فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/۳۱

+ دوست صمیمی و ارجمندم آقای بابایادگار، از این که از میان استدلال‌های متعدد و متکثر ارائه شده در متن مقاله، با نادرست و بی‌بنیاد خواندن تصریحات نقل شده از "یادگار زریران" و "ارداویرازنامه"، با تکیه بر ترجمه‌ی انگلیسی اینترنتی آن‌ها، کل بحث را به زیر سوال بردید، حقیقتاً متعجب شدم. نقل قول‌های آورده شده در متن مقاله از یادگار زریران و ارداویرازنامه، مبتنی بر چاپ‌های موجود و معتبر این آثار در ایران است که هر کسی می‌تواند آن‌ها را ببیند و دریابد که در این نقل قول‌ها خطا و اشتباهی رخ نداده است؛ ضمن آن که من نیز در کار پژوهشی خود آن قدر سهل‌انگار و سرسری نیستم که بخواهم عمداً یا سهواً چنان خطای بزرگی را در نوشته‌ی خود مرتکب شوم. نقل قول‌های آورده شده از آن دو اثر و آثار دیگر که متوجه به نمونه‌های ثبت شده‌ی عمل خویدوده بود (موضوع بند 6)، در برابر تصریح خود متون زرتشتی به وجود و رواج ازدواج با خویشان در دین زرتشت، اهمیت بسیار اندکی دارد و متأسفانه، هیچ یک از منتقدان استدلال‌های این مقاله، به این نکته (موضوع بند 7) توجه کافی را مبذول نکرده‌اند. بابایادگار عزیز، در آن بند از ارداویرازنامه البته به عمل خویدوده‌ی ارداویراز با خواهران‌اش و سن آن خواهران (!) اشاره نشده، و در نوشته‌ی من نیز چنین ادعایی وجود ندارد، بل که به عنوان یک نمونه‌ی ثبت شده‌ی ازدواج با خویشان، بر اساس تصریح آن بند، اشاره کرده‌ام که خواهران اردوایراز، زن وی بوده‌اند. این را نیز بیافزایم که در تمام متون زرتشتی، حتا در گاهان، "هوتسا" همسر ویشتاسپ دانسته شده است. به هر حال تصور نمی‌کنم که چنان ایراداتی بر دو نمونه‌ی ثبت‌شده‌ی خویدوده (و یا تأکید بر شرمساری فرضی اردشیر در ازدواج با دخترش)، بتواند دلیلی مبنی بر عدم وجود ازدواج با خویشان در ایران باستان باشد.
دوست گرامی‌ام، این که اصل ازدواج با خویشان از ابتدا در دین زرتشت بوده یا بعدها افزوده گردیده، و یا این که در میان کدام طبقه از جامعه‌ی ایران باستانی رواج داشته است، در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. آن چه در اهمیت نخست است، کشف «تأیید» یا «تقبیح» این عمل در دین زرتشت است. حقیقت آن است که انجام دهندگان "سرشناس" عمل خویدوده (موضوع بند6)، فارغ از مقام و طبقه‌ی اجتماعی خود، در نهایت، پی‌رو دین زرتشت بوده‌اند و البته در آموزه‌ها و متون این دین، سطری و خطی و جمله‌ای در محکومیت و قباحت این عمل وجود ندارد، که اگر نیز می‌داشت و محرمیتی بر آن مترتب بود، هیچ فرد زرتشتی‌ای به خود اجازه‌ی اقدام به چنین کاری را نمی‌داد (به ویژه روحانیان و شاهان آن که نماینده‌ی اعلای دین بودند). ضمن آن که متون زرتشتی موجود، در بحث از عمل خویدوده و شرح و بسط جوانب شرعی آن، رو به کل جامعه‌ی زرتشتی داشته‌اند و نه طبقه و گروه خاصی، و این نکته‌ی بسیار مهمی است که باید توجه بیش‌تری به آن می‌نمودید. بنا بر این نمی‌توان مدعی شد که عمل خویدوده محدود به طبقه‌ی خاصی بوده، که بر فرض هم چنین بوده باشد، تفاوتی در موضوع نمی‌کند، چرا که اعضای آن طبقه نیز زرتشتی بوده‌اند.
این دیدگاه شما که «زرتشت پیامبر این امر [= خویدوده] را ممنوع کرده است» از آن جا که هیچ سند و قرینه‌ای در تأیید آن موجود نیست و نه در کتاب و نه در سنت زرتشتی مطلبی در ممنوعیت و محرمیت این عمل وجود ندارد، قابل اثبات نمی‌باشد.
در نهایت، با وجود در دست بودن تصریحاتی به عمومی بودن عمل خویدوده، که نمونه‌هایی از آن در بند 7 مقاله ذکر گردید، تصور نمی‌کنم که بتوان این دیدگاه شما را پذیرفتنی یافت که: «کسی هنوز ثابت نکرده است که چنین کاری خارج از جامعه مغان و شاهان معمول بوده است». البته در پیوند با عمومی بودن عمل خویدوده در جامعه‌ی کهن زرتشتی، نمونه‌های بیش‌تری را در همین‌جا می‌توان نقل نمود که به سبب کم‌ظرفیتی برخی خوانندگان، ناگزیر از این کار چشم‌پوشی می کنم.
+ جامعه‌ی معاصر زرتشتی، با بینشی سطحی‌نگر، با توجه به قباحت کنونی عمل ازدواج با خویشان، تا این اواخر بسیار می‌کوشید که با تأویل واژه‌ی خویدوده، آن را به مفاهیمی احساسی و عاطفی تعبیر کند، اما در نهایت با انتشار دو متن زرتشتی «روایات پهلوی» و «روایت امید اشه‌وهیشتان» که با تفصیلی بسیار دقیق، ماهیت و جوانب شرعی عمل خویدوده را تشریح کرده‌اند، و من نیز نمونه‌هایی از آن را آوردم، حقیقت امر بر پژوهشگران هویدا شد. بدین ترتیب، تصور نمی‌کنم که از میان پژوهشگران «کنونی» و «بی‌طرف» دین زرتشت، دیگر کسی مفهومی جز ازدواج با خویشان را از واژه‌ی خویدوده اراده کند (نگاه کنید به: خانواده‌ی ایرانی در دوران پیش از اسلام، دکتر علی‌اکبر مظاهری، نشر قطره، 1373، ص143-117).
+ آقای بیژن، با امید به این که در پشت نام و لحن گه‌گاه تلخ شما، فرد عصبی‌مزاجی چون «نادر پورافر»، که سرانجام با «پخ» (= گُه) خواندن من، ماهیت حقیقی و تربیت خانوادگی خود را به نمایش گذاشت، پنهان نباشد، باید بگویم که من در پاسخ خود به سوال آقای آرمان در مورد رسم‌الخط فارسی، صرفاً تأکید کرده بودم که شیوه‌ی جدید جدانویسی را فرهنگستان زبان توصیه کرده است، و بحث از چندوچون نوشتن واژه‌ی «بی‌هوده»، نمونه‌ای از "جانب من" برای نشان دادن اهمیت و ارزش جدانویسی در نگارش فارسی بود و این موضوع ارتباطی با فرهنگستان نداشت و چنین ارتباطی نیز در متن نوشته‌‌ی من، که مورد قضاوت شتاب‌زده‌ی شما قرار گرفته بود، دیده نمی‌شود. آقای بیژن، من برخلاف ادعای شما، هیچ گاه قصد آن را نداشته‌ام که «یک تنه هادی همه‌ی ایرانیان باشم». نوشتارهای من، نه یک بخش‌نامه‌ی واجب‌الاتباع دولتی، بل که مجموعه‌ای از استدلال‌ها و استنادهاست که بر اساس درجه‌ی خردپذیری آن‌ها، هر کسی می‌تواند آن را قبول کند یا نکند. بدیهی است که در این جا کسی به ضرب اسلحه وادار به پذیرش دیدگاهی نمی‌شود بل که تلاش می‌گردد در جریان یک بحث و گفت‌وگوی علمی مبتنی بر منطق و استدلال، به حد مطلوبی از اقناع و تفاهم دست یافت.
آقای بیژن، گاهان زرتشت تنها نیایش‌نامه‌ی زرتشت با خدای خویش است و لذا هرگز نمی‌توان مدعی استخراج همه‌ی اصول و فروع دین زرتشتی از لابه‌لای اشعار آن شد و اساساً از اصول فقهی و کیهان‌شناختی و … زرتشتی اثری در گاهان وجود ندارد. تردیدی ندارم که با مطالعه‌ی دقیق‌تر و بردبارانه‌تر بند پنجم مقاله‌ی من، در این موضوع، به نتایجی جز این دست می‌یافتید. و در نهایت بسیار متأسفم که با درنیافتن هدف این بحث که "بیان حقایق برپایه‌ی بحث و گفت‌وگوی علمی، بدون واهمه از گزافه‌گویی‌های دشمنان و حتا به بهای دل‌خوری دوستان" بود، گویی که با اندیشه‌ها و آرمان‌ها و برنامه‌های من پس از پانزده ماه وبلاگ‌نویسی هنوز آشنا نشده‌اید، نوشتید: «گویا ایشان تنها هدف‌شان ((سند)) دست دشمنان دادن بوده باشد»! من پیش از نگارش مقاله‌ی اخیر خود، با آگاهی از عواقب خلق و خوی احساس‌گرایانه و دگماتیستی ایرانی، انتظار چنین واکنش‌ها و پس‌لرزه‌هایی را داشتم، اما معتقدم که جز با شکستن تابوهایی که با مقدس جلوه دادن باورهای تحجرآمیز ما، آن‌ها را فراتر و اعلاتر از جایگاه نقد و ارزیابی و بازبینی نشانده‌اند، امکان دیدار و دریافت شفاف حقایق فراهم نمی‌شود و پرده‌های سترگ جهل و نادانی از میان بر نمی‌خیزد. به قول روان‌شاد سهراب سپهری: چشم‌ها را باید شست / جور دیگری باید دید!
به هر حال بسیار متأسفم از این که برخی خوانندگان مقاله‌ی اخیر من، عجولانه و شتاب‌زده و بدون توجه به ماهیت استدلالی و پژوهشی آن نوشته، و با به میان آوردن پیش‌فرض‌های اخلاقی و ایدئولژیک خود در فهم و ارزیابی آن، و حتا با تلقی کردن مقاله‌ی مذکور به عنوان یک بیانیه و مانیفیست شخصی، با چهره‌ای اخم کرده و درآشفته، پا به میدان نقد و گفت‌وگو نهادند.
+ آقای آرمان، نوشته بودید: «به نظر شخصی من اهانت کردن به نویسندگان صاحب سبک و مثلا پرگو خواندن آنان !!! کاری ست نادرست و توجیح داریوش عزیزم در باره مثلا عبدالعظیم رضایی یا مری بویس همانند توجیح هایی ست که پورپیرار کرده است»، ضمن آن که "پرگو" خواندن کسی را مصداق اهانت نمی‌دانم، باید اشاره کنم که من با این دغدغه‌ی همواره که یک جستار علمی به جای فرد-محور بودن باید سند-محور باشد، بدون بردن نام این و آن، تنها بر اقامه‌ی اسناد و دلایل بسنده کرده، به صراحت نوشته بودم که: «آن چه به یک جستار علمی ارزش و اعتبار می‌بخشد، نه نام و مقام مباحثه‌گران، بل که استدلال‌ها و استنادهایی است که در یک پژوهش علمی به میان آورده می‌شود». با وجود چنین شفافیتی در سخن خود، سوء تفاهم حاصل شده را برای شما، قابل فهم نمی‌یابم.
+ دوست خوبم آقای آرین، من در مقاله‌ی اخیر خود به "سخنان" مری بویس و هاشم رضی استناد نکرده بودم بل که به "اسناد دینی یا تاریخی" ارائه شده در کتاب‌های آنان ارجاع داده بودم. به گمان‌ام در میان این دو موضوع، تفاوت بسیاری وجود دارد. امیدوارم با مرور مجدد آن مقاله، توجه شما به این نکته جلب شود که در آن نوشتار با پرهیز کامل از به میان کشیدن نام فلان دانشمند و فلان نویسنده برای مشروعیت دادن به مطالب خود، فقط و فقط اسناد و مدارک دینی و تاریخی موجود و مرتبط با بحث را به میان آورده بودم. و البته بر این باورم که اقدام به نواندیشی و تابوشکنی در فهم تاریخ ملی، در مقایسه با متهم کردن بیگانگان به غرض‌ورزی و دشمنانگی با ایرانیان، برای پیش‌رفت و اعتلای فرهنگ ایران در عرصه‌ی جهان، سودمندتر و راه‌گشاتر باشد.
+ ناشناس عزیز، ریشه‌شناسی واژه‌ی خویدوده (اوستایی: xvaetwadatha) بدین ترتیب است: xvaet = خود، خویش، خویشاوند + wadatha = ازدواج.
+ دوست بزرگوار و دانشمندم آقای "اهورا اشون"، خواندن یادداشتی کوتاه از شما پس از غیب بسیار طولانی‌تان، مرا حقیقتاً به وجد آورد. با سپاس از نکات ارزنده‌ای که یادآوری کرده بودید، امیدوارم که شما را مجدداً و چون گذشته در کنار خود ببینم.
+ دوست بزرگوار ‏آقای «ye azaree vatanparst»، از برخورد فهیمانه و هم‌دلانه‌ی شما با مقاله‌ی اخیر خود، بسیار سپاس‌گزارم.
+ دوست گرامی جناب آقای "مجید زهری"، برای آن که هنگام نگارش با رایانه بتوانید واژه‌ها را جدا از هم ولی بدون فاصله بنویسید، کافی است از ترکیب shift + space استفاده کنید.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/٢۸

با به میان آمدن یادداشتی درباره‌ی اصل «خویدوده» (بخوانید: خیدوده) در میان زرتشتیان و پاسخ‌های مخالفی که بدان داده شد، اینک بازگشایی کامل و جامع موضوع، بایسته است:
1- ادعای گنگ و نامفهوم تحریف‌شدگی دین زرتشت دستاویزی است که از سده‌ی نوزدهم میلادی برای حذف برخی از آموزه‌های ریشه‌دار و سنتی زرتشتی مانند ثنویت، قربانی، خویدوده و غیره، که به کام آن دسته از نویسندگان اروپایی که در پی ساختن چهره‌ای آرمانی و ایدئالیستی از دین زرتشت در برابر دین‌های سامی- ابراهیمی بودند، خوش‌آیند نبود، مطرح گردید. اصل خویدوده به مفهوم ازدواج با خویشان هم‌خون و به عنوان فریضه‌ای شرعی، در تمام متون زرتشتی موجود، مورد تأکید و تصریح دقیق و مفصل قرار گرفته است و هرگز با وجود چنین اسناد پرشمار و آشکاری نمی‌توان سخن از تحریف‌شدگی این آموزه به میان آورد چرا که تحریفی به قامت تمام آموزه‌ها و متون زرتشتی و به درازای هزاران سال تاریخی زرتشتی‌گری، محال و خام‌اندیشانه است.
2- ایراد و مشکل نویسندگان انکار کننده‌ی اصل خویدوده، بی‌بهرگی از بینش هرمنوتیک است. این عده به جای قرار دادن اصل خویدوده در چارچوب زمانی- مکانی خود، و درک این حقیقت که ازدواج با خویشان در آن برهه از تاریخ چه بسا امری معمول و پذیرفتنی در میان بسیاری از اقوام کهن بوده، این اصل را از نظرگاه یک انسان فرهیخته‌ی عصر جدید نگریسته و قباحتی را که امروزه به چنین ازدواجی مترتب است، به دوران‌های گذشته نیر تسّری داده، انتظار داشته‌اند که مردمان باستان نیز با اتکا با معیارهای عقلانی و اخلاقی جهان کنونی، به این پدیده نگریسته، آن را قبیح بدانند! این اندیشه‌ی نادرست، مقدمه‌ی یک سلسله اشتباهات پژوهشگران در درک برخی از مهم‌ترین آموزه‌های زرتشتی و از جمله، اصل خویدوده گردیده است. بنابراین اگر موبد اردشیر آذرگشنسب توجه می‌نمود که عمل خویدوده در ایران باستان، فاقد مفهوم و جنبه‌ی قبیح کنونی خود بوده است، هرگز ناگزیر نمی‌شد که در پی زشت خواندن این عمل و نسبت دادن این باور خود به زرتشتیان هزاران سال پیش، با دست‌هایی تهی از سند و دلیل و با توسل به توهم توطئه، خویدوده را تهمتی شنیع توصیف نماید که دشمنان به ایرانیان نسبت داده‌اند!
3- آقای آرین نوشته بودند: «اگر در دوره‌ای که آیین زرتشت وجود داشته و در بین افرادی هم ازدواج با محارم رخ داده، دلیل بر این نیست که در آیین زرتشتی مرسوم بوده است». اما حقیقت آن است که این، دقیقاً متون مذهبی و تعلیمی زرتشتی هستند که به صراحت و تفصیل، از اهمیت و منزلت شرعی عمل ازدواج با خویشان سخن گفته‌اند. زمانی که شاهان و بزرگانِ زرتشتیِ هخامنشی، اشکانی و ساسانی، که خود را برترین و کامل‌ترین نماینده و مجری دین می‌دانستند، به اصل خویدوده عمل می‌کرده‌اند، چه گونه می‌توان ادعا کرد که ازدواج با خویشان در دین زرتشت حرام و قبیح بوده است؟ و زمانی که موبدان و روحانیان زرتشتی، تا اوایل عصر اسلامی، در هر موقعیتی مردم را به ازدواج با خویشان توصیه نموده و از فضایل آن سخن رانده‌اند، چه گونه می‌توان از عدم اجرای این اصل در میان زرتشتیان و حتا عدم وجود این اصل در آموزه‌های زرتشتی سخن گفت؟
4- اگر نویسنده‌ی پرگویی چون عبدالعظیم رضایی عمل به اصل خویدوده را در دین زرتشت انکار کرده، مرجعی جهانی چون «مری بویس» آن را تأیید نموده است! اما حقیقت آن است که آن چه به یک جستار علمی ارزش و اعتبار می‌بخشد، نه نام و مقام مباحثه‌گران، بل که استدلال‌ها و استنادهایی است که در یک پژوهش علمی به میان آورده می‌شود. بنابراین با وجود صراحت خود متون زرتشتی به عمل ازدواج با خویشان به عنوان فریضه‌ای شرعی، و اشاره‌ی متون تاریخی متعدد به عمومیت این عمل در میان ایرانیان باستان، با اتکا به چه سندی و برپایه‌ی چه استدلالی می‌توان موجودیت این اصل را در دین زرتشت انکار کرد؟ آیا به میان آوردن نام عبدالعظیم رضایی یا فلان موبد زرتشتی برخوردار از چنان خصلتی جادویی است که می‌تواند همه‌ی اسناد و دلایل موافق موجود را مخدوش و نامعتبر سازد؟
5- چنان که معروف است، اوستایی موجود مشتمل بر یک سوم اوستای عصر ساسانی است. بنابراین یافته نشدن فرضی فلان اصل زرتشتی‌‌گری در متن اوستای کنونی، به معنای عدم اصالت آن اصول و آموزه‌ها نمی‌تواند باشد. از سوی دیگر، «سنت» زرتشتی‌گری خود اعتباری هم‌چند «کتاب» مقدس (نص اوستا) دارد و بنابراین در حالی که برای صدها، بل که هزاران سال عمل خویدوده فریضه‌ای شرعی در دین زرتشت و در میان زرتشتیان بوده است، چه گونه می‌توان «وجود» عمل ازدواج با خویشان را در دین زرتشت موکول به اشاره و تأیید متن اوستا نمود؟ تأکید می‌کنم که روی سخن در این جا، متوجه به «بود» یا «نبود» عمل خویدوده در دین زرتشت است و نه ریشه‌ها و انگیزه‌های آن که بحثی در درجه‌ی دوم اهمیت است؛ چرا که مخالفان اساساً موجودیت چنین اصلی را در میان زرتشتیان منکرند. جالب است گفته شود که در اوستا هیچ واژه‌ای برای «آتش‌کده» وجود ندارد اما زرتشتیان هزاران سال است که در «آتش‌کده»ها به پرستش و نیایش مشغول‌اند. بر این اساس آیا می‌توان اصالت و تعلق آتش‌کده را به زرتشتیان رد و انکار کرد؟
6- نمونه‌های تاریخی و ثبت شده‌ی ازدواج با خویشان (خویدوده) در کنار نمونه‌های اسطوره‌ای آن (مانند ازدواج جم و جمیگ، هوشنگ و گوزگ، بهمن و هما، اورمزد و سپندارمذ و…) بسیار است؛ هم‌چون ازدواج ویشتاسپ با خواهرش هوتسا (یادگار زریران: متون پهلوی، ترجمه‌ی سعید عریان، 1371، ص56)؛ ارداویراز با خواهران‌اش (ارداویراف‌نامه، ترجمه‌ی رحیم عفیفی، 1372، ص 24)؛ کبوجیه با دو خواهرش آتوسا و رکسانا؛ داریوش دوم با خواهرش پریساتیس (آلبرت اومستد، تاریخی شاهنشاهی هخامنشی، 1380، ص 120، 482)؛ اردشیر دوم با دختران‌اش آتوسا و آمستریس (مری بویس، تاریخ کیش زرتشت، ج2، 1375، ص323)؛ ازدواج یک شاه اشکانی با خواهر و دخترش (مری بویس، زردشتیان، 1381 ص127)؛ ازدواج اردشیر یکم ساسانی با دخترش؛ شاپور یکم با دخترش؛ بهرام دوم با خواهرش؛ ازدواج کواد با خواهرش (هاشم رضی، وندیداد، ج2، 1376، ص 71-970، 983) و ...
همه‌ی این نمونه‌ها به وضوح نمودار مشروعیت عمل ازدواج با خویشان در دین زرتشتی و عدم کراهت آن از نظرگاه این دین است.
7- ارج و اعتبار بسیار والا و بسط فوق العاده‌ی اصل خویدوده در متون و آموزه‌های زرتشتی به خوبی پرده از ریشه‌داری و اصالت عمل ازدواج با خویشان در دین و سنت زرتشتی بر می‌دارد؛ چنان که در یسنه‌ی 12/9 که به منزله‌ی ذکر شهادت به دین است، آمده: «من دین مزداپرستی را باور دارم، که جنگ را براندازد و رزم‌افزار را به کنار گذارد و خویدوده را فرمان دهد …». در رساله‌ی پهلوی "گزیده‌های زادسپرم" آمده است: «اندر سه داد (= قانون) ی که زرتشت باشکوه آموزاند: نخست این که به بی‌داد (= ناحق) به پیکار کسان نشوید؛ دو دیگر، اگر شما را به بی‌داد برآیند، داد پیش آورید؛ سه دیگر، خویدودس (= ازدواج با خویشان) پاک، برای تخمه‌روشی (= ادامه‌ی نسل)، زندگان را برترین کنشی (= اقدامی) است که برای نیک‌زایشی فرزندان پیش گرفته شده است» (مهرداد بهار، اساطیر ایران، 1352، ص172).
«خانتوس لیدیایی» مورخِ معاصر هردوت می‌گوید: «مغان با مادران خویش هم‌بستر می‌شوند. آنان ممکن است چنین رابطه‌ای هم با دختران و خواهران خود داشته باشند» (مری بویس، زردشتیان، 1381، ص81).
«یعقوبی» مورخ اوایل عصر اسلامی می‌نویسد: «ایرانیان … مادران و خواهران و دختران را به زنی می‌گرفتند و این کار را پیوند و نیکی با آن‌ها و سبب نزدیکی با خدا می‌دانستند» (تاریخ یعقوبی، ترجمه‌ی محمدابراهیم آیتی، 1371، ص 216).
عمل خویدوده در آموزه‌های زرتشتی دارای درجات مختلفی از ثواب بوده است. در رساله‌ی زرتشتی "روایت پهلوی" آمده است: «برای به‌دین، پس از آن که یشت کرد، این بزرگ‌ترین ثواب است اگر خویدوده کند. چرا که عمل خویدوده چنان ارج‌مند و شایسته است که بزرگ‌ترین نابودی دیوان است … خویدوده چنان شگفت‌انگیز است که جایی پیداست که هرمزد به زرتشت گفت که: این چهار چیز برترین است: هرمزدخدای را ستایش کردن، به آتش هیزم و بوی خوش و زوهر دادن، مرد پرهیزکار را خشنود کردن و کسی که با مادر یا دختر یا خواهر خویدوده کند … هم‌چنان که مشی و مشیانه خویدوده کردند، پس مردمان نیز چنان می‌کردند، همه‌ی مردم پیوند و تخمه‌ی خویش می‌دانستند و هرگز برادر، برادر و خواهر، خواهر را از دوستی رها نمی‌کرد. زیرا همه‌ی بی‌چیزی، نیاز و خشکی از آن جهت به مردمان رسید که مردمان از شهر بیگانه، از روستای بیگانه و از کشور بیگانه آمدند و زن کردند و هنگامی که زن را ببردند، پدر و مادر بر این گریستند که دختر ما را به بردگی همی‌برند … این نیز پیداست که مردی که یک بار با مادر و یک بار با فرزند دختر خویدوده کند، آن که با مادر است بر آن دیگری برتر است. زیرا آن که از تن‌اش بیاید، بدو نزدیک‌تر است … آن (= خویدوده) با دختر، بر آن دومی که با خواهر کرده باشد، برترست، مگر این که او را فرزند نباشد … خواهر و برادر اگر هم-پدر و جدا-مادرند، پس ایشان را خویدوده کردن جایز است و اگر هم-مادرند و جدا-پدر، همانا جایز است» (هاشم رضی، همان، ص35-933).
در رساله‌ی زرتشتی "امید اشه‌وهیشتان" آمده است: «پرسش: خویدوده که با مادر و خواهر می‌کنند که آنان را فرزندزایی نیست، آیا ثواب خویدوده کامل بوَد و گرنه چه گونه بوَد؟ پاسخ: خویدوده با هر سه (= مادر، خواهر، دختر) به هر داد (= سن/ روش) که باشند، که کنند، ثواب خویدوده کامل بوَد. این که فرزندزایی‌شان نبوَد، کاهشی به ثواب خویدوده اندر نیاید» (هاشم رضی، همان، 949).
این گواهی‌ها که نمونه‌ای کوچک از انبوه تصریحات متون زرتشتی و تاریخی به وجود و عمومیت عمل ازدواج با خویشان (خویدوده) و اعتبار آن به عنوان فریضه‌ای شرعی در دین زرتشت است، دیگر مجالی را برای رد و انکار آن باقی نمی‌گذارد.
8- سرانجام، چنان که بارها تأکید گردیده است، شور و حرارت میهن‌پرستی نباید پژوهنده‌ی تاریخ و فرهنگ را از دیدار و دریافت حقایق بازدارد. رفتار پیشینیان ما، هرچند ممکن است از نگاه انسان کنونی گاه نادرست بنماید، میراث و سرمایه‌ی تاریخی و انسانی ما را تشکیل می‌دهد و از این رو شایسته نیست حتا از سر میهن‌پرستی، با پیش‌فرض‌های اخلاقی و شخصی خود، به نقد و قضاوت تاریخ بپردازیم و حقایق را به کام خود تأویل و تفسیر به رأی نماییم. در جستاری علمی، پرهیز و دوری از احساس‌گرایی و جانب‌داری، و تکیه بر منطق و بی‌طرفی، تنها راه‌کاری است که می‌تواند حقایق را آن گونه که هستند، آشکار و آفتابی سازد. با نقد و درک احساس‌گرایانه‌ی تاریخ، هر چند ممکن است نتایجی زیبا و دل‌ربا فرادست آید و همه چیز را آن گونه سازد که ما بپسندیم و بدان ببالیم، اما در واقع، بدین سان، با پنهان داشتن و ملوّث ساختن حقایق، صرفاً خود را به قعر کورچاله‌های خردستیزی و خودفریبی افکنده‌ایم.

* آقای «آرمان»، در پاسخ به سوال شما درباره‌ی چرایی جدانویسی ترکیبات در نوشته‌های من، باید بگویم که جدانویسی اجزای اسم‌های مرکب، تدبیری است که فرهنگستان ادب در چند سال اخیر برای یک‌دست‌ سازی شیوه‌ی نگارش پارسی، اندیشیده و معمول ساخته است. این تصور و ادعا که ترکیب‌سازی در زبان فارسی مستلزم چسباندن حروف مجاور اجزای ترکیب شونده است، هیچ توجیهی ندارد چرا که مراد از ترکیب‌سازی در زبان فارسی، ترکیب «مفهوم» دو واژه و ایجاد مفهومی جدید از این ترکیب است و نه ترکیب فیزیکی حروف آن‌ها و ایجاد کلمه‌ای بزرگ و طولانی و یک‌تکه و از قیافه درآوردن واژگان ترکیب شده! چسبیده نوشتن حروف مجاور در واژه‌های مرکب، هیچ مبنای علمی یا الزام دستوری ندارد بل که صرفاً برحسب عادت است، چرا که در گذشته که نگارش و انتشار کتاب‌ها به شیوه‌ی دست‌نویسی انجام می‌یافت، دست‌نویسان و نسخه‌برداران برای تسریع در کار و صرفه‌جویی در جوهر و برنداشتن پیاپی قلم از کاغذ، کلمات را به هم می‌چسباندند. چسبیده‌نویسی معمول در میان ما نیز از آن جا باقی مانده است. از سوی دیگر، چسبیده‌نویسی موجب از میان رفتن ارزش مستقل تک‌واژها و اجزایی می‌شود که در یک ترکیب داخل گردیده‌اند. چنان که چسبیده نوشتن واژه‌ی «بی‌هوده» به صورت «بیهوده» موجب شده است که کلمه‌ی «هوده» (= حق و صواب) ارزش و مفهوم مستقل خود را از دست بدهد و عرفاً کسی معنای «هوده» و «باهوده» و امثال آن را نداند و به کار نبندد. برای این که در هنگام خوانش، یک ترکیب اسمی با یک ترکیب اضافی اشتباه نشود، اجزای ترکیب اسمی جدا از هم، ولی بدون فاصله نوشته می‌شود (مانند: پای‌تخت)، ولی اجزای یک ترکیب اضافی کاملاً فاصله‌دار نوشته می‌شوند (مانند: پای تخت). بدین سان، برخلاف ادعای «نادر پورافر»، هرگز دو جمله‌ی «تهران پای‌تخت ایران است» و «یارو نشسته بود پایِ تخت قلیون می‌کشید» با هم اشتباه نمی‌شوند.
متأسفانه با طرح دوباره‌ی بحث مربوط به رسم‌الخط فارسی، مجدداً تلخ‌زبانی «نادر پورافر» عود نمود. اما این نوشته‌ی اخیر وی ("بسیاری از ایرانی‌ها لجباز و قد و انعطاف ناپذیرند و چیزی را که در ذهنشان جای گرفته، ولو اینکه ثابت کنی که غلط است، حاضر به تغییر یا ترمیمش نیستند") را بیش‌تر متوجه و مناسب شخصیت خود وی می‌یابم و یادآوری می‌کنم که دقیقاً این خود او است که به سبب تحجر ذهنی و انعطاف‌ناپذیری، از پذیرش آیین نگارش جدید که مورد تأیید بالاترین مرجع زبان و ادب فارسی (فرهنگستان) است سر باز زده، بل که پذیرندگان آن را نیز بی‌اخلاقانه به سخره گرفته و عصبیت و تلخ‌زبانی را بر کلام خود حاکم ساخته است.

* «کیوان» عزیز، مشخصات کتاب مورد نظر شما درباره‌ی سنگ‌نبشته‌ی بیستون این است:
Rudiger Schmitt, "The Bistun Inscription of Darius the Great. Old Persian text", London, 1991

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/٢٥
در سنگ‌نبشته‌ي داريوش يكم در بيستون، نام شهر همدان به صورت پارسي باستان Hamgmtana [همگمتانه] (DB 2.76ff.)؛ ايلامي Ag-ma-da-na؛ اكدي A-ga-ma-ta-nu آشكار مي‌شود. اين نام معمولاً به عنوان واژه‌اي اشتقاق يافته از han-gmata* ="[محل] گردهم‌آيي" تفسير گرديده و نتيجه گرفته شده است كه، پيش از شكل‌گيري دولت ماد، در اين جا گونه‌اي جلسه و شوراي مردمي برگزار مي‌شد (هردوت1/97، به شورايي مادي كه شاه Deioces را تعيين و منصوب كرد اشاره نموده، اما محل آن را مشخص نساخته است). احتمال اطلاق واژه‌ي ايلامي برساخته شده‌ي hal.mata.na* (= سرزمين مادها) به اين شهر وجود ندارد، چرا كه پاي‌تخت ماد "سرزمين" خوانده نمي‌شد يا نامي ايلامي نداشته است. لُرد كورزن (Curzon)، با ملاحظه اين كه هفت شهر به نام Ecbatana وجود داشت كه چهار تاي آن در ايران واقع بود، اظهار داشت كه اين نام صرفاً معرف پاي‌تخت يا شهري پادشاهي بوده است.
در منابع كلاسيك و جز آن، اين نام به اشكال گوناگوني ديده و يافته مي‌شود: يوناني: Ekbatana، Agbatana، لاتيني: Ecbatana، Ecbatanas، Ecbatanis Partiorum، آرامي كتابي: Ahmet، ارمني: Ahmatan، Hamatan، Ekbatan، پارسي ميانه: همدان، و غيره.
برپايه‌ي مباني تاريخي و باستان‌شناختي، مطابقت Ecbatana با همدان حتمي است. با وجود اين، كم‌يابي بازمانده‌هاي نمايان پيش از اسلام در همدان، برخي از ديداركنندگان اروپايي را به باورمندي به مكان‌هاي بديل و جايگزيني چون شوش، كنگاور، و تخت سليمان براي Ecbatana سوق داد.*

* S. C. Brown, "Ecbatana": Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/1, 1997

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ براي آگاهي پان تركيست‌ها! (مجيد زُهَري)
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/٢۱
دوره‌ي پيش‌تاريخي: باستان‌شناسان تنها تعدادي از تپه‌هاي بي‌شمار پيش‌تاريخي واقع در كوه‌‌هاي فارس را كاويده و بررسي نموده‌اند. بيش‌تر فعاليت‌هاي آنان بر جلگه‌ي "مرودشت"، در مركز استان فارس متمركز شده بود: در تل باكون، تل دروازه، تل گاپ، تل مُشكي، تل تيموران، تل شقا، تل نخودي در پاسارگاد، و تل ريگي در فيروزآباد. محل شديداً ويران واقع در "تل مليان" در شمال غربي جلگه‌ي مرودشت، داراي ارج و اهميت بسيار است، چرا كه وجود جايگاه شهر باستاني «انشان»، مركز پادشاهي انشان و جزيي از پادشاهي ايلام از هزاره‌ي سوم پ.م. را اثبات كرد؛ "انشان" همان قلم‌رويي را دربر مي‌گرفت كه ديرتر، "پارس" ايراني دربر داشت. حفاري‌هاي انجام شده در اين حوزه، بخشي از چينه‌هاي ايلامي را با معماري ماندگار آجري- گلي، و نيز بازمان‌هايي را از تصرفات پارتي و ساساني آشكار ساخته است. برجسته‌ترين بازمانده‌هاي دوره‌ي ايلامي در فارس، آثاري از صخره‌نگاري‌هاي ايلامي در زير و كنار برجسته‌نگاري‌هاي بهرام دوم ساساني (93-274 م.) در نقش رستم در كناره‌ي شرقي جلگه، و برجسته‌نگاري‌هايي ستايش برانگيز بر بلندي «كورانگون» واقع در دره‌ي "فهليان"، مي‌باشند؛ بيش‌تر صخره‌نگاري‌هاي ايلامي در غربي‌ترين نقطه‌ي رشته كوه زاگرس وجود دارند.
دسته‌ي مشخصي از يادمان‌هاي ايلامي، گورگاه‌هاي توده‌سنگي هستند كه در استان‌هاي مجاور شرقي نيز يافته شده‌اند. فراواني و پراكندگي اين آثار هنوز به طور كامل شناخته و مورد توجه قرار نگرفته‌اند، و اگر مطالعه نيز شده باشند، زمينه‌ي قومي و فرهنگي- ديني آن‌ها ناروشن است. به نظر مي‌رسد كه اين گورگاه‌ها تا روزگار ساسانيان نيز استفاده يا بازاستفاده شده‌اند، اما نظريات موجود درباره‌ي تاريخ پيدايش آن‌ها، از هزاره‌ي سوم پ.م. تا اواخر عصر آهن، متغير است.
دوره‌ي هخامنشي: برجسته‌ترين يادمان‌هاي باستان‌شناختي، نه تنها در استان فارس، بل كه در سراسر ايران، متعلق به دوران هخامنشي‌اند (331-559 پ.م.)، چرا كه دودمان شاهنشاهي اين ايالت (پارس) بر نيرومندترين امپراتوري در تاريخ ايران فرمان مي‌راند. بنيان‌گذار اين پادشاهي، كورش كبير (30-559 پ.م.)، اقامتگاه خود را در پاسارگاد، واقع در دشت مُرغاب بنا نمود؛ اين محل مركب بود از يك دژ يا سكوي كاخي كه اينك با نام تخت مادر سليمان شناخته مي‌شود؛ يك باروي آجري- گلي پيوسته به آن؛ و ساختمان‌هاي كاخ كه به مقياسي بزرگ بنا نهاده شده بود و پارك محوطه را آبياري مي‌كرد. آرامگاه بي‌تكلف كورش كمي دورتر در جنوب غربي قرار دارد. كاركرد برج‌واره‌ي «زندان سليمان» در نزديكي سكو، هنوز نامعلوم است؛ به اصطلاح «صحن مقدس» با دو پايه‌ي سنگي آن، به طور آزمايشي به عنوان جايگاهي براي نيايش آتش شاهانه تعيين هويت گرديده است.
داريوش يكم (486-522 پ.م.) اقامتگاهي جديد، يعني «پرسپوليس» را در حدود هشتاد كيلومتري جنوب غربي پاسارگاد، در بخش فرودست و بارخيزتر جلگه‌ي مرودشت بنا كرد. مجموعه ي سكو، كه امروزه "تخت جمشيد" خوانده مي‌شود، با تالارهاي ستون‌دار ويران‌شده‌ي آن كه با برجسته‌نگاري‌هايي تزيين گرديده؛ باروي پيوسته به آن، و ساختمان‌هاي كاخ‌وار، اداري و آييني در پايين سكو، توسعه و تكامل كلاني را، بل كه بسيار بيش‌تر از دگرچهره‌ي (variation) متمركز ساخت‌وساز در پاسارگاد، نشان و نمايش مي‌دهد. آثار كاخ‌هاي هخامنشي و بناهاي مهندسي در دشت و پيرامون آن يافته شده‌اند. در صورتي كه برخي نيز در مناطق ديگر استان فارس، مانند برازجان و فهليان شناسايي گرديده‌اند. در اين دوره، جايگاه ايلامي نقش رستم به گورستاني شاهانه مبدل شد و در پي داريوش، گونه‌اي آرامگاه صخره‌اي هخامنشي، با نمايي چليپاوار و تزيين شده با طرحي استاندارد از برجسته‌نگاري‌ها، در آن ايجاد گرديد. ديگر آرامگاه‌هاي شاهانه در «كوه رحمت» تراشيده و نهاده شدند. به نظر مي‌رسد كه «تخت رستم» در نزديكي نقش رستم، روگرفتي (copy) ويران شده از آرامگاه كورش باشد؛ ديگر هماني (replica) تخريب شده‌ي آن، يعني «گور دختر»، در دره‌ي «بُزپار» در جنوب كازرون واقع است. بناي معماوار «كعبه‌ي زرتشت» در مقابل تپه در نقش رستم، روگرفتي از "زندان سليمان" در پاسارگاد است؛ اين بنا سنگ‌نبشته‌ي سه زبانه‌ي متأخرتري را از شاپور يكم (70-240 م.) دربر دارد.*

* D. Huff, "Fars V. Monuments": Encyclopaedia Iranica, vol. IX/3, 1999

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوروز جشن بازگشت به زندگي، جشن آفرينش (دكتر بدرالزمان قريب)
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/۱۸

«بَذ» یا «بذان» (احتمالاً دو مکان) عنوان منطقه‌ای کوهستانی (کوره) در آذربایجان و مرکز "خرمیان/ خرم‌دینان" بوده است (ابن‌ندیم، ویراسته‌ی تجدد، ص 07-406). در این ناحیه، قلعه‌ی "بذ" واقع بود که در طی شورش بابک خرمی علیه خلافت عباسی (837م./222ق. - 816م./ 201ق.) به اقامتگاه و مرکز فرمان‌دهی وی مبدل گردید. «بذ» مابین آذربایجان و اران، در نزدیکی رود ارس (مسعودی، مروج الذهب، ج2، ص75؛ ج6، ص187؛ ج7، ص63-62، 24-123؛ ابودلف، ص6؛ یعقوبی، ج1، ص529)، در یک فرسنگی اردبیل قرار داشت (ابن‌خردادبه، ص121). از آب و هوای ابری و مه‌گرفته‌ی آن، «ابودلف» (الرسائل الثانیه، ترجمه‌ی س. ا. طباطبایی، 1354، ص47-46) و «یعقوبی» (بلدان، ج1، ص30- 528) یاد کرده‌اند.
آثار و بقایای «بذ»، که معمولاً با عنوان «قلعه‌ی جمهور» شناخته می‌شود (احتمالاً براساس کوه‌های مجاور موسوم به جمهور چنین نامیده شده)، برپایه‌ی گزارش هیأت باستان‌شناسی (تابستان 1345/1966) در پنجاه کیلومتری شهر «اهر» بر شاخه‌ی غربی رود قره‌سو و سه کیلومتری جنوب غربی شهر «کلیبر» قرار دارد. ساختمان‌های بازمانده مرکب است از دژ و کاخی بر بالای کوه، با ارتفاع 2300 تا 2600 متر بالاتر از سطح دریا و احاطه شده با دره‌هایی با ژرفای 400 تا 600 متر. تنها یک راه‌گذر تنگ و دشوار به دژ وجود دارد که در زمان شورش بابک، دسترسی‌ناپذیر ساخته شده است. موضع و موقعیت دژ، برج دیدبانی، کوره‌ها، و ساختمان استوار آن، اهمیت نظامی «بذ» را نشان می‌دهند.
دژ «بذ» را در 9 رمضان 222ق./ 15 اگوست 837 م. (25 مرداد) سپاه «افشین» فتح و ویران نمود. از این موضوع، شاعرانی عرب هم‌چون "حسین بن ضحاک باهلی"، "ابو تمّام"، و "بُحتُری" یاد کرده‌اند (طبری، ج3، ص1265؛ ابن خردادبه، ص121؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص93، 160؛ یعقوبی، همان‌جا). ابودلف می‌گوید که خرمیان در «بذ»، در اواسط سده‌ی چهارم ق./ دهم م. ظهور مهدی را انتظار می‌کشیدند. *

* G. -H. Yusofi, "Badd": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, 1989, p. 366

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ تاریخ سیاسی ساسانیان (دکتر تورج دریایی)
+ بوقلمون (محسن)
+ ایران در نظر مردم مغرب‌زمین (آرین)
+ تصحیح‌نامه (خداداد رضاخانی)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/۱٤
«بابلستان» قطبي بزرگ در امر بازرگاني ميان ايالت‌هاي غربي آسياي كوچك، فنيقيه، فلستين، و مصر از يك سو، و سرزمين‌هاي جنوب و شرق ميان‌رودان از سوي ديگر بود. در آسياي كوچك، بازرگانان بابلي مواد رنگي، آهن، مس، قلع و شراب خريداري مي‌كردند. در آسياي كوچك، آهن و نقره استخراج مي‌گرديد و در قبرس و امتداد بخش فرادست دجله، مس؛ در منطقه‌ي اخير سنگ آهك نيز استخراج مي‌شد. بابلي‌ها از مصر و سوريه براي رنگ‌رزي پارچه‌هاي پشمي و سفيد كردن پارچه و نيز براي شيشه‌سازي و پزشكي، زاج سفيد مي‌آوردند. هم‌چنين "مصر" طلا، عاج، آبنوس و ديگر كالاهاي تجملي را تهيه مي‌كرد. اشيايي را كه صنعتگران و افزارمندان يوناني در Naucratis در دلتاي نيل ساخته‌اند، حتا در آسياي مركزي نيز يافته شده است. هردوت (3.6) به تحويل خمره‌هاي شراب فنيقيه به مصر اشاره مي‌كند؛ اين اطلاعات را كشف كوزه‌هاي داراي نبشته‌هاي فنيقيه‌اي در مصر، و نيز پاپيروس آرامي‌زباني كه به «شراب از صيدون» آورده شده به مصر اشاره مي‌كند، تأييد مي‌نمايد. فنيقيه و سوريه چوب سرو، رنگ، شيشه‌آلات، و ديگر مصنوعات ارزنده را صادر مي‌كردند.
تجارت‌خانه‌ي Egibi، مستقر در بابل، نقش مهمي را در بازرگاني به ويژه با ماد و ايلام ايفا مي‌كرد. نمايندگان مؤسسه‌ي "اگيبي" برده‌هايي را در ايلام خريداري مي‌كردند و بنا به نوشته‌ي "ديودروس سيكولوس" (17.67.3)، رقمي از فراورده‌هاي كشاورزي نيز از ايلام وارد مي‌شد. "بابلستان" غله و پارچه‌ي پشمي، كه خواهان و خريدار آن بسيار بود، به ويژه به ايلام صادر مي‌كرد.
در خود پارس دادوستد كالا و پول بسط و توسعه‌ي اندكي داشت. بنا به نوشته‌ي هردوت (1.153) و استرابو (15.3.19)، پارس‌ها بازارگاه نداشتند و در بازارهاي باز خريد و فروش نمي‌كردند [!]. اين نكته نيز درخور نگرش است كه در شواهد مستند فراواني كه متون (الواح) ايلامي تخت جمشيد فراهم آورده‌اند، اطلاعات مستقيم و صريحي درباره‌ي بازرگاني وجود ندارد. با وجود اين، آينه‌ها، ظروف، و ديگر اشيايي را كه افزارمندان پارسي ساخته‌اند، در مصر يافته شده است. نام چندين بازرگان پارسي نيز شناخته شده است. براي نمونه، برپايه‌ي متن بابلي پيش‌نويسي شده در شهر Humadeshu در غرب ايران در طي شهرياري "كبوجيه" (30-522 پ.م.)، دو فرد پارسي زنان برده‌اي را به يك بابلي فروخته‌اند؛ همان متن به فردي پارسي با نام Artarushu اشاره مي‌كند كه لقب «رييس بازرگانان» را داشت.
در شرق، "هند" طلا، عاج و روغن‌هاي خوش‌بو را به امپراتوري هخامنشي صادر مي‌كرد. سنگ لاجورد و عقيق سرخ از سغد و باختر، و فيروزه از خوارزم مي‌آمد (كتيبه‌ي DSf)، و طلاي "سيبري" از طريق باختر به امپراتوري وارد مي‌شد. در غرب، "يونان" بازرگاني فعالي را با سرزمين‌هاي امپراتوري هخامنشي با صادرات روغن زيتون، شراب و به ويژه سفال (هردوت 3.6) دنبال مي‌كرد. گلدان‌هاي آتني نه تنها در كرانه‌هاي درياي سياه بل كه در شهرهاي بزرگ هخامنشي نيز يافته شده است.
بندرهاي خليج فارس مراكز عمده‌ي بازرگاني دريايي هخامنشي با غرب بودند. آن چه به ويژه پيوندي پراهميت با اين بازرگاني داشت، كانال داريوش در مصر بود كه درياي سرخ را به رود نيل متصل مي‌كرد و بدين ترتيب دسترسي به درياي مديترانه را ميسر مي‌ساخت (كتيبه‌ي DZc). در آغاز، تجارت دريايي ميان امپراتوري هخامنشي و غرب، به ويژه در دست بازرگانان فنيقيه‌اي بود. با وجود اين، رفته رفته بازرگانان يوناني آنان را در Aegean از ميدان به در كردند و رقابت موفقيت‌آميزي را نيز با فنيقيه‌اي‌ها در مناطق ديگر آغاز نمودند. *

* M. A. Dandamayev, "Commerce II. in the Achaemenid period": Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 59-60
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/۱۱
ايرانيان باستان، هم‌چون بيش‌تر مردمان كهن، بي گمان برخوردار از چندين منظومه‌ي حماسي و پهلواني بوده‌اند؛ اما آن آثار اينك بر جاي نمانده است. سرودهاي اوستا (يشت‌ها) حاوي اشاره‌هايي بسيار به كردارهاي پهلوانانه و شيطاني شخصيت‌هايي است كه از "شاهنامه"ي فردوسي بر ما شناخته شده‌اند؛ مانند: Yima-xshaeta (جمشيد)، Dahaka (ضحاك)، Thraetaona (فريدون)، Keresaspa (كرشاسپ)، Frangrasiian (افراسياب)، Kauui-usan (كاوس)، Haosrauuah (خسرو)، Tusa (توس)، Vaesaka (ويسه)، Vishtaspa (گشتاسپ)، و Spentodhata (اسفنديار). به واسطه‌ي اين اشارات مي‌توان مضمون كهن‌ترين شكل افسانه‌هاي حماسي ايران را با حدي از قطعيت، بازسازي نمود.
كهن‌ترين نمونه‌ي بازمانده‌ي منظومه‌اي حماسي در يك زبان ايراني، يعني «ايادگار زريران» (Ayadgar-i Zareran)، متعلق به دوره‌ي ايراني ميانه است. اين قطعه با ابيات تكيه‌دار بدون قافيه، بي‌گمان در اصل به زبان پارتي تصنيف گرديده است اما در شكل بازمانده‌ي كنوني‌اش، تا اندازه‌اي به پارسي ميانه تبديل شده است. اين اثر از نبردهاي «ويشتاسپ» (گشتاسپ) و پيروان وي برضد دشمنان دين زرتشت سخن مي‌گويد. ظاهراً آثار بسيار ديگري از همين نوع، وجود داشته است. "حمزه‌ي اصفهاني" (نويسنده‌ي نيمه‌ي نخست سده‌ي دهم م.) مي‌گويد كه حتا در روزگار وي، بيش از ده هزار برگ «به خط پارسي» حاوي روايت‌هايي تاريخي و داستاني كه ايرانيان «براي شاهان‌شان به نظم درآورده بودند»، برجاي بوده است. "حمزه" صريحاً ذكر مي‌كند كه اين نوشتارها در يكي از وزن‌ها، اما بدون قافيه تصنيف شده‌اند. ممكن است آثار حماسي مشابهي در زبان‌هاي ديگر ايراني نيز وجود داشته باشد. در حقيقت، متن گسيخته‌اي به زبان سغدي برجاي است كه از سرگذشت رستم حكايت مي‌كند. هر چند اين قطعه به خوبي محفوظ نمانده و اثري منظوم نيست، اما براي دلالت بدين موضوع، بسنده است.
با وجود اين، مدركي مبتني بر اين كه داستان‌هاي گوناگون حماسه‌ي ملي ايران در دوران پيش از اسلام در رزم‌نامه‌ي واحدي گرد آمده باشد، در دست نيست. «خداي‌نامه» ي پارسي ميانه، كه در منابع عرب‌زبان مكرراً به آن اشاره مي‌شود، تقريباً به يقين، اثري منظوم نبوده است. اما چه بسا چكيده و گزيده‌ي منثوري را از روايت‌هاي افسانه‌اي و تاريخي ايران در آستانه‌ي پايان عصر ساساني، پيوسته و فراهم آورده بود. خداي‌نامه را "ابن مقفع" (757-721م.) حدود اواسط سده‌ي هشتم م. به نثر عربي ترجمه كرد و پس از آن، به منبع اصلي اطلاعات نويسندگان عرب‌زبان درباره‌ي «تاريخ» ايران تبديل شد. نام شماري از كتاب‌هاي كهن نيز، به عربي و بعدها هم به فارسي نو، كه در آن‌ها از شخصيت‌هاي حماسي گوناگون روايت ملي ايران سخن رفته و ظاهراً از نثر يا نظم پارسي ميانه ترجمه شده بودند، ثبت و ضبط گرديده است. چنين كتاب‌هايي، منابع مستقيم يا غير مستقيم «شاهنامه» ‌ي فردوسي هستند. در واقع، فردوسي در برخي قطعات اشاره مي‌كند كه منظومه‌ي وي بر يك «نامه‌ي باستان» مبتني است، يعني بر يك يا چند منبع نوشته شده به پارسي نو. در مقابل، عباراتي كه در آن‌ها شاعر از استناد كردن به اطلاعات شفاهي سخن مي‌گويد، مي‌تواند نمودار بازگشت به منابع مكتوب وي باشد؛ به سخن ديگر، هنگامي كه فردوسي مي‌گويد داستاني را از فلان شخص «شنيده» است، صرفاً عبارتي را كه منبع‌اش پيش‌تر به نثر گفته بود، به نظم نقل و بازگو مي‌كند.
در بازنويسي آن گونه كتاب‌هاي حماسي به شعر، فردوسي چندين پيش‌كسوت در ميان شاعران عرب‌زبان و ايراني داشته است. "ابان بن عبدالحميد لاحقي" پيش‌تر شماري از كتاب‌هاي از اصل ساساني را به ابيات قافيه‌دار عربي در بحر "رجز" درآورده بود - از جمله‌ي آن‌ها، "كتاب مزدك" (مزدك‌نامه) بود، يكي از آثاري كه سرانجام به شاهنامه وارد شد. پيش از ميانه‌ي سده‌ي دهم م.، "مسعودي مروزي" روايتي از «كتاب شاهان» را به ابيات قافيه‌دار فارسي در بحر "هجز" تصنيف نمود، بحري ساخته شده با همان عناصر وزني به‌سان بحر رجز عربي. تنها سه بيت از اين منظومه‌ي مسعودي مروزي كه در كتاب «البدء و التاريخ» "مطهر مقدسي" (حدود 966م./355 ق.) نقل گرديده، شناخته شده است. ممكن است كه ابوالحسن مسعودي مورخ، آن گاه كه مي‌گويد «ايرانيان در اشعارشان» از ساختمان‌هايي كه اسفنديار بنا كرده، ياد نموده‌اند، به همان اثر مسعودي مروزي و روايت‌هاي مندرج در آن اشاره مي‌كند. در نيمه‌ي دوم سده‌ي دهم، "دقيقي" شاعر، مبادرت به آفرينش دومين روايت پارسيِ كاملِ «كتاب شاهان» به نظم نمود. اين اقدام متهورانه به سبب مرگ وي نيمه كار ماند اما چند صد بيت از گزارش "دقيقي" را درباره‌ي پادشاهي گشتاسپ، كه تا حد زيادي در مضمون، مطابق با "ايادگار زريران" ايراني ميانه‌ي است، فردوسي در شاهنامه‌ي خود گنجاند و بدين ترتيب، اين اثر براي نسل‌هاي آينده محفوظ ماند (Shah-nama, Moscow, VI, pp. 66ff.).
«شاهنامه» ‌ي فردوسي نقل و بازگويي پاياني و قاطع حماسه‌ي ملي ايران به نظم است. اين منظومه‌ي ماندگار و سترگِ كمابيش پنجاه هزار بيتي را كه فردوسي در 400 ق./ 1010 م. به پايان رساند و به "محمود غزنوي" پيش‌كش كرد، همه‌ي تاريخ افسانه‌اي، و از روزگار اسكندر بدين سو، تاريخ نيمه‌افسانه‌اي ايران را در برمي‌گيرد. اين منظومه با سرگذشت «نخستين شاه» گيومرث آغاز مي‌شود و تا غلبه‌ي اعراب ادامه مي‌يابد. ايرانيان شاهنامه را به درستي، حماسه‌ي ملي به تمام معناي خويش مي‌دانند. *

* F. de BLOIS, "Epics": Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/٧
+ نوشته‌ي: دكتر احسان يارشاطر

«زبان سكايي» (خُتني): اين زبان، زبان يكي از اقوام سكايي مشرق است كه يك زمان بر "خُتن" در جنوب شرقي كاشغر استيلا يافتند و زبان خود را در آن سامان رايج ساختند (اطلاق نام ختني به اين زبان از اين روست).
آثار زبان سكايي عموماً متعلق به قرن هفتم تا دهم ميلادي است و عبارت از آثار بودايي، متون طبي، داستان‌ها و قصص، نامه‌هاي بازرگاني، اسناد رسمي و غير اين‌هاست. قسمت عمده‌ي اين آثار ترجمه از سنسكريت، ولي قسمتي نيز ترجمه از زبان تبتي و يا انشاء اصيل است. در آثار موجود اين زبان مي‌توان صورت قديم‌تر و صورت تازه‌تري تشخيص داد. صورت قديم‌تر اين زبان از حيث دستور زبان به زبان‌هاي ايراني كهن شبيه است: اسم در هفت حالت صرف مي‌شود و دستگاه افعال مفصل است. اما در صورت تازه‌تر سكايي، صرف اسامي و افعال بسيار ساده‌تر شده. تلخيص فوق العاده‌ي اصوات سكايي تازه يكي از مميزات آن به شمار مي‌رود.
«زبان خوارزمي»: زبان خوارزمي معمول خوارزم بوده و ظاهراً تا حدود قرن هشتم هجري رواج داشته است و پس از آن جاي به زبان فارسي و تركي سپرده.
كشف آثار زبان خوارزمي، گذشته از كلماتي كه "ابوريحان بيروني" در «آثار الباقيه» ذكر كرده، به كلي تازه است و از سال 1927 ميلادي آغاز مي‌شود. اين آثار عبارت است از دو نسخه‌ي فقهي به زبان عربي كه در آن عباراتي به زبان خوارزمي نقل شده، و نيز لغت‌نامه‌اي كه براي توضيح عبارات خوارزمي يكي از اين نسخ نوشته شده، ولي مهم‌ترين اثر زبان خوارزمي "مقدمة الادب" زمخشري است مشتمل بر لغات عربي و ترجمه‌ي خوارزمي كه در سال 1948 به دست افتاد.
آثار خوارزمي همه به خط عربي نوشته شده ولي هنوز خواندن و تعبير آن‌ها پايان نيافته (خواندن آثار مختصري كه از زبان قديم خوارزم به خطي مقتبس از خط آرامي به دست افتاده هنوز ممكن نگرديده است). اشكال عمده‌اي كه در خواندن عبارات خوارزمي مقدمة الادب وجود دارد اين است كه كلمات عموماً اعراب ندارد و نقطه‌گذاري آن‌ها نيز ناقص است.
زبان خوارزمي با زبان نواحي اطراف يعني زبان سغدي و سكايي و آسي نزديك است. در زبان خوارزمي چنان كه از مقدمة الادب و نسخ فقهي مذكور بر مي‌آيد عده‌اي لغات فارسي و عربي وارد شده كه حاكي از تأثير اين دو زبان در خوارزمي است.
گذشته از زبان‌هاي ميانه‌ي مذكور كه زبان‌هاي عمده‌اي هستند كه آثار آن‌ها امروز به دست است، زبان ديگري كه با زبان سكايي ختن رابطه‌ي نزديك دارد، در حوالي «تمشق» Tumshuq در شمال شرقي كاشغر معمول بوده كه آثار مختصري از آن به دست افتاده، ولي هنوز كاملاً روشن نيست.
صورتي از زبان «آسي» ميانه را مي‌توان در بعضي اسامي تاريخي و جغرافيايي و هم‌چنين در بعضي كلماتي كه در زبان مجارستاني داخل شده بازيافت (مانند Kard: شمشير، gazdag: توانگر).
زباني كه به زبان «تُخاري» مشهور شده و دو لهجه‌ي اساسي به نام «كوچي» و «اگني» دارد هرچند از زبان‌هاي هندواروپايي است ولي از زبان‌هاي ايراني نيست، بل كه مانند ارمني زباني مستقل است. *

* لغت‌نامه‌ي دهخدا، مقدمه، 1337، ص 19-18
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸۳/۱/٤
+ نوشته‌ي: دكتر احسان يارشاطر

«فارسي ميانه»: از اين زبان كه صورت ميانه‌ي فارسي باستان و فارسي كنوني است و زبان رسمي ايران در دوره‌ي ساساني بوده، آثاري مختلف به جا مانده است كه آن‌ها را مي‌توان به چند دسته تقسيم كرد: 1- كتيبه‌هاي دوره‌ي ساساني كه به خطي مقتبس از خط آرامي، ولي جدا از خط پارتي نوشته شده. 2- كتاب‌هاي پهلوي كه بيش‌تر آن‌ها آثار زرتشتي است و خط اين آثار دنباله‌ي خط كتيبه‌هاي پهلوي و صورت تحريري آن است. 3- عباراتي كه بر سكه و مهر و نگين و ظروف و جز آن به جا مانده است. 4- آثار مانوي كه به خط مانوي نوشته شده و همه از كشفيات اخير آسياي مركزي است. هم‌چنين بايد كتيبه‌هاي منقوشي را كه در كنيسه‌ي Dura يافت شده، و نيز مخطوطات پهلوي را كه به خط تحريري شكسته بر روي پاپيروس به دست افتاده، در شمار آورد.
در همه‌ي اين آثار به جز آثار مانوي، هزوارش آرامي به كار رفته است. خط كتيبه‌ها و خط كتاب‌ها و هم‌چنين خط سكه‌ها و مهرها و نگين‌ها خطوط تاريخي است، يعني حاكي از تلفظ قديم‌تر زبان است، ولي خط مانوي تلفظ معمول زمان را منعكس مي‌سازد.
آثار موجود زبان پهلوي مفصل‌ترين جزء ادبيات پيش از اسلام است و از اين ميان سهم عمده، خاص آثار زرتشتي است. بيش‌تر نزديك به تمام آثار پهلوي كتابي، آثار زرتشتي است كه غالباً در حدود قرن سوم هجري تدوين شده، هر چند اصل بعضي از آن‌ها به دوره‌ي ساساني مي‌رسد.
مهم‌ترين كتيبه‌ي زبان پهلوي، كتيبه‌ي شاپور اول [70-239 م.] در كعبه‌ي زرتشت (نقش رستم) است. از كتيبه‌هاي ديگر مي‌توان كتيبه‌ي «كرتير» موبد ساساني را در نقش رجب و كعبه‌ي زرتشت، و كتيبه‌ي «نرسي» را در پايكولي نام برد.
از آثار پهلوي كتابي كه خاص ادبيات زرتشتي است، «دين‌كرد» و «بن‌دهش» و «دادستان دينيك» و «ماديكان هزار دادستان» و «ارداويراف نامه» [ارداويراز نامه] و «مينوگ خرد» و «نامه‌هاي منوچهر» و «پندنامه‌ي آذرباد ماراسپندان» و هم‌چنين تفسير پهلوي بعضي اجزاي اوستا را بايد نام برد. از آثاري كه جنبه‌ي ديني بر آن‌ها غالب نيست، «يادگار زريران» و «كارنامه‌ي اردشير بابكان» و «خسرو كواتان و ريذك» و «ماديگان شترنگ» در خور ذكر است.
زبان فارسي كنوني دنباله‌ي زبان پهلوي است. اما عده‌ي زيادي لغت پارتي از زمان تسلط اشكانيان در فارسي ميانه (پهلوي) و در نتيجه فارسي كنوني راه يافته. از اين قبيل است كلمات فرشته، جاويد، اندام، افراشتن، خاستن، و مرغ كه در فارسي ميانه (از آثار تورفان) به ترتيب frestag، jayed، hanam، awrast، xist، و murv است. هم‌چنين "پور" (در پهلوي: pus = پسر) و مهر و چهر و شاهپور و فرزانه و پهلوان را بايد طبق قواعد زبان‌شناسي از كلمات پارتي محسوب داشت.
«زبان سغدي»: اين زبان در كشور سغد كه سمرقند و بخارا از مراكز آن بودند رايج بوده است. يك زمان سغدي زبان بين‌المللي آسياي مركزي به شمار مي‌رفت و تا چين نيز نفوذ يافت. آثار سغدي همه از اكتشافات اخير آسياي مركزي و چين است.
آثار سغدي را مي‌توان از چهار نوع شمرد: آثار بودايي، آثار مانوي، آثار مسيحي، آثار غير ديني. از اين ميان آثار بودايي مفصل‌تر است.
خط سغدي خطي است مقتبس از خط آرامي و در آن هزوارش به كار مي‌رود، اما عده‌ي اين هزوارش‌ها اندك است. همه‌ي آثار بودايي و هم‌چنين آثار غير ديني و كتيبه‌ي قربلگسون در مغولستان (به خط چيني و اويغوري و سغدي، متعلق به قرن سوم هجري) هم به اين خط است. آثار مسيحي به خط سرياني و آثار مانوي به خط خاص مانوي نوشته شده.
ميان آثار بودايي و مسيحي و مانوي مختصر تفاوتي از حيث زبان ديده مي شود كه نتيجه‌ي تفاوت لهجه و تفاوت زماني اين آثار است. آثار سغدي مسيحي ظاهراً تلفظ تازه‌تري را نشان مي‌دهد. خط اصلي سغدي كه آثار بودايي به آن نوشته شده، مانند خط پهلوي، خط تاريخي است و حاكي از تلفظ قديم‌تري است.
زبان سغدي در برابر نفوذ زبان فارسي و تركي به تدريج از ميان رفت. ظاهراً اين زبان تا قرن ششم هجري نيز باقي بوده است. امروزه تنها اثر زنده‌اي كه از زبان سغدي به جا مانده، لهجه‌ي مردم «يغنوب» [Yaghnob] است كه در يكي از دره‌هاي رود زرفشان بدان سخن مي‌گويند و بازمانده‌ي يكي از لهجات سغدي است. *

* لغت‌نامه‌ي دهخدا، مقدمه، 1337، ص 18-16
داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :