فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/٢٩
(تقديم به دوست ارجمند و دانشمندم: بابايادگار)
كورش و كمبوجيه ايلام، ماد، لوديه، بابل، مصر، و چند ايالت شرقي ايران را در يك فدراسيون آزاد از شهرباني‌هاي مستقل و تابع يك نظام مالياتي نامنظم، جاي دادند و ادغام كردند (هردوت3/89؛ 3/29-120؛ 4/67-165، 05-200؛ بسنجيد با: DB 3.14, 3.56). آنان سخت متكي به مأموران غير پارسي و نهادهاي داير ايالت‌هاي فرمان‌بردار بودند، و همين امر، باور به خودگرداني كشورهاي تابعه را در ميان بزرگان ايران و گونه‌اي ملي‌گرايي را در ميان ملت‌هاي مغلوب پرورش داده بود. اين تمايلات در 522 پ.م. منجر به نابساماني و شورش و فروپاشي فدراسيون هخامنشي گرديد. بدين سان، داريوش با وظيفه‌ي فتح دوباره‌ي شهرباني‌ها (satrapies) و جمع و سامان‌دهي آن‌ها درون يك امپراتوري نيرومند رويارو شد. هنر نخستين سال پادشاهي داريوش، آفرينش حقيقي يك امپراتوري واقعي، براي نخستين بار بود: يك ساختار دولتي مبتني بر ارتش، طبقات اجتماعي معيني كه وفاداري‌شان به پادشاه بود و نه به برخي از نواحي جغرافيايي خاص، و فرّه‌ي (charisma؛ يعني آگاهي و نيروي اخلاقي يك انسان) داريوش. وي بدين نكته پي برده بود كه يك امپراتوري زماني مي‌تواند رشد و پيش‌رفت كند كه داراي نيروي نظامي، اقتصاد و نظام‌هاي حقوقي درست و بي‌عيبي باشد، چنان كه از اين دعاي او بر مي‌آيد: «[باشد كه] اهوره‌مزدا اين كشور را از سپاه [دشمن]، قحطي و دروغ بپايد» (DPd 15-17). داريوش به محض آن كه قدرت را به دست گرفت، امپراتوري خويش را بر پايه‌هايي استوار ساخت كه براي نزديك به دو سده ماندگار بود و حتا سازمان دولت‌هاي آينده را نيز، شامل امپراتوري‌هاي سلوكي و روم، تحت تأثير قرار داد.
داريوش - كه خود يك سرباز بلندپايه بود، "هم سواره و هم پياده" (DNb 31-45) - امپراتوري را به يك سپاه به راستي حرفه‌اي مجهز نمود. هخامنشيان پيشين بر سهميه‌هاي نظامي منطقه‌اي، به ويژه سواره‌سپاه، متكي بودند و ظاهراً بر حسب ضرورت سربازگيري مي‌كردند. داريوش اساساً به ايرانيان، شامل مادها، سكاها، بلخي‌ها، و ديگر مردمان هم‌تبار اطمينان و پشت‌گرمي داشت، اما بالاتر از همه به پارسيان: «اگر چنين مي‌انديشي "مرا از ديگري ترس مباد"، [پس] اين مردم پارس را بپاي» (Dpe 18-22). از آن پس تكيه‌گاه اصلي ارتش امپراتوري يك نيروي پياده‌ي ده هزار نفره از سربازان به دقت برگزيده‌ي پارسي، يعني جاويدانان بود، كه از امپراتوري تا واپسين روزهاي آن دفاع كرد (Curtius Rufus, 3.3.13).
داريوش بر حدود پنجاه ميليون نفر در بزرگ‌ترين امپراتوريي كه جهان به خود ديده بود، فرمان‌روايي مي‌كرد. اتباع (kara) او يا سرزمين‌هاي‌شان (dahyu) چندين بار به ترتيبي مختلف در بيستون و تخت جمشيد فهرست، و نيز ترسيم شده‌اند. اما صورت قطعي و نهايي آن‌ها بر آرامگاه وي حجاري شده است. در برجسته‌نگاري آرامگاه او، داريوش و آتش شاهانه بر بالاي «تخت» شاهنشاهي، كه آن را سي پيكره‌ي هم‌تراز، كه ملل امپراتوري را آن گونه كه در سنگ‌نبشته‌ي ضميمه‌ي آن تشريح شده (DNa 38-42) نمادپردازي مي‌كنند، ترسيم گرديده است. اين متن منزلت، آرمان‌ها، و كارهاي بزرگ داريوش را منعكس مي‌كند. وي خود را در آن به عنوان «شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورهاي داراي همه گونه مردمان، شاه در اين زمين دوركران، پسر ويشتاسپ، يك هخامنشي، يك پارسي، پسر پارسي، يك آريايي، داراي تبار آريايي» (DNa 8-15) معرفي مي‌نمايد. پس از آن، "كشورهاي غير پارس" در فهرستي كه آشكارا مبتني بر ترتيبي جغرافيايي در نظر گرفته شده، يكايك بر شمرده مي‌شوند. به نوشته‌ي هردوت (3/89) داريوش "ملت‌هايي را كه همسايه بودند در يك ايالت به هم پيوست، اما گاهي از [پيوستن] مردمان نزديك‌تر چشم پوشي مي‌كرد و جاي آنان را به مردمان دورتر مي‌داد". به كار بستن اين طرح براي سرزمين‌هاي ثبت شده در گزارش برجسته‌نگاري نقش رستم، كه در آن مي‌توان غير از پارس شش گروه از ملت‌ها را تشخيص داد، تقسيم سنتي ايراني جهان را به شش ناحيه به ياد مي‌آورد (بسنجيد با افلاتون Leges, 3.695c، كه گزارش مي‌دهد قدرت [امپراتوري] در ميان هفت بزرگ پارسي تقسيم شده بود).
تقسيم هفت‌گانه‌ي امپراتوري داريوش، كه طرح و تصور جغرافيايي وي را نمايان مي‌سازد، بدين شرح است:
1- ناحيه‌ي مركزي، پارس (Parsa)، كه خراج نمي‌پرداخت، هر چند برخي از بخش‌هاي آن اجناسي را [به مركز] مي‌فرستادند (هردوت3/97)، شايد براي دادن هزينه‌ي پادگان‌ها؛ 2- ناحيه‌ي غربي شامل: ماد (Mada)، ايلام (Uja)؛ 3- فلات ايران شامل: پارت (Parthava)، هرات (Haraiva)، باختر (Baxtri)، سغد (Sugda)، خوارزم (Uvarazmiya)، و زرنگ (Zranka؛ بسنجيد با هردوت3/93، كه به نوشته‌ي وي اين سرزمين‌ها خراج اندكي مي‌پرداختند)؛ 4- سرزمين‌هاي مرزي: رخج/ آرخوزيا (Harauvaiti)، ستگيديا (Thatagu)، پيشاور (Gandara)، سند (Hindu)، و سكاييه‌ي شرقي (Saka)؛ 5- سرزمين‌هاي پست غربي: بابل (Babiru)، آشور (Athura)، عربيه (Arabaya)، و مصر (Mudraya)؛ 6- ناحيه‌ي شمال غربي شامل: ارمنستان (Armina)، كاپادوكيه (Katpatuka)، لوديه (Sparda)، سكاهاي فراسوي دريا (Saka tyaiy paradraya)، تراكيه (Skudra)، يونانيان كلاه‌بر (Yauna takabara)؛ و 7- نواحي ساحلي جنوبي: ليبي (Putaya)، اتيوپي (Kusha)، مكران (Machiya)، و كاريه (Karka، يعني مهاجرنشين كاريه‌اي در خليج فارس).
مسؤوليت انتظام و هماهنگي اداره‌ي شاهنشاهي بر عهده‌ي "ديوان" بود، با اداره‌هايي مركزي در تخت جمشيد، شوش، و بابل. هر چند اين پاي‌تخت‌هاي امپراتوري مانند: بلخ، همدان، سارد، دسكوليون، و ممفيس نيز شعبه‌هايي داشتند. سازمان ديوان‌سالاري (bureaucratic) در خاورميانه بسيار ريشه‌دار بود، اما داريوش اين نظام را مطابق نيازهاي يك امپراتوري متمركز اصلاح كرد. زبان آرامي به عنوان زبان مشترك، به ويژه در بازرگاني، حفظ گرديد و "آرامي شاهنشاهي" به زودي از هند تا يونيه گسترش يافت و آثاري ماندگار از سازمان هخامنشي را برجاي گذاشت و به ميراث نهاد.
زبان‌هاي ايلامي و بابلي، نوشته شده به خط ميخي، در غرب آسيا مورد استفاده بودند، و زبان مصري، نوشته شده به خط هيروگليف، در مصر متداول بود؛ با وجود اين، به نظر مي‌آيد كه داريوش در اوايل دوران پادشاهي‌اش گروهي از دانشمندان را براي ابداع يك سامانه‌ي (system) نوشتاري مخصوص به زبان پارسي، گمارده و به كار گرفته است؛ نتيجه‌ي اين برنامه، ايجاد آن چه داريوش خط «آريايي» مي‌نامد (يعني خط ميخي پارسي باستان؛ بسنجيد با DB 4.88-89) و ساده‌ترين سامانه‌ي خط ميخي كه آثاري روشن از طرح و ساخته شدن بر پايه‌ي نشانه‌هاي خط ميخي اورارتويي را در بردارد (M. Mayrhofer, "Uber die Verschriftung des Altpersischen," Historische Sprachforschung 102, 1989, p. 179) بود. هر چند اين خط صرفاً «تشريفاتي» بود و تنها براي نگارش سنگ‌نبشته‌هاي رسمي استفاده مي‌شد، با وجود اين، خط مذكور در ساخت هويت اختصاصي و ممتاز امپراتوري پارسي سهيم بود.*

* This article is based on: A. Shapur Shahbazi, "Darus I the Great", Encyclopaedia Iranica, vol. VII/1, 1994

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ «اَلاعَرْابُ اَشدَّ كُفراً وَ نفاقاً وَ اَجْدَرُ اَلاَّ يّعْلَمُوا حُدُودَ ما اَنزَْلَ اللهُ» سوره‌ي توبه، آيه‌ي 97
(اعراب در كفر و نفاق از ديگران فزون‌ترند و به ناداني احكام خداوند سزاوارتر)
ناصر پورپيرار، اين انشا نويس ايران‌ستيز، در يكي از جديدترين ياوه‌پراكني‌هاي خود، سيماي ديگري را از مرام و مسلك ننگين «پان عربيستي - كمونيستي» خود به نمايش گذاشته است. او با پي روي از ايدئولژي سوخته و پوسيده‌‌ي «خلق‌سازي» استالين، به گنگي، سخن از "فارس‌ها" (خلق فارس!) مي‌گويد و آنان را مردماني "فزون‌خواه و جداسر و تجزيه طلب (!!!) و بي‌پيشينه و زورگو و مفت‌خور و..." توصيف مي‌كند، و البته نمي‌خواهد يا نمي‌تواند توضيح دهد كه منظور وي از "فارس‌ها" چه كساني هستند: اهالي استان فارس، مردم پاي‌تخت، همه‌ي ايرانيان، فارسي‌زبان دنيا يا ... ؟! بديهي است كه وي توضيحي در اين باره ندارد چرا كه او فقط بازگو كننده‌ي يك انديشه‌ي مضحك و نامفهوم پان‌عربيستي - استالينيستي است كه جز در ميان خام‌انديشان گمراهي چون او و مشتي پان‌تركيست شرور، خريدار و پذيراي ديگري ندارد.
پورپيرار در ادامه، از سركوبي شورش «فرورتي» به دست داريوش كبير برآشفته شده، مي‌نويسد: "تمام كتيبه‌ي بيستون شرح اين قبيل آدم‌كشي‌هاي او به مدد يهوديان است"! و سپس مي‌افزايد كه هخامنشيان: "15 ملت صلح جو و سازنده و هنرمند و صاحب خرد ايران و بين النهرين را، با نسل كشي كامل، از صحنه‌ي تاريخ روبيدند، مراكز تجمع و توليد را تعطيل كردند، بقاياي بوميان ايران را به كوه و جنگل و اعماق دشت‌ها راندند، تا ظهور اسلام، به طول 12 قرن، اين سرزمين را به سكوت واداشتند و چادر نشيني و زندگي عشيره‌اي در دهات دور افتاده را جايگزين آن مراكز بزرگ صنعت و هنر و توليد كردند، چندان كه اينك هر نقطه‌ي ايران را كه مي‌كاويم ويرانه‌اي سوخته پديدار مي‌شود كه در پس مانده‌هاي آن نيز حضور فرهنگي و صنعتي و هنري درخشان و حيرت انگيز يك قوم كهن ايراني اعجاب جهان را بر مي انگيزد"! اما حقيقت آن است كه نه در سنگ‌نبشته‌ي بيستون - و نه در هيچ سند تاريخي ديگري - اثر و نام و نشاني از يهوديان و/ يا مدد كذايي آنان به هخامنشيان يافته مي‌شود و نه تاكنون هيچ يك از آن ويرانه‌هاي مورد ادعاي پورپيرار شناسايي شده و نه نشاني از سكون و توقف و پس‌ماندگي تمدن و فرهنگ آسياي غربي (به قول پورپيرار: شرق ميانه) در عصر هخامنشيان به دست آمده است. پورپيرار نيز با علم بر اين موضوع و تهي‌دستي كامل خود، همواره از ارائه هر گونه سند و مدرك و شاهدي وامانده است. ناگفته پيداست كه در ذهن بيمار و خيال‌پرداز پان‌عربيستي چون پورپيرار، كه به جهت برافتادن پادشاهي بابل - كه از ديد او، عرب بوده‌اند! - به دست كورش، كينه‌ي عميق و خودسوزي را به اين قوم بزرگ وجهان‌گشا (پارس‌ها) پيدا كرده و البته با آزاد شدن "يهوديان" تبعيدي در بابل، باز به دست كورش، نفرت او به عنوان يك "پان‌عربيست" نژادپرست ضديهود، از پارس‌ها دو چندان شده است، هر صحنه‌اي و هر واقعه‌اي، قابل جعل و قلب و تحريف به نفع اعراب است. بنابراين، از ديدگاه پورپيرار، قوم پارس به سبب برانداختن سلطه‌ي اعراب (= بابلي‌ها!) از خاورميانه و رهاندن يهوديان از چنگ همان اعراب، و يافتن لقب «مسيح» از سوي فرزندان اسراييل، مستوجب تكفير و تخريب و توهين از جانب جهان عرب است!
اين را نيز بيافزايم كه پورپيرار، عمداً، به سبب كينه‌توزي و غرض‌ورزي نسبت به ايران باستان، يا از سر ناآگاهي مطلق از اصول و مسائل تاريخي، كاملاً غافل از اين حقيقت است كه هيچ پادشاه و هيچ حكومتي، در برابر شورش و شورشي سكوت نكرده است؛ و البته در معركه‌ي جنگ نيز جز مرگ و نابودي پيش‌آمد ديگر متصور و قابل وقوع نيست. اين نيز آشكار است كه سنگ‌نبشته‌ي بيستون يك بيانيه‌ي سياسي- نظامي است و نه منشور حقوق بشر. اما پورپيرار بدون اعتنا به اين كاركرد نبشته‌ي بيستون و با چشم‌پوشي عمدي از سنگ‌نبشته‌ي نقش رستم، كه شرحي كامل از منش فردي و پادشاهي درخشان داريوش كبير است، تقلا و تكاپوي مضحكانه و كودكانه‌اي را براي تخريب چهره‌ي اين پادشاه بزرگ تاريخ به خرج داده است. جالب آن كه سنگ‌نگاره‌ي بيستون دقيقاً بر اساس الگوي سنگ‌نگاره‌ي «آنوبانيني» پادشاه لولوبي (حدود 2000 پ.م.) واقع در پانزده كيلومتري غرب بيستون، طراحي و حجاري شده است؛ با اين تفاوت كه در سنگ‌نگاره‌ي آن پادشاهِ - به قول پورپيرار - "صلح‌جو و سازنده و هنرمند" (آنوبانيني)، اسيران و مغلوبان به طور برهنه و شكسته تصوير شده‌اند، اما در سنگ‌نگاره‌ي اين پادشاهِ - به قول پورپيرار - "آدم‌كش" (داريوش)، به شكل ملبس و آراسته!
حقيقت آن است كه برخوردهاي كاملاً طبيعي داريوش كبير با شورشيان هرگز قابل مقايسه با قتل عام‌ها و ويران‌گري‌هاي پياپي و همواره‌ي آشوريان عليه مردمان بي‌گناه بومي ايران و ميان‌رودان نيست. چنان كه پادشاه آشور، «آشوربنيپل» (627-668 پ.م.) خود درباره‌ي تهاجم‌اش به شوش مي‌گويد: «در طي يك لشكركشي، من اين سرزمين ايلام را به كوير و ويرانه تبديل كردم. روي چمن‌زارهاي آن نمك و بُتّه‌هاي خار پراكندم [تا آن جا كه] نداي انساني، صداي سُمّ چارپايان كوچك و بزرگ و فريادهاي شادي به دست من از آن جا رخت بَربَست»! جالب آن كه پورپيرار به سبب عرب‌تبار دانستن مضحكانه‌ي آشوريان، نه تنها اعتنايي به اين حقايق نمي‌كند، بل كه مذبوحانه مي‌كوشد تا اين قوم خون‌ريز را از جنايات‌اش تبرئه كرده و هر نوع بازگويي حقيقت را در اين باره، توطئه‌ي مورخان يهودي‌گرا معرفي كند!! او هم‌چنين سعي مي‌كند كه چيزي از جنايات حاكمان عرب عصر اسلامي را به خاطر نياورد و چشم‌هاي خويش را بر روي چنين حقايقي ببندد و خود را با اوهامي كه در تاريك‌خانه‌ي ذهن‌اش ساخته است، مشغول كند: «عده‌ي كساني كه حجاج (= مأمور امويان، دودمان محبوب پورپيرار، در عراق) گردن زده بود، به جز آن‌ها كه در جنگ‌ها و زد و خوردها كشته شده بودند، يك صد و بيست هزار كس بود … وقتي حجاج بمرد، پنجاه هزار مرد و سي هزار زن در محبس او بود. محبس او سقف نداشت و چيزي نبود كه محبوسان را از گرما و سرما محفوظ دارد و آب آلوده به خاكستر به آن‌ها مي‌دادند» (التنبيه و الاشراف، ابوالحسن مسعودي، انتشارات علمي و فرهنگي، 1381، ص297)؛ «علت اين كه ما از اين اخبار (= دانش پيشينيان) بي‌خبر مانديم، اين است كه قتيبة بن مسلم باهلي نويسندگان و هربدان خوارزم را از دم شمشير گذرانيد و آن چه مكتوبات از كتاب و دفتر داشتند همه را طعمه‌ي آتش كرد و از آن وقت خوارزميان امي و بي‌سواد ماندند …» (آثار الباقيه، ابوريحان بيروني، انتشارات اميركبير، 1377، ص 75)؛ «پس از آن كه عبدالله بن عامر از فتح "گور" فارغ شد به سوي "اصطخر" شتافت و پس از جنگي بزرگ و به كار انداختن منجنيق آن را به جنگ فتح كرد و چهل هزار تن از پارسيان را بكشت و بيش‌تر آزادگان و بزرگان اسواران را كه بدان جاي پناه آورده بودند نابود كرد … [اما مردم اصطخر باز عليه اعراب شورش كردند، آن گاه] ابن عامر پارسيان [به نبرد آمده] را شكست داد و به اصطخر بازگردانيد. سپس … آن جاي را به جنگ فتح كرد و قريب به صد هزار تن از ايشان را بكشت» (فتوح البلدان، بلاذري، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1346، ص262)؛ «ابن مهلب … خلقي عظيم از مردم گرگان بكشت و كودكان را به اسارت گرفت و كالبد كشتگان را بر دو جانب طريق بياويخت» (همان، ص 188)؛ «مهاجران به آن جاي (= شوشتر) روي آورده جنگ‌جويان را كشتند و كودكان را اسير كردند» (همان، ص 249) و … با همه‌ي اين اوصاف، طبيعي است كه پورپيرار به عنوان يك «پان‌عربيست»، حيات عشيره‌اي و بدوي اعراب جاهلي را به يك حيات و اجتماع ملي ترجيح دهد و رضا شاه پهلوي را كه باني ايران نوين و بنيان‌گذار دولت- ملت واحد ايراني بود به باد حمله گيرد. از سوي ديگر، وي در يادداشتي ويژه، از براي بدرفتاري امريكاييان با زندانيان عراقي سخت ضجه مي‌زند و آه و ناله و فرياد مي‌كند، اما فراموش كرده و اهميتي نمي‌دهد كه همين عراقي‌ها با اسراي ايراني زمان جنگ چه رفتار ددمنشانه‌اي داشتند. طبيعي است كه براي يك "پان‌عربيست" سرنوشت و وضع و حال «اعراب» بسيار مهم‌تر و ارزشمندتر از آن ايرانيان است.
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/٢٦
مفسران جديد متون اوستاي كهن مايل به كمينه ساختن وجود يا اهميت آخرت شناسي در آن‌ها هستند. اين پژوهش‌گران گاثاها را اصولاً متوني آييني، و در روح و جوهره نزديك و شبيه به سرودهاي ودايي مي‌دانند كه هدف پيشواي ديني از آفرينش آن‌ها، فراهم آوردن نيك‌بختي و حمايت [ايزدان] براي خود و جهان است. طرف‌دار چنين ديدگاهي، "هلموت هومباخ" (Helmut Humbach) است، هر چند وي اهميت اندكي بدان بخشيده است (Die Gathas des Zarathustra, Heidelberg, 1959, I, p. 74)، و "ژان كلنز" (Jean Kellens) كه وجود آخرت شناسي خاصي را در بافت آييني گاثاها پذيرفته است ("L'eschatologie mazdeenne ancienne" in S. Shaked and A. Netzer, eds., Irano-Judaica 3, 1994, pp. 49-53). با وجود اين، ديگر پژوهش‌گران از سنت زرتشتي در بازيابي پيش‌آگاهي برخي از انگاره‌هاي اصلي آخرت شناسي در گاثاها، كه سپس‌تر توسعه يافته و جايگاهي مركزي را در دين زرتشتي به دست آورده است، پي روي مي‌كنند. با وجود پيش‌رفت‌هاي كلان حاصل شده در فهم گاثاها، اين متون هنوز بسيار پيچيده و مبهم‌اند و تفسيرهاي گوناگون را برمي‌تابند.
در گاثاها اشاره‌اي وجود دارد به اين آموزه كه فرد، به لحاظ آخرت شناختي، در برابر كردارهاي خويش مسؤول و پاسخ‌گو است (يسن 31/14). انگاره‌هايي چون garo.demana، كه غالباً "خانه‌ي سرود" ترجمه شده (يسن 50/4، 51/15)، demana vanheush mananho "خانه‌ي منش نيك" (يسن 32/15)، يا anheush vahishta "بهترين هستي" (يسن 40/10، و با اطنابي توصيفي، 17-15) به نظر مي‌رسد كه با پاداش دادن روح به جهت انجام دادن كارهاي نيك مرتبط باشند. برعكس، "خانه‌ي دروغ" (druji demana)، جزايي است براي كردارهاي بد (يسن 46/11، 49/11). اين وضعيت دوزخي به صورت «زندگي دراز در تاريكي، خورش پليد، [و] بانگ دريغ» (يسن 31/20) توصيف مي‌شود. در يسن 33/1 و 49/4 ممكن است اشاره‌اي وجود داشته باشد به كيفر اختصاص داده شده به كساني كه كردارهاي بدشان از كارهاي نيك‌شان فزون‌تر است. انگاره‌هاي بهشت و دوزخ در گاثاها با عبارات "بهترين [هستي]" (يسن 44/2)، و "بدترين" (يسن 30/4) بيان مي‌گردد. پل آخرت شناختي با اصطلاح chinvato peretu [= پل گزينش] (يسن 32/15، 33/1، 46/11)، و نيز شايد به وسيله‌ي "آتش" (يسن 31/9) دلالت مي‌شود. قاعدتاً نمي‌توان با اطمينان گفت كه در گاثاها، آخرت شناسي با اصطلاحات اختصاصي يا عمومي داوري (قضايي) نموده و دريافته مي‌شود. به نظر مي‌رسد Sraosha ("اطاعت") ايزدي است كه به طور بسيار نزديك و عميقي با موضوع داوري و قضاوت در گاثاها مرتبط است.
يكي از اصطلاحات روشن آخرت شناختي در گاثاها Saoshyant، سودرسان آينده، است؛ اصطلاحي كه شايد در اصل براي خود زرتشت به كار رفته است (مانند يسن 46/3). هم‌چنين گاثاها به فلز گداخته (يسن 51/9، 33/1، 46/11) اشاره دارد كه، هر چند زمينه‌ي آن بسيار روشن نيست، اما مي‌توان آن را در مفهومي كه پيرامون اين انگاره در نوشتارهاي پهلوي بسط و توسعه يافته است پذيرفت، كه برپايه‌ي آن، از يك داوري مكانيكي، كه به موجب آن مردم بايد سراسر رودي از فلز گداخته را بپيمايند، نيكوكاران سالم و صحيح بيرون مي‌آيند. واژه‌ي -yah نيز ممكن است به اصطلاحات آخرت شناختي در گاثاها متعلق باشد، كه، برپايه‌ي پيش‌نهاد "هرمان لومل" (Herman Lommel) مي‌توان آن را "بحران، جدايي، خطر"، و در مفهوم حالتي آخرت شناختي، «اضطراب و نگراني و دل‌واپسي [نسبت به فرجام حيات]» معني كرد. اين نكته كه آيا انگاره‌ي "رستاخيز" پيش‌تر در گاثاها شرح و بيان شده است، كاملاً روشن و آشكار نيست. اما لومل يسن‌هاي 30/7 و 34/14 را دلايل و نشانه‌هاي موجوديت اين باور دانسته و در نظر گرفته است.*

* This article is based on: Sh. Shaked, "Eschatology I. in Zoroastrianism and Zoroastrian influence", Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/6, 1998
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/٢٢
سنگ‌نبشته‌ي پارسي ميانه- پارتي شاپور يكم در بيشاپور، آغاز عصر ساساني را در 6/205 م. قرار مي‌دهد. اين موضوع دلالت مي‌كند بر اين كه آغاز تمايلات و كشش‌هاي سياسي ساسانيان در ارتباطي نزديك با رويارويي‌هاي پارت- روم در دوران Severian، از يك سو، و از سوي ديگر با ستيزه و جدال ميان برادران "بلاش" ششم و "اردوان" چهارم قرار داشت. با وجود اين، بايد در فهم و دريافت اين تمايلات بلندپروازنه‌ي ساساني به عنوان نشانه و دليل فروپاشي سياسي در عصر متأخر امپراتوري پارتي، محتاط و هشيار بود. كام‌يابي‌هاي - هم‌زمان با خيزش اردشيرِ - اردوان در برابر روم (.Dio Cassius, 78.26.3 ff) و مرحله و دوره‌ي طولاني تحكيم و يك‌پارچه سازي امپراتوري نخستين ساساني، بيش‌تر دلالت مي‌كند بر اين كه پارت‌ها (و خود ساسانيان؟) در آغاز، روي‌دادهاي ناحيه‌ي فارس را به عنوان درگيري‌هايي كه به لحاظ منطقه‌اي محدود به پادشاهي پارسي‌هاي تحت انقياد بود، ملاحظه كرده و دريافته بودند، و اين كه برآيند مصيبت‌بار جنگ "هرمزجان" تنها با نگاه به گذشته اجتناب ناپذير و حتمي به نظر مي‌آيد.
ساسانيان نخستين خود را جانشينان فرمان‌رواياني مي‌انگاشتند كه، مانند خود، از فارس برآمده و بر شاهنشاهي بزرگي فرمان رانده بودند. آنان كاخ‌هاي پرشكوهي بنا كردند و اقامتگاه‌هاي ارزنده‌اي را پي افكندند. ساسانيان زادبوم خويش را محلي تاريخي، ديني، و داراي اهميت سياسي و "اماكن مقدس" مورد حرمت و به جاي مانده از "نياكان‌شان"، كه در اين جا مستقر بودند، مي‌پنداشتند. آنان در عين حال، برخلاف هخامنشيان، به "ايران مشترك" بيش از بنيان‌هاي پارسي فرمان‌روايي‌شان تأكيد كردند؛ و براي زماني دراز، از الگوي پارتي، كه تنها در دوران اخيرتر با سنت‌هاي ساساني جانشنين شده بود، پي‌روي نمودند. هر چند نام "فارس" در بالاي فهرست ايالت‌هاي امپراتوري، كه شاپور يكم در سنگ‌نبشته‌اش در كعبه‌ي زرتشت (ShKZ) نام برده، ذكر گرديده است اما قضيه بدين سان بود. عناصر و اصول نوين سياست ساسانيان نخستين بر تجديد موضع خصمانه عليه روم، تكيه و تأكيد بر خصلت "ايراني" پادشاهي و دين، و نيز بر توسل افزون‌تر و آشكارتر به ايزدان زرتشتي استوار بود. در زمينه‌ي سياست داخلي، طوايف وفادار پارتي پيوستگي و ثبات پادشاهي جديد را تصديق و تضمين كردند، اما اينك با طوايف فارس تكميل شده بودند و پادشاهي نيز براي خاندان ساسان برآمده از اين استان محفوظ بود. اهميت ويژه‌ي فارس براي تاريخ زرتشتي‌گري را، كه پيش‌تر روحاني برجسته‌ي ساساني Kirder در سنگ‌نبشته‌اش در سرمشهد (KSM 31) بدان تأكيد كرده بود، پژوهش‌هاي نوشتاري جديد باستان‌شناختي و زباني و تاريخي گواهي مي‌كند: استان فارس يك حوزه‌ي بسيار بزرگ زرتشتي بود، چنان كه روش‌هاي تدفين، و اين حقيقت كه اوستا برپايه‌ي سنت فارس تصويب و تقديس گرديده بود، بدان دلالت مي‌كند.
به نظر مي‌رسد كه فارس، پيش از اصلاحات خسرو يكم انوشيروان، به لحاظ مقاصد اداري به بخش‌هاي متعددي تقسيم شده بود، اين بخش‌هاي كوچك در دوران اخيرتر با واحدهاي بزرگ‌تري جانشين شدند كه از آنان، اردشير خره (Ardashir Xwarrah)، بيشاپور (Weh Shabuhr)، داراب، استخر، داراب نو، ارجان (Weh-az-Amid Kawad) به نام شناخته شده‌اند. هم‌چنين فارس از جمله‌ي آن استان‌هايي بود كه شاپور يكم مردمان به تبعيد آورده از امپراتوري روم را در آن اسكان داد (ShKZ, Parthian 15 ff., Greek 34-36; Chronicle of Se'ert, pp. 220-23). از اين رو بود كه مسيحيت در فارس سخت ريشه گرفته بود و سرانجام منجر به تأسيس اسقفيه‌اي شد كه عنوان نمايندگان آن در گزارش‌هاي ثبت شده‌ي شوراهاي كليسايي اسقف‌هاي نسطوري آشكار مي‌گردد. در دوران متأخر ساساني، Rew-Ardashir [ريو اردشير] (Reshar) مركز مطران فارس و نيز نقطه‌ي آغازي براي تماس و ارتباط دريايي مسيحي و دسترسي همه سويه به هند بود. فارس در 643 م. پس از مقاومتي سخت، به دست اعراب مسلمان افتاد.*

* This article is based on: J. Wiesehofer, "Fars II. History in pre-islamic period", Encyclopaedia Iranica, vol. IX/3, 1999

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ ملاحظاتي در تاريخ ايران (دكتر علي ميرفطروس)
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/۱۸
فراخ‌كرد (Fraxkard) شكل پارسي ميانه‌ي واژه‌ي اوستايي Vourukasha، به معناي "داراي شاخابه‌هاي پهناور"، نام اقيانوسي كيهاني در اسطوره‌هاي ايران است. برپايه‌ي اسطوره‌اي محفوظ مانده در كتاب‌هاي پهلوي، در آغاز آفرينش، Tishtar / Tishtriia، ايزد باران، ابرها را برانگيخت و بر سراسر زمين باران فرو ريخت. سپس مينوي باد (Wad) آب فرو ريخته را روبيد و آن را به سوي انتهاي جهان پيش راند، كه از آن آب، درياي "فراخ‌كرد" پديد آمد (بن‌دهش، ترجمه‌ي مهرداد بهار، ص 64؛ گزيده‌هاي زادسپرم3/12). چنين گفته شده است كه فراخ‌كرد در دامنه‌هاي جنوبي البرز (Haraburz) واقع شده و يك‌سوم زمين را فراگرفته است. بخشي از فراخ‌كرد نيز گرداگرد Xwanirah (خونيره)، سرزمين مركزي جهان، را در برگرفته است (زادسپرم3/35). رود اسطوره‌اي Aroduui Sura Anahita (ارودويي سورا اناهيتا)، كه احتمالاً جانشين عنوان كهن‌تر Harahuditi* است، به درون اين دريا مي‌ريزد (يشت 5/4). گفته مي‌شود كه فراخ‌كرد شامل يك‌صد درياچه (war) به نام "چشمه‌هاي Ardiwsur" يا "سرچشمه‌هاي دريا" است كه بزرگي هر كدام 1800 فرسنگ مي‌باشد (بن‌دهش، ص73؛ زادسپرم3/12). از فراخ‌كرد دو رود بزرگ به نام‌هاي Arang و Wehrod سرچشمه گرفته و جاري مي‌شود سپس گيتي را دور مي‌زند و پاكيزه مي‌شود و به درياي فراخ‌كرد باز مي‌پيوندد (بن‌دهش، ص 65). در اين دريا جذر و مد و جنبشي وجود ندارد (بن‌دهش، ص86). فراخ‌كرد انبار و مخزن اصلي باران است (وي‌ديوداد21/4؛ دين‌كرد، ويراسته‌ي مدن، 108/5 و به بعد). هنگامي كه آب‌هاي آن به Hugar / Hukairiia ي بلند، قله‌ي البرز، بر مي‌شود، در آن جا پاك و پيراسته مي‌گردد. بخشي از آن به فراخ‌كرد باز مي‌ريزد و باقي‌اش به صورت نم و تراوش آب به همه‌ي جهان مي‌رسد (بن‌دهش، ص124؛ مينوي خرد، ترجمه‌ي احمد تفضلي، ص62). در مركز فراخ‌كرد، كوه Us.hendauua (پهلوي: Usindam) واقع است و گرداگرد قله‌ي آن، بخارهايي كه به صورت ابرهاي باراني به سراسر زمين مي‌گسترد، گرد مي‌آيد (يشت 8/33-32). برپايه‌ي يك روايت، آب‌هايي كه از Hugar به فراخ‌كرد جاري مي‌شود، نخست بر اين كوه فرو مي‌ريزد (بن‌دهش، ص71، 73؛ دادستان دينيگ92/5).
"هوم سفيد" كه درخت Gokaran (گوكرن) نيز خوانده مي‌شود - و در پايان جهان، مردمان رستاخيز كرده با نوشيدن افشره‌ي آن جاودانه مي‌شوند - در ژرف‌ترين بخش فراخ‌كرد روييده است (مينوي خرد، ص81، 143؛ بن‌دهش، ص100). يك ماهي افسانه‌اي (به نوشته‌ي بن‌دهش، دو ماهي) به نام Kar (اوستايي: Kara، يشت14/29) در اين جا زندگي مي‌كند و وظيفه‌اي او دور و دفع كردن وزغي است كه اهريمن براي آسيب رسانيدن به "هوم سفيد" آفريده است (بن‌دهش، ص 01-100؛ مينوي خرد، ص81، 143). گفته مي‌شود كه درخت اسطوره‌‌اي ديگري نيز به نام "درخت بسيار تخمه" (was-tohmag)، "رنج زُدا" (jud-besh) در فراخ‌كرد روييده است (بن‌دهش، ص 65، 03-100؛ يشت12/7؛ وي‌ديوداد 5/19). جز اين‌ها، جانوري افسانه‌اي به نام "خر سه پا" در ميان فراخ‌كرد ايستاده است (يسنه‌ي 42/4؛ بن‌دهش، ص101 و به بعد؛ مينوي خرد، ص81، 141). از اين اقيانوس، فروشي‌ها (fravashi) پاس‌داري مي‌كنند (يشت 13/59).
فراخ‌كرد صحنه‌ي وقوع برخي روي‌دادهاي اسطوره‌اي است. نبرد Tishtar / Tishtriia، ايزد باران، و Aposh / Apaosha، ديو خشكي، در اين جا روي داده است (يشت 8/29-20؛ بن‌دهش، ص 64). اين دريا پناهگاه «فر» (اوستايي: xvarenah؛ پهلوي: xwarrah) بود، زماني كه از جمشيد (اوستايي: Yama)، و از افراسياب (اوستايي: Frangrasiian)، كه براي به دست آوردن آن تلاش و تقلايي بي‌هوده كرد، گريخت (يشت 19/58-56؛ دين‌كرد، ويراسته‌ي مدن، 613/2 به بعد). در موردي ديگر، هنگامي كه «فر» از Kayus / Kavus مي‌گريخت، در داخل اين اقيانوس پناه گرفت (دين‌كرد 16-815). گرشاسپ (اوستايي: Keresaspa) بر ديو Gandarw / Gandarewa در ساحل آن چيره شد، و Vandaremainish، برادر ارجاسپ براي پيروزي بر گشتاسپ (اوستايي: Vishtaspa) در اين اقيانوس براي Aredvi Sura Anahita قرباني تقديم كرد (يشت 5/17-116). ممكن است كه فراخ‌كرد در برخي دوره‌هاي تاريخي با درياي مازندران يا درياي سياه و يا به ويژه با اقيانوس هند (ابراهيم پورداوود: يشت‌ها، ج1، كتاب‌خانه‌ي طهوري، 1347، ص133، ي 2؛ مهرداد بهار: از اسطوره تا تاريخ، نشر چشمه، 1377، ص22) مطابقت داده شده باشد، اما با وجود اين، يقين و اطميناني در اين موضوع وجود ندارد (مري بويس: تاريخ كيش زرتشت، ج1، انتشارات توس، 1376، ص 198).*

* A. Tafazzoli, "Fraxkard": Encyclopaedia Iranica, vol. X/2, 2001
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/۱٥
از آموزش و پرورش كودكان در عصر هخامنشي نكات اندكي دانسته است. در دو سند ايلامي به دست آمده از تخت جمشيد، پيش‌نويسي شده در بيست و سومين سال پادشاهي داريوش يكم (499 پ.م.)، از «پسراني پارسي [كه] رونويسي كننده‌ي متون‌اند» ياد شده است؛ متن‌هاي مورد بحث، گزارش‌هاي ثبت شده‌ي تحويل گندم به 29 نفر و تحويل شراب به 16 نفر هستند. ممكن است كه اين پسران، خط ميخي پارسي را، كه احتمالاً تنها براي چند دبير دانسته بود، فرا مي‌گرفتند؛ چرا كه اين خط بيش‌تر براي نگارش سنگ‌نبشته‌هاي حاكي از پيروزي و توفيق شاهانه مورد استفاده بود. حتا بزرگان و كارمندان بلندپايه‌ي پارسي، نانويسا بودند، و بدين سبب از دبيران بيگانه (به ويژه نويسنده به زبان آرامي) در بايگاني دولتي استفاده مي‌شد.
منابع يوناني طرح و تصويري از آموزش و پرورش نمونه‌وار پارسي به دست مي‌دهند. به نوشته‌ي هردوت (1/136)، پسران پارسي تا سن پنج سالگي مجاز نبودند كه به حضور پدرشان برسند و تا آن زمان، در ميان زنان زندگي مي‌كردند. از سن پنج تا بيست سالگي به آنان اسب‌سواري، تيراندازي، و راست‌گويي آموخته مي‌شد. پارسيان دروغ‌گويي را بدترين گناهان مي‌دانستند، در صورتي كه دلاوري و شجاعت در خدمت نظامي نشانه‌ي مردانگي و جوان‌مردي بود. "گزنفون" در Cyropaedia مي‌نويسد كه پسران اشراف پارسي تا سن شانزده يا هفده سالگي در دربار سلطنتي پرورش مي‌يافتند و سواركاري، تيراندازي، پرتاب نيزه، و شكارگري را تمرين مي‌كردند. به آنان شيوه‌ي داوري، فرمان‌بري، بردباري، و خويشتن‌داري نيز آموخته مي‌شد (1.2.2-12, 7.5.86, 8.6.10; cf. idem, Anabasis 1.9.2-6; Strabo, 15.3.18). صرف نظر از اين رهنمودهاي اخلاقي، به آشكارا، هدف آموزش و پرورش پارسي به بار آوردن سربازان كارآمد و شايسته بود. اين استنتاج را سنگ‌نبشته‌ي آرامگاه داريوش يكم گواهي مي‌كند: «ورزيده‌ام، هم با دست‌ها، هم با پاها؛ سواركارم، سواركار خوب؛ تيراندازم، تيرانداز خوب، هم پياده، هم سواره؛ نيزه افكن‌ام، نيزه افكن خوب، هم پياده، هم سواره» (DNb 40-45). در Alcibiades (منسوب به افلاتون، 1/23-120) چنين ذكر شده است كه شاه‌زادگان پارسي در سن چهارده سالگي به چهار آموزگار پارسي برجسته واگذار مي‌شدند، به ترتيب به نام‌هاي "خردمندترين"، "دادگرترين"، "پارساترين"، "دليرترين"، كه به آنان به ترتيب، پرستش خدايان، شيوه‌ي حكم‌راني، خويشتن‌داري و دليري را مي‌آموختند. "پلوتارخ" (Artaxerxes 3.3) به دينياري اشاره كرده است كه «دانش مغان» را به كورش كوچك آموزش داد.
درباره‌ي آموزش و پرورش در شهرباني‌هاي شرقي امپراتوري هخامنشي عملاً اطلاعاتي در دست نيست، اما مدارك و شواهد مربوط به بابل و مصر، كه نظام‌هاي سنتي آموزشي آن‌ها در زمان فرمان‌روايي پارسي نيز ادامه داشت، گسترده و فراوان است. در هر دو كشور، آموزش و پرورش رسمي محدود به پسران بود. در آموزشگاه‌هاي دبيري، خواندن و نوشتن، و نيز اندكي دستور زبان، رياضيات و اخترشناسي آموخته مي‌شد. در بابل عصر هخامنشي، باسوادي در ميان جمعيت غيرايراني آن رواج بسياري داشت؛ دبيران بابلي پرشمار، و شامل پسران شبانان، ماهي‌گيران، بافندگان و مانند آن بودند.
از ميان‌رودان متن‌هاي درسي بسياري به جاي مانده است. اين آثار شامل واژه‌نامه‌هاي سومري- بابلي، الواحي با نشانه‌هاي ميخي، و انبوهي از سرمشق‌ها و نمونه‌هاي كاربرد و تكاليف دستوري هستند. ميزان باسوادي حتا در ميان مستعمره‌نشينان نظامي هخامنشي در الفانتين مصر نيز بالاتر بود، و اين موضوع را قراردادهايي به زبان آرامي كه آنان معمولاً با نام‌هاي خودشان امضا مي‌كردند، گواهي مي‌كند. داريوش يكم فرمان بازسازي آموزشگاه پزشكي در ساييس مصر را صادر كرده بود. با وجود اين، چنين به نظر مي‌رسد كه در ميان مصريان، آموزش و پرورش به صورت امتيازي براي اشراف باقي مانده بود: "اوجاهوررسنه" (Ujahorresne)، يك شخصيت برجسته‌ي مصري، اظهار داشته است كه كودكان «افراد بي‌اهميت» در ميان دانشجويان اين آموزشگاه پزشكي وجود نداشته‌اند.*

* M. A. Dandamayev, "Education I. in the Achaemenid period": Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/2, 1998
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/۱٢

در عصر ناصرالدین شاه قاجار، نویسنده‌ای به نام «محمدحسن اعتمادالسلطنه» با تألیف کتابی به نام «درر التیجان فی تاریخ بنی الاشکان» در باره‌ی تاریخ اشکانیان و بیش‌تر بر اساس نوشته‌های تاریخی دوران اسلامی، کوشید تا در جهت اهداف سیاسی دولت قاجار، با ترک‌تبار ساختن اشکانیان و پیوند زدن دودمان ترک‌تبار قاجار بدانان، مشروعیتی تاریخی و ملی برای این قاجاریان در اصل غیرایرانی فراهم آورد، و البته اشکانیان بهترین سوژه برای این کار بودند، چرا که دانسته‌های موجود در مورد آنان بسیار اندک بود و از این رو، جعل هویت برای اشکانیان ساده‌تر می‌نمود. اعتمادالسلطنه با این اقدام خود، بعدها خوراک مناسبی را برای پان‌ترک‌های شرور و روان‌نژندی که در پی ترک ساختن همه‌ی مردمان و اقوام عالم‌اند، و سرانجام «پورپیرار» ی که قصد تخریب تمام تاریخ و گذشته‌ی پرافتخار ایران به نفع اهداف پان‌عربیسم دارد، فراهم آورد.
شادروان «محمدتقی ملک‌الشعراء بهار»، ادیب بزرگ معاصر، در یادداشتی هر چند فشرده و قدیمی، اما سخت ارزنده و پرمحتوا، پاسخ کوبنده و بُرنده‌ای را بر یاوه‌سرایی‌های مضحک اعتماد السلطنه داده است که آن را در ادامه می‌خوانید. یادداشت‌های درون قلاب [] از من است.

مرحوم اعتماد السلطنه در کتاب "درر التیجان" که اصرار زیادی در تورانی و تاتار ساختن اشکانیان داشته، از قول «مالالا» از مورخین یونانی گوید که: پارث به لغت ایرانی همان معنی اسکیث یا تورانی را دارد (جلد اول، صفحه 53) و باز در یکی دو جای دیگر از همان جلد گوید که «پارث یا پارتی به معنی تبعید شده و فراری است» [این معنایابی ساختگی، همان است که پورپیرار با دزدیدن آن از اعتماد السلطنه، با عنوان دیدگاهی انقلابی و بی‌سابقه، از جانب و به نام خود، برای اشکانیان مطرح ساخته است!]، مخصوصاً در صفحات 161 و 162 تحقیق عجیبی کرده و می‌گوید: «علت ضبط نکردن سوانح و وقایع دوران اشکانیان و تاریخ ایشان نیز یکی همان خارجه بودن آن‌ها بوده [این نیز همان دیدگاه پوچی است که پورپیرار با دزدیدن از اعتماد السلطنه، در کتاب اشکانیان خود، به نام خویش بازگو کرده است!] و اسم آن‌ها گواهی می‌داده (؟)، چه پارث چنان که پیش‌تر هم ذکر نموده‌ایم، در لغت اسکیث و تورانی به معنی نفی و تبعید است و اگر پارث از کلمه‌ی پارثوای سنسکریت مشتق شده باشد باز به معنی غریب است. شک نیست که بعضی از پادشاهان اشکانی به اسم سلاطین کیانی موسوم شده اما برخی هم اسامی تورانی داشته و آرساک و سنیناک که مختوم به آک ترک‌هاست (؟) و [نام] ولوژز که به چنگیز و قرقیز شباهت دارد، ترکستانی بودن اشکانیان را مدلل داشته (!)…».
اگر چه خود این عباراتِ بی‌اساس، واهی بودن آن‌ها را آشکار می‌سازد، مع‌ذلک می‌گوییم بر فرض این که پارث در لغت اسکیث و تورانی - که معلوم نیست چه لغتی است، ترکی است یا مغولی؟ - به معنی نفی و تبعید شده باشد و شکی هم نباشد که پارت تورانی همان پرثوای مانحن فیه می‌باشد - [که] تازه گواه ترک بودن این طایفه نیست - دیگر ختم شدن لغتی به الف و کاف (اک) هم دلیل ترکی بودن آن نباشد [= نیست]، چه تمام لغات پهلوی که به الف ختم می‌شود، بعد از الف، کاف دارد؛ مانند: نیاک - نیا، گیواک - جا، اژیدهاک - اژدها، پیداک - پیدا، داناک - دانا، و الی آخر. هم‌چنین شباهت «ولوژز» [در یونانی: Vologases] نظر به آن که آخر آن زای معجمه است، با چنگیز و قرقیز، چه دلیلی است که ولوژز نام تاتاری بوده است؟! پس "پرویز" که از "ولوژز" بیش‌تر به قرقیز و چنگیز شباهت دارد بایستی مغول یا ترک باشد، یا آن که "تیمور" تاتار چون با "منصور" عرب هم‌وزن است بایستی امیرتیمور عرب باشد! در صورتی که "ولوژز" ظاهراً همان "ولخش" اشکانی [به پارتی: Valgash] است که بعدها "بلاش" و "پلاش" شده و یکی از ساسانیان هم بدان نام بوده و یونانی ها «خش» [xsh-] را «ایکس» (x) و گاهی «ژز» تلفظ می‌کرده‌اند؛ مانند «ارتخشثر» که «ارتگزرسس» و «خشیرشا» که «اگزرسس» خوانده‌اند. و تمام دست و پاهایی که مرحوم اعتماد السلطنه در ترک و تاتار ساختن اشکانیان برای آن که قاجاریه را از نسل آن‌ها می‌شمرده است به کار برده، از همین قبیل است که ذکری از آن به میان آمد ور نه، مورخین اسلامی و ایرانی عموماً آن‌ها را از نسل کیان و یا از تخمه‌ی آرش - تیرانداز معروف ایرانی - شمرده‌اند و اسامی آن‌ها که تمام فارسی است و آداب و خطوط سکه‌های اواخر و سایر اسنادی که از آن‌ها به دست آمده است، همه دال بر ایرانی بودن اشکانیان است و بویی از این که آن‌ها از نژاد زرد و از اجداد تراکمه و مغول باشند، نمی‌دهد و هر کس بخواهد به این معنی درست و با اسناد مورخین قدیم پی ببرد، به قسمت اخیر تاریخ "کنت گوبینو" که اتفاقاً در عصر اعتماد السلطنه تألیف شده و به "تاریخ ایران باستان" [پیرنیا] مراجعه کند.*

* محمدتقی بهار: «فردوسی‌نامه‌ی بهار»، به کوشش محمد گلبن، مرکز نشر سپهر، 1345، ص 97، یادداشت1

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/۸

بخش فوقاني آرامگاه داريوش بزرگ در «نقش رستم» داراي دو سنگ‌نبشته‌ي 60 سطري به زبان پارسي باستان است (معروف به سنگ‌نبشته‌هاي DNa و DNb). در سنگ‌نوشته‌ي نخستين (DNa)، داريوش پس از سپاس‌گزاري و يادكرد خداوند و تبارنامه‌ي خويش، نام ايالت‌‌هاي امپراتوري‌اش را برمي‌شمارد و در پايان آن، با بياني شكوه‌‌مند مي‌گويد: "اي مرد! فرمان خداوند در نظرت ناپسند نيايد. راه راست را ترك مكن؛ شورش مكن".
اما داريوش بزرگ در سنگ‌نوشته‌ي دوم (DNb)، محور سخن را به سوي خود برمي‌گرداند و به عنوان واپسين گفتارهاي خود، توصيفي گويا و شفاف از شخصيت و انديشه و رفتار خود عرضه مي‌دارد. در اين نوشته، داريوش همچون پادشاهي حكيم جلوه مي‌كند و نشان مي‌دهد كه هنرهاي نظامي و جسماني و فضايل معنوي و اخلاقي را توأمان داراست. او با بياني سخت حماسي و حكيمانه، مقام والاي معنوي يك پادشاه هخامنشي را در كنار توانايي هاي و شايستگي‌‌هاي فردي و سياسي‌اش به نمايش مي‌گذارد و عدالت‌‌خواهي و مردم‌دوستي و اصول جهان‌داري‌ خود را به عالي‌ترين شكلي بازگو مي‌كند.
مطالعه‌ي متن اين سنگ‌نبشته ما را با انديشه و كردار درخشان و بي‌نظير نياكان هخامنشي‌‌مان به خوبي آشنا كرده و البته بي‌‌خبري‌‌مان را از مفاخر و گنجينه‌‌هاي تاريخي‌‌مان، يادآوري خواهد نمود.
متن كامل سنگ‌نبشته‌ي داريوش بزرگ هخامنشي را در نقش رستم (DNb)، بر اساس ترجمه‌ي خودم، در ادامه مي‌‌خوانيد:

5-1: خداي بزرگ است اهوره مزدا كه اين [‏هستي] بي‌نقص را كه ديده مي‌شود، آفريد. كه شادي را براي انسان آفريد. كه خرد و دليري به داريوش شاه بخشيد.
11-5: داريوش شاه ‌گويد: به خواست اهوره مزدا چنان‌ام كه راستي را دوست‌ دارم، دروغ را دوست ندارم. خواست من اين نيست كه توانايي به ناتواني ستم كند. خواست من آن نيست كه ناتواني به توانايي بد كند.
15-11: آن چه راست است، آن خواست من است. مرد دروغ‌گرا را دوست نيستم. تندخو نيستم. آن چه در خشمگيني‌ام آشكار شود، به نيروي انديشه‌ام سخت نگه مي‌دارم. بر [نفس] خود بسيار فرمان‌رواي‌ام.
21-16: مردي كه همكاري كند، در خور همكاري‌اش، به او اين گونه پاداش مي‌دهم. آن كه زيان‌كاري كند، در خور زيان‌كاري‌اش، او را اين گونه كيفر مي‌دهم. خواست من اين نيست كه مردي زيان‌كار باشد. و به راستي خواست من آن نيست كه اگر او زيان‌كاري كند، كيفري نبيند.
24-21: آن چه كه مردي عليه مرد [ديگري] گويد ، آن مرا باور نيايد تا آن كه [مرا] بر اساس قوانين نيك، خشنود (= قانع) سازد.
27-24: خشنودم به آن چه كه مردي در خور توان‌اش [براي‌ام] كند يا به جاي آورد. و [به او] علاقه‌ام بسيار است و نيك خشنودم.
31-27: هوش‌‌مندي و فرمان‌روايي‌ام چنين است: هنگامي كه كرده‌ام را ببيني يا بشنوي در خانه و در لشكرگاه، كوشايي والا و برتري هوش و منش‌ام [را دريابي].
40-31: به راستي اين كوشايي من است: تا در تن من توان هست، جنگ‌جوي‌ام؛ جنگ‌جوي خوب. همين كه [كسي] در ميدان [جنگ] ديده شود، با هوشياري درمي‌يابم آن كه دشمن است، درمي‌يابم آن كه [دشمن] نيست. با هوش‌‌مندي و فرمان‌روايي، آن گاه در تصميم و عمل نخستين‌ام، هنگامي كه درمي‌يابم دشمن را، بدان سان كه غير [دشمن] را.
45-40: ورزيده‌ام، هم با دست‌‌ها و هم با پاها. سواركارم، سواركار خوب. كمان‌دارم، كمان‌دار خوب؛ هم پياده و هم سواره. نيزه‌افكن‌ام، ‌نيزه‌افكن خوب؛ هم سواره و هم پياده.
49-45: و هنرها [ي ديگري دارم] كه اهوره مزدا به من بخشيده است و توانسته‌ام نگه دارشان باشم. به خواست اهوره مزدا هر چه كرده‌ام، با اين هنرها [كرده‌ام] كه اهوره مزدا به من بخشيده است.
55-50: اي بنده! درياب كه چگونه معروف‌ام و هنرهاي‌ام و فضيلت‌ام چگونه است. مگذار آن چه را كه با گوش‌‌هايت شنيده‌اي بر تو دروغ جلوه كند. آن چه را كه به تو رسانده شده است، بشنو.
60-55: اي بنده! مگذار آن چه كرده‌ام نادرست به نظر آيد. آن چه را نوشته‌ام، نگه دار باش. از قوانين [نافرماني] مكن. مگذار [كسي نسبت به قوانين] نادان باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دوست بزرگوار و دانشمندم آقاي اهورا اشون پس از غيبتي طولاني از عرصه‌ي وبلاگ‌نويسي، خوش‌بختانه اينك چند مدتي است كه آغاز به نگارش مجدد در وبلاگ خود كرده‌اند. عموم علاقه‌مندان و جويندگان اساطير و فرهنگ ايران را به مطالعه‌ي مقالات درخشان و ارزنده‌ي ايشان دعوت مي‌كنم.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/٤
متن زير، اندرزنامه‌اي است منسوب به «خسرو انوشيروان» پادشاه بزرگ ساساني، مندرج در كتاب «متون پهلوي»، تأليف جاماسب آسانا، ترجمه‌ي سعيد عريان، 1371، ص 99-98.

1. ايدون گويند كه انوشه‌روان خسرو قبادان اندر زماني كه پُرگاه (= نزديك به مرگ) بود، پيش از آن كه جان از تن جدا بوَد، به اندرز به جهانيان گفت كه زماني كه اين جان از تن من جدا شود، اين تخت من را برداريد و به اسپانور (= آرامگاه) بريد و به اسپانور بنهيد و سپس بر سر جهانيان بانگ كنيد كه اي مردمان! از گناه كردن بپرهيزيد و به كرفه‌ورزي كوشا باشيد و مال گيتي را به خوار داريد زيرا كه اين همان تن است كه تا ديروز به جز اين تن بود، به اين مردم به سه گام نزديك‌تر بود، به هر گاه و زماني اهلايي (= پارسايي) و مال گيتي بيافزود، كه امروز به سبب ريمني، هر كه دست بر آن (= پيكره‌ي بي‌جان شاه) نهد، آن گاه او را به برشنوم (= آيين غسل) ببايد شستن، يا به يزش (= پرستش) يزدان و به همپرسگي بهان نهلند، و تا ديروز به سبب شكوه فرمان‌روايي، [شاه،] دست به كسي نداد كه امروز به سبب ريمني كسي دست بر او ننهد.
2. اي مردمان جهان! درودمند باشيد، و رويد؛ اداره‌ي امور به منش راست است و كار برزيگري است، در كار جهانيان كوشا و زيناوند (= زرنگ) باشيد.
3. در كار، آيين و پيمان داريد و در كار و دادستان (= داوري)، راد و راست و متحد راستان باشيد.
4. اندرز- گفتار و به جان، نيوشيدار باشيد، اندازه به كار و پيمان كنيد.
5. به بهره‌ي خويش خرسند باشيد و بهره‌ي ديگر كس را مدزديد.
6. به دهشِ درويشان سپوز (= تأخير) و بستاري (= سستي) مكنيد. بنگريد كه چه گونه فرمان‌روايي از بين رود، خواسته بشود، مال ستبر، عشق و دشخواري و درويشي بگذرد.
7. ايدر (= اين جا؛ اين دنيا) زندگي اندك وآن جا راه دور و هميمال (= حريف) سخت و داور راست است. كرفه (= ثواب) به وام نيابند، درود و پاره (= رشوه) كار نكند و تن و روان را نپذيرد به جز اين كه بس كرفه كرده باشد، بر فراز چينود پل گذرا نتوان زيرا آن جا داور راست چون "مهر" و "رشن" است.
8. از بهان باشيد تا گرودماني (= بهشتي) باشيد.
9. افسوس (= استهزا) مكن تا فرهمند باشي، چه نيكي و بدي به هر گاه و به هر كس شايد بودن.
10. گيتي را به سپنج دار و تن به آسان، نيكي به كردن دار، بزه به رنج سپوز و مينو به كنش خويش دار.
11. اين نيز گفته شده است كه هر كس ببايد دانستن كه از كجا بيامده‌ام و چرا ايدر هستم، و مرا باز به كجا بايد شدن، و از من چه خواهند.
12. كه من اين را دانم كه از پيش هرمزدخداي بيامده‌ام و براي بستوه آوردن دروج (= دروغ) ايدر هستم، و باز به پيش هرمزدخداي بايد شدن، از من اهلايي خواهند و خويشكاري دانايان، آموزش خرد و يكي [هم] ويرايش خيم (= آراستگي اخلاق).
13. انوشه روان باد خسرو كوادان (قبادان) شاه شاهان كه اندرز كرد و اين فرمان را داد. ايدون باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ قتل‌عام و نسل‌كشي ارمنيان در تركيه
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/٢/۱
Germanioi، به يوناني (هم‌چنين: Karmanians، Carmanians)، نام يك قبيله‌‌ي ايراني باستان شاغل به كشاورزي بوده است (هردوت1/125). از آن جا كه اين اشاره تنها يادكرد اين نام از سوي هردوت است (نام Germanioi از فهرست وي درباره‌ي خراج‌گزاران داريوش و نيز فهرست بنيچه‌هاي خشايارشا غايب است)، مي‌توان Germanioi را با نام Karmanioi، كه "استفانوس بيزانتي" از آن ياد كرده، مطابق دانست. سپس‌تر، "نئارخوس" (Nearchus) به آنان به عنوان اهالي «كرمانيا» (Carmania) اشاره نموده و اظهار كرده است كه «آنان مانند پارس‌هايي كه با آنان همسايه بودند مي‌زيستند و سازوبرگ رزمي يك‌ساني داشتند» (Indica 38.1).
به دنبال نئارخوس و "اونسيكريتوس" (Onesicritus)، استرابو از رونق و توان‌گري سرزمين آنان ياد مي‌كند و به خويشاوندي فرهنگي ميان پارس‌ها و كرماني‌ها در زبان و طرز پوشش، و روش كشاورزي يك‌سان ايشان تأكيد مي كند، به ويژه ‌هم‌چنان كه آنان در برداشت مو با هم مرتبط بودند. استرابو تفاوتي نيز ميان اين مردمان قائل است و به جنبه‌ و ماهيت قديمي برخي جامه‌هاي محلي كرمانيان تأكيد مي‌كند.
در حالي كه نئارخوس عقيده دارد كه كرمانيان كاملاً مانند پارس‌ها با دشمنان مي‌جنگيدند، استرابو اظهار مي‌كند كه، به سبب كم‌يابي اسب، بيش‌تر كرماني‌ها حتا در جنگ، از خر به جاي اسب استفاده مي‌كردند. هيچ مردي از آنان پيش از آن كه سر دشمني را بريده و تقديم پادشاه كند، ازدواج نمي‌كرد و شأن و اعتبار وي وابسته به شمار سرهايي بود كه گرد مي‌آورد (Strabo, 15.2.14). كرمانيان از مراسم نقل و انتقال سختي پي‌روي مي‌كردند كه با آن ِ پارسيان متفاوت بود (Strabo, 15.3.18).
در حالي كه محتمل است كرمانيان، همراه با قبايل ديگري كه هردوت از آنان ياد كرده، پارسي‌زده (Persianized) شده بودند، با وجود اين، آنان پوشش متمايز و ساختار اجتماعي‌شان را هم‌چنان حفظ كرده بودند.*

* Pierre Briant, "Germanioi": Encyclopaedia Iranica, vol. X/5, 2001

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ با توجه به اين كه در دو مقاله‌ي پيشين اين تارنما و نيز در بخش پيام‌هاي آن‌ها، به تفصيل به موضوع رسم «خويدوده» پرداخته و به انواع سوالات و نقدها و ترديدهاي مطرح شده پاسخ داده‌ام، و علي‌رغم اين كه مخالفان وجود اين اصل تاكنون هيچ سندي را كه نمودار رد و تقبيح اين سنت در متون و آموزه‌هاي زرتشتي باشد ارائه نكرده‌اند، ديگر ضرورتي را در ادامه‌ي اين بحث و اطاله‌ي كلام نمي‌بينم. هر خواننده‌ي بي‌طرف و علاقه‌مندي مي‌تواند با مراجعه به آن نوشتارها و بررسي اسناد و استدلال‌هاي اقامه شده، به دور از مجادلات بي‌نتيجه و فرساينده‌ي رايج، شخصاً به ارزيابي و داوري موضوع بنشيند و به هر نتيجه‌اي كه خواهان است، دست يابد. در نهايت، از همه‌ي خوانندگان بزرگواري كه بحث‌هاي مجادله‌آميز و پرتنش اخير را با آرامش و شكيبايي و متانت پي‌گيري نمودند، بسيار سپاس‌گزارم و از همه‌ي خوانندگان محترم خواهشمندم كه از پرداختن به موضوعات خارج از بحث و تكرار مجادلات گذشته، خودداري نمايند.
داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :