فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٧/٢٤

+ نبشته‌های بابلی: لوحه‌های گلی بابلی، پیش از سنگ‌نبشته‌های پارسی باستان، دانسته‌های مهمی را درباره‌ی تاریخ نخستین هخامنشیان به دست می‌دهند. در منشوری متعلق به سال سی ام فرمان‌روای آشور، آشوربنیپل (639 پ.م.)، از کورش یکم، پادشاه پارس، به عنوان خراج‌گزار آشور یاد می‌شود. ایستادگی کورش بزرگ در برابر حمله‌ی شاه ماد، آستیاگ، و فتح هگمتانه به دست وی، در لوحه‌ای بابلی به نام "گاه‌نامه‌ی نبونید" تشریح گردیده است؛ شکست نبونید، واپسین شاه بابل، و انتقال پادشاهی در بابل از وی به کورش بزرگ، در متنی بابلی به نام "شرح حال منظوم نبونید" مورد اشاره واقع گردیده است. کهن‌ترین سند شاهانه‌ی هخامنشی که در استوانه‌ی معروف کورش به جای مانده و به پس از فتح بابل در 539 پ.م. متعلق است، اعلام کورش کبیر به عنوان "شاه بابل، شاه کشورها" را در بردارد. به لحاظ محتوایی، نبشته‌ی بابلی آنتیوخس سوتر به سال 268 پ.م. ارتباط نزدیکی با این نبشته‌ی کورش دارد.
متون میخی بابلی حاوی ترانویس نام‌ها و القاب پارسی باستان بسیاری هستند و بدین سان به آگاهی از مجموعه نام‌های پارسی و مادی و ساختار اداره‌ی هخامنشی یاری می‌رسانند. متون بابلی که بر اساس سال پادشاهی تاریخ گذاری شده‌اند، توالی پیوسته‌ی فرمان‌روایان را در بابل، از کورش بزرگ تا سراسر دوران کمبوجیه، بردیا، نبوکدنزّر سوم و چهارم، داریوش یکم، خشایارشا، و اردشیر یکم تا سلوکیان و اشکانیان گواهی می‌دهند.
+ نبشته‌های ایلامی: زبان ایلامی هخامنشی نقش مهمی را در اداره‌ی دربار در تخت جمشید ایفا می‌کرده است. دو مجموعه از لوحه‌های گلی نبشته شده به خط و زبان ایلامی را جرج کمرون در این محل کشف نمود: 44 قطعه از "لوحه‌های خزانه"، که متعلق به سال‌های 458-492 پ.م. هستند، "پرداخت نقره به جای جیره‌ی جنسی" را ثبت کرده‌اند و 2087 قطعه از "لوحه‌های بارو" از "ترابری اداری کالاهای خوراکی" سخن می‌گویند. کمرون به اهمیت این دو دسته از لوحه‌ها در پیوند با اقتصاد و تاریخ کیش هخامنشی، و نیز اهمیت باستان شناختی و زبان شناختی آن‌ها تأکید کرده است، و اساساً این مجموعه‌‌ نام‌های موجود در این لوحه‌ها هستند که تاکنون دقت و توجه دانشوران را جلب کرده‌اند، چنان که شماری از اسامی خاص پارسی باستان آشکار در زبان ایلامی، برانگیزنده‌ی پژوهش‌های ریشه شناختی در این زمینه شده‌اند. *

* H. Humbach, s.v. "Epigraphy", in Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بیژن و منیژه و ویس و رامین: مقدمه‌ای بر ادبیات پارتی و ساسانی (دکتر جلال خالقی مطلق).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٧/٢۱
"بزرگان" (پارسي ميانه: wuzurg، جمع: wuzurgaan) عنوان سومين طبقه - پايه از چهار يا پنج بخش آريستوكراسي نخستين ساسانيان بود، يعني طبقات "شهريار"، "ويسپوهر" (شاه‌زاده يا عضو خاندان سلطنتي)، "ووزورگ" (بزرگ)، "آزاد" (اشراف)، "كدگ - خوداي" (نگاه‌دارنده‌ي خانه). چهار طبقه‌ي نخست با همين ترتيب در سنگ‌نبشته‌ي شاپور يكم (72-241 م.) در حاجي آباد (ShH, 1.6) و در سنگ‌نبشته‌ي نرسه (302-293 م.) در پايكولي (NPi) يافته مي‌شود، اما پنجمين طبقه تنها در برخي از بندهاي NPi (بندهاي 16، 63، 83) مشاهده مي‌شود. از "بزرگان" معمولاً به عنوان سومين طبقه ياد مي‌شود (ShH؛ Npi بندهاي 63، 74، 75، 78، 83، 86). از بزرگان، كه بر "سپاه‌بدان" مقدم بودند و در پي آزادگان (اشراف) و واسپوهرگان (درباريان ويژه) قرار داشتند، به عنوان همراهان و ملازمان اردشير ياد شده است (كارنامه‌ي اردشير پاپكان، ويراسته‌ي آنتيا، ص 48، بند 8). در همان اثر از بزرگان همراه با آزادان "اشراف" نيز ياد گرديده است (ص 59، بند 5). چنان كه سنگ‌نبشته‌ي پايكولي اشاره دارد، مناصب و مقامات بالاي دولتي را اعضاي اين چهار يا پنج گروه اشغال كرده بودند.
به گزارش منابع فارسي و عربي، بزرگان (عربي: عظماء)، ويسپوهران (عربي: اهل البيوتات)، و آزادان (عربي: احرار، بنو الاحرار) نقش مهمي را در سازمان اجتماعي و سياسي ساسانيان ايفا مي‌كردند، هر چند كه كاركرد و فعاليت ويژه‌ي هر كدام از اين گروه‌هاي جداگانه به روشني تعيين نشده است. اعضاي بلندپايه‌ي آريستوكراسي در جشن تاج‌گذاري شاه جديد براي شنيدن گفتار او و شادباش گفتن به وي حضور داشتند (طبري، ج 1، ص 834، 835، 846، 871، 896؛ ثعالبي، غرر اخبار، ص 532، 536). هر گاه كه ناسازگاري يا كشمكشي بر سر جانشيني شاهي خاص پديد مي‌آمد، شورايي از اعضاي برجسته‌ي اين گروه‌ها براي حل موضوع فرا خوانده مي‌شدند. بدين شيوه بود كه شاپور دوم (379- 10/309 م.) پس از درگذشت هرمزد دوم در 10/309 م. به شاهي گزيده شد (دينوري، ص 49). شوراي مشابهي اردشير دوم را پس از درگذشت پدرش شيرويه (628 م.) به شاهي برگزيد (طبري، ج 1، ص 1061). پس از درگذشت يزدگرد يكم در 421 م.، بزرگان ايران (شايد به طور كلي اشراف ايراني) از تأييد همه‌ي پسران وي، و از جمله بهرام پنجم، خودداري و امتناع كردند و در عوض شاه‌زاده‌اي ساساني به نام خسرو را به شاهي گماشتند (طبري، ج 1، ص 858: ناس من العظماء و اهل البيوت؛ دينوري، ص57: عظماء الفارس؛ ابن بلخي، ص 75: لشكر و رعيات). به نوشته‌ي طبري (ج 1، ص 885)، هنگامي كه كواد (531 - 488 م.) از مزدك پشتيباني كرد، بزرگان با روحاني بزرگ (موبذان موبذ) هم‌دست شدند و او را زنداني كردند و برادرش جاماسپ را به شاهي گماشتند (بسنجيد با: ابن بلخي، ص 85). بزرگان (عظماء الفارس) ناخشنود از شيوه‌ي حكم‌راني خسرو دوم، او را خلع كردند و پسرش شيرويه را به شاهي برگزيدند (يعقوبي، ج 1، ص 96-195). روي‌داد مشابه ديگر، خلع هرمزد چهارم (90-579 م.) و بر تخت نشيني پسرش خسرو دوم (628-591 م.) بود (طبري، ج 1، ص 995).
اصطلاح "بزرگان/ عظماء" (گاهي اعيان، وجوه) در منابع فارسي و عربي مرتبط با تاريخ ايران، و "ووزورگ‍ (ـان)" در آثار پهلوي (مانند درخت آسوريگ، بندهاي 40، 43). معمولاً به كل بدنه‌ي اشراف، در برابر مردم معمولي (پهلوي: ram، عربي: عامه)، دلالت دارد. *

* A. Tafazzoli, "Bozorgan", Encyclopaedia Iranica, vol. IV, 1990, p. 427

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ مشتي از خروار: نمونه‌هايي از بيماري رواني به اصطلاح «دانشمندان» پان توركيست.
+ در رد ياوه‌گويي‌هاي پان تركيست‌ها در باره‌ي مردم قفقاز.
+ در رد ياوه‌گويي‌هاي پان تركيست‌ها و پان عربيست‌ها درباره‌ي ايلاميان.
+ در رد گزافه‌ گويي‌هاي پان تركيست‌ها درباره سومري‌ها.
+ مادها و پان‌تركيسم.
+ پارت‌ها و پان‌تركيسم:
http://www.azargoshnasp.net/~iran/history/Parthians/kavehfarrokh.htm
http://www.azargoshnasp.net/~iran/history/Parthians/ashkaniyanpanturkismdk.htm
http://www.azargoshnasp.net/~iran/history/Parthians/parthianmisinformation.htm
+ سكاها و پان‌تركيسم

+ حمله‌ي اعراب به ايران به روايت ابوالحسن مسعودي
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٧/۱٧
ماني در سال 216 م. در بابِل چشم به جهان گشود و در 24 سالگي به اعلام رسمي و همگاني رسالت خود فرمان يافت. دين وي در طول ساليان آينده از مصر تا چين گسترش يافت و به ديني جهاني مبدل گشت. آموزه‌هاي كيهان شناختي و يزدان شناختي ماني كمابيش آميزه‌اي از انگاره‌هاي گنوسي و زرتشتي است. ويژگي بنيادين آموزه‌هاي كيهان شناختي ماني، منفي انگاري جهان مادي و متعلق دانستن آن به اهريمن و نيروهاي اهريمني است. دين ماني با پلشت انگاشتن جهان مادي، و توصيه به مينوگرايي، عملاً دنياگريزي و زهدگرايي را آموزش مي‌دهد.
اسطوره‌ي آفرينش در دين ماني، آن گونه كه از متون بازمانده‌ي مانوي بر مي‌آيد، چنين است كه:
در آغاز دو گوهر بود: گوهر روشني و گوهر تاريكي. گوهر روشني در بالا، در بهشت روشني جاي داشت و گوهر تاريكي در پايين، در سرزمين تاريكي. سرزمين روشني و تاريكي با يك‌ديگر هم‌مرز بودند. "پدر بزرگي" يا "شهريار بهشت روشني"، آفريدگار همه‌ي ايزدان، بر بهشت روشني فرمان مي‌راند و سرزمين او در نور و رامش و زيبايي جاودانه، غرقه بود. فرمان‌رواي سرزمين تاريك، "اهريمن" يا "شهريار تاريكي" بود كه خود جاودانه نبود بل كه گوهرهاي سازنده‌ي وي ازلي بودند. او سري مانند شير، بدني چون اژدها، بال‌هايي چون بال پرندگان، دمي به سان دم ماهي، و چهارپا مانند چهارپايان داشت. سرزمين تاريكي يك‌سره در تباهي و زشتي و پليدي و شرارت فرو روفته بود.
شهريار تاريكي با ديدن سرزمين روشني، بر آن همه شكوه و زيبايي رشك برد. پس به ياري فرزندان تاريكي آهنگ تاختن به بهشت روشني كرد. پدر بزرگي براي مقابله با هجوم اهريمن، "مادر زندگي" را فراخواند و او نيز "هرمزدبغ" را آفريد. هرمزدبغ به ياري پنج فرزند خود كه هم‌چون جنگ‌افزارهاي او بودند، يعني فروهر، باد، روشني، آب و آتش، به رويارويي با نيروهاي تاريكي شتافت اما سرانجام به دام تاريكي افتاد و اسير گشت. ديوان به بلعيدن پاره‌هاي نور فرزندان هرمزدبغ پرداختند و بدين سان روشنايي با تاريكي در آميخت و آلوده شد. آن گاه پدر بزرگي براي رهاندن فرزند خود از مغاك تاريكي، "دوست روشنان" را آفريد، وي "بام‌ايزد" را فراخواند و او نيز "مهرايزد" را.
مهرايزد به همراهي فرزندان‌اش دهبد، مرزبد، ويسبد، زندبد و مانبد به مرز روشنايي و تاريكي آمد و هرمزدبغ را با دست خويش از مغاك تاريكي به بيرون كشيد و به بهشت روشني آورد. آن گاه ديوها و فرزندان تاريكي را فروكوفت و به آزاد كردن پاره‌هاي نور به دام افتاده در تاريكي پرداخت. سپس با ياري مادر زندگي به آفرينش جهان دست زد. آنان نخست پنج فرش ساختند كه ميان بهشت روشني و كيهان آميخته، حايل بود و ايزدي از آن نگاه‌باني مي‌كرد. در زير آن از پوست ديوان كشته شده ده آسمان را با چندين دروازه ايجاد كردند و ايزدي را به نگاه‌باني آن گماردند. سپس در زير اين ده آسمان، يك چرخ گردان و منطقة البروج را آفريدند و بدان تبه‌كارترين ديوان را بستند. از باد، روشني، آب، و آتش پاك شده از آميختگي، دو گردونه‌ي روشن آفريدند: "گردونه‌ي خورشيد" و "گردونه‌ي ماه". سپس مهرايزد ستارگان روشن را در جاي جاي آسمان زيرين قرار داد. بام‌ايزد "بهشت نو" (ماندگاه موقت روان مردمان نيكوكار) را پديد آورد و مهرايزد از تن ديوان كشته شده، هشت زمين را به وجود آورد. آن گاه بر روي هر زميني درياها، كوه‌ها، دره‌ها، چشمه‌ها، و رودخانه‌ها ايجاد شد. اما جهان هنوز بي‌حركت بود.
مهرايزد و مادر زندگي پس از آفرينش كيهان به بهشت روشني رفتند و با هرمزدبغ، دوست روشنان، و بام‌ايزد در پيشگاه شهريار بهشت روشني حاضر شدند و از او درخواست كردند كه ايزدي را گسيل دارد كه خورشيد و ماه را به گردش درآورد و روشني ايزدان را كه اهريمن و آز و ديوان و پريان بلعيده بودند، رهايي بخشد. پس آن گاه پدر بزرگي سه ايزد آفريد: نريسه ايزد، عيساي درخشان و دوشيزه‌ي روشني. نريسه ايزد كشتي‌هاي خورشيد و ماه را به جنبش درآورد كه در نتيجه‌ي آن، زمان و حركت در كيهان پديد آمد. سپس نريسه ايزد و دوشيزه‌ي روشني در برابر ديوان دربند، برهنه نمايان شدند. ديوان نر با ديدن پيكره‌ي دوشيزه‌ي روشني پاره‌هاي نوري را كه بلعيده بودند انزال كردند و از آن چه بر زمين ريخته بود، گل و گياه و مرغزار پديد آمد. ديوان ماده‌ي آبستن نيز با ديدن پيكره‌ي نريسه ايزد، فرزندان خود را سِقط كردند كه بر زمين فرو افتادند و به شكل غول‌ها و ديوهاي بزرگ درآمدند در زمين باليدند و با هم درآميختند. ديو آز از آن فرزندان سقط شده، دو ديو بزرگ، نر و ماده، به نام "اشقلون" و "پيسوس" پديد آورد. آنان پس از بلعيدن فرزندان ديوي ديگر، با هم درآميختند و فرزندي را بار آوردند كه ديو آز پيكره‌ي آن را شكل داد و روشني‌هاي به دام افتاده را چون جان بدان تن بست و صورت نريسه ايزد را به آن بخشيد و گوهر شرارت و شيطنت را در نهاد آن جاي داد. چون اين آفريده‌ي نر زاده شد، او را "گهمرد" ناميد كه نخستين انسان مذكر بود. ديو آز از فرزند ديگر آن غولان موجود ديگري را به همان سان، اما به صورت دوشيزه‌ي روشني ساخت و چون اين آفريده‌ي مادينه زاده شد، او را "مرديانه" ناميد، كه نخستين انسان مؤنث بود. چون گهمرد و مرديانه در زمين زاده و پرورده شدند، آز و ديوان بزرگ بسيار شادي كردند. اين زن و مرد نخستين، آن گاه كه زندگي بر زمين را آغاز كردند، آز در نهاد ايشان بيدار شد و از آن رو به زيان‌كاري در زمين دست زدند. سپس اشقلون و گهرمرد با مرديانه در آميختند كه در نتيجه‌ي آن، فرزندان بسياري پديد آمد و نژاد انسان‌ در زمين رو به فزوني و گسترش نهاد.
اما ايزدان براي رهايي انسان از فريب ديوان و شرّ جهان مادي، كوشيدند و بدين جهت، عيساي درخشان و دوشيزه‌ي روشني و بهمن بزرگ به سوي انسان شتافتند تا وي را ياري و راه‌نمايي كنند و جان بهشتي او را از چنگال ماده و از اسارت ديوان تاريكي نجات دهند و آزاد سازند.

كتاب‌نامه:
- اسطوره‌ي آفرينش در آيين ماني: ابوالقاسم اسماعيل‌پور، انتشارات فكر روز، 1375: 72-55
- ماني و تعليمات او: گئو ويدنگرن، ترجمه‌ي نزهت‌صفا اصفهاني، 1352: 93-59
- ماني، در «بهار و ادب فارسي»: محمدتقي بهار، انتشارات كتاب‌هاي جيبي- فرانكلين، 1351: 62-56

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس يا نقل قول از مطالب اين تارنما بدون ذكر منبع و مأخذ آن (نام و نشاني تارنما و پديد آورنده‌ي آن) خلاف اصول اخلاقي و مدني است. بكوشيم با احترام گزاري به حق مالكيت معنوي پديد آورندگان آثار فرهنگي و هنري، شعورمندي، بلوغ فكري و مدنيت خود را احراز و اثبات كنيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٧/۱۱
Angalyun برگردان پارسي نام انجيل ماني است. اين اثر، مهم‌ترين كتاب از شش كتابي دانسته مي‌شود كه مجموعه كتاب‌هاي مقدس دين مانوي را تشكيل مي‌دادند. كتاب انجيل، در بالاي معروف‌ترين فهرست‌هاي اين كتاب‌ها، چه در منابع مانوي، چه ضد مانوي، و چه بي‌طرف، قرار دارد. به مانند همه‌ي آثار مانوي، به جز شاپورگان پارسي ميانه‌اي، انجيل به زبان آرامي شرقي مادري نويسنده نوشته شده بود. اين اثر صرفاً انجيل خوانده نمي‌شد، بل كه همواره "انجيل زنده" (پارسي ميانه: ewangelyon zindag) يا "انجيل بزرگ" ناميده شده است. زبور قبطي مانوي، اين اثر را "شاه نوشتارها، انجيل بزرگ وي (= ماني)، عهد جديد او، مائده‌ي آسمان‌ها" مي‌خواند.
اين كتاب به بيست و دو فصل، مطابق با بيست و دو حرف الفباي سرياني تقسيم مي‌شد. از محتواي انجيل ماني آگاهي دقيقي در دست نيست و تنها پاره‌هايي از متن آن بر جاي مانده است: در پاره‌هاي پارسي ميانه‌اي معروف به M17, 172I, 733 (فقط داراي واژه‌هاي "بر زمين و …")؛ در پاره‌هاي چاپ نشده‌ي M644, 5439؛ و سطوري از سرآغاز آن به زبان يوناني، كه در مجموعه دست‌نوشته‌هاي مانوي (Mani-Codex) كلن يافته شده است. *

نمونه‌اي از سرودهاي مانوي:
فراز آي سوي من اي مسيح زنده! // سوي من فراز اي روشنايي روز!
تن پليد دشمن را از خود سترده‌ام، // خانه‌گاه ظلمت كه سرشار از ترس است
بيگانگان تلخ‌وش بر ضد من شوريده‌اند // چونان شيري كه بر ورزا چنگ درانداخته است
آه، اي بخشايش‌گر، اي فارقليط، تو را فرا مي‌خوانم! // تا به هنگام ترس، به من روي كني.
زنجيرهاي چند لايه را از خويشتن سترده‌ام // زنجيرهايي كه هماره روح‌ام را به بند كرده بودند.
شهوت شيرين را نچشيده‌ام، كه براي من تلخ است // … آتش خوردن و نوشيدن را چنان تاب آورده‌ام // كه بر من چيره نگردد.
دَهش‌هاي ماده را به دور افكنده‌ام // و يوغ شيرين‌ات را به پرهيزگاري پذيرا شدم
به جست و جوي تو گام مي‌سپارم // سه دهش خويش را به من ببخش! // هماره گزيدگان و ديناوران‌ات را پاس‌دار!
… داور راستي // پيروزي را پذيرا شدم
روشني خداوندگارم بر من درخشيده است، تنها من // … و تاريكي را از خويشتن سترده‌ام
آن ِ تو پرهيزگاري است، آه اي فارقليط! // چه مرا به اِئون‌هاي روشني فراز برده‌اي
شكوه و پيروزي بر خداوندگار ما فارقليط // و برگزيدگان مقدس‌اش و روح خجسته‌ي مريم **

* J. P. Asmussen, "Angalyun", Encyclopaedia Iranica, vol. II, 1987, p. 31
** زبور مانوي: چارلز آلبري، ترجمه‌ي ابوالقاسم اسماعيل‌پور، انتشارات فكر روز، 1375، ص 53-152
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٧/۸

کاوش‌های بنیاد شرقی دانشگاه شیکاگو در تخت جمشید منجر به کشف دو گروه جداگانه از الواح نوشته شده به خط و زبان ایلامی گردید. نخستین گروه از این الواح (معروف به PFT) را "ارنست هرتسفلد" در 1933 در پای دیوار بارو در گوشه‌ی شمال شرقی ایوان تخت جمشید، که مشتمل بر سیصد لوحه و خُرده لوحه بود، کشف نمود. همه‌ی این الواح بعداً به امانت به دانشگاه شیکاگو فرستاده شدند و در آن جا آرنو پوئبل (Arno Poebel)، ریچارد هالوک (Richard Hallock)، و جرج کمرون (George Cameron) آن‌ها را مورد مطالعه و بررسی قرار دادند.
دومین گروه از این الواح (معروف به PTT) را "دکتر اریک اشمیت" بین سال‌های 1936 و 1938 در مجموعه‌ی خزانه‌ی تخت جمشید، همراه با صدها پیکان، برچسب‌های گلی، هاون‌ها و دسته هاون‌های دارای نوشته‌های با جوهر به زبان آرامی، و نمونه‌های از کاچال شاهانه کشف نمود. این گروه از الواح، نزدیک به 800 لوح کامل و ناقص را در برمی‌گرفت، که بسیاری از آن‌ها اینک در موزه‌ی تهران‌اند. 45 لوحه از این مجموعه به بنیاد شرقی تعلق یافتند و اینک در شیکاگو نگه داری می‌شوند.
تنها یک لوحه از این گروه که به خط بابلی است، به بیستمین سال پادشاهی داریوش بزرگ متعلق است و یادداشتی درباره‌ی بهاگذاری مجدد نقره‌ی پرداخت شده به عنوان مالیات می‌باشد. دیگر الواح این گروه، به سان همه‌ی لوحه‌های محفوظ در تهران، به خط و زبان و ایلامی هستند. دو لوحه تصریح کرده‌اند که "داریوش شاه فرمان داد" مقداری پول به افرادی خاص پرداخت شود؛ بیشینه‌ی مابقی لوحه‌ها با ذکر ماه و سال تاریخ‌گذاری گردیده‌اند اما نام پادشاه در آن یاد نشده است. با وجود این، لوحه‌هایی از این مجموعه که اینک در شیکاگو هستند، یقیناً متعلق به واپسین سال‌های پادشاهی داریوش یکم (سال 32) و بیست سال نخست پادشاهی خشایارشا (سال‌های 4-1، 7-6، 10، 12، 16-15) می‌باشند (Cameron, pp. 214-15).
این لوحه‌ها، جز آن‌ها که به چگونگی پرداخت دست‌مزد کارگران مربوط‌اند، یادداشت‌های اداری فشرده‌ای هستند درباره‌ی عرضه، انتقال، و توزیع فراورده‌های طبیعی در جنوب غرب ایران، تدارک خواربار روزانه و ماهیانه یا جیره‌بندی‌ها و سهمیه‌های افراد یا گروه‌های کارگران و نیز در مورد هزینه‌ی نگه داری از دام‌ها. هر یک از افراد یا گروه‌هایی که به آن‌ها پول یا کالا پرداخت شده، نام‌شان ذکر گردیده و "حساب‌داری" چنان موشکافانه و دقیق و ظریف است که نظام دریافت‌ها و هزینه‌ها را می‌توان بسیار پیش‌رفته توصیف کرد (ویسهوفر، ص 90).
ما با این لوحه‌ها برای نخستین بار به سرچشمه‌ای غنی از منابع دست اول بر می‌خوریم. این لوحه‌ها نه تنها اطلاعاتی درباره‌ی مسائل دیوانی، بل که درباره‌ی محیط و شیوه‌ی زیست و زندگی روزمره‌ی مردم، مزدها و اقدامات اجتماعی، موقعیت زن، دین و آیین‌ها و رفتارهای مذهبی - فرهنگی، و هم‌چنین جغرافیا و اقتصاد . مورخ به هنگام بررسی این سندها پیوسته شگفت زده در می‌باید که امپراتوری پارس باستان تا چه حد سازمان یافته و از بسیاری جهات «مدرن» بوده است.
هزاران متن کوچک دیوانی در لوحه‌ها، به امکان می‌دهد که نگاهی کاونده و عمیق به زوایای زندگی در امپراتوری بزرگ هخامنشی بیاندازیم، به واقع لوحه‌های دیوانی، یادداشت‌هایی کوچک و مختصر، اما اصیل و باارزش‌ است؛ چرا که این یادداشت‌ها به عمد و به قصدِ پژوهش‌های این زمانی ما فراهم نیامده است. آن‌ها تصاویر کوچک واقعی از زمان خودند و هر کوششی برای یافتن پیوند میان این دست‌نوشته‌ها به قصد عریان شدن حقایق تاریخ هخامنشیان، گرامی است. امپراتوری بزرگی که بسیاری از آرمان‌های امروزی ما از جامعه‌ای باز و پیش‌رو در آن محقق بوده است. این اسناد واقعی بودن شعاری را اثبات می‌کند که داریوش کبیر، به جانشینان خود گوش‌زد می‌کرد: "ای جوان! بهترین کار را از توان‌مند مدان، بل که به آن چیزی بنگر که از ناتوان نیز سر می‌زند (DNb 55-57)" (کخ، ص 10، 49-348).
در ادامه، ترجمه‌ی یکی از لوحه‌های ایلامی خزانه‌ی تخت جمشید را که حاوی فرمانی از داریوش کبیر است، می‌خوانید:
«به آریانای گله‌بان بگو فَرنکه (کارپرداز دربار) می‌گوید: داریوش شاه این فرمان را به من داده و گفته است: "یک صد گوسفند از دارایی مرا به شاه‌دخت ارته ستونه (Arta stuna) بده". و اینک فرانکه می‌گوید: "چنان که داریوش شاه به من فرمان داده است، پس من به تو فرمان می‌دهم؛ اینک صد گوسفند به شاه‌دخت ارته ستونه بده، چنان که شاه فرمان داده است". ماه ادوکنیش، سال شانزدهم (آوریل 506). Napir-sukka این لوحه را پس از آن که ترجمه شد، نبشت؛ Mazara این [لوح] را درست کرد» (Cameron, p. 216).

کتاب‌نامه:
Cameron, G., "Darius' Daughter and the Persepolis Inscriptions", in: Journal of Near Eastern Studies, Vol. 1, No. 2, 1942, pp. 214-218
کخ، هایدماری: «از زبان داریوش»، ترجمه‌ی پرویز رجبی، نشر کارنگ، 1376
ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب فر، انتشارات ققنوس، 1377

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس یا نقل قول از مطالب این تارنما بدون ذکر منبع و مأخذ آن (نام و نشانی تارنما و پدید آورنده‌ی آن) خلاف اصول اخلاقی و مدنی است. بکوشیم با احترام گزاری به حق مالکیت معنوی پدید آورندگان آثار فرهنگی و هنری، شعورمندی، بلوغ فکری و مدنیت خود را احراز و اثبات کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٧/٤

بخش فوقانی آرامگاه داریوش بزرگ در «نقش رستم» دارای دو سنگ‌نبشته‌ی 60 سطری به زبان پارسی باستان است (معروف به سنگ‌نبشته‌های DNa و DNb). برگردان فارسی دومین بخش این سنگ‌نبشته (DNb)، پیش از این در گفتاری به نام "حکمت و حکومت از زبان داریوش" عرضه گردیده بود. در گفتار حاضر ترجمه‌ی فارسی نخستین بخش از سنگ‌نبشته‌ی آرامگاه داریوش کبیر در نقش رستم فارس (DNa)‏، ارائه می‌گردد. این نبشته‌ی داریوش مشتمل است بر: ستایش اهوره مزدا، معرفی داریوش، بر شمردن سرزمین‌های خراج‌گزار شاهنشاهی پارس، فرونشاندن شورش‌ها و برقراری قانون و امنیت، سپاس‌گزاری از اهوره مزدا و دعا برای خود و خانواده‌اش، اندرز به مردمان.

بند 1. خدای بزرگ است اهوره مزدا، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که برای انسان شادی آفرید، که داریوش را شاه کرد، یک شاه از میان بسیار، یک فرمان‌روا از میان بسیار.
بند 2. من‌ام داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای دربردارنده‌ی همه‌ی تبارها، شاه در این زمین بزرگ دورکران، پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی، یک پارسی، پسر پارسی، یک آریایی، از تبار آریایی.
بند 3. داریوش شاه می‌گوید: این‌ها کشورهایی هستند که من، به خواست اهوره مزدا، بیرون از پارس به دست آوردم؛ من بر آنان فرمان‌روایم؛ آنان برای من باج می‌آورند؛ آن چه به آنان می‌گویم، آن را می‌کنند؛ [این] قانون من است که آنان را استوار نگاه می‌دارد: ماد، ایلام، پارت، هرات، باختر، سغد، خوارزم، زرنگ، آرخوزیا، ستگیدیا، گندرَ، سند، سکاهای هئومه ورگه، سکاهای تیگره خئوده، بابل، آشور، عربیه، مصر، ارمنستان، کاپادوکیه، لیدیه، یونیه، سکاهای فراسوی دریا، تراکیه، یونی‌های تَکه‌بر، لیبی‌ها، اتیوپی‌ها، مردمان مکران، کاری‌ها.
بند 4. داریوش شاه می‌گوید: اهوره مزدا، هنگامی که این زمین را در آشوب دید، آن گاه این را به من سپرد، مرا شاه ساخت. من شاه‌ام. به خواست اهوره مزدا این را در جایگاه خود نشاندم؛ آن چه را به آنان می‌گفتم، آن را می کردند، چنان که خواست من بود. اما اگر می‌اندیشی که: "چند کشور بودند که داریوش شاه داشت؟"، بنگر به پیکره‌هایی که تخت را می‌برند، پس درخواهی یافت، پس این بر تو دانسته خواهد شد: "نیزه‌ی مرد پارسی بسی دور فرارفته است"؛ پس این بر تو دانسته خواهد شد: "مرد پارسی بسی دور از پارس دشمن را فرو زده است".
بند 5. داریوش شاه می‌گوید: آن چه کرده شده است، همه‌ی آن را به خواست اهوره مزدا من کرده‌ام. اهوره مزدا مرا یاری داد، تا [این] کار را کردم. باشد که اهوره مزدا مرا از گزند بپاید، و خاندان‌ام را، و این کشور را. این [مرحمت] را از اهوره مزدا خواستارم؛ باشد که اهوره مزدا این را به من ارزانی دارد.
بند 6: ای مرد! مگذار فرمان اهوره مزدا بر تو زشت نموده شود؛ راه راست را رها مکن! آشوب‌گر مباش!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دوست ارجمند و فرزانه آقای ناصر حاج‌لو: حلقه یا پیکره‌ی بال‌داری که برخی به اشتباه آن را نگاره‌ی فروهر یا اهوره مزدا می‌پندارند، در حقیقت نماد "فر کیانی" است (مری بویس، تاریخ کیش زرتشت، ج 2، 1375: 55- 153؛ ج 3، 1375: 27-126، 58-157 یادداشت 198؛ زردشتیان، 1381: 18). "فر" (Farr) موجودیتی مینوی - گیتیانه است که به نشانه‌ی تأیید و پشتیبانی خداوند، به شاهی برگزیده (فر کیانی) یا ملتی برگزیده (فر آریایی) تعلق می‌یابد (نگاه کنید به: اشتاد یشت و زامیاد یشت). اما فروهر، گونه‌ای روح، و در اصل، مادینه است و نمی‌توان تصور کرد که برجسته نگاری‌های شاهانه‌ی هخامنشی آکنده از تصویر ارواح باشد! نماد فر به عنوان یک نشان ایزدی مرتبط با قدرت سیاسی، نخست در مصر پدید آمد، سپس به میان‌رودان و اورارتو گسترد و سرانجام در هنر هخامنشی متجلی گردید؛ از این رو اساساً خاستگاه و روند شکل‌گیری آن ارتباطی با دین زرتشت ندارد تا بتوان آن را در چارچوب مفاهیم زرتشتی تفسیر نمود. تأویل‌های نمادگرایانه‌ای که گه‌گاه از این تصویر می‌شود، فرضی و خودساخته است و عملاً چنین تعبیرهایی را می‌توان بر هر شیء و تصویری که اعداد مقدس 3 و 7 و 9 به نحوی در آن‌ها نمودار است، تسرّی داد. نماد فر به نشانه‌ی تأیید و پشتیبانی اهوره مزدا از عمل‌کرد داریوش و جانشینان‌اش، در صحنه‌های گوناگون، در برجسته‌نگاری‌های شاهانه‌ی هخامنشی نمودار می‌شود.
از دوران هخامنشیان مدرکی در دست نیست که نشان دهد ایرانیان برای اهوره مزدا نماد یا نگاره‌ای داشته‌اند؛ چه، هردوت نیز تصریح می‌کند که پارس‌ها برای خدایان‌شان تصویر و تمثالی نداشته‌اند (دفتر 1، بند 131). اما از دوران ساسانیان نمونه‌هایی از تصویرسازی برای اهوره مزدا در دست است. چنان که در برجسته‌نگاری اردشیر یکم در نقش رستم فارس، اورمزد به صورت مردی سوار بر اسب نمایش داده شده که نشان پادشاهی را به اردشیر تفویض می‌کند.
+ دوستان گرامی و فرهیخته آقایان آذری و حباب: استدلال‌هایی که آقای جهانگیر مظهری برای اثبات مهاجرت فرضی پارس‌ها به قاره‌ی امریکا به میان آورده، بر بنیان‌های سست و متزلزلی استوار است؛ چه، معیار قرار دادن تشابه صوتی نام‌ها و واژگان موجود در یک زبان، به زبان دیگر، دلیلی بسنده و قاطع برای یگانگی و این‌همانی صاحبان آن دو زبان نمی‌تواند باشد. این همان کژراهه‌ای است که نژادپرستان قوم‌گرا در آن گام می‌زنند. افراط‌گرایی در تشبث به چنین استدلالی، گاه نتایج سخت خنده‌ناکی را پیش می‌آورد؛ چنان که آقای مظهری نام کشور "پاناما" را با واژه‌ی ایرانی "پنام" (روبند آیینی موبدان) یکی می‌پندارد و از آن، حضور پارس‌ها را در پاناما استنتاج می‌کند! از سوی دیگر، برنهاده‌ی بنیادین نظریه‌ی وی، مبنی بر این که "درست بعد از شکست داریوش سوم از اسکندر و فروپاشی امپراتوری هخامنشی در سال 330 پ.م.، بسیاری از ایرانیان پراکنده شدند"، یک‌سره خردناپذیر است؛ چه، نه تنها گواه و سندی مبنی بر پراکندگی و مهاجرت گسترده‌ی پارس‌ها از ایران، در پی چیرگی اسکندر وجود ندارد، بل که وقوع چنین رخ‌دادی نیز کاملاً بی‌دلیل و ناموجه است؛ چرا که اسکندر با در پیش گرفتن سیاستی پارسی‌گرایانه و هخامنشی‌نمایانه، بسیاری از بلندپایگان امپراتوری، و در نتیجه مردم را، رضامندانه، تحت استیلای خود درآورد، و همین، راز پیروزهای شتابناک و گسترده‌ی اوست.
آقای مظهری در نظریه‌پردازی خود، دچار خطاهای آشکارتری نیز شده است؛ چنان که می‌گوید "بابک" شهری است که اردشیر بابکان از آن برخاسته است، حال آن که "بابک" نام پدر اردشیر یکم است! یا، با فراموش کردن این که زبان عربی در عصر هخامنشیان هنوز با زبان پارسی درنیامیخته بود، نام محلی با عنوان Iztamakana را، که یادگار حضور پارس‌ها در قاره‌ی امریکا می‌داند، به صورت "ایزدمکان" بازسازی و ریشه‌یابی می‌کند!
با وجود این، گسیل داشتن هیأت‌هایی اکتشافی از جانب شاهان هخامنشی به سوی غرب اقیانوس آتلانتیک، چندان دور از تصور نیست، چنان که گزارش‌هایی در باره‌ی اعزام گروه‌هایی برای اکتشاف در هند و افریقا در دست است، اما این پندار که انبوهی از ایرانیان در پی چیرگی اسکندر، بدون آگاهی از مقصد خود، پهنای یک اقیانوس را پیموده و دسته دسته به قاره‌ی امریکا پناه برده و تمدن‌های اینکا و آزتک را بنیان نهاده یا تعالی داده‌اند، قابل اثبات نمی‌باشد.

--------------------------------------------------------------
+ ترک و آذری را با هم برابر نکنیم (کوروش هخامنش).
+ منشاء قوم‌گرایی در ایران سیاسی است نه فرهنگی (دکتر حمید احمدی).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٧/۱

هر چند داریوش کبیر فتوح پیشینیان‌اش را یک‌پارچه نمود و بدان افزود، اما وی بزرگ‌ترین سهم خویش را در تاریخ پارس، به عنوان یک “مدیر” برقرار ساخت. او سازمان‌دهی امپراتوری را، که کورش کبیر آغازگر آن بود، در داخل ساتراپی‌هایی کامل نمود، و خراج‌های سالیانه‌ی حاصل از هر ایالت را تثبیت کرد. در طی دوران فرمان‌روایی داریوش کبیر، طرح‌های بلشندپروازانه و دوراندیشانه‌ای برای توسعه و ترقی دادوستد و بازرگانی پادشاهی به اجرا گذاشته شد. سکه‌زنی، اوزان، و مقیاس‌ها قاعده‌مند شدند و راه‌های زمینی و دریایی گسترش یافتند. گروهی گسیل شده به رهبری اسکولاکس کاریاندایی با کشتی در رود سند به حرکت درآمد و راهی دریایی را از دهانه‌ی آن به مصر جست و جو کرد، و کانالی از رود نیل به دریای سیاه – که احتمالاً کار آن در زمان رهبر سرکردگان دلتای مصر، نَخوی یکم (سده‌ی 7 پ.م.)، آغاز شده بود، در زمان پادشاهی داریوش کبیر بازسازی و تکمیل گردید.
بدین سان، در حالی که اقداماتی برای متحدسازی مردمان گوناگون امپراتوری به وسیله‌ی یک سازمان اداری یک‌پارچه به انجام رسید، داریوش الگوی کورش کبیر را در حرمت نهادن به نهادهای محلی دینی دنبال نمود. وی در مصر، شماری از القاب افتخاری مصر را پذیرفت و به طور جدی از آیین‌های مصری پشتیبانی نمود. وی برای خدای آمون (Amon) در واحه‌ی خارگه پرستشگاهی ساخت، معبدی را به ادفو (Edfu) وقف نمود، و در دیگر معابد بازسازی‌هایی را به انجام رساند. داریوش به مصریان اجازه داد که آموزشکده‌ی پزشکی معبد ساییس (Saia) را دوباره برپا سازند، و به شهربان خود در مصر برای تدوین قوانین مصری، فرمان به مشاوره با روحانیان محلی داد. وی در سنت‌های مصری یکی از قانون‌گذاران و نیکوکاران بزرگ کشور به شمار آمده است. داریوش کبیر در 519 پ.م.، بر طبق فرمان پیشین کورش کبیر، به یهودیان اجازه داد که معبد اورشلیم را مجدداً بنا کنند. بنا به دیدگاه برخی منابع موثق، باورهای دینی شخص داریوش، چنان که در سنگ‌نبشته‌های وی بازتاب یافته است، تأثیرپذیری از آموزه‌های زرتشت را نشان می‌دهد، و معمول سازی دین زرتشت به عنوان دین دولتی پارس، به او نسبت داده می‌شود.
داریوش بزرگ‌ترین معمار شاهانه‌ی دودمان خویش بود، و طی دوران پادشاهی او، معماری سبک و شیوه‌ای را به خود گرفت که تا پایان امپراتوری پارس بدون تغییر ماند. در 521 پ.م. داریوش کبیر شوش را پای‌تخت خود ساخت، و در آن باروهایی را بازسازی کرد و تالار بار (آپادانا) و کاخی مسکونی بنا نمود. سنگ‌نبشته‌های بنیان‌گذاری کاخ داریوش در شوش توضیح می‌دهند که وی چگونه مواد و مصالح و هنرمندان را برای کار در این مجموعه از همه‌ی نواحی امپراتوری گرد آورد. در تخت جمشید، در زادبوم‌اش فارس، وی اقامتگاه شاهانه‌ی جدیدی را به منظور منتقل نمودن پای‌تخت پیشین در پاسارگاد، بنیان نهاد. باروها، آپادانا، تالار شورا، و کاخ مسکونی تخت جمشید به داریوش کبیر منسوب‌اند، اگر چه این بخش‌ها در زمان حیات او کامل نشدند. وی بناهایی نیز در همدان و بابل برپا نمود. *

* http://www.kat.gr/kat/history/ancient/Darius%20I.htm

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :