فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/۳۱
گويش "اورمان/ Avroman" (منطقه‌اي كوهستاني در مرز غربي استان كردستان)، به كردي: Hawraami، كهن‌وش ترين گويش گروه "گوراني" است. همه‌ي گويش‌هاي گوراني شماري اشكال آواشناختي نشان مي‌دهند كه آن‌ها را به گويش‌هاي مركزي ايران پيوند مي‌دهد و از زبان كردي متفاوت مي‌سازد. در حالي كه منطقه‌ي اصلي زبان گوراني، در غرب كرمانشاه، جزيره‌اي در ميان دريايي از گويش‌هاي گسترده‌ي كردي است، اينك هورامان (Hawraamaan) جزيره‌ي مستقل كوچكي را در جنوب اين پهنه تشكيل مي‌دهد. با وجود اين، آشكار است كه گويش‌هاي كردي مجاور، به منطقه‌ي بسيار پهناورتر گوراني نفوذ و رخنه كرده‌اند و آن را به طور چشم‌گيري، به مرور، تحت تأثير قرار داده و واژگان بسياري را با هم مبادله و داد و ستد كرده‌اند.

+ نمونه‌هاي از واژگان گويش اورماني: (aa = آ؛ zh = ژ)
yama: جو        waa: باد        wahaar: بهار
wis: بيست        waarday: خوردن        waastay: خواستن
witay / us: خوابيدن        we: خود        yaage: جا
yaaw: رسيدن        haana: چشمه        bara: در
aasin: آهن        aaska: آهو        zaanaay: دانستن
zamaa: داماد        zhani: زن        zhiw: زيستن
soch: سوختن        waach: سخن گفتن         wech: بيختن
siaaw: سياه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ مطلب زير در يكي از بخش‌هاي قديمي اين تارنما در پاسخ به گزافه گويي‌هاي فردي پان‌تركيست نوشته شده بود. نقل مجدد اين نوشتار را خالي از فايده نمي‌بينم:

آقاي رضا محمد علي‌زاده كه جديدترين سفير و مأمور فرقه‌ي پان‌تركيسم در وبلاگ ما، پس از درماندگي و گريز افراد قبلي است، مانند ديگر هم‌مسلكان‌اش در حالي كه حتا توان و سواد روخواني مقالات و نوشته‌هاي ما را ندارد، نخست با لفاظي و زبان‌بازي و آشفته گويي، ايرانيان آذري و اقوام كهن خاورميانه را ترك مي‌سازد و سپس، هنگام فراخواندن‌اش به عرضه‌ي سند، به سبب يأس و هراس و درماندگي، و با لكنت‌زبان، به دشنام دادن به تاريخ و تبار و هويت ملت ايران روي مي‌آورد، تبار آريايي را دروغين و جعلي مي‌خواند، ايرانيان را افغاني و پشتو مي‌نامد و منتقدان‌اش را رذل و دغل توصيف مي‌كند و هر آن صفت ناشايستي كه لايق خود اوست، به ناقدان‌اش نسبت مي‌دهد.
اين افراد پان‌تركيست نژادپرست در حالي كه خود نيز مي‌دانند كه تبار ترك از هر نوع فرهنگ و تمدن والايي بي‌بهره و رها بوده و تنها در سده‌ي هشتم ميلادي و آن هم به تقليد و پي روي از ايرانيان سغدي با هنر و شيوه‌ي خط و نگارش آشنا شده است، براي گريختن از فقر فرهنگي و برون خزيدن از عقده‌هاي حقارت خود، چاره‌اي جز مصادره‌ي تمدن‌هاي ديگر ندارند. بي‌چاره تمدن‌هاي كهني چون سومر و ايلام كه اين چنين قرباني و طعمه‌ي تمدن‌خواري پان‌تركيست‌هاي يغماگر شده‌اند! اما نحوه‌ي استدلال پان‌ترك‌ها براي ترك ساختن سومريان، بسيار خواندني و نشاط‌برانگيز است! كل استدلال اين جماعت رها از علم و عقلانيت، كه طوطي‌وار و بي‌كم و كاست در نوشته‌هاي همه‌ي آنان تكرار مي‌شود، در اين كلام خلاصه مي‌گردد: «چون فلان نويسندگان عهد عتيق اروپايي يا معاصر ترك، سومريان را ترك‌تبار و ترك‌زبان دانسته‌اند، پس نه تنها سومريان، بل كه همه‌ي اقوام كهن خاورميانه [كه حتا يك سطر نوشته هم از خود برجاي نگذاشته‌اند] از بيخ و بن ترك‌اند»!!! اما جالب آن است كه پان‌ترك‌هاي داخلي با «معرفي نكردن» كتاب‌ها يا مقالاتي كه آن نويسندگان فرضي اروپايي، چنان ادعاهايي را در آن جا مطرح كرده‌اند، جعلي و دروغين بودن همين ادعا و انتساب خود را نيز برملا مي‌كنند! اين جماعت كه كم‌ترين دانشي در زبان‌شناسي ندارند - و اگر هم داشتند، كاري از پيش نمي‌بردند - هرگز نتوانسته‌اند توضيح دهند كه چه ساختار و نظام صرفي و نحوي مشتركي ميان زبان‌هاي سومري و تركي وجود دارد كه بر اساس آن، اين دو زبان را يگانه فرض كرده‌اند؟ يا اين كه اگر زبان سومريان تركي بوده، پس بايد 3766 واژه‌ي سومري شناخته شده، يك‌سره در زبان تركي و به ويژه در متون كهن آن موجود باشد؛ حال آن كه اين گونه نيست. پان‌ترك‌ها مدعي‌اند كه «چند» واژه‌ي تركي را عيناً در متون سومري يافته‌اند! آيا با اتكا به تشابه صوتي يكي دو واژه‌ي سومري با تركي - كه در صورت جدي بودن، فقط به معناي اثرگذاري تمدن كهن و آغازين سومري بر اقوام ديگر است - مي‌توان سومريان را ترك دانست؟ آيا وجود واژگان عربي جمل (Camel) يا حرم (Harem) در زبان انگليسي، به معني عرب بودن انگليسي‌هاست؟! يا اگر زبان سومريان را تركي فرض كنيم، پس بايد هر ترك‌زباني بتواند متون سومري را مثل بلبل بخواند! آيا جناب علي‌زاده به عنوان يك ترك‌زبان مي‌تواند چنين كاري را انجام دهد؟! يا اين كه اگر سومر خاستگاه تركان است، پس چگونه و به چه شيوه‌اي قبايل ترك توانسته‌اند از جنوب عراق به شما چين (كوه‌هاي آلتايي) بروند؟! يا اگر خاستگاه تركان، شمال چين است، پس سومريان چگونه از آن جا به جنوب عراق رفته‌اند؟! مدارك و اسناد و آثار و نشانه‌هاي چنين مهاجرت عظيم و طولاني‌اي را چه كسي تاكنون ديده و يافته است؟ اين، پرسش بسيار ظريف و مهمي است كه پان‌ترك‌ها همواره از پاسخ دادن به آن گريخته و طفره رفته‌اند چرا كه بناي پوشالي تخيلات نژادپرستانه‌شان را يك‌سره بر باد مي‌دهد. خالي از تفريح نخواهد بود كه نحوه‌ي استدلال مضحك و مفتضح آقاي صديق (تنها سومرشناس جهان به باور پان‌ترك‌هاي داخلي) را در ترك ساختن سومريان، با هم بخوانيم: «خواجه حافظ شيرازي هم يقين دارد كه دو كلمه‌ي "سومر" و "آذر" دو تكواژ اصيل تركي‌اند، اولي به معناي مرد فرزانه و خردمند و دومي در معناي جوان شجاع و جوانمرد»!!!
جناب علي‌زاده در حالي هخامنشيان را - در واقع از زبان پورپيرار - وحشي و دژخيم و ويرانگر مي‌خواند كه در هيچ كتيبه‌ و مكتوب كهني، چنان صفاتي به اين دودمان نسبت داده نشده است. پان‌ترك‌ها و هر آن كسي كه مدعي است هخامنشيان و در رأس ايشان، كورش، وحشي و دژخيم بوده‌اند، يا بايد سند و مدرك كهن و معتبري را از جنس سنگ و گل و پوست براي اثبات ياوه‌هاي‌اش عرضه كند يا اين كه مدعي شود كه خود او در زمان هخامنشيان مي‌زيسته و چنان وحشي‌گري‌هايي را به چشم ديده است! به گمان‌ام توسل به حالت دوم براي پان‌ترك‌هاي روان‌پريش مناسب‌تر خواهد بود!
جناب علي‌زاده به پيروي از استاد صديق (!) مي‌گويد كه «ايران» واژه‌اي تركي است و از ريشه‌ي «اره‌مك»!! اما نمي‌گويد كه اين ريشه با كدام نظام صرفي به واژه‌ي ايران تبديل شده و اساساً چه اسناد ادبي و تاريخي‌اي در تأييد اين ادعاي تمسخربرانگيز وجود دارد و يا اين كه در كدام كتيبه يا كتابِ كهن تركي نام «ايران» به عنوان يك واژه‌ي تركي به كار رفته است؟ اين نكته آشكار است كه با زدن سر و ته كلمات و تغيير و جابه‌جايي حروف آن، هر واژه‌اي را در زباني، مي‌توان به واژه‌اي در زبان ديگر تبديل و تشبيه كرد. اما اين ديگر كاري زبان‌شناختي و علمي نيست؛ بل كه جعل و تقلب و شيادي است. اگر فلان پان‌تركيست مي‌نويسد: «خون = خان = قان» و خون فارسي را تركي مي‌كند، ما هم مي‌توانيم به همين شيوه و سادگي بنويسيم: «قان = خان = خون» و قان تركي را فارسي كنيم. جعل و تقلب كه كاري ندارد!
اين سفير جديد پان‌تركيسم مي‌نويسد: «نژاد آريايي طبق نظر دانشمندان جديد اصلاً وجود ندارد و يك تصور ذهني است»!! با اين تذكر كه «آريايي» عنوان يك قوم است و نه يك نژاد، از ايشان مي‌پرسم كه كدام دانشمند جديدي (البته خارج از مثلث آنكارا - باكو - تبريز) چنين ادعايي كرده كه ما بي‌خبريم؟ من نمي‌دانم اين دانشمندان مورد اشاره‌ي پان‌ترك‌ها چگونه دانشمندان بزرگ و معروفي‌اند كه نظريات تا اين حد مهم و درخشان و تاريخ‌سازشان جز در محافل پان‌تركيست‌ها در جاي ديگري نقل و شنيده نمي‌شود؟! ظاهراً دانشمندان مورد اشاره‌ي اشرار پان‌تركيست، در سياره‌ي نپتون زندگي مي‌كنند كه هيچ كس از وجود، نظريات و نوشته‌هاي گران‌بهاي آنان آگاهي و خبري ندارد!
جناب علي‌زاده خطاب به دوست دانشمندم «بابايادگار» مي‌گويد: «چرا يافته‌هاي‌تان را نمي‌فرستيد به آكادمي‌هاي علوم و زبان تا بفهمند سومريان و هيتي‌ها و اورارتوها و كتيبه‌هاي‌شان كيانند»!! حال من از اين جناب مي‌پرسم كه شما چرا يافته‌هاي‌تان را در مورد ترك بودن سومريان و تمام اقوام كهن خاورميانه به آكادمي‌ها و دانشگاه‌هاي معتبر جهان نمي‌فرستيد تا آن‌ها برنامه‌هاي آموزشي و پژوهشي‌شان را با توجه به يافته‌هاي درخشان شما تغيير دهند؟! و اين كه: اگر شما پان‌ترك‌ها بتوانيد فقط و فقط «يك» دانشمند آكادميسين سومري‌شناس قرن بيست و يكمي را كه متعلق به مثلث آنكارا - باكو - تبريز نباشد و سخن از ترك بودن سومريان بگويد، به ما معرفي كنيد، ما بدون ديدن اسناد و دلايل او و به صرف گواهي وي، ضمن قرائت فاتحه‌ براي روح بلند حضرت «آتا ترك»، از اين پس مي‌پذيريم كه سومريان از بيخ ترك بوده‌اند! اما مي‌دانيم و مي‌دانيد كه هرگز چنين موردي را نخواهيد يافت.
آقاي علي‌زاده، به مصداق «آن چه سلطان ازل گفت بكن، آن كردم»، در چارچوب بخش‌نامه‌ي سراسري فرقه‌ي پان‌تركيسم، طوطي‌وار مي‌نويسد: «سازمان يونسكو فارسي را يكي از گويش‌هاي زبان عربي شناخته است»!!! اما من از ايشان مي‌پرسم كه چگونه ممكن است سازماني بدان عظمت و اعتبار ادعاي چنين بي‌خرانه و شگرفي كند اما جز در نشريه‌ي پان‌تركيستي «اميد زنجان» (كه نخستين منبع اين خبر ساختگي است) در هيچ رسانه و مجله و مطبوعه‌ي ديگري درج و منعكس نشود؟! آخر جعل و دروغي بدين بزرگي و رسوايي به غير از اشرار پان‌تركيست، از دست چه كس ديگري بر‌مي‌آيد؟
جناب علي‌زاده در ادامه‌ي پيام‌هاي‌اش، رفته رفته به مرز جنون و روان‌پريشي مي‌رسد و مدعي مي‌شود كه «آريايي‌ها براي ارتباط با اقوام ديگر ماد مجبور بودند مترجم داشته باشند» (!!!) و كمي بعد نيز مي‌افزايد كه «آريايي‌ها از لحاظ قيافه و نژاد سيه چرده بودند»!!! ظاهراً اين جناب تحت تأثير مخدر پان‌تركيسم چنان دچار اوهام شده كه خود را در سه هزار سال پيش يافته و آريايي‌هايي را ديده كه سيه‌چرده بوده و در ميان خود به واسطه‌ي مترجم سخن مي‌گفته‌اند! چرا كه چنين اطلاعات دقيق و ظريفي را جز در اين حالت، نمي‌توان به دست آورد!
و سرانجام اين كه، اگر جناب علي‌زاده يا هر پان‌تركيست ديگري به جاي آن همه درازگويي و زبان‌بازي و پرخاشگري، مي‌توانست فقط و فقط يك سطر نوشته بر سنگ يا گل يا كاغذ به زبان تركي و از آذربايجان پيش از عصر تركمانان - صفوي بيابد و عرضه كند، ما به صرف همان يك پاره سند، جملگي از مواضع خود فرود آمده، به مسلك پان‌تركيسم مي‌پيوستيم. اما بدا به حال اشرار پان‌تركيست كه با آن همه نخوت و ادعا، هيچ گاه چنان سندي را نداشته و نخواهند داشت؛ اين جماعت فقط بازيچه و برده‌ي سياستگران شوم‌انديش محور آنكارا - باكو هستند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس يا نقل قول از مطالب اين تارنما بدون ذكر منبع و مأخذ آن (نام و نشاني تارنما و پديد آورنده‌ي آن) خلاف اصول اخلاقي و مدني است. بكوشيم با احترام گزاري به حق مالكيت معنوي پديد آورندگان آثار فرهنگي و هنري، شعورمندي، بلوغ فكري و مدنيت خود را احراز و اثبات كنيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/٢٧

+ هنر:
هنر هخامنشی، به سان دین هخامنشی، ترکیبی از اجزا و عناصر بسیار بود. داریوش در بیانیه‌ای، با فخر و مباهاتی به جا، راجع به بنای کاخ خود در شوش می‌گوید: «چوب سرو، این از کوهی به نام لبنان آورده شد … چوب یاکا از گندره و کرمان آورده شد … سنگ گران‌بهای لاجورد و عقیق سرخ … از سغد آورده شد … فیروزه از خوارزم … نقره و آبنوس … از مصر … زیورآلات از یونیه … عاج … از اتیوپی و هند و آرخوزیا … سنگ‌تراشانی که با سنگ کار می‌کردند، آنان یونی‌ها و ساردی‌ها بودند. طلاکاران … مادی‌ها و مصری‌ها بودند … مردانی که با چوب کار می‌کردند، آنان ساردی‌ها و مصری‌ها بودند. مردانی که آجر پخته درست می‌کردند، بابلی‌ها بودند. مردانی که دیوار را می‌آراستند، آنان مادی‌ها و مصری‌ها بودند …» (DSf).
این هنری شاهانه در مقیاس و ابعادی جهانی بود که تا پیش از این دیده نشده بود. مواد و مصالح مورد نیاز از همه‌ی سرزمین‌هایی که شاه بزرگ بر آن‌ها فرمان می‌راند آورده شده بودند، و بدین سان، سلیقه‌ها، سبک‌ها، و بُن‌مایه‌های [گوناگون] در یک هنر و معماری گل‌چین شده، که [گستره‌ی] امپراتوری و دریافت پارسیان را از این که شاهنشاهی‌شان چگونه باید عمل کند، آینه‌وار نشان می‌داد، با یک‌دیگر درآمیختند. با وجود این، همه‌ی آن آثار، تماماً پارسی بودند. درست همان گونه که هخامنشیان در امور مربوط به دولت‌های محلی و رسوم بومی، مادامی که پارس‌ها سیاست کلی و اداره‌ی امپراتوری را در اختیار داشتند، تساهل‌گر و مداراجو بودند، به همان سان، در هنر نیز شکیبا بودند، به شرط آن که نتیجه و اثر نهایی و کلی آن "پارسی" بود.
در پاسارگاد، پای‌تخت کورش بزرگ و کمبوجیه در فارس، زادبوم پارسیان، و در تخت جمشید، شهر همسایه‌ی آن که به دست داریوش بزرگ بنا شد و مورد استفاده‌ی همه‌ی جانشینان وی قرار گرفت، می‌توان خاستگاه خارجی کمابیش همه‌ی جزییات گوناگون را در ترکیب بنا و تزیین معماری و برجسته‌نگاری‌های کنده کاری شده، یافت، اما تصور، طرح، و روی هم رفته محصول نهایی به آشکارا پارسی است و نمی‌تواند آفریده‌ی هیچ یک از گروه‌هایی باشد که شاهنشاه برخوردار از ذوق و استعداد هنری فراهم آورده بود. به همین گونه، در مورد هنرهای کوچک، که پارسیان در آن‌ها برتری داشتند، نیز [نمی‌توان خاستگاهی بیگانه یافت]: ظروف سفره‌ی فلزی زیبا، جواهر، مهرتراشی، سلاح‌ها و آرایه‌های آن‌، و سفالینه.
اظهار عقیده شده است که پارس‌ها از آن رو به هنرمندان اقوام فرمان‌بردار خویش روی آوردند که خود مردمانی بی‌تمدن و خشن و کم ذوق بودند و برای سازگار نمودن خیزش ناگهانی خویش با قدرت سیاسی‌شان، نیازی فوری به ایجاد یک هنر شاهنشاهی داشتند. اما حفاری‌های انجام شده در کاوشگاه‌های دوران پیش‌تاریخی نشان می‌دهد که قضیه این چنین نبوده است. ممکن است کورش رهبر قبایل پارسی‌ای بوده است که هنوز به سان بابلی‌ها یا مصری‌ها پیچیده و متمدن نبوده‌اند، اما، هنگامی که کورش برپا نمودن پاسارگاد را بایسته دید، یک سنت دیرین و دیرپای هنری را پشت سر خویش داشت که به آشکارا ایرانی و از بسیاری جهات، هم‌پایه‌ی هر یک [از تمدن‌های غیر ایرانی] بود. آوردن دو مثال برای این موضوع بسنده است: سنت تالارهای ستون‌دار در معماری، و طلاکاری زیبا. نخستین مورد را اینک می‌توان به عنوان جزیی از یک سنت معماری در نجد ایران در نظر گرفت که به واسطه‌ی دوران مادها، دست کم تا آغاز هزاره‌ی نخست پ.م. امتداد می‌یافت. طلاکاری باشکوه هخامنشی نیز در سنت فلزکاری ظریف یافته شده در دوران عصر آهن II در کاوشگاه "حسن‌لو" و حتا پیش‌تر در "مارلیک" موجود بود.
آرایه‌های شکوه‌مند هخامنشی، با طرح دقیقاً متناسب و کاملاً به‌سامان خود، و برجسته‌نگاری‌های باعظمت تزیینی در تخت جمشید، که اساساً آفریده‌ی داریوش و خشایارشا است، یکی از بزرگ‌ترین میراث‌های هنری جهان باستان است. *

* This article translated from: T. Cuyler Young, Jr., in www.kat.gr/kat/history/ancient/iran.htm

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس یا نقل قول از مطالب این تارنما بدون ذکر منبع و مأخذ آن (نام و نشانی تارنما و پدید آورنده‌ی آن) خلاف اصول اخلاقی و مدنی است. بکوشیم با احترام گزاری به حق مالکیت معنوی پدید آورندگان آثار فرهنگی و هنری، شعورمندی، بلوغ فکری و مدنیت خود را احراز و اثبات کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/٢۳

+ زبان:
زبان‌های شاهنشاهی هخامنشی به گوناگونی مردمان آن بود. پارس‌ها، دست کم در آغاز، به زبان پارسی باستان سخن می‌گفتند، یک گویش ایرانی جنوب غربی (زبان ماد یک گویش ایرانی شمال غربی بود)، ولی آنان نانویسا بودند. زبان پارس‌ها برای نخستین بار زمانی نوشته شد و به کتابت درآمد که داریوش یکم فرمان داد خط مناسبی برای این منظور ابداع شود: برای آن که بتواند گزارش برآمدن‌اش را به قدرت بر کوه بیستون بنگارد (سنگ‌نبشته‌های پارسی باستانی که به شاهان پیشین‌تر منسوب‌اند، یا برساخته‌های متأخرند یا در زمان پادشاهی داریوش یکم نبشته شده‌اند). این حقیقت که تنها افراد اندکی می‌توانستند پارسی باستان را بخوانند، می‌تواند دلیل بنیان نهادن سنتی به دست داریوش در بیستون باشد که برپایه‌ی آن، سنگ‌نبشته‌های شاهانه باید سه‌زبانه (پارسی باستان، بابلی، و ایلامی) نوشته شوند.
پارسی باستان هرگز زبان نوشتاری کاری و دیوانی شاهنشاهی نبود. اما چنین می‌نماید که زبان ایلامی نبشته شده بر الواح گِلی، زبان بسیاری از مدیران دولتی در فارس و ایلام بود. بایگانی‌های اسناد اداری نبشته شده به زبان ایلامی در تخت جمشید یافته شده‌اند. با وجود این، آرامی، زبان بخش عمده‌ای از شاهنشاهی هخامنشی، و احتمالاً زبانی بود که در دیوان‌سالاری شاهنشاهی بسیار مورد استفاده بود. نخستین تأثیرگذاری زبان آرامی را بر فارسی، که در پارسی میانه‌ی عصر ساسانی نیز گواهی می‌گردد، پیش از این، می‌توان در سنگ‌نبشته‌های شاهانه‌ی پارسی باستان اواخر عصر هخامنشی دید.
+ ساختار اجتماعی:
از چند و چون ساختار اجتماعی ایران در این دوره چیز اندکی دانسته است. به طور کلی، این ساختار مبتنی بود بر دودمان‌های فئودالی که تا اندازه‌ای بر اساس کارکردهای اقتصادی و اجتماعی سامان یافته بودند. جامعه‌ی سنتی هند و ایرانی عبارت بود از سه طبقه‌ی: جنگ‌جویان یا آریستوکراسی، روحانیان (پریستاران)، کشاورزان یا دام‌پروران. پیوندگاه این بخش‌ها، یک ساختار قبیله‌ای مبتنی بر تبار پدری بود.
لقب "شاه شاهان"، که حتا شاهان ایران در قرن بیستم نیز از آن بهره می‌بردند، اشاره دارد بر این که قدرت مرکزی [= شاهنشاه] اقتدار خود را از طریق یک ساختار هرمی اعمال می‌کرد، که سطوح زیرین قدرت برتر را در آن، افرادی که خود تا حدی معین شاه بودند، اداره می‌کردند. به طور سنتی، شاه را طبقه‌ی جنگ‌جو از خانواده‌ای ویژه بر می‌گزید؛ پادشاه فردی ورجاوند بود و فره‌ی شاهانه معینی به شخص وی پیوسته بود.
این شیوه‌ی سازمان‌دهی و تدبیر جامعه، بی‌گمان در پی تأثیرات و مطالبات قدرت شاهنشاهی تغییر یافت و دچار اصلاحات و دگرگونی‌های بسیاری شد؛ چرا که ایرانیان به طور فزاینده‌ای، انگاره‌های اجتماعی و سیاسی را از مردمانی که بر آنان فرمان می‌راندند، وام گرفتند. با وجود این، حتا از زمان‌های بعدتر، مدارک و شواهدی در دست است که نشان می‌دهد مفاهیم اصیل ایرانی مربوط به پادشاهی و ساختار اجتماعی، هنوز محترم بود و آرمان‌های فرهنگی ایران، هم‌چنان پایدار و ماندگار. *

* This article is based on: T. Cuyler Young, Jr., in www.kat.gr/kat/history/ancient/iran.htm

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هزاره‌های پرشکوه (مقالاتی در نقد آرای ناصر پورپیرار).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/٢٠

"پاسارگاد" (پارسی باستان: Pathragada؛ یونانی: Pasargadae) کهن‌ترین پای‌تخت امپراتوری پارس باستان است که بنیان‌گذار این امپراتوری، شاه کورش بزرگ آن را بنا نمود. این شهرک همانند بوستانی با ابعاد 2 در 3 کیلومتر بود که در آن چندین بنای یادواره‌ای دیده می‌شد.
به نوشته‌ی جغرافی‌نگار یونانی "استرابو" (Geography 15.3.8) پاسارگاد در جایی که کورش شاه، "آستیاگ" رهبر مادها را در 550 پ.م. شکست داده بود، بنا گردید. این که کورش به راستی بنا کننده‌ی این شهرک بوده، از بنانبشته‌هایی در کاخ پاسارگاد که حاوی عبارت «کورش، شاه بزرگ، یک هخامنشی» هستند، بر می‌آید.
مرکز پاسارگاد، ارگی است که با عنوان "تل تخت" شناخته می‌شود. این محل بر باغی (پردیس) در جنوب و بر خود مجموعه‌ی کاخ مشرف است. این بنا شامل دو واحد کوچک‌تر بود: کاخی مسکونی و تالار باری با ستون‌های بسیار. به تالار بار یا Apadana از طریق جنوب- شرق امکان دسترسی وجود داشت؛ فرد بازدیده کننده نخست از یک دروازه عبور می‌کرد و سپس از پلی بر روی رودخانه‌ی «پُلوار» می‌گذشت.
به لحاظ سبک‌شناختی، "اپادانا" به سنت معماری بیابان‌گردان ایرانی متعلق است، که در خیمه‌های بزرگ می‌زیستند. با وجود این، کورش از عناصر متعلق به فرهنگ‌های دیگر نیز بهره گرفت: از برجسته‌نگاری‌های آشوری به عنوان الگو استفاده گردید، کار را سنگ‌تراشان ایونیه‌ای انجام دادند، و یک دیو‌-واره‌ی (demon) فنیقیه‌ای [نگاره‌ی انسان بال‌دار] از کاخ نگاه بانی کرد. احتمالاً جمعیت شهرک نیز چنین خصلت آمیخته‌ای داشت.
آرامگاه کوچک کورش در جنوب غربی این محل واقع شده است. این آرامگاه را فرمان‌روایان متأخرتر، مانند اسکندر مقدونی که در ژانویه‌ی 324 پ.م. فرمان به بازسازی آن داد، محترم می‌داشتند. بنای آرامگاه جانشین کورش، کمبوجیه، هرگز پایان نیافت.
داریوش شاه (486-522 پ.م.) پای‌تخت جدیدی را (تخت جمشید) در 43 کیلومتری فرودآب رود پلوار بنا نمود. با وجود این، پاسارگاد، احتمالاً به عنوان پای‌تخت مذهبی امپراتوری پارس، که در آن آیین بر تخت نشینی شاهان انجام می‌یافت، مکانی مهم و ورجاوند به جای ماند.*

* http://www.livius.org/pan-paz/pasargadae/pasargadae.html

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ پورپیراریسم و تاریخ و فرهنگ ایران (به همت بابایادگار).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/۱٧

بی‌گمان، کورش کبیر برجسته‌ترین شخصیت تاریخ ایران و یکی از بزرگ‌ترین شهریاران تاریخ جهان است که با برآمدن وی، سیر تمدن خاورمیانه از گونه‌ای دیگر شد. کورش به پشتوانه‌ی هوش‌مندی و دانایی خویش و خصلت‌های برتر قومی خود، در اندک زمانی، از خاستگاهی کوچک، امپراتوری پهناوری را برآورد که مرزهای آن از آسیا‌ی میانه تا شرق اروپا گسترده بود. دولتی که او بنیان‌گذارد، دیرزمانی، ‌صلح و امنیت را بر قلمرو گسترده‌‌ی خود حاکم ساخت و آزادی و مدارا و تساهل را در میان اتباع خویش برقرار نمود؛ امری که بدین شیوه و گستردگی، در آن برهه از تاریخ، شگرف و بی‌سابقه بود. ویژگی‌ها و روش‌های ممتاز و بی‌بدیل مردم‌داری و کشورداری کورش کبیر که بعدها به صورت الگویی اخلاقی- سیاسی، دیگر شهریاران هخامنشی نیز از آن پیروی کردند، ‌عبارت بود از: برقراری آزادی مذهبی و فرهنگی برای همه‌ی اقوام زیر فرمان و به رسمیت شناختن مناسک، سنت‌ها و مقررات داخلی آنان؛ سپردن اداره‌ی سیاسی ملل تابعه به مقامات محلی و بومی، پرهیز از هر گونه کشتار و ویرانگری به نام خدا و دین، اهتمام به تداوم و ارتقای فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی در میان اقوام زیرفرمان و…
کسنفون (420 - 352 پ.م.) تاریخ‌نگار یونانی و شاگرد سقراط که چندی در سپاه یکی از شاه‌زادگان هخامنشی خدمت می‌کرد، از جمله شیفتگان و دوستاران منش و روش درخشان و استثنایی کورش کبیر بود. وی در کتاب معروف خود به نام «کورش‌نامه» یا «پرورش کورش» زندگی‌نامه‌ی این شهریار بزرگ را با جزییات و نکات فراوانی، از نگاه خویش بازگفته است. کسنفون در این نوشته، سخنان بسیاری را از کورش نقل کرده که هر چند در جزییات، داستان‌پردازانه می‌نماید، اما کلیات آن، نمودار اثرگذاری و بازتاب اندیشه و رفتار کورش در میان ملل مختلف است که بدین گونه، در سخنان نقل شده از وی، بازتابیده و به یادگار مانده است. در ادامه، نمونه‌ای از گفتارهای منسوب به کورش در «کورش‌نامه» کسنفون، آورده می‌شود:

- «اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید، به دوستان خویش نیکی نمایید.»
- «باید این درس را نیک آموخت که خوشی و سعادت انسان به رنج و زحمتی که در تحصیل آن به کار برده است، بستگی و ارتباط دارد. کار و مرارت، چاشنی خوش‌بختی است. برماست که با تمام جهد و قوا، اسباب بزرگی و مردانگی را آماده و حفظ کنیم تا آسودگی خاطر که بهترین و گرامی‌ترین نعمت‌هاست، به دست آید و از غم و محنت‌های سخت، در امان باشیم.»
- «به عقیده‌ی من،‌ زمام‌دار باید بر دیگر افراد از این جهت امتیاز و برتری داشته باشد که نه فقط از زندگی سهل و آسان روگردان، بل که عاقبت‌اندیش و با تدبیر و پرکار باشد.»
- «آن کسی تاج سعادت را بر سر دارد که با استعداد کافی، از راه صواب تحصیل مال کند و آن را در راه مقاصد عالی و شریف صرف نماید.»
- «جهان‌گیری کار عظیمی است اما جهان‌داری کاری بس عظیم‌تر است. به چنگ آوردن امپراتوری در اثر جسارت و جنگ‌آوری است؛ اما حفاظت آن بدون حزم و درایت و مراقبت پیوسته، محال است.»
- «تاریخ، مکتبی عالی است. در آن خواهید دید پدرانی را که پسران‌شان آنان را دوست می‌داشتند؛ برادرانی را که به برادران‌شان مهر می‌ورزیدند؛ و نیز خواهید دید کسانی را که راه‌های دیگری اختیار کرده‌اند. در میان اینان و آنان،‌ کسانی را سرمشق خود قرار دهید که راه‌شان را خوب رفته‌اند. اگر چنین کنید، شما عاقل‌اید.»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/۱٤

داریوش شاه می‌گوید:
این است مملکتی که من دارم:
از سکاهای فراسوی سغد تا اتیوپی،
از سند تا سارد،
- که اهوره مزدا، بزرگ‌ترین خدایان، به من بخشیده است -
باشد که اهوره مزدا مرا و خاندان مرا بپاید! (DPh 3-10)

"ناصر پورپیرار"، که سرانجام از سوی نوچه و مریدش "ع. گلسرخی" به مقام پیامبری نایل گردید، در یکی از وب-یاوه‌های اخیر خود که به لطیفه‌ای تمام عیار می‌ماند، و از این رو حیف است که بی‌پاسخ بماند!، می‌نویسد که:

تاریخ حکایتی خون بارتر از حوادث سال‌های تسط داریوش بر ایران و شرق میانه به یاد ندارد و تمدن آدمی هول‌آورتر و خشن‌تر از کشتار ایرانیان در ماجرای پوریم ثبت نکرده است: عید و روزی که بنا بر صریح تورات، یهودیان با اجازه‌ی داریوش و با تصمیم و تدارکات پیشین، اقوام ایرانی ساکن این سرزمین را قتل عام می‌کنند. ماجرای این کشتار بی‌حساب غیربشری، که هستی چند هزاره‌ی بومیان ایران را در خون و خرابی غوطه‌ور کرد، عامل اصلی توقف تمدن و سبب توقف شرق میانه و به ویژه انهدام کامل و مطلق پیشینه ی درخشان ایران کهن شناخته می‌شود […] متن کتیبه‌ بیستون سند بی‌خدشه‌ مستقیم و مطمئنی است که می‌گوید پس‌ از سلطه داریوش بر ‌ایران، ساکنان این سرزمین، با همان امکانات اندک نظامی خود، حتی دمی او را آسوده نگذارده‌اند و در یک اقدام هماهنگ "دفاعی" ناگزیرش کرده‌اند که بی وقفه با شورش‌های سراسری و مکرر ساکنان کهن منطقه مقابله کند […] سراسر بیانیه‌ی ‌‌بیستون به وضوح معلوم می‌کند که داریوش، علی رغم توسل به حیوانی‌ترین خشونت‌ها، باز هم در آرام و مطیع کردن مردم ایران موفق نبوده است […] پاسخ خشن و حیوانی داریوش به این مقاومت‌های مداوم، که در آن کتیبه به صورت بریدن گوش و دماغ، کندن چشم و بر دار کردن سرداران و سران اقوام توصیف می‌شود، به خوبی معلوم می‌کند که رذالت داریوش در ساخت فضای وحشت و عقوبت، جز به نفرت و ایستادگی عمومی ایرانیان نیافزوده است […] تورات و دیگر اسناد تاریخی مورد تایید یهودیان، گواهی می‌دهد که سه قرن پیش از تسلط داریوش، و از پس حمله‌ی آشوریان به اورشلیم و نیز در پی تخریب اورشلیم به وسیله‌ی بخت النصر، پنجاه سال پیش از ظهور داریوش، دسته‌های بزرگی از یهودیان به ایران رانده و تبعید شده ‌اند. آن‌ها در این دوران دراز، مطابق خلق و خو و شیوه و سرشت و منش همیشگی خود، پیوسته مشغول شناسایی ویژگی‌ها، نقاط قوت و ضعف و نیز شخصیت‌های کارآمد و کارساز، توانگران، قهرمانان، دلاوران، مدیران، سازمان دهندگان و به طور کلی اشخاص و خانواده‌هایی بوده‌اند که چهارچوب و اسکلت و زیربنای استقرار و دوام و بقای اقوام بر دوش آنان قرار داشته است. چنان که معلوم است یهودیان با شناسایی پیشین این مهره‌های اصلی استقامت و استقرار بومی، پس از دریافت مجوز تجاوز و نسل کشی از سوی داریوش، با برچیدن و حذف اصلی‌ترین مهره‌های حیات هر قوم و تخریب زیربنای تمدن آن‌ها، موجب نابودی و پراکندگی اقوام متعددی در سرزمین ایران شده‌اند، چندان که پس از ماجرای "پوریم"، از ده‌ها ملت نام‌دار و صاحب اقتدار و تولیدگر ایرانی، جز کلنی‌های کوچک گریخته به بلندی‌ها و جنگل‌ها و اعماق صحاری، و جز صدها و هزاران تل و ویرانه‌ی ناشکافته‌ای که هر یک شاهدی بر سقوط ناگهانی تمدن ایران کهن در زمانی واحد است، نام و اثری به جای مانده نمی بینیم و آثار آن تمدن و تولید و هنر و اندیشمندی دیرین ایرانیان، تا ظهور اسلام، نامعین و مفقود است.
اینک و فقط از فحوا و بر اساس متن سه سنگ نگاره‌ی به جای مانده از داریوش، بر بدنه‌ی دیوار جنوبی صفه‌ی تخت جمشید (DPe)، بر کتیبه‌ای در شوش (DSe)، و بر گورنبشته‌ی او در نقش رستم (DNa)، برمی‌آید که به زمان تسلط داریوش بر ایران و بین‌النهرین، پس از کودتای مشهور او علیه فرزندان ضد یهود کورش، با نام‌های کمبوجیه و بردیا، لااقل و به اعتراف و برابر فهرست ارائه شده از شخص و زبان داریوش، اقوام و بومیانی با اسامی زیر در شرق میانه حضور داشته‌اند: اوژه، بابیروش، اثوره، اربایه، مودرایه، سپرده، مدی‌ها، کت پتوکه، پارثوا، زرنکه، هرایوا، واررنی، سوگود، گندار، ثته گوش، هروواتیش، مکه، اوس کی هیا، اوتا، دهیاو، اسه گرته، ادویندوش، کوشیا، کرکا، مچیا، پوتایا، داریتی، اکئومچیا، رخج، مریه، باختریش و سکه‌ها!
اسامی این سی و دو ملت موجود در سنگ نبشته‌های داریوش، بزرگ‌ترین دلیل حضور آن‌ها در تاریخ و در شرق میانه است. […] اما از پس داریوش و درست‌تر این که از پس ماجرای پوریم، تاریخ دیگر اثر و یادی از این اقوام ارائه نمی‌دهد، اسامی این بومیان کهن ایران در هیچ صحنه و سندی تکرار نمی‌شود، تمامی آن‌ها را از عرصه‌ی تاریخ حذف شده می‌بینیم و به هیچ صورتی ذکری از این مردم و قوم و سرزمین‌شان، بر زبانی نمی‌گذرد! […] سرنوشتی که یهودیان با کمک بازوی نظامی و خشونتگر هخامنشیان دست پرورده‌ی خویش، برای ایرانیان رقم زده‌اند، از سرنوشتی که مردم بین النهرین بدان دچار شدند، بسی انتقام جویانه‌تر و خون بارتر بوده است […] اینک می‌توان با اسناد و استنادهای بسیار، مدعی شد که یهودیان در هجوم کینه توزانه‌ی خود به بومیان آرامش و استقلال طلب ایران، که با تسلط وحشیان هخامنشی و راهبران یهودی آن‌ها مخالف بوده‌اند، در ماجرای "پوریم" و با اجازه داریوش، در یک اقدام خبیثانه و کثیف نظامی از پیش طراحی شده، و در غافل گیری کامل، اقوام مسالمت جوی بسیاری را از مسیر تاریخ ایران و شرق میانه روبیده‌اند.

در پاسخ به این ادعاها، که جعل و نیرنگ مطلق، دروغی وقیح، و زاده‌ی ذهنی بیمار و خیال‌پرداز است، می‌توان گزیده‌وار گفت:
1. نبردهای داریوش، که از آن‌ها تنها در سنگ‌نبشته‌ی بیستون یاد شده است، اقداماتی تهاجمی و تُرک‌تازانه برای کشتار مردم غیرنظامی شهرها و روستاهای امپراتوری نبودند تا آن‌ها را بتوان - به شیوه‌ی پورپیرار - طرح‌های از پیش اندیشیده شده و توطئه آمیز یهودیان برای جمعیت‌زدایی آسیای غربی (امپراتوری هخامنشی) دانست. بل که این نبردها صرفاً پدافندهایی برای مقابله با شورش‌های پراکنده و جدایی‌خواهانه‌ای بود که علیه دولت مرکزی رخ داده بود. بدیهی است که هیچ حکومتی در هیچ زمان و مکانی، هیچ شورشی را برضد حاکمیت خود بر نمی‌تابد و حکومت داریوش نیز از این قاعده مستثنا نبوده است. افزون بر این، در هیچ کجای سنگ‌نبشته‌ی بیستون از سرکوبی و کشتار مردم عادی شهرها و روستاها و غیرنظامیان سخنی نرفته بل که به صراحت، از نبرد نیروهای پادشاهی با جنگ‌جویان شورشی یاد شده است؛ مانند: "سپاه نیدینتو- بل را به سختی شکست دادم" (DB I.89)؛ "سپاهم، لشکر شورشی (فرورتیش) را به سختی شکست داد" (DB II.25-26)؛ "سپاه‌ام لشکر شورشی (چیسن تخمه) را شکست داد" (DB II.87) و …
2. ناآرامی‌هایی که داریوش نخستین سال پادشاهی خود را صرف فرونشاندن آن‌ها نمود (.Cuyler Young, pp. 58ff)، از اواخر دوران پادشاهی کمبوجیه رخ نموده (DB I.33-34) و حتا شورش فراده (Frada)، نیدینتو- بل (Nidintu-Bel)، و آسینه (Acina)، در زمان پادشاهی بردیا آغاز گردیده بود (Vogelsang, pp. 199-202). بنابراین انگیزه و خاستگاه بسیاری از این شورش‌ها ارتباطی با داریوش یکم و چند و چون پادشاهی وی نداشته است.
3. شورش‌های یاد شده در سنگ‌نبشته‌ی بیستون، غالباً حرکت‌هایی محدود، خُرد و غیرفراگیر بودند. از بیست و سه ایالت امپراتوری پارس در زمان آغاز پادشاهی داریوش (DB I.14-17)، تنها 9 ایالت دچار شورش گردیده بود (DB IV.31-34). این شورش‌ها گاه حتا بی‌بهره از هر نوع پشتیبانی و پشتوانه‌ی مردمی بودند؛ چنان که ایلامیان خود، "آسینه" و "مرتیه"، رهبران شورش در ایلام را بازداشت و تحویل داریوش نمودند (DB I.81-83; II.12-13). این شورش‌ها آن چنان بی‌اهمیت و ناچیز بودند که در هیچ یک از منابع تاریخی انیرانی (یونانی، لاتینی و…) روایت و گزارشی در این باره نقل نشده است. هردوت تنها از شورش بابلی‌ها سخن می‌گوید (3/159-150). می‌توان گمان برد که داریوش در شرح شورش‌ها، اندکی مبالغه کرده است.
4. اگر چنان که پورپیرار مدعی است، داریوش بنا به طرح و توطئه‌ی رهبران یهودی، که با وجود شهرت و نفوذ و قدرت و پرشماری خود، بر هیچ سنگ و گِل و فلز و کاغذی نامی و یادی از آنان نرفته است!!، امپراتوری خود را از جمعیت بومی آن زدوده و به نسل کشی سراسری روی آورده است، پس باید نتیجه گرفت که او در حقیقت نه "پادشاه کشورهای دارای همه‌ی نژادها" (DNa 11-12)، بل که فرمان‌روای دشت‌ها و بیایان‌های نامسکون عاری از جمعیت بوده و نیازهای مالی و انسانی خود را نه از مردم امپراتوری خویش، بل که از ساکنان کرات دیگر تأمین می‌کرده است! آیا چنین استنتاجی ممکن است؟
5. این دروغی سخت وقیح است که پس از داریوش یکم در هیچ متن و سندی نام و یادی از اقوام بومی ایران نرفته است. نه تنها داریوش یکم در سنگ‌نبشته‌هایی متعدد، که مربوط به برهه‌های مختلف پادشاهی اوست، از اقوام امپراتوری خود به عنوان فرمان‌برداران و خراج‌گزاران زینده و باشنده‌ی خویش نام برده (DB I.14-17؛ DPe 10-18؛ DSe 21-30؛ DSm 6ff.؛ DNa 22-30؛ Kent, pp. 302ff.)، و از این رو معلوم نیست که وی در چه زمانی این اقوام گوناگون و پرشمار را محو و نابود کرده که حتا در واپسین نبشته‌ی خویش (نقش رستم) نیز بدانان اشاره نموده است، بل که جانشینان وی نیز در سنگ‌نبشته‌های محدود بازمانده از خود، از این اقوام نام برده، بل که به مردمانی که اخیراً به تبعیت امپراتوری هخامنشی نیز درآمده‌ بودند، اشاره کرده‌اند (XPh 16-28؛ A3P).
هردوت نیز در تاریخ خود (3/97-90؛ Cuyler Young, p. 88, table I) از حدود 69 قوم مختلف که فرمان‌بردار و خراج‌گزار داریوش یکم بودند نام می‌برد (یونیایی‌ها، مگنزیایی‌های آسیا، ائولیایی‌ها، کاری‌ها، لیکی‌ها، میلیایی‌ها، پامفیلیایی‌ها، میسیایی‌ها، لیدی‌ها، لاسونی‌ها، کابالی‌ها، وگنی‌ها، هلسپونتی‌ها، فیریگی‌ها، تراکی‌های آسیایی، پافلاگونی‌ها، ماریاندینی‌ها، سوری‌ها، کلیکی‌ها، فنیقی‌ها، فلستینی‌های سوریه، قبرسی‌ها، مصری‌های، لیبیایی‌ها، سیرِنه‌ها، برکه‌ای‌ها، ستگیدی‌ها، گندری‌ها، دادیک‌ها، اپاریات‌ها، کیسی‌ها، بابلی‌ها، آشوری‌ها، مادها، پاریکان‌ها، اُرثوکوریبانت‌ها، کاسپی‌ها، پوسیک‌ها، پانتیماثی‌ها، داریت‌ها، باکتری‌ها، اگلی‌ها، پکتیک‌ها، ارمنی‌ها، اوکسی‌ها، سگرتی‌ها، زرنگی‌ها، ثامانایی‌ها، اوتی‌ها، موکی‌ها، جزیره‌نشینان دریای عمان، سکاها، پارث‌ها، خوارزمی‌ها، سغدی‌ها، آری‌ها، پاریکانی‌ها، اتیوپیایی‌های آسیا، متینی‌ها، ساسپیرها، آلارودی‌ها، موسخی‌ها، تیبارِنی‌ها، مکرونی‌ها، موسینویی‌ها، مری‌ها، هندی‌ها، کلخی‌ها، عرب‌ها)، و در جایی دیگر (7/95-61) از حدود 60 قوم مختلف که در سپاه خشایارشا، در زمان لشکرکشی وی به یونان حضور داشتند یاد می‌کند (پارس‌ها، مادها، کیسی‌ها، آشوری‌ها، باکتری‌ها، سکاها، هندی‌ها، آری‌ها، پارث‌ها، خوارزمی‌ها، سغدی‌ها، دادیک‌ها، کاسپی‌ها، زرنگی‌ها، پکتی‌ها، اوتی‌ها، موکی‌ها، پاریکان‌ها، عرب‌ها، اتیوپی‌های افریقایی، اتیوپی‌های شرقی، لیبیایی‌ها، پافلاگونی‌ها، لیگی‌ها، ماتینی‌ها، مارایاندینی‌ها، کاپادوکیایی‌ها، فریگی‌ها، ارمنی‌ها، لیدی‌ها، میسی‌ها، تراکی‌های آسیایی، کابالی‌ها، کیلیکی‌ها، میلی‌ها، موسخی‌ها، تیبارنی‌ها، مکرونی‌ها، موسینوئکی‌ها، مَری‌ها، کولخی‌ها، آلارودی‌ها، ساسپیرها، جزیره‌نشینان دریای عمان، سگرتی‌ها، لیبی‌ها، کاسپیرها، پاریکان‌ها، عرب‌ها، فنیقی‌ها، سوری‌های فلستین، مصری‌ها، قبرسی‌ها، پامفیلی‌ها، لیکی‌ها، دوری‌ها، یونیایی‌ها، ائولی‌ها، هلسپونتی‌ها). دیگر مورخ یونانی، "کورتیوس روفوس" در کتاب خود (Historiarum Alexandri III.2) از حدود 11 قوم که در لشکر داریوش سوم در نبرد ایسوس شرکت داشتند نام می‌برد (پارس‌ها، مادها، بارکان‌ها، ارمنی‌ها، هیرکانی‌ها، تپوری‌ها، دربیک‌ها، کاسپی‌ها، باکتری‌ها، سغدی‌ها، هندی‌ها). این اسناد معتبر، روشن و در دسترس، به آشکارا نشان می‌دهند که اقوام بومی ایران، در طول 230 سال پادشاهی هخامنشیان، پیوسته، فعال و پویا و کوشا و همواره در خدمت دولت مرکزی بوده‌اند.
6. آثار برجسته و معتبری چون جغرافیای "بطلمیوس" و "استرابو"، حاوی گفتارها و گزارش‌های بی‌شماری درباره‌ی اقوام بومی ایران و آسیای غربی است که هم‌چنان و بی‌وقفه، حیات اجتماعی و اقتصادی آنان، از عصر هخامنشیان تا دوران این نویسندگان یونانی (سده‌ی یکم و دوم میلادی)، ادامه داشته و پا بر جا بوده است.
7. ادعای ضد یهود بودن کمبوجیه و بردیا، و یهودی‌گرا بودن داریوش یکم، دروغ و نیرنگی مطلق است و در هیچ متن و سند ایرانی یا انیرانی گزارشی درباره‌ی مواضع و اقدامات ضد یهودی کمبوجیه و بردیا، یا یهودی‌گرایانه‌ی داریوش یافته نمی‌شود.
8. داستان کشته شدن چندین هزار فرد ضدیهودی به دست یهودیان، و افسانه‌ی "پوریم"، آن گونه که در کتاب "استر" بازگو شده (Esther IX.6, 15-16)، افسانه‌ای است که در هیچ متن و سند ایرانی و انیرانی تأیید و گواهی نمی‌شود و بدیهی است اگر چنین کشتار عظیمی روی می‌داد، دست کم می‌بایست در یک سند تاریخی شرح و روایتی از آن یافته می‌شد. افزون بر این، در اسناد ایرانی (به ویژه الواح ایلامی تخت جمشید) و منابع انیرانی (مانند هردوت، پلوتارک، کتزیاس، و…) حتا نام‌هایی چون "هامان" و "مردخای" به عنوان درباریان بلندپایه‌ی هخامنشی، یا "وشتی" و "استر" به عنوان شهبانوان هخامنشی، و دیگر شخصیت‌هایی که در داستان "استر" معرفی می‌گردند، نیز یافته نمی‌شوند. آشکار است که تهی دستی کامل پورپیرار در این زمینه، وی را به سوء استفاده‌ای این چنینی از داستان تخیلی "استر" واداشته است. اینک مستدلاً نشان داده شده است که داستان استر و مردخای، به ویژه بر اساس بن‌مایه‌های دینی و اسطوره‌ای بابلی (استر = ایشتر، مردخای = مردوک) و در عصر سلوکیان/ اشکانیان نوشته شده و ارتباطی با رویدادهای تاریخی عصر هخامنشی ندارد (ادی، ص183-177، 307). از سوی دیگر، در این داستان، برخلاف ادعای دروغین پورپیرار، هیچ نامی از داریوش نرفته بل که از پادشاهی به نام "احشوروش" (Ahashwerosh) یاد گردیده که ظاهراً ترانوشت عبری نام "خشایارشا" است. با وجود این، متن یونانی کتاب استر، پادشاه مذکور را "اردشیر" (Artaxerxes) می‌خواند (McCullough, p. 634). احشوروش در کتاب دانیال (9/1)، «مادی» و پدر داریوش توصیف گردیده است. "ابن عبری" مورخ مسیحیِ ایرانی (سده‌ی هفتم ق) روایت جالب توجهی را در این باره ارائه می‌کند و می‌نویسد (ص67): «گویند در زمان او (خشایارشا) داستان استر پاک‌دامن و مردخای نیکوکار که از مردم یهودا بودند اتفاق افتاد و این قولی نااستوار است و گرنه کتاب "عزرا"، که همه‌ی وقایع یهود را در زمان این پادشاه آورده، آن را ناگفته نمی‌گذاشت و درست آن است که این واقعه در زمان اردشیر مدبر رخ داده باشد». "یوزفوس فلاویوس"، مورخ یهودی سده‌ی یکم میلادی نیز، داستان استر و مردخای را در عصر اردشیر قرار می‌دهد و بازگو می‌کند (Antiquities of the Jews XI.6.1-13).
با پیش‌رفت و توسعه‌ی یاوه‌پردازی‌های بی‌شرمانه و بی‌خردانه‌ی پورپیرار - که سراسر تاریخ فرهنگ درخشان و اصیل ایرانی را آماج توهین و تخریب خود قرار داده است - پریشانی و عصبیت نیز در نوشتارهای او رو به افزایش نهاده، و به ویژه تناقض‌گویی‌های مکرر و پیاپی، که نمودار نارسایی فکری و نظری اوست، ‌بی نیاز به افشاگری منتقدان، موجبات رسوایی و انحطاط کامل او را فراهم ساخته است.

کتاب‌نامه:
Cuyler Young, Jr., T., "The consolidation of empire and its limits of grows under Darius and Xerxes," in Cambridge Ancient History, vol. IV, 1988
Kent, R. G., "Old Persian Texts IV," in Journal of Near Eastern Studies, Vol. 2, No. 4, 1943
McCullough, W. S., "Ahasureus," in Encyclopaedia Iranica, vol. I, 1985
Vogelsang, W., "Medes, Scythians and Persians: The rise of Darius in a north-south perspective," in Iranica Antiqua 33, 1998
ابن عبری: «مختصر تاریخ الدول»، ترجمه‌ی عبدالمحمد آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1377
ادی، سموییل: «آیین شهریاری در شرق»، ترجمه‌ی فریدون بدره‌ای، انتشارات علمی و فرهنگی، 1381

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس یا نقل قول از مطالب این تارنما بدون ذکر منبع و مأخذ آن (نام و نشانی تارنما و پدید آورنده‌ی آن) خلاف اصول اخلاقی و مدنی است. بکوشیم با احترام گزاری به حق مالکیت معنوی پدید آورندگان آثار فرهنگی و هنری، شعورمندی، بلوغ فکری و مدنیت خود را احراز و اثبات کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ تاملی بر بنیان تاریخ‌نوشته‌های ناصر پورپیرار (سورنا گیلانی).
+ پورپیرار و آریاییان (در تارنمای آرمان اولادقباد).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/٩

عراق کهن زادبوم تمدن شهرنشین بزرگی بود که در طی هزاره‌ی چهارم پ.م. توسعه یافته بود. فن نگارش یکی از اجزای اصلی این فرهنگ بود که در سراسر خاورمیانه، به ویژه در ناحیه‌ی فرادست رودخانه‌ی فرات، و درون ترکیه‌ی باستان، گسترش یافت. اصطلاح "میان‌رودان" غالباً نه فقط برای اشاره به منطقه‌ی مابین دجله و فرات، بل که برای اشاره به حوزه‌ای فرهنگی/ جغرافیایی شامل عراق، شرق سوریه، و بخشی از ترکیه به کار می‌رود.
زبان سومری در سراسر میان‌رودان باستان، به ویژه در منطقه‌ای که اینک با جنوب عراق منطبق است، مورد استفاده بود. کهن‌ترین متون مکتوب جهان به حدود 3200 پ.م. متعلق‌اند و احتمالاً در سومر نوشته شده‌اند. از آن جا که فرهنگ نوشتاری میان‌رودان دو زبانه بود، از اوایل هزاره‌ی سوم پ.م. تا پایان هزاره‌ی نخست پ.م.، از زبان سومری متناوباً در سراسر خاورمیانه‌ی باستان استفاده گردید. متن‌هایی که تماماً یا بخش‌هایی از آن‌ها به زبان سومری‌اند، در ترکیه، مصر، سوریه، عراق، و ایران یافته شده است.
زبان سومری زبانی یگانه و منفرد است، بدین معنی که با هیچ یک زبان‌های زنده و مرده‌ی جهان خویشاوند نیست (اگر چه تلاش‌های ناموفقی برای ارتباط دادن زبان سومری با شماری از زبان‌ها انجام یافته است). زبان سومری زبانی پیوندی است، ریشه‌های واژه به لحاظ دستوری اجزایی دارند که برای ساخت گونه‌های ترکیبی دستوری، به پیش یا پس آن‌ها می‌پیوندند.
فن نگارش در میان‌رودان، حیات خود را به صورت یک سامانه‌ی تصویر نگارانه (pictographic) یا اندیشه‌نگارانه (ideographic) آغاز نمود. به سخن دیگر، کهن‌ترین نشانه‌های نوشتاری، تصاویری بودند که اندیشه‌ها را نمایش می‌دادند. در خط سومری، نشانه‌ی "ماه" می‌تواند معنی "ماه"، "واژه"، "سخن گفتن"، و غیره را بدهد. سامانه‌ی کهن ترسیم طرح و گرده‌ی نشانه‌های نوشتاری بر گِل با یک قلم نوک‌دار، به سرعت در برابر نشانه‌های ایجاد شده با لبه‌ی چهارگوش شده‌ی یک قلم نی که سر سه‌گوش مشخص و انتهایی تیز داشت، واپس نشست. این شکل سه گوشه‌ی نشانه‌های نوشتاری، مأخذی برای نام این خط شد: میخی.
نوشتار سومری هم‌چنان اندیشه‌نگارانه باقی ماند اما اندیشه‌نگارها به زودی با علامت‌های نشان دهنده‌ی ترکیبات صوتی، یعنی "هجانگارها" (syllabogram) تکمیل شدند. بسیاری از این نشانه‌ها از اصل "تجسم تصویری" سرچشمه گرفته‌اند؛ چنان که از نشانه‌ی "ماه" برای نوشتن صدای /ka/ استفاده می‌شد، چرا که واژه‌ی دلالت کننده به ماه در زبان سومری "ka" بود. این شیوه، سامانه‌ی نوشتاری را قادر می‌ساخت که هم به اسم شخص‌های غیر سومری دلالت کند و هم به نشانه‌های دستوری.*
* http://psd.museum.upenn.edu/sumerian.htm

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ هر نوع اقتباس یا نقل قول از مطالب این تارنما بدون ذکر منبع و مأخذ آن (نام و نشانی تارنما و پدید آورنده‌ی آن) خلاف اصول اخلاقی و مدنی است. بکوشیم با احترام گزاری به حق مالکیت معنوی پدید آورندگان آثار فرهنگی و هنری، شعورمندی، بلوغ فکری و مدنیت خود را احراز و اثبات نماییم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ آریایی‌ها از شمال نیامدند: بخش 1 و 2 (دکتر جهانشاه درخشانی).
+ مافیای تاریخ ایران‌نگاری (در نقد آرای پورپیرار).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/٦

روی آوردن و دست زدن به تقلب و نیرنگ و جعل، راه‌کار همواره‌ی نژادپرستان تجزیه طلبی چون اشرار پان‌ترکیست است که دچار واماندگی و درماندگی مطلق علمی و عقلی‌اند. دو نمونه از تازه‌ترین جعلیات شیادانه‌ی اشرار پان‌ترکیست - که دوست ارجمند آقای بابایادگار آگاهی داده‌اند - مبتنی بر تحریف ناشیانه‌ی روایتی در تاریخ طبری است.
نخستین نویسنده‌ی پان‌ترکیست می‌نویسد: «یکی ازاسناد مهمی که ازحضور اقوام ترک زبان درآذربایجان پیش از اسلام حکایت دارد "اخبار عبدین شریه" [در متن چنین است] است. عبید در دوره جاهلیت در یمن به دنیا آمده و یکی ازمعمرین و جهاندیدگان دوره خلافت معاویه بوده است. معاویه اورا به دمشق دعوت کرد و از اخبار عرب و ملوک آن قوم جویا شد و وی به پرسش‌های معاویه پاسخ داد. به دستور معاویه اخبار او تدوین گردید […] درجریان گفتگوی عبید با معاویه دوبار ازآذربایجان سخن به میان آمده است.
معاویه گفت: خداوند تو را چیزها دهاد، از حال آذربایجان بگو؟ عبید گفت: آذربایجان از سرزمین‌های ترک است و ترکان در آن گرد آمده‌اند. بار دوم عبید از حمله رائد که از امرای یمن بوده به آذربایجان سخن گفته است. معاویه گفت یا عبید سخن‌ات را دنبال کن! گفت : ... جنگ را به تأخیر افکند. پس ترکان و خزران پیمان شکنی کردند .... [در متن چنین است] معاویه گفت: ترک و آذربایجان کدام است؟ عبید گفت: یا امیرالمومنین این دو سرزمین آنان است»!!!
اما حقیقت آن است که چنین کتابی اساساً وجود ندارد و تاکنون هیچ پان‌ترکیستی نشانه‌ی نسخه‌ی اصلی کتاب را نداده و از متن اصلی آن چیزی نقل نکرده بل که از نوشته‌ی پان‌ترک‌های دیگر این مطلب را اقتباس کرده است. درست مانند همان خبر جعلی و بی‌خردانه‌ای که اشرار پان‌ترکیست به "یونسکو" نسبت داده و مدعی شده بودند که این سازمان زبان ترکی را دومین زبان باقاعده‌ی دنیا (!!!) و زبان فارسی را "سی و سومین لهجه‌ی زبان عربی" معرفی کرده است!!!!!
دومین نویسنده‌ی پان‌ترکیست می‌نویسد: «طبری می گوید: "منوچهر در آذربایجان با ترکان جنگید ... کیخسرو و فرزندان او در آذربایجان با ترکان جنگیدند .. و گشتاسب در آذربایجان با ترکان جنگید و عده زیادی از آنها را کشت". وی حدود ترکان را از آسیا تا روم می‌داند. این نوشته حضور ترکان را حداقل همزمان به دوران کیانیان می رساند»!!!
جدای از این که اشخاص مورد اشاره‌ی این نقل قول همگی اسطوره‌ای‌اند و در نتیجه اخبار منسوب به آن‌ها نیز از مقوله‌ی اساطیر به شمار می آیند، باید گفت که چنین روایاتی در کتاب طبری وجود ندارد و به خوبی آشکار است که پان‌ترکیست‌های شرور چون همیشه کوشیده‌اند که توهمات و تخیلات روان‌پریشانه‌ی خود را به مورخان کهن و معتبر نسبت دهند.
اما اصل روایت طبری که این دو نویسنده‌ی پان‌ترک داستان خود را با نیم‌نگاهی به آن ساخته و پرداخته‌اند، و گویی که هیچ کس نمی‌تواند پرده از نیرنگ‌شان بردارد، به طبری نسبت داده‌اند، می‌گوید که که رائش بن قیس، شاه اسطوره‌ای یمن، در زمان منوچهر، پادشاه اسطوره‌ای ایران، در آذربایجان به ترکانی که آن را تصرف کرده بودند حمله برد و بسیاری از آنان را کشت و اسیر گرفت (تاریخ طبری، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، بنیاد فرهنگ ایران، 1352، ص293). جدای از این که همه‌ی شخصیت‌ها و وقایع این روایت طبری اسطوره‌ای هستند و این روایت، در اصل، بازگو کننده‌ی یک افسانه‌ی متأخر عربی است، در آن، از ترکان نه به عنوان مردمان و اهالی آذربایجان، بل که به عنوان تصرف کنندگان آذربایجان (که ممکن است خاطره‌ای به جا مانده از حملات پیاپی خزرهای ترک‌زبان و یهودی مذهب به اران و آذربایجان باشد) سخن رفته است.
من می‌خواهم توجه همه‌ی خوانندگان فرهیخته را به این نکته جلب کنم که تاکنون، «هیچ» اثر و نوشته‌ای بر سنگ و گل و چوب و فلز و سفال و چرم و پوست و کاغذ - چه از روزگار پیش از اسلام و چه از دوران پس از اسلام، تا سده‌ی یازدهم هجری - از استان آذربایجان به دست نیامده که نشان دهد آذربایجانی‌ها ترک‌تبار یا ترک‌زبان بوده‌اند. نخستین منابعی که از رواج زبان ترکی در آذربایجان سخن می‌گویند، متعلق به سده‌ی یازدهم هجری و پس از آن‌اند، یعنی 300 سال پیش!! پان‌ترکیست‌های تجزیه‌طلبی که نیک می‌دانند بنای پوشالی عقاید نژادپرستانه‌ی‌شان بر «هیچ» استوار است، از ابتدای پیدایش فرقه‌ی شوم‌شان به دست شوروی و عثمانی، جز فحاشی و هتاکی و مظلوم‌نمایی، حربه‌ی دیگری برای دفاع از عقاید بی‌پایه‌ و پوچ‌شان نداشته‌اند و تاکنون، جز رسوایی و بی‌آبرویی بیش‌تر، بهره‌ای از تبلیغات ضدایرانی و تفرقه‌افکنانه‌ی خود نبرده‌اند.
ما یاوه‌هایی چون: «مردم آذربایجان از ابتدای تاریخ، ترک‌تبار و ترک‌زبان بوده‌اند» یا «ترک‌ها تمدنی هفت هزار ساله در این منطقه دارند» را - که پیوسته و شعارگونه در نوشته‌های نژادپرستان پان‌ترکیست تکرار می‌شود - زمانی مستند و قابل قبول می‌شمردیم که آن‌ها می‌توانستند فقط و فقط یک خط نوشته، بر سنگ یا کاغذ، از دوران پیش از سده‌ی یازدهم هجری ارائه کنند که نشان دهد پیش از این تاریخ، زبان یا تبار مردم آذربایجان ترکی بوده است. اما پان‌ترکیست‌ها در این زمینه آن چنان فقیر و تهی‌دست‌اند و بر چنان برهوت و کویری گام می‌زنند که اگر به هر ادعای دیگر آنان نیز چنین انگشت بگذاریم، همه‌ی سرمایه‌ها و نقشه‌های‌شان را بر باد داده‌ایم. با این حال، جالب است که این جماعت رسوا و بی‌ریشه، هنوز مدعی‌اند که صاحبان برترین و کهن‌ترین تمدن جها‌ن‌اند و دنیای قدیم و جدید یک‌سره از آنِ نژاد زرد و قوم ترک و مغول است!!!

+ نمونه‌ای دیگر از توضیح این جانب درباره‌ی روایت طبری را سرور گرامی آقای «بابایادگار» در مقاله‌ی خود ("سخنی کوتاه با پان‌ترک‌ها …")، مندرج در تارنمای جناب آقای «آرین اولادقباد»، نقل نموده‌اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ فردوسی و پیام شاهنامه (دکتر محمدامین ریاحی خویی).
+ زبان فارسی عامل اتحاد (پارمیس سعـدی).
+ خلیج همیشه فارس (سورنا گیلانی).
+ پورپیرار و اهوره مزدا (آرمان اولادقباد).

پیام‌های خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٥/٢

یکی از سرسپردگان یا دستیاران ناصر پورپیرار، که از نام مستعاری که برگزیده (ع. گلسرخی) و شیوه و لحنی که در پیش گرفته، مرام و مسلک کمونیستی - توده‌ای خود را برملا ساخته است، در جهت مجیزگویی پیشوای‌اش، پورپیرار، به انکار وجود شخصیت و دین زرتشت پرداخته و آن را حاصل جعل محافل یهودی- شعوبی دانسته است!! این فرد توده‌ای، در دست‌رس نبودن متن‌های اوستایی- زرتشتی را از عصر ساسانی، دلیل جعلی بودن دین زرتشت می‌انگارد، اما وی غافل از این حقیقت عیان است که تا پیش از اسلام، در ایران هرگز سنت و ضرورت نگارش متون دینی وجود نداشته است تا در نتیجه‌ی آن زرتشتیان بخواهند به کتابت فراگیر متون دینی خود بپردازند. اما پس از اسلام، زرتشتیان، در تلاش برای ایستادگی و استواری در برابر اسلام، دین نوآمده‌ی حاکم، به کتابت فراگیر متون دینی خود روی آوردند، و بدین گونه، اینک، متونی زرتشتی بسیاری در دست‌رس است که هر چند پس از اسلام به رشته‌ی تحریر درآمده‌اند، اما بازگو کننده و ناقل سنت‌ها و آموزه‌های دیرین و دیرپای زرتشتی هستند. بر این اساس و بدین قیاس، آیا باید قرآن را که چند صد سال پس از پیامبر به کتابت درآمده (به گفته‌ی پورپیرار: «خط قابل نگارش عرب در آخر قرن سوم تدوین شده است»!) دروغین، و محمد را شخصیتی جعلی پنداشت؟!
جدای از این که فن نگارش سنتی انحصاری و غیر عمومی در ایران بوده، همان کتاب‌های محدود به نگارش در آمده در عصر ساسانی نیز به سبب ویرانی‌ها و آسیب‌های که بر این کشور وارد شده، "به تدریج" از میان رفته است؛ چنان که مورخ بزرگ عرب‌تبار سده‌ی چهارم هجری، ابوالحسن مسعودی، به این حقیقت تصریح دارد: «به مرور زمان و از حوادث پیاپی، اخبار ایشان (ایرانیان) از یاد برفته و فضایل‌شان فراموش شده و آثارشان متروک مانده و فقط اندکی از آن نقل می‌شد» (التنبیه و الاشراف، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، 1381، ص 98).
درست است که به سبب محدودیت و غیرفراگیری سنت نگارش در ایران، از دوران پادشاهی هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان فعلاً متن دست اولی در دسترس نیست که در آن نام زرتشت آمده باشد (به جز متون مانوی؛ چنان که مانی در کتاب "شاپورگان" خود از زرتشت به عنوان پیامبر راستین پیش از خود که در ایران مبعوث شده بود، یاد می‌کند: آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، ترجمه‌ی اکبر داناسرشت، انتشارات امیرکبیر، 1377، ص 308)، اما از عصر هخامنشی تا دوران پس از اسلام، انبوهی از نویسندگان یونانی و لاتینی و سریانی و ارمنی و… از زرتشت و دین او به تفصیل سخن گفته‌اند. برای نمونه، «پلوتارک»، مورخ یونانی سده‌ی نخست میلادی، می‌نویسد: «بیشنیه‌ی مردم و خردمندترین آنان این دیدگاه را دارند: آنان به وجود دو خدا باور دارند که به سان رقیب‌ یک‌دیگرند، یکی آفریننده‌ی نیکی و دیگری موجد بدی. گروهی دیگر، آن را که بهتر است خدا، و رقیب‌اش را شیطان می‌خوانند؛ چنان که، برای نمونه، زرتشت مغ، که نوشته‌اند پنج هزار سال پیش از نبرد تروا می‌زیسته، یکی را اورمزد (Horomazes) و دیگری را اهریمن (Areimanius) می‌خواند، و نیز او نشان داد که از میان همه‌ی چیزهای دریافتنی برای حواس، اورمزد را می‌توان بیش از همه به روشنایی مانند کرد، و اهریمن را، برعکس، به تاریکی و نادانی، و در میانه‌ی این دو، میترا (Mithres) وجود دارد. هم‌چنین زرتشت آموخته است که مردم باید به اورمزد فدیه‌های نذری و پیش‌کشی‌هایی برای شکرگزاری تقدیم کنند» (Isis and Osiris, 46). حال، پورپیرار و نوچگان مجیزگوی او با اتکا به چه دلیل و مدرکی چنین اسناد پرشمار و موثق و قابل فهمی را جعلی می‌خوانند؟ آیا تاکنون مدرکی علمی (اعم از نسخه شناسی، سبک شناسی و…) از جانب پورپیرار و عقبه‌ی او برای رد اصالت و اعتبار این متون عرضه شده است؟ تاکنون جز تکرار طوطی‌وار «یهودی‌ساخته» بودن این متون، چیز دیگری را از زبان پورپیرارها نشنیده‌ایم.
این سرسپرده‌ی توده‌ای پورپیرار، در جایی دیگر، مدعی می‌شود که در هیچ سند ایرانی و بومی‌ای، سخنی از زرتشت و دین او نرفته است. برخلاف این ادعای ناآگاهانه و جاهلانه، سوای متون ایرانی مانوی، کمابیش همه‌ی آثار تاریخی و حتا دین‌شناختی (ملل و نحل) عصر اسلامی ایران (یعقوبی، طبری، بیرونی، مسعودی، حمزه، دینوری، ابن قتیبه، مقدسی، ثعالبی، ابن‌اثیر، شهرستانی، مسکویه، مرتضا رازی، و…)، از زرتشت و دین او سخن گفته‌اند؛ حال آن که این متون آگاهی خود را درباره‌ی دین زرتشت از منابع انیرانی (یونانی و جز آن) به دست نیاورده‌اند و پیداست که آن‌ها در این باره، به زرتشتیان یا منابع زرتشتی موجود دست‌رسی داشته‌اند. چنان که ابوالحسن مسعودی، مورخ عرب‌تبار سده‌ی چهارم هجری، می‌نویسد: «به سال سی‌ام پادشاهی وی (ویشتاسپ) زرادشت پسر پورشسب پسر اسپیمان دین مجوسی را به وی عرضه داشت که آن را پذیرفت و مردم ممالک خود را به پذیرفتن آن وادار کرد … زرادشت کتاب معروف ابستا را آورد … ابستا بیست و یک سوره داشت که هر سوره دویست ورق بود و شمار حروف و صداهای آن شصت حرف و صدا بود … این خط را زرادشت پدید آورده بود و مجوسان آن را دین‌دبیره یعنی نوشته‌ی دین نامند … بعضی از سوره‌ها به فارسی کنونی نقل شده که به دست دارند و در نمازهای خویش می‌خوانند … زرادشت برای ابستا شرحی نوشت و آن را زند نامید که به عقیده‌ی ایرانیان کلام خداست که به زرادشت نازل شده است» (التنبیه و الاشراف، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، 1381، ص87-85؛ بسنجید با: همو، مروج الذهب، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، 1370، ص 24-223).
چنان که دیده‌ایم، پورپیرار و اتباع وی، به راحتی از این اسناد گویا و شفاف و معتبر چشم می‌پوشند و هر جا که امکان چشم پوشی نباشد، آن آثار را طبق معمول، حاصل جعل محافل یهودی- شعوبی‌ای می‌انگارند که تنها در تاریک‌خانه‌ی ذهن پوسیده‌ی آنان موجودیت دارند.
ع. گلسرخی، ادعای مضحک‌تر و بی‌خردانه‌تری را نیز به میان می‌آورد و می‌گوید که چون شمار پی‌روان دین زرتشت اندک است، پس زرتشتی‌گری، دینی جعلی و ساختگی است!! همین سخن پوچ و نامربوط گلسرخی، بی‌نیاز به هر بحث و پاسخی، به خوبی سطح و تراز علمی و عقلی گوینده‌ی آن را برملا می‌سازد و نشان می‌دهد که پورپیرار و سرسپردگان قوم‌پرست وی، تا چه حد از ذهن و اندیشه‌ای واپس مانده و کودکانه و رشد نیافته برخوردارند.
گلسرخی در ادامه می‌نویسد که «از نظر تفکر مذهبی و احکام دینی، دین زرتشت بی‌تردید بی در و پیکرترین آیین جهان است […] خود زرتشتی ها نیز […] نه اوستا می توانند بخوانند، نه ادعیه معلوم و عمومی دارند، نه مثل سایر ادیان سنت دینی مشخص دارند، نه احکام روزانه و ماهانه مشخص (مانند نماز خواندن، کلیسا رفتن و ... ) دارند و نه بسیاری از ویژگی های طبیعی ادیان دیگر».
بیان چنین ادعایی، در حالی که می‌دانیم دین زرتشت دارای مناسک و آدابی مفصل و دقیق و مؤکد است (نگاه کنید به کتاب وندیداد)، آشکار می‌سازد که مدعی اساساً هیچ آگاهی و دانشی از آن چه که در خیال خود به نقد و رد آن کوشیده (دین زرتشت) ندارد و آن چه به نگارش درآورده، تنها تکرار طوطی‌وار و کورکورانه‌ی یاوه‌های بی‌پایه‌ی پیشوا‌ی پان‌عرب- کمونیست اوست، که همو نیز، جز داستان‌پردازی و خیال‌بافی، چیز دیگر را به خورد سرسپردگان‌اش نمی‌دهد.
این نکته کاملاً بدیهی است که پان‌عربیست‌هایی چون پورپیرار و نوچگان‌اش، وجود پیامبری وحیانی و متفکری بزرگ و جهانی چون زرتشت را در میان ایرانیان بر نتابند و تحمل نکنند و این گونه، به رد و انکار وی بکوشند. و جالب آن که پان‌ترک‌ها، از آن رو که نتوانسته‌اند از شخصیت بزرگ و اندیشه‌های درخشان زرتشت چشم طمع بپوشند، در پی ترک‌تبار نمودن زرتشت برآمده‌اند!!

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :