فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/٢٩

گویش "به‌دینان" یکی از گویش‌های مرکزی ایران است که "به‌دینان" (= مردم نیک‌دین)، یعنی زرتشتیانی که در یزد و کرمان و شهرک‌ها و روستاهای پیرامون آن زندگی می‌کنند، یا از آن منطقه آمده‌اند، بدان سخن می‌گویند. این گویش را خود به‌دینان "دری" می‌خوانند و دیگران "گبری" (gawr در گویش به‌دینان ="مرد زرتشتی"؛ gabr در فارسی ="کافر، آتش‌پرست").
این گویش عضوی از زنجیره‌ی گویش‌های مرکزی ایران است اما تأثیراتی را نیز از دیگر گروه‌های گویشی نشان می‌دهد، و بیش‌تر شبیه به گویش یهودی یزد و کرمان است، هر چند از این گویش جدا و متمایز است. در گویش به‌دینان، به سبب دچار شدن به فرایند یک‌نواخت سازی متناسب با تأثیرات زبان فارسی، یا به طور مستقیم‌تر، گویش محلی جمعیت مسلمان، تفاوت‌هایی در واژگان و همه‌ی سطوح دستور زبان آن پدید آمده است. در عین حال، این گویش دچار تغییرات تدریجی فزاینده‌ای است، و در میان مهاجرانی که به مراکز شهری بزرگ در غرب، و هند، رفته‌اند، رو به نابودی.
تا سال 1975 حدود 25 هزار زرتشتی در ایران وجود داشت که 19 هزار تن از آنان در تهران، و کمابیش 4 هزار نفر در یزد و پیرامون آن زندگی می‌کردند. تا اواسط دهه‌ی 1980، جمعیت زرتشتیان به کم‌تر از 20 هزار نفر کاهش یافت و عملاً از این شمار، کسی در کرمان باقی نماند (G. Windfuhr, EIr. IV:105).
گویش به‌دینان به طور کلی به دو گروه کرمانی و یزدی تقسیم می‌شود، که در ادامه با برخی مشخصات آن آشنا می‌شوید (aa = آ، x = خ):
کرمانی: vaaj / یزدی: voj = گفتن
کرمانی: zomaad / یزدی: zomod = داماد
کرمانی: saba / یزدی: sva = سگ
کرمانی - یزدی: z(o)van = زبان
کرمانی: xow / یزدی: xarm = خواب
کرمانی: po(o)rer / یزدی: po(o)r = پسر
کرمانی: doter / یزدی: dot = دختر
کرمانی: chu / یزدی: chuv = چوب
کرمانی: cham / یزدی: chem = چشم
کرمانی - یزدی: dasht = دست
کرمانی: yen = زن
کرمانی: aaw / یزدی: wow = آب
کرمانی - یزدی: gosh = گوش
کرمانی: braar / یزدی: d(e)ver = برادر
کرمانی: estaare / یزدی: sora = ستاره
کرمانی: pedar / یزدی: bder = پدر
کرمانی: keda / یزدی: xda = خانه
+ ضمایر:
me = من / ta = تو / in = او / mo = ما / suma = شما / iye = ایشان
+ جملات:
az yoga-sh e belend sho (از جای‌اش بلند شد).
Osh-vot (او گفت).
Eze sho-e (من دیروز رفتم).
Mo sha shinod-im (می‌توانیم بشنویم).
Miye ke-n-it (کی هستید؟).

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ سابقه تاریخ اسکان عشایر عرب در خوزستان (دکتر امیر خنجی).

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/٢٦
در نيمه‌ي دوم سده‌ي دوم پ.م.، آسياي مركزي صحنه‌ي هجوم بيابان‌گردان از شرق و غرب بود. در پي اين تاخت و تازها، ناگزير، سكاها به سمت جنوب، به سوي سرزميني كه حاوي نامي آن‌هاست، يعني "سيستان" (از واژه‌ي ايراني مقدم Sakastana*) حركت كردند، و نيز به سوي هند، كه در آن جا پادشاهي كوچك Saka را پديد آوردند. احتمالاً سكاها در اين زمان، حكومتي نيز در "ختن" بنيان نهادند. دولت يونانيِ باختر تحت فشار اين هجوم بيابان‌گردان سقوط كرد اما فرمان‌روايان ديگر در كوه‌هاي هندوكش و در هند قدرت خود را حفظ كردند. پس از دوره‌ي اغتشاشات، يكي از اين اقوام مهاجر، كه در منابع چيني Yue-zhi/ Yueh-chih خوانده شده، دولتي را در شمال رود جيحون بنيان نهاد و سپس در سده‌ي نخست ميلادي، تحت رهبري يكي از قبايلي كه نام آن به امپراتوري جديد "كوشان" داده شد، به سوي جنوب گسترش يافت. چنين به نظر مي‌رسد كه در شمال سغد، اتحاديه‌اي از آبادي‌نشين‌ها و قبايل بيابان‌گرد، مبدل به كشوري گرديده كه در منابع چيني Kang-qu/ K'ang-chu خوانده شده است.
آشكار نيست كه كوشانيان تا چه اندازه بر مردمان مقيم آسياي مركزي سلطه داشته‌اند، اما به واسطه‌ي كم‌يابي سكه‌هاي كوشاني در خوارزم، و نيز ضرب سكه‌هاي خوارزمي، مي‌توان پي برد كه خوارزميان مستقل از كوشانيان بودند يا ارتباط فرمان‌بردارانه‌ي ضعيفي با آنان داشتند. سغدي‌ها نيز احتمالاً در پيوندي فرمان‌بردارانه با كوشانيان واقع بودند، كه بيش‌تر كارها و فعاليت‌هاي آنان را در شبه قاره‌ي هند اداره و هدايت مي‌كردند.
در سغد، شكل محلي مزداپرستي، دين عمده و غالب اين منطقه بود، هرچند مزداپرستي و مسيحيت نسطوري هر دو پي‌رواني در اين ناحيه داشتند، و مي‌توان فرض نمود كه در اصل، اين سغدي‌ها بودند كه هر دو دين ياد شده را از طريق مبلغان حاضر در كاروان‌هاي بازرگاني به شرق گستردند. در تركستان چين، زبان سغدي به زبان آميخته‌ي ترك‌ها تبديل شد، و حتا دولت‌هاي ترك در مغولستان و كوه‌هاي آلتايي، از سغدي به عنوان زبان نوشتاري خود استفاده مي‌كردند، هر چند بعدها، با ايجاد تغيير و تصرف در خط سغدي، نظام نوشتاري ويژه‌اي را براي زبان‌‌هاي خود پديد آوردند.
خوارزميان نيز پي‌رو شكلي محلي از مزداپرستي بودند، هرچند در اين جا نيز، مانند سغد، دين‌هاي عام‌گرا فعال بودند. جستارهاي باستان‌شناسي در خوارزم، فرهنگ و تمدني هم‌چند سغد را آشكار ساخته است، اما نه به صورت شكوه‌مندانه و خودنمايانه. خوارزميان، نه مانند دولت‌شهرهاي سغدي، تحت رهبري يك دودمان پادشاهي متحد شده بودند. زبان آنان در اصل به يك الفباي تغيير يافته‌ي آرامي نوشته مي‌شد، اما بعدها، شايد در سده‌هاي 10 و 11، خوارزميان شروع به نوشتن زبان خود به حروف عربي كردند، كه ظاهراً مشابه با كار سغديان نبود. مبلغان حاضر در كاروان‌هاي خوارزمي از آغاز سده‌ي 9، اسلام را در منطقه‌ي ولگا گسترش دادند، و تاتارهاي ولگا روابط خود را با خوارزميان در زمان‌هاي بعد نيز حفظ كردند. يكي از كالاهاي تجارت خوارزم با شمال، نقره‌اي بود كه به شكل پياله، ريتون و بشقاب ساخته مي‌شد. خوارزميان همان نقشي را در گسترش انديشه‌ها و فرهنگ ايراني در غرب آسياي مركزي ايفا كردند كه سغديان در شرق آن.*

* This article is based on: R. N. Frye, "Central Asia III.", Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, pp. 166-67
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/٢٢
اير/ er (پارسي ميانه‌ي كتيبه‌اي: er، با املاي: 'yly؛ جمع: eran، با املاي: 'yl'n) يك عنوان قومي، برابر -ariya پارسي باستان و -airya اوستايي، به معناي "آريايي" يا "ايراني" است. هيچ دليل بسنده‌اي براي تمايز و تفاوت معنايي حالت مفرد er و حالت جمع eran وجود ندارد و ارجاع قومي آن مسلّم است. بنابراين، ترجمه‌ي واژه ي پارسي ميانه‌ي كتيبه‌اي er به "نجيب‌زاده" منطقي نمي‌باشد. Er پارسي ميانه ممكن است از شكل مندرج در زبان‌هاي ايراني باستان، مانند -airya اوستايي، گرفته شده باشد؛ در واژگان مرتبط با تبليغات سياسي و ديني ساسانيان، احتمالاً در نتيجه‌ي تأثيرات سنت اوستايي، حالت‌هاي ديگري نيز از اين واژه يافته مي‌شود.
در سنگ‌نبشته‌ي شاپور در كعبه‌ي زرتشت واژه‌ي er به چشم مي‌آيد. در متن پارتي اين كتيبه‌ي سه زبانه، ary و aryan اشكال مترادف با اير و ايران پارسي ميانه‌اند. در متن يوناني همين سنگ‌نبشته، علاوه بر حالت جمع Arianon (آريايي‌ها)، شكل مفرد Arian نيز وجود دارد كه به نظر مي‌رسد، بدون ترجمه شدن، يك اصطلاح ايراني را نشان مي‌دهد، چنان كه در مورد نام‌هاي قومي و القاب نيز اين گونه است. در سنگ‌نبشته‌هاي ساساني، عبارت يوناني Arianon ethnos با عبارت پارسي ميانه‌ي Eran-shahr و پارتي Aryan-xshahr "= سرزمين ايران" مطابقت مي‌كند.
در اين سنگ‌نبشته‌ي شاپور و بر چند سكه‌ي بهرام دوم، مطابق با يك كاربرد قاعده‌مند مرتبط با تبليغات ساساني، عنوان پارسي ميانه‌ي er بر عنوان mazdesn (= مزداپرست، مزدايي) مقدم است، و عنوان‌هاي "ايراني" و "مزدايي" چنان ارتباط داده شده كه گويي آن‌ها كمابيش القابي سلطنتي‌اند (شاه‌زاده نرسه در كتيبه‌ي شاپور و شاه بهرام دوم بر سكه‌اش). با وجود اين، بر سكه‌هاي ساساني عنوان er به ندرت يافته مي‌شود؛ در واقع، متداول‌ترين فرمول، حذف er از مقابل mazdesn است، چرا كه اشاره‌ي معمولي متن نبشته به شاهانِ Eran (و Aneran) ذكر آن را غير ضروري مي‌سازد.
همانندي خوانشي er پهلوي (با املاي 'yl) با er پهلوي (با املاي 'dl) "= پايين، زير، فرو"، كه به جهت پيوند و ادغام واژگاني برآمده از خط پهلوي ممكن شده است، ريشه شناسي نادرستي را القا كرده و معناي اخلاقي "فروتني" را به اين عنوان قومي بخشيده، و چنان كه در نامه‌ي تنسر مي‌خوانيم، با طبع آناني كه فرمان‌بردار پادشاهان قانوني ايران بودند، سازگار شده است.*

* This article is based on: G. Gnoli, "Er, Er Mazdesn", Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/۱٩
اسناد ايلامي‌زبان تخت جمشيد گواهي مي‌دهند كه نمايندگان بسياري از مردمان امپراتوري در تخت جمشيد كار مي‌كردند، و اين كه مترجمان بسيار زيادي براي هماهنگ كردن آنان مورد نياز بود؛ به همين گونه، در شوش نيز هيأتي از مترجمان براي كارمندان كشوري وجود داشت كه از همه‌ي بخش‌هاي امپراتوري، كه از مصر تا هند گسترده بود، مي‌آمدند (مانند سيلوسون ساموسي؛ هردوت3/140). بخش عمده‌اي از كاركنان دربار هخامنشي (نانواها، آشپزها، متصديان شراب و…) از ميان مردمان مغلوب امپراتوري استخدام مي‌شدند.
بزرگ‌ترين صاحب‌منصب دربار، يعني hazar-patish* "رييس هزار تن" يا خيليارخ (chiliarch)، مسؤول برقراري نظم و امنيت در كاخ بود. از آن جا كه وي رييس دربار و همه‌ي مأموران آن، و فرمان‌ده جان‌پاسان شاه، شامل هزار پارسي نژاده، بود، از اعتماد شاهنشاه برخوردار بود و درباره‌ي همه‌ي موضوعات مهم به پادشاه گزارش مي‌داد. انتظار مي‌رود هر كدام از دوستان شاه كه خواهان باريابي نزد وي بود، درخواست خود را به hazar-patish* ارائه مي‌كرد و او درخواست كننده را به حضور شاه هدايت مي‌نمود. به نوشته‌ي كُرنِليوس نِپوس (Canon 3)، در زمان اردشير سوم (38-359 پ.م.) خيليارخ دومين مقام كشور را پس از شاه در اختيار داشت، هر چند اقتدار Aristazanes خيليارخ فروتر از آن ِخواجه Bagoas بود (ديودورس سيكولوس16/47).
ديگر مقام مهم و بانفوذ دربار، كارپرداز خانواده‌ي پادشاهي بود، كه ظاهراً حوزه‌يِ اداريِ واحدِ مسؤول بر همه‌ي كاخ‌ها و املاك پادشاهي داخل امپراتوري را اداره مي‌كرد. "والتر هينتس" ثابت نمود كه لقب اين مقام درباري vitha-patish* "رييس تشريفات دربار" بوده، و اين كه بر انبارها، مخازن شراب، و گله‌هاي پادشاهي نظارت مي‌كرده است؛ هينتس هم‌چنين نتجيه گرفته است كه اين صاحب‌منصب همواره يك مادي بوده؛ چرا كه در برجسته‌نگاري تخت جمشيد با جامه‌ي مادي تصوير شده است، اما اين نتيجه‌گيري نمي‌تواند چندان درست باشد. در طي دوران پادشاهي كمبوجيه و داريوش بزرگ، بين سال‌هاي 529 و 497 پ.م.، كارپرداز خانواده‌ي پادشاهي Farnaka بود.
ديگر رجال برجسته‌ي دربار، نيزه‌بر (arshtibara*) و كمان‌برِ (vachabara*) پادشاهي بودند، كه احتمالاً افسر گروه جان‌پاس پادشاه و گردونه‌ران پادشاهي (چنان كه بر يك مهر داريوش يكم ترسيم شده) بودند. در زمان خشايارشا اين مقام اخير در اختيار Patiramphes پسر Otanes بود (هردوت7/40). مقام "ساقي پادشاهي" نيز وجود داشته است (هردوت3/34؛ گزنفون، هلنيكا 7/1/38).
شماري از "داوران پادشاهي"، كه به طور مادام العمر از ميان اشراف پارسي تعيين مي‌شدند، در دربار زندگي مي‌كردند و به شاه در زمينه‌ي قوانين و رسوم مشورت مي‌دادند (هردوت3/31). مأموران مخفي پادشاهي، كه "منشيان" شاه خوانده مي‌شدند، با هر ساتراپي همراه بودند و خط اصلي ارتباط اداري ميان دربار شاهنشاهي و دولت‌هاي محلي را تشكيل مي‌دادند (هردوت3/128). همه‌ي دربار، و نيز دولت‌هاي ايالتي، تحت نظارت هميشگي "گوش‌ها" و "چشم‌ها"ي شاه بود (گزنفون، كوروپديا 8/2/12-10). مانند منشيان، اين عاملان مخفي از ساتراپ‌ها و ديگر مراجع محلي مستقل بودند و هر گفتار و كردار فتنه‌آميزي را بي‌درنگ به پادشاه گزارش مي‌دادند.
اين كارمندان كشوري نيز معمولاً بخشي از دربار را تشكيل مي‌دادند، هر چند القاب آنان الزماً لقب‌هايي درباري نبود: ابلاغ‌گران (azdakara)، كه فرمان‌هاي رسمي را ابلاغ مي‌كردند؛ خزانه‌داران (ganzabara)؛ حساب‌رسان (hammarakara)؛ بازجويان قضايي (frasaka*)؛ پليس مخفي (vistar-bara*)؛ و دبيراني كه مي‌توانستند به زبان‌هاي ايلامي، آرامي، يا اكدي بنويسند.*

* This article is based on: M. A. Dandamayev, "Courts and Courties I.", Encyclopaedia Iranica, vol. VI, 1993, p. 357-58
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/۱٥
سنگ‌نبشته‌ي پارسي باستان معروف به DSe، بنانبشته‌اي متعلق به كاخ داريوش كبير در شوش است. محتواي اين نبشته‌ي ارزشمند، وجوه بسيار جالب توجهي را از منش فردي، اصول درخشان جهان‌داري، و انديشه‌هاي مردم‌دارانه‌ي سياسي داريوش بزرگ به نمايش مي‌گذارد و خواننده را با انديشه‌ و كردار ستايش‌برانگيز و بي‌مانند بزرگ‌ترين پادشاه تاريخ ايران آگاه مي‌سازد.
ترجمه‌ي فارسي اين سنگ‌نبشته، برپايه‌ي برگردان انگليسي "رولند كنت" و مقابله با متن پارسي باستان آن فراهم آمده است:

7-1: خداي بزرگ است اهوره مزدا، كه اين زمين را آفريد، كه آن آسمان را آفريد، كه شادي را براي انسان آفريد، كه داريوش را شاه كرد، يك شاه از [ميان] بسيار، يك فرمان‌روا از [ميان] بسيار.
14-7: منم داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورهاي دربردارنده‌ي همه‌ي نژادها، شاه در اين زمين بزرگ دوركران، پسر ويشتاسپ، يك هخامنشي، يك پارسي، پسر پارسي، يك آريايي، از تبار آريايي.
30-15: داريوش شاه مي‌گويد: اين‌ها كشورهايي هستند كه من، به خواست اهوره مزدا، بيرون از پارس فروگرفته‌ام؛ من بر آنان پادشاه‌ام؛ آنان براي‌ام خراج مي‌آورند؛ آن چه را بدانان مي‌گويم، همان را مي‌كنند؛ قانون من، كه آنان را پاس مي‌دارد، [چنين است]؛
ماد، ايلام، پارت، هرات، باختر، سغد، خوارزم، زرنگ، آرخوزيا، ستگيديا، مكران، هند، [سرزمين] سكاهاي هوم‌ستا، [سرزمين] سكاهاي تيزخود، بابل، آشور، عربيه، مصر، ارمنستان، كاپادوكيه، لوديه، [سرزمين] ايونيه‌اي هاي كنار دريا و آن سوي دريا، تراكيه، ليبي، اتيوپي، كاريه.
41-30: داريوش شاه مي‌گويد: بدكاري‌هاي بسياري بود كه نيكو ساختم. كشورها در آشوب بودند. يكي، ديگري را مي‌زد. سپس به خواست اهوره مزدا چنان كردم كه يكي، ديگري را هرگز نزند. [اينك] هر كسي در جايگاه خويش است. قانون من - كه [خطاكاران] از آن مي‌ترسند - چنان است كه توانا، ناتوان را نزند و نكُشد.
49-41: داريوش شاه مي‌گويد: دست‌ساخته‌ها (= بناها) ي بسياري را كه پيش‌تر از جايگاه‌شان برون آمده بودند، به خواست اهوره مزدا، در جايگاه خود نهادم. شهركي به نام [++++]، باروي آن به سبب كهنگي فروريخته بود، [و] پيش از اين بازسازي نشده بود، از آن [زمان] تاكنون، پس من باروي ديگري را ساختم.
52-49: داريوش شاه مي‌گويد: باشد كه اهوره مزدا و ديگر ايزدان، مرا و خاندان مرا، و آن چه را كه نبشته‌ام بپايد.
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/۱٢
چنان كه گفته شده است، زرتشتيان را به راستي مي‌توان پريستاران آب و آتش خواند؛ آنان حتا در اين بزرگ‌داشت آب، آشكارا سنتي كهن‌تر را دنبال مي‌كردند. ايرانيان باستان به آب به عنوان سرچشمه‌ي حيات، كه گياهان، جانوران، و انسان‌ها را مي‌پرورد، حرمت مي‌نهادند. در كيهان‌شناسي آنان، آب دومين آفرينش از هفت آفرينش (پهلوي: dahishnan) بود كه درون جهان تقسيم شد. آب نيمه‌ي زيرين "آسمان" گوي‌سان را فراگرفت، بدين سان، همه‌ي آب‌ها در پايين زمين قرار دارند. درياي بزرگي با نام اوستايي Vourukasha (پهلوي: وَركَش، فراخ‌كرد) وجود داشت كه "جاي گرد آمدن آب‌ها" بود (وي‌ديوداد21/15). اين دريا را رودي اسطوره‌اي به نام Harahvati Aredvi Sura* تأمين مي‌كرد؛ و دو رود ديگر از آن جاري و ناشي مي‌شد: "ونگهوي دايتيا" Vanghvi Daitya (پهلوي: وِه دايتي يا وِه رود) به سوي شرق و "رنگها" Rangha (پهلوي: اَرَنگ) به سوي غرب. به نوشته‌ي بن‌دهش (ترجمه‌ي م. بهار، ص 74)، اين رودها، كه زمين را در برگرفته‌اند، در درياي جذر و مد دار Pititka (پهلوي: پوتيك) پاك مي‌شوند و سپس آب آن‌ها به درياي فراخ‌كرد باز مي‌ريزد (وي‌ديوداد 5/19-18؛ بن‌دهش، همان جا). در مركز درياي فراخ‌كرد كوه Us.hendava برآمده كه پيرامون قله‌ي آن بخارهايي كه به صورت ابرهاي باراني پراكنده شده بودند، گرد مي‌آيند (بن‌دهش، ص73؛ يشت 8/33-32). بنابراين، همه‌ي آب‌هايي كه در زمين جاري مي‌شوند يا بر آن فرو مي‌ريزند، از فراخ‌كرد مي‌آيند. كوچك‌ترين چشمه يا قطره‌ي شبنم را مي‌توان نماينده‌ي كل آفرينش آب دانست. از آن جا كه اين آفرينش براي زندگي ايرانيان باستان ضروري و بنيادين بود، ظاهراً براي پاك و زيا نگاه‌داشتن وي، براي آن قرباني‌هايي مي‌كردند.
در دين زرتشت، استفاده از آب در تهيه‌ي فديه‌هاي مايع (آب زوهر) تا به امروز تداوم يافته است. آب پيش از قرباني يا در آغاز برخي از اعمال عبادي بر خاك ريخته مي‌شود. به علت تقدس آب، هرگز نبايد در طول ساعات تاريكي، كه ديوان رفت و آمد مي‌كنند، آن را از چاه يا آبِ روان كشيد؛ و هيچ گاه نمي‌توان آب زوهر را شبانه پيش‌كش كرد. به جز "آب زوهر" كه مستقيماً براي خود آب تهيه مي‌شود، قرباني‌هاي ديگري (شامل قرباني‌هاي خوني) نيز به ايزدان مرتبط با آب، يعني، آبان، اپانم نپات (Apanm Napat) و اردوي سورا پيش‌كش مي‌شد. در آموزش‌هاي خود زرتشت، نگاهباني و سروري آفرينش آب به Haurvatat (خرداد) سپرده شده، و بدين سان بر حرمت باستاني آن تأكيد گرديده است.*

* This article is based on: M. Boyce, "Ab I. The concept of water in ancient Iranian culture ", Encyclopaedia Iranica, vol. I, 1985, p. 27
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/۸
"بي‌بي شهربانو" زيارتگاه اختصاصي مسلمانان در دامنه‌ي تپه‌هاي مجاور شهر ري در جنوب تهران است. افسانه‌ي منسوب و بازبسته بدين زيارتگاه چنين است كه: "شهربانو" دختر واپسين پادشاه ساساني، يزدگرد سوم (51-632 م.)، به دست اعراب اسير گشت و به مدينه برده شد و در آن جا به همسري حسين به علي درآمد و براي وي، پسري را به نام علي زين‌العابدين، چهارمين امام شيعه، به دنيا آورد. پس از نبرد كربلا (61 ق/680 م.) شهربانو در حالي كه دشمنان شوهر كشته شده‌اش وي را تعقيب مي‌كردند، به ايران گريخت. آنان زماني به شهربانو نزديك شدند كه او به شهر ري رسيده بود، و از سر درماندگي به خواندن خداوند مي‌كوشيد؛ اما به جاي "ياالله" (Yallah)، زبان خسته‌اش "يا كوه!" (Ya kuh) ادا كرد، و كوه به گونه‌ي معجزه‌آسايي گشوده شد و شهربانو زنده از ميان صخره‌هاي آن گذشت. در اين محل، در زمان خود زيارتگاهي بنا شد كه شايد تنها زنان و اولاد ذكور پيامبر از آن ديدار مي‌كردند.
افسانه‌ي شهربانو به عنوان "مادر نُه امام" كه دست كم به سده‌ي نهم م. باز مي‌گردد، اهميت چندي را در سنت شيعه دارد، اما فاقد مباني تاريخي است و شرح ويژه‌اي نيز درباره‌ي ارتباط اين دختر فرضي يزدگرد سوم با شهر ري وجود ندارد. چنين اظهار شده است كه اين افسانه از آن رو با شهر ري پيوند يافته كه پيش‌تر در اين جا مكاني مقدس براي يك ايزدبانوي زرتشتي، يعني اناهيد، وجود داشته و بدين سان، حرمت و بزرگ‌داشت محلي آن در ظاهر و هيأتي اسلامي دنبال شده و دوام يافته است. اناهيد داراي لقب ديني «بانو» بود، و ممكن است كه زيارتگاه مذكور در ري زير عنوان «شهربانو» (بانوي سرزمين، يعني ايران) بدو اختصاص يافته باشد. وي در زيارت‌نامه‌ي زيارتگاه بي‌بي شهربانو، "شاه جهان"، "شاه زنان"، و "جهان‌بانو" نيز خوانده مي‌شود. كهن‌ترين بخش ساختمان كنوني زيارتگاه به سده‌ي دهم م. منسوب است، كه در زمان صفويه و قاجار گسترش‌هايي يافته است. در محراب دروني زيارتگاه، گورگاهي سده‌ي پانزدهمي وجود دارد، و چنين مي‌نمايد كه پيكره‌ي شاه‌دخت را به شيوه‌ي يك امام‌زاده‌ي معمولي دربر دارد.
اين نظريه كه زيارتگاه مورد بحث در اصل يك مكان مقدس زرتشتي بوده، با اين حقيقت كه افسانه‌ي مشابهي به زيارتگاه زرتشتي "بانوي پارس" نيز نسبت داده شده، تأييد مي‌گردد. وجود آب‌گيري مقدس در دامنه‌ي تپه‌ي بي‌بي شهربانو، كه زائران پيش از بالا رفتن به سوي خود زيارتگاه در آن جا راز و نياز مي‌كنند، باز هم پيوند شهربانو را با اناهيد (ايزدبانوي آب‌ها) تأكيد و تقويت مي‌كند.*

* This article is based on: M. Boyce, "Bibi Shahrbanu", Encyclopaedia Iranica, vol. IV, 1990, p. 198

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ مفهوم باب در انديشه‌هاي شيعه (داريوش كياني)
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/٥
سرودهاي اوستايي، به ويژه يشت‌هاي كهن، حاوي ستايش‌هاي بسياري درباره‌ي "اسب" (هندواروپايي: ek'uo*، اوستايي: aspa، پارسي باستان: asa/aspa، پارسي ميانه: اسپ) هستند. اسبان تندرو از جمله‌ي بيش‌ترين عطاياي خواستار شده‌اي بودند كه Ashi، ايزدبانوي نبك‌بختي، مي‌بخشيد (يشت 17/12). خود ايزدان نيز داراي اسباني زيبا بودند: "چهار تيزپاي (اسب) تك‌رنگ، سپيد، جاودانه، پرورش يافته با خوراكي مينَوي، با سم‌هاي پيشين نعل شده با طلا و سم‌هاي پسين نعل شده با نقره" گردونه‌ي ميترا را مي‌كشيدند (يشت 10/125)؛ چهار اسب سپيد نيز گردونه‌ي Sraosha (سروش) را مي‌كشيدند (يسن 57/27 به بعد). ايزدِ سرور اسب‌ها، Durvaspa ="داراي اسبان درست" نام داشت، در حالي كه Verethraghna (ورثرغنه، بهرام) و Tishtriya (تيشتر)، ايزد به جنبش درآورنده‌ي ابرها، به شكل و هيأت اسبي به رنگ سرخ روشن نمايان مي‌شدند (يشت 14/9؛ 8/18).
از اسب اصولاً براي كشيدن گردونه‌هاي جنگي استفاده مي‌شد، اما كاربرد تدريجي آن به صورت يك جانور سواري در اوستا گواهي شده است، كه برپايه‌ي آن، برخي از پهلوانان به ميدان‌هاي جنگ يا محل‌هاي قرباني كردن، "سوار بر اسب" وارد مي‌شدند (مانند يشت 5/51؛ 10/11؛ يسن 11/2). اسب‌ها به درگاه ايزدان نيز قرباني و فديه مي‌شدند. آبان يشت از بسياري از شاهان و پهلوانان ايراني كه يك‌صد اسب، يك‌هزار گاو، و ده هزار گوسفند به پيشگاه Aredvi Sura Anahita قرباني مي‌كردند و او را از براي بخشش‌هايي ويژه فرامي‌خواندند، ياد و تجليل مي‌كند. اين گونه ذكرها به خوبي به ارزش اسب‌ها دلالت مي‌كنند، و در واقع، يك قطعه‌ي اوستايي گزارش مي‌دهد كه اسبي عالي (aghryo.temo) ارزشي معادل هشت گاو آبستن داشت.
جامعه‌ي ايراني به چهار طبقه تقسيم مي‌شد: دينياران، كشاورزان، افزارمندان، و گردونه‌رانان (rathaeshtar، يعني، جنگ‌جويان) (يسن 19/17). ظاهراً مردم اوستايي مسابقات ارابه‌راني و اسب‌سواري اجرا مي‌كردند، و ميدان مسابقه را chareta مي‌خواندند. مسافتي كه مردي سوار بر اسبي خوب در يك روز مي‌پيمود، واحد طول مورد استفاده‌ي اين مردم بود (يشت 5/4).
صفات و مشخصات يك اسب خوب چنين بود: تندي، تحمل و طاقت، و تيزبيني. از رنگ‌هاي اسب، رنگ سپيد بيش‌تر پسنديده و ستوده بود، سپس خرمايي مايل به خاكستري (سمند)، سرخ قهوه‌اي، قهوه‌اي تيره، و سياه. اوستا قواعد سخت و دقيقي را براي پرورش، تيمار، آموزش، و تغذيه‌ي اسب‌ها و پاييدن آن‌ها از آسيب و بيماري مقرر داشته بود (نگاه كنيد به Duzd-sar-nizad Nask* چنان كه در دين‌كرد 8/24 به بعد خلاصه شده و Nikatum Nask، همان، 8/19، 40).
جايگاه والا و مورد احترام اسب در دوران اوستايي، با اين حقيقت كه بسياري از ايرانيان برجسته - شامل نياكان زرتشت - نام‌هاي تركيب شده با واژه‌ي aspa (اسب) داشتند، تأكيد مي‌شود.*

* This article is based on: A. Shapur Shahbazi, "Asb I. in pre-Islamic Iran", Encyclopaedia Iranica, vol. II, 1987, p. 725

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ در پاسخ به آن پان‌عربيست- كمونيست معروف، كه با حقير ديدن اعراب در برابر فرهنگ و مليت ايراني، برپايه‌ي توهمات بيمارگونه‌ي خود، فردوسي بزرگ را شاعري توصيف كرده كه به مزدوري، و به جبر و كراهت شاهنامه‌ي جاودانه را سروده است، يادكرد ابياتي را از خود شاهنامه‌ي دشمن شكن فردوسي، بسنده مي‌دانم:
سخن هر چه گويم همه گفته‌اند // بر باغ دانش همه رُفته‌اند // اگر بر درخت برومند جاي // نيابم كه از برشدن نيست راي // كسي كاو شود زير نخل بلند // همان سايه زو بازدارد گزند // توانم مگر پايه‌اي ساختن // بر شاخ آن سرو سايه‌فكن // كزين نام‌ور نامه‌ي شهريار // به گيتي بمانم يكي يادگار // تو اين را دروغ و فسانه مدان // به يك‌سان رَوِشْن زمانه مدان // از او هر چه اندر خورد با خرد // دگر بر ره رمز معني برد (شاهنامه، انتشارات ققنوس، 1378، ج1، ص22).
كهن گشته اين داستان‌ها، ز من // همي نو شود بر سر انجمن // اگر زندگاني بود ديرياز // بر اين وين خرم بمانم دراز // يكي ميوه‌داري بماند ز من // كه نازد همي بار او بر چمن (همان، ج3، ص 355).
بناهاي آباد گردد خراب // ز باران و از تابش آفتاب // پي افگندم از نظم كاخي بلند // كه از باد و بارانْش نايد گزند // بر اين نامه بر سال‌ها بگذرد // همي‌خواند آن كس كه دارد خرد (همان، ج 5، ص881).
همي‌خواهم از دادگر يك‌خداي // كه چندان بمانم به گيتي به جاي // كه اين نامه‌ي شهرياران پيش // بپيوندم از خوب گفتار خويش // از آن پس تن جانور خاك‌راست // سخن‌گوي جان معدن پاك‌راست (همان، ج6، ص 1048).
يكي نامه بود از گه باستان // سخن‌هاي آن برمنش راستان // چو جامي گهر بود و منثور بود // طبايع ز پيوند او دور بود // گذشته بر او ساليان شش هزار // گر ايدون كه پرسش نمايد شمار // من اين نامه فرخ گرفتم به فال // بسي رنج بردم به بسيار سال (همان، ج6، ص93-1092).
اگر مانم اندر سپنجي سراي // روان و خرد باشدم رهنماي // سرآرم من اين نامه‌ي باستان // به گيتي بمانم يكي داستان (همان، ج6، ص 1219).
بدين نامه‌ي شهرياران پيش // بزرگان و جنگي سواران پيش // همه رزم و بزم است و راي و سخن // گذشته بسي روزگار كهن // همه دانش و دين و پرهيز و راي // همان رهنموني به ديگر سراي // ز چيزي كز ايشان پسند آيدش // همين روز را سودمند آيدش // كز آن برتران يادگارش بود // همان مونس روزگارش بود (همان، ج6، ص1220)
نگه كن كه اين نامه تا جاودان // درفشي بود بر سر بخردان // بماند بسي روزگاران چنين // كه خوانند هر كس بر او آفرين // سخن ماند اندر جهان يادگار // سخن بهتر از گوهر شاهوار (همان، ج7، ص1336).
چو گفتار دهقان بياراستم // بدين خويشتن را نشان خواستم // كه ماند ز من يادگاري چنين // بدان آفرين كاو كند آفرين (همان، ج8 ، ص 1689).
زمان خواهم از كردگار زمان // كه چندي بماند دلم شادمان // كه اين داستان‌ها و چندين سخن // گذشته بر او سال و گشته كهن // ز هنگام كي شاه تا يزدگرد // ز لفظ من آمد پراگنده گرد // بپيوندم و باغ بي‌خو كنم // سخن‌هاي شاهنشهان نو كنم // همانا كه دل را ندارم به رنج // اگر بگذرم زين سراي سپنج (همان، ج 8، ص32-1831)
كهن گشته اين نامه‌ي باستان // ز گفتار و كردار آن راستان // همي نو كنم گفته‌ها زين سخن // ز گفتار بيدار مرد كهن (همان، ج9، ص2061)
چو اين نام‌ور نامه آمد به بُن // ز من روي كشور شود پر سخن // از آن پس نميرم كه من زنده‌ام // كه تخم سخن من پراگنده‌ام // هر آن كس كه دارد هُش و راي و دين // پس از مرگ بر من كند آفرين (همان، ج9، ص2161).
به گواهي اين سخن گوهرين فردوسي بزرگ، آن "پان‌عربيستِ كمونيست"، از جمله‌ي آن كساني است كه هيچ هوش و عقل و ديني در بساط خود ندارد!
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۳/٢
"كاسپي‌ها" (يوناني: Kaspioi) مردماني باستاني ساكن در امتداد كرانه‌ي جنوب غربي درياي مازندران بودند. اين كه آنان در شمال يا جنوب رود Kura اقامت داشته‌اند، روشن نيست. اين نام در زبان ايراني باستان گواهي نشده است (شايد Kaspiya* يا واژه‌اي مانند آن بوده)؛ نام كاسپي احتمالاً در اسم "قزوين" (برگرفته از Kaspen*) به جاي مانده است، كه در ملتقاي چندين جاده‌ي منتهي شونده به اين منطقه از طريق گذرگاه به آساني عبورپذيري از ميان كوه‌هاي البرز قرار دارد. نام‌‌هاي درياي كاسپين (he Kaspia thalassa)؛ كوه(هاي) كاسپين (ta Kaspia ore، يعني قفقاز؛ استرابو 11/2/15)؛ و به اصطلاح دروازه‌ي كاسپين (hai kaspiai/Kaspiades pylai) همگي بر اساس نام اين مردم چنين خوانده شده‌اند.
كاسپي‌ها را عموماً مردماني پيش- هندواروپايي، يعني پيش- ايراني، دانسته و حتا برخي از دانشمندان آنان را با "كاسي‌ها" مطابقت داده‌اند. به تازگي شواهدي نام‌شناختي در پيوند با اين موضوع، در پاپيروسي به زبان آرامي در مصر يافته شده است، كه در آن از چند كاسپي (آرامي: kspy) به عنوان وابستگان پادگان آن ناحيه نام برده شده است؛ نام آنان، براي نمونه Bagazushta*، دست‌كم تا اندازه‌اي، آشكارا ايراني است. بنابراين بايد كاسپي‌ها را مردماني ايراني يا شديداً متأثر از فرهنگ ايراني انگاشت.
هردوت، استرابو و ديگر نويسندگان كهن چندين بار به كاسپي‌ها اشاره كرده‌اند اما به نظر نمي‌رسد كه چيز زيادي درباره‌ي آنان مي‌دانسته‌اند. كاسپي‌ها با ديگر ساكنان كرانه‌ي جنوبي درياي مازندران مانند Amardi، Anariacae، Cadusii، Albani، و Vitii (استرابو 11/8/8) دسته‌بندي مي‌گردند، و گفته مي‌شود كه سرزمين آنان (Kaspiane) بخشي از آلبانيا [ي قفقاز] بود (استرابو 11/4/5). اين كه آنان متعلق به پادشاهي ماد بوده‌اند يا نه، روشن نيست. به نوشته‌ي هردوت (3/93) كاسپي‌ها همراه با قوم‌هاي Pausicae، Pantimathi، و Daritae، در يازدهمين استان امپراتوري هخامنشي در زمان داريوش يكم گنجانده شده بودند. اين منطقه بعدتر به نوبت به "ماد آتورپاتكان" و "آلبانيا" ضميمه گرديد.
هردوت (3/93) از مردمان ديگري با همان نام ياد مي‌كند كه، همراه با قوم Sacae/ Sakai در پانزدهمين استان امپراتوري ساكن بودند؛ اين كاسپي‌ها (Kaspioi)، كه در زمره‌ي همراهان ارتش خشايارشا بودند (هردوت7/67؛ 86)، گاهي فرض شده است كه در ناحيه‌ي پامير يا در آن چه اينك كشمير است اقامت داشته‌اند و شايد نياكان نورستاني‌ها امروزين بودند؛ با وجود اين، شك و ترديدهايي جدي نسبت به درستي متن هردوت وجود دارد؛ از جمله تصحيحات پيش‌نهاد گرديده براي اين نام اخير، Kapisoi* و Kasperioi است.*

* This article is based on: R. Schmitt, "Caspians", Encyclopaedia Iranica, vol. V, 1992, p. 62

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ وب‌سايت "دكتر ژاله آموزگار" (استاد زبان‌ها و فرهنگ ايران باستان).
داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :