فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/۳٠
نوشته‌ي: سورنا گيلاني

+ آموزش و پرورش در عصر سلوكيان و اشكانيان :
با انقراض يافتن سلسله هخامنشي توسط اسكندر مقدوني و سپس تاسيس سلسله سلوكي به توسط يونانيان (مقدونيان) در ايران، شكوفايي فرهنگي ايران در مقايسه با دوران گذشته به واقع از ميان رفت. به عبارتي در اين دوره آموزش و پرورش به شيوه سنتي دچار ركود گرديد. زيرا بنا به مدارك و مستندات تاريخي از سوي سلوكيان بسياري از آتشكده‌ها و ديگر امكنه آموزشي ويران گرديد و سعي و تلاش در يوناني كردن آداب و رسوم اجتماعي و تربيتي شد (دراني، ص 27). به واقع سلوكي‌ها عامل بزرگي در جهت يوناني كردن مشرق زمين بودند و در شهر سلوكيه علوم و دانش‌ها و صنايع يوناني ترويج و تبليغ مي‌گرديد. به عنوان مثال «ديوژن بابلي» و جانشين او «اپلدور» به تعليم و تعلم فلسفه رواقي در سلوكيه مي‌پرداختند (پيرنيا، ص1866).
به طور كلي در دوره سلوكيان علم و دانش در ايران رو به ضعف و فتور نهاد و نهادهاي آموزشي و مقررات حاكم بر آن تقريباً مختل گرديد، اما با روي كار آمدن خاندان پارتي و آغاز زمامداري شاهان اشكاني دگر بار فرهنگ ايراني احيا گرديد و با گذشت زمان روز به روز بر غناي فرهنگي ايران آن عصر افزوده گشت. البته از تعليم و تعلم و تربيت دوران پارت‌ها نيز اطلاعات چنداني در دست نميباشد. ليكن آن چه مسلم است زبان پارتيان زباني بوده كه پهلوي خوانده ميشد و البته اندك تفاوتي با پهلوي ساساني نيز داشته است (پيرنيا، ص 2355؛ الماسي، ص 93) كه البته در اوايل عصر اشكاني زبان و خط يوناني رواج بسيار داشته است (الماسي، ص 93). خط اشكانيان خط آرامي بوده است و البته خط يوناني و پهلوي نيز كاربرد داشته است و همچنين نبايد تصور كرد كه خط ميخي به طور كلي متروك شده بود، زيرا در بابل لوحه هايي كه متعلق به اشكانيان است و به خط ميخي نگاشته شده، يافته اند (پيرنيا، ص 2355). به طور كلي در اين باب ميتوان اظهار داشت كه پارتيان در اوايل زمامداري خويش از زبان يوناني در نگارش كتيبه‌ها و روي سكه‌ها استفاده ميكردند و به تدريج از اواخر قرن اول ميلادي استفاده از زبان يوناني كنار نهاده شد و زبان پارتي جايگزين گرديد (سلطان‌زاده، ص 22).
اشكانيان بر روي پوست آهو مينگاشتند. ازجمله سه نوشته مربوط به دوران زمامداري پارتيان در اورامان كردستان كشف شده است كه هر سه بر پوست آهو نگارش يافته است و دو برگ آن به خط يوناني و سومي به زبان پهلوي و خط آرامي ميباشد، البته اشكانيان از كتان و پاپيروس نيز جهت نگارش استفاده ميكردند (سلطان‌زاده، ص 22-21).
پارتيان به سبب ايراني بودن و گرايش داشتن به سنت‌هاي كهن كوشش داشتند تا نهادهاي آموزش و پرورش را به سبك پيشين زنده نمايند به گونه‌اي كه در نيمه دوم حكومت اشكاني آتشكده‌ها رونق بسيار يافتند و آموزش و تعليم به توسط مغان استحكام نسبي يافت و حتا براي گروه‌هاي اشراف و خاندان برگزيده آموزشگاه‌هايي داير گرديد (دراني، ص 27 ).
اشكانيان به جوانان خود سواري و تيراندازي و شيوه‌هاي مختلف جنگ را ميآموختند و به طور كلي ميتوان اذعان داشت تربيت آن‌ها متناسب با احتياجات ملي بود. البته اشكانيان خواندن و نوشتن نيز ميآموختند ليكن اين امر مختص طبقات اشراف و ممتاز جامعه بود (وكيليان، ص 94).
آن گونه كه از تواريخ بر ميآيد، اشكانيان را برنامه سوادآموزي و درسي نو باوگان طبقات ممتاز شامل موارد ذيل بود: علوم ديني، خواندن و نوشتن، حساب، علم الاشيا و دروس علمي به سان كشاورزي، و البته لازم است ذكر گردد كه اشكانيان نيز به سان هخامنشيان در روش تدريس به جنبه‌هاي عملي آموزش توجه ويژه داشتند و حتا به هنگام ضرورت معلم شاگرد را تنبيه مينمود (وكيليان، ص 94).
نكته بسيار جالب در مورد دانش عصر اشكاني پيدايش و اختراع نوعي شبه پيل الكتريكي است كه در حفاري‌هاي قريه‌اي در اطراف بغداد، نمونه‌هاي بسياري از آن يافته‌اند، اشكانيان از اين پيل‌ها به مقدار قابل توجهي نيروي برق به دست ميآوردند و از آن جهت آبكاري مصنوعات خويش به توسط طلا و نقره استفاده مينمودند. به عبارت ديگر همان عملي را انجام مي‌دادند كه امروزه آبكاري الكتريكي ناميده ميشود (حكمت، ص 238).
+ آموزش و پرورش در عصر ساسانيان:
با شكست اردوان پنجم و مرگ او در نبرد روي داده در قرن سوم ميلادي در جلگه هرمزدگان ميان او و اردشير بابكان، سلسله اشكاني انقراض يافت (پيرنيا، ص2218) و آفتاب دولت ساساني پديدار گرديد. آفتاب دولتي كه بنا به گفته‌ي كريستنسن مؤلف كتاب «ايران در زمان ساسانيان» عهد بزرگ تمدن ادبي و فلسفي ايران باستان در دوران حكومت پادشاهان اين سلسله و بالاخص خسرو اول آغاز ميگردد ( كريستنسن، ص297).
در آن زمان نيز با توجه به اوضاع طبقاتي به مانند ادوار سابق، تعليم و تربيت عاليه به تقريب ويژه خانواده‌هاي نجبا و اشراف بوده است و مردم عادي به واقع بهره‌اي از آن نداشتند، ليكن به دلايل متعدد نياز بيشتري به دبيران و كارگزاران دولتي و ماموران مالياتي احساس ميگردد و لذا تعليم و تربيت نسبت به سابق تا حدي گسترده‌تر ميگردد و حتا ظاهراً تعداد بسيار معدودي از طبقات غير اشرافي و متوسط الطبقه نيز از سواد و تعليم و تربيت مختصري برخوردار بوده‌اند (الماسي، ص 95).
در عصر ساساني به سبب پيدايش مذاهبي نوين نظير مانوي و مزدكي و هم‌چنين ظهور و گسترش دين مسيح و بودا و مسائل جديد اقتصادي و سياسي، بحث درباره علوم اجتماعي و حكومتي و غيره بيش از پيش معمول گرديد و حتا در تواريخ مذكور است كه پادشاهاني به سان انوشيروان بدين گونه مسائل اظهار علاقه داشته و در مباحث اين چنيني شخصاً شركت ميجستند (كشاورزي، ص86).
حكومت ساساني هم‌چنين با توجه به رسميت دادن به دين زرتشت و تكيه بر آن به جهت تمركز قدرت، ضرورت وجود دستگاه‌هاي آموزشي ديني را احساس نمود و لذا آموزشگاه‌هاي ديني كه معمولاً در آتشگاه‌ها بودند كثرت پذيرفت و ازدياد اين امكنه كثرت موبدان را نيز سبب گرديد.
بدان گونه كه از تواريخ بر ميآيد، در زمان ساسانيان سازمان‌هاي تربيتي عبارت بودند از خانواده، مدرسه، و مدارس ويژه‌ي بزرگ‌زادگان كه معمولاً در نزديكي قصر شاهي ساخته ميشدند (الماسي، ص95). مطابق نظر كريستنسن، جوان بعد از گذراندن مراحل مختلف تعليمي و تربيتي در سن بيست سالگي مورد امتحان و آزمون دانشمندان و هيربدان قرار ميگرفت (كريستنسن، ص298).
غلامي از خدمتگزاران دربار خسرو اول تفصيل تعليماتي را كه آموخته بود بدين طريق شرح ميدهد: «در سن مقرر او را به مدرسه گذاشته‌اند و قسمت‌هاي مهم اوستا و زند را مانند يك هيربد در آن جا از بر كرده، سپس در تعليمات متوسطه‌ي ادبيات، تاريخ، فن بيان، هنر اسب سواري، تيراندازي، نيزه بازي و به كار بردن تبر زين را آموخته و موسيقي و سرود و ستاره شناسي را فرا گرفته و در شطرنج و ساير بازي‌ها به حد كمال رسيده است و ... » (كريستنسن، ص 299).
هم‌چنان كه پيش از اين ذكر گرديد، عصر ساساني مقارن است با شيوع و گسترش دين مسيح و هم‌چنين ظهور مكتب‌هاي مانوي و مزدكي و از سوي دگر توسعه و پيش‌رفت باورهاي بودايي و عقايد و افكار چيني، كه نقشي اساسي را نيز در ايجاد سازمان‌هاي نوين آموزش در ايران ساساني ايفا نمودند و لذا آموزشگاه‌ها هم از نظر كميت و هم از نظر كيفيت توسعه يافتند و بسط پيدا نمودند. بارزترين نمونه آن دو مدرسه مشهور ايراني يكي در «رها» و ديگري در «نصيبين» بود كه هر يك حدود هشت‌صد جوينده دانش را در خود جاي داده بودند (الماسي، ص 98). بنا به مستندات باقيمانده از آن دوران، مدت تحصيل در مدرسه نصيبين سه سال بود و در هر حال درطي دو دوره تابستاني و زمستاني مجالس درس برگزار ميشد و براي اقامت شاگردان درآن مجموعه‌اي متشكل از خانه‌هاي كوچك اختصاص يافته بود كه در هر كدام هشت تا ده نفر ميزيستند و بدون اجازه مسؤولان مدرسه حق خروج از محوطه مدرسه را نداشتند و تنها به هنگام تعطيلي مجالس درس اجازه بيرون رفتن مييافتند و معمولاً مجالس درس در آن از صبح تا شام برقرار بود (سلطان‌زاده، ص 33).
با گسترش دين مسيح و زبان سرياني حوزه‌هاي علمي بسياري را مسيحيان در شهرهاي ايران بنا نهادند كه از اين مدارس عالمان بزرگي به مانند نرسي، فرهاد، رييس دير مامتي موصل، پولس ايراني كه كتابي مشتمل بر بحث منطق براي انوشيروان نوشته و هم اكنون نيز در دست است، برخاستند (حكمت، ص 388).
از دگر مراكز آموزشي عهد ساساني كه ميتوان بدان اشاره داشت حوزه علمي «ريو اردشير» به رياست معانا بيت اردشيري معروف به معانا ايراني مي باشد كه به تعليم و آموزش طب و نجوم و فلسفه در آن پرداخته مي‌شد، از سوي دگر كليساي نستوري واقع در حوالي مداين از مهم‌تري مراكز تدريس منطق و فلسفه و نجوم در عصر ساساني محسوب ميشد (ضميري، ص61؛ كريستنسن، ص99 [299]).
اما معتبرترين و مشهورترين مركز آموزش عالي ايران باستان دانشگاه گندي شاپور ميباشد كه تا اواخر قرن سوم هجري نيز فعال بوده است (كشاورزي، ص86) و معروف است كه بر سر در آن نگاشته بودند: «دانش و فضيلت برتر از بازو و شمشير است» (وكيليان، ص102). بناي گندي شاپور را به شاپور اول ساساني و به قرن سوم ميلادي نسبت ميدهند ليكن برخي احتمال مي‌دهند كه اردشير بابكان سنگ بناي آن را به نام پسر خويش شاپور نهاده باشد و فرزندش شاپور آن را تكميل و به اتمام رسانده باشد (حكمت، ص 385).
در دانشگاه گندي شاپور علي‌رغم اين كه فلسفه، رياضيات، ادبيات و الهيات تدريس مي‌گشت و حتا دانشكده‌اي براي نجوم و رصدخانه‌اي نيز جهت رصد ستارگان در آن ساخته شده بود (دراني، ص 46)، پزشكي بيش از ساير علوم رونق داشت و برخي از نام‌دارترين استادان طب و داروسازي كه از گندي شاپور فارغ التحصيل گشتند نظير بخت‌يشوع و ماسويه و يوحنا بن ماسويه، تأليفات‌شان پايه‌گذار اساس علم طب در تمدن اسلام شد (وكيليان، ص 99).
روي هم رفته اساتيد گندي شاپور از سه دسته تشكيل مي شدند :
- مسيحيان سرياني كه ساكن و تبعه ايران و در حقيقت ايراني بودند.
- ايرانيان اصلي كه زبان پهلوي و دين زرتشتي داشتند.
- علماي هندي كه نسبت به دو گروه ديگر در اقليت بودند (دراني، ص46).
اهميت و اعتبار دانشگاه گندي شاپور كه بيمارستان و هم‌چنين كتابخانه بزرگي با هزاران جلد كتاب را نيز شامل ميشد (سلطان‌زاده، ص 31) از عهد زمامداري خسرو اول فزوني يافت. زيرا به سال 529 ميلادي «ژوستينين» امپراتور روم مدارس آتني را تعطيل ساخت و در نتيجه جمعيت فلاسفه پراكنده گشت. هفت تن از فيلسوفان تحت تعقيب و فراري عصر تعصبات مذهبي كليسايي بيزانس به ايران مهاجرت مي‌نمايند و در دربار انوشيروان مورد استقبال و احترام قرار ميگيرند (گيرشمن، ص332). اين هفت دانشمند كه به سه گروه استادان سابق الذكر گندي شاپور اضافه گشتند و به تدريس و تعليم پرداختند عبارت بودند از: دمسقيوس سوريايي، سيمبليتيوس كليكيايي، يولاميوس فروگي، پريسيكيانوس لوديه‌اي، هرمياس فينيقي، اپيدوروس غزي، و ديوجانوس فينيقي (كريستنسن، ص306؛ ضميري، ص62).
البته اقدامات پادشاهان ساساني در حمايت از دانش محدود به همين اقدامات نبود بل كه در اين راه به فعاليت‌هاي دگري نيز دست يازيدند. از جمله اردشير بابكان، موسس سلسله، متخصصان ويژه‌اي را به هند و بين النهرين و شهرهاي بيزانسي نزديك فرستاد تا آثار مهم را گردآوري نمايند. شاپور فرزند و جانشين او نيز چنين كوششي به خرج داد و پزشكان يوناني را به ايران فراخواند تا به مطالعه پزشكي بپردازند (دراني، ص 50). از سوي دگر، خسرو انوشيروان نيز پزشك مخصوص خويش «برزويه» را به سفر هند براي به دست آوردن كتب ارزشمند گسيل ميدارد كه او كتب بسياري را از هند به ايران منتقل و به زبان پهلوي ترجمه نمود كه از جمله مشهورترين آن‌ها ميتوان به كليله و دمنه اشاره داشت (گيرشمن، ص332؛ كريستنسن، ص307).
همان گونه كه پيش‌تر ذكر گرديد، در عهد ساساني دو مكتب نوين مزدكي و مانوي صفحاتي نوين را در تاريخ فلسفه ايران گشودند كه در جاي خويش قابل توجه است. مزدكيان و مانويان نيز به تبليغ و تعليم اصول خويش پرداختند و به خصوص حكمت مانوي از مرزهاي ايران خارج گرديد و در گستره وسيعي از دنياي آن روز يعني از چين تا سرزمين گل (فرانسه امروزي) هواداراني يافت (حكمت، ص409). ماني هم‌چنين كتب بسياري را براي ترويج آيين خويش نگاشت از جمله كتاب‌هاي «كفالايا» [كه در واقع مجموعه سخنان ماني است كه شاگردان‌اش پس از مرگ وي گردآوري و ترجمه كرده‌اند] و «شاپورگان». جالب است كه ماني براي سهولت آموزش اصول آيين خويش به مردم عامي و بي‌سواد، در كتب خويش از تصاوير زيبا سود ميجست و به همين سبب او را ماني نقاش نيز لقب داده بودند. يكي از معروف‌ترين كتاب‌هاي او كه تصاوير زيبا در آن جلوه گر بود كتاب «ارژنگ» ميباشد (هوار، ص175؛ جهت اطلاعات بيش‌تر رجوع كنيد به كريستنسن، ص 150-131). مزدك نيز با نشر افكار خويش كه به مرام اشتراكي اشتهار دارد و بسيار به فلسفه كمونيستي امروزين شباهت داشت در واقع از نيروهاي موثر در فرآيند تعليم وتربيت عصر ساساني بوده است، او نيز كتابي را براي تعليم و تبليغ آيين خويش نگاشته بود كه اكنون از ميان رفته است ليكن در منابع عربي قرون اوليه اسلامي به دو ترجمه ابن مقفع و ابان لاحقي ازآن اشاره شده است (جهت اطلاعات بيش‌تر رجوع كنيد به هوار، ص177-179 و كريستنسن، ص 261-228).
خلاصه مطلب اين كه آموزش و پرورش عصر ساساني را ميتوان در چند جمله به شرح ذيل بيان نمود:
در روزگار ساسانيان تحولات اجتماعي، سياسي و پيش‌رفت دانش و هنرهاي گوناگون و هم‌چنين ارتباطات بين المللي و توسعه انديشه‌ها و هم‌چنين پيوند ديانت با حكومت سبب گرديد تا آموزش و به ويژه آموزش عالي علي‌رغم محدوديت‌هاي برآمده از تمايزات طبقاتي در مرتبه والايي قرار گيرد.

كتاب‌نامه :

- الماسي، علي محمد: تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، دانش امروز، 1370
- پيرنيا، حسن: تاريخ ايران باستان، افسون، جلد سوم، 1380
- حكمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان، موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
- دراني، كمال: تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام، سمت، 1376
- سلطان‌زاده، حسين: تاريخ مدارس ايران از عهد باستان تا تاسيس دارالفنون، آگاه، 1364
- ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام، راهگشا، 1373
- كريستنسن، آرتور: ايران در زمان ساسانيان، ترجمه رشيد ياسمي، صداي معاصر، 1378
- كشاورزي، محمد ع.: تاريخ آموزش و پرورش در ايران و اسلام، روزبهان، 1382
- گيرشمن، رومان: تاريخ ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمود بهفروزي، نيل، 1382
- وكيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران، دانشگاه پيام نور، 1378
- هوار، كلمان: ايران و تمدن ايراني، ترجمه حسن انوشه، اميركبير، 1363

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دو تارنماي جديد فرهنگي:
ـ سرزمين جاويد
ـ فرهنگ نياكان ما


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/٢۳

نوشته‌ی رودیگر اشمیت
پیدایش و معمول‌سازی خط میخی پارسی باستان از جمله‌ی مجادله‌آمیزترین مسائل در مطالعات ایرانی باستان است؛ از دهه‌ی 1960 تاکنون، این دو موضوع مکرراً و از دیدگاه‌های متفاوت، بدون دست‌یابی به توافقی کلی، مورد بحث بوده‌اند. جمع‌بندی کلی زیر مبتنی است بر: 1- گواهی مربوط به ابداع خط میخی، ارائه شده در بند هفتاد سنگ نبشته‌ی بیستون داریوش (DB 4.88-92)، که در آن از یک شیوه‌ی جدید نوشتار "به آریایی"، که پادشاه آن را ابداع نموده، یاد می‌گردد؛ 2- ملاحظات متعدد باستان شناختی و سبک شناختی که ترسیم چندین مرحله را در پیدایش و توسعه‌ی یادواره‌ی (monument) بیستون روا می‌دارد؛ 3- نبشته‌هایی که متعلق به پیش از زمان داریوش پنداشته شده‌اند؛ 4- و در نهایت، تجزیه و تحلیل خود این سامانه‌ی نگارش.
این امر محتمل است که توسعه و تکامل خطی جدید برای نوشتن زبان اصلی هخامنشیان در دوران کورش دوم آغاز شده باشد، اما کهن‌ترین نمونه‌های گواهی شده‌ی گونه‌ی جدید خط میخی، سنگ‌نبشته‌های بزرگ و کوچک داریوش در بیستون هستند. ادعاهای مربوط به وجود برخی نبشته‌های کهن‌تر پارسی باستان را می‌توان به طور قاطع رد نمود: دو نبشته‌ی حک شده بر لوحه‌هایی زرین، به دست آمده از همدان و ساخته شده به نام آریارمنه (AmH) و ارشامه (AsH)، به ترتیب پدر پدربزرگ و پدربزرگ داریوش یکم، چنان که از زبان نسبتاً معیوب‌شان، که مانند واپسین متن‌های هخامنشی است، بر می‌آید، معتبر و قابل اعتماد نمی‌باشند. به علاوه، دو قطعه‌ی کوچک بازمانده از سنگ‌نبشته‌های پاسارگاد (CMb، CMc)، که به کورش دوم منسوب شده‌اند، در واقع به نظر می آید که به داریوش متعلق‌اند، در صورتی که قطعه‌ی سوم (CMa)، نخست فقط به ایلامی و بابلی نبشته شده بود که سپس (در زمان داریوش) ترجمه‌ی پارسی باستان به بخش‌های بدون نبشته‌ی بیرونی آن افزوده گردیده بود. (…)
دلیل قطعی معمول شدن خط میخی پارسی با سنگ‌نبشته‌ی زیرین برجسته‌نگاری بیستون، در تاریخچه و چگونگی پیدایش خود این یادواره نهفته است، چرا که نبشته‌های پارسی باستان ضمیمه‌ی نگاره‌های منفرد در برجسته‌نگاری و در سنگ‌نبشته‌ی بزرگ، افزوده‌های متأخرتر به طرح اصلی یادواره هستند. پذیرش آغازین زبان‌های منحصراً پیش- هخامنشی (ایلامی و بابلی) برای نگارش نبشته‌های یادواره‌ی بیستون را می‌بایست به عنوان دلیل و گواه عدم استفاده از پارسی باستان برای نگارش اسناد، تا آن زمان، تفسیر نمود.
خط میخی پارسی باستان به آشکارا، اختصاصاً برای نگارش زبان پارسی باستان ساخته شده بود، تا این که برای برخی دیگر از گویش‌های ایرانی باستان مانند مادی. شکل علامت C (با زائده‌ای در زیر آن) در خط میخی پارسی بسیار ساده است و بدین سبب احتمالاً از جمله‌ی علامت‌های نخستین این خط است که فقط واج /c/ (از ایرانی باستان thr*، به لحاظ آوایی شبیه به [s]) را نشان می‌دهد، و تا آن جا که دانسته است، مشخصه‌ای منحصر به پارسی باستان است و با نظام آواشناختی زبان مادی، که در آن thr محفوظ مانده، بیگانه می‌باشد [مانند Mica در پارسی باستان و Mithra در زبان مادی].*

* This article is based on: R. Schmitt, "Cuneiform Script", Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 460-61

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ خیال‌بافی پان‌ترکیست‌ها (در تارنمای فرهنگ ایرانیان باستان).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/۱٩
نوشته‌ي: سورنا گيلاني

+ آموزش و پرورش در دوران حکومت مادها :
مدارک موجود درباره تمدن و فرهنگ مادها آن چنان اندک است که امکان اظهار نظر قطعی را درباره اوضاع فرهنگی مادها دشوار می‌سازد. در واقع راجع به معارف مادها اطلاعاتی در دست نمی‌باشد زيرا که نه سنگ نبشته‌ای از آنان تاکنون کشف شده است تا مدرک قرار داده شود و نه از يونانی‌ها و يا ملل دگر در اين زمينه اطلاعات جامعی به دست آمده است (بيژن، ص120). حتا تاکنون هيچ مدرک مستقيمی که دال بر آشنايي مادها با خط و کتابت باشد به دست نيامده است (دياکونوف، ص339)؛ ليکن تا حدی تعليم و تربيت اجتماعی مادها را مي‌توان از کيفيت تعليم و تربيت عصر هخامنشی حدس زد، زيرا که پارس‌ها در بادی امر از حيث تمدن و معارف در رتبه‌ای پايين تر از مادها قرار داشتند، ليکن هم‌نژاد و هم‌کيش و هم‌زبان آنان بودند و وقتی که پارسيان بر آنان سلطه يافتند تمدن آنان را نيز اخذ نمودند (با توجه به اين که تمدن هخامنشی از تمامی تمدن‌های تابع از جمله تمدن ايلامی جهت رشد خويش استفاده نموده است).
به هر تقدير مادها مطمئناً دارای خط و کتابت بودند و اين خط احتمالاً مشابه همانی بوده است که امروزه خط باستانی پارسی خوانده می‌شود. زيرا اين نکته مسلماً غير محتمل است که پادشاهی بزرگ ماد فاقد خط و کتابت بوده باشد و پارسيان واجد خط باشند (دياكونوف، ص 340).
البته شواهدی نيز بر اثبات اين امر دلالت دارد زيرا با توجه به مطالب کتاب دانيال در اين که مادها صاحب خط بوده‌اند و نوشته‌هايی به زبان مادی وجود داشته است جای ترديد باقی نمی‌ماند (بيژن، ص 124). حتا ظاهراً خواندن و نوشتن تا حدی در ميان مردمان معمولی نيز مرسوم بوده است و فقط منحصر به مغ‌ها و روحانيان و اشراف نبوده است. زيرا بر طبق آن چه که از تواريخ بر مي‌آيد مردم عرايض خود را به شاه می‌نگاشته اند و شاه عرايض را می‌خواند و هر حکم را نوشته و به آنان بازپس مي‌فرستاد . (هرودوت، ص60).
گذشته از اين، نگارنده تاريخ ماد نظريه ديگری نيز ابراز میدارد : « ... خط ميخی پارسی باستانی با خط ميخی بابلی و ايلامی تفاوت بسيار دارد و با اين که محتملاً با ديگر خطوط ميخی آسيای مقدم منشأ مشترکی دارد ولی آن را نمی توان مستقيماً مأخوذ از آن‌ها شمرد. تعبير کلام آن است که چند حلقه فاصل بر ما مجهول است و بيش‌تر گمان می‌رود که خط ميخی ماد جزء اين حلقه‌های فاصل و مجهول بوده است، به عبارتی پارسيان خط ميخی را از مادها اخذ کردند... » (دياكونوف، ص 340).
جالب است که استرابون جغرافيادان دنيای باستان نيز اذعان میدارد که روش تعليم و تربيت معروف پارس‌ها از مادها اقتباس گشته بود (بيژن، ص127). از سوی دگر ذکر وجود کتاب « تاريخ شاهان ماد و پارس» در کتب مختلف نظير کتاب استر، احتمال وجود ادبيات را در ميان مادها نشان می دهد (بيژن، ص 125).
مادها برای امور اداری و لشگری خويش مطمئناً دفاتری به مانند پارسيان داشته‌اند ليکن واضح و مبرهن است که تشکيلات آنان بدان اندازه پيش‌رفته و پيچيده نبود که نياز به گروهی انبوه از دبيران احساس گردد بنابراين به احتمال زياد آموزش اين فنون در انحصار مغان بود (سلطانزاده، ص12) که البته لازم به ذکر است شواهدی نيز مبنی بر وجود سازمان‌ها و دفاتری جهت اداره کارهای مربوط به امور مالی و حسابداری با توجه به پيشرفت و رونق اقتصاد مادها به خصوص در زمينه زراعت و دامداری وجود دارد (حكمت، ص 149).
علاوه بر اين، بنا به نظر دياکونوف تعاليم زرتشتی به وسيله کاهنان و مبلغان قبيله ماد که به مغان موسوم بودند اشاعه يافت و به عبارتی تعاليم مغان مورد پشتيبانی جدی شاهان ماد قرار گرفته بود و حتا تعاليم مزبور تا حدی عنفاً به مردم تحميل میشد (دياكونوف، ص370). دياکونوف را حتا اعتقاد بر اين است که سرزمين ماد در قرون هفت و هشت پيش از ميلاد از کانون‌هايي بوده که از آن جا مفهومات دينی و فلسفی انتشار يافته است (دياكونوف، ص345).
به هرحال آن چه که از کيفيات زندگی مادها و با توجه به کم‌بود مدارک [مي‌توان] استنباط نمود اين است که آنان مطمئناً دارای ساختار و يا سازمان‌هايي جهت تعليم و تربيت بوده اند. هرچند مشخص نمی‌باشد که چنين سازمان‌هايي دارای چه درجه‌ای از پيش‌رفت و توسعه تمدنی بوده‌اند. ليکن به احتمال قريب به يقين نسبت به همسايگان خويش در بين النهرين از حيث دانش و فرهنگ در مرحله پست‌تری قرار داشتند.

+ آموزش و پرورش در عصر هخامنشيان:
در باب آموزش و پرورش در عصر هخامنشيان نيز کسي که تحقيق در اين باب را مد نظر قرار مي‌دهد با کم‌بود منابع مواجه مي‌باشد، ليکن مدارک موجود مرتبط با اين دوران در مقايسه با عصر حکومت مادها بسيار بيشتر است که دست محقق را در نيل به هدف خويش اندکي بازتر مي‌نمايد. اسناد و مدارکي به سان نوشته‌هاي مورخان اروپايي آن روزگاران، کتيبه‌ها و الواح به جاي مانده از آن دوران و غيره. هم‌چنين، نگاهي به فهرست تشکيلات و سازمان‌ها در اين عصر مؤيد اين مي‌باشد که آموزش کشوري مطمئناً مورد توجه و عنايت بوده است و البته اداره‌ي تشکيلاتي بدين عظمت يقيناً بدون تعليم و تعلم امکان پذير نبوده است.
آن گونه که بر مي‌آيد در عصر هخامنشي مکان‌هايي براي آموزش کودکان و اطفال داير بوده است. به عنوان نمونه‌ي گزنوفون يوناني در ”کوروش‌نامه“ خويش دراين باب مي‌گويد : «اطفال به مکتب مي‌رفتند تا ادب بياموزند و رؤسا و مراقبان‌شان اکثر اوقات روز مراقب حال آنان بودند و قضاوت و عدالت را ميان آن‌ها مجري مي‌داشتند» (گزنوفون، ص6).
جالب آن است که بنا به ادعاي گزنوفون تا حدود شانزده يا هفده سالگي کودکان در اين مکان آموزش‌هاي مختلف نظير اعتدال مزاج، اطاعت، وظيفه شناسي، تيراندازي و پرتاب نيزه مي‌آموختند (گزنوفون، ص7). از سوي دگر، هرودوت که به پدر تاريخ اشتهار دارد اذعان مي‌دارد که دوره تربيت کودکان در ايران بين پنج تا بيست وپنج سالگي است و سه کار مهم بدانان آموخته مي‌شود : اسب سواري و تيراندازي و راستگويي (هردوت، ص 75).
گزونوفون هم‌چنين مدعي است که در ايران محلي به نام الوترا (Eleuthera) وجود داشته که در آن اطفال بزرگان تربيت مي‌يافتند (گزنوفون، ص5). گزنوفون در ضمن اذعان مي‌دارد که اطفال ايراني پس از اين که به سن بلوغ مي‌رسيدند، ده سال در اطراف بناهاي دولتي به سر مي‌بردند تا هم از بناهاي دولتي حراست نمايند و هم به اعتدال مزاج عادت يابند (گزنوفون، ص5).
افلاطون نيز درباره تعليم شاه‌زادگان هخامنشي بيان مي‌دارد که شاه‌زادگان به محض تولد به خواجگان و پرورشگران سپرده مي‌شدند تا به بهترين شکل پرورده شوند و زماني که کودک به هفت سالگي پاي مي‌نهاد سوارکاري و شکار به او آموخته مي‌شد و در چهارده سالگي چهار نفر که به مربيان شاهانه موسوم بودند براي تعليم و تربيت شاه‌زاده انتخاب مي‌گشتند که يکي از آنان در دانايي برتر از ديگران بود و مسؤوليت آموزش حکمت زرتشت و آيين کشورداري را عهده‌دار مي شد و دومي که در دادورزي و عدالت شهره بود آيين راست‌گويي و درستکاري را به شاه‌زاده آموزش مي‌داد و نفر سوم که پرهيزگارترين بود به کودک آزادگي و پرهيزگاري مي‌آموخت و نمي‌گذاشت که وي مغلوب و دستخوش شهوات گردد و بدو مي‌آموخت که به راستي آزاده باشد و آموزگار چهارم نيز دلاوري و بي‌باکي را به شاه‌زاده مي آموخت . (سلطان‌زاده، ص 17؛ وكيليان، ص 83).
جاب است که گزنوفون مدعي است که تمام افراد ايراني مجاز به گسيل داشتن فرزندان خويش به مدارس بودند، ليکن شرطي را براي اين امر قائل مي‌گردد و اعزام اطفال به مدارس را فقط مختص کساني مي‌داند که محتاج ياري کودکان خويش در امر معيشت نبودند (گزنوفون، ص 10).
آموزش عالي و تحصيلات عاليه را نيز در ايران باستان و با توجه به کمبود اسناد و مدارک عمدتاً با تأسيس دانشگاه گندي شاپور به عهد ساسانيان مرتبط مي پندارند، ليکن با توجه به شواهد به جاي مانده از آن ازمنه مي‌توان اذعان نمود که تعاليم عاليه در عصر هخامنشي نيز وجود داشته است. به عنوان نمونه، داريوش بزرگ در مصر، که ايالتي از ايالات ايران عهد زمامداري هخامنشيان محسوب مي‌گشت، دستور احياي دانشکده پزشکي شهر ساييس را صادر نمود و طبق فرمان او جوان‌هاي خانواده‌هاي برجسته ايراني براي فراگرفتن فنون پزشکي به ساييس گسيل گشتند (بيژن، ص326؛ سلطان‌زاده، ص19؛ ضميري، ص67).
از سوي دگر، در عصر هخامنشي دانشکده‌هاي عالي و مهم در شهرهاي بورسيپه، ميلت، ارخويي، ري، و بلخ جهت آموزش علم طب وجود داشت (حكمت، 383؛ ضميري، ص 61).
هم‌چنين وجود کتابخانه‌هاي بزرگ در عصر هخامنشيان در نقاط مختلف قلم‌رو هخامنشيان نشان دهنده آموزش و پرورش سازمان يافته مي‌باشد. از جمله کتابخانه‌هاي اين عصر کتابخانه‌هاي استخر، کهندژ، شاه اردشير، و شپيگان را مي‌توان نام برد (حكمت، ص 64).
حمايت شاهان هخامنشي از تحقيقات نجومي و علم هيأت نيز جالب توجه است و نشان دهنده اهميت امر دانش آموزي در ايران عصر هخامنشي. داريوش کبير منجم معروف کلداني آن روزگاران «نبوري مننو» را تحت حمايت خويش قرار داد و او در سايه چنين حمايتي به کنجکاوي‌ها و مطالعات نجومي خويش پرداخت. «کيدين نو» دگر منجم شهير کلداني معاصر هخامنشيان نيز در سايه حمايت دولت شاهنشاهي ايران همان سلسله مطالعات را پي گرفت و ادامه داد (بيژن، ص 333-332).
گزارش‌هاي مورخان يوناني آن ازمنه به سان «کتزياس» از وجود روزنامه‌ي رسمي در دربار هخامنشي حکايت مي‌کند که نشاني دگر از پيشرفت دانش و اهميت تعليم و تربيت آن روزگار مي باشد (ضميري، ص 21).
از سوي دگر، اشارات هرودوت در جريان گردآوري تاريخ معروف خويش مبني بر استفاده از آثار تاريخ نويسان ايراني و هم‌چنين اشارات کتاب‌هاي عزرا و استر به کتاب «تاريخ شاهان ماد و پارس» را مي‌توان دليلي دگر بر رواج تعليم و تربيت برشمرد (بيژن، ص333).
گسيل داشتن هيأت‌هاي اکتشافي و علمي جهت اکتشافات دريايي و جغرافيايي از سوي داريوش و خشايارشا را نيز مي توان از دگر نشانه‌هاي وجود آموزش و پرورش سازمان يافته در ايران هخامنشي فرض نمود (هردوت، ص 222-218).
شواهد بسيار ديگري نيز به طور غير مستقيم بر پيشرفته بودن روند تعليم و تربيت در عصر هخامنشيان دلالت دارد. از جمله مي‌توان به موارد ذيل استناد نمود:
- حفر ترعه‌ي سوئز بين رود نيل و درياي سرخ به روزگار حکومت داريوش کبير (حكمت، ص 443) و حفر کانال توسط دو سرمهندس ايراني به نام‌هاي «بوباروش» و «ارتاکائوش» به امر خشايارشا بر دماغه کوه اتوس در لشگرکشي به يونان به جهت عبور رزم ناوهاي ايران (هردوت ، ص363) نشان دهنده وجود مهندساني کارآزموده و کاربلد مي‌باشد که مطمئناً مهندسان کار آزموده فقط به ضرورت آموختن و تعليم به وجود مي آمدند.
- تاسيس دانشکده‌اي در سائيس مصر به فرمان داريوش بزرگ به جهت آموزش فنون کشورداري (بيژن ، ص 338).
- ايجاد جاده شاهي مشهور که از شوش تا سواحل درياي اژه امتداد داشت (هردوت، ص 312).
- بحث و بررسي‌هاي هفت سردار بزرگ پارسي پس از بازپس گيري تاج و تخت از مغ غاصب (سمرديس) در باب انواع حکومت و حتا صحبت آنان در مورد حكومت دموکراسي يا اليگارشي (هردوت، ص 222-218) يکي ديگر از دلايل آگاهي ايرانيان از علوم سياسي و فلسفه و بالطبع تعليم و تعلم آن است.
- نحوه انتخاب و انتصاب قضات از ميان افراد تعليم ديده ( سلطان‌زاده، ص 18) را نيز مي‌توان نشاني از توجه و آشنايي ايرانيان آن روزگاران با علم حقوق و آموزش آن دانست.
- الواح گلي کشف شده در خزانه تخت جمشيد نيز ثابت کننده آشنايي ايرانيان با فرآيند آموزش و تعليم مي‌باشد. به عنوان نمونه در ميان الواح گلي تخت جمشيد سندي مالياتي وجود دارد که حاوي بقاياي مالياتي بانويي است که قسمتي از ماليات خود را پرداخت نموده و به موجب اين سند تتمه آنرا داده و تسويه حساب گرفته است (حكمت، ص152). با توجه به اين الواح به سهولت مي‌توان دريافت که هخامنشيان در زمينه امور مالي و حساب‌داري، مراکز بايگاني داشته و کساني که مامور نگهداري و بايگاني اين اسناد بوده‌اند در اين زمينه آموزش‌هاي لازم را کسب کرده بودند.
- وجود صنعت فرش و بافندگي را مي‌توان دليل قاطع ديگري بر وجود دانش‌هاي گياه شناسي، رنگ شناسي، نقاشي و حتا کيميا و دام پروري و دام پزشکي دانست. از نمونه‌هاي بارز اين صنعت مي‌توان به قطعه فرش مکشوف در پازيريک که مشتمل بر تصوير ملکه‌ها و بانوان ايران عهد هخامنشي است و هم اکنون در موزه ارميتاژ لنينگراد روسيه نگه‌داري مي‌شود اشاره داشت (حكمت، ص 264-261).
- وجود آثاري به مانند تخت جمشيد و مکان‌هاي باستاني ديگر با آن همه محاسبات دقيق رياضي و فني و مهندسي دليلي بر وجود دانش ‏و آموزش معماري و هنر در عهد هخامنشيان است. با توجه به مطالب ذکر شده و علي رغم آن که کيفيت و روند آموزش و پرورش عصر هخامنشي کاملا مشخص نمي‌باشد، مي‌توان به سهولت دريافت که علم و دانش و تعليم و تعلم آن از ارزش و اعتبار بالايي برخوردار بوده است.

كتاب‌نامه:
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حکمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دياکونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه کريم کشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ وکيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378
- هرودوت: تواريخ؛ ترجمه‌ي ع. وحيدمازندراني، فرهنگستان ادب و هنر ايران، بي‌تا.
ـ گزنوفون: کوروش نامه؛ ترجمه رضا مشايخي، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1342

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ ذي القرنين (تارنمايي جديد در نقد آراي پورپيرار)


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/۱٦

"انارک" شهرکی با 2100 نفر جمعیت در منطقه‌ی بیابانک، واقع در شمال شرقی شهر نایین است. گویش انارکی پیوند نزدیکی با گویش نایین دارد، و هر دو اعضای شبکه‌ی هم‌تافته‌ای از گویش‌های محلی هستند که عموماً «گویش‌های مرکزی» ایران خوانده می‌شوند.
+ برخی از واژگان گویش انارکی (aa = آ؛ x = خ):
Ker / Kert: کردن
Keft: افتادن
Waaf / waat: گفتن
Hanik / hanikishtan: نشستن
Mali: بسیار
Engoli: انگشت
Enju: زن
Mul: گردن
Yoshnow / yoahnuft: شنیدن
Masa: بزرگ
Werf: برف
Yumu: لباس
Mallu: گربه
Ber: در
Zuma: داماد
Sibi: سگ
Zuun: زبان
Horsh: فروختن Xu: خواهر
Ko: کوه
Mer: مرد

+ ضمایر:
mu : من
tu : تو
u / I : او
maa : ما
shemaa : شما
uhaa / ihaa : ایشان

+ صرف فعل win / di (= دیدن):
زمان حال:
mu I-win-I (می‌بینم)
گذشته‌ی استمراری:
mu m-I-di (می‌دیدم)
گذشته‌ی ساده:
mu m-I-di (دیدم)
گذشته‌ی بعید:
mu m-I-di-y-a bi (دیده بودم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ بخش دوم مقاله‌ی «آموزش و پرورش در ایران باستان» را روز آدینه در این تارنما بخوانید.
+ چنان که بیش‌تر دوستان دریافته بودند، به جز بخش پایانی مقاله امروز، مرز ایران و توران مشخص شد در پایگاه خبرگزاری میراث فرهنگی، باقی آن از مقاله «آرش کمان‌گیر» این تارنما برگرفته شده بود.
+ صدای عدالت خواهانه کورش جهانی شد

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/۱۳
نوشته‌ي: سورنا گيلاني
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاله‌ي حاضر، كه در سه بخش تقديم حضورتان خواهد شد، نوشته‌ي دوست ارجمند و دانشمندم، آقاي سورنا گيلاني است، كه بي‌ترديد براي عموم خوانندگان آموزنده و سودبخش خواهد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در بحث و بررسي درباره‌ي آموزش و پرورش اعصار باستاني ايران محقق با كم‌بود شديد مدارك و اسناد روبه‌رو است و البته لازم به ذكر است كه هر چه قدر به تاريخ ورود اسلام به ايران نزديك گرديم اسنادي اين چنيني رو به فزوني مي رود كه البته مجددا لازم است يادآوري گردد كه افزايش چنين اسنادي هرگز بدان حد نمي باشد كه بتوان مستقيماً به آموزش و كيفيت آن در اعصار باستان دست يافت. ليكن با توجه به نوشته‌هاي مورخين غربي ازمنه باستان و هم‌چنين اسناد و كتيبه‌هاي به جاي مانده از آن دوران و ... با اندكي تعمق و تحليل مي توان تا حدي از آموزش و پرورش اعصار باستان و ويژگي‌هاي آن آگاه گرديد.
به هر حال با عنايت به شواهد به جاي مانده از ازمنه باستان مي توان اذعان داشت كه در ايران باستان عوامل اوليه تعليم و تربيت عبارت از موارد ذيل بودند :
1- طبيعت و وضع جغرافيايي كشور.
2- آرا و عقايدي كه آريايي‌ها با خود آورده بودند و زرتشت آن‌ها را پيراسته و اصلاح كرده بود و به عبارتي نقش دين در روند آموزش.
3- دولت و نقش ويژه آن در پرورش دادن متعلمين ( صديق، ص52).
طبيعت و وضع جغرافيايي به سبب اين كه ايران سرزميني است تقريباً خشك و بياباني و كوه‌هاي آن عمدتاً برهنه از رستني‌ها است، لذا ضرورت حيات در چنين سرزميني با توجه به كم‌بود منابع آب و غذا، سخت‌كوشي و مدارا است. بنابراين مردمان ايران باستان مردماني نيرومند، زحمت‌كش، قانع و سازگار بارآمدند. به واقع، طبيعت اينان را به آموختن چنين خصايصي وادار مي ساخت. از سوي ديگر ايران در همسايگي آسياي مركزي كه محل اسكان طوايف و ايلات و عشاير چادرنشين و بيابان‌گردي كه داراي توالد و تناسل زياد و وسايل معيشتي اندك بودند قرار داشت و ايرانيان مداوماً در حال مبارزه و مقاومت در برابر تهاجمات پياپي اينان كه براي تحصيل قوت و غذا به ايران هجوم مي آوردند بودند و لذا مجبور به آموختن چگونگي مقاومت و فنون جنگي و دليري گشتند. هم‌چنين در مجاورت ايران‌زمين در سمت مشرق دو كشور چين و هند و در سوي مغرب آسياي صغير و يونان بودند و راه عمده ارتباطي شرق و غرب از ايران مي‌گذشت و لذا ايرانيان آن زمان در طي قرون و اعصار از اين موقعيت سود برده و از علم و ادب و تمدن و هنر خاور و باختر استفاده مي كردند و ملل شرق و غرب را نيز از تمدن خويش بهره‌مند مي‌ساختند.
اما در باب دين به عنوان ديگر عامل مهم و فاكتور مؤثر در روند آموزش و پرورش بايد اذعان داشت كه دين زرتشت، كه علي‌رغم حضور دگر اديان در محدوده اين مرز و بوم فراگيرترين اديان بوده است، نقشي پررنگ را در اين زمينه ايفا نموده است. با توجه به اين كه دين زرتشت براي دانش و خرد اهميت بسيار قائل گشته است و مزداپرستان را به تعليم و تربيت فراخوانده است و حتي فرشته‌اي به نام «چيستا» بر امر آموزش تعيين نموده بود ( وكيليان، ص21) .
نمونه‌هايي از اهميت آموزش و تعليم در دين زرتشتي به عنوان گواهي بر صدق ادعاي فوق ذكر مي‌گردد :
در ونديداد آمده است كه : «اگر شخص بيگانه يا هم‌كيش يا برادر يا دوست براي تحصيل هنر نزد شما آمد او را بپذيريد و آن چه خواهد بدو بياموزيد» (صديق، ص56؛ كشاورزي، ص21).
و در دينكرد ديگر كتاب متعلق به زرتشتيان آمده است : «تربيت را بايد مانند زندگاني مهم برشمرد و هركس بايد بوسيله پرورش و فراگرفتن و خواندن و نوشتن خود را به پايگاه ارجمند رساند» (كشاورزي، ص81).
و ايضاً در پندنامه زرتشت آمده است : «به فرهنگ خواستاري كوشا باشيد، چه فرهنگ تخم دانش و بَرَش خرد، و خرد رهبر هر دو جهان است» (صديق، ص57).
هم‌چنين در ونديداد باز هم در اين باب آمده است : «از سه راه به بهشت برين مي‌توان رسيد، اول دستگيري نيازمندان و بينوايان، دوم ياري كردن در ازدواج بين دو نفر بينوا و سوم كوشش و كمك به تعليم و تربيت نوع بشر كه به نيروي دانش، شر و ستم اين دو آثار جهل از جهان رخت بر بندد» (حكمت، ص95).
با توجه به نمونه‌هاي فوق و ده‌ها نمونه‌ي ديگر، كه مجالي براي بيان آن‌ها نمي باشد، آيا نمي‌توان اذعان داشت كه دين زرتشت مشوق و ترغيب كننده يادگيري و آموختن بوده است؟
اما در مورد نقش دولت به عنوان سومين فاكتور مؤثر در امر آموزش، از زماني كه حكومت مادها در ايران تأسيس گرديد و سپس شاهنشاهي ايران بنياد گرفت و اقتدارات در يك جا تمركز يافت، اداره كردن اين كشور پهناور محتاج افرادي گرديد كه مورد اعتماد بوده و تكاليف خود را نيكو بشناسند و بدان عمل كنند. از اين رو دولت به حكم ضرورت از اطفال شاهزادگان و بزرگان و نجبا و طبقات برجسته كشور عده‌اي را براي رتق و فتق امور تربيت مي نمود، به گونه‌اي كه حتا بنا به گفته نگارنده كتاب تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام، دولت، افراد جامعه را به طور مستمر در كنترل داشت و تعليم و تربيت به منزله ضرورتي اجتماعي در اختيار صاحبان قدرت بود (دراني، ص 25).
اهداف آموزش و پرورش در ايران باستان:
با توجه به مدارك و اسناد به جاي مانده ازمنه باستان مي‌توان هدف كلي تعليم و تربيت در ايران باستان را اين دانست كه كودك عضو مفيدي براي جامعه گردد ( الماسي، ص71؛ صديق، ص 75).
در تأييد گفتار خويش به جملاتي از يسنا اشاره مي‌گردد كه در آن آمده است : «اي اهوره‌مزدا به من فرزندي عطا فرما كه از عهده انجام وظيفه نسبت به خانه من و شهر من و مملكت من برآمده و پادشاه دادگر مرا ياري كند» (حكمت، ص78؛ صديق، ص 75).
ليكن جزييات اهداف مهم آموزش و پرورش ايران پيش از اسلام را مي‌توان به صورت ذيل خلاصه نمود:
1- هدف ديني و اخلاقي كه تحت تعاليم زرتشت به شعر پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك جامه عمل پوشانند.
2- هدف نيرومندي و بهداشتي براي تندرستي و پاك تني و راستي و جوانمردي، چنان كه در دين زرتشت پاكيزگي تن براي هر زرتشتي از وظايف ديني است و ناپاكي تن و بيماري به اهريمن منسوب است.
3- هدف جنگي و نظامي جهت نگهداري حدود مرز و بوم و حفظ آرامش و دفاع در برابر دشمنان.
4- هدف اقتصادي به جهت تهيه نان و قوت مردم و رفاه و آسايش آن‌ها و حفظ خانواده و توسعه صنعت و هنرها.
5- هدف سياسي به جهت روابط عمومي و امنيت و كشورداري و روابط خارجي (الماسي، ص 72؛ حكمت، ص63).
سازمان آموزشي ايران باستان:
در طي قرون و اعصار متمادي سازمان تعليم و تربيت يك‌سان نبوده است و به فراخور زمان امكنه آموزشي اعصار باستان متفاوت بوده‌اند. ليكن در قسمت اعظم اين مدت، خانواده و آتشكده و آموزشگاه درباري به پرورش اطفال و نوجوانان مي‌پرداختند كه البته در برخي قرون دبستان و دانشگاه نيز بدان افزوده شده است (صديق، ص 59؛ الماسي، ص65). در ادامه در مورد اين امكنه آموزشي و به هنگام بحث در مورد دوره‌هاي مختلف حكومتي ايران باستان و روند آموزش و پرورش اين دوره‌ها بيش‌تر سخن به ميان خواهد آمد.
برنامه‌ي آموزشي در ايران باستان:
برنامه‌ي تعليم و تربيت در ايران باستان را مي‌توان شامل سه قسمت عمده دانست:
1- پرورش ديني و اخلاقي 2- تربيت بدني 3- تعليم خواندن و نوشتن و حساب براي طبقات خاص (ضميري، ص20؛ صديق، ص62).
پرورش ديني و اخلاقي: از آن جا كه آموزش‌هاي اوليه بيشتر جنبه ديني داشت اديان را مي‌توان نخستين پايگاه آموزش انساني دانست كه در زندگي روزمره نقش آموزش را با قدرت با زندگي فرهنگي مردم مي آميخته است (كشاورزي، ص10) و از آن جا كه در اوستا فصل مخصوصي به تربيت كودك ومعلم و روحاني اختصاص يافته بود و در پندنامه بزرگمهر نيز از اهميت آموزش ديني سخن به ميان آمده است و هركسي را موظف مي‌داند كه 3/1 شبانه روز را صرف تربيت ديني نمايد، مي توان اذعان داشت كه در واقع مهم‌ترين و يا يكي از مهم‌ترين قسمت‌هاي برنامه آموزشي ايران باستان، پرورش ديني و اخلاقي بوده است (صديق، ص64؛ وكيليان، ص24) و اين نوع آموزش به واقع رايج‌ترين و همگاني‌ترين نوع تعليم به شمار مي‌رفت كه در خانه و آتشكده معمولاً انجام مي‌پذيرفت (وكيليان، ص 24).
تربيت بدني و آموزش نظامي: يكي از مهم‌ترين نوع تعاليم نوجوانان و جوانان را تشكيل مي‌داده است و هدف آن دفاع از سرحدات و لشكركشي، پرورش روحيه‌ي سلحشوري و جنگاوري و حفظ وحدت مي بود. براي تربيت بدني سواركاري، تيراندازي، شكار، چوگان، ژوبين اندازي و شنا را مي‌آموختند ( جهت اطلاع بيشتر در اين باب رجوع كنيد به صديق، ص 72-66).
خواندن و نوشتن و حساب كردن: كه معمولاً فقط به عده معدودي آموخته مي‌شد. به مانند فرزندان بزرگان و نجبا و موبدان كه معمولاً براي فرمان‌دهي سپاه وحكم‌راني و دادرسي و نگاه‌داري دفاتر ديوان و حساب و ماليات تربيت مي‌شدند. در واقع مي‌توان اذعان داشت كه اين مرحله از آموزش فقط ويژه اشراف بوده است. از سوي دگر در اين مرحله به تربيت ترجمه كنندگان زبان‌هاي ملل مختلف نيز اقدام مي‌شده است. هم‌چنين مطابق نظر فردوسي، كه با منابع تاريخ ايران باستان آشنا بوده است، سخنوري آموختن نيز در اين مرحله همواره قسمتي از تربيت شاهزادگان بوده است.
ز بيداد و از داد و تخت و كلاه // سخن گفتن و رزم و راندن سپاه ( بيژن، ص 195-194).
محدوديت‌هاي آموزش و پرورش در ايران باستان:
علي رغم ويژگي‌هاي مثبتي كه در روند آموزش و پرورش ايران باستان وجود داشته است متاسفانه اين نظام آموزشي از محدوديت‌ها و يا بهتر است ذكر شود معايبي رنج مي‌برد. بزرگ‌ترين محدوديت‌ها و معايب سازمان آموزش ايران باستان را مي‌توان به شكل ذيل دسته بندي نمود:
1- آموزش و پرورش در انحصار طبقه اعيان و اشراف و شاهزادگان بود.
2- آموزش يافتگان سعي داشتند دانش و معلومات خويش را از مردم عادي مخفي دارند.
3- در آموزش و پرورش القا عقيده و انديشه حاكم بود كه نتيجه‌اش فرمان‌برداري مطلق و اطاعت كوركورانه در برابر افراد صاحب قدرت و منصب بود (وكيليان، ص 40).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ الماسي، علي‌محمد: تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، دانش امروز، 1370
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حكمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دراني، كمال: تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام؛ سمت، 1376
ـ دياكونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ صديق، عيسي: تاريخ فرهنگ ايران؛ زيبا، چاپ هفتم، 1354
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ كشاورزي، محمدعلي: تاريخ آموزش و پرورش در ايران و اسلام؛ روزبهان، 1382
ـ وكيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/٩
"استرابو" جغرافي نگار برجسته‌ي يوناني (سده‌ي يكم ميلادي)، در بخشي از اثر ارزنده و پرمحتواي خود "جغرافيا" (كتاب 11، فصل 13 بند 3-1) گزارش بسيار سودمند و باارزشي را از تاريخچه و وضعيت سرزمين آذربايجان ارائه داده است كه متن كامل آن را در ادامه مي‌خوانيد. مطالب داخل قلاب [] از من است:

1. ماد به دو بخش تقسيم گرديده است. بخشي از آن "ماد بزرگ" خوانده مي‌‌شود، كه پاي‌تخت آن همدان است، شهري بزرگ و دربر دارنده‌ي اقامتگاه‌هاي شاهانه‌ي امپراتوري ماد (پارتي‌ها استفاده از اين شهر را به عنوان اقامتگاهي شاهانه حتا تا امروز نيز ادامه داده‌اند، و شاهان پارتي دست كم تابستان خود را در اين جا به سر مي‌برند، چرا كه ماد كشور سردي است؛ اما اقامتگاه زمستاني آنان شهر سلوكيه در كرانه‌ي دجله نزديكي بابل است). بخش ديگر اين سرزمين، "ماد آتورپاتكان" (به يوناني: Media Atropatene) است، كه نام آن از نام فرمان‌ده‌اش، Atropates (ايراني: آتورپات)، گرفته شده است، كسي كه مانع شد اين كشور، كه بخشي از ماد بزرگ بود، فرمان‌بردار و مطيع مقدونيان گردد. وي پس از آن، خود را شاه اعلام كرد، و اين كشور را در چارچوب يك دولت مستقل سازمان داد، و جانشيني و ميراث‌بري فرزندان وي [در مقام پادشاهي آتورپاتكان] تا امروز بر جاي است. جانشينان او با شاهان ارمنستان و سوريه، و بعدها، با شاهان پارتي عقد ازدواج بستند.
2. ماد آتورپاتكان در شرق ارمنستان و Matiane، غرب ماد بزرگ، و در شمال دو سرزمين پيش گفته واقع است. و در همسايگي ناحيه‌اي كه گرداگرد فرورفتگي درياي گرگان را دربر مي‌گيرد، و در مجاورت Matiane در غرب قرار دارد. آتورپاتكان كشور كوچكي نيست و چنان كه Apollonides مي‌گويد، با توجه به قدرت خود، مي‌تواند نيرويي به فراواني ده هزار سواره‌سپاه و چهل هزار پياده‌سپاه را آماده و بسيج كند. آتورپاتكان بندرگاهي به نام Capauta دارد، كه بر آب آن نمك شوره مي‌بندد و سخت مي‌شود. اين نمك باعث خارش مي‌شود و رنج‌آور است، اما اين اثر را مي‌توان با استفاده از روغن زيتون تسكين داد […] آتورپاتكاني‌ها همسايگان نيرومندي در ميان ارمنيان و پارتي‌ها دارند، و غالباً از سوي آنان تاراج مي‌شوند. اما مردم آتورپاتكان باز هم در برابر آنان پايداري مي‌كنند و آن چه را كه از ايشان ربوده شده است، دوباره به دست مي‌آورند. چنان كه، براي نمونه، آنان شهر Symbace را از ارمنيان، زماني كه اينان فرمان‌بردار و مطيع روميان شدند، بازپس گرفتند؛ و خود آتورپاتكاني‌ها به دوستي با قيصر دست يافتند، اما آنان هم‌زمان به پارتي‌ها نيز اظهار بندگي مي‌كنند.
3. كاخ شاهانه‌ي تابستاني پادشاهان آتورپاتكان در دشتي در Gazaca [نزديكي مياندواب]، و كاخ زمستاني‌شان در دژي به نام Vera [= مراغه] واقع است كه Antony در لشكركشي خود عليه پارتي‌ها آن را محاصره كرده بود. اين دژ از ارس دور است، رودي كه مرز ميان ارمنستان و آتورپاتكان را به وسعت دو هزار و چهارصد استاديا تشكيل مي‌دهد، بنا به شرح Dellius، دوست آنتوني، كه گزارشي درباره‌ي لشكركشي آنتوني عليه پارتي‌ها نوشت، و در آن عمليات، وي همراه آنتوني و خود يك فرمان‌ده بود. همه‌ي نواحي كشور آتورپاتكان حاصل‌خيز است، به جز بخش شمالي آن كه كوهستاني و ناهموار و سرد است، و اقامتگاه كوه‌نشيناني به نام كادوسي Cadusii، امردي Amardi، تپوري Tapuri، كورتي Cyrtii، و مردمان مشابه ديگر، كه كوچنده و غارت‌گرند؛ و منابع زاگرس و Niphates اين قبايل پراكنده را تأمين مي‌كند. قبيله‌هاي كورتي در پارس و Mardi (چون امردي‌ها نيز اين گونه خوانده مي‌شوند) و قبايلي با همان نام در ارمنستان، همين خصلت و مشخصه را دارند.
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/٥

بنا به داستان کتاب "استر"، هامان یک درباری برجسته‌ی احشوروش/ Ahashwerosh (خشایارشا؟) بود. وی در این کتاب به عنوان شخصیت منفی و شرور داستان به تصویر کشیده شده است: او از مردخای (Mordecai)، کسی که در دربار شاه حضور داشت اما احترام هامان را با تعظیم کردن به جای نمی‌آورد، بیزار بود. هامان برای تلافی این بی‌حرمتی، نقشه‌ی کشتار همه‌ی یهودیان قلم‌رو پادشاهی، و به دار آویختن مردخای را ترتیب داد. اما او بر اثر مدخله‌ی شهبانو "استر"، که مردخای وی را تحریک کرده، و شاه را وادار به لغو نقشه‌های هامان نموده بود، سقوط کرد. پایان داستان چنین است که هامان و ده پسرش به فرمان شاه به دار آویخته شدند و مردخای به مقام سابق هامان ترفیع داده شد. داستان کتاب استر را منابع تاریخی تأیید نمی‌کنند، و شخصیت هامان می‌تواند به کلی خیالی و ساختگی باشد. در عین حال، با توجه به برخی جزییات دیگر در این داستان، به نظر می‌رسد که نام وی می‌تواند با محیط سده‌ی پنجم پ.م. متناسب باشد.
گفته می‌شود که هامان پسر Hammadatha یِ اگاگیتی (Agagite) بود. معنای نام هامان روشن نیست و چندین تعبیر مختلف برای آن پیش‌نهاد شده است. یک تعبیر ممکن آن است که هامان از نام پدرش، شاید به صورت یک اسم تصغیر، مشتق شده است. اشتقاق هامان از اسم خاص ایلامی humpan نیز مطرح گردیده است. نیا-نام (patronym) هامان را می‌توان به عنوان شکلی دیگر از نام Hauma-data "آفریده (یا داده‌ی) [ایزد] هئومه" تعبیر کرد. لقب اگاگیتی را می‌توان با نام شاه عمالقه (Amalekites)، مردمی نیمه اسطوره‌ای که آثارشان از تاریخ در پی آوارگی‌های دوران کهن اسرایلییان و پادشاهی نخستین ایشان، محو و نابود شد، مرتبط دانست. عنوان عمالقه بعدها تبدیل به نامی نمادین برای دشمنان مردم یهود شده بود. نیا-نام و لقبی که هامان برگرفته است، با دوره‌ی مورد بحث وفق می‌کند، ولی، این تعبیر معنای بهتری می‌دهد اگر لقب وی را نه اشاره‌ای به عمالقه، بل که برگرفته از a-ga-ga، ag-ga-ga ی ایلامی بیانگاریم.
نام ده پسر هامان، که در کتاب استر (9/9-7) برشمرده شده است، برحسب اشکال محتمل ایرانی، به طور گوناگونی تفسیر گردیده است. این نام‌ها، آن گونه که در متن تورات ارائه گردیده، چنین‌اند: Paeshandatha، Dalphon، Aspatha، Poratha، Adalia، Aridatha، Parmashta، Arisai، Aridai، Vaizatha. به نظر می‌رسد که واپسین نام، آشکارا Vahya-zata* "زاده‌ی بهترین فرد" باشد. برخی دیگر از این نام‌های را نیز می‌توان به طور موجهی، ایرانی تعبیر کرد، اما شناخت نمونه‌ی روشن و مطمئن گونه‌های ایرانی نام‌های ارائه شده در این فهرست، دشوار است.
هامان، شخصیتی نیز در قرآن و روایات اسلامی است. او در قرآن به عنوان مشاور فرعون آشکار می‌گردد و گفته می‌شود که برای دست‌یابی فرعون به خدای موسا در آسمان، برجی را برای وی ساخته بود (قرآن28/38، 40/ 38 به بعد).*

* This article is based on: Shaul Shaked, "Haman", Encyclopaedia Iranica, vol. XI/6, 2003

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ اصفهان : اسپاهان
+ جیرفت، «قدیمی‌ترین تمدن شرق»
+ داریوش، نخستین نظام دادرسی را بر پهنه گیتی گستراند

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٤/٢

خاستگاه مردمان پارتی به طور دقیق دانسته نیست. استرابو (11/515) گزارش می‌دهد که نخستین ارشک (پارتی: Arshak، یونانی: Arsaces) مردی سکایی از قبیله‌ی نیمه بیابان‌گرد پرنی/ Parni، بخشی از مردم Dahi - که بیابان‌گردانی بودند که در امتداد رود جیحون یا تجند زندگی می‌کردند - بود که به پارت حمله کرد و آن را فتح نمود. استرابو به گفته‌ی کسانی نیز اشاره می‌کند که مدعی‌اند ارشک فردی بلخی بود که پس از شورشی ناکام، از چنگ دیودوتوس/ Diodotus (حاکم بلخ) گریخت. جوستین (61/1) نیز با روایت سکایی بودن ارشک هم‌داستان است. ریچارد فرای برآن است که اشکانیان خاستگاه پرنی داشته‌اند، اما محتمل‌تر است که ارشک و مردم وی با مهاجرت به پارت درآمده باشند، تا آن که با هجوم و حمله. این مردم مهاجر تا پیش از این که اندکی قبل از 250 پ.م. به سوی جنوب، به داخل ایالت پارسی پرثوه/ Parthava (پارت) حرکت کنند، با نام "پارتی" شناخته نمی‌شدند. اشارات منابع هخامنشی و یونانی نخستین به "پارتیان"، به اهالی پیشین پرثوه راجع است و نه به پارتی‌های اشکانی.
پارتی‌ها با دل‌گرمی یافتن از کام‌یابی دیودوتوس در شورش علیه سلوکیان، در 247 پ.م. علیه آندراگوراس/ Andragoras، ساتراپ منصوب آنتیوخوس (دوم) تئوس (247-261 پ.م.) در پارت، به‌پاخاستند. این تاریخ را یک لوحه‌ی دو تاریخه‌، که جرج اسمیت کشف نمود، ثابت می‌کند (Assyrian Discoveries, London, 1875). شورش پارتی‌ها را برادران ارشک و تیرداد رهبری می‌کردند. سرانجام ارشک شاه پارت شد و نام وی جهت تجلیل، مورد استفاده‌ی همه‌ی شاهان بعدی پارتی قرار گرفت.
در طی سده‌ی دوم پ.م.، پارتیان توانستند فرمانروایی خود را به بلخ، بابل، شوش، و ماد گسترش دادند. در زمان مهرداد دوم (88-123 پ.م.) فتوح پارتی از ارمنستان تا هند امتداد داشت. پس از پیروزی‌های مهرداد دوم، پارتیان ادعای میراث بردن از یونانیان و هخامنشیان را آغاز کردند. آنان به زبانی همانند با زبان هخامنشیان سخن می‌گفتند و از خط پهلوی استفاده می‌کردند و یک نظام اداری مبتنی بر نمونه‌های هخامنشی برقرار نمودند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ رسم الخط فارسی (داریوش آشوری).
+ پارسی سخن بگوییم.

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :