فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/٢۸

مغولان، که شاید نخست در متون چینی دودمان Tang (907- 618 م.) یاد شده‌اند، به سان همسایگان بیابان‌گرد و سوارکارشان، در طی سده‌ی یازدهم و اوایل سده‌ی دوازدهم، فرمان‌بردار ختاییان بودند، و مردمی احتمالاً از ریشه‌ی مغولی بودند که امپراتوری پهناوری را در شرق آسیا پدید آوردند و بر بخشی از شمال چین با عنوان دودمان Liao [لیائو] (1125- 1004 م.) فرمان راندند. اما Jurchen، مردمی منچوریایی که ختاییان را بیرون کردند و با عنوان دودمان Chin [چین] (1234-1223 م.) پادشاهی نمودند، خط مشی نیاکان پیش‌رو خود را در استپ رها کردند و به شیوه‌ی سنتی چینی "تفرقه بیانداز و حکومت کن"، به عنوان وسیله‌ای برای حفظ امنیت مرزی در برابر قبایل استپ، بازگشتند. این خلاء، یکی از موقعیت‌هایی بود که مغولان را به موقع قادر به ایجاد برتری و استیلای جدیدی در استپ ساخت.
دوره‌ی نخستین زندگی "تموجین" برای بازآرایی اتباع پراکنده‌ی طایفه‌اش، بورجیگی، و سپس اعمال قدرت و آمریت بر قبایل همسایه‌ی ترکی - مغولی، هم‌چون تاتارها، کارایت، نایمان، مرکیت، و اونگکوت صرف شده بود. در حدود سال 1206 م. شورایی قبیله‌ای تموجین را با لقب چنگیزخان، فرمان‌روای "همه‌ی آنانی که در چادرهای نمدی ساکن‌اند" اعلام داشت. لشکرکشی‌های سلطه‌جویانه‌ی چنگیز محدود به درون استپ و مناطق جنگلی نبود بل که به درون نواحی دارای فرهنگ یک‌جا نشین نیز بسط و امتداد داشت. در 1209 م. ایالت تانگود (Xi-Xia؛ His-Hsia) به حد یک خراج‌گزار تنزل یافت، و از 1211 م. نیروهای مغول به نبردی دائمی با دودمان Chin در شمال چین وارد شدند. اما پیش از این، به واسطه‌ی مهاجرت دشمنان شکست خورده‌ی مغول به قلم‌رو قره‌ختاییان، دولتی که ختاییان آواره آن را در سده‌های پیشین در آسیای مرکزی بنیان نهاده بودند، توجه چنگیز به غرب جلب شده بود؛ در 1209 م. وی فرمان‌برداری ایغورها، یک قوم نیمه یک‌جا نشین ترک در حوضه‌ی تاریم را که فرمان‌روای‌اش تابع قره ختاییان بود، پذیرفت. قره ختاییان در حدود 1218 م. مضمحل شدند و در همان سال، کشتار گروهی از بازرگانان مغول در اُترار به دست فرمان‌ده خوارزم‌شاه، که به عنوان نمایندگان و فرستادگان چنگیزخان فعالیت می‌کردند، بهانه‌ای را برای لشکرکشی هفت ساله‌ی چنگیز علیه امپراتوری خوارزمیان/ خوارزم‌شاهیان (1224- 1218 م./ 621- 615 ق.) فراهم نمود. واپسین اقدام نظامی چنگیز از میان بردن Xi-Xia بود (1227 م.). فتح چین تنها در 1234 م. و در طی دوران فرمان‌روایی پسرش Ogodei (اگدای) کامل شد، و براندازی دولت Song در جنوب چین تا سال 1279 م. در زمان نوه‌اش قوبیلای به انجام نرسید.
کارسازی ماشین جنگی مغول را می‌توان به دلایل و اسباب گوناگونی نسبت داد. اگر چه هر مرد بالغ مغول یک جنگ‌جو بود، اما بی‌گمان شمار سربازان مغول در غالب منابع مبالغه‌آمیز اند. عدد میانه‌ی 129 هزار نفر که رشیدالدین (جامع التواریخ، ویراسته‌ی روشن و موسوی، ج 1: 592) برای کل سپاه مغول در زمان مرگ چنگیز ارائه داده، دارای ارزش و اهمیت بیش‌تری است. انضباط این سربازان مغول، که در روزگار جوینی (جهان‌گشای جوینی، ویراسته‌ی قزوینی، ج 1: 24-22) تبدیل به ضرب المثلی شده بود، اغلب در بیان علت پیروزی‌های مغول مطرح گردیده است، و مسلماً رزم‌آیش‌هایی در مسافت‌های بسیار زیاد طرح ریزی و با دقتی فوق العاده اجرا می‌گردید. اما اگر انضباط مغولان برتر از انضباط بیش‌تر ارتش‌هایی بود که با آن‌ها رویارو شده بودند، این نکته هنوز نامحتمل است که از انضباط نیروهای جورچن- چین افزون‌تر باشد. هم‌چنین نظام صف‌بندی ده دهی بسیار ستوده شده، که سازمان نظامی مغول بر آن استوار بود، ویژه و منحصر به مغولان نبود، بل که امتیاز ارتش‌های جورچن و ختایی نیز بوده است. تعبیر موجه‌تر قدرت مغول، در اقدامات مورد اتخاذ چنگیز برای ایجاد حالتی در میان اتباع‌اش که فراتر از وفاداری‌های کهنِ قبیله‌ای باشد، نهاده است. او نه تنها ریاست طبقه‌ی نخبه‌ی قبایلی را که در برابرش ایستادگی کرده بودند حذف نمود و این قبایل را در میان واحدهای نظامی جدید خود پراکنده ساخت، بل که حتا گروه‌های قبیله‌ای موافق، تحت فرمان سرکردگانی که منحصراً به او وفادار بودند، قرار گرفتند. یک چنین ترتیباتی، گرایش‌های گریز از مرکزی که امپراتوری‌های پیشین را به ستوه آورده بود، بی‌اثر و خنثا می‌کرد، و اتحادی را ایجاد می‌نمود که بر دودمان شخص فاتح تمرکز داشت. این امر، در تقابل صریح با عدم اتحاد هماوردان مغول، که مشخصه‌ی برجسته‌ی قلم‌روهای گوناگون و اخیراً گردآوری شده‌ی خوارزم‌شاه بود، قرار داشت. ترک وظیفه و بازگشت از صفوف سپاه حریف به واحدهای نظامی مغول، نقشی اساسی را در پیروزهای مغول در چین ایفا کرد. تفرقه و پراکندگی شمار بسیاری از پیاده‌سپاه چین و متخصصان چینی فن محاصره، به ویژه در فتح آن بخش‌هایی از کشور که برای جنگ کردن سواره‌سپاه سنتاً بیابان‌گرد مغول نامناسب بود، سودمند و مؤثر بود. سرانجام، این نکته نشان داده شده است که چگونه، از سال 1250 م.، دولت شاهانه‌ی مغول قادر به بسیج نمودن مردمانی عظیم و تهیه‌ی منابع مادی برای دگرگون‌سازی جنوب غربی آسیا بود.
همین توانایی در جذب استعدادها و توان‌مندی‌های غیرمغولی، در حوزه‌ی اداری نیز آشکار و مشاهده‌پذیر است. در 1204 م.، دیوان نوپای مغول خط ایغوری را اقتباس و اختیار نمود و چنگیز برخی از اصول و فنون اداری به کار گرفته شده از سوی کشورهایی که تحت سلطه‌ی مغول درآمده بودند، برگرفت. فتوح وی، گروهی بزرگ از کارمندان ختایی، ایغوری، چینی، و مسلمان را که برای دشمنان وی کار کرده بودند، در اختیار وی نهاد. برخی از مردمان مغلوب نیز سنت‌های شاهانه و حکومتی خود را نگاه داشتند.
دانسته نیست که دولت چنگیز خان تا به چه حدی یک ایدئولژی حکومت جهانی مبتنی بر نمایندگی از سوی آسمان جاودانه (Tenggeri) را پذیرفته و اختیار کرده بود: قدیمی‌ترین گواهی مسلم، در قالب اتمام حجت‌های ارسال شده از سوی جانشینان چنگیز به فرمان‌روایانی که هنوز تسلیم نشده بودند، از 1247 م. است. چنین پیش‌نهاد شده است که باور به نمایندگی الاهی تنها زمانی پدید آمد که مغولان دریافتند که آنان به واقع فاتح جهان بودند. *

* P. Jackson, s.v. "Mongols", in: Encyclopaedia Iranica, 2002

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/٢۸
كتيبه‌ي حاجي آباد، سنگ‌نبشته‌اي دو زبانه از شاپور يكم (70-239 م.) پادشاه ساساني است بر ديواره‌ي غار حاجي آباد. سنگ‌نبشته‌ي حاجي آباد را "رابرت كارپوتر" در 1818 م. در غار حاجي آباد، واقع در چند كيلومتري شمال تخت جمشيد، در محلي به نام شيخ علي يا تنگ شاه سروان، در مقابل روستاي حاجي آباد، كه نام اين متون از آن گرفته شده، كشف كرد. ارنست هرتسفلد در 1924 ترانوشت اين سنگ‌نبشته، و هنريك نيبرگ در 1945 ويرايش هر دو نگارش پارتي و پارسي ميانه‌ي آن را فراهم نمود.
متن اين سنگ‌نبشته، كه تيراندازي برجسته‌ي شاپورشاه را وصف مي‌كند، با يادآوري القاب كامل پادشاه آغاز مي‌گردد. در حضور شاهان و شاه‌زادگان و بزرگان و آزادگان، شاه شاهان تيري را به آن سوي توده‌سنگي كه دور از ديدرس و به عنوان آماج برپا شده بود، پرتاب مي‌كند و با وجود اين، تير را به هدف مي‌زند. پادشاه پس از آن بي‌درنگ فرمان مي‌دهد كه دومين توده‌سنگ در جهت معيني برپا شود. سپس اشخاص نيرومند را براي افكندن تيري به سوي آن توده‌سنگ، به هماوردي فرا مي‌خواند. اين كار نمايان شاه، كه فهم آن به ويژه از متن كوتاه چهارده سطري آن به پارتي و پانزده سطري آن به پارسي ميانه دشوار مي‌نمايد، مي‌بايست تأثير كلاني را بر دربار و اطرافيان آن نهاده باشد؛ چرا كه پادشاه فرمان داد هر دو نگارش اين سنگ‌نبشته در جايي ديگر، در حدود يك‌صد كيلومتري نخستين محل، در "تنگ براق"، بر صخره‌ي يك غار كنده‌كاري شود. اين دومين نبشته در 1956 كشف شد.*

در ادامه، ترجمه‌ي فارسي اين متن را بر اساس برگردان انگليسي ديويد مكنزي (BSOAS 41/3, 1978: 499-507) مي‌خوانيد:
«اين [شرح] تيرافكني من است: مزداپرست، خدايگان، شاپور، شاه شاهان ايرها [= آريايي‌ها] و انيرها، كه تبارش از ايزدان است؛ پسر مزداپرست، خدايگان، اردشير، شاه شاهان ايرها، كه تبارش از ايزدان است؛ نوه‌ي خدايگان، پاپك، شاه. و هنگامي كه ما اين تير را افكنديم، پس ما اين را در پيشگاه شاهان و شاه‌زادگان و بزرگان و آزادگان انداختيم. و ما پاهاي‌مان را بر اين شكاف [متن پارتي: صخره] نهاديم و تير را فراسوي آن توده‌سنگ افكنديم. ولي آن محلي كه تير [بدان جا] انداخته شده بود، جايي بود نه هم‌چو اين، چه، [اين] توده‌سنگي چيده و برپا شده بود، [و] اين [از] بيرون آشكار بود (؟). پس ما فرمان داديم كه توده‌سنگي ديگر در اين راستا چيده شود. [اينك] هر كه قوي‌دست بُوَد، بيايد پاي بر اين شكاف [صخره] بگذارد و تيري به سوي آن توده‌سنگ بيافكند. پس هر كه تيري را به آن توده‌سنگ بيافكند، [به راستي] قوي‌دست است».

* P. Gignoux, s.v. "Hajiabad I. The inscriptions", in: Encyclopaedia Iranica, vol. XI/5, 2003


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس يا نقل قول از مطالب اين تارنما بدون ذكر منبع و مأخذ آن (نام و نشاني تارنما و پديد آورنده‌ي آن) خلاف اصول اخلاقي و مدني است. بكوشيم با احترام گزاري به حق مالكيت معنوي پديد آورندگان آثار فرهنگي و هنري، شعورمندي، بلوغ فكري و مدنيت خود را احراز و اثبات كنيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/٢۸

زبان ایلامی از متونی نوشته شده به خط میخی شناخته شده است که بیش‌تر آن‌ها در شوش، و برخی نیز در دیگر جاها، در غرب و جنوب غربی ایران، و در شرق، در فارس یافته شده‌اند و دامنه‌ی تاریخی آن‌ها از سده‌ی 24 تا 4 پ.م. را در بر می‌گیرد. این بازه‌ی تاریخی را به چهار دوره‌ی اصلی می‌توان تقسیم نمود: کهن، میانه، نو ایلامی، و ایلامی متأخر یا هخامنشی؛ بیش‌تر مواد بازمانده از زبان ایلامی از سه دوره‌ی اخیر به دست آمده است، که در طی آن‌ها، زبان ایلامی به ویژه در ساختار نحوی خود تغییرات بسیاری یافته بود. نشانه‌ها و قراینی وجود دارد مبنی بر این که این زبان را یک گویش واحد نمایندگی نمی‌کرده است. خویشاوندی تکوینی زبان ایلامی با دیگر زبان‌ها تاکنون به یقین اثبات نشده است، هر چند تلاش‌هایی برای ارتباط دادن آن با زبان دراویدی انجام یافته است. تعدادی از مواد واژگانی زبان ایلامی نیز از متون غیر ایلامی، به ویژه میان‌رودان شناسایی شده است.
از پایان هزاره‌ی چهارم پ.م.، دو سامانه‌ی نگارشی دیگر نیز در ایران باستان شناخته شده‌اند: ایلامی مقدم و ایلامی کشیده، اما این دو خط تاکنون رمزگشایی نشده‌اند. سامانه‌ی هجایی اکدی، که احتمالاً از سده‌ی 23 پ.م. برای نگارش زبان ایلامی برگرفته شده بود، تا سده‌ی چهارم پ.م. به کار برده می‌شد. این سامانه دارای نشانه‌هایی برای هجاهای مرکب از واکه‌ها (V) و ترکیبات گوناگونی از هم‌خوان‌ها (C) و واکه‌ها (CV، VC، CVC)، و نیز نشانه‌هایی برای واژگان کامل (لوگوگرام) و نشانه‌هایی که برای دسته‌بندی‌های معنا شناختی به کار می‌رفتند، بود. با وجود این، آواشناسی زبان ایلامی کاملاً متفاوت با زبان اکدی بود. برای نمونه، زبان ایلامی واکه‌هایی جدا از واکه‌های اکدی u، i، a، و e، و گروه‌های هم‌خوان ناشناخته برای زبان اکدی، شامل ترکیبات سه هم‌خوانه و دو هم‌خوانه در پایان واژه‌ها را در برمی‌گرفت.
زبان ایلامی، زبانی ترکیبی است. یک واژه معمولاً از ریشه‌ (بُن) به اضافه‌ی یک یا چند پسوند ترکیب می‌شد. ریشه ممکن بود تک‌هجایی یا دوهجایی باشد. ریشه‌ها بدون پسوندها و بن‌ها فقط با کشیدگی آوایی می‌توانستند به سان واژه‌ها عمل کنند. واژه‌ها به سه گروه نام‌ها، ضمایر، و افعال تقسیم می‌شدند. *
+ نمونه‌هایی از واژگان ایلامی:
el: نگریستن        hih: توان        hish: نام
kik: آسمان        kuk: پاییدن        nap: خدا
igi: برادر        uhi: سنگ        ulhi: مسکن
husa: چوب        kiri: ایزدبانو (الاهه)        lani: نقره
i: این        ukku: بالا        amma: مادر
na: گفتن        ni: بودن        sa: راه رفتن
ruh: مرد        sit: شادی         tulla: نوشتن

* F. Grillot-Susini, s.v. "Elamite Language", in: Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/3, 1998

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ مشکلات ایران‌شناسی (دکتر تورج دریایی).
+ پیوند زبان فارسی با دیگر زبان‌های هندواروپایی (آرین اولادقباد).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/۱٧
گزارش مختصات و نفايسي كه نزد پرويز گرد آمد:
از آن‌ها يكي ايوان مدائن است كه به ايوان كسري مشهور است - ايواني كه در جهان مانند آن نيست و آن تاكنون بر جاي مانده است. كاخ‌هاي شگفت‌آور را به آن مانند كنند. در گزارش انوشيروان سخن از آن رفته است كه برخي اين ايوان را از او دانسته‌اند، ولي بيش‌تر مورخان بر آن‌اند كه پرويز آن را بنا كرده است.
ديگر از مختصات پرويز، تخت طاقديس است كه آن را اورنگي است از عاج و چوب ساج، و رويه‌ي كار و دستگيره و نرده‌هاي آن از طلا و نقره و درازي‌اش يك‌صد و هشتاد ارش و بلنداي آن پانزده ارش بود و نردبان‌هاش از بريده‌هاي چوب شيز و آبنوس طلاكوب بود و بر آن طاقي از طلا و لاجورد نهاده كه صورت فلك و ستارگان و برج‌هاي فلكي و اقليم‌هاي هفت‌گانه و پادشاهان و قرارگاه‌شان را در مجلس‌ها و ميدان‌هاي نبرد و شكارگاه‌ها بر آن نقش كرده بودند. و هم در آن افزاري بود كه ساعات روز را مي‌نمود. در تخت طاقديس، چهار نشستن‌گاه بود كه فرش‌هاي بافته از تافته و گوهرنشان از ياقوت و مرجان به اندازه‌ي هر يك گسترده بودند. هر يك از نشستن‌گاه‌ها مناسب بود با فصلي از سال و در آن تاج بزرگي بود كه شصت من طلاي ناب در آن به كار رفته بود و مرواريدهايي كه هر يك چون تخم گنجشكي بود، بر آن نشانده بودند و ياقوت‌هاي رماني، كه در تاريكي مي‌درخشيدند و چون شب دامن مي‌گسترد، روشنايي بامداد از آن‌ها سر مي‌زد و شاخه‌هاي زمرد كه با چشمان افعي‌ها هم‌چشمي داشت. تاج شاهي با زنجيري از طلا از ايوان آونگ (= آويخته) بود كه درازاي زنجير هفتاد ارش بود تا تاج با سر شاه نزديك گردد، ولي او را نيازارد و گران‌باري نكند.
و از آن جمله، دستگاه شطرنج درآميخته با ياقوت سرخ و شاخ زمرد و نيز دستگاه نرد ساخته شده از زبرجد و فيروزه، هم‌چنين طلاي مشت‌افشار كه براي پرويز از معدني در تبت استخراج شده بود و آن دويست مثقال طلايي بود كه چون موم نرم و چنان بود كه اگر آن را در مشت مي‌گرفتند و مي‌فشردند، طلا از لاي انگشتان بيرون مي‌زد و از اين رو شكل‌پذير بود و به صورت‌هاي گوناگون در‌ مي‌آمد، چنان كه مي‌خواستند و به حالت اول باز مي‌گشت.
و از آن جمله، گنج باد[آورد] بود و داستان آن اين است كه چون پرويز آگاهي يافت كه روميان بر موريق، شاه روم كه پدر همسر او بود، هجوم آوردند و او را كشتند و ديگري را به شاهي برداشتند، اين كار بر او گران آمد و خشمگين گشت و مرزبان معروف به شهربراز را با سپاهي گران به روم گسيل داشت تا از موريق خون‌خواهي كند و بر شاه جديد حمله برد. وي روانه شد و اسكندريه را در محاصره گرفت و لشكري نيز از پي محاصره‌ي قسطنطنيه فرستاد كه چشم و چراغ كشور روم و پاي‌تخت آن بود. شاه روم هراسان شد كه مبادا قسطنطنيه به دست آنان افتد. آماده‌ي فرار گشت. خزانه‌ها و گنجينه‌ها را در كشتي خود گذارد كه در آن چوبه‌ي داري بود كه نصرانيان گمان داشتند عيسا - كه بر او سلام باد - بر آن مصلوب شده است. چون به دريا رفتند، بادي تند وزيدن گرفت و كشتي‌ها را به سوي اسكندريه راند، چنان كه شهربراز بر آن‌ها دست يافت و آن همه را به چنگ آورد و نزد پرويز فرستاد. پرويز از آن شگفت‌زده و شادمان گشت و گفت: «ستايش خداوندي را كه ما را به فرشتگان خود ياري داد و بادها را ياري‌رسان ما بر ضد دشمنان ما كرد و ذخيره‌هاي شاهان روم و حاصل خزينه‌ها و نخبه‌ي گنجينه‌ها را به سوي ما روانه ساخت، به صورتي كه پيش‌‌بيني نمي‌شد». دستور داد كه آن همه را در خزينه‌ي جداگانه‌ي وي بنهند و نام آن را گنج باد نهاد كه به پارسي گنج بادآورد گويند.
و از آن جمله، گاو-گنج بود كه يكي از كشاورزان زمين خود را با دو گاوي كه داشت شخم مي‌كرد، خيش گاو آهن كه به پارسي غباز گويند، در چنگك قمقمه‌اي پر از طلا گرفت. كشاورز به سراي شاهي رفت و داستان را بازگفت. شاه به كندن آن زمين فرمان داد تا گنجينه را بازيابند. يك‌صد قمقمه‌ي پر از طلا و نقره و گوهرها از گنج‌هاي اسكندر كه بر همگي مهر اسكندر بود، يافتند. قمقمه‌ها به پيشگاه شاه برده شد. وي خداوند را از آن بابت سپاس گفت و از آن جمله، يك قمقمه را به كشاورز بخشيد و دستور داد تا آن گنج را در خزينه‌ي شاهي فرد كنند و نام را آن گنجِ گاو نهاد.
ديگر از ويژگي‌هاي پرويز، شيرين بود كه گلستان زيبايي و ماه‌پاره‌اي بود كه مانند آن در خوب‌رويي و برازندگي ديده نشده است.
و از جمله ويژگي‌هاي پرويز، اسب‌اش شبديز بود كه در خيل اسبان يكتا بود و در هوشياري و زيبايي، بي‌همتا. دو صفت آب و آتش را با هم داشت. چون چشم بد بر او كارگر آمد و سرنوشت او را فروگرفت و بمرد، هيچ كس جرأت آن نداشت كه آن خبر را به شاه رساند. آخورسالار بزرگ از باربد خواست تا در اعلام اين خبر ناگوار لطيفه‌اي به كار برد. [باربد] هنگامي كه در پيشگاه شاه ساز مي‌نواخت و نغمه مي‌سرود، اين گفته را در ميان نغمه‌هاي خود آورد كه: شبديز نمي‌كوشد، نمي‌چرد و نمي‌خوابد. پرويز گفت: پس در اين صورت، مرده است. گفت: شاه چنين فرموده‌اند. پرويز آشفته و درهم شد و از ميان دوازده هزار اسبي كه در اصطبل‌ها داشت، به جاي او اسبي نيافت كه جاي خالي او را پر كند. در چهار اسب گمان آن داشت كه مانند شبديز باشند، اما به گَرداش نمي‌رسيدند و جاي او را نمي‌گرفتند.
از جمله شگفتي‌هاي دربار پرويز، سرگس و باربد، دو خنياگر بودند كه هر دو مايه‌ي روشني چشم و نوازش گوش و غذاي روح او بودند كه در آن زمان سوم نداشتند. سرگس بر باربد سخن رشك مي‌برد كه چابك‌دست بود و مقامي والا داشت. تا آن كه يكي را فريفت تا به او زهر خورانيد و باربد از دست بشد. شاه سخت غمگين گشت. از سبب مرگ‌اش پرسيد. او را از ماجرا آگاه ساختند كه با زهرِ سرگس كشته شد. دستور داد كه سرگس را بكشند و گفت: گاه از تو به او و گاه از او به تو مي‌پرداختم و شادي دل را فراهم مي‌ساختم. اينك كه او را كشتي، بخشي از كامروايي مرا از ميان بردي و درخور كشته شدن هستي. گفت: اي شاه! اگر من بخشي از كام‌گاري تو را از ميان برده‌ام و تو نيز بخش ديگر را از ميان ببري، همه‌ي كام‌گاري خود را از دست داده‌اي. گفت: به خدا اين سخن كسي است كه اجل او هنوز نرسيده است. و از او درگذشت.
ديگر از عجايب دربار او، فيل سپيد بود كه از تمام خيل فيلان درشت‌اندام‌تر و دو ارش بلندتر از همه بود. پوست‌اش از سفيدي مي‌درخشيد و هيچ پيل يا ژنده‌پيلي ياراي پايداري با او را نداشت. چون سربند بر او مي‌گذاشتند و برگستوان بر او مي‌پوشيدند و با آينه‌هاي نقره‌گون زينت‌اش مي‌دادند و تنگ‌هاي زرين بر او مي‌بستند، جلوه‌اي زيبا و دل‌انگيز داشت و نگاه‌ها را به خود مي‌كشيد.
از جمله‌ي ديدني‌هاي دربار پرويز، درفش كاويان بود.*

* به روايت: ثعالبي نيشابوري (429-349 ق.)، "تاريخ ثعالبي"، ترجمه‌ي محمد فضائلي، نشر نقره، 1368، ص47-443
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/۱۳
آشوريان در سده‌ي هفتم پ.م. منطقه‌اي را به نام Partukka يا Partaka مي‌شناختند كه ممكن است بخشي از ماد را تشكيل مي‌داده و شايد مطابق با سرزمين پارت بوده است.
هخامنشيان از 550 تا 330 پ.م. بر ايران فرمان راندند و قدرت آنان در اوج خود، از رود دانوب تا رود سند گستردگي داشت. در زمان هخامنشيان، ايالتي به نام Parthava/ پرثوه وجود داشت كه احتمالاً بين سال‌هاي 546 و 539 پ.م. در طي لشكركشي كورش بزرگ به جنوب و شرق درياي مازندران، با فتح به تصرف درآمده بود. در آن زمان، اين ساتراپي، هوركانيه/ Hyrcania (گرگان) را كه در ميان كوه‌هاي البرز و درياي مازندران جاي داشت، در برمي‌گرفت. پارثوه در 521 پ.م. عليه داريوش بزرگ شوريد، اما مقهور شد و احتمالاً تا زمان درگذشت داريوش، با هوركانيه پيوسته ماند. بعدها گويا اين ناحيه از هوركانيه جدا گرديد و سپس به خوارزم پيوست.
در لشكركشي خشايارشا به يونان، بنيچه‌هاي پارتي به فرمان‌دهي Artabazus پسر Pharnaces، ساتراپ احتمالي پارت، حضور داشتند. در ميان پارتي‌هاي كشته شده در لشكركشي خشايارشا، يك فرمان‌ده سواره‌سپاه به نام "ارشك" وجود داشت (Aeschylus, Persae, 4). واپسين پادشاه هخامنشي داريوش سوم بود كه از اسكندر شكست خورد. پارت‌ها در كنار هخامنشيان در نبرد اربلا/ Arbela با اسكندر جنگيدند و شهربان پارتي داريوش، Phrataphernes/ فرته‌فرنس، در هوركانيه تسليم اسكندر شد (Arrian, Anabasis, iii).
پس از شكست امپراتوري از اسكندر، Amminapses، يك پارتي اهل مصر، ساتراپ اسكندر در پارت، كه به هوركانيه پيوسته بود، شد. در 318 پ.م.، Pithon، شهربان ماد، پارت را تصرف كرد و برادرش Eudamus را به سالاري آن برگماشت. اما ساتراپ‌هاي ديگر بيم‌ناك شدند و تحت رهبري Peucestas پارسي، براي واپس نشاندن Pithon به ماد، متحد گرديدند (Justin xiii, 4. 23). پس از 316 پ.م.، ايالت پارت گويا به باخترِ/ Bactria تحت فرمان Stasanor پيوست. اما پس از يك سده فرمان‌روايي مقدونيايي- يوناني اسكندر و جانشينان سلوكي‌اش، نبرد كمابيش پيوسته با مصر، سلوكيان را از پرداختن به Diodotus باختري كه در حدود 253 پ.م. شورش كرد و خود را شاه خواند، ناتوان ساخت (Justin xli, 4. 5). *

* http://www.parthia.com/parthia_history.htm

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ كتيبه‏هاي هخامنشي (دكتر تورج دريايي).
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/۱٠

+ رسوم پارسی
رسوم (nomoi) پارس‌ها در گفتاری کوتاه (تواریخ هردوت، کتاب1/140-131) مورد بحث قرار گرفته است. شرح هردوت با توصیف باروهای دینی پارس‌ها آغاز می‌گردد: پارس‌ها نه تمثال و تصویری برای خدایان‌شان داشتند و نه معبد یا محرابی. آنان انسان‌وار پنداری خدایان را صواب و روا نمی‌دانستند، و عناصر ـ خورشید، ماه، زمین، آتش، آب، و باد - را می‌ستودند. تنها خدایی که از آغاز می‌شناسند "زئوس" (Zeus) است، که با "آسمان" برابر دانسته می‌شود و بر فراز کوه‌ها پرستش می‌گردد. بعدها "آفرودیت اورانیا" (Aphrodite Urania) نیز قربانی‌هایی دریافت می‌داشت، کاری که از آشوری‌ها و اعراب برگرفته شده بود. هردوت می‌گوید که پارس‌ها این ایزدبانو را Mitra می‌خوانند (کتاب1/131). وی به تفاوت‌های رفتار دینی یونانی با پارسیانی که شکل طبیعی و اولیه‌ی دین را ابراز می‌داشتند، تأکید می‌کند. این نکته از دیرباز مورد توجه بوده است که، به جز آسمان، خورشید، و ماه، پارسی‌های گزارش هردوت، چهار عنصر بنیادین فلسفه‌ی طبیعی کهن یونانی را می‌پرستند. میترای مادینه‌ای که هردوت از آن سخن گفته است، بحث‌هایی را درباره‌ی چند و چون آگاهی هردوت از رسوم پارسی برانگیخته است.
پارس‌ها خوب جنگیدن در میدان نبرد را برترین خوی و فضیلت مردانه می‌انگاشتند، و پس از آن، داشتن فرزندان فراوان را شایسته می‌دانستند. پادشاه هر سال به مردانی که بیش‌ترین فرزند را داشتند با اهدای هدایایی پاداش می‌داد. پسران از سن پنج تا بیست سالگی به ویژه سه چیز را می‌آموختند: سوارکاری، تیراندازی، و راست گویی. پسران جوان‌تر برخورد و تماسی با پدران‌شان نداشتند؛ آنان نزد مادران‌شان بزرگ می‌شدند (کتاب1/136).
پادشاه مجاز نیست که فردی پارسی را به دلیل ارتکاب یک خطا اعدام کند و هیچ پارسی‌ای حق آسیب زدن به بندگان‌اش را ندارد. هر مورد بزه‌کارانه‌ای به دقت رسیدگی می‌شود، و سپس زمانی ممکن است کیفر به اجرا در‌آید که خدمات و شایستگی‌های فرد بزهکار از لغزش‌ها و گناهان‌اش کم‌تر دانسته شود (کتاب1/137). این رسم اظهار شده، بر حقوق محدود شاه نسبت به اتباع‌اش اشاره دارد.
پارس‌ها جایز نمی‌دانند که حتا درباره‌ی موضوعات و کارهای منع و نهی شده سخن بگویند. دروغ‌گویی بالاترین گناه است وپس از آن، بده‌کاری؛ چرا که فرد بده‌کار ناگزیر به دروغ‌گویی است. اگر کسی دچار هر گونه‌ای از بیماری پیسی گردد، از وارد شدن به شهر یا حتا تماس یافتن با مردم دیگر بازداشته می‌شود. این بیماری نتیجه‌ی انجام داده بزهی علیه خورشید دانسته می‌شود. پارس‌ها در رودخانه‌ها ادرار و تف نمی‌کنند، و حتا شستن دست‌های خود را در رودخانه‌ها توهین به مقدسات می‌دانند؛ چرا که برای رودها حرمت عظیمی قائل‌اند (کتاب1/139). *

* Robert Rollinger, s.v. "Herodotus III", in: Encyclopaedia Iranica, vol. XII/3, 2004

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس یا نقل قول از مطالب این تارنما بدون ذکر منبع و مأخذ آن (نام و نشانی تارنما و پدید آورنده‌ی آن) خلاف اصول اخلاقی و مدنی است. بکوشیم با احترام گزاری به حق مالکیت معنوی پدید آورندگان آثار فرهنگی و هنری، شعورمندی، بلوغ فکری و مدنیت خود را احراز و اثبات کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/٦

از هزاره‌ی نخست پ.م. تاکنون، "باغ" بخش ضروری معماری ایران، چه شاهانه و چه محلی، بوده است. علاوه بر اشارات منابع تاریخی مکتوب به باغ‌های هخامنشی (Arrian, Anabasis 5.29.4-5؛ Xenophon, Oeconomicus 4.20-25)، شواهد باستان‌شناختی نیز در این باره در پاسارگاد، تخت جمشید، شوش، و محل‌های دیگر موجود است.
هخامنشیان دل‌بستگی بسیاری به باغبانی و کشاورزی داشتند. دستگاه اداری آنان کوشش و جدیت ساتراپی‌ها را برای طراحی و اجرای شیوه‌های بدیع در کشاورزی و درختکاری و آب‌یاری، سخت مورد تشویق و پشتیبانی قرار می‌داد. گونه‌های متعددی از گیاهان در سراسر امپراتوری عرضه و مرسوم گردیده بودند (Xenophon, Oeconomicus 4.8.10-12).
جدا از جنبه‌های سودآورانه‌ی باغ و لذت‌های حسی آن، باغ‌های شاهانه، نمادگرایی سیاسی، فلسفی و دینی را به هم می‌پیوستند. انگاره‌ی شاه آفریننده‌ی باغی بارخیز از زمینی بی‌بار و بر، و پدید آورنده‌ی نظم و تناسب از آشفتگی و بی‌سامانی، و بازسازنده‌ی بهشتی ایزدی بر زمین، مبحث و گفتار بزرگی را [در باورداشت‌های ملل جهان] تشکیل می‌دهد که اقتدار و مرجعیت، باروری، و مشروعیت را نمادپردازی می‌کند.
آن چه که باغ را در عصر هخامنشی ویژه و استثنایی می‌ساخت، این بود که برای نخستین بار، باغ نه تنها به بخشی ضروری در معماری تبدیل شد، بل که کانون و مرکز آن نیز بود. از آن پس، باغ‌ها جزء مکمل و لازم فرهنگ ایرانی بودند. نسل‌های پیاپیِ شاهان آسیایی و اروپایی و باغ‌دوستان، از مفهوم و طرح باغ‌های ایرانی تقلید کردند (Xenophon, Cyropaedia 5.3.7-13; idem, Oeconomicus 4.13-14).
کهن‌ترین باغ‌های مربوط به هخامنشیان در نجد ایران، در پاسارگاد واقع‌اند: بوستان شاهانه‌یِ محل اقامت کورش بزرگ (530-559 پ.م.)، بنیان‌گذار امپراتوری پارسی. کاخ‌های شاهانه در پاسارگاد به صورت رشته و ردیفی از کاخ‌ها و عمارت‌های کلاه فرنگیِ به طور هندسی طراحی شده، واقع در میان باغ‌ها، باغچه‌ها، و آب‌گذرهای سنگی با دقت بسیار تراشیده و ردیف شده، که در یک بوستان اصلی دارای گیاهان و جانوران گوناگون قرار داشتند، طراحی و ساخته شده بودند. بررسی‌‌های جدید پیش‌نهاد می‌کنند که چنین باغی، شاید الگویی برای "چهار باغ" و "هشت بهشت" آینده بوده است.
از زمان شاهنشاهی هخامنشی، انگاره‌ی بهشت زمینی در ادبیات و زبان‌ فرهنگ‌های دیگر نفوذ و گسترش یافت. واژه‌ی اوستایی -paridaeza، پارسی باستان -paridaida*، مادی -paridaiza* (= گرداگرد- محصور، یعنی باغ حصاردار) در یونانی به paradeisoi نویسه‌گردانی (transliterated) شد، سپس در لاتینی به صورت paradisus درآمد، و از این جا به زبان‌های اروپایی وارد شد، یعنی، paradis فرانسوی، و paradise انگلیسی. این واژه به زبان‌های سامی نیز راه یافته است: pardesu اکدی، pardes عبری (نحمیا2/8؛ جامعه2/5؛ سرود سلیمان4/13)، و "فردوس" عربی (قرآن 18/107؛ 23/11).
اگر چه مفهوم بهشت ممکن است به حماسه‌ی سومری "گیلگمش" (Gilgamish) بازگردد، اما به نظر می‌رسد که این انگاره به طور مستقل و جداگانه‌ای در سنت‌های هندوایرانی موجود بوده است، چنان که در این زمینه، اشاراتی را در اوستا می‌یابیم. *

* A. Shapur Shahbazi, s.v. "Garden", in: Encyclopaedia Iranica, vol. X/3, 2001

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ طنزپرداز و نمایش‌نامه نویس بزرگ و انقلابی معاصر، ناصر پورپیرار، در جدیدترین نمایش روحوضی خود، با محدود کردن همه‌ی منابع تاریخی گزارش کننده‌ی لشکرکشی خشایارشا به یونان، به کتاب هردوت، و سپس جعلی اعلام کردن این اثر، کوشیده است که این لشکرکشی پرآوازه را دروغین جلوه کند! پورپیرار از سر ناآگاهی مطلق از تاریخ، یا شاید از برای نیرنگ‌بازی و دروغ‌زنی، به این حقیقت آشکار توجهی نکرده است که انبوهی از مورخان باستان، و نه فقط هردوت، به این لشکرکشی تصریح کرده‌اند و اساساً این لشکرکشی، به سان جنگ‌های "پلوپونز"، از معروف‌ترین حوادث تاریخ باستان اروپاست. پیش از هردوت، ادیب بزرگ یونانی "آشیل" (آخیلوس)، در نمایش‌نامه‌ای سخت پرآوازه و نافذ در ادبیات کهن یونانی، به نام "پارس‌ها"، به شرح این لشکرکشی خشایارشا به یونان پرداخته است. از معاصران هردوت، "کتزیاس"، "توسیدیس" ... و از مورخان بعدی، "پلوتارک"، "یوستین" و ... نیز از این رخ‌داد به تفصیل سخن رانده‌اند. جالب آن که پورپیرار با انتشار کتاب کتزیاس، که حاوی این روایت نیز هست، در عمل، برای گزارش کتزیاس صحت و اعتبار قائل شده است؛ و جالب‌تر آن که، پورپیرار کتاب دیگری منتشر کرده است به نام "لشکرکشی خشایارشا به یونان" (نوشته‌ی چارلز هیگنت، انتشارات کارنگ، 1378) که در آن به تفصیل این ماجرا شرح و بررسی گردیده است! پیداست که پورپیرار برخلاف نمایش روحوضی اخیر خود، به لشکرکشی خشایارشا به یونان کاملاً معتقد است. پورپیرار، که تناقض‌گویی‌های پیوسته و روزافزون او بلای جان‌اش شده است، در حالی اثر پرآوازه‌ی هردوت را جعلی می‌خواند که در مقدمه‌ی کتاب یاد شده (لشکرکشی …) می‌نویسد: «هردوت در حد توان در رعایت بی‌طرفی کوشیده و حتا از سوی اکثر مورخین یونانی بعد از خود متهم به "ایران دوستی" شده است. تواریخ او گنجینه‌ای از روایات سنتی شفاهی درباره‌ی ایران باستان است و هر گونه ایراد احتمالی را باید در "مخدوش" بودن روایات دریافتی او جست‌وجو کرد و با تمسک به اسلوب استاندارد علمی، واقعیات پنهان را از دل آن برآورد، و این همان است که از دو سده‌ی پیش در اروپا شکل گرفت»!!! شگفتی دیگر آن که، پورپیرار از سویی، بُرده نشدن نام هردوت را در "الفهرست" ابن ندیم نشانه‌ی جعلی بودن کتاب هردوت می‌انگارد، و از سوی دیگر، همین کتاب الفهرست را نیز جعلی اعلام می‌کند!!!
باری، نیرنگ‌بازی و دروغ‌گویی و عوام فریبی ناصر پورپیرار پایان ناپذیر است و بهره‌ی خواننده‌ی مطالب‌اش، پوزخندی است از سر تمسخر و ترحم، به ویراستاری که در پی ملهم شدن از غیب، به ناگاه تبدیل به مورخی انقلابی، بل که یکی از اولیاء الله شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ جنبش موالی در ایران از ورود اسلام تا پایان روزگار امویان (1) (سورنا گیلانی).
+ نگرش از عرب سوسمار خور چیست؟ (کورش هخامنش).
+ تاریخ و تبار سیستان (آرین اولادقباد).
+ زرتشت، اوستا و پورپیرار (آرمان اولادقباد).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٦/۳
پارتي يا پهلوي اشكاني گويش شمال غربي زبان پارسي ميانه است كه نام آن مشتقي است از واژه‌ي پارسي باستان Parthava "پارتي". اين گويش، پهلوي شمال غربي نيز خوانده مي‌شود، و گويا از گويشي كمابيش يا كاملاً هم‌سان با گويش مادي پديد آمده است. پارسي ميانه دستور زباني آسان‌تر از پارسي باستان داشت و معمولاً به خطي مبهم، با حروف چندارزشي (multivalent) برگرفته شده از خط آرامي نوشته مي‌شد.
روال و روش ديواني (bureaucratic) هخامنشي، بازخواني نوشتارهاي آرامي به زبان محلي ايراني بود. ريچارد فراي (The Hertage of Persia, 1963: 142) اظهار مي‌دارد كه دستگاه اداري سلوكي، علاوه بر كاربرد رسمي زبان يوناني، به استفاده از زبان آرامي ديواني هخامنشي نيز ادامه داد، و اين كه، اين كاربرد رسمي زبان آرامي، پيش‌رفت و توسعه‌ي خط و كتابت را در ايران دچار كندي نمود. وي به گونه‌اي ديگر بيان نموده است كه پشتيباني يونانيان از اين نظام كهن ديواني، كاربرد زبان ديواني آرامي را در كنار زبان يوناني حفظ نمود. وي معتقد است كه اين نكته (تداوم ديرپاي استفاده از خط و زبان آرامي در ايران) مي‌تواند توضيح دهد كه چرا خط "خروشتي" (Kharoshthi) در مرزهاي شمال غربي هند به صورت يك زبان الفبايي بهره برنده از خط آرامي پديدار شد در حالي كه خط پارسي ميانه به صورت يك نظام هُزوارشي/ انديشه‌نگارانه (ideographic) پديد آمد. فراي بر اين اعتقاد است كه ادبيات شفاهي رو به پيش‌رفتي در دربار اشراف و فرمان‌روايان پارتي وجود داشته است (ibid, p. 188).
پيش از به قدرت رسيدن دودمان اشكاني، به زبان پارتي تنها در منطقه‌اي كوچك سخن گفته مي‌شد اما، به عنوان زبان دولتي امپراتوري پارتي، همراه با زبان يوناني، بعدها در سراسر ايران، ميان‌رودان و ارمنستان گسترش يافت، و در آسياي مركزي بسيار مورد استفاده بود. كهن‌ترين اسناد پارتي يافته شده، شامل اسناد اقتصادي نسا (سده‌ي يكم پ.م.) هستند، و نيز صخره‌نبشته‌هايي وجود دارند كه تاريخ آن‌ها به سده‌ي سوم پ.م. باز مي‌گردد و به خط پارتي به اضافه‌ي هزوارش‌هاي آرامي نبشته شده‌اند.
پارتي اشكاني، كه گاهي كلداني - پهلوي (Chaldeo-Pahlavi) خوانده شده است، ديرتر، در برخي سنگ‌نبشته‌هاي دو زبانه يا سه زبانه، در كنار پهلوي ساساني؛ در پوست‌نوشته‌هاي اورمان؛ و در برخي متون مانوي به دست آمده از تورفان يافته مي‌شود. زبان پارتي با گسترش يافتن قدرت ساساني رو به زوال نهاد، اما تا سده‌ي ششم م. هنوز در بسياري جاها بدين زبان سخن گفته مي‌شد.
زبان پهلوي ساساني يا پهلوي جنوب غربي، گويش جنوب غربي زبان پارسي ميانه، زبان رسمي دودمان ساساني بود. اصطلاح "پهلوي" را دانشمندان، بيش‌تر به گونه‌اي از زبان به كار رفته در برخي نوشتارهاي زرتشتي اختصاص داده‌اند. اين زبان در سده‌ي هفتم م. پس از فتح ايران به دست اعراب رو به زوال نهاد. هر چند بسياري از متون پارسي ميانه به عربي برگردانده شد، اما بخش عمده‌اي از نوشته‌هاي آن در طي اعصار اسلامي مفقود گرديد.
برخي از دانشمندان بر اين باروند كه تلاش‌هايي براي ريشه‌كني ادبيات پارتي در طي دوران ساساني، و كوشش‌هاي براي از ميان بردن متون ديني پارتيان و ساسانيان پس از فتوح اسلامي، انجام يافته بود. *

* This article translated from: http://www.parthia.com/parthia_arts.htm

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس يا نقل قول از مطالب اين تارنما بدون ذكر منبع و مأخذ آن (نام و نشاني تارنما و پديد آورنده‌ي آن) خلاف اصول اخلاقي و مدني است. بكوشيم با احترام گزاري به حق مالكيت معنوي پديد آورندگان آثار فرهنگي و هنري، شعورمندي، بلوغ فكري و مدنيت خود را احراز و اثبات كنيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :