فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/۳٠
چند و چون امور نظامي «مردم اوستايي» - يعني ايرانيان شرقي كه در ميان‌شان زرتشت برخاست و ادبيات اوستايي توسعه يافت - را مي‌توان از اشارات پراكنده‌ي يافته شده در بخش‌هاي كهن متون اوستايي كه از طريق مقايسه‌هاي زبان‌شناختي با اصطلاحات «ودايي» و اشارات موجود در روايات متأخر تكميل شده، استنباط نمود. «وي‌ديوداد» (فرگرد 14/ بند9) فهرستي دوازده فقره‌اي را براي تجهيز كامل يك «جنگ‌جو» ارائه مي‌كند. اما اين فهرست، بسيار متأخر جلوه مي‌كند و شايد، حتا شيوه‌ي ساساني را نشان مي‌دهد، بنابراين نمي‌توان در اين جا از آن بهره گرفت.
جامعه‌ي اوستايي عموماً به سه گروه تقسيم شده بود: روحانيان، دام‌داران، و جنگ‌جويان. براي اشاره به گروه اخير، در گاثه‌ها از واژه‌ي Nar به معني «مرد» و سپس «جنگ‌جو» استفاده شده است، در حالي كه اوستاي نو، بدين منظور، واژه‌ي Rathaeshtar > Rathaeshta به معناي «بر گردونه ايستاده» و سپس «گردونه‌ران/ جنگ‌جوي سوار» و با تعميم معنا، «جنگ‌جو» را عرضه كرده است.
در عصر اوستايي، هر طايفه‌اي به ايجاب و نشانه‌ي اعتبار اجتماعي‌اش، شماري جنگ‌جو را فراهم مي‌آورد. از اين رو، «سربازان جنگ‌جو» از جمله‌ي بيش‌ترين حاجاتي بودند كه ايرانيان از خدايان‌شان درخواست مي‌كردند. جنگ‌جويان داراي نسبت خوني، دركنارهم، زير درفش (پرچم) رييس قبيله جاي مي‌گرفتند به طوري كه قبيله‌ي مسلح شده، هم‌زمان، سپاهي قبيله‌اي بود. به سخن ديگر، همه‌ي اعضاي قبيله، جنگ‌جويان آن نيز به شمار مي‌آمدند.
خاوندها(Lords)ي محلي، سپاه (به اوستايي: سپاذه/ Spadha)را رهبري مي‌كردند، رده‌هاي آن را سامان مي‌دادند (بسنجيد با: يشت13/ 39)، براي پيروزي به درگاه مهر (به اوستايي: ميثره/ Mithra) نيايش مي‌كردند (يشت10/ 8)، و كاملاً مجهز و آماده، رهسپار نبرد مي‌شدند. اشراف نظامي جنگ‌جو از گردونه‌هاي‌شان بخش اصلي سپاه (Spadha) را تشكيل مي‌دادند؛ مردم عادي، پياده به جنگ مي‌پرداختند؛ سواركاران (به اوستايي در حالت مفرد: باشر/ Bashar) نيز در ارتش خدمت مي‌كردند، در ابتدا گهگاه، اما بعدها و به مرور، به طور فزاينده‌اي به آن‌ها روي آورده شد.
ساز و برگ رزمي «مردم اوستايي» بدين شرح بود: يك نيزه (Arshti)ي لبه‌دار با نوك برنجي تيز، براي پرتاب كردن؛ يك گرز (Vazra) اغلب با سر فلزي براي استفاده در زد و خورد؛ يا تيز شده به صورت گوشه‌‌دار براي پرتاب، كه به كمربند بسته مي‌شد؛ يك شمشير دولبه‌ي كوتاه، ساخته شده از برنج و با دسته و تيغه‌اي آراسته كه آن نيز به كمربند بسته مي‌شد؛ كماني با سي تير داراي ناوك برنجي؛ يك «چكوشه» (Chakusha)، ظاهراً تبرزيني فلزي كه از دو سر آن استفاده مي‌شد؛ و يك خنجر. جنگ‌افزارهاي دفاعي عبارت بود از پوششي از زره (به اوستايي: زراذه/ Zradha) با طرحي نامعلوم، احتمالاً ساخته شده از پولك‌هاي فلزي؛ يك كلاه‌خود ظاهراً چرمي يا فلزي؛ و در مواردي نادر، يك «سپر».
لشكركشي‌ها و نبردها احتملاً ابعاد كوچكي داشتند و يك جنگ تمام‌عيار، بسيار شبيه صحنه‌هاي توصيف شده در رزم‌نامه‌ي «ايلياد» (Iliad) بود: جنگ‌جوي گردونه‌سوار با يك يار، به ميدان جنگ مي‌راند، و در حالي كه گردونه‌ران، اسب‌ها و گردونه را اداره مي‌كرد، او دشمن را گرفتار مي‌ساخت؛ سپس آنان دركناري مي‌ايستادند و اجازه مي‌دادند كه توده‌ي سپاهيان، حمله‌ور شوند و نبرد فيصله داده شود (1).

(1) A. Sh. Shahbazi, "Armi I. Pre-Islamic Iran": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork, 1987, pp. 489-490


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/٢٧

ی. پ. پتروشفسکی (*)
در سده‌های میانه‌، تهاجمات جهان‌گشایان صحراگرد به نواحی آباد و متمدن معمولاً باعث خرابی و ویرانی این نواحی می‌گردید. فتح ایران به دست سلجوقیان خصوصاً با غارت و تخریب همراه بود (1). سرشت ویرانگرانه‌ی تهاجم اغزهای بلخ به خراسان در سال‌های پنجاه سده‌ی ششم هجری/ دوازدهم میلادی مشهور و انگشت‌نماست (2). اما فتح ایران به دست مغولان در این کشور نیز مانند سرزمین‌های دیگر آن چنان خرابی و انحطاطی را به بار آورد که قابل مقایسه با ویرانی‌های حاصل از تاخت‌وتازهای اغزها نیست. این ویرانی بر اثر فتوح چنگیزخان که بیش‌تر اقوام مغول و ترک و دیگر صحراگردان آسیای میانه را تحت فرمان‌روایی خویش متحد ساخته بود پیش آمد، و نه چندان با قساوت و سبعیت ارتجالی، که با امحای منظم جمعیت غیرنظامی در مجموعه‌ای از شهرها (بلخ، مرو، نیشابور، هرات، توس، ری، قزوین، همدان، مراغه، اردبیل و غیره) و بایر و ویران کردن کلیه‌ی نواحی همراه بود. این کشتار عام نظامی کامل بود، به ابتکار و دستور فرماندهان به اجرا گذاشته شد و هدف آن از میان بردن از پیش اندیشیده‌ی آن عناصر جمعیت که می‌توانستند در برابر مهاجمان درایستند، ترساندن بقیه و گه‌گاه، تهیه‌ی مراتع برای صحراگردان بود.
«ابن اثیر» هجوم مغول را فاجعه‌ی جهانی عظیمی می‌داند (3). حتا «جوینی» که تاریخ‌نگار طرف‌دار مغولان است، درباره‌ی قتل عام‌هایی که بر دست سرداران چنگیزخان صورت گرفته، بدین نتیجه می‌رسد که: «… هر کجا که صدهزار خلق بود … صد کس نماند» (4). بیش از یک قرن پس از تهاجم مغول، یعنی در سال 740 ق/40-1339م. حمدالله قزوینی، تاریخ‌نگار و جغرافیانویس، «خرابی (زمان کنونی) را نتیجه‌ی ظهور دولت مغول و قتل عامی که در آن زمان رفت» می‌داند و می‌افزاید که: «و شک نیست که اگر تا هزار سال دیگر هیچ حادثه واقع نشدی، هنوز تدارک‌پذیر نبودی و جهان با آن حال اول نرفتی که پیش از آن واقع بود» (5). چنین است گواهی معاصران ایام تهاجم مغول.
بدین ترتیب در مورد زوال و انحطاط اقتصادی و فرهنگی ایران و نیز سرزمین‌های مجاور تردیدی نمی‌توان کرد. اما تنها در صورتی می‌توانیم تصویر گویایی از این انحطاط به دست آوریم که اطلاعات پراکنده و مختلفی را که تاریخ‌نگاران و جغرافیانویسان سده‌ی هفتم و هشتم هجری/ سیزدهم و چهاردهم میلادی به دست داده‌اند، گردآوری کرده در کنار هم بگذاریم و آن‌ها را با آگاهی‌هایی که از دوره‌ی پیش از مغول داریم مقایسه کنیم.
نتیجه‌ی اولین تهاجم مغول، سقوط جمعیت عمدتاً شهری و روستایی به واسطه‌ی قتل عام و برده و اسیر گرفتن مردم، فرار بقایای جمعیت، و ترک مناطقی بود که در گذشته از جمعیت موج می‌زدند. منابع عرب و ایرانی، هنگامی که از کشتار عامی که در مجموعه‌ای از شهرها و نواحی صورت گرفته یاد می‌کنند، ارقامی گیج کننده به دست می‌دهند. مثلاً گویند که در تصرف نیشابور در سال 617 ق/ 1220م. تنها یک میلیون و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد قتل عام شدند (6). به روایت ابن اثیر، در تسخیر مرو هفتصد هزار تن از مردم شهر کشته شدند (7)، اما جوینی رقم کشتگان را یک میلیون و سیصدهزار تن ذکر می‌کند (8). در اوایل سال 620 ق/ 1222م. که هرات باری دیگر بر دست مغولان مسخر گشت، گویند که یک میلیون و ششصد هزار تن از اهالی شهر قتل عام گردیدند (9). حمدالله قزوینی شمار کشتگان بغداد در تسخیر این شهر بر دست هلاگو را ششصد هزار تن تعیین می‌کند (10). منابع در توصیف کشتارهایی که در شهرهای کوچک‌تر اتفاق افتاده، ارقام کم‌تری به دست می‌دهند: در نسا هفتادهزار تن به قتل رسیدند (11)؛ در ناحیه‌ی بیهق (که شهر عمده‌ی آن سبزوار بود) هفتادهزار مرده شمارش کردند (12)؛ دوازده هزار تن در تون (قهستان) به هلاکت رسیدند، و قس علی هذا (13).
البته نمی‌توانیم بپذیریم که همه‌ی این ارقان کاملاً قابل وثوق باشند. حتا اگر قبول کنیم که این ارقام ساکنان روستاهای اطراف شهر را نیز شامل می‌شوند، مع ذلک قبول این که در یک اقتصاد فئودالی چنین [تعداد] نفوسی زندگی می‌کردند دشوار است. اگر چند در این ارقام مبالغه رفته است، اما نباید تصور کرد که همه‌ی آن‌ها زاییده‌ی خیال می‌باشند. همین که چنین ارقامی در منابع مختلف، خواه آن‌هایی که سمت و سویی مخالف مغولان داشتند، خواه آن‌هایی که در جهت موافقت و هواداری از آن‌ها می‌رفتند، آمده، حاکی از کشتار توده‌ی وسیعی می‌باشد که در مخیله‌ی معاصران این وقایع تأثیر گذاشته بود. و نیز جای انکار نیست که شهرهایی نظیر «ری» چنان از جمعیت خالی گردیدند که هرگز رونق گذشته‌ی خود را بازنیافتند و قرن‌ها نامسکون و ویران باقی ماندند. همچنین باید در نظر داشت که بساری از مردم را به اسارت و بردگی بردند، یا بر اثر بیماری‌های واگیر یا گرسنگی - که ملازم طبیعی تهاجمات خراجی بودند - از پای درآمدند (14). با در نظر گرفتن همه‌ی این‌ها، تردیدی نمی‌توان کرد که میان‌ سال‌های 617 ق/ 1220م. و 656 ق/ 1258م. جمعیت ایران چندین بار تقلیل یافت. و از این حیث، نواحی شمالی و شرقی ایران بیش‌ترین صدمه را دیدند. متأسفانه منابع هیچ گونه ارقام جامعی درباره‌ی جمعیت ایران پیش و پس از فتوح مغول به دست نمی‌دهند.
خراسان بیش از بلاد دیگر آسیب دید. یاقوت در دهه‌ی دوم سده‌ی هفتم هجری/ سیزدهم میلادی، از رونق و پیش‌رفت خراسان سخن می‌گوید (15). بنابر روایت «نسوی»، در طی تهاجم نخست مغولان به خراسان در سال‌های 20-617 ق/ 23-1220م. کلیه‌ی شهرها و قلاع ویران گشتند و قسمت اعظم جمعیت، هم در شهرها هم در مناطق روستایی یا هلاک گردیدند یا به بردگی گرفته شدند، در صورتی که جوانان را برای عملیات شهربندان به حشر برده بودند؛ فاتحان هیچ کس را آسوده نگذاشتند (16). جوینی می‌گوید که «تولوی» در دو - سه ماه بسیاری از نواحی خراسان را چنان ویران ساخت که آن‌ها را «چون کف دستی» [صاف] گردانید (17). «سیفی» که حدود سال 620 ق/ 1321م. می‌نوشت، به نقل از سال‌خوردگانی که شاهد عینی واقعه‌ی تهاجم مغول به خراسان بودند، می‌گوید که در ناحیه‌ی هرات «نه مردمی باقی مانده و نه گندم و نه آذوقه و نه پوشاک» (18) و «از حدود بلخ تا حد دامغان یک سال، پیوسته خلق، گوشت آدمی و سگ و گربه می‌خوردند (19)، چه چنگیزخانیان جمله انبارها را سوخته بودند» (20).
می‌توان از روی داستان‌هایی که سیفی نقل می‌کند، پی برد که زندگی در ناحیه‌ی هرات چگونه بوده است: پس از قتل عام سال 617 ق/ 1220م. تنها شانزده نفر در هرات جان به سلامت برده بودند، و اگر فراریان جاهای دیگر را به آن بیافزاییم، شمار کسانی که جان به در برده بودند از چهل تن تجاوز نمی‌کند (21). و شمار نجات یافتگان روستاهای اطراف هرات از صد نفر بیش‌تر نبودند (22). سیفی با نقل خاطرات سال‌خوردگان، داستان‌های تکان دهنده‌ای درباره‌ی شرایط زندگی چهل تن از نجات یافتگان روایت می‌کند که در خرابه‌ها و بیغوله‌های شهر زندگی می‌کردند (23): آنان نخست از لاشه‌های جانوران و انسان‌ها تغذیه می‌نمودند، سپس به مدت چهار سال، این مشتی مردمی که اتفاقاً جان به در برده بودند توانستند تنها با غارت کاروان‌هایی که در جاده‌ها آمد و شد می‌کردند به حیات خود ادامه دهند؛ و برای این کار نیز گه‌گاه ناچار می‌شدند از صد و پنجاه تا هشتصد کیلومتر از هرات دور شوند. در سال 634 ق/ 1236م. که خان بزرگ «اوگدای قاآن» موافقت کرد که شهر هرات را بازسازی کنند و برخی جامه‌بافانی را که به اسارت برده بودند به این شهر بازگرداند، اینان ناچار گردیدند پیش از همه جویی را که انباشته شده بود پاک کنند و با بستن یوغ گاوآهن به خود، زمین را برای کاشتن غله شخم بزنند، زیرا در روستاهای اطراف هرات نه یک روستایی مانده بود و نه گاوی (24).
به روایت یاقوت (25)، ناحیه‌ی بلخ در آغاز سده‌ی هفتم هجری/ سیزدهم میلادی، پیش از تهاجم مغول ثروت فراوان داشت، ابریشم تولید می‌کرد و غله‌اش چندان فراوان بود که انبار غله‌ی خراسان و خوارزم بود. از زندگی شاعر و عارف بزرگ ایران، جلال‌الدین رومی فرامی‌گیریم که بلخ در سده‌ی ششم و اوایل سده‌ی هفتم هجری/ دوازدهم و اوایل سیزدهم میلادی، حدود دویست هزار سکنه داشت (26). سیاحان و جهان‌گردانی که از بلخ گذشتند، نظیر چانگ‌چون، فیلسوف تائوگرای چینی (620 ق/ 1223م.)، مارکوپولو (نیمه‌ی دوم سده‌ی هفتم هجری/ سیزدهم میلادی) (29)، و ابن‌بطوطه (سال‌های سی سده‌ی هشتم هجری/ چهاردهم میلادی) (30) به ما خبر می‌دهند که این شهر و اطراف آن متروک و خالی از سکنه بود.
پس از آن که واحه‌ی «مرو» سه بار بر دست مغولان ویران گردید (20-618 ق/ 3-1221م.)، کشاورزی و سد رودخانه‌ی مرغاب از میان رفت، گله‌های دام را به غارت بردند و غله‌های آن را تاراج کردند. پس از آن، قتل عام مردم در پی آمد تا این که «در شهر و روستا صد کس نمانده بود و چندان مأکول [= خوراک] که آن چند معدود مغول را وافی باشد، نمانده» (31). در تمامت شهر توس تنها پنجاه خانه مسکون ماند (32). نیشابور پس از کشتار تمامی مردم شهر، به کلی از سکنه خالی و ویران گشت (33)؛ در شهر یک دیوار سالم برجای نماند و نواحی روستایی نیز دستخوش نهب و ویرانی شده بودند (34).
«نزاری» شاعر می‌گوید که در سال‌های هفتاد سده‌ی هفتم هجری/ سیزدهم میلادی بسیاری از روستاهای قهستان هنوز از سکنه خالی بودند و شهر «قاین» هنوز آب نداشت (35)؛ دوازده هزار تن در «تون» کشته شده بودند؛ به فرمان هلاگو کلیه‌ی اسماعیلیان قهستان قتل عام گردیدند (36).
فتح طبرستان (مازندران) بر دست مغولان بر این ولایت نیز ضایعات سنگینی وارد ساخت. به گفته‌ی «ابن‌اسفندیار» مورخ محلی این ناحیه (آغاز سده‌ی هفتم هجری/ سیزدهم میلادی) «از دینار جاری تا به ملاط که حد طبرستان است به طول و عرض کوه‌ها کشیده از ری و قومس تا ساحل دریا جمله معمور و دیه‌ها به یک‌دیگر متصل بود، چنان که یک بدست [= وجب] زمین خراب و بی‌منفعت نیافتند» (37). و «جمله‌ی زمین او ریاض و حدایق که چشم،‌ الا بر سبزه نیفتد» (38). و محصولات این ولایت چنان بود که در کل فصول سال انواع گیاهان تر و تازه و مقدار فراوانی گندم، برنج، گاورس و انواع گوشت طیور و وحوش وجود داشت (39)؛ و «هرگز در او درویشی مدقع چنان که در سایر بلاد باشند، یافت نشود» (40). همین مورخ می‌گوید که اوضاع ولایت پس از تصرف آن بر دست مغولان پریشان گشت و در سراسر خراسان انبوهی از بردگان طبری به سر می‌بردند که آنان را از ولایات‌شان به اسارت برده بودند (41). مورخ محلی، ظهیرالدین مرعشی که حدود سال 875 ق/ 1470م. می‌نوشت، می‌گوید که تا زمان وی هنوز خرابه‌ها و تل‌های خاکستر ایام تهاجم مغول به این ولایت باقی مانده است (42). یاقوت می‌نویسد که گرگان - که در مجاورت طبرستان قرار دارد - در آغاز سده‌ی هفتم هجری/ سیزدهم میلادی ناحیه‌ای غنی و پر برکت بود و محصولات گرمسیری و گندم و ابریشم فراوان از آن جا برمی‌خاست. وی در ذکر نمونه‌ای از ثروت این ناحیه، از ضیعه‌ای یاد می‌کند که یک میلیون درهم قیمت داشت و پانصدهزار درهم به اجاره‌اش داده بودند (43). اما حمدالله قزوینی از ویرانی گرگان بر دست مغولان سخن می‌گوید و می‌نویسد که در روزگار وی (741 ق/ 1340م.) مردم اندکی در آن جا زندگی می‌کنند (44). در فرمانی که «غازان» در مورد کشت زمین‌های متروک صادر کرد، به زوال شبکه‌ی آبیاری نیز اشاره نمود.

یادداشت‌ها:
*) پتروشفسکی، ی. پ.، «اوضاع اجتماعی - اقتصادی ایران در دوره‌ی ایلخانان»: تاریخ ایران کمبریج، جلد پنجم، گردآورنده: ج. ا. بویل، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1379، ص 461-456
1) نگاه کنید مثلاً به فخرالدین گرگانی، ویس و رامین (چاپ م. مینوی، 1314)، ص 24-23 (پیش‌گفتار شاعر درباره‌ی ویرانی روستاهای واحه‌ی اصفهان)؛ ابن بلخی، فارسنامه (چاپ لسترنج و ر. نیکلسون، لندن، 1921)، ص 132، 134 (درباره‌ی ویرانی شیراز).
2) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، چاپ تورنبرگ، ج 11، ص 117؛ راوندی، راحةالصدور، از صفحه‌ی 180 به بعد
3) ابن اثیر، همان، ج 12، ص 235-233
4) تاریخ جهانگشا، (چاپ محمد قزوینی، لندن - لیدن، 37-1912)، ج1 ، ص17، ترجمه‌ی بویل (منچستر، 1958)، ج1، ص25
5) نزهةالقلوب، ص 27؛ ترجمه‌ی لسترنج، ص 34 (به کوشش دبیرسیاقی، ص 28)
6) سیفی، تاریخ‌نامه‌ی هرات، (چاپ محمد زبیرالصدیقی، کلکته، 1944)، ص 63. این رقم البته نامحتمل است.
7) این اثیر، ج12، 257
8) جوینی، ج1، ص128. این رقمی است که مؤلف خود اختیار می‌کند. وی با توجه به این که شمارش اجساد کشتگان سیزده روز طول کشید، و در شبانه‌روز شمارش صدهزار جسد میسر بود، بدین نتیجه می‌رسد که جمع کشتگان باید یک میلیون و سیصدهزار تن بوده باشد. نگاه کنید به ترجمه‌ی انگلیسی بویل، ج1، ص164
9) سیفی، ص60؛ منابع دیگر نیز ارقام مشابهی به دست می‌دهند. حمدالله قزوینی به ما خبر می‌دهد که در دوره‌ی غوریان چهارصد و چهل هزار خانه‌ی مردم‌نشین در هرات وجود داشت (نزهةالقلوب، ص 152، به کوشش دبیرسیاقی، ص187، چهارصد و چهل و چار هزار خانه)، یعنی دو میلیون سکنه در این شهر زندگی می‌کردند، زیرا هر خانه به معنی یک خانواده است. به روایت سیفی (ص 67) در غایله‌ی مغول صد و نود هزار تن در هرات و ناحیه‌ی آن سلاح برگرفتند؛ اگر مردان مناسب خدمات نظامی را ده درصد جمعیت در نظر بگیریم، در مورد کل جمعیت و نواحی آن به رقم یک میلیون و نهصدهزار نفر می‌رسیم.
10) تاریخ گزیده، ص 580 (به اهتمام عبدالحسین نوایی، ص589).
11) نسوی، ص 52 (به تصحیح مجتبا مینوی، ص77)
12) جوینی، ج1، ص138؛ ترجمه‌ی بویل، ج1، ص175
13) نزهةالقلوب، ص5-54؛ کلاویخو (Diary of visit to the court of Timur, 1881)، ویرایش ا. اسرزنوسکی، ص187
14) بنابر ذیل نویس تاریخ سیستان (چاپ ملک الشعرای بهار، 1314، ص396) کمابیش صد هزار آدمی از قحطی و درد پای و دهان و دندان (فساد خون؟) در محاصره‌ی سیستان (زرنگ) در سال 632 ق/ 5-1234م. هلاک شدند.
15) معجم البلدان، (چاپ ف. وستنفلد، لایپزیک، 70-1866)، همه جا، تحت اسامی شهرها و نواحی خراسان؛ در این جا از جمله شمار روستاهای نواحی نیز به دست داده شده. تنها در ناحیه‌ی توس حدود هزار روستا وجود داشت (همان کتاب، ج3، ص560).
16) نسوی، ص 4-52 (تصحیح مجتبا مینوی، ص 81-77).
17) جوینی، ج1، ص119؛ ترجمه‌ی بویل، ج1، ص152
18) سیفی، ص83
19) 618 ق/ 21-1220م.
20) سیفی، ص87
21) سیفی، ص83
22) همان، ص183-182
23) همان، ص90-89. برای جزیات بیش‌تر نگاه کنید به: ی. پتروشفسکی، کشاورزی و مناسبات ارضی در ایران عهد مغول، ترجمه‌ی کریم کشاورز، ج1، ص128
24) سیفی، ص111-110
25) معجم البلدان، ج1، ص713
26) افلاکی، مناقب العارفین (ترجمه‌ی هوار، 1918)، ج1، ص15
27) جوینی، ج1، ص5-103؛ ترجمه‌ی بویل، ص 133-130
28) چانگ‌چون، ص111
29) مارکوپولو، ترجمه‌ی یول، ج1، ص158
30) ابن بطوطه، ج3، ص58 (ترجمه‌ی محمدعلی موحد، ج1، ص431)
31) جوینی، ج1، ص132-125؛ ترجمه‌ی بویل، ج1، ص 168-159
32) همان، ج2، ص238؛ ترجمه‌ی بویل، ج2، ص501
33) همان، ج1، ص140-133؛ ترجمه‌ی بویل، ج1، ص178-169
34) معجم البلدان، ص3، ص230؛ ج4، ص859
35) نزاری، کلیات، نسخه‌ی خطی در انستیتو زبان و ادبیات آکادمی علم جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیک، شماره100 (دست‌نویس 972 ق/ 5-1564م.) I292a.
36) جوینی، ج3، ص227؛ ترجمه‌ی بویل، ج2، ص724
37) تاریخ طبرستان، ویرایش عباس اقبال، 1320، ج1، ص74
38) همان، ج1، ص74
39) همان جا
40) همان، ج1، ص81
41) ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان، ترجمه‌ی خلاصه شده‌ی انگلیسی ادوارد براون، انتشارات اوقاف گیب، (لیدن- لندن، 1905)، ص 258
42) ظهیرالدین مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، (چاپ ب. دورن، سن‌پترزبورگ، 1850)، ص264
43) معجم البلدان، ج1، ص49
44) نزهةالقلوب، ص159 (به کوشش دبیرسیاقی، ص 197).

پیام‌های خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/٢۳
بوران (Boran) (به فارسي: پوران/ Puran) شهبانوي ساساني، دختر خسرو (دوم) پرويز و نخستين بانوي پادشاه ايران است. سكه‌هايي تاريخ‌گذاري شده از سال‌هاي نخست و دوم و سوم پادشاهي وي در دست است. او در فاصله‌ي 17 ژوئن 629 تا 16 ژوئن 630 م. بر تخت سلطنت نشسته بود، و مطابق گزارش "Sebeos"، در بهار سال 630 م. و در پي قتل «شهروراز» غاصب؛ هر چند كه بوران همسر وي نبود بل كه بايست بيوه‌ي «كواد» دوم (شيرويه؛ پادشاهي در: 628 م.) بوده باشد.
بوران؛ شهبانوي ايران برخي نويسندگان، مدت پادشاهي او را يك سال و چهار ماه مي‌انگارند و ديگران، يك سال و شش ماه؛ سبئوس اين مدت را دو سال برآورد مي‌كند. اما احتمالاً بوران در پاييز 631 م. درگذشته بود (cf. Noldeke, Geschichte der Perser, p. 433) و از اين رو، به رغم سومين سال‌نگار، مدت پادشاهي وي نمي‌تواند بيش از يك سال و نيم باشد. برپايه‌ي گزارش Anonymous Syraic Chronicle و Chronicle of Seert (II/2, p. 259)، بوران را با خفه كردن به قتل رسانده بودند. Chronicle of Seert نام قاتل او را پيروز (فرمانده سپاه ايران) ذكر مي‌كند.
مطابق گزارش طبري (I, p. 1064; Noldeke, pp. 390ff.)، بوران «پُس- فرخ» (باني توطئه عليه شهروراز) را به مقام وزارت (بزرگ- فرمدار) ترفيع داده بود. مطابق روايتي ديگر، تصور شده است كه بوران «فرخ- هرمزد» (امير آدوربادگان) را به زمام‌داري حكومت منصوب كرده بود. روي‌داد عمده‌ي دوران پادشاهي بوران، فرستادن سفيراني به نزد امپراتور «هراكليوس» (Heraclius)، به رياست «كاتوليكوس ايشوعيب» سوم و بزرگان كليساي ايران بود. اين گروه اعزامي قصد رفع كردن چند موضوع مورد اختلاف دو قدرت ايران و روم را داشت. اما - به ويژه - اين تصوري موهوم است كه مذاكرات ياد شده منجر به استرداد صليب مقدس به هراكليوس شد؛ چرا كه در حقيقت، صليب را پيش‌تر، كواد دوم (شيرويه) در سال 629 م. به روميان بازپس داده بود (1).
دومين بانوي پادشاه ايران، «آزرمي‌دخت» (پهلوي: AzarmigDukht؛ فارسي: آزرمي‌دخت، ارزمي‌دخت، ارزمين‌دخت، آزرومي‌دخت) است كه مطابق گزارش طبري، براي چند ماه در سال 630 م. پادشاهي كرد. او خواهر شهبانو «بوران» و دختر شاه خسرو (دوم) پرويز بود. نام وي به معناي «دختر محترم» يا «دختر [يك فرد] محترم» است كه در اين صورت، به پدرش (خسرو پرويز) اشاره دارد. ما درباره‌ي اين شخصيت دانسته‌هاي اندكي داريم كه متعلق است به دوران اغتشاش‌هاي پاياني عصر ساساني. اما وجود وي به گواهي سكه‌هايي، تأييد و تصديق شده است.
آزرمي‌دخت؛ شهبانوي ايران م. ي. مشيري سكه‌‌اي از اين شهبانو را كشف و منتشر كرده است (Etudes de numismatique iranienne sous les sassanides, Tehran, I, 1972, pp. 11-16)؛ اين سكه در سال يكم ضرب گرديده و در ضراب‌خانه‌اي با نماد WYHC كه تصور شده، شهر «وه از آميد كواد» (Veh-az-Amid-Kavad = ارجان) است. اين سكه داراي چهره‌ي يك مرد است. مشيري كوشيده است اين امر غيرعادي را با اين پيش‌نهاد كه تصوير مذكور متعلق به «فرخ- هرمزد» است، تعبير و تبيين كند. وي (فرخ- هرمزد) كسي بود كه به طور بلندپروازانه‌اي، آرزوي ربودن مقام سلطنت را داشت و عملاً نيز اين قدرت را زير نام «هرمزد ششم» به دست آورده بود. وي كمي بيش از يك سال توانست به طور هم‌زمان با شهبانو آزرمي‌دخت پادشاهي كند. سكه‌اي از هرمزد ششم در سال يكم ضرب نشده و تنها نمونه‌ها، در سال‌هاي دوم و سوم تاريخ‌گذاري شده است. دو سكه‌ي ديگر آرزمي‌دخت در كتاب‌خانه‌ي ملي پاريس موجود است و سكه‌اي نيز در اختيار روان‌شاد م. فروغي بود. [در همه‌ي موارد] فقط ضراب‌خانه‌ي WYHC تأييد شده است.
منابع تاريخي عصر اسلامي، مدت پادشاهي آزرمي‌دخت را به طور متفاوتي، شش ماه (طبري،1، ص 1056؛ يعقوبي،1، ص 198؛ بيروني، Chronology, p. 123؛ حمزه، ص 28؛ ابن مسكويه، تجارب الامم،1، ص 270)، چهار ماه (مقدسي، البدع و التاريخ،3، ص 173؛ كسروي به نقل از حمزه، ص 22 [بسنجيد با ص 28])، و شانزده ماه (مسعوي، مروج الذهب، ed. Pellat، 1، ص 322؛ حمزه، ص 16؛ مجمل التواريخ، ص 83) ذكر مي‌كنند. طبري (I, pp. 1064-65) شرح مي‌دهد كه «فرخ- هرمزد»، فرمانده سپاه خراسان، از آزرمي‌دخت براي ازدواج، خواستگاري كرد. شهبانو بدون دادن جرأت امتناع به وي، او را به محفلي خصوصي دعوت كرد و در آن جا به قتل رساند. براي گرفتن انتقام فرخ- هرمزد، پسرش رستم [فرخ‌زاد] ظاهراً تيسفون (پاي‌تخت) را تصرف كرده، شهبانو را خلع نمود و او را كور ساخت و كشت.
منابع اسلامي، آرزمي‌دخت را به صورت زني باهوش و بسيار دل‌ربا توصيف مي‌كنند. كتاب «صُوَر ملوك بني ساسان» [كه داراي تصاوير نقاشي شده‌ي همه‌ي پادشاهان ساساني بوده] وي را به شكل نشسته بر صندلي، ملبس به رداي گل‌دوزي شده‌ي سرخ‌فام و شلوار آراسته‌اي به رنگ آبي آسماني، با تبري در دست راست و شمشيري كه در دست چپ گرفته و بدان تكيه داده، تصوير كرده بود (حمزه، ص 92). او همچنين با بناي آتشگاهي در «ابخاز» و دژ / قصري در «اسد آباد»، معتبر و نام‌بُردار شده است (مجمل التواريخ، ص 83).
لقب وي «دادگر» بوده است. شاهنامه كه او را "آزرم‌دخت" مي‌خواند و پادشاهي‌اش را به كوتاهي شرح مي‌دهد، سخنان پندآميز و حكيمانه‌ي او را در زمان برتخت نشيني، و اين كه قدرت‌اش در پنجمين ماه پادشاهي‌اش فروشكسته بود، بيان مي‌كند؛ اما اين شرح فاقد تصريح در مورد شيوه‌ي درگذشت شهبانو است (ed. Mohl, VII, p. 422). منابع مسيحي نيز پادشاهي وي را ثبت كرده، نام وي را به شيوه‌هاي گوناگون تحريف و دگرگون ساخته‌اند (2).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) M. L. Chaumont, "BORAN": Encyclopaedia Iranica, vol. 4, London & NewYork, 1990
2) Ph. Gignoux, "AZARMIGDUXT": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, London & NewYork, 1989


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/٢٠

نقل نوشته‌ی زیر در وبلاگ‌ها و وبسایت‌های دیگر تنها با ذکر نام نویسنده و درج نشانی این وبلاگ مجاز است.

-------------------------------------------------------------

«آذری» نام زبانی ایرانی است که در آذربایجان و تا پیش از گسترش زبان کنونی ترکی، بدان تکلم می‌شد. سخن گفتن به زبان «آذری» در آذربایجان، طی نخستین سده‌های اسلامی، و نیز «ایرانی» بودن آن، در منابع متعدد همان دوره، تصریح و تصدیق شده است (Yarshater, 1989, p. 238). اینک همه همداستان‌اند و در واقع جای هیچ گونه تردید جدی وجود ندارد که پیش از ورود ترکان، مردم آذربایجان و زنجان نیز همانند مردم سایر مناطق ایران، به یکی از زبان‌های ایرانی گفت‌وگو می‌کردند (هنینگ، ص 6-315).
هر چند امروزه در سرزمین آذربایجان نه به زبان کهن و ایرانی «آذری»، بل که به زبانی «التصاقی» (agglutinative) که ترکیبی از عناصر فارسی و ترکی و عربی است سخن گفته می‌شود، اما انبوهی از اسناد و آثار و شواهد تاریخی و زبان‌شناختی، به موجودیت و اصالت زبان ایرانی «آذری» در این منطقه پیش از رواج و چیرگی زبان «ترکی» کنونی، تصریح دارند:
کهن‌ترین منبعی که از زبان «آذری» به عنوان یکی از زبان‌های «ایرانی» یاد کرده، «ابن مقفع» (کشته شده در: 142ق) است که گفته‌ی وی در کتاب «فهرست» ابن ندیم (ص 22) نقل شده است. به گفته‌ی ابن مقفع، زبان آذربایجان، «پهلوی» (الفهلویة) بوده که منسوب است به پله (فهله)، یعنی سرزمینی که شامل ری و اصفهان و همدان و ماه‌نهاوند و آذربایجان بوده است. همین گفته را «حمزه‌ی اصفهانی» (منقول در: یاقوت حموی، ج3، ص925) و خوارزمی (ص 112) نیز نقل کرده‌اند. پس از وی، «مسعودی» مورخ اوایل سده‌ی چهارم ق. در کتاب خود (ص 8-67) پس از ذکر نام بلاد ایران (مانند: آذربایجان، ری، طبرستان، گرگان، هرات، مرو، سیستان، کرمان، فارس، اهواز و…) می‌گوید که: «همه‌ی این بلاد، کشوری واحد بودند و پادشاه و زبانی واحد داشتند جز این که در برخی واژگان تفاوت‌های داشتند … مانند پهلوی و دری و آذری و دیگر زبان‌های فارسی».
«ابواسحاق ابراهیم اصطخری» جغرافی‌نگار سده‌ی چهارم ق. در نوشتار خود (ص 2-191)، به صراحت زبان مردم آذربایجان را «فارسی» (الفارسیة) می‌خواند. «ابن حوقل» (اواخر سده‌ی چهارم ق.) نیز همین سخن را بازگفته، به روشنی می‌نویسد که: «زبان مردم آذربایجان و بیش‌تر ارمینیه فارسی است» (ص 96). «ابوعبدالله مقدسی» نویسنده‌ی اواخر سده‌ی چهارم ق.، سرزمین ایران را به هشت اقلیم تقسیم نموده می‌نویسد: «زبان مردم این هشت اقلیم، ایرانی (العجمیة) است؛ جز این که برخی دری و بعضی پیچیده (منغلق) است و همه‌ی آن‌ها فارسی نامیده می‌شود» (ص 259). وی می‌افزاید که «فارسی آذربایجان در حروف، به فارسی خراسان شبیه است» (ص 378).
در اوایل سده‌ی هفتم ق. «یاقوت حموی» می‌نویسد: «مردم آذربایجان زبانی دارند که آن را "آذری" (الآذریة) می‌نامند و برای دیگران مفهوم نیست» (ج1، ص128). «حمدالله مستوفی» مورخ اوایل سده‌ی هشتم ق. درباره‌ی زبان مردم «مراغه» می‌نویسد: «زبان‌شان پهلوی مغیر است» (ص 100)؛ و درباره‌ی زبان مردم «زنجان» می‌گوید: «زبان‌شان پهلوی راست (= کامل) است» (ص 67)؛ و درباره‌ی زبان مردم «گشتاسفی» (ولایتی میان اردبیل و باکو) اظهار می‌دارد که: «زبان‌شان پهلوی به جیلانی بازبسته است» (ص 107).
در سده‌ی دوازدهم ق. «اولیای چلبی» جهانگرد عثمانیایی درباره‌ی مردم تبریز می‌نویسد: «ارباب معارف آن به فارسی تکلم می‌کنند» و درباره‌ی مراغه می‌گوید: «اکثر زنان مراغه به زبان پهلوی گفت‌وگو می‌کنند» (ریاحی خویی، ص 34-33).
از مجموعه‌ی این اسناد و شواهد تاریخی به روشنی برمی‌آید که مردم آذربایجان تا پیش از گسترش و چیرگی کامل زبان کنونی ترکی در عصر صفوی، به یکی از زبان‌های ایرانی که گاه «پهلوی» و گاهی «آذری» خوانده شده و با زبان مردم ری و همدان و اصفهان پیوسته و خویشاوند بوده، سخن می‌گفته‌اند. چنان که می‌بینید، در هیچ یک از اسناد و منابع تاریخی این دوره، زبان مردم آذربایجان، «ترکی» دانسته نشده است.
در سده‌ی پنجم هجری برای نخستین بار با تهاجم وحشیانه و ویرانگرانه‌ی چادرنشینان اغوز به شمال غرب ایران بود که زبان ترکی به گوش بومیان پهلوی‌زبان آذربایجان رسید. در دوره‌ی تهاجم و سیطره‌ی مغولان، شماری از جنگ‌سالاران ترک و مغول صاحب اقتاعاتی در این سرزمین شدند (پتروشفسکی، صص 462، 491؛ باسورث، 1366، ص 194؛ باسورث 1989، ص 229؛ یارشاطر 1989، ص 239). با حاکمیت ترکمانان «آق قویونلو» (874-780 ق.) و «قرا قویونلو» (908-874 ق.) بر آذربایجان، پشتوانه‌ی حکومتی زبان ترکی و نیاز مردم به تماس با عمّال حکومتی ترک‌زبان ، موجب آغاز فرایند گسترش زبان ترکی و عقب‌نشینی تدریجی زبان ایرانی آذری شد (ریاحی خویی، ص 33؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج1، ص261؛ یارشاطر 1989، صص 240-239). در عصر صفویه، به سبب حضور ایلات ترک‌زبان و شیعه‌ی هواخواه خاندان صفویه - که شاهان صفوی آنان را برای پشتیبانی خود از شرق آناتولی و شمال سوریه به آذربایجان جذب کرده بودند - مردم ناگزیر بودند برای ارتباط با این ایلات متنفذ و چیره بر جان و مالشان، زبان ترکی را فرا بگیرند و همین امر نیز به گسترش بیشتر این زبان در شهرها تأثیر نهاد (کارنگ، ص 26؛ فقیه، ص 190-187؛ دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج1، ص 261؛ یارشاطر، 1354، ص 63). اما با اشغال چند ده ساله‌ی بخش عمده‌ای از آذربایجان به دست مهاجمان ترک عثمانی در زمان شاه اسماعیل (930-907 ق) و شاه تهماسب (984-930 ق) صفوی بود که فرایند ترکی‌آموزی ایرانیان آذربایجانی، این بار با حضور بیگانگان اشغالگر عثمانی، شتاب گرفت (ریاحی خویی، ص 35-33؛ کارنگ، ص 26). با این حال تا دوران قاجار، زبان ترکی نتوانست چنان جایگاهی را در آذربایجان به دست آورد که منجر به آفرینش متون نظم و نثر قابل ذکری شود. با این همه، زبان ایرانی آذری به کلی از آذربایجان رخت برنبست و تا امروز نیز در پاره‌ای مناطق، هنوز بدین زبان تکلم می‌شود (به این موضوع در ادامه خواهیم پرداخت).
در کنار اسناد و شواهد تاریخی که به وجود و اصالت زبان ایرانی «آذری» دلالت و تصریح دارند، آثار زبان‌شناختی فراوانی نیز از زبان آذری برجای مانده و در دسترس است. این آثار، شامل نمونه‌های مکتوب (نظم و نثر) و نمونه‌های شفاهی (گویش‌های بازمانده‌ی از زبان آذری) است. شماری از نمونه‌های مکتوب شناسایی شده و بازمانده از زبان آذری، بدین قرار است (برای آگاهی از فهرست کامل این آثار نگاه کنید به: دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج1، ص 1-260):
1- ملمعی از «همام تبریزی» (714-636 ق.) به فارسی و آذری:
بدیذم چشم مستت رفتم اژ دست // کوام و آذر دلی کویا بتی مست // دل‌ام خود رفت و می‌دانم که روژی // به مهرت هم بشی خوش کیانم اژ دست // به آب زندگی ای خوش عبارت // لوانت لاود جمن دیل و کیان بست // دمی بر عاشق خود مهربان شو // کزی سر مهرورزی کست و نی کست // به عشق‌ات گر همام از جان برآیذ // مواژش کان بوان بمرت وارست // کرم خا و ابری بشم بوینی // به بویت خته بام ژاهنام سرمست (فقیه، ص 196؛ انصاف‌پور، ص 2-71).
2- غزلی از «همام تبریزی» با این مطلع: «خیالی بود و خوابی وصل یاران // شب مهتاب و فصل نوبهاران» که بیت آخر آن به زبان آذری است: «وهار و ول و دیم یار خوش بی // اوی یاران مه ول بامه وهاران» (کارنگ، ص 13).
3- دوبیتی‌ای از «یعقوب اردبیلی» که در تذکره‌ی هفت اقلیم (تألیف در 1002-996 ق.) نقل شده است:
«رشته دستت بلا کلکون کریته // تو بدستان هزاران خون کریته // در آیینه نظر کن تا بوینی // که وینم زندگانی چون کریته» (کارنگ، ص 13)؛ یعنی: دست‌ات را ای بلا! گل‌گون می‌کنی تا با دستان (بلبل) هزاران خون کنی. در آیینه نظر کن تا خود را ببینی، تا ببینم چگونه زندگی خواهی کرد؟ (فقیه، ص 195).
4- یازده دو بیتی از «شیخ صفی اردبیلی» (نیای شاهان صفوی) که در کتاب «صفوة الصفا»ی ابن بزاز (تألیف در 760 ق.) و «سلسلة النسب صفویه»ی شیخ حسین از نوادگان شیخ زاهد گیلانی و معاصر شاه سلیمان صفوی نقل شده است؛ از جمله:
«صفیم صافیم گنجان نمایم // به دل درده ژرم تن بی‌دوایم // کس به هستی نبرده ره باویان // از به نیستی چو یاران خاک پایم»؛ «دلر کوهی سر او دید نه بور // عشقر جویی که وریان بسته نه بور // حلمر باغ شریعت مانده زیران // روحر بازی به پرواز دیده نه بور» (کسروی، ص 43 و 46).
5- اشعاری از «مهان کشفی» از بزرگ‌زادگان اردبیلی معاصر شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی؛ از جمله:
«اشته چشمان چمن دل برده ما // لو از خون دیلیم خورده ما // مگر خون به هر شیری که ته خورد // که بان خون خوردنر خو کرده ما» (کسروی، ص 57).
6- اشعاری از «معالی» که احتملاً معاصر کشفی بوده است؛ مانند:
«انوی ناله غم اندوته زانی // که قدر زر خالص بو ته زانی // بوران پروانیا با هم بسوزم // حال سوته دلان دل سوته زانی» (کسروی، ص 59).
7- یک جمله از زبان تبریزیان در «نزهةالقلوب» حمدالله مستوفی (740 ق.): «تبارزه (= تبریزیان) اگر صاحب حُسنی را با لباس ناسزا یابند، گویند "انگور خلوقی بی چه در، درّ سوه اندرین"؛ یعنی انگور خلوقی (= انگوری مرغوب) است در سبد دریده» (ص 98).
8- سه جمله از «شیخ صفی» در صفوةالصفای ابن بزاز: «کار بمانده، کار تمام بری» (= ای خانه آبادان، کار تمام بود)؛ «گو حریفر ژاته» (= سخن به صرف بگو، حریفت رسیده)؛ «شروه مرزدان به مرز خود بی» (کسروی، ص 7-36؛ رضازاده ملک، ص ده- یازده).
9- یک جمله از زنی عارف به نام «ماما عصمت اسبستی» که در حدود 760 - 820 ق. در تبریز می‌زیسته، خطاب به برزگری که به وی بی‌احترامی کرده بود: «چکستانی مپسندیم» (= ای به ناگاه مرده، نمی‌پسندی مرا؟) (فقیه، ص 194؛ کارنگ، ص 14؛ رضازاده ملک، ص یازده).
10- یک جمله از پیر حسن زهتاب تبریزی خطاب به اسکندر قراقویونلو: «اسکندر! رودم کشتی، رودت کشاد» (= اسکندر! فرزندم را کشتی [خدا] فرزندت را بکشد) (ریاحی خویی، ص 31).
افزون بر این نمونه‌های نظم و نثر بازمانده از زبان آذری، واژگان بسیاری نیز از این زبان در واژه‌نامه‌های کهن بر جای مانده است. در این متون، واژگان متعلق به زبان آذری با عباراتی مانند: «در ولایت آذربیجان گویند» یا «در زبان آذربایجان/ آذربایجانی گویند» نقل شده است. این واژگان، جملگی و به آشکارا «ایرانی»اند و هیچ فرهنگ‌نویسی این لغات آذربایجانی را متعلق به زبان ترکی ندانسته و نخوانده است. جالب آن که در واژه‌نامه‌ای به نام «فرهنگ جهانگیری» (سده‌ی یازدهم ق.) به صراحت میان زبان مردم آذربایجان و زبان ترکی جدایی نهاده، نوشته شده است: «آژخ (= زگیل): به ترکی "لوینک" و به زبان تبریز "سکیل" گویند» (کیا، ص 15). در ادامه، به نمونه‌هایی از این واژگان آذری اشاره می‌شود:
چراغله = کرم شب‌تاب (کیا، ص 11)؛ زوال = انگشت (همان، ص 14)؛ زیوال = شبنم (همان جا)؛ سودان = سار (همان، ص 16)؛ سور = لوچ (همان جا)؛ شفت = ناهموار (همان، ص 17)؛ شم = کفش (همان، ص 18)؛ نگ/ تگ = کام دهان (همان، 18 و 30)؛ کلاه‌دیوان = قارچ (همان، ص 21)؛ کنگر = جغد (همان، ص 3-22)؛ مشکین‌پر = خفاش (همان، ص 24)؛ مله = ساس (همان جا)؛ انین = نیزه (همان، ص29)؛ تیته = مردمک (همان، ص 31)؛ برز = بلندی (همان، ص 39)؛ کریوه = عقبه (همان جا)؛ سهراب = سرخاب (همان، ص 40).
گروه دیگری از نمونه‌های بازمانده از زبان آذری، آثار شفاهی یا گویشی این زبان است. با وجود تضعیف روزافزون زبان ایرانی آذربایجان از زمان چیرگی مغول و نفوذ و فرمان‌روایی تیره‌های ترک‌زبان بر آذربایجان در عصر ترکمانان - صفوی، گویش‌های این زبان به کلی از میان نرفت، بل که هنوز در نقاط مختلف آذربایجان و نواحی پیرامون آن، به طور پراکنده، به آن سخن گفته می‌شود. این گویش‌ها از شمال به جنوب عبارت‌اند از:
1- کرینگان از روستاهای دیزمار خاوری از بخش ورزقان شهرستان اهر؛ 2- کلاسور و خوینه‌رود از روستاهای بخش کلیبر شهرستان اهر؛ 3- گلین قیه از روستاهای هرزند از بخش زنوز شهرستان مرند؛ 4- عنبران از بخش نمین شهرستان اردبیل؛ 5- بیش‌تر روستاهای بخش شاهرود خلخال؛ 6- شماری از روستاهای طارم علیا؛ 7- روستاهای اطراف رامند و جنوب غربی قزوین؛ 8- تالش از الله‌بخش محله و شاندرمین در جنوب، تا تالش شوروی سابق در شمال که اصولاً به زبان‌های تاتی آذربایجان بازبسته‌اند (دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج1، ص 2-261؛ یارشاطر، 1354، ص 64؛ Yarshater, 1989, p. 241).
اینک، از میان گویش‌های بازمانده از زبان آذری، به بررسی گویش «هرزنی» (Harzani) می‌پردازیم. «هرزن» یا «هرزند» روستایی است واقع در شمال شهرستان مرند که مردمان آن به گویشی از گویش‌های زبان آذری سخن می‌گویند (نگاه کنید به: کارنگ):
1- چند نمونه از واژگان گویش هرزنی:
Ov = آب؛ Otash = آتش؛ Arzi = آرزو؛ Vor = باد؛ Huya = بازی؛ Raz = باغ؛ Parbe = بالا؛ Vohor = برف؛ Proz = پاییز؛ Parari = پایین (به اوستایی: Pairi)؛ Zora = پسر؛ Chohor = پیشانی؛ Toye = تازه؛ Zami = جا، زمین (به اوستایی: Zam)؛ Joro = جدا؛ Yet = جفت؛ Chol = چاه؛ Kosh = چشم؛ Kar = خانه؛ Khuyo = خدا؛ Hov = خواهر؛ Vun = خون؛ Kina = دختر (به اوستایی: Knya)؛ Daya = درد؛ Rost = درست؛ Sor = سال؛ Vede = کوتاه؛ Aharu = گرسنه؛ Mert = مرد؛ Yan = زن؛ Boror = برادر؛ Yeng = پا.
2- چند نمونه از مصادر در گویش هرزنی:
Ote = گفتن؛ Vinde = دیدن؛ Zunusta = دانستن (به اوستایی: -Zan)؛ Horde = خوردن؛ Shere = رفتن؛ Amare = آمدن؛ Oshire = شنیدن؛ Sisde = شکستن.
3- ضمایر فاعلی منفصل در گویش هرزنی:
Man = من؛ Te= تو؛ A = او؛ Ama = ما؛ Shema = شما؛ Avoy = ایشان.
4- ضمایر شخصی متصل در گویش هرزنی:
em = - م؛ er = - ت؛ e = - ش؛ mun = - مان؛ lun = - تان؛ I = - شان.
5- اعداد:
I = یک؛ De = دو؛ Here = سه؛ Cho = چهار؛ Pinj = پنج؛ Shosh = شش؛ Hoft = هفت؛ Hasht = هشت؛ Nov = نه؛ Doh = ده؛ Sa\ Soyr = صد؛ Hazo = هزار
6- صرف افعال (ماضی مطلق):
Man-vin-ma = من دیدم؛ Te-vin-la = تو دیدی؛ A-vin-ja = او دید؛ Ama-vin-muna = ما دیدیم؛ Shema-vin-luna = شما دیدید؛ Avoy-vin-juna = ایشان دیدند
7- چند جمله به گویش هرزنی:
Ashte Numirch Chiya = نام تو چیست؟
Kante Izi = اهل کجایی؟
Haler Naniya = حالت چه طور است؟

جمع‌بندی:
تصریح و تأکید بسیار روشن و دقیق متون مختلف تاریخی و جغرافیایی عصر اسلامی به «ایرانی» بودن زبان مردم آذربایجان و وجود چنین نمونه‌ها و آثار متعددی از این زبان چه به صورت مکتوب و چه به گونه‌ی شفاهی، به خوبی آشکار می‌سازد که زبان بومی و اصیل سرزمین آذربایجان تا پیش از رواج و چیرگی زبان کنونی ترکی در دوران ترکمان - صفوی، یکی از زبان‌های «ایرانی» بوده که با نام‌هایی چون «آذری» و «پهلوی» شناخته می‌شده است. در مقابل، هیچ سند و منبعی وجود ندارد که به ترکی بودن زبان مردم آذربایجان در اعصار پیش از دوران ترکمان - صفوی اشاره کند. در میان نویسندگان و سرایندگان آذربایجانی پیش از این دوره نیز هیچ اثری به زبان ترکی خلق نشده و هیچ نشانه و نمونه و ردپایی از این زبان بر سنگ و گل و چوب و کاغذ و فلز، تا بدان عصر و از این ناحیه به دست نیامده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
- کارنگ، عبدالعلی: «تاتی و هرزنی، دو لهجه از زبان باستان آذربایجان»، تبریز، 1333
- انصاف‌پور، غلام‌رضا: «تاریخ تبار و زبان آذربایجان»، انتشارات فکر روز، 1377
- مسعودی، علی بن حسین: «التنبیه و الاشراف»، به تصحیح عبدالله اسماعیل الصاوی، قاهره، 1357 ق.
- مستوفی، حمدالله: «نزهةالقلوب»، به کوشش محمد دبیرسیاقی، انتشارات طهوری، 1336
- فقیه، جمال‌الدین: «آتورپاتکان و نهضت ادبی»، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران
- باسورث، ک. ا.، 1366: «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، تاریخ ایران کمبریج، جلد پنجم، گردآورنده: ج. ا. بویل، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر
- Bosworth, C. E., 1989 "Azerbaijan IV. Islamic History to 1941": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, London & NewYork
- «دائرةالمعارف بزرگ اسلامی»، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، جلد یکم، 1369
- کسروی، احمد: «آذری یا زبان باستان آذربایجان»، انتشارات جار، 2535
- ابن ندیم، محمد بن اسحاق: «فهرست»، ترجمه‌ی رضا تجدد، انتشارات ابن سینا، 1346
- اصطخری، ابواسحاق ابراهیم: «المسالک و الممالک»، لیدن، 1927
- خوارزمی، محمد بن احمد: «مفاتیح العلوم»، ترجمه‌ی حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی، 1362
- مقدسی، محمد بن احمد: «احسن التقاسیم»، لیدن، 1906
- یاقوت حموی، ابوعبدالله: «معجم البلدان»، بیروت، دارصادر، 1374 ق.
- ریاحی خویی، محمدامین، «ملاحظاتی درباره‌ی زبان کهن آذربایجان»: اطلاعات سیاسی - اقتصادی، شماره‌ی 182-181
- رضازاده ملک، رحیم: «گویش آذری»، انتشارات انجمن فرهنگ ایران باستان، 1352
- هنینگ، و. ب.، «زبان کهن آذربایجان»: سایه‌های شکار شده، بهمن سرکاراتی، نشر قطره، 1378
- پتروشفسکی، ی. پ.، «اوضاع اجتماعی - اقتصادی ایران در دوره‌ی ایلخانان»: تاریخ ایران کمبریج، جلد پنجم، گردآورنده: ج. ا. بویل، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1366
- یارشاطر، احسان، 1354، «آذری»: دانشنامه‌ی ایران و اسلام، جلد یکم، بنگاه ترجمه و نشر کتاب
- Yarshater, E., 1989 "Azerbaijan VII. The Iranian Language of Azerbaijan": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, London & NewYork
- ابن حوقل، ابوالقاسم: «صورةالارض یا سفرنامه‌ی ابن حوقل»، ترجمه و توضیح دکتر جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1366
- کیا، صادق: «آذریگان؛ آگاهی‌هایی درباره‌ی گویش آذری»، تهران، 1354

پیام‌های خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/۱٦

منابع در دست‌رس ما، درباره‌ی خاستگاهِ نام‌دهنده - بنیان‌گذار دودمان اشکانی (از حدود 250 پیش از میلاد تا 226 پس از میلاد)، یعنی «ارشک» (211 - 274 پ.م.) [پارسی میانه: Arshak؛ یونانی: Arsaces؛ فارسی: اشک؛ از واژه‌ی «Arshan» = مرد، دلیر] بسیار ناسازگار و متفاوت‌اند. در این منابع، ارشک به عنوان "راهزنی" که سرزمین «پارت» را با تهاجم و قتل شهربان آن تصرف کرده بود، معرفی شده (Justin 41.4; Ammianus Marcellinus 23.6.2)؛ یا به عنوان فردی "بلخی" که ترقی و خیزش «دیودتوس» Diodotus (فرمان‌دار بلخ) را تحمل‌ناپذیر یافت و به پارت حرکت کرد و رهبری آن ایالت و طغیان علیه سلوکیان را به دست گرفت (Strabo 11.9.3)؛ یا به عنوان سرکرده‌ی قبیله‌ی «پرنی» [1] از سکاهای «دهه (Dahae)» ای که پارت را اندکی پیش از شورش دیودتوس فتح کرد (ibid., 11.9.2). چهارمین روایت بر آن است که آندارگوراسِ Andragoras «پارسی» - که اسکندر شهربانی پارت را به او واگذار کرده بود - نیای شاهان آینده‌ی پارت بود (Justin 12.4.12). پنجمین روایت را «آرین» (Arrian) در کتاب‌اش به نام Parthica فراهم آورده بود که اینک گم شده است، اما فوتیوس (Photius) کتاب مذکور را در این موضوع خلاصه کرده (Bibliotheca 58) و در سده‌ی دوازدهم میلادی، سینسلوس (Syncellus) نیز چنین خلاصه‌ای را ترتیب داده است (Corpus Scriptorum Historiae Byzantinae XIII, ed. W. Dindorf, Bonn, 1829, p. 539). "خلاصه‌ی فوتیوس" چنین شرح می‌دهد که: «برادران ارشک و تیرداد، پسر ارشک (Arsaces) و از اولاد فریاپیتس (Phirapites) بودند [سینسلوس: برادرانی بودند از نسل اردشیر پارسی]. «فرکلس» (Pherecles) [سینسلوس: Agathocles] که از سوی آنتیخوس ثئوس (Antiochus Theus) شهربان کشور آنان شده بود، به یکی از آن دو برادر بی‌احترامی زشتی کرد. در پی این پیش‌آمد … آنان پنج مرد دیگر را به یاری خویش برگزیدند و با همدستی ایشان، فرد اهانت‌گر را کشتند و سپس، مردم‌شان را به شورش علیه مقدونیان و برپایی حکومتی از آنِ خود، وادار نمودند».
سرانجام، "تاریخ ملی ایران"، تبار ارشک را تا «کی قباد» (فردوسی، شاهنامه، ج7، ص116؛ طبری، ج1، ص710)، یا پسرش «کی آرش» (ثعالبی، ص457)، یا «دارا» پسر همای (طبری، ج1، ص704؛ بیرونی، The Chronology, p. 118)، یا حتا کمان‌دار نام‌دار، «آرش» (شاهنامه، ج7، ص115؛ بیرونی، همان، ص119) [2] دنبال می‌کند.
این گزارش‌ها، بسط و توسعه‌ در ایدئولژی‌های سیاسی را منعکس می‌کنند. برخاستن از طبقه و پیشه‌ای فرودین مانند راهزنی، داستان‌های عامیانه‌ای هستند که درباره‌ی کورش و ساسان و دیگر قهرمانان دودمان‌های سلطنتی نیز گفته شده‌اند. ارتباط با «آرش» [کمان‌گیر] به سبب همانندی نام و نیز تصویر شدن ارشک به صورت یک کمان‌دار بر روی سکه‌های پارتی است (cf. A. v. Gutschmidt in ZDMG 34, 1880, p. 743)؛ هر چند که «کمان» به عنوان نمادی سلطنتی، همواره مورد توجه بوده است. «اردشیر پارسی» مذکور در روایت سینسلوس، عموماً همان اردشیر دوم هخامنشی دانسته شده است؛ چرا که به گفته‌ی کتزیاس (apud Plutarch, Artoxares 2)، اردشیر پیش از تاج‌گذاری،Arsaces (ارشک) خوانده می‌شد. اما این فرض، چشم‌پوشی از این حقیقت است که اردشیر یکم نیز Arshak / Arsaces، به بابلی: Arshu خوانده می‌شد. روایت مربوط به شورش هفت مرد پارتی (ارشک و تیرداد و پنج مرد دیگر) علیه حاکم سرزمین‌شان، بسیار همانند واقعه‌ی شورش هفت نفره‌ی داریوش کبیر و شش تن از بزرگان پارسی علیه بردیا / گئوماتا است و احتملاً از همان داستان سرچشمه می‌گیرد [3].
روایتی که ارشک را سرکرده‌ی قبیله‌ی «پرنی» بر می‌شمارد - چنان که ریچارد فرای توجه نموده است (The History of Ancient Iran, Munich, 1983, p. 206) - با گزارش [متن پهلوی] بن‌دهش (35.43f) مبنی بر این که «دستان (= زال) فرزند سام، "شاه سکاها" و اپرنک (Aparnak)، سرور اپرشهر (Aparshahr؛ نیشابور بعدی) بود» و «اپرشهر از آن رو چنین نامیده شده که سرزمین [قوم] اپرنک است»، تأیید شده است (ترجمه‌ی اصلاح شده در: Fray, loc. Cit., whth n. 3).
به نظر می‌رسد که پرنی‌ها[ی ظاهراً سکایی‌تبار] از اواسط سده‌ی سوم پ.م. در پارتی‌های ایرانی مستحیل شده بودند: آنان نام اخیر (پارتی) را برای خود اختیار کردند و نام‌هایی کاملاً ایرانی - و حتا زرتشتی - داشتند (Lassen, Indische Altertumskunde II, Bonn, 1847, p. 285 n. 3؛ می‌توان نام نیای ارشک، فریا پیتس "Phria Pites" را با نام اوستایی فریَ پیتا "Frya Pita" = دوستار پدر، برابر نام یونانی "Philopatros"، ارتباط داد).
ارشک در تصویر حک شده بر سکه‌های‌اش، جامه‌ای سکایی پوشیده اما به سان شهربانان هخامنشی - مانند داتامیس - با کمانی در دست، بر چهارپایه‌ای نشسته است. وی عمداً، برای تأکید نمودن بر علائق ملی‌گرایانه و شاهانه‌اش، از طرح سکه‌های سلوکی دور شده و خود را Karni (به یونانی: Autocratos = خود- سالار) خوانده است؛ عنوانی که پیش‌تر، فرماندهان بلندپایه‌ی هخامنشی - همچون کورش کوچک - داشتند.
شاهان بعدی پارتی خود را به تبار هخامنشیان منسوب نمودند و رسوم و تشریفات هخامنشی را احیا کردند، و اردوان سوم (90-80 پس از میلاد) که یکی از پسران‌اش را «داریوش» نامید (Dio Cassius 59.27)، از جانب خود، مطالبه‌ی میراث کورش را مطرح کرد (Tacitus, Annals 4.13).
در مجموع، ملاحظات نام‌شناختی، سکه‌شناختی و کتیبه‌شناختی، به این نتیجه‌ی نهایی دلالت می‌کند که دودمان شاهنشاهی پارتی، «خاستگاهی بومی و ایرانی» داشته است؛ بر این اساس، «ماهیت زرتشتی همه‌ی نام‌های شاهان پارتی و این حقیقت که برخی از این نام‌ها [ارشک، گودرز، خسرو] به "زمینه‌ی پهلوانی" اوستا متعلق‌اند»، تبین و توضیحی منطقی می‌یابد (G. V. Lukonin in Camb. Hist. Iran III/2, 1983, p. 687) [4].
*******
1) Parni یا Aparni یکی از قبایل ایرانیِ شرقی است که گویا به اتحادیه‌ی سکاییِ «داهه» (Dahae) تعلق داشته و در پیرامون رود تجن ساکن بوده است. پرنی‌ها احتملاً در آغاز سده‌ی سوم پ.م. به سرزمین «پارت» مهاجرت کردند و در اواسط همان سده، به رهبری ارشک، حاکمیت آن سرزمین را به دست آوردند: ریچارد فرای، «تاریخ باستانی ایران»، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380، ص 5-334؛ K. Schippmann, "Arsacids II. The Arsacids Dyanasty": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork, 1987, p. 526؛ P. Lecoq, "Aparni": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork, 1987, p. 151.
2) به نظر می‌رسد که منظور از «آرش» در این روایات، «کی ‌آرش» (اوستایی: Kavi Arshan؛ پهلوی: Kay Arash) نوه‌ی کی ‌قباد باشد و نه «آرش» (اوستایی: Erekhsha؛ پهلوی: Erash) کمان‌گیر. در غالب منابع عصر اسلامی، دودمان ایرانی اشکانی، از نسل «کی آرش» شمرده شده است … «ثعالبی» (غرر اخبار، ص547) تبار اشکان (نام دهنده - نیای دودمان) را از طریق اشکان (یکم)، تا کی آرش پسر کی قباد پی می‌گیرد. ابوریحان بیرونی (آثار الباقیه، ص117) با استناد به شاهنامه[‌ی ابومنصوری] اظهار می‌دارد که اشک پسر دارا و از نسل آرش بود. طبری (ج1، ص 709) اشک را بنیان‌گذار دودمان اشکانی ذکر می‌کند و او را پسر اشکان بزرگ و از نسل کی ابیبه (Kay-Abibeh*) پسر کی قباد می‌انگارد. دینوری (ص 14)، قی وس (Qayvas) - یعنی کی آرش - را نیای اشکانیان می‌داند؛ اما مسعودی (مروج الذهب، ed. Pellat, I, p. 276) از روایت دیگری پیروی می‌کند و دودمان اشکانی را با سیاوش پسر کی کاووس مرتبط می‌سازد: A. Tafazzoli, "Arash, Kay": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork, 1987, p. 268
3) یوزف ویسهوفر: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377، ص 170
4) A. Sh. Shahbazi, " Arsacids I. Origins": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork, 1987, p. 525

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چنان که می‌بینید، به همان اندازه که بحث‌های یاران و خوانندگان میهن‌پرست و آگاه این وبلاگ به سوی دانش‌ورزی و متانت بیش‌تر پیش می‌رود، کلام میهن‌فروشان پان‌ترکیست نیز به سوی قهقرا و انحطاط کامل پس می‌رود. اینک مدتی طولانی است که در برابر استدلال‌ها و استنادهای کوبنده و دشمن‌شکن ما، جز دشنام و پرخاش، «هیچ» چیز دیگری از پان‌ترک‌های شرور و شیاد نخوانده و نشنیده‌ایم و البته این امر، نمودار آن است که ایدئولژی نژادپرستانه‌ی پان‌ترکیسم، دیگر به پایان خط و عمر خود رسیده و همه‌ی سرمایه‌های‌اش را که ناشی از یک سده جعل و تحریف و فریب است، در پیش پای ایران‌پرستان و دانشوران ثابت‌قدم، باخته و به نیستی سپرده است. اکنون هنگام آن است که پان‌ترک‌های نژادپرست را به انزوا کشید تا این جماعت، عقده‌های خویش را به درون بریزد و از درد خویش بمیرد.
به همه‌ی یاران ارجمند این وبلاگ مژده می‌دهم که هفته‌ی آینده در این صفحه، مقاله‌ی کامل و جامعی را در باره‌ی «زبان ایرانی آذری» و اسناد و نمونه‌های مربوط به آن، منتشر خواهم کرد.

پیام‌های خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/۱۱

دوست گرامی و فرهیخته‌ی‌ ما جناب آقای کیوان محمودی، قبول زحمت نموده، نوشتار بسیار مفید زیر را جهت انتشار در این وبلاگ، ارسال نموده‌اند. با سپاس از ایشان.


پیشگفتار
نوشته‌ای را که در ادامه می‌خوانید، گفتگویی با دکتر «پرویز ورجاوند» است که نخستین بار در یادنامه روانشاد دکتر بهرام فره‌وشی (یاد یار مهربان؛ موسسه فرهنگی و انتشاراتی فروهر) انتشار یافته است (زمان گفتگو مربوط به چندین سال پیش است). - کیوان محمودی

زبان فارسی، عامل بنیادین وحدت و پویایی حوزه‌ی فرهنگ ایران:
س) نخست می‌خواهم بدانم, با توجه به رویدادهای مربوط به اتحاد شوروی سابق و به استقلال رسیدن جمهوری‌های منطقه قفقاز و آسیای مرکزی, به عنوان پژوهشگری که به اعتبار نوشته‌های‌تان با مسائل این منطقه آشنایی دارید، نظر کلی شما درباره آینده این سرزمین‌ها چیست و آن را چگونه می‌بینید؟
9) پاسخ به این پرسش بحثی فراوان را می‌طلبد که بی‌شک از حوصله این مصاحبه بیرون است, زیرا که می‌بایست نخست نگاهی بیندازیم به توسعه‌طلبی‌های استعماری دوران تزارها و چگونگی به بند کشیده شدن این سرزمین‌ها و سپس ادامه سلطه روس‌ها بر این سرزمین‌ها در طول دوران به قدرت رسیدن بلشویک‌ها و کمونیست‌ها, دورانی که طی آن نه تنها شرایط سلطه و فشار روس‌ها بر این سرزمین‌ها کاستی نیافت, که به شهادت گزارش‌های بسیار, کشتارها و کوچاندن‌های عظیم نیروهای انسانی و غارت منابع این سرزمین‌ها, همراه با استقرار رژیم پلیسی سرکوبگر, شرایطی دردناکتر از دوران تزارها را به وجود آورد.
با فروپاشی اتحاد شوروی سابق, با توجه به ساختار سیاسی و سازمانی, اقتصادی و نظامی حاکم بر این سرزمین‌ها و با وجود برخی کوشش‌های جسته - گریخته در جهت کسب استقلال مطلوب ,در عمل سُکان تمام کارهای اصلی در دست روسیه و جامعه روس‌های ساکن در این جمهوری‌ها و رهبران محلی وابسته به حزب کمونیست و اعضای وابسته به سازمان وحشت انگیز کا.گ.ب باقی ماند. کمونیست‌ها از آغاز به قدرت رسیدن با برنامه‌ریزی‌های آگاهانه دست به ایجاد جمهوری‌هایی زدند که از زمان ایجاد با توجه به نحوه شکل‌گیری‌شان, همه نسبت به تعیین مرزها و محدوده سرزمین‌های خود به شدت معترض بودند. این اختلاف‌ها تا زمانی که مسکو به عنوان قدرت مرکزی عمل می‌کرد, مجالی برای بروز نیافتند, ولی با فروپاشی قدرت مرکزی, اختلاف‌ها چه در درون خود جمهوری‌ها و چه در میان همسایگان رخ نشان داد که با نمونه‌های آن در هر دو منطقه قفقاز و آسیای مرکزی مواجه می‌شویم. روسیه با در اختیار داشتن سکان تمامی ارتش نیرومند اتحاد شوروی سابق و حفظ و استقرار واحدهای مختلف آن در سراسر جمهوری‌ها, تا به امروز قادر بر آن بوده که از هر حرکت استقلال طلبانه کامل جلوگیری به عمل آورد و برای حفظ دولت‌مردان وابسته به خود در برابر خیزش مردم از این نیروها بهره جوید.
روسیه در زمینه اقتصادی آن چنان ساختاری را بر این سرزمین‌ها تحمیل ساخته است که با توجه به اوضاع و احوال روز, بعید می‌نماید که تا سالیان دراز عمده آن‌ها قادر به گزینش سیاست مستقل اقتصادی باشند و بتوانند خود را از چنبر وابستگی‌های شدید رهایی بخشند و به اقتصاد به شدت بیمار خود سامان بخشند.
موفقیت ناسیونالیست‌های تندروی روسیه در انتخابات جدید و مواضعی که از سوی «ژینوسکی» رهبر آن‌ها اعلام گردیده, در کنار سیاست‌های اعمال فشار «یلتسین» به جمهوری‌ها, برای تمکین از نظریات و خواست‌های روسیه و حمایت کلی غرب از سردمداری روسیه و قائل بودن منطقه نفوذ برای آن و سر انجام سیاست ایران در برابر روسیه و عوامل بسیار دیگر, همه دست به دست هم داده‌اندو شرایط نابسامانی را پدیدار ساخته‌اند که بیم آن می رود, بر اثر درگیری‌های درونی جمهوری‌ها, درگیری میان جمهوری‌ها و سرانجام فقر و نارسایی شدید اوضاع اقتصادی, بحرانی شدیدتر از امروز, گریبان همه جمهوری‌ها را بگیرد و کشورهای همجوار را نیز با توجه به اوضاع آشفته افغانستان, درگیر مشکلات فراوانی سازد که لطمه‌هایی جبران ناپذیر برای همه در بر داشته باشد.
س) برای آن که از سلطه روس‌ها نسبت به این کشورها کاسته شود و آن‌ها سال‌های دراز دیگر در دام «امپراتوری تزاری نوین روس» باقی نمانند, معتقدید که این کشورها چه راهی را باید برگزینند؟
ج) فکر می‌کنم خود شما هم می‌پذیرید که به این سوال نمی‌توان به کوتاهی پاسخ داد. بنابراین جا دارد این بحث را به گفتار دیگری موکول کنیم, ولی در این جا لازم می‌دانم یادآور شوم که برای تمامی این جمهوری‌ها, توجه به موارد بنیادین زیر از ضرورت کامل برخوردار است: بازگشت به هویت ملی و از میان برداشتن اختلاف‌های فراوانی که روس‌ها عامل پدید آمدن آن بوده‌اند و استقرار حکومت‌های ملی متکی بر مردم و برکنار از تشنج و به دور از وابستگی و فرمانبرداری از روسیه. تلاش برای سامان‌دهی اوضاع اقتصادی و نجات از بندهای اقتصاد تک محصولی و وابستگی به زنجیره اقتصادی روسیه. تغییر در ساختار بازرگانی, سیاست پولی و کارهای بانکی و تغییر مسیر شبکه های ارتباطی. بیرون راندن ارتش روس از سرزمین‌ها و مرزهای خود با کشورهای همجوار و سرانجام اقدام سریع, دست کم در زمینه بخش‌هایی از مسائل فرهنگی که لزوم اقدامی هرچه سریع‌تر را طلب می‌کند و بدون پرداختن به آن می‌توان بندهایی را که روس‌ها در زمینه‌های سیاسی, نظامی و اقتصادی بر پیکر این جمهوری‌ها بسته‌اند گسست و به استقلال مطلوب رسید. س) احساس می‌کنم که بر بُعد فرهنگی توجه خاصی دارید, به نظر شما در این زمینه به چه راستاهایی باید توجه شود و محور قرار بگیرند؟
ج) بله درست است, تمامی این جمهوری‌ها در طول سلطه تزارها و به ویژه از زمان استقرار حکومت بلشویکی و کمونیستی, به شدت زیر فشار جریان استعماری روسی‌سازی قرار گرفتند. رهبران حزب کمونیست نه تنها از کشتارهای چند میلیونی ابا نداشتند, که به یاری کوچاندن پی در پی گروه‌های عظیم مردم از سرزمین‌شان و جانشین ساختن«کلنی»های روس به جای آن‌ها اقدام کردند. در حالی که هنوز مشکلات آغازین استقرار حکومت کمونیستی وجود داشت, با تمامی نیرو کوشیدند تا خط فارسی را در تمام جمهوری‌های آسیای مرکزی و اران، به لاتین و سپس به الفبای روسی (سیریل) تبدیل کنند و هرگونه ارتباط فرهنگی را از راه کتاب و نوشته میان ایران و سرزمین‌های مزبور از میان بردارند. با خشونت هرچه تمام‌تر در جهت سرکوب انبوه فارسی زبانان برآمدند. نخست کوشیدند تا برای تاجیکان سرزمینی را به حساب نیاورند و زمانی که با مقاومت شدید آن‌ها برخورد کردند, برخلاف تمامی مدارک تاریخی و واقعیت‌های روز, جمهوری تاجیکستان را که در اصل می‌بایست یکی از گسترده‌ترین جمهوری‌های آسیای مرکزی باشد به کوچکترین جمهوری تبدیل کردند و تمامی ولایت‌های تاجیک‌نشین عمده را از آن جدا ساختند. به این امر بسنده نگردید و تاجیکان در سمرقند و بخارا, قشقه دریا, سرخان دریا, فرغانه و غیره به شدت زیر فشار قرار گرفتند تا نام «تاجیک» را بر خود ننهند. استاد محمدجان شکوری (شکورف) در این باره چنین می نویسد: «بسیاری از افراد شهادت می‌دهند که کریم اف, منشی اول کمیته حزبی ولایت بخارا, در یکی از جلسه‌ها با قاطعیت گفت: روح تاجیکی را در بخارا باید به طور کامل نابود کرد؛ به هر راهی که باشد, باید به این مقصود نائل شویم». روس‌ها با سیاست زیر فشار قرار دادن تاجیکان و تغییر خط آنان, مهم‌ترین جریان فرهنگی را که به اعتبار پیشینه بسیار کهن فرهنگ ایران و تعداد پرشمار آثار به زبان فارسی, می‌توانست با توان‌مندی در برابر فرهنگ روس مقاومت کند و خیزش‌های استقلال طلبانه را سبب گردد, از حضور موثر در صحنه حذف کردند. هنوز صفحه‌های تاریخ, این رویداد را در خود ضبط دارند که چگونه در هنگام حمله اعراب به آسیای مرکزی, فاتحان ناگزیر از آن گشتند تا اجازه دهندکه «سغدیان» نماز را نه به عربی که به فارسی به جای آورند. اگر تاجیکان توسط روس‌های کمونیست سرکوب نگشته بودند و پیوند فرهنگی آن‌ها با ایران برجای مانده بود, روند جریان‌های سیاسی در آسیای مرکزی تفاوت‌های بسیاری با شرایط امروزی می‌داشت.
امروز تمامی جمهوری‌های آسیای مرکزی و قفقاز, خط و زبان سیاسی, اداری, علمی و آموزشی‌شان در زیر سلطه خط و زبان روسی است و برای ارتباط با جهان خارج و دانش جهانی تنها از این وسیله ارتباطی بهره می‌جویند. تمامی کتاب‌های تاریخ و فرهنگ و مردم شناسی و علوم انسانی آن‌ها بر اساس الگوهای مارکسیستی تنظیم یافته است که فرسنگ‌ها با واقعیت علمی فاصله دارند.
امروز برای تمامی جمهوری‌های تازه به استقلال رسیده مهم‌ترین اقدام, حرکت در مسیر گزینش فرهنگ غیر روس, بازگشت به فرهنگ دیرین منطقه و زدودن موضع گیری‌های قومی میان جمهوری‌ها به شمار می‌رود. مردم منطقه باید با هم به تفاهمی در خور برسند و دشمنی‌های ساخته و پرداخته روس‌ها را که برای سلطه بر آن‌ها در میان‌شان به وجود آورده بودند, از یاد ببرند و با باز گشت به اصالت‌های فرهنگی دیرپا و مشترک خویش, برادرانه, دست در دست هم, بندهایی را که هنوز بر آن‌ها پیچیده شده و مانع حرکت موثرشان به سوی استقلال واقعی است, بگسلند. طرحی نو دراندازند و راه را بر تثبیت سلطه مجدد روس‌ها بربندند.
س) جناب‌عالی به مسأله تغییر خط و کاربرد زبان فارسی اشاره داشتید, تصورنمی‌کنید که این کار در عمل با مشکلاتی مواجه خواهد شد و مقاومت‌هایی را برخواهد انگیخت؟
ج) شک ندارم که انجام [یافتن] آن, مشکلاتی در برخواهد داشت, ولی چنان چه ضرورت مطلب درست توجیه شود و با جوسازی‌های مختلف جریان‌هایی که می‌کوشند برای حفظ وضع موجود به جنجال آفرینی بپردازند و بر تعصبات منفی تکیه کنند و گروه‌های مختلف قومی را رو در رو قرار دهند, سنجیده برخورد بشود, به نظر من انجام [یافتن] آن با یک برنامه‌ریزی درست و آگاهانه، در میان مدت به خوبی میسر خواهد بود.
قبل از هر چیز باید برای باشندگان تمامی جمهوری‌ها این نکته روشن گردد که ادامه وضع موجود و سلطه کامل خط و زبان روسی با توجه به قدرت سیاسی - نظامی روسیه و حمایت آن از اقلیت پرشمار روس‌های ساکن در این جمهوری‌ها, راه را برای کسب استقلال واقعی بر همه آن‌ها سد خواهد کرد و موجبات وابستگی و سرسپردگی به روسیه را برای همیشه به آن‌ها تحمیل خواهد ساخت. بنابراین برای آن‌ها از ترکمن و ازبک و تاجیک و قزاق و قرقیز و ارانی گرفته تا گرجستانی و ارمنی, مساله اساسی حفظ استقلال, بستگی به بازگشت به فرهنگ خویش و بیرون آمدن از زیر سلطه فرهنگ روس را دارد. این اساس مساله است. بنابراین همه آن‌هایی که به امر استقلال ملی بها می‌دهند باید بدانند که راهی جز انجام دادن این تغییرات بنیادی فرهنگی پیش رو ندارند.
در مورد تغییر خط, همه این جمهوری‌ها به جز ارمنستان و گرجستان که دارای خط خاص خود هستند, از کهن‌ترین دوران‌ها تا زمان سلطه کمونیست‌ها خطی جز خط فارسی نداشته‌اند و بازگشت به آن, چیزی جز بازگشت به بخشی از هویت فرهنگی آن‌ها و پیوند دادن‌شان با آثار بسیار نوشته‌های پیشینیان‌شان, قبل از سلطه کمونیست‌ها نخواهد بود؛ پدیده‌ای که هیچ انسان آگاه و صاحب شخصیتی که به فرهنگ سرزمین مادری خویش احساس وابستگی می کند, نمی تواند با آن مخالفتی داشته باشد. پذیرش خط لاتین به جای خط «سیریل» هیچ تغییری در اصل موضوع نخواهد داد و آشفتگی‌ها را افزون‌تر خواهد ساخت.
در مورد زبان نیز به روشنی باید بگویم که قصد بر آن نیست تا جمهوری‌های موجود زبان‌های رسمی خود را به دست فراموشی سپارند. با توجه به شرایط خاص موجود, این حق آن‌هاست که زبان‌های رسمی‌شان را در تمامی زمینه‌ها به کار گیرند و بر آن ارج نهند و عزیزش بدارند, ولی نکته شایان توجه این است که این جمهوری‌ها برای ایجاد ارتباط میان خود و کشورهای همسایه از یک سو و برقراری ارتباط با زبان‌های معتبر جهان از نظر علمی و همگام بودن با دانش جهانی, نیاز به آن دارند تا زبان دومی را به عنوان زبان ارتباطی منطقه برگزینند و با آن آشنا گردند و آن را جانشین زبان روسی سازند؛ از سوی دیگر با توجه به دو کشور افغانستان و ایران در همجواری با این جمهوری‌ها و ضرورت برقراری پیوندها و ارتباط‌های هرچه بیشتر میان این مجموعه و حرکت در جهت ایجاد اتحادیه بزرگ جمهوری‌های قفقاز, ایران, افغانستان, جمهوری‌های آسیای مرکزی و پاکستان در تمامی زمینه‌ها, تکیه بر زبان واحد ارتباطی - فرهنگی منطقه‌ای ضرورت حتمی دارد. سوال این است که با توجه به شرایط جهانی آیا امکان پذیر است که مامی - زبان‌های رسمی کشورهای منطقه, همه در کنار هم نقش این زبان ارتباطی واحد را بر عهده گیرند؟ آیا از نظر اقتصادی و امکانات نیروی انسانی برای همگام بودن با پیشرفت‌های علمی جهان میسر خواهد بود تا در سطح رشته‌های تخصصی دانشگاهی هر کشوری انبوه انتشارات علمی جهان را به زبان خویش ترجمه کند و به چاپ رساند؟ یا این که باید زبان دیگری را بیرون از زبان‌های منطقه برگزید؟
با توجه به مراتب بالا به نظر می رسد عملی‌ترین انتخاب, که هم توان لازم برای پاسخ‌گویی به همه نیازهای مورد اشاره را داشته باشد و هم در مقایسه با دیگر زبان‌های رسمی رایج, بیش‌ترین شمار و به اعتباری اکثریت عظیم باشندگان منطقه را در بر بگیرد, جز زبان فارسی, زبان دیگری نیست که از حدود 130 میلیون جمعیت ایران, افغانستان و جمهوری‌های آسیای مرکزی نزدیک به یک‌صد میلیون نفر به نام فارسی, فارسی دری و تاجیکی, دست کم بیش از دوازده سده است که به آن سخن می‌گویند و عمده آثارشان را بدان نوشته‌اند. امروز بر اساس آمار غیر رسمی که بسیار کم‌تر از میزان واقعی امر است, نزدیک به سی‌صد هزار عنوان کتاب به صورت نسخه خطی و چاپی در زمینه‌های مختلف فقط در ایران, هند و پاکستان وجود دارد. افزون بر آن تعداد بی‌شمار مقاله‌هایی را می‌توان یاد کرد که در زمینه‌های مختلف علوم و دانش‌ها و ادب و هنر و فن و صنعت و غیره تا کنون به زبان فارسی به چاپ رسیده است. به عنوان نمونه تا کنون فقط بخشی ازعنوان‌های جمع آوری شده مربوط به مقاله‌های علوم انسانی در ایران بالغ بر پنجاه هزار است. این گنجینه عظیم و چشم‌گیر پشتوانه کم نظیر فرهنگی برای تمامی منطقه مورد اشاره به شمار می رود. به ویژه آن که از کنار آمو دریا تا ساحل خلیج فارس و از قفقاز تا سند, همه باشندگان این گستره پهناور, نسل در پی نسل در پدید آوردن این آثار و آفرینش شاهکارهای معتبر آن نقش داشته‌اند. از قبادیان تا خجند گرفته تا سمرقند و بخارا و تاشکند و مرو و بلخ و کابل و هرات و قندهار تا توس و نیشابور و ری و تبریز و شیراز و اصفهان و صدها شهر و بیش از دو صد هزار روستا, همه با این زبان از کهن دوران به بیان و ضبط اندیشه, جهان بینی, دانش, غم‌ها و رنج‌ها, عشق‌ها و شادمانی‌ها و احساس لطیف خویش پرداخته‌اند و شاهکارهای گرانقدری به فرهنگ بشری تقدیم کرده‌اند.
زبان فارسی در گذشته‌ای نه چندان دور, از چنان قدرت جهانی برخوردار بود که دایره نفوذ آن از یک سو تمامی آسیای کوچک را تا کناره «شاخ زرین» در «بسفر» در برمی‌گرفت و از سوی دیگر بر تمامی شبه قاره هند پرتو می افکند. در دوران «بابریان» در هند و دوران حکومت سلسله « بهمنی» در ناحیه «بنگلور» و «میسور» در فلات «دکن» با این که حکم‌رانان مزبور ریشه ازنژاد ترکان داشتند, ولی در سرزمین‌های پهناور آن‌ها زبان رسمی و مکاتباتی و گفت و شنود, فارسی بود. شاعران و نویسندگان فارسی‌گو از بیدل تاجیک تا صائب تبریزی از اصفهان, همه مورد استقبال‌شان بودند. به عبارت دیگر از زمان ورود «غور»ها تا انقراض سلسله مغولان هند در سال 1771میلادی, مدت هفتصد سال زبان فارسی در هندوستان از رواجی چشمگیر برخوردار بود. گذشته از پادشاهی چون «شمس الدین محمد بابر» که خود ادب دوست و شاعری با مایه و اهل مطالعه بود و سفرنامه‌های‌اش را نیز خود می‌نوشت, دیگر شاه‌زادگان این خاندان، چون «دارا شکوه» چنان در زبان فارسی توانایی یافتند که بخش‌هایی از اوپانیشادها با نام «سرّ اکبر» به وسیله‌ی او به فارسی ترجمه شد. در زمان‌های دیگر, شاهان این سلسله, حماسه‌ها و اساطیر و اشعار هندی چون بخش‌هایی از رامایانا و مهاباراتا به فارسی برگردانده شد. با استقرار انگلیس‌ها در هند, به ویژه از آغاز قرن نوزدهم, نخست از راه قبضه کردن سیستم آموزش و پرورش و سپس به اجرا گذاردن قوانین استعماری در مورد اجبار به کار بردن زبان انگلیسی در مکاتبات اداری و حکومتی,کوشش فراوانی شد تا زبان فارسی را از گردونه خارج سازند. به بیان دیگر برای سلطه کامل بر هند, یکی از هدف‌های اصلی انگلیسی‌ها از گردونه خارج ساختن زبان فارسی بود. انگلیسی‌ها بعد از جنگ اول با افغانستان و شکست سختی که نصیب‌شان گردید و منجر به آن شد که 16000 کشته به جای بگذارند, بر آن شدند تا حکومت سیک‌ها را در پنجاب بر اندازند. با براندازی سیک‌ها در پنجاب,کوشیدند تا زبان فارسی را که در تمامی زمینه‌های مختلف زندگی مردم این ناحیه ریشه و نفوذی ژرف داشت از میان ببرند, ولی جالب آن که تا سال‌های سال حتا در دادگاه‌های این منطقه نیز زبان فارسی, زبان رسمی به شمار می‌آمد و شکایت کننده و متهم هر دو می‌بایست مطلب خود را به فارسی عنوان می‌کردند. آن چه بر شمردم برای آن بود تا به کوتاهی, آگاهی‌هایی درباره حوزه و منطقه نفوذ فرهنگ ایرانی و زبان فارسی به دست داده باشم. باشد که همگان تمامی نیروی خویش را در راه سربلندی و توانمندی دیگر بار این زبان به کار گیرند و بازماندگان فارسی‌گوی سرزمین چین و ختن را برای زنده نگهداشتن این زبان تشویق کنند و بر سر شور آورند.
س) نکته‌ای که بی‌مناسبت نمی‌دانم تا در این گفت و شنود به آن اشاره‌ای کنم و نظر جناب‌عالی را درباره‌اش جویا شوم آن است که گه گاه در برخی گفته‌ها و نوشته‌ها چنین می‌خوانیم که تکیه بر زبان فارسی سبب می‌گردد که عواملی خاص هم در خارج مرزها و هم در داخل میهن خودمان، آن‌هایی را که در گفت و شنودهای روزمره از زبان‌ها و گویش‌های دیگر و محلی استفاده می‌کنند به واکنش وا دارند, شما مطلب را چگونه می‌بینید؟
ج) پاسخ به این پرسش با توجه به جوسازی‌هایی که تنی چند, گاه به گاه با بهره جستن از برخی فرصت‌ها ایجاد کرده‌اند, شاید ضروری به نظر برسد, زیرا که می‌تواند از بعضی‌ها رفع شبهه کند, ولی این احتمال نیز وجود دارد که این پاسخ بهانه‌ای به دست بعضی از آن‌ها بدهد تا بار دیگر حرمت قلم را نادیده انگارند و بر زمین و زمان بتازند و بدون آن که از ملت ایران آزرم داشته باشند, در چارچوب اعتقادات دیرین خویش که از آغاز دهه دوم قرن بیستم تا کنون چند بار استقلال و وحدت ملی این سرزمین را با مشکل مواجه ساخته و با وجود تحولات شگرف چند سال اخیر و بی اعتبار گشتن دیدگاه کمونیسم در جهان, هنوز با تغییر لحن سرسختانه بر آن پا می فشارند, از ایران به نام «کشور کثیر الملله» و «سرزمین خلقها»! یاد کنند و در پی آن زبان فارسی را به «فارس‌ها»! نسبت دهند و از «ستم فرهنگی»! بر دیگر مردم سخن بگویند. با این حال بی‌مناسبت نمی بینم تا برای روشن شدن مطلب در تکمیل گفته قبلی, مطالبی را در پاسخ به این پرسش بیان کنم, امید آن که مؤثر افتد و موجبات بر آشفتگی کسی را فراهم نیاورد:
آن‌هایی که با بررسی‌های باستان شناسی, مردم شناسی, نژاد شناسی, تاریخی و زبان شناسی این سرزمین آشنایی دارند, به روشنی می‌دانند که اکثریت عظیم باشندگان فلات ایران را دست کم از هزاره دوم پیش از میلاد آریاییان تشکیل می‌داده‌اند. این گفته به اعتبار نظریه‌ای است که معتقد به مهاجرت آریاییان به فلات ایران است, در حالی که گروهی دیگر معتقدند که ایران خود مهد آریاییان بوده است. این که نام ایران در دوران اساطیری «ایران‌ویج»، یعنی سرزمین و کشور تخمه‌ی آریایی خوانده می شده و تنها سرزمینی است که از دیر باز نام آریاییان بر آن گذارده شده, دلیل شایان توجهی بر درستی نظر این گروه دانسته شده است. هم‌چنین به اعتبار آثار به دست آمده در کاوش‌های مختلف, از ساحل آمو دریا تا شوش و از قفقاز تا کناره‌های سند, ساکنان فلات بزرگ ایران, از هزاره پنجم پیش از میلاد, از بافت مردم شناسی و فرهنگی هم‌پیوند و مشابهی برخوردار بوده‌اند. بنابر این همه کسانی که در سراسر این فلات, طی هزاران سال و نسل در پی نسل زیسته‌اند و فرهنگ ایرانی را پرورده‌اند, همه به یک بنیاد تاریخی - فرهنگی مشخص و هم‌پیوند تعلق دارند. از سوی دیگر، واقعیت‌های تاریخی حکایت از آن دارند که مردم این سرزمین نیز مانند دیگر سرزمین‌های جهان بر اثر جنگ‌ها و یورش‌ها و مهاجرت‌ها با دیگر تبارها آمیختگی داشته‌اند. تبارهایی از نژادهای دیگر در گروه‌های کوچک؛ چون هموطنان ترکمن به این سرزمین کوچ کرده و در آن سکنا گزیده‌اند. از سوی دیگر گسترده بودن فلات ایران و گوناگونی ویژگی‌های جغرافیایی آن که گاه سلسله جبال‌های بلند, یا رودهای خروشان, ارتباط بخشی را با بخش دیگر مشکل می‌ساخته, سبب گردیده تا باشندگان هر ناحیه با توجه به تاثیرات جغرافیایی منطقه و ارتباط‌های فرهنگی محدود و یا گسترده‌شان با ساکنان ناحیه‌های مجاور, هریک افزون بر حفظ جنبه‌های اساسی فرهنگ ایرانی که میان همه باشندگان فلات مشترک است, به خلق ویژگی‌های محلی به صورت پاره‌فرهنگ‌ها در جهت غنی‌تر ساختن, بارورتر ساختن و پرجاذبه‌تر ساختن فرهنگ ملی بپردازند.
بر اساس کدام ضابطه علمیِ باستان شناسی و مردم شناسی, تاریخی و فرهنگی می‌توان کرد, لر, آذربایجانی, بلوچ, خراسانی, سیستانی, مازندرانی, گیلانی, اصفهانی و کرمانی را ملیتی یا خلقی متفاوت با دیگری به شمار آورد؟ اگر تفاوت‌های گویشی در زبان این مردم ملاک جدایی آن‌ها شمرده شود که در میان هریک ازگروه‌های زبانی نیز اختلاف گویش تا حد فهم نکردن هم به همان اندازه چشمگیر است! کیست که نداند [در کردستان] میان مردمی که به گویش کردی, زازا, گورانی, سورانی و شمالی سخن می‌گویند و یا در گیلان میان کسانی که به گیلکی و طالشی حرف می‌زنند, همان قدر مشکل فهم یکدیگر وجود دارد که میان لری و آذربایجانی و یا بلوچی و مازندرانی مطرح است؛ چنان که هموطنان کرد سنندجی, لری و لکی را بهتر از کردی شمالی در می‌یابند. به همین دلیل است که دست کم در طول 1200 سال به شهادت آثار بر جای مانده, همه باشندگان این سرزمین از هرجا که بوده‌اند خود خواسته, عمده آثار فرهنگی و علمی خود را به جز در زمینه‌های فلکوریک, به زبان فارسی که زبان مشترک همگان و هم‌ریشه با دیگر زبان‌های ایرانی موجود در فلات ایران بوده است, نوشته و ضبط کرده‌اند. چگونه می‌توان فرزندان سلحشور لر و کرد این سرزمین که مادها از میان‌شان برخاسته و یکی از چند سلسله قدرت‌مند ایرانی را تشکیل داده‌اند, ملیتی و خلقی جدا از شیرازی و اصفهانی و کرمانی و آذربایجانی به شمار آورد؟ چگونه و با چه معیار علمی و سند تاریخی می‌توان به خود اجازه داد تا از آذربایجانیان, این پاسداران همیشه بیدار آزادی و استقلال ایران و حماسه آفرینان نهضت مشروطیت به عنوان خلقی متفاوت با دیگر مردم ایران سخن گفت؟ چنین است درباره مردم خوزستان و بلوچ‌های آزاده و دیگر باشندگان این سرزمین. در جریان هشت سال جنگ با عراق, مردم جای جای این سرزمین کهن‌سال از سرخس گرفته تا کنار بهمن شیر، و از ارس گرفته تا گواتر, یک بار دیگر حماسه‌های گذشته فرزندان این سرزمین در جان باختن برای دفاع از وجب به وجب خاک این سرزمین زنده ساختند. آن‌ها نمی‌خواستند تا بار دیگر عهدنامه‌ای ننگین چون ترکمانچای و گلستان بر این مردم تحمیل گردد. در جبهه‌ای نبود که اصفهانی و کرد و لر و شیرازی و کرمانی و آذربایجانی و گیلانی و بلوچ و بوشهری و غیره در کنار هم, مشتاقانه و با تمامی وجود بر دشمن نتازند و از یکپارچگی میهن و استقلال آن دفاع نکنند.
با نگرشی بر تاریخ این سرزمین, هیچ گاه در ایران زبان فارسی از سوی هیچ حکومتی بر هیچ مردمی تحمیل نشده است, در حالی که برخی زبان‌ها در طی جریان‌های خاص تاریخی بر اثر یورش قبایل غیر ایرانی و اعمال فشارهای شدید سیاسی و نظامی به زور در بخش‌هایی از این سرزمین جایگزین فارسی و یا گویش‌هایی از آن گردیده است. حال, این دردناک است که جماعتی متعصب و تنی چند مغرض بخواهند گسترش زبان فارسی و پویا ساختن هرچه بیش‌تر آن را برای پاسخ‌گویی به نیازهای روز افزون علمی و انتقال پیام‌های فرهنگی در داخل و سرزمین‌های همجوار را به عنوان سلطه فارسی زبانان تلقی کنند. تبریزی و زنجانی و مهابادی و سنندجی و تایبادی و بجنوردی و گیلانی و مازندرانی و بلوچ و خوزستانی و شیرازی و اصفهانی و کرمانی همه و همه باشندگان این سرزمین پهناور با زبان‌ها و گویش‌های‌شان هریک گل‌های خوش رنگ و بویی دراین پهنه بی‌انتها به شمار می‌روند که با آثار فلکوریک خود در افسانه, ترانه و موسیقی به غنای هرچه بیشتر فرهنگ ایرانی پرداخته‌اند. در این میان، زبان فارسی از دیرباز و خود خواسته توسط همه آن‌ها به عنوان زبان ارتباط فرهنگی و سازمانی و اداری و به بیان دیگر، زبان ملی و رسمی و علمی و ارتباطی کشور پذیرفته شده و جز معدودی از کج اندیشان, نه آن لر و نه آن کرد و نه آن آذربایجانی و نه آن بلوچی و نه آن گیلکی و طالشی را هیچ گاه با آن سر عناد نبوده است و نیست. ما اگر هرچه سریع‌تر به تقویت زبان فارسی و پویا ساختن هرچه بیش‌تر آن نپردازیم و از نظر واژگان و علم زبان شناسی و منابع عظیم فرهنگ این سرزمین و از جمله گویش‌های مختلف محلی و فارسی دری رایج در افغانستان و فارسی رایج در تاجیکستان و ازبکستان نکوشیم تا آن راپربارتر کنیم, روز به روز مجبور به پذیرش واژه‌هایی از زبان‌های بیگانه, به ویژه انگلیسی خواهیم بود که به شدت بر آن لطمه وارد خواهد ساخت, پدیده ای که از نظر فرهنگی و مصالح ملی ما می‌تواند فاجعه آفرین باشد. بنابراین ملت ایران باید نسبت به برخی موضع گیری‌هایی که در زمینه پویاتر کردن هرچه بیشتر زبان فارسی و گسترش آن صورت می‌گیرد, هوشیار باشد و با آن‌هایی که می‌کوشند تا برخی را تحریک به موضع گیری در برابر زبان فارسی کنند و آن را به عنوان تسلط فارس‌ها بر دیگران توجیه می‌کنند و یا کسانی که می‌کوشند برای ایجاد وحشت در همسایگان برادر و هم پیوند,گسترش زبان فارسی را به عنوان عامل سلطه توجیه کنند, به شدت برخورد کند.
بار دیگر تکرار می‌کنم که با پیدایش منطقه جغرافیایی - سیاسی تازه‌ای مرکب از قفقاز, ایران, افغانستان و جمهوری‌های آسیای مرکزی که می‌تواند درآینده نزدیک در کنار پاکستان به عنوان اتحادیه‌ای عظیم, قدرتی بزرگ برای حفظ منافع تمامی اعضای آن و رو در رویی با تجاوزگری‌ها و سلطه روس‌ها و قدرت‌های غربی و عوامل آن‌ها در منطقه مطرح گردد, به زبانی ارتباطی نیاز است که هم از پیشینه و گنجینه ای طولانی و غنی برخوردار باشد و هم از توان علمی مناسبی بهره مند، به نحوی که بتواند پاسخ‌گوی نیازهای جهان امروز باشد. به اعتبارهای مختلف به گمان من مشکل بتوان به جز فارسی, زبان دیگری را برای این منظور برگزید. از یاد نبریم که مهد آفرینش و پویایی مراحل نخستین و تکوین این زبان در آسیای مرکزی و خارج از مرزهای سیاسی ایران کنونی قرار دارد. به بیان دیگر، این زبان بیش از هر تهرانی‌ای، به مردم بخارا و سمرقند و خجند و هرات و مرو تعلق دارد.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/٦
استوانه‌ي كورش (محفوظ در موزه‌ي بريتانيا، شماره‌ي 90920)، استوانه‌ي رسي چندقطعه‌اي است با نوشته‌اي به زبان اكدي در 35 سطر كه «هرمز رسام» در سال 1879م. هنگام حفاري در محوطه‌ي باستان‌شناختي معبد مردوك بابل، آن را در زيرساخت بنا كشف نمود. قطعه‌ي دوم استوانه كه از آن شكسته و جدا شده بود و حاوي سطرهاي 36 تا 45 است، پل - ريچارد برگر (Paul-Richard Berger) در مجموعه‌ي بابلي دانشگاه ييل (Yale) شناسايي كرد. كلِ نوشته - هر چند در پايان ناتمام است - شامل 45 سطر است و سه سطر نخست آن نيز تقريباً به طور كامل تخريب شده است.
متن استوانه‌ي كورش كه حاوي گزارش فتح بابل به دست كورش در 539 پ.م. است، با روايت مردوك خداي بابل درباره‌ي بزه‌كاري نبونيد - واپسين پادشاه كلداني بابل - آغاز مي‌شود (سطرهاي 4 تا 8). سپس با شرح جست‌وجوي مردوك براي يافتن پادشاهي درستكار، گماردن وي كورش را به پادشاهي همه‌ي جهان، و سبب شدن‌اش به فتح بي‌ستيزه‌ي بابل، ادامه مي‌يابد (سطرهاي 9 تا 15). به دنبال آن، كورش به زبان اول شخص، القاب و تبارنامه‌ي خود را ارائه مي‌كند (سطرهاي 20 تا 22) و اظهار مي‌دارد كه آرامش كشور را تأمين و تضمين كرده (سطرهاي 22 تا 26) و براي خود و پسرش «كبوجيه»، بركت مردوك را به دست آورده است (سطرهاي 26 تا 30). او شرح مي‌دهد، پرستش مردوك را كه هنگام شهرياري نبونيد ناديده انگاشته شده بود، تجديد كرده و به مردمان تبعيدي، اجازه‌ي بازگشت به زادگاه‌شان را داده است (سطرهاي 30 تا 36). سرانجام، پادشاه، نوسازي ديوارهاي باروي بابل را ثبت مي‌كند (سطرهاي 36 تا 43) و گزارش مي‌دهد كه در جريان كار بازسازي، كتيبه‌اي از «آشوربنيپل» (Ashshurbanipal) را ديده است (سطرهاي 43 تا 45).
متن استوانه‌ي كورش را در واقع، روحانيان مردوك، با الهام از الگوهاي كهنِ نو - آشوري، به ويژه كتيبه‌هاي آشور بنيپل (627-668 پ.م.) ترتيب داده‌اند. استوانه‌ي كورش با چنين محتوايي، يك نمونه از بنا- نوشته‌هاي ميان‌روداني است كه در زيرساخت ديوارهاي باروي بابل، به يادبود بازسازي آن به دست كورش، گذاشته شده بود (Dandamayev, pp. 521-2).

- Dandamayev, M. A., "The Cyrus Cylinder": Encyclopaedia Iranica, vol. 6, CostaMesa, Calif., 1993

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ پان‌تركيست نوآمده و هيجان‌زده‌اي به نام «رهگذر» ضمن يادداشتي، ادعا مي‌كند كه 99 درصد نام مناطق جغرافيايي آذربايجان «تركي» است! وي سپس با نماياندن اوج ناداني خود، با انكار اصالت ايراني آذربايجان، نام‌هاي آذري «آراز» و «قزل اوزن» را از ما مي‌طلبد و «سبلان» را به «ساوالان» تبديل و تحريف مي‌كند به خيال اين كه بدين ترفند، توانسته است اين نام را تركي كند!!
به گمان‌ام هر مكتب رفته‌اي بداند كه نام اصلي رود «قزل اوزن»، «سفيد رود» است و حتا اكنون نيز اين نام مورد استفاده است. در هيچ يگ از آثار تاريخي - جغرافيايي پيش از عصر سلجوقي، جز «سفيد رود» نام ديگري به اين رود اطلاق نشده و از آن دوران به بعد است كه به اين رود، «قزل اوزن» نيز گفته شده و حتا در عصر مغولان، «هولان موران» هم خوانده مي‌شود (دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، ج 1، ص206). جالب آن كه در متن پهلوي «بُن‌دَهش» نيز، در فهرست نام رودهاي ايران از «سفيدرود» جاري در آذربايجان ياد شده است (ترجمه‌ي مهرداد بهار، انتشارات توس، 1369، ص75). اما، ما رودي به نام «آراز» نمي‌شناسيم و در متون كهن تاريخي - جغرافيايي اثري از چنين نامي نيافتيم. ولي رودي را مي‌شناسيم كه در يوناني به آن آراخس (Araxes)، به ارمني Erask و در فارسي و عربي «ارس» گفته مي‌شود. حال، پان‌ترك‌ها نام فارسي «ارس» را تحريف كرده، «آراز» گفته‌اند، خطايي است كه تاوان‌اش را به زودي پس خواهند داد.
چند كلمه‌اي نيز درباره‌ي نام‌هاي جغرافيايي آذربايجان بگوييم. «ابن‌خردادبه» جغرافي‌نگار سده‌ي سوم هجري، شهرهاي آذربايجان را چنين برمي‌شمارد: «مراغه، ميانج، اردبيل، ورثان، سيسر، برزه، سابرخاست، تبريز، مرند، خوي، كولسره، موقان، برزند، جنزه شهر پرويز، جابروان، اروميه، سلماس، شيز، باجروان» (المسالك و الممالك، ص 120-119؛ همچنين: ابن‌فقيه، مختصر البلدان، ص 128؛ ابن‌حوقل، صورة الارض، ص100-81). ما كه در اين فهرست نامي تركي نيافتيم، شما چه طور؟!
همين فرد، در ادامه يادداشت خود مي‌نويسد كه در ايلياد هومر از رودخانه‌اي به نام «آقسي» نام رفته و آن را به صورت: آق (= سفيد) + سي (= آب) تجزيه مي‌كند! اما وي نمي‌گويد در كدام چاپ و صفحه از كتاب «ايلياد» چنين نامي آمده است (چون اساساً چنين چيزي در آن كتاب وجود ندارد)، و نمي‌داند كه در زبان يوناني حرف «ق» وجود ندارد كه هومر فرضاً بخواهد نامي را به صورت آقسي نقل كند. ديگر آن كه واژه‌اي به صورت «سي» و به معناي «آب» در زبان تركي وجود ندارد. واژه‌ي متناظر با «آب» در زبان‌هاي تركي عثماني، تاتاري و قزاقي Su و در زبان‌هاي تركمني، ازبكي و ايغوري Suv است.
+ فردي به نام «اردبيلي» مدعي شده است كه در تاريخ طبري، جلد1، ص 293 و تاريخ بلعمي، جلد1، ص 3-262 و… گفته شده است كه آذربايجان در دست تركان است! اما در آن كتاب‌ها و در آن جلد و صفحه‌ي اشاره شده چنين مطلبي موجود نيست! نويسنده‌ي اين پيام، مأخذ ديگري را نيز به صورت: «اصفهاني، 1346، ص131» ذكر كرده است. اگر منظور وي از اين نام، «حمزه‌ي اصفهاني» است، در كتاب وي «سني ملوك الارض و الانبياء» نيز چنين مطلبي وجود ندارد. جالب آن كه خود جناب اردبيلي نيز اعتراف كرده است كه چنان مطالبي را نديده و از جاي ديگري نقل كرده است! به هر حال ما منتظريم كه از تمدن هفت هزار ساله‌ي تركان در ‎آذربايجان (!) مداركي بسيار بسيار بيش‌تر از اين دو - سه مأخذ جعلي ببينيم و دريافت كنيم.

+ مقاله‌ي جديد من در وبلاگ آتورپاتكان: « فردوسي و پان‌تركيسم».
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۸/٢
واژه‌ي «باغ» (Bagh) در زبان فارسي نو (معين، ص461) و فارسي ميانه (مكنزي، ص49) املاء و معناي واحدي دارد. اين واژه در زبان «سغدي» به معناي «حصه» يا «قطعه زمين» است و برابر است با واژه‌ي گاهاني اوستايي «باگَ» (-Baga) به معناي قطعه و سهم (يسناي 51/1)، و واژه‌ي هندي كهن «بهاگَ» (-Bhaga) به معناي قطعه، دارايي، سهم. ريشه‌ي اوستايي اين واژه، -Bag به معناي بخش كردن، پاره كرده و سهم كردن است. لغت «بخت» نيز از اين ريشه است.
اين تحول معنا‌شناختي (تبديل و تخصيص مفهوم «قطعه [زمين]» به «باغ») قابل مقايسه است با واژه‌ي عبري «حلق» (= heleq؛ قطعه) كه از آن معناي «كشت‌زار» برآمده است. در كتاب تلمود، واژه‌ي آرامي شده‌ي «باغا» (Bagha) معناي «زمين مشترك» را دارد.
در گويش‌هاي كنوني شمال غربي و همچنين در دوران پيشين، «باغ» واژه‌اي همتا و هماورد در فارسي ميانه و نو دارد: «رز» (= Raz؛ تاكستان). اين واژه در فرهنگ پهلويك (Farhang-I Pahlavik) با هزوارش «كرما» (Karma) نوشته شده و در اسناد پارتي اورمان (Awroman) و نسا (Nisa) نيز ديده مي‌شود. واژه‌ي فارسي «رز» به صورت «رض»، «روضه» و «رضوان» به زبان عربي وارد شده است.
واژه‌‌ي مترادف با «باغ» در زبان‌هاي ايراني كهن، «پري‌دييزَ» (Pari-daiza) (در پارسي باستان: Pari-dayda*) به معناي لغوي «[جايي كه] پيرامون آن چيده شده» و به مفهوم «جاي محصور و ديواره‌دار» است كه از آن، واژه‌هاي پرديس/ پرديز در فارسي، Paradeisos در يوناني، Paradise در انگليسي، Pardes در عبري و آرامي، و فردوس در عربي، برگرفته شده است. اين واژه در زبان فارسي نو به صورت «پاليز» (Paliz) به معناي جاليز و باغ سبزي نيز بازمانده است؛ هر چند كه امروزه بيش‌تر قطعه زميني بدون حصار از آن اراده مي‌شود.
ديگر واژه‌ي مترادف باغ در زبان فارسي، «بوستان» (از واژه‌ي بوذيستان Bodhistan به معناي جاي معطر) است كه به صورت Burastan به زبان ارمني و «بستان» (جمع مكسر: بساتين) به زبان عربي وارد شده است.
در وجه تسميه‌ي شهرها، واژه‌ي باغ هم به صورت پيشوند و هم به صورت پسوند بسيار به كار رفته است؛ مانند: باغ امير، باغ نو يا كاريز باغ، نوباغ. در مناطق ترك‌زبان، شكل پيشوندي باغ گاهي ديده مي‌شود؛ مانند: قراباغ. اما نام‌هايي كه تركيبي پاياني دارند، فراوان‌ترند؛ مانند: ملك‌باغي، مرادباغي. در وجه تسميه‌ي شهرها و قبايل كرد نيز چنين موردي ديده مي‌شود؛ مانند: گل‌باغي (Gel Baghi). اشتقاق‌هاي ديگر باغ، مانند: باغچه، باغستان، باغو(ك) نيز در تركيب اسم مكان‌ها ديده مي‌شود (Eilers, pp. 392-3).
آشكار است كه علاقه‌ و توجه ديرين ايرانيان به كشاورزي و باغ‌داري و سرسبزي و بارآوري زمين، و نيز سرآمدي و چيرگي فرهنگ ايران بر اقوام و ملل ديگر، در پراكندن واژه‌ي باغ و مترادف‌هاي آن در ميان زبان‌هاي گوناگون اقوام جهان، بسيار مؤثر بوده است.

كتاب‌نامه:
- معين، محمد: «فرهنگ فارسي»، جلد يكم، انتشارات اميركبير، 1380
- مكنزي، د. ن.: «فرهنگ كوچك زبان پهلوي»، ترجمه‌ي مهشيد ميرفخرايي، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1373
- Eilers, W., "Bag I. Etymology": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, London & NewYork, 1989

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ چنان كه مي‌بينيد، پان‌ترك‌هاي شرور و شياد به سبب درماندگي و پريشاني ناشي از ابطال همواره و قاطع آرا و عقايدشان، بيش از پيش در منجلاب دشنام‌گويي و پرخاش‌گري فرورفته‌ و چهره‌ي كريه و شوم خود و فرقه‌ي خويش را آشكار و برملا ساخته‌اند؛ فرقه‌اي كه آموزه‌هاي آن فقط بر عصبيت و هيجان و خيال‌بافي و خودفريبي و فرمان‌برداري كوركورانه استوار است.
چنان كه بارها گفته‌ام، ما زماني مي‌توانيم عقايد پان‌تركيست‌ها را خردپذير و مقبول به شمار آوريم كه آنان بتوانند فقط و فقط يك برگ سند معتبر و مورد اجماع دانشمندان جهان را در تأييد ادعاهاي خويش عرضه كنند. اما آنان كه هرگز از عهده‌ي اين كار برنيامده و نخواهند آمد، جز لاف‌زني و دشنام‌گويي، پاسخ ديگري به نقدهاي و پرسش‌ها و درخواست‌هاي ما نداده‌اند.
پان‌ترك‌ها به سادگي ديدن يك رؤياي كودكانه، از تمدن هفت هزار ساله‌ي تركان سخن مي‌گويند و تمام اقوام باستاني جهان را ترك‌تبار مي‌سازند اما از پاسخ‌گويي به اين سه پرسش ساده‌ و ابتدايي ما چنان عاجز و درمانده‌اند كه گويي از كودكي شيرخواره‌، حل معادله‌اي سه مجهولي را خواسته باشي (!):
1- كدام مورخ و نويسنده‌ي ايراني يا غيرايراني در نوشته‌ي خود گزارش داده است كه زبان مردم آذربايجان پيش از عصر تركمانان- صفوي «تركي» بوده است؟
2- تاكنون چه نوشته‌اي بر سنگ يا كاغذ يا پوست يا فلز به زبان «تركي» از آذربايجان پيش از عصر تركمانان- صفوي به دست آمده كه نشان دهد چنان زباني در اين سرزمين وجود و رواج داشته است؟
3- كدام نويسنده يا شاعر آذربايجاني پيش از عصر تركمانان- صفوي جمله يا بيتي را به زبان «تركي» نوشته يا سروده تا آشكار كند كه زبان مردم آذربايجان تركي بوده است؟
پان‌تركيست‌ها تا زماني كه نتوانسته‌اند به اين سه پرسش ساده و ابتدايي ما پاسخي مستدل و مستند و بدون اتكا به القائات نظريه‌سازان آنكارا- باكو- تبريز بدهند، حداقل در نزد وجدان خويش بدانند كه عقايدشان تا چه حد موهوم و تخيلي و بي‌پايه است. اما با اين حال، اگر همچنان به لاف‌زني‌ها و گزافه‌گويي‌هاي خود ادامه دهند و با دست‌هايي مطلقاً خالي و چنته‌اي كاملاً تهي از سند و دليل، دم از تمدن هفت‌هزار ساله‌ي تركان و ترك بودن تمام اقوام بشري بزنند، بدانند كه به شديدترين وجهي، بيمار رواني‌اند و نيازمند بستري شدن فوري!
داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :