که به ویژه به استان فارس راجع است. در عین حال، در جنوب میان‌رودان، انشان به عنوان نام سنتی منطقه‌ی شمالی فارس همچنان در اذهان باقی ماند.
در قطعه‌ای از گاهنامه‌ی نبونید، واپسین پادشاه بابل (39-556 پ.م.)، به کورش دوم با عنوان «پادشاه انشان» اشاره می‌شود. در بندی دیگر، کورش پادشاه «پارسوا»، که تعبیر اکدی پارسه است، خوانده شده است. بنابراین می‌توانیم دریابیم که انشان، چنان که در مورد اشارات کهن‌تر به انشان و پارسوواش دیدیم، در دوران بعد نیز، بخشی از استانی که اینک فارس خوانده می‌شود، به شمار می‌آمده است. اسم انشان به عنوان نام محلی این ایالت، در زمانی بسیار زودتر با نام پارس جانشین شده بود، آن گاه که پارس‌های هخامنشی نام قومی خود، پارس، را به منزلگاه جدیدشان در جنوب منتقل نمودند. اسم مکان انشان، در دوران بعد، تنها در نگارش ایلامی سنگ‌نبشته‌ی بیستون گواهی شده است، که در آن، این نام به صورت محلی نامعین در پارسه/ فارس مشخص شده است.


+ خائنین تجزیه طلب آذربایجان

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :