فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/٢٩

«انیران» (Aneran) به معنای غیر ایرانی، اصطلاحی قوم شناختی در زبان پارسی میانه (پهلوی) است که به طور عام، به دشمنان سیاسی و مذهبی ایران و آیین زرتشت اطلاق می‌شد. این واژه، اسم جمعی به همراه پیشوند نفی (ان-)، و متضاد «ایران» است. نام ایران، خود از واژه‌ی کهن «اریانام» (Ariyanam) به معنای «آریاییان» برگرفته شده و در دوره‌ی ساسانی، معرف مناطقی بوده است که ساکنان آن آریایی‌ها (یعنی ایرانیان) بودند یا به زبانی ایرانی سخن می‌گفتند. واژه‌ی انیران در اوستا نیز ذکر شده؛ چنان که در یشت 19، بند 68، گفته می‌شود که رود «هیرمند» به نیروی «فر» کیانی، سرزمین‌های انیران را ویران خواهد کرد.
در سکه‌هایی، و در سنگ‌نوشته‌ی شاپور یکم (270 - 240 م.) در کعبه‌ی زرتشت، و بر مهری متعلق به وی، پادشاهان ساسانی خود را «شاهِ شاهان ایران و انیران» خوانده‌اند. در سنگ‌نوشته‌ی شاپور یکم، ظاهراً مناطقی مانند «ارمنستان» و «قفقاز» که ساکنان‌شان به طور عمده، ایرانی نبودند، جزء «ایران» محسوب گردیده‌ و «انیران» به مناطق تحت تصرف امپراتوری روم، یعنی: سوریه، کاپادوکیه و کلیکیه اطلاق شده است. «کرتیر» (Kartir) روحانی برجسته‌ی عصر ساسانی، سی سال بعد، در سنگ‌نوشته‌ی خود در «سرمشهد»، فهرست روشن دیگری از ایالت‌های انیران، شامل: ارمنستان، گرجستان، آلبانیا (اران)، بلاسگان (دشت مغان)، به همراه سوریه و آسیای صغیر، ارائه می‌دهد. در ادبیات زرتشتی، و شاید در اندیشه‌ی سیاسی ساسانیان، این اصطلاح، زمینه‌ی دینی نیز دارد. در این متون، شخصی «انیر» (Aner)، الزاماً یک «غیر ایرانی» نیست، ولی قطعاً یک «غیر زرتشتی» است؛ «انیر» غالباً دیوپرست، یا پیرو دین‌های دیگر معنی و معرفی می‌شود. عرب‌ها و ترک‌ها نیز «انیر» خوانده می‌شوند - که به طور عام، مسلمان هستند (1).

(1) Ph. Gignoux, "Aneran": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork, 1987, pp. 30-1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ خوش‌بختانه‌ی یاران و عزیزان دانشمند و فرهیخته‌ی من (سروران: بابایادگار، کیوان، اچبرآقا، افشین زند، رهگذر ثانی، ملک فرنود، آذری، مرداویج، کورش، یک ایرانی دیگر و…) در بحث‌های معمول در این وبلاگ، با اقتدار کامل، یاوه‌سرایی‌های نژادپرستان پان‌ترک را همواره و پیاپی فروکوفته‌اند و از این رو دیگر نیازی به اظهار نظر من - به عنوان کوچک‌ترین عضو این محفل فرهنگی - در بحث‌های جاری در بخش پیام‌ها، وجود ندارد. البته از همه‌ی دوستان خواهشمندم که در کنار این گفتگوها، پی‌گیر بحث‌های مربوط به تاریخ و فرهنگ و ادیان ایران باستان نیز باشند.
+ به آن پان‌ترکیست شوربختی که به علت واماندن در بحث‌های مربوط به آذربایجان، به داریوش کبیر تاخته و او را جنایتکار خوانده بود، باید بگویم که در هر برهه‌ای از تاریخ و در هر کشوری، شورش‌گری را که علیه دولت مرکزی دست به اسلحه برده، به شدیدترین شکلی مجازات کرده و می‌کنند و برخورد داریوش کبیر نیز با شورش‌گران از همین مقوله است و البته این نحوه‌ی رفتار، کاملاً متفاوت است از قتل عام غیرنظامیان و مردمان بی‌گناه به دست خون‌خوارانی چون چنگیز و تیمور و سلطان عبدالحمید دوم.
+ چنان که می‌دانید، منابعی که به ایرانی بوده زبان آذربایجان (پیش از چیرگی زبان ترکی در سده‌ی 11 هجری) تصریح دارند، بسی بیش از آن دو موردی است که در مقاله‌ی پیشین‌ام (پاسخی به پان‌ترک‌ها -2) از آن‌ها یاد کرده‌ام. حتا برخی منابع دیگر، صراحت بیش‌تری دارند؛ چنان که «حمدالله مستوفی» (مورخ سده‌ی هشتم هجری) می‌نویسد که زبان مردم «زنجان» و «مراغه»، «پهلوی» است (نزهة القلوب، به کوشش محمد دبیرسیاقی، انتشارات طهوری، ص 67 و 100). به آن پان‌ترکیست بی‌نوایی که سوء استفاده‌ای بی‌خردانه از نوشته‌ی یاقوت حموی (مبنی بر این که زبان آذری‌ها برای خودشان قابل فهم است) کرده بود، باید بگویم که بسیاری از گویش‌های ایرانی (مانند: کردی، گیلکی، سکزی، لاری و…) بسیار متفاوت از زبان فارسی دری هستند و قرار نیست هر فارسی‌دانی، دیگر گویش‌های ایرانی را نیز دریابد. نامفهوم بودن زبان آذری‌ها برای غیر آذری‌ها (به توصیف یاقوت حموی) البته به معنای ترک بودن زبان آن‌ها نیست، که اگر بود، بدیهی است که نویسنده‌ی مذکور و دیگر نویسندگان آن عصر، هراس و ابایی از اشاره بدان نداشتند!
+ از آن جا که ادب و اخلاق و شرم هیچ جایی در تربیت خانوادگی و آموزش‌های فرقه‌ای پان‌ترک‌ها ندارد، و از آن رو که پرخاش‌گری تنها راه پیش روی این افراد برای گشودن عقده‌های ناشی از عجز و درماندگی و حقارت و سرگشتگی آنان است، دیگر شنیدن دشنام و ناسزا از زبان پان‌ترک‌های شرور و شیاد، هنگامی که سندی کوبنده را به رخ آنان می‌کشیم، یا سند ادعاهای پوچ‌شان را می‌طلبیم، برای‌مان کاملاً عادی و معمولی شده است! اما در حقیقت، هر دشنامی که از زبان پان‌ترک‌ها برون می‌آید، به منزله‌ی فاتحه‌ای است که آنان بر لاشه‌ی پوسیده و گندیده‌ی «پان‌ترکیسم» - این طفل ناقص الخلقه‌ی شوروی و عثمانی - می‌خوانند و گور خویش را عمیق‌تر می‌کنند.
+ به آن پان‌ترکیستی که از شدت بی‌کاری و وارفتگی، نشسته و واژگان عربی جملات ما را شمرده بود، باید بگویم که اگر ما هم بخواهیم واژگان فارسی و عربی و روسی و انگلیسی و فرانسوی زبان ترکی را بشماریم، کار ترک‌ها به رسوایی و بی‌آبرویی می‌کشد! اگر امروزه واژگانی عربی‌تبار با زبان ما آمیخته‌اند، به جهت رسم و عادتی کهن است و نه ناتوانی زبان فارسی؛ وگرنه فارسی سره نویسی کاملاً مقدور است و مرداویج عزیز در وبلاگ‌اش (+) همین نکته را به خوبی اثبات کرده است.
+ ما به هیچ وجه انتظار نداریم که پان‌ترک‌های نژادپرست، مراجع جهانی و معتبری چون «بریتانیکا» و «ایرانیکا» را تأیید و تصدیق کنند. برای این جماعت شرور و شیاد، جز القائات پوچ و جعلی نظریه‌سازان مثلث آنکارا - باکو - تبریز، چیز دیگری ارزش و اعتبار ندارد. اینان، به لحاظ روانی و فرقه‌ای آن گونه پرورش یافته‌اند که فقط دستورالعمل‌های باندی برای‌شان پذیرفتنی و فهمیدنی باشد، نه چیز دیگری. آشکار است که اگر پان‌ترک‌ها دارای ذهن و روانی سالم و بهنجار بودند، هرگز منکر اعتبار مقالاتی - که مثلاً در دانش‌نامه‌ی ایرانیکا - به دست متخصص‌ترین و دانشمندترین افراد ممکن نوشته شده است، نمی‌گردیدند.
+ در مورد واژه‌ی «سیورغامیش» (Soyurqamish) یا «سیورغال» که مورد اشاره‌ی برخی دوستان بود، باید بگویم که این واژه، اصطلاحی مغولی و به معنای التفات و عنایت است و منظور از آن، منطقه‌ای است که حاکم مغول، به سرداران و صاحب منصبان در مقابل تأمین نیروهای رزمی می‌داد و آنان را از عوارض و مالیات‌های مربوط به آن منطقه معاف می‌کرد. بسیاری از زمین‌های منطقه‌ی آذربایجان که برای کشاورزی و دام‌پروری بسیار مناسب بود، بدین شیوه در اختیار فئودال‌های مغول و سربازان وی قرار گرفت و موجب طرد بومیان از خانمان‌شان گردید. منظور از «ارتاق» (Ortaq) نهادهایی تجاری در عهد مغولان است که از طریق آن‌ها، مقاطعه‌کاران بازرگان، برای سفارش‌‌هایی که به نفع حامیان مالی‌شان و از جمله شخص حاکم بود، به شیوه‌ی وام‌دهی، سرمایه‌گذاری می‌کردند.
+ این سند تاریخی بسیار ارزشمند و دشمن‌کوب را تقدیم پان‌ترک‌ها می‌کنم:
الپ ارسلان (سلطان سلجوقی): «من چند بار گفته‌ام که ما در این دیار [= ایران] بیگانه‌ایم و این ولایت به قهر گرفته‌ایم» (سیاست‌نامه، نظام الملک، چاپ هیوبرت دارک، 1340، ص 204).
+ حمدالله مستوفی، مورخ نام‌دار سده‌ی هشتم قمری، در منظومه‌ی خود به نام «ظفرنامه» توصیفی گویا از جنایت‌ها و ویران‌گری‌های مغول در زادگاه خود، شهر «قزوین» ارائه کرده است:
مغول اندر آمد به قزوین دلیر // سر همگنان آوریدند زیر // ندادند کس را به قزوین امان // سر آمد سران را سراسر زمان // هر آن کس که بود اندر آن شهر پاک // همه کشته افکنده بُد در مغاک // ز خرد و بزرگ و ز پیر و جوان // نماندند کس را به تن در روان // زن و مرد هر جا بسی کشته شد // همه شهر را بخت برگشته شد // بسی خوب‌رویان ز بیم سپاه // بکردند خود را به تیره تباه // ز تخم نبی بی‌کران دختران // فروزنده چون بر فلک اختران // ز بیم بد لشکر رزم‌خواه // نگون درفکندند خود را به چاه // به هم برفکنده به هر جایگاه // تن کشتگان را به بی‌راه و راه // نماند اندر آن شهر جای گذر // ز بس کشته افکنده بی‌حد و مر // ز بیم سپاه مغول هر کسی // گریزان برفتند هر جا بسی // برفتند چندی به جامع درون // پر اندوه جان و به دل پر ز خون // چو بودند از آن دشمن اندیشه‌ناک // فراز مقرنس نهان گشت پاک // به مسجد، مغول اندر آتش فکند // زمانه برآمد به چرخ بلند // به آتش سقوف مقرنس بسوخت // وز آن کار کفر و ستم برفروخت

+ مقاله‌ی جدید من در نقد آرای ناصر پورپیرار: محکم‌تر از سرب (3)
+ اوضاع آذربایجان در زمان حکومت فرقه دموکرات
+ سنگ‌نوشته‌های هخامنشی
+ آذربایجان و آران

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/٢٥

همان گونه که انتظار می‌رفت، پان‌ترک‌ها نه تنها به شرطی که با آنان گذاشته بودیم عمل نکردند، بل که چون صرفی برای‌شان نداشت، حتا نگاهی نیز به آن نیافکندند! آنان در یادداشت‌های‌شان نه سند و مدرکی را برای ادعاهای خود ارائه نمودند و نه از لاف‌زنی‌ها و دشنام‌گویی‌های‌ معمول‌شان دست برداشتند. بنابراین، ما کاملاً حق خواهیم داشت که پان‌ترک‌های فریب‌خورده‌ی فریبکار را موجوداتی شرور و جاهل و پلید بخوانیم و معرفی کنیم؛ این، راهی است که خودشان برگزیده‌اند.
بی‌گمان، گفتار و رفتار پان‌ترک‌ها، می‌تواند سوژه‌ی بسیار مناسبی برای مطالعه‌ی و تحقیق روان‌شناسان و روان‌کاوان باشد. چرا که این موجودات، با وجود صدها مرتبه باختن و واماندن در بحث و مناظره، همچنان خود را فریب داده، صاحب حق و حقیقت می‌انگارند و برای گریختن از اوضاع مفتضح و اسف‌بار خویش، به دامان خیال‌بافی و دشنام‌گویی و پرخاش‌گری پناه می‌برند. پان‌ترک‌ها از آن رو که دچار انحراف و انحطاط عقلی و روانی‌اند، از دیدن و دریافتن انبوه اسناد و مدارکی که خلاف عقایدشان را ثابت می‌کنند، ناتوان و عاجزند و شعور و مشاعرشان، جز انتقال و تکرار طوطی‌وار و کورکورانه‌ی القائات و تزریقات ذهنی سران پان‌ترکیسم، کارآیی دیگری ندارد. آخر چگونه می‌توان عقل و شعوری سالم و درست داشت ولی از مشاهده‌ی این همه دلیل و سند روی برتافت و بر عقاید پوچ و توخالی خود پای فشرد:
چگونه می‌توان با وجود تصریح هردوت (1) به «آریایی» بودن «ماد»ها و آریایی بودن نام تمام اشخاص مادی (2)، مدعی «ترک» بودن مادها شد؟! چگونه می‌توان با وجود آریایی بودن نام قبایل (3)، خدایان (4) و اشخاص (5) سکایی و زبان بازمانده از آن‌ها (6)، مدعی «ترک» بودن سکاها شد؟! چگونه می‌توان با وجود تصریح استرابون [مورخ یونانی] (7) به گرفته شدن عنوان «آترپاتکان» (آذربایجان) از نام سردار و شهربان آن سرزمین، یعنی «آتورپات» (8)، مدعی شد که آذربایجان نامی ترکی و به معنای «مکان خان جوانمرد قوم آذ» است؟! چگونه می‌توان با وجود تصریح «ابن حوقل» (9) و «مسعودی» (10) به فارسی بودن زبان مردم آذربایجان، بی‌هیچ سند و مدرک و دلیل و نشانه‌ای، مدعی شد که مردم آذربایجان از پگاه تاریخ به زبان ترکی سخن می‌گفته‌اند؟! چگونه می‌توان با وجود تصریح حمدالله مستوفی (11) به این که سرزمین میان رودهای ارس و کر، «اران» نام دارد، مدعی شد که نام منطقه‌ی قفقاز از بدو تاریخ، «آذربایجان» بوده است؟! و…
چنان که می‌بینید، پاسخ‌گویی به ادعاهای تمام نشدنی و سیری ناپذیر پان‌ترک‌ها، به همین سادگی و در چند خط میسر است، ولی آخر از یک مشت بیمار روانی چه انتظاری می‌توان داشت؟! (با سیه‌دل چه سود گفتن وعظ / نرود میخ آهنین در سنگ)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت‌ها:
1- هردوت (VII/62)؛ همچنین: موسا خورنی [مورخ ارمنی] (I/29)؛ استرابون (XV/2.8) نیز سرزمین مادها را «آریانا» می‌خواند.
2- دیاکونوف، ص 144؛ نام‌هایی مانند: khshathrita (= شاه)، Fravartish (= دفاع شکن)، Dahyuka (= کشوری)، Arshti-vaiga (= نیزه افکن)، Takhma-spada (= دارای سپاه دلیر)، Aspabara (= اسب سوار)، Bag-data (= بخشیده‌ی خداوند)، Data (= بخشیده شده)، Chithra-farnah (= دارای فره‌ی دودمانی).
3- نام‌هایی مانند: Hauma-varga (= ستاینده‌ی [گیاه مقدس] هوم)، Tigra-khauda (= دارای کلاه‌خود تیز)، Apa-saka (= سکاهای آبی)، Mas-saka (= سکاهای بزرگ).
4- نام‌هایی مانند: Papaios (= پدر)، Api (= آب)، Tabiti (= تابنده). نگاه کنید به: ویدنگرن، ص 31-229
5- نام‌هایی مانند: arya-vanta، Arya-paitha، Arya-ramna، Arya-farna، Arya-khshathra. نگاه کنید به: دیاکونوف، ص 481
6- زبان‌های «ختنی» (Khotani) و «استی» (Osseti). نگاه کنید به: بیلی، ص 47-831؛ رضا، ص 29
7- استرابون (XI/13.1)؛ شماری از نویسندگان عصر اسلامی نیز به همین موضوع اشاره کرده‌اند: مقدسی: «احسن التقاسیم»، ص 373؛ ابن فقیه: «مختصر البلدان»، ص 284؛ یاقوت حموی: «معجم البلدان»، ص 2-171.
8- چنان که دیاکونوف (ص 541) نیز تصریح می‌کند، نام Aturpat (به یونانی: Atropates) اشتقاق و معنای صحیح و بی‌خدشه‌ی ایرانی دارد: «حفظ شده توسط آتش مقدس». همچنین: Chaumont, pp. 17-18.
9- سفرنامه‌ی ابن حوقل، ص 96
10- التنبیه و الاشراف، ص 68؛ برای آگاهی از دیگر منابع نگاه کنید به: یارشاطر، ص 2-61
11ـ نزهة القلوب، ص 105؛ برای آگاهی از منابع دیگر نگاه کنید به: رضا، ص 58-31؛ و نیز: Basworth, pp. 520-2

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
- رضا، عنایت الله: «آذربایجان و اران»، انتشارات ایران‌زمین، 1360
- دیاکونوف، ا. م.: «تاریخ ماد»، ترجمه‌ی کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380
- بیلی، هارولد، «ادبیات سکایی ختنی»: تاریخ ایران کمبریج، (جلد سوم/ بخش دوم)، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1377
- ویدنگرن، گئو: «دین‌ها ایران»، ترجمه‌ی منوچهر فرهنگ، انتشارات آگاهان ایده، 1377
- یارشاطر، احسان، «آذری»: دانشنامه‌ی ایران و اسلام، جلد یکم، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1354
- «سفرنامه‌ی ابن حوقل»: نوشته‌ی ابوالقاسم محمد بن حوقل (سده‌ی چهارم قمری)، ترجمه و توضیح دکتر جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1366
- «التنبیه و الاشراف»: نوشته‌ی علی بن حسین مسعودی (سده‌ی چهارم قمری)، به تصحیح عبدالله اسماعیل الصاوی، قاهره، 1357 ق.
- «نزهة القلوب»: تألیف حمدالله مستوفی (سده‌ی هشتم قمری)، به کوشش محمد دبیر سیاقی، انتشارات طهوری، 1336
- Chaumont, M. L, "Atropates": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, London & NewYork, 1989
- Basworth, C. E, "Arran": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork, 1987



+ دموکراسی پان‌ترکی!

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/٢٢

«هخامنش» (به پارسی باستان: Hakhamanish؛ به ایلامی: Ha.ak.ka.man.nu.ish؛ به یونانی: Achaimenes؛ به معنای: دوست- منش، دارای منش دوستانه) نامی است که عنوان خاندان سلطنتی پارس - یعنی هخامنشی - از آن گرفته شده است. در سنگ‌نوشته‌ی بیستون (I/3) و نیز در تاریخ هردوت (VII/11) هخامنش، پدر چیش‌پیش (Chishpish) و نیای داریوش کبیر و خاندان او دانسته شده است. هخامنش اگر شخصیتی تاریخی می‌بود، می‌بایست در حدود 675 - 705 پ.م. زیسته باشد [Schmitt, p. 415]؛ اما این گمان کاملاً ممکن و محتمل است که «هخامنش» فقط نیای اسطوره‌ای خاندان سلطنتی پارس بوده [Dandamayev, p. 414] که از جانب داریوش کبیر معرفی شده است. با توجه به همین ماهیت اسطوره‌ای هخامنش است که افلاتون می‌گوید «هخامنش پسر Perseus پسر Zeus» بوده [Alcibidas 1] و ایلیان می‌نویسد که «عقابی هخامنش را پرورده بود» [hist. Anim. 12.21]. برخلاف داده‌های گسترده‌ای که مورخان یونانی از Deioces سردودمان فرضی پادشاهی ماد عرضه داشته‌اند (مانند: هردوت I/96-101)، هم‌اینان، هیچ اطلاع خاص و عمده‌ای از هخامنش به عنوان سردودمان خاندان پادشاهی پارس ارائه نکرده‌اند. این نکته نیز می‌تواند نشان دهد که موجودیت هخامنش، متأخر، ناشناخته و بدون سابقه‌ی تاریخی بوده است.
امروزه تعلق فردی به نام هخامنش یا عنوان هخامنشی به خاندان سلطنتی کورش کبیر، شدیداً مورد نقد و تردید است. کورش در تبارنامه‌ی خود (Cyrus Cylinder/21) هیچ نامی از «هخامنش» به عنوان نیا و سردودمان خود نمی‌برد [Dandamayev, p. 414] و در هیچ یک از نوشته‌های او و حتا پدربزرگ‌اش کورش یکم (که مهری سلطنتی و به زبان ایلامی است) از عنوان «هخامنشی» سخنی نرفته است. داریوش نیز هنگام یادکرد از شاهان «هخامنشی» پیش از خود (Bistun I/2-4) نامی از کورش و کبوجیه نمی‌برد.
از همه‌ی این نشانه‌ها و اشاره‌ها، می‌توان چنین گمان برد که داریوش کبیر، عنوان هخامنش- هخامنشی را در مقام سردودمان و نام دودمانی خاندان سلطنتی پارس، به ویژه از آن رو مطرح کرده و به خاندان کورش اطلاق نموده است که دودمان جداگانه و غیرسلطنتی خود را خویشاوند و پیوسته با دودمان شهریاری کورش در پارس نشان و نمایش دهد و دست‌یابی‌اش را به شاهنشاهی پارس در پی قتل بردیا (که فردی شیاد و غاصب به نام گئومات معرفی شده بود) مشروع، و مبتنی بر حقوق و میراث خانوادگی [بریان، ص 71-269، 327]. یکی از نمونه‌های جالب توجه چنین تلاشی برای هخامنشی نامیدن و نمودن کورش و خاندان‌اش، کتیبه‌هایی است به خط میخی پارسی باستان در پاسارگاد (CMa,b,c) که محتوای آن‌ها چنین است: «کورش، شاه بزرگ، یک هخامنشی!» حال آن که می‌دانیم خط میخی پارسی باستان به فرمان داریوش کبیر ابداع شده بود و از این رو منطقی است تصور شود که این کتیبه‌ها به دستور داریوش و در جهت برنامه‌های تبلیغی وی، ساخته شده‌اند [بریان، ص 328].
اما قطعیت چنین نظریه‌ای نیز چیزی از شکوه و عظمت شخصیت و عملکرد داریوش کبیر نمی‌کاهد. او کسی بود که با هوش‌مندی و سیاستی استثنایی، در اندک زمانی بر همه‌ی بحران‌های مشروعیتی و سیاسی و نظامی چیره گردید و ساختار و سامانه‌ی پادشاهی پارس را چنان بازآرایی نمود و استوار ساخت که تا 230 سال، این دودمان بی‌هیچ سستی و تزلزل خاصی توانست امنیت و آرامش و توسعه و بالندگی را با قاطعیت و قدرت، بر بخش بزرگی از جهان آن روزگار حاکم سازد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
- بریان، پی‌یر: «تاریخ امپراتوری هخامنشیان»، ترجمه‌ی مهدی سمسار، انتشارات زریاب، 1378
- Dandamayev, M. A., 1985, "Achaemenes": Encyclopaedia Iranica, vol. 1, London & NeeYork
- Schmitt, R., 1985, "Achaemenid Daynasti": Encyclopaedia Iranica, vol. 1, London & NeeYork


+ پیرو تذکر بجای دوستان، باید به صراحت عرض کنم که ما، «آذربایجانی‌ها» را ایرانیانی اصیل و میراث‌داران قوم آریایی ماد می‌دانیم و کسانی را که ایرانیان آذری را به بهانه و دستاویز تکلم به زبان ترکی - که از سیصد سال پیش بدین سو، رخ نموده است - «ترک‌تبار» و «غیرایرانی» معرفی می‌کنند، دشمنانی برمی‌شماریم که در جهت مطامع و اغراض بیگانگان شوم‌اندیش تلاش می‌کنند. ما مباحثه، بل که مبارزه با چنین افرادی (یعنی پان‌ترکیست‌ها) را وظیفه‌ی ملی و میهنی و اخلاقی خود می‌دانیم و تا پاک‌سازی خاک گهربار آذربایجان از چنین عناصر تبه‌کاری، از پای نخواهیم نشست.
+ من خطاب به همه‌ی پان‌‌ترکیست‌هایی که تحت القائات نظریه‌پردازان مثلث آنکارا - باکو - تبریز، می‌پندارند که آذربایجانی‌ها «ترک‌تبارند» و هویتی غیرایرانی (آریایی) دارند، به آشکارگی و روشنی می‌گویم: «اگر شما خود را صاحب حق و حقیقت، و انسان‌هایی راست‌گو و معقول و منطقی می‌انگارید، بیاید به جای این همه دشنام‌گویی و پرخاش‌گری و زبان‌بازی و لاف‌زنی، فقط و فقط اسناد و دلایل ادعاهای خود را بدون اتکا به تلقینات مثلث آنکارا - باکو - تبریز عرضه کنید تا به حسن نیت شما باور آریم. برای نخستین گام، منتظریم تا به سه پرسشی که من در مقاله‌ی پیشین خود (پاسخی به پان‌ترک‌ها-1) پاسخ آن را از همه‌ی پان‌ترک‌ها طلب کرده بودم، جواب گویید». این سخن، اتمام حجت ما با شماست و اگر از این پس در یادداشت‌های‌تان، به جای ارائه و عرضه‌ی اسناد و مدارک علمی و معتبر، به دشنام‌گویی و لاف‌زنی و تقلب بپردازید، بدانید که حقاً لایق آن‌اید که موجوداتی جاهل و شرور و پلید خوانده شوید؛ انتخاب با شماست.
+ بابایادگار عزیز نوشته بودند که گویا پان‌ترک‌های شرور و شیاد، با نام من، پیام‌هایی ساختگی را در برخی وبلاگ‌ها گذارده‌اند. با اظهار تأسف به حال پان‌ترکیست‌هایی که با دست زدن به چنین جعل و تقلبی، ماهیت راستین خود را برملا می‌کنند، باید بگویم که من تاکنون در وبلاگ هیچ پان‌ترکیستی پیام نگذاشته و نخواهم گذاشت.
+ جناب آغا محمدخان (یعنی همان محمدعلی‌زاده) که ارائه‌ی هر نوع سند و مدرکی علیه اصالت قوم آریایی برای وی و همتایان‌اش ناممکن است، از ناچاری ما را به گفتگویی از عبدالله شهبازی (هم‌اندیش ناصر پورپیرار) حواله کرده که در آن نیز هیچ خبری از اسناد و مدارک باستان‌شناختی و تاریخی و زبان‌شناختی نیست! اما جالب آن که در همین گفتگو، نکات افشاگرانه‌ی جالبی علیه پان‌ترکیست‌ها مطرح گردیده و آغا محمدخان از شدت هیجان و تب و شتاب، ملتفت قضیه نشده است! شهبازی می‌گوید: «آرمینیوس وامبری، یهودی ساکن مجارستان بود و از مدافعان سرسخت هرتزل و صهیونیسم جدید. همان طور که خودش به هرتزل گفته و در خاطرات هرتزل منعکس است، مأمور سازمان اطلاعاتی انگلیس بوده و به وسیله‌ی دیزراییلی عضو سازمان اطلاعاتی انگلیس شده. وی با عباس افندی و سران بهاییت نیز رابطه‌ی نزدیک داشت … وامبری از اعجوبه‌های تاریخ است. با زبان‌های فارسی و ترکی و عربی در حدی آشنایی داشت که کسی نمی‌توانست تشخیص دهد به این ملیت‌ها تعلق ندارد … به هر حال، وامبری و فرد دیگری به نام لئون کوهن بنیان‌گذاران اصلی پان‌تورانیسم یا پان‌ترکیسم هستند. کوهن نیز یهودی ولی ساکن فرانسه بود. وامبری مفهوم "توران" را از اساطیر ایرانی و شاهنامه‌ی فردوسی گرفت و آن را به اقوام ترک اطلاق کرد. برای اولین بار واژه‌ی توران به این معنای جدید (یعنی قوم ترک) در کتاب معروف وامبری به نام تاریخ بخارا (چاپ 1873) به کار رفت و کسانی مثل فؤاد پاشا (صدراعظم و فراماسون) و جاوید پاشا (روزنامه‌نگار یهودی‌الاصل و وزیر مالیه‌ی بعدی عثمانی) مروج این مکتب در عثمانی شدند و همین موج به تأسیس دولت آتاتورک و ترکیه‌ی جدید انجامید».
+ در پاسخ به خواننده‌ی گرامی آقای «مردی از جنس کویر» باید بگویم که وجود واژگان عبری در زبان مردم منطقه‌ی مورد نظر شما می‌تواند طبیعی باشد چرا که عبرانیان در طول تاریخ، در بسیاری از مناطق ایران پراکنده شده‌اند و از این رو بسیار محتمل است که طی دادوستدهایی فرهنگی، واژگان عبرانی وارد زبان آن ناحیه شده باشد. واژه‌ی ویر (در پهلوی: Vir؛ در اوستایی: Vira) نیز به معنای مرد یا پهلوان است و ضرورتی ندارد که با واژه‌ی «کویر» ارتباطی داشته باشد.

+ یکی از مقالات پیشین من که در آن، اصالت و هویت قوم آریایی را در تمام ابعادش بررسی کرده‌ام: قوم آریایی
+ آتورپاتکان
+ آذربایجان، فارس یا ترک؟

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/۱۸

+ اشرار پان‌ترکیست علاوه بر نادانی و بی‌خردی فطری خود، به صفت گستاخی و بی‌شرمی نیز دچارند و نه تنها از باخت و درماندگی و برملایی مکرر خویش عبرت نمی‌آموزند، بل که هر بار، به گونه‌ای جنون‌آساتر از قبل، به تکرار طوطی‌وار و نعل به نعل همان عقاید سوخته و پوسیده‌ی خویش می‌پردازند.
حال، من مجدداً به صراحت و تأکید از همه‌ی سران و سرکردگان و نوچگان و دست‌آموزان فرقه‌ی نژادپرست پان‌ترکیسم می‌پرسم:
1- کدام جغرافی‌دان یا تاریخ‌نگار یا جهان‌گرد ایرانی یا غیرایرانی در نوشتار خود، زبان مردم آذربایجان پیش از صفوی را «ترکی» دانسته است؟
2- تاکنون چه نوشته‌ای بر سنگ یا پوست یا کاغذ یا فلز به زبان «ترکی» از آذربایجان پیش از صفوی به دست آمده که نشان دهد چنان زبانی در این منطقه وجود و رواج داشته است؟
3- کدام نویسنده یا شاعر آذربایجانی پیش از صفوی جمله‌ای یا سطری یا قطعه‌ای را به زبان «ترکی» نوشته و سروده تا آشکار کند که زبان مردم آذربایجان «ترکی» بوده است؟
تا زمانی که اشرار نژادپرست پان‌ترکیست پاسخی قانع کننده، مستند، مستدل و بدون اتکا به تولیدات و جعلیات شمال ارس، به این سه پرسش ساده و صریح ما نداده‌اند، بهتر است که خاموشی گزینند و از تعصب و جهالتی که تاکنون در پیش گرفته بودند، به شرم آیند.
+ پان‌ترکیست فلک‌زده‌ای که به نام «آغا! محمدخان» (خواجه‌ی قاجار) در این وبلاگ پیام گذاشته بود، با ارجاع دادن من به کتاب «تاریخ ماد» دیاکونوف، می‌گوید: «از مادها تا حال هیچ اثر نوشتاری یا هنری پیدا نشده»!! اما او که حتا توان و سواد روخوانی نوشته‌‌ی ما و کتاب دیاکونوف را ندارد، تا چه رسد به فهم و درک آن، ملتفت نشده است که من نه بر پایه‌ی کتیبه‌های مادی - که وجود خارجی ندارند ولی پان‌ترک‌ها تا دیروز مدعی ترک بودن زبان مادها بر اساس کتیبه‌های مادی بودند! - بلکه بر اساس واژگان مادی بازمانده در زبان‌های پارسی باستان و یونانی، زبان آن قوم را آریایی (ایرانی) دانسته‌ام و این، کاری است که همان دیاکونوف مورد اشاره نیز با ظرافت و دقتی علمی، به انجام رسانده است (ا. م. دیاکونوف: «تاریخ ماد»، ترجمه‌ی کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380، صص 66-65). بدیهی است که پان‌ترک‌های تیره‌ضمیر، جرئت و یارای دیدن و نگریستن چنان حقایقی را ندارند. این آغا محمدخان نابینا، مانند دیگر اشرار پان‌ترکیست، به ترفندی کاملاً سوخته و برملا شده متوسل گردیده، می‌نویسد: «در محافل علمی کسی مادها را آریایی نمی‌داند» یا «به تأیید همه‌ی مادشناسان، دولت مقتدر سابق مانا غالب امپراتوری ماد را تشکیل می‌داد و از ماناها صدها اثر تاریخی و نوشتاری به جا مانده و به التصاقی زبان (اجداد ترکان آذری) بودن آن‌ها هیچ تاریخ‌دانی شک نمی‌کند»!!! اما دریغ از آن که نام یکی از این همه مادشناس بزرگ را ببرد و یا ذکر خیری از اعضای آن محافل علمی برجسته کند! یاران من، به جز قلم‌به‌مزدان شمال ارس و سرسپردگان داخلی آنان هیچ کسی را در قرن 21 نخواهید یافت که مادها را «آریایی‌زبان» نداند یا زبان ماناها را «ترکی» بداند، که اگر وجود می‌داشت، نام و نوشته‌اش در بوق و کرنای پان‌ترک‌ها، هزاران بار جار زده شده بود! این دو نکته را نیز بیفزایم که از مادها، به ویژه اخیراً، آثار باستان‌شناختی فراوانی در تپه‌ی ازبکی (در نزدیکی ساوجبلاغ) به دست آمده است (+ / +). ضمناً برخلاف ادعای جاعلانه‌ی آغا محمدخان، تاکنون هیچ کتیبه و نوشتاری از ماناها به دست نیامده که پان‌ترک‌های جاهلی چون او، به بهانه‌ی آن، بخواهند زبانشان را ترکی و التصاقی بسازند و جلوه دهند. محققان، صرفاً بر پایه‌ی نام اشخاص و شهرهای مانایی - که در متون آشوری ذکر شده - حدس زده‌اند که زبان ماناها از گروه زبان‌های «هوریانی» یا «قفقازی» بوده است (M. A. Dandamayev: Encyclopaedia Iranica, vol. 2, London & NewYork,1987, pp. 810-1).
این پان‌ترکیست بی‌نوا، با به نمایش گذاشتن اوج خرفتی خود، گویی که قوم و تبار داریوش و خشایارشای هخامنشی را بهتر از خود آنان می‌داند، مدعی می‌شود: «کلمه‌ی آریا در کتیبه‌های داریوش و خشایار مفهوم نژادی ندارد»! و سپس می‌افزاید که: «بعد از خشایارشا تا پهلوی‌های دست‌نشانده‌ی انگلیس هیچ اثری از کلمه‌ی آریا در ایران دیده نشده»!! و سرانجام می‌گوید: «هردوت و استرابون هیچ اطلاعی از کلمه‌ای به اسم آریا نداشته‌اند»!!! بدیهی است از پان‌ترک‌های شوربخت و خودباخته‌ای که ابرهای تیره‌ی جهل و تصعب، آنان را از دیدن و دریافتن حقایق بازداشته است، نمی‌توان انتظار داشت که کاربرد مکرر نام‌واژه‌ی «آریا» را به عنوان اصطلاحی «قومی/ سرزمینی/ زبانی» در متون اوستایی، پهلوی، پارسی باستان، ارمنی، یونانی، ودایی، سکایی و... ببینند و دریابند. در نهایت، فقط برای آگاهی یاران و خوانندگان فرهیخته‌ی این وبلاگ (و نه پان‌ترک‌های علاج‌ناپذیری که حتا آفتاب تابان را در ظهرگاه، به مقتضای ایدئولژی فاشیستی- راسیستی خود انکار می‌کنند)، دو مقاله‌ی فوق العاده علمی و عالی را در دانش‌نامه‌ی ایرانیکا، در این زمینه، معرفی می‌کنم: + / +
+ جناب محمدعلی‌زاده در پیام‌های جدید خود، پریشان‌تر از همیشه و با زبانی الکن‌تر از سابق، با گریختن از زیر بار سنگین پرسش‌ها و نقدهای کوبنده‌ی ما [با چنین اعترافی: «سوالات از سوی افراد عنادورزی چون کیانی وشانتاژها باعث این وضعیت اسفبار شده است»]، این بار از سر لاعلاجی - با نامی دیگر - به ارعاب‌گری متوسل شده و تهدید به «هک» کردن وبلاگ ما نموده و از سوی دیگر، زیر نام‌هایی گوناگون، زشت‌ترین دشنام‌هایی را - که لایق خود اوست - به زبان ترکی، تحویل خوانندگان فرهیخته‌ی این وبلاگ داده است. شرم باد بر او! همین فرد، در تقلایی مذبوحانه برای «ترک» ساختن زبان سومری، با عباراتی آشفته و مغشوش می‌نویسد: «صرف و اشتقاق لغات وحالات گرامری اسامی اسم فاعل وصفت فعلی صراف افعال فعل اسمی شمارش اعداد مرکب علامت‌های شمارش ساختار اعداد مقایسه نقش کلمات در جمله سومریان دقیقا مانند ترکی امروز است»! اما او هرگز نمی‌تواند که جمله‌ای را از کتیبه‌های سومری استخراج کند و این عملیات مضحک صرفی و نحوی را بر روی آن اجرا کند و به مقایسه با زبان ترکی بپردازد؛ که اگر شدنی بود، بزرگ‌ترین سومر‌شناس سیاره‌ی پان‌ترک‌ها - صدیق - دست به چنین کاری زده بود.
+ «احمد بن فضلان» نویسنده‌ی کتاب «سفرنامه‌ی ابن فضلان» که در سال 10- 309 ق/ 922 م. با هیأتی، به سفارت نزد بلغارهای نومسلمان رفته بود، در نوشتار خود، گزارش‌هایی از مردم بلغار و غُز (= اغز؛ تیره‌ای درنده از ترکان که خاک ایران را به توبره کشیدند) به دست می‌دهد که از لحاظ قوم‌شناختی، بسیار غنی است. برای نمونه، وی درباره‌ی «غز»هایی که در آن زمان، میان دریاچه‌های آرال و مازندران ساکن بودند، گزارش می‌دهد که: «این مردم، زندگی صحرایی دارند و در رنج و مشقت به سر می‌برند. در عین حال، مانند الاغ گمراه‌اند. به خدا ایمان ندارند و فاقد عقل و شعورند و هیچ چیز نمی‌پرستند. فقط بزرگان خود را ارباب می‌خوانند … ایشان در کار خویش با یک‌دیگر مشورت می‌کنند اما وقتی در امری اتفاق نمودند و روی آن تصمیم گرفتند، یکی از پست‌ترین و فرمایه‌ترین آنان از میان‌شان برخاسته، قرارشان را بر هم می‌زند … این مردم طهارت نمی‌گیرند، غسل جنابت و شست‌وشو نمی‌کنند و با آب به خصوص در زمستان‌ها سروکاری ندارند. زن‌های ایشان خود را از مردان خویش و دیگران نمی‌پوشانند. همچنین، زن هیچ چیز از بدن خود را از هیچ کس پنهان نمی‌کند.» (سفرنامه‌ی ابن فضلان، ترجمه‌ی ابوالفضل طباطبایی، انتشارات شرق، 2535، ص 70-69) «هر گاه مردی از ایشان بیمار شود و غلام و کنیز داشته باشد، آن‌ها به خدمت‌اش می‌ایستند و هیچ یک از کسان‌شان به او نزدیک نمی‌شود. برای شخص بیمار در گوشه‌ای از خانه چادری برپا می‌کنند. او همچنان در چادر می‌ماند تا بمیرد یا بهبود یابد. چنان چه بیمار، غلام یا شخص بی‌چیزی باشد، او را در بیابان می‌اندازند و از نزد وی می‌روند» (همان، ص 74). ابن فضلان درباره‌ی قومی دیگر از ترکان به نام «باشگردها» می‌نویسد: «این جماعت شرورترین و کثیف‌ترین ترک‌ها و سخت‌ترین ایشان در آدم‌کشی می‌باشند. [ناگهان می‌بینید] مردی مرد دیگر را به زمین انداخته سر او را می‌بُرد و آن را برمی‌دارد و بدن‌اش را رها می‌کند. آن‌ها ریش خود را می‌تراشند و شپش می‌خورند. بدین شکل که درزهای نیم‌تنه‌ی خود را جست‌وجو کرده، شپش‌ها را با داندان جویده، می‌خورند … هر یک از ایشان تکه چوبی به شکل آلت مردی تراشیده و به گردن خویش می‌آویزند و چون قصد سفر یا برخورد با دشمن کند، آن را می‌بوسد و بر آن سجده می‌گذارد و می‌گوید: "خدایا با من چنین و چنین بکن!" من به ترجمان گفتم از یکی از ایشان بپرس دلیل آن‌ها برای این کار چیست و چرا این آلت را خدای خود ساخته‌اند؟ گفت: "زیرا من از مانند آن بیرون آمده‌ام و برای خود آفریینده‌ای جز آن نمی‌شناسم"» (همان، ص 79).
+ خواننده‌ی ارجمندی به نام «مردی از جنس کویر» از وجود واژگان کهن ایرانی در زبان منطقه‌ای به نام «کوه‌پایه» در نزدیکی نایین خبر داده بودند. در این باره باید بگویم، غالب زبان‌ها و گویش‌های گوناگونی که مردم ایران بدان سخن می‌گویند، از ریشه‌‌ای واحد برآمده‌اند و هر یک در جای خود، میراثی از زبان و فرهنگ کهن ایران برده‌اند. در این میان، گویش‌های محلی دست‌ نخورده‌تر، و از این رو پرمایه‌‌ترند چرا که این گویش‌ها به علت دور ماندن از تحولات و دگردیسی‌هایی که زبان ملی و کاربردی دچار آن است، بهتر توانسته‌اند میراث و محتوای کهن خود را حفظ و منتقل کنند. چنین گویش‌هایی، جایگاهی ویژه در مطالعات زبان‌شناختی تطبیقی دارند.
+ بررسی و نقد کتاب «یک‌هزار واژه اصیل ترکی در پارسی»؛ در وبلاگ وزین مرداویج.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/۱٥

یکی از قربانیان بزرگ پروژه‌ی تمدن‌خواری «پان‌ترکیسم»، قوم ایرانی «ماد» است. هر چند تاکنون اشرار پان‌ترکیست نتوانسته‌اند هیچ گونه مدرک و سندی را در اثبات ادعای خود مبنی بر «ترک» بودن قوم «ماد» عرضه کنند، اما در مقابل، آریایی بودن مادها چنان مستند و مستدل است که همواره در نزد محققان و مورخان، ایرانی (آریایی) بودن قوم ماد، بدیهی تلقی شده است.
1. شماری از مورخان باستان، به صراحت، مادها را «آریایی» خوانده‌اند؛ مانند هردوت [VII/62؛ فرای، ص 4 و 411]، استرابون [XV/2.8؛ پیرنیا، ص 160] و موسا خورنی [I/29؛ فرای، همان‌جا].
2. نام شاهان و سرداران ماد که در متون آشوری و یونانی و پارسی‌باستان ذکر گردیده‌اند (مانند: فْرَوَرتی، اوُوَخْشَترَ، اَرشْتْی‌وَییگَ، شیدیرپَرنَ، تَخمَ‌سپادَ و…) [کمرون، ص 110، 117، 132؛ بویس، ص 6-32؛ کتیبه‌ی DB,II/33]، همگی به آشکارا «آریایی» هستند و نه آسیانیک یا سامی یا از همه محال‌تر: ترکی!
3. واژگان بازمانده از گویش مادی [مانند: Farnah (= فر)؛ Paradayda (= پردیس)؛ Vazraka (= بزرگ)؛ Vispa (= همه)؛ Spaka (= سگ)؛ Mitra (= مهر)؛ Xshayathia (= شاه)] [دیاکونوف، ص 6-65؛ لغت‌نامه‌ی دهخدا، مقدمه، ص10؛ فقیه، ص172] در زبان پارسی باستان، و نیز تصریح «استرابون» به «آریایی» بودن زبان مادها و پیوند و همسانی آن با زبان‌های پارس و بلخ و سغد [XV/2.8؛ پیرنیا، ص160] و نیز کلام داریوش بزرگ ـ که زبان مادها و پارس ها را در یک گروه قرار می‌دهد [کتیبه‌ی DPg؛ بریان، ص408 و 406]، نشانه‌ی روشن «آریایی» بودن زبان مادهاست و نه ـ فرضاً ـ ترکی بودن آن!
4. بناهای مذهبی (معابد) یافته شده در سکونت‌گاه‌های مادها [سرفراز و فیروزمندی، ص64، 58،55] و نیز نام‌های خاص مادی که با اسامی دینی آریایی ترکیب شده‌اند (مانند: Mazdakku, Bagparna, Auraparnu, Artasiraru, Bagdatti, Bagmashda) [کمرون، همان‌جا؛ بویس، همان‌جا] به آشکارا تعلق مذهبی قوم ماد را به اندیشه‌ها و آیین‌های دینی هندوایرانی (آریایی) و شاید زرتشتی، نشان می‌دهد و نه تعلق به «شَمَنیسم» و گرگ‌پرستی ترکی را!
و ...
حال، با این اوصاف چه گونه می‌توان قوم ماد را که عنوان، زبان و فرهنگ، دین و در یک کلام، تمام هویت‌اش «آریایی»ست، بی هیچ دلیل و سندی، ساده‌لوحانه «ترک» دانست؟!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
- بریان، پی‌یر: «تاریخ امپراتوری هخامنشیان»، ترجمه‌ی مهدی سمسار، انتشارات زریاب، 1378
- دیاکونوف، ا. م.: «تاریخ ماد»، ترجمه‌ی کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380
- سرفراز، علی‌اکبر و فیروزمندی، بهمن: «مجموعه دروس باستان‌شناسی و هنر دوران تاریخی»، تدوین حسین محسنی و محمدجعفر سروقدی، انتشارات مارلیک ـ جهاد دانشگاهی هنر، 1373
- فرای، ریچارد،: «میراث باستانی ایران»، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1368
- کمرون، جرج: «ایران در سپیده‌دم تاریخ»، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365
- بویس، مری: «تاریخ کیش زرتشت»، جلد دوم، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات توس، 1375
- پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
- فقیه، جمال‌الدین: «آتورپاتکان و نهضت ادبی»، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران، [بی‌تا]
- «لغت‌نامه‌ی دهخدا»، مقدمه: زیرنظر دکتر محمد معین، 1337


* به این داستان زیبا، حداقل برای تنوع، نگاهی بیاندازید: (+).
* مقاله‌ای پرمحتوا از آقای افشین زند: جغرافیای ادیان سامی
* مقالاتی نغز و شیوا درباره‌ی زبان پارسی، در وبلاگ: مرداویج
* گفتگوهایی درباره‌ی آذربایجان و پان‌ترکیسم: (+)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/۱۱

مقاله‌ای که در زیر ملاحظه می‌نمایید، دوست ارجمندمان آقای «کیوان»، فراهم ساخته و برای انتشار در این صفحه، ارسال فرموده‌اند. با سپاس از ایشان.

پیشگفتار
نوشتاری که در برابر خوانندگان گرامی قرار می‌گیرد از کتاب‌های «دبیره» و «خط وفرهنگ» روان‌شاد "ذبیح بهروز" گلچین شده است. ذبیح الله بهروز در سال 1268 شمسی در نیشابور زاده شد. پدرش میرزا ابوالفضل ساوجی از اطبا و خوشنویسان معروف زمان ناصر الدین شاه بود. ذبیح پس از تحصیل در کالج آمریکایی به مصر رفت و مدت ده سال در آن جا به تحصیل زبان و ادبیات عرب پرداخت. سپس به لندن رفت و پنج سال در دانشگاه کمبریج با پروفسور ادوارد براون همکاری کرد. بهروز در سال 1304ش. به ایران بازگشت و تا زمان باز نشستگی در مدرسه عالی تجارت, دارالفنون و دانشکده افسری تدریس می‌کرد. مدتی نیز ریاست کتابخانه باشگاه افسران را به عهده داشت. وی در سن هشتاد ودو سالگی, روز بیست و دوم آذر1350 درگذشت. بهروز نویسنده‌ای محقق و زبانشناسی آشنا به فرهنگ پیش از اسلام بود, وی نخستین کسی است که در نحوه‌ی پژوهش‌های ایرانشناسان غربی شک کرد و اشتباه‌ها و غرض ورزیهای آنان را به کرات متذکر شد. - کیوان محمودی

«چهارصد سال است در اروپا راجع به اصل الفبا, مخترع الفبا, ترتیب الفبا, تکمیل الفبا, تعلیم الفبا و اختراع یک الفبای جهانی بحث و جدال و تحقیق کرده‌اند و به نتیجه‌ای نرسیده‌اند. چنان که از کتب تاریخ فارسی وعربی و یونانی مستفاد می‌شود موضوع اصل الفبا و مخترع آن چندین مرتبه در تاریخ جهان زمینه بحث وجدال مذهبی و سیاسی بوده است. از هشتاد سال پیش به این طرف (زمان نشر کتاب) این موضوع ساده را به طوری با تاریخ و زبان‌های ملل قدیم و باستان شناسی مربوط کرده‌اند که جز عده معدودی در جهان صلاحیت بحث و تحقیق و اظهار نظر راجع به آن را در خود نمی بینند. مدارک تاریخی و علمی و فنی الفبا فقط در ایران و هند است و ما خلاصه جامعی از مهم‌ترین این مدارک را که تا حدود امکان جمع آوری کرده‌ایم به صورت مرتبی می‌دهیم تا راه بحث و تحقیق و اظهار نظر برای همه باز باشد.
«مخترع الفبا»:
در چاپ هفتم دایره المعارف انگلیسی (1842) نوشته شده است: «ظاهرا زمان اختراع خط را تاریکی غیر قابل نفوذی فرو گرفته است. اگر اختراعی با این همه اهمیت برای بشر بعد از طوفان نوح صورت گرفته بود تصور می‌کنیم که اسم مخترع آن در تواریخ کشوری که چنین مخترعی در آن زندگانی کرده است نوشته شده بود». این اظهار نظر دایره المعارف انگلیسی درست است و ما در ذیل جمله‌ای را که اسحاق تیلور چهل سال بعد در جلد دوم کتاب الفبا نوشته، نقل می‌کنیم: «مسعودی در قرن دهم میلادی از زند و اوستا شرحی نوشته که ظاهرا از منبع موثقی است. او می‌گوید آن کتاب [=اوستا] روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود با خطی که زردشت اختراع کرده است».
یکی از بزرگ‌ترین اختراعات انسانی، الفباست و مردم جهان از دیرزمانی پی به اهمیت این اختراع برده و مخصوصا در قرن اخیر می‌خواستند بدانند که الفبا را کی و کجا و چگونه اختراع کرده است. در تواریخ برخی از اقوام راجع به پیدا شدن الفباهای ناقص خود افسانه‌های آلوده به خواب و خیال و معجزات و تعصبات ملی ملاحظه می‌شود. اخیرا هم عده‌ای از روی قیاس با خط مصری و چینی و استناد به برخی مدارک مشکوک حدسیاتی راجع به الفبا نوشته‌اند که هر حدسی را حدس و تحقیقات تازه‌تر متزلزل ساخته است. در هر صورت ما در این جا نمی‌خواهیم چیزی راجع به آن اختلافات بنویسیم ولی از ذکر ملاحظه مهم ذیل که تا به حال مورد توجه محققین نبوده ناگزیریم. چون چینی‌ها و مصری‌های قدیم اصول خط‌شان بر رسم اشکال بوده توانسته‌اند از روی آن اصول, اشکال بسیاری برای رفع احتیاج خود رسم کنند و به کار برند. اگر اقوامی که الفبا را از روی حدس به آن‌ها نسبت می‌دهند طریقه‌ای از خود برای ایجاد حروف داشتند، آن‌ها هم مانند مصری‌ها و چینی‌ها حروفی را که احتیاج داشتند می‌توانستند رسم کنند و به کاربرند. زیرا کسی که فکرش به جایی می‌رسد که از گاو و خانه و شتر و یا به عقیده دیگری از باز و کلاغ و تخت حروف بسازد، چگونه در مدت قرن‌های بسیار از اضافه کردن چند حرف مخصوص به زبان خود عاجز می‌ماند؟حروفی را که الفباهای این اقوام ناقص دارد همان حروفی است که تلفظ‌شان مخصوص زبان‌های آن‌هاست.
با وجودی که در مدت سیزده قرن تعصبات دینی و نژادی و پنجه‌های قوی خارجی از غارتگری و محو آثار و قتل عام و ویرانی شهرها و سوزاندن کتابخانه‌ها و حذف و تغییر و جعل نصوص و مدارک تاریخی چیزی فروگذار نکرده است باز ملاحظه می‌شود که تاریخ الفبا در ایران بسیار روشن است و هر کس چه در قدیم و چه در قرن اخیر چیزی راجع به الفبا نوشته و یا تحقیقی کرده تصدیق نموده که کامل‌ترین الفبای جهان «الفبای اوستا»ست و در میانه خطوط میخی تنها خط میخی فارسی به صورت الفبای نسبتا کاملی در آمده است. اکنون در ذیل، به نقل برخی مدارک تاریخی راجع به الفبا و تجوید و موسیقی (در ایران) و ارتباط آن‌ها با هم می‌پردازیم.
«مورخین و دانشمندانی که راجع به خط ذکری کرده اند»:
نام مشهورترین علما و تاریخ نویسانی که از دوازده قرن پیش به این طرف راجع به خط و مخترع آن نوشته‌هایی به یادگار گذاشته‌اند از قرار ذیل است: عبد الله بن مقفع, آذرخور پور زردشت معروف به محمد متوکلی, محمدبن عبدوس جهشیاری ,حمزه اصفهانی, ابن ندیم, ابوریحان بیرونی, محمد خوارزمی, قاضی ساعد اندلسی, ابن بلخی, عمر خیام و…
تالیفات این مورخین و دانشمندان که شهرت جهانی دارند از دوازده قرن پیش به این طرف دست به دست به ما رسیده است و از قبیل مدارک مشکوک و غیر مشهوری نیست که از تجار عتیقه فروش خریداری شده باشد یا بطور تصادف آن‌ها را پیدا کنند.
«مدارک تاریخی راجع به الفبا در ایران»:
ترجمه از کتاب «التنبیه والاشراف» مسعودی که در حوالی 345 هجری تالیف شده است: «زردشت کتاب اوستای معروف خود را آورد و عدد سوره‌های آن بیست و یک بود و هر سوره‌ای در دویست ورق و عدد حروف و اصوات‌اش شصت حرف و صوت, و هر حرف و صوتی شکل جداگانه‌ای داشت و از آن‌ها حروفی تکرار و حروفی اسقاط می‌شوند زیرا که مخصوص زبان اوستا نیست (این تصریح مسعودی اهمیت زیاد دارد زیرا که در قرائت یا با آهنگ خواندن کتب دینی برای مراعات آهنگ، حروفی تکرار یا اسقاط می‌شده که مربوط به اشتقاق و اصل کلمه نبوده است و همین عمل در قرائت قرآن مشاهده می‌شود. به واسطه عدم توجه به این تصریح بسیاری از محققین دچار اشکالات عمدی و سهوی در کلمات اوستایی شده‌اند). این خط را زردشت احداث کرد و مجوس [= زرتشتیان] آن را "دین دبیره" [= خط دین] می‌گویند … و زردشت خط دیگری احداث کرد که مجوس آن را "کسب دبیره" یعنی خط کلی می‌گویند و با این خط لغات امم دیگر و صداهای حیوانات و طیور و غیره را می نویسند. عدد حروف و اصوات این خط 160 حرف و صوت است و هر حرف و صوتی صورت جداگانه دارد. در خطوط امم دیگر، خطی که دارای حروفی بیش‌تر از این دو خط باشد نیست زیرا که حروف یونانی که اکنون آن را رومی می‌گویند بیست و چهار حرف دارد و در آن ح خ ع ه ذ ض وجود ندارد … فارسیان غیر از این دو خط که زردشت آن را احداث کرد پنج خط دیگر دارند. برخی از این خط‌ها در آن کلمات نبطی [= شاخه‌ای از عربی] داخل، و در برخی داخل نمی شود».
نقل از «مروج الذهب» مسعودی : «زردشت پور اسپتمان از اهل آذربایجان بود و او پیغامبر مجوس است و کتاب معروف را که عوام آن را زمزمه گویند و مجوسان آن را ابستا می‌نامند آورد. حروف معجم این کتاب که او برای ایشان آورد شصت حرف معجم دارد. در حروف زبان‌های دیگر حروف معجم بیشتر از این نیست».
ترجمه از کتاب «التنبیه علی حدوث التصحیف» تالیف حمزه اصفهانی که وفات او را از 350 تا 365 هجری نوشته‌اند: «مهمترین کتابت‌های مردم جهان از سکان شرق و غرب و حرب و جنوب، دوازده کتابت است و آن عربی, حمیرانی، فارسی, عبرانی, سریانی, یونانی, رومی, قبطی, بربری, اندلسی, هندی, چینی است. پنج از آن‌ها استعمال‌اش مضمحل و باطل شده و کسانی که آن‌ها را می‌دانستند از میان رفته‌اند و آن، حمیری و یونانی و قبطی و بربری و اندلسی است. سه از آن‌ها در کشورهای خود استعمال‌اش باقی است و کسی در بلاد اسلامی نیست که آن‌ها را بداند و آن رومی وهندی و چینی است. و چهار از آن در دست است که در کشورهای اسلامی مستعمل می‌باشد و آن عربی و فارسی و سریانی و عبرانی است … اما کتابت عربی یک نوع دارد و در آن تفنن نیست فقط خط قلم‌های آن در حال تجوید و تعلیق تغییر می‌کند. ولی کتابت فارسی متنوع است و دارای هفت فن می باشد که محمد موبد معروف به ابو جعفر متوکلی (250هجری) ذکر کرده است. به گمان او فارسیان در هنگام پادشاهی خود با هفت کتابت اراده‌های گوناگون خود را تعبیر می‌کردند و نام‌های آن‌ها این است: آم دفیره, کشته دفیره, نیم کشته دفیره, فرورده دفیره, راز دفیره, دین دفیره, وسف دفیره. معنی آم دفیره کتابت عامه است؛ معنی کشته دفیره کتابت تغییر یافته است؛ معنی نیم کشته دفیره کتابت نیم تغییر یافته است؛ معنی فرورده دفیره کتابت رسائل است؛ معنی راز دفیره کتابت راز و ترجمه است؛ معنی دین دفیره کتابت دین است و با این کتابت می‌نوشتند قرائت و کتب دینی خود را؛ معنی وسف دفیره جامع الکتابات است و آن کتابتی بوده شامل لغات امم از روم و قبط و بربر و هند وچین و ترک و نبط و عرب. کتابت عامه از میان آن‌ها با بیست و هشت قلم رسم می‌شد و برای هر قلمی از آن‌ها نام جداگانه‌ای بود چنان که گفته می‌شود در خط عربی و خط تجوید و خط تحریر و خط تعلیق (تا این جا حکایت زردشت پور آذر خور معروف به محمد متوکلی می باشد)».
فارسیان نیز کتابت دیگری به نام کتابت عصا داشتند. این را شلمقانی حکایت می‌کند و متوکلی از این کتابت خبر نداشت.
ترجمه از «فهرست» ابن ندیم که در 377 هجری تالیف شده: «عبدالرحمان مقفع (وفات144 هجری ) گفت: فارسیان دارای هفت کتابت بودند: از آن‌هاست [خط] کتابت دین که نامیده می‌شود "دین دفیریه" و با آن اوستا را می‌نویسند. کتابت دیگری "ویش دبیریه" گفته می‌شود و آن سیصد و شصت وپنج حرف بود. با آن فراست و زجر و شرشر آب و طنین گوش و اشاره‌های چشم و ایماء و غمزه و مانند این‌ها را می نوشتند. (صاحب فهرست گوید:) کسی این قلم [= خط] دست‌اش نیافتاد و از پارسیان کسی امروز نمی‌تواند آن را بنویسد. اماد موبد را از آن پرسیدم؛ گفت آری به کار می‌رود برای ترجمه چنان که در کتابت عربی تراجمی موجود است. کتابت دیگر "کستج" گفته می‌شود و آن بیست و هشت حرف است. با آن نوشته می‌شود عهود و [مواثیق] و قطائع. و همچنین فارسیان با این کتابت روی انگشتر یا حاشیه لباس بر روی فرش‌ها و سکه‌های دینار و درهم نقش می‌کرده‌اند. (این جمله می‌رساند که چرا روی سکه‌ها و آثار قدیمی حروف دین دبیره [= خط اوستایی] یافت نمی‌شود زیرا این خط مذهبی فقط برای ضبط آهنگ سرودهای مقدس بوده است) … کتابت دیگر "نیم کستج" گفته می‌شود و آن بیست و هشت حرف است. با آن طب و فلسفه نوشته می‌شد … کتابت دیگر "شاه دبیره" گفته می‌شود. با این کتابت شاهان عجم تکلم می‌کردند میان خودشان ولی نه با عوام و منع می‌کردند از آن سایر مردمان کشور را از ترس این که مبادا آگاه شود از اسرار شاهان کسی که شاه نیست به دست ما نیفتاد. کتابت رسائل چنان که بر زبان جاری است ودر آن نقطه نیست برخی از آنها به زبان سریانی اولی [= قدیم] که اهل بابل به آن گفتگو می‌کردند نوشته می‌شد وخوانده می‌شد به فارسی. عدد حروف‌اش سی و سه حرف است [به آن] "نامه دبیره" و "هام دبیره" گفته می‌شود و آن برای سایر اصناف کشور به جز شاهان است فقط … کتابت دیگر "راز سهریه" گفته می‌شود. پادشاهان با آن رازهای خود را می‌نوشتند با هرکس از سایر امم. عدد حروف و اصواتش چهل حرف است و هر حرفی از حروف و اصوات صورت معروفی دارد و در آن لغت نبطی نیست. و ایشان را کتاب [= نگارش] دیگری است که "داس سهریه" گفته می‌شود. با آن فلسفه و منطق نوشته می‌شود و آن را بیست و چهار حرف است. نقطه دارد. به دست ما نیفتاد».
«عصر اختراع خط و تکامل آن در ایران»:
تا آن جایی که تحقیق کرده‌ایم خلاصه آن چه مورخین ایرانی و عرب (دوره اسلامی) راجع به خط نوشته‌اند به صورت مرتب و واضحی این است: در حدود سی و پنج قرن پیش از میلاد ایرانیان خطی داشته‌اند که یاد گرفتن و نوشتن آن آسان نبوده است و مخترع این خط را بوذاسف نوشته‌اند. هجده قرن بعد یعنی هفده قرن پیش از میلاد زردشت خط شگفت آوری اختراع کرد که باعث ترقی و نشر علوم و فنون گردید (بنا به گفته مورخان دوره اسلامی).
«خط‌های هفتگانه ایران»:
آن چه که در سطور بالا نقل شد بدین صورت خلاصه و جمع بندی می‌کنیم. ایرانیان قبل از اسلام هفت خط مختلف داشتند که هر یک را برای مقصدی به کار می‌بردند. اسامی و خصوصیات هر یک از آن‌ها از این قرار است:
1- آم دبیره یا هام دبیره. این خط به موجب نمونه ابن ندیم و آثاری که در دست است حروف‌اش از خط‌های دیگر ایران کمتر بوده زیرا صدا هایی که مخرج مشترک دارند با یک حرف می‌نوشتند. مثلا برای آ/ ا/ ه/ خ یک حرف به کار می‌رفته است. آم دبیره خط عمومی بوده و آن را با بیست و هشت شیوه می‌نوشتند و در زمان آذرخور که حمزه اصفهانی از او نقل کرده است نام بسیاری آز آن شیوه‌ها فراموش شده بود و آن چه به یاد مانده این‌ها است: داد دبیره (برای احکام دادگستری)؛ شهرآمار دبیره (برای حساب‌های شهر)؛ گنج آمار دبیره (برای حساب‌های خزانه)؛ کده آمار دبیره (برای حساب‌های کشور)؛ آخورآمار دبیره (برای حساب‌های اصطبلات)؛ آتشان آمار دبیره (برای حساب‌های آتش[گاه‌ها])؛ روانگان آمار دبیره (برای حساب‌های اوقاف).
2- گشته دبیره. این خط بیست و هشت حرف داشته و با آن پیمان‌ها و فرمان‌ها را می‌نوشتند و روی دینار و درهم و انگشتر نقش می‌کردند. در چاپ‌های فهرست ابن ندیم دو نمونه چرخیده و نچرخیده از این خط دیده می‌شود. حمزه اصفهانی گشته را تغییر یافته ترجمه کرده است و این کلمه مهم تاریخی در ظاهر ساختن وضع طبیعی حروف و چرخانیدن آن‌ها فوق العاده مفید واقع شده است.
3- نیم گشته دبیره. این خط نیز دارای بیست و هشت حرف بوده و با آن طب و فلسفه را می‌نوشتند. نمونه‌ای از این خط در فهرست ابن ندیم داده شده و معلوم می‌شود تا اواخر قرن چهارم هجری کتب فلسفه و طب قدیم ایران با این خط وجود داشته است.
4- فرورده دبیره. این خط دارای سی و سه حرف بوده و منشورهای پادشاهی را با آن می‌نوشتند و ظاهرا این همان نامه دبیره است که عبدالله بن مقفع آن را [به] کتابت رسائل ترجمه کرده و ابن ندیم در فهرست از او نقل کرده است و راجع به این خط و هام دبیره عبارات ابن ندیم واضح نیست.
5- راز دبیره. این خط برای نوشتن رازهای پادشاهان بوده و چهل حرف داشته و ظاهرا شاه دبیره و راز سهریه که در ابن ندیم ذکر شده همین خط است.
6- دین دبیره. این خط بی‌نظیر دارای شصت حرف است و برای نوشتن قرائت سرودهای دینی به کار می‌رفته است.
7- ویسپ دبیره. معنی ویسپ دبیره خط کلی و جامع همه خطوط است. با این خط زبان رومی و قبطی و بربری و هندی و چینی و ترکی و نبطی و هر اشاره و هر صدایی حتا صدای شرشر آب را می‌نوشتند. به روایت مسعودی این خط (160) حرف و به روایت ابن ندیم (365) حرف داشته است و ظاهرا هر دو روایت درست می‌باشد. زیرا که مسعودی فقط از نوشتن لغات امم اسم برده ولی ابن ندیم نوشته است هر اشاره و هر صدا حتا صدای شرشر آب را با آن می‌نوشتند. از این قرار معلوم می‌شود برای نوشتن صداهای غیر انسانی و اشارات (205) حرف از حروف ویسپ دبیره به کار می‌رفته است.
این بود شرح مختصری از خط‌های هفتگانه ایران و چون ایرانیان از رموز خط خود آگاه بودند می‌توانستند با کم و زیاد کردن حروف خط‌های متعدد داشته باشند و دیگران حتی موفق به تکمیل خط خود هم نشدند.
«تجوید در ایران و هند»:
از چندین قرن پیش از میلاد در ایران و هند ادعیه و سرودهای مذهبی را با زمزمه یا آهنگ می‌خواندند. این طرز خواندن را مردم این دو کشور از پیشوایان دینی خود با علاقه‌مندی بسیارمی‌آموختند زیرا که عقیده داشتند اگر سخن‌های مقدس با تلفظ صحیح قدیمی و زیبای خود ادا نشود تاثیری ندارد واین عقیده و عادت در ایران و هند به همان روش دیرینه خود در کنار بتکده‌ها و صحن مسجدها معمول است.
علمی که در آن از مقاطع دهان و حروف هجا و مخرج و صفات هر حرف بحث می کند علم تجوید می‌نامند و کتب بی‌نظیر این علم که از پانزده تا پنج قرن پیش از میلاد در هند نوشته شده خوشبختانه از میان نرفته است. قبل از اسلام در ایران به علاوه علم تجوید حروف مخصوصی برای ضبط زمزمه یا قرائت کتب مذهبی داشته‌اند. متاسفانه به جز حروف آن الفبای آهنگی و ترتیب علمی بی‌نظیر آن و علامات تجوید و برخی اصطلاحات و مدارک تاریخی از کتب اصلی این علم چیزی به دست ما نیافتاده است. کتاب‌های تجوید قبل از اسلام مانند اصل کلیله و دمنه و هزار افسانه و صدها کتاب دیگر در فتنه عرب و مغول از میان رفته ولی محتویات آن‌ها به عربی و فارسی محفوظ مانده است.
یک توضیح:کلمه تجوید که در عربی از اصل جاد است به هیچ صورت و صیغه‌ای در قرآن به کار نرفته و معانی لغوی آن با معنی اصطلاحی هیچ گونه ربطی ندارد. حقیقت این است کلمه «جاد» معرب «گات» می‌باشد یعنی خواندن با آهنگ. «گات» به معنی سرود و آهنگین خواندن (در اوستا: گاثا) [نام] قدیم‌ترین بخش از اوستا و کهن‌ترین اثر ادبی ایرانی است که بر جای مانده. سراینده این سرودها خود زرتشت است. (توضیحِ گات را از کتاب تاریخ ادبیات ایران قبل از اسلام نوشته شادروان احمد تفضلی نقل کردیم).
«تجوید بعد از اسلام»:
اولین علمی که به تقلید عادات مذهبی قدیم به عربی ترجمه شد علم تجوید است ولی چون تجوید از علوم سری مذهبی و در ایران منحصر به یک دسته مخصوص بوده مسلمانان جز معلومات سطحی از آن چیز دیگری نتوانسته‌اند کسب کنند زیرا اگر به اصول این علم کاملا آشنایی داشتند می‌توانستند خط تجوید داشته باشند و مجبور نشوند برای قرائت هر کلمه‌ای شرح جداگانه‌ای در کتاب‌های مفصل خود بنویسند. از قراری که نوشته‌اند در زمان حجاج بن یوسف در عراق اختلافات خونینی میان مسلمانان در قرائت آیات قرآنی پیدا شد. برای جلوگیری از اختلافات حجاج از کاتب‌های ایرانی خود استمداد جست و در همین موقع است که حروف معجم کوفی که بعدا به آن اشاره خواهد شد از خطوط قدیم ایران استنباط گردید. از ترتیب تجویدی آیات و عصری که در آن قراء سبعه نشو و نما کردند و مدارک تاریخی دیگر ظاهر است که علم تجوید در حدود هشتاد هجری در میانه مسلمانان رواج گرفته است. خلاصه مسلمانان ایران با سوابقی که از کتب دینی باستانی داشتند در تقسیم و تنظیم آهنگی آیات خدمات شایانی انجام دادند.
(توضیح - "قراء سبعه": قاریان هفتگانه که از این قاریان مشهور پنج نفر ایرانی بودند. ابن کثیر فارسی که وفات‌اش درسال 120 هجری است، رییس و پیشوای این فن محسوب می‌شود و آخرین ایشان نیز بهمن بن فیروز کسایی است که در 179 هجری در نزدیکی شهر ری بدرود جهان گفته).
«موسیقی در ایران»:
به علاوه مدارک و آثار تاریخی بسیار و خط تجوید و اصطلاحات فارسی فنی موسیقی که نقل و تعریب آن‌ها به عربی ممکن نبوده در تاریخ کلیسای عیسوی راجع به تنظیم سرودهای مذهبی چیزی نوشته‌اند که خلاصه آن این است: در قرن پنجم میلادی (عصر ساسانیان) دو نفر ایرانی برای یاد دادن سرودهای مذهبی به "میلان" می‌روند. آهنگ‌هایی که این دو نفر در کلیسا تنظیم داده بودند به طوری موثر بوده که سنت اگوستین هنگام شنیدن آن‌ها اشک از چشم‌اش روان می‌گردیده است.
«دیوان و خط کوفی»:
از زمان خلافت عمر تا فرمانداری حجاج بن یوسف یعنی تا نزدیک هشتاد هجری همه دفاتر دیوان محاسبات کوفه به زبان فارسی نوشته می‌شد و اصطلاحات مهم دیوانی هم از قبیل دیوان دفتر سیاق قلم و غیره که تاکنون معمول است کلمات فارسی می‌باشند. قدیمی‌ترین سند تاریخی راجع به ترجمه دفاتر دیوان محاسبات کوفه از فارسی به عربی فتوح البلدان بلاذری است. تفصیلی که بلاذری درباره کشته شدن زادان فرخ رییس دیوان محاسبات کوفه نوشته نباید به همین سادگی باشد زیرا که او را از شعوبیه طرفداران عرب می‌شمارند و بنا بر این در شرح پیش آمد احتمال طرفداری می رود. آن چه محقق است این است که در پیرامون هشتاد هجری صالح نامی از مردم سیستان گفته است که می‌تواند دفترهای محاسباتی را از فارسی به عربی ترجمه کند. تا زمانی که زادان فرخ رییس دیوان زنده بود ترجمه دفاتر محاسباتی از فارسی به عربی انجام نگرفته زیرا که او با چنین کاری مخالف بوده است ولی پس از کشته شدن زادان فرخ در راه گذر صالح سیستانی شروع به نقل و ترجمه دفاتر از فارسی به عربی کرده است.
چون همه دفاتر محاسباتی دیوان کوفه به فارسی بوده آن‌ها را با خط دیوانی امار دبیره می‌نوشتند و صالح هم از همان خط که در سراسر کشور مردم به آن آشنایی داشتند استفاده کرده است. اگرچه از امار دبیره نمونه‌ای تا کنون به دست نیفتاده ولی از روی قرائن می‌توان گفت حروف آن به وضع طبیعی طولانی بوده است زیرا تا کنون هم در ایران محاسبین دیوانی را دراز نویس می گویند.
«مقایسه حروف کوفی با اوستا»: چون در قرن اخیر علما و تجار عتیقه ساز مدارک تاریخی بسیاری جعل کرده‌اند که از شیوه و رسم الخط آن‌ها شواهد جعل آشکار است؛ لهذا ما در این جا حروف کوفی دو کتیبه لاجیم و ابرقو را که در کتاب آثار ایران چاپ شده زمینه مقایسه قرار می‌دهیم. دو کتیبه مذکور که در اوائل قرن پنجم نوشته شده از معتبرترین اسناد قدیمی شیوه خط کوفی به شمار می‌آید.
چنان چه از مطالب بعد واضح خواهد شد بسیاری از آثار خط کوفی اصلی را به واسطه شباهت با خط قدیم ایران حتا در قرن سوم و چهارم هجری از بین برده‌اند و برخی نمونه‌های کوفی قرن پنجم هجری نیز به نظر رسیده که در آن سعی شده حروف عبرانی را به شیوه کوفی داخل خط کنند. (مولف دانشمند این کتاب در این جا اشاره مبسوطی دارند که ترتیب تجویدی ایرانی و شباهت کامل حروف کوفی با حروف اوستا و مخصوصا شکل همزه و الف و نقص خط کوفی از موضوعهای مهم جدال شعوبیه در قرن سوم وجهارم هجری بوده و عاقبت منتهی به بر هم زدن ترتیب حروف و تغییر شیوه خط و محو بسیاری از آثار و جعل آثار و احادیث و اخبار شده است).
در این جا جدولی ترسیم شده که حروف کوفی را از روی کتیبه برج لاجیم با حروف اوستایی مقایسه می‌کند: مقایسه‌ی حروف کوفی با حروف اوستایی
«عصر هخامنشی»:
پادشاهی هخامنشیان باعث انقلاب دینی و سیاسی شد. نقش‌های حجاری شده دوره هخامنشی به طوری متناسب و شبیه است که پس از دوره سومری‌ها در این منطقه آسیا نظیر ندارد و به خلاف نقش‌های بی جان و بی‌ریخت بابلی و آسوری، حجاری‌های ایرانی همه زنده و با حرکت می‌باشند. از همه مهم‌تر این که ایرانیان موفق به ساده کردن الفبای میخی شدند در صورتی که اقوام سومری و آسوری و بابلی و کلدی در مدت چند هزار سال از عهده چنین کاری بیرون نیامدند. خط میخی فارسی باستان دارای 36 علامت بیشتر نیست و لهذا خواندن کلمات آن آسان و تلفظ‌ها نزدیک به حقیقت است. هم چنین درک معانی کلمات و کتیبه‌های فارسی باستان به کمک ادبیات باستانی هندو ایرانی که با خط دقیق نوشته شده و معلوم بودن معانی ریشه های اصلی چندان اشکالی ندارد ولی خط «بابل سومری» دارای ششصد علامت اصلی است و از ترکیب آن‌ها با هم هزاران نقش مرکب پیدا می‌شود که هر یک ممکن است به چند وجه خوانده شود. در خط بابل سومری خواندن اسامی و کلمات جز با حدس و تخمین و شک و تردید انجام نمی‌گیرد مثلا یک اسم را «کدش من انلیل» و «کدش من خربه» و «کلیم ماسین» خوانده‌اند و همین اسم را ممکن است به صورت‌های دیگری هم که موافق با اغراض سیاسی و مذهبی خواننده باشد، خواند!
«نتیجه»:
پس از این که ایرانیان به طریقه ساختن کلمات برای ادای مقاصد خود از راه ترکیب و مضاعف کردن ریشه‌های کوتاه و الحاق پیشوند و پسوند و تغییر و تبدیل حروف به یکدیگر پی بردند فکر و زبان و نثر و شعر در میان ایشان ترقی فوق العاده کرد. برای ادای کلمات مقدس و سرودهای مذهبی با تلفظ صحیح احتیاج به علم تجوید پیدا شده است. ترقی علم تجوید قاریان سرودهای مقدس را به مخارج حروف و امکان رسم مقاطع آشنا کرده و در نتیجه الفباها و حروف بی‌شماری برای ضبط صداها و حتا آهنگ‌های گوناگون به وجود آمده است. شاید اولین الفبای دینی که در ایران حروف‌اش رسم شده بیش از چهار هزار سال قدمت داشته باشد.
(یک توضیح: مطالبی که در ذیل می‌آید از کتاب "ایران در زمان ساسانیان" نوشته ایران‌شناس برجسته دانمارکی روان‌شاد پروفسور آرتور کریستنسن برداشته شده است. امیدواریم پاسخی باشد به آن‌هایی که بیهوده اصالت خط و زبان اوستایی را تخطئه می‌کنند).
«تاریخ نگارش اوستا و پاسخی به آبه نو»:
"آبه فرانسوا نو" در مقاله‌ای که در «مجله تاریخ ادیان» (ج 95، 1927، ص 199- 149) منتشر کرده,کوشیده است به استناد نوشته‌هایی که درباره مشاجرات و مناظرات دینی بین عیسویان و زردشتیان از مسیحیان سریانی باقی مانده است, این موضوع را به اثبات برساند که متون مقدس مزدیسنان تا اواسط قرن هفتم میلادی سینه به سینه حفظ می‌شده و زردشتیان تا سالهای آخر سلطنت ساسانیان کتب مذهبی مدون نداشته‌اند. آن گاه در اواخر دوره ساسانی چون موبدان زردشتی بیم آن را داشته‌اند که روایات و سنن کهن مذهبی آنان در معرض تباهی و فراموشی قرار گیرد, و نیز خواسته‌اند پیروان خود را از مزایایی که اسلام برای «اهل کتاب» قائل بود, برخوردار کنند, به تدوین اوستای ساسانی پرداخته‌اند. سپس "نو" فرضیه خود را چنین ادامه می‌دهد: راست است که لفظ «اوستا» در قرن پنجم و شاید در قرن ششم میلادی معمول و متداول بوده است, ولی معنای این کلمه در آن زمان به طور ساده عبارت بوده از قانونی که به صورت روایات شفاهی, سینه به سینه حفظ شود و بعدها, در قرن هشتم میلادی, الفبای اوستایی را اختراع و متونی را, که حدود 634 میلادی جمع آوری و به خط پهلوی نوشته بودند ,به این الفبای جدید نقل کرده‌اند.
دعوی آبه نو در اساس مبتنی بر آن است که در کتب سریانی,که اطلاعاتی راجع به روابط و مناسبات زردشتیان و مسیحیان در عهد ساسانی به دست می دهند, (حتا در روایاتی که موضوع آن مناظرات و مشاجرات بین پیروان این دو دین است و در طی آن مسیحیان به کرات به کتب مقدس خویش استناد می‌کنند) هرگز اشاره‌ای به کتب یا نوشته‌های مذهبی زردشتیان نشده و فقط سخن از «تلاوت و زمزمه ادعیه» و «احکام دینی» در میان است, و نیز به کرات عادت مزدیسنان را به از بر کردن روایات مذهبی خود ذکر کرده‌اند.
مع ذلک از آن چه گذشت, به هیچ عنوان نمی‌توان نتایجی چنین کلی و وسیع گرفت. بی‌شبهه این مطلب صحیح است که مغان آن قسمت‌هایی از اوستا را, که در عبادات و مراسم مذهبی به کار می‌بردند, از بر می کردند, ولی علت آن بود که تاثیر اعمال و مراسم مذهبی با رعایت کمال صحت و دقت در تلاوت بستگی تام داشت. از این گذشته، متون اوستایی با کتب مقدس مسیحیان تفاوت کلی و اساسی دارد. از قراین می‌توان حدس زد که مولفان مسیحی, که در مناظرات و مشاجرات خود تعصب بی‌اندازه نشان داده‌اند,عمدا از اشاره به کتب مقدس مزدیسنان [= زرتشتیان] اجتناب ورزیده‌اند,تا خوانندگان مسیحی متوجه این نکته نشوند که دشمنان مذهبی آن‌‌ها نیز دارای کتب مدون بوده‌اند.
بنا بر این, نظریه آبه نو فاقد اساس و مبنای صحیح و قبول آن غیر ممکن است. اگر متون کتبی زردشتی قبل از سلطنت یزدگرد سوم, آخرین شاهنشاه ساسانی, وجود نداشت, و مقصود فقط این بود که با شتاب‌زدگی کتاب مقدسی فراهم کنند, تا اعراب مزدیسنان را در زمره «اهل کتاب» به شمار آورند, موبدان به تدوین ادعیه و اوراد مراسم مذهبی و عبادات قناعت ورزیده و رنج نگارش مباحث مفصلی مشتمل بر علوم طبیعی و جغرافیا و امور حقوقی و فقهی وغیره را, که موجب تفصیل اوستای ساسانی است, به خود هموار نمی‌کردند. از این گذشته، چگونه می‌توان باور کرد که در طی چند سالی که ایران برای حیات و ممات خود با تازیان می‌جنگید, موبدان موفق به گردآوردن 21 نسک اوستا و تدوین آن به الفبای پهلوی شده باشند, یعنی کتابی که طبق حساب "وست" دارای345700 کلمه بود, درحالی که هر روز به گوشه‌ای رانده می‌شدند, و از نفوذ و قدرت آنان کاسته می‌شد, و پیروان آن‌ها دین کهن خود را رها می‌کردند. چگونه می‌توان پذیرفت که این موبدان فرصت اختراع الفبای جدیدی را, که امروز به الفبای اوستایی مشهور است و نتیجه مطالعه دقیق و عالمانه فونتیک و اصوات مقدس می باشد, یافته وآن گاه 21 نسک اوستا را به این الفبای جدید نقل کرده باشند!؟ و نیز با این اوضاع و احوال, چگونه ممکن بود بتوانند در قرن بعد به ترجمه و تفسیر کلمه به کلمه نسک ها به زبان پهلوی بپردازند,که به حساب وست بیش از دو میلیون کلمه داشته است, و آن وقت از این ترجمه در قرن نهم میلادی, هنگامی که مولفان "دینکرد" [= یکی از متون دینی پهلوی] خلاصه اوستای ساسانی را درکتاب خود می‌آورند, قسمت‌هایی مفقود شده بود!
در بین مطالبی که آبه نو از سریانی نقل کرده است, فقط در یک عبارت, آن هم ترجمه خود او, صریحا گفته شده است که اوراد و ادعیه زردشتیان به خط ثبت نگردیده است. این عبارت ماخوذ از تاریخ شهادت یشوع سبران Isho sabhran است,که در حدود سال 630 میلادی, یشوع یبه Isho yabh نوشته است و در آن چنین گوید که یک نفر زردشتی, که از دین خود برگشته بود و از خاندان موبدان بود «عادت داشت ادعیه و اوراد مجوسی را از دهان بیاموزد, زیرا سخنان و تعالیم مضر زردشت (به سریانی zaradost) با حروف (یا علامات) نوشته نشده است» ولی از طرف دیگر این عبارت را می توان به خوبی چنین ترجمه کرد: «زیرا که تعلیمات خطرناک زردشت با علامات قابل فهم نوشته نشده است», و از آن چنین استنباط کرد که اوراد و ادعیه به خطی که عامه مردم بتوانند بخوانند، ننوشته بودند. بنابر این کلیه دلایلی که آبه نو برای نظریه خود آورده است, فاقد ارزش می‌باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


* چنان که می‌دانید، زبان بومی و کهن و ایرانی مردم آذربایجان، پیش از رواج و رسمیت زبان کنونی ترکی (در سده‌ی یازدهم هجری) «آذری» یا «پهلوی آذری» نام داشته است. در بسیاری از متون تاریخی، ادبی و جغرافیایی دوران اسلامی، درباره‌ی اصالت این زبان (زبان ایرانی آذری) به صراحت سخن رفته است. همچنین، در متون فراوانی، نمونه‌های منثور و منظومی از زبان آذری، حفظ و نقل گردیده است. جالب‌تر از همه آن که، هنوز در شماری از روستاهای دورافتاده آذربایجان، تکلم به زبان ایرانی آذری رواج و تداوم دارد. این همه، شواهد و اسناد دقیق و صریحی هستند که به خوبی، ریشه و اصالت ایرانیِ زبان و مردم آذربایجان را آشکار و هویدا می‌سازند. از آن جا که به زودی مقاله‌ی جامع و مفصلی را درباره‌ی زبان ایرانی آذری منتشر خواهم ساخت، فعلاً و عجالتاً شما را به مطالعه‌ی مقاله‌ی بسیار علمی و عالی استاد احسان یارشاطر در دانش‌نامه‌ی معظم ایرانیکا (iranica)، در مورد این زبان، دعوت می‌نمایم: (+). در این مقاله، پس از مرور اسناد و مدارک تاریخی و ادبی مربوط به زبان ایرانی آذری، به شکلی استادانه، ساختار زبانی و نظام صرفی این گویش در مقایسه با دیگر زبان‌های ایرانی، بررسی شده است. از آن جا که این مقاله به زبان انگلیسی است، علاقه‌مندان می‌توانند به نوشتار بسیار علمی مشابهی، در «دائرة المعارف بزرگ اسلامی» جلد یکم، صفحه‌ی 259 به بعد، مراجعه نمایند.
* چندی پیش، دوست گرامی آقای بابایادگار خبر از انتشار نوشته‌ای به نام «روز شعر و ادب ایران یا روز شعر و ادب فارسی» (+) در پایگاه خبری «گویا» دادند که نویسنده‌ی آن «آیتان تبریزلی» (همان کسی که پیش‌تر، در همان پایگاه، زیر نقاب خرده‌گیری‌های ابلهانه از کورش کبیر، به تبلیغ مسلک پان‌ترکیستی خود پرداخته بود +) به کودکانه‌ترین شکل ممکن، این بار به خرده‌گیری از فردوسی بزرگ برخاسته و در زیر پوشش آن، به تبلیغ پان‌ترکیسم روی آورده است. جای تأسف بسیار است که پایگاه نام‌داری چون «گویا»، دیرزمانی است تبدیل به جولانگاه ترک‌تازی پان‌ترک‌های بی‌وطنی شده که مرام و مأموریتی جز تخریب هویت و اصالت ایرانیان و تبلیغ و تقدیس بیگانگان و دشمنان تاریخی ایران، ندارند. برای پی‌بردن به درجه و میزان فهم و شعور نویسنده‌ی آن مطلب، همین بس که وی می‌گوید: چون فردوسی در شاهنامه به تورانیان - ترک‌ها - بی‌حرمتی کرده است، پس لیاقت آن را نداشته که روز «شعر و ادب ایران» به نام وی گرامی داشته شود!!! بی‌گمان می‌دانید که دولتیان ایران - با محاسباتی سیاسی - از میان آن همه بزرگان شعر و ادب پارسی، زادروز محمدحسین شهریار، شاعر معاصر تبریزی را به عنوان روز شعر و ادب ایران انتخاب کردند!
* «فردوسی و شاهنامه‌اش؛ افسانه‌بافی تا به کی؟»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/۸

هردوت در تاریخ خود، قبیله‌ی «پاسارگاد» (Pasargadai) را برجسته‌ترین قبیله‌ی پارسی در میان دیگر قبایل پارسی می‌داند که طایفه‌ی هخامنشی جزیی از آن بود و پادشاهان پارسی نیز از آن برخاسته بودند (کتاب یکم، بند 125). بنا به گزارش دیگر مورخان یونانی، پای‌تخت و محل آرامگاه کورش کبیر، شهرکی به نام «پاسارگاد» بوده است [استرابون: جغرافیا XV, 3.7-8؛ آرین: آنابازیس VI, 6.29]. بعدها باستان‌شناسان با تطبیق دادن توصیف نویسندگان یونانی از آرامگاه کورش، با بناهای باستانی یافته شده در دشت مرغاب و نیز با یافتن سنگ‌نوشته‌هایی در آن منطقه که در آن‌ها نام کورش ذکر گردیده بود (کتیبه‌های CMa, CMb, CMc)، ویرانه‌های موجود در مرکز دشت «مرغاب» واقع در سی کیلومتری شمال‌شرقی تخت جمشید را از آنِ کاخ پاسارگاد برشمرده، بنای معروف به «مشهد مادر سلیمان» واقع در یک کیلومتری جنوب‌غربی کاخ پاسارگاد را، آرامگاه کورش دانستند.
بر پایه‌ی روایت هردوت به نظر می‌رسد که کورش کبیر پای‌تخت امپراتوری‌اش را به افتخار نام قبیله‌ی خود، «پاسارگاد» نامیده بود. اما بیش‌تر پژوهشگران، نام پاسارگاد را در ارتباط با واژه‌ی «پارس» پنداشته و صورت اصلی آن را Parsa-karta/ Parsa-gird به معنای «ساخته‌ی پارس[ها]» یا Parsa-garda به معنای «باروی پارس[ها]» دانسته‌اند. اما این معنایابی به روشنی غلط است چرا که «بارو یا ساخته‌ی پارس‌ها» نمی‌تواند معنای نام قبیله‌ای باشد که وجودش نیز مقدم بر بنای شهرک پاسارگاد بوده است (اگر روایت هردوت را درست بدانیم). ضمن آن که این نام نمی‌تواند برگرفته از واژه‌ی «پارس» باشد چرا که چنین واژه‌ای در ترکیب آن وجود ندارد. واژه‌ی پارس در زبان یونانی به گونه‌ی «Persai» است که در واژه‌ی « Pasargadai» وجود ندارد. به همین گونه، واژه‌ی پارس در زبان ایلامی به صورت «Parsa» است که در نام ایلامی پاسارگاد، «بترکتش» (Batrakatash) وجود ندارد.
برخی از پژوهشگران بر اساس قراینی، چنین می‌اندیشند که نام اصلی و پارسی قبیله‌ای که هردوت آن را «پاسارگاد» خوانده، «پاتیشووریش» (Patishuvarish) بوده است [فون‌گال، ص 6-365، 372]. چنان که یار نزدیک و نیزه‌دار داریوش بزرگ، «گئوبرووَ» (Gaubaruva) به تصریح سنگ‌نوشته‌ی نقش رستم (DNc) از این قبیله بوده است.
به احتمال بسیار، نام اصلی قبیله‌ی پادشاهان هخامنشی، «پاتیشووریش» بوده که در زبان یونانی به شکل Pateichori نقل شده [استرابون: جغرافیا XV. 3.1] و ظاهراً هردوت نام تخت‌گاه کورش کبیر را سهواً، به قبیله‌ی وی نسبت داده است. به هر حال اشتقاق واژه‌ی «پاسارگاد» از «پاتیشووریش» ممکن نیست و معنای حقیقی واژه‌ی پاسارگاد نیز عدم تعلق این عنوان را به قبیله‌ی مذکور، نشان می‌دهد. احتملاً، شکل اصلی و پارسی نام- واژه‌ی پاسارگاد (Pasargadai)، «پاثرکته» (Pathra-kata) به معنای «جایگاه پاییدن و مراقب بودن؛ به فارسی: پاس‌کده» بوده که با گونه‌های ایلامی و یونانی آن نیز هماهنگ است و ارتباطی هم با واژه‌ی «پارس» ندارد.

* قبیله‌ی «اسگرتی» و تبار «کرد»:
اسگرتی‌ [پارسی باستان: Asagartiya؛ یونانی: Sagartia. ظاهراً به مفهوم: غارنشین (W. Eilers: Encyclopaedia Iranica, II, p.107)] به تصریح هردوت (I/125; VII/85) یکی از قبایل پارسی بود و مردمان آن به زبان پارسی سخن می‌گفتند. پس از ورود اقوام آریایی به نجد ایران و پراکنده شدن آنان در محور رشته کوه‌های زاگرس، ظاهراً اسگرتی‌ها از دیگر قبایل پارسی که - که رو به جنوب نهاده بودند - جدا شده و در غرب ایران و شمال عراق کنونی (کردستان عراق)، در سرزمین کهن «گوتیوم» ماندگار گردیدند. در زمان لشکرکشی کورش علیه بابل (539 پ.م.)، اسگرتی‌های ساکن گوتیوم به رهبری سرداری به نام «گئوبروو» (Gaubaruva) در خدمت پادشاه پارسی بودند و موفق به گشودن بابل گردیدند. در پی کشته شدن بردیا (گئومات) در 29 دسامبر 522 پ.م.، گروهی از اسگرتی‌ها به سرکردگی «چیسه تخمه» (Chica-takhma؛ به معنای: پهلوان‌تبار) که خود را شاه و از دودمان «اووخشتر» (Uva-khshtra) پادشاه ماد خوانده بود، علیه شهریاری داریوش کبیر شوریدند (DB II/33). این شورش در ژوئن 521 پ.م. فروکوفته و چیسه تخمه نیز در «اربیرا» Arbaira (اربیل کنونی در عراق) مرکز ایالت اسگرتیه، اعدام شد.
از آن جا که رهبر شورشیان اسگرتی، خود را به دودمان شاهان ماد منسوب کرده بود، برخی از پژوهشگران گمان برده‌اند که اسگرتی‌ها قبیله‌ای از ماد بوده‌اند [فرای، ص 114؛ فون‌گال، ص 364]. اما این، استدلال استواری نیست و ادعای یک سرکرده‌ی شورشی که شاید برای همسو کردن مادها با خود بوده، نمی‌تواند سندی قوم‌شناختی باشد و روایت هردوت نیز کاملاً صریح است.
در لشکرکشی خشایارشا به یونان (480 پ.م.)، اسگرتی‌ها نیز در شما سپاهیان وی بودند. هردوت (VII/85) ضمن توصیف لشکریان خشایارشا، درباره‌ی اسگرتی‌ها می‌گوید: «سگرتی‌ها مردمی چادرنشین هستند … لباس‌شان چیزی است میان لباس پارس‌ها و پکتیک‌ها. سگرتی‌ها هشت هزار سوار داده بودند. این‌ها عادت ندارند اسلحه‌ای مفرغی یا آهنی به کار ببندند و فقط خنجری دارند و در جنگ طناب‌هایی (کمند) به کار می‌برند که از چرم بافته‌اند و بسیار به آن اطمینان دارند. ترتیب جنگ این‌ها چنین است: سگرتی چون به دشمن برسد، طناب (کمند) را به طرف او می‌اندازد و همین که اسب یا آدمی را گرفت، او را به طرف خود کشیده، می‌کشد» (پیرنیا، ص 5-674).
اینک این نظریه مطرح است که ایرانیان «کُرد»، از قبیله‌ی پارسی «اسگرتی» بوده‌اند [هینتس، ص 59، 118، 172]. زیستگاه ایرانیان کُرد با سرزمین اسگرتیه کاملاً منطبق است و زبان کردی نیز که از زبان‌های کهن و اصیل ایرانی است، ارتباط نزدیکی با زبان پارسی باستان (old Persian) دارد. امروزه ارتباط زبان کردی با گویش مادها، مورد نقد و تردید واقع شده است [یارشاطر، ص 5-64]. جالب آن که نام اسگرتیه در متون ایلامی، به گونه‌ی ash-sha-kur-da آمده است [رجبی، ص 228، پانویس 2].

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
- یارشاطر، احسان: «دانش‌نامه‌ی ایران و اسلام»، بنگاه ترجمه‌ و نشر کتاب، 1354
- هینتس، والتر: «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمان صدریه، انتشارات امیرکبیر، 1380
- رجبی، پرویز: «هزاره‌های گم‌شده»، جلد دوم، انتشارات توس، 1380
- فرای، ریچارد: «میراث باستانی ایران»، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1368
- فون‌گال، هوبرتوس: «گزارش‌های باستان‌شناسی در ایران»، هیأت باستان‌شناسی آلمان، ترجمه‌ی سروش حبیبی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1354
- پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378

----------------------------------------------------
* مطالعه‌ی دفاعیه‌ی دوازده بندی صادره از سوی جناب رضا محمدعلی‌زاده در برابر نقدی که بر یادداشت‌های پراکنده‌ی وی نوشته بودم، برای همه ما، شادی‌آور و خشنود کننده بود! چرا که وی با آن همه اصرار و تأکید من و دیگر دوستان، نه تنها «هیچ» مدرک و سندی را برای اثبات ادعاهای پوچ و پوسیده‌ی خود عرضه ننمود و به جهت این ناتوانی و درماندگی، پوزش‌خواهی نکرد، بل که با تکرار طوطی‌وار و نعل به نعل همان زبان‌بازی‌ها و پریشان‌گویی‌های سابق خویش - و حتا مفتضح‌تر از پیش - فاتحه‌ی فرقه‌ی پان‌ترکیسم را خواند و کار خود را یک‌سره کرد! بی‌چاره‌تر از همه، آن پان‌ترکیست شوربختی بود که زیر نام قلابی «شبنم میران» و با گرفتن ژست بی‌طرفی برای رد گم کنی، نوشته بود: «من تمام مقالات و نوشته‌های آقای کیانی، آقای محمد علی‌زاده و جواب‌های آقایان بابایادگار، اکتای، کیوان، فرنود، اچبرآقا و… همه را به دقت خواندم […] ولی از بسیاری از جواب‌های شما به آقای علی‌زاده متقاعد نشدم … در مورد آریاییان به نظر می‌رسد راست می‌گوید و در مورد ترک بودن آذری‌ها ممکن است حق داشته باشد»!!!
این بی‌نوا که مانند همه‌ی پان‌ترک‌های دیگر حتا توان و سواد روخوانی نوشته‌های ما را نیز ندارد، ندیده و نفهمیده که ما به صراحت گفته‌ایم: «اگر جناب علی‌زاده و هر پان‌ترکیست دیگری به جای آن همه درازگویی و زبان‌بازی و پرخاشگری، می‌توانست فقط و فقط یک سطر نوشته بر سنگ یا گل یا کاغذ به زبان ترکی و از آذربایجان پیش از صفوی بیابد و عرضه کند، ما به صرف همان یک پاره سند، جملگی از مواضع خود فرود آمده، به مسلک پان‌ترکیسم می‌پیوستیم». به هر حال، از همه‌ی دوستان بزرگوارم که از پاسخ‌ دادن به پریشان‌گویی‌های بی‌ارزش پان‌ترک‌های بی‌وطن فروگذاری نکرده‌اند، سپاس‌گزارم.


* مقاله‌ای بسیار علمی و عالی درباره‌ی «عناصر زبان‌شناختی ایرانی در زبان ترکی آذری»؛ از دانش‌نامه‌ی معظم «ایرانیکا»: (+)
* مقالاتی از آقایان افشین زند و اهورا اشون در وبلاگ «هزاره‌های پرشکوه».

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/٤
گستره‌ی شاهنشاهی هخامنشی

گستره‌ی شاهنشاهی هخامنشی؛ سده‌ی ششم و پنجم پیش از میلاد.

******



آقای رضا محمد علی‌زاده که جدیدترین سفیر و مأمور فرقه‌ی پان‌ترکیسم در وبلاگ ما، پس از درماندگی و گریز افراد قبلی است، مانند دیگر هم‌مسلکان‌اش در حالی که حتا توان و سواد روخوانی مقالات و نوشته‌های ما را ندارد، نخست با لفاظی و زبان‌بازی، ایرانیان آذری و اقوام کهن خاورمیانه را ترک می‌سازد و سپس، هنگام فراخواندن‌اش به عرضه‌ی سند، به سبب یأس و هراس و درماندگی، و با لکنت‌زبان به دشنام دادن به تاریخ و تبار و هویت ملت ایران روی می‌آورد، تبار آریایی را دروغین و جعلی می‌خواند، ایرانیان را افغانی و پشتو می‌نامد و منتقدان‌اش را رذل و دغل توصیف می‌کند و هر آن صفت ناشایستی که لایق خود اوست، به ناقدان‌اش نسبت می‌دهد.
جناب علی‌زاده مدعی است که ما از پاسخ دادن به پورپیرار عاجزیم! بی‌نوا خبر دارد که همین آقای پورپیرار به واسطه‌ی نقدهای کوبنده‌ی ما دیگر دست از وبلاگ‌نویسی برداشته و به گوشه‌ی امنی خزیده است!
این پان‌ترکیست‌های نژادپرست در حالی که خود نیز می‌دانند که تبار ترک از هر نوع فرهنگ و تمدن والایی بی‌بهره و رها بوده و تنها در سده‌ی هشتم میلادی و آن هم به تقلید از ایرانیان سغدی با هنر و شیوه‌ی خط و نگارش آشنا شده است، برای گریختن از فقر فرهنگی و برون خزیدن از عقده‌های حقارت خود، چاره‌ای جز مصادره‌ی تمدن‌های دیگر ندارند. بی‌چاره تمدن‌های کهنی چون سومریان که این چنین قربانی و طعمه‌ی تمدن‌خواری پان‌ترکیست‌های یغماگر شده‌اند! اما نحوه‌ی استدلال پان‌ترک‌ها برای ترک ساختن سومریان، بسیار خواندنی و نشاط‌برانگیز است! کل استدلال این جماعت رها از علم و عقلانیت که طوطی‌وار و بی‌کم و کاست در نوشته‌های همه‌ی آنان تکرار می‌شود، در این کلام خلاصه می‌گردد: «چون فلان نویسندگان عهد عتیق اروپایی یا ترک، سومریان را ترک‌تبار و ترک‌زبان دانسته‌اند، پس نه تنها سومریان، بل که همه‌ی اقوام کهن خاورمیانه [که حتا یک سطر نوشته هم از خود برجای نگذاشته‌اند!] از بیخ و بن ترک‌اند»!!! اما جالب آن است که پان‌ترک‌های داخلی با «معرفی نکردن» کتاب‌ها یا مقالاتی که آن نویسندگان فرضی اروپایی، چنان ادعاهایی را در آن جا مطرح کرده‌اند، جعلی و دروغین بودن همین ادعا و انتساب خود را نیز برملا می‌کنند! این جماعت که کم‌ترین دانشی در زبان‌شناسی ندارند - و اگر هم داشتند، کاری از پیش نمی‌بردند - هرگز نتوانسته‌اند توضیح دهند که چه ساختار و نظام صرفی و نحوی مشترکی میان زبان‌های سومری و ترکی وجود دارد که بر اساس آن، این دو زبان را یگانه فرض کرده‌اند؟ یا این که اگر زبان سومریان ترکی بوده، پس باید 3766 واژه‌ی سومری شناخته شده، یک‌سره در زبان ترکی و به ویژه در متون کهن آن موجود باشد؛ حال آن که این گونه نیست. پان‌ترک‌ها مدعی‌اند که «چند» واژه‌ی ترکی را عیناً در متون سومری یافته‌اند! آیا با اتکا به تشابه صوتی یکی دو واژه‌ی سومری با ترکی - که در صورت جدی بودن، فقط به معنای اثرگذاری تمدن کهن و آغازین سومری بر اقوام دیگر است - می‌توان سومریان را ترک دانست؟ آیا وجود واژگان عربی جمل (Camel) یا حرم (Harem) در زبان انگلیسی، به معنی عرب بودن انگلیسی‌هاست؟ یا اگر زبان سومریان را ترکی فرض کنیم، پس باید هر ترک‌زبانی بتواند متون سومری را مثل بلبل بخواند! آیا جناب علی‌زاده به عنوان یک ترک‌زبان می‌تواند چنین کاری را انجام دهد؟! یا این که اگر سومر خاستگاه ترکان است، پس چگونه و به چه شیوه‌ای قبایل ترک توانسته‌اند از جنوب عراق به شما چین بروند؟! یا اگر خاستگاه ترکان، شمال چین است، پس سومریان چگونه از آن جا به جنوب عراق رفته‌اند؟! مدارک و اسناد و آثار و نشانه‌های چنین مهاجرت عظیم و طولانی‌ای را چه کسی تاکنون دیده و یافته است؟ این، پرسش بسیار ظریف و مهمی است که پان‌ترک‌ها همواره از پاسخ دادن به آن گریخته و طفره رفته‌اند چرا که بنای پوشالی تخیلات نژادپرستانه‌شان را یک‌سره بر باد می‌دهد. خالی از تفریح نخواهد بود که نحوه‌ی استدلال مضحک و مفتضح آقای صدیق (تنها سومرشناس جهان به باور پان‌ترک‌های داخلی) را در ترک ساختن سومریان، با هم بخوانیم: «خواجه حافظ شیرازی هم یقین دارد که دو کلمه‌ی "سومر" و "آذر" دو تکواژ اصیل ترکی‌اند، اولی به معنای مرد فرزانه و خردمند و دومی در معنای جوان شجاع و جوانمرد»!!!
جناب علی‌زاده در حالی هخامنشیان را - در واقع از زبان پورپیرار - وحشی و دژخیم و ویرانگر می‌خواند که در هیچ کتیبه‌ و مکتوب کهنی، چنان صفاتی به این دودمان نسبت داده نشده است. پان‌ترک‌ها و هر آن کسی که مدعی است هخامنشیان و در رأس ایشان، کورش، وحشی و دژخیم بوده‌اند، یا باید سند و مدرکی کهن و معتبر را از جنس سنگ و گل و پوست برای اثبات یاوه‌های‌اش عرضه کند یا این که مدعی شود که خود او در زمان هخامنشیان می‌زیسته و چنان وحشی‌گری‌هایی را به چشم دیده است! به گمان‌ام توسل به حالت دوم برای پان‌ترک‌های روان‌پریش مناسب‌تر خواهد بود!
جناب علی‌زاده به پیروی از استاد صدیق (!) می‌گوید که «ایران» واژه‌ای ترکی است و از ریشه‌ی «اره‌مک»!! اما نمی‌گوید که این ریشه با کدام نظام صرفی به واژه‌ی ایران تبدیل شده و اساساً چه اسناد ادبی و تاریخی‌ای در تأیید این ادعای تمسخربرانگیز وجود دارد و یا این که در کدام کتیبه یا کتاب کهن (؟) ترکی نام «ایران» به عنوان یک واژه‌ی ترکی به کار رفته است؟ این نکته آشکار است که با زدن سر و ته کلمات و تغییر و جابه‌جایی حروف آن، هر واژه‌ای را در زبانی، می‌توان به واژه‌ای در زبان دیگر تبدیل و تشبیه کرد. اما این دیگر کاری زبان‌شناختی و علمی نیست؛ بل که جعل و تقلب و شیادی است. اگر فلان پان‌ترکیست می‌نویسد: «خون = خان = قان» و خون فارسی را ترکی می‌کند، ما هم می‌توانیم به همین شیوه و سادگی بنویسیم: «قان = خان = خون» و قان ترکی را فارسی کنیم. جعل و تقلب که کاری ندارد!
این سفیر جدید پان‌ترکیسم می‌نویسد: «نژاد آریایی طبق نظر دانشمندان جدید اصلاً وجود ندارد و یک تصور ذهنی است»!! با این تذکر که «آریایی» عنوان یک قوم است و نه یک نژاد، از ایشان می‌پرسم که کدام دانشمند جدیدی (البته خارج از مثلث آنکارا - باکو - تبریز) چنین ادعایی کرده که ما بی‌خبریم؟ من نمی‌دانم این دانشمندان مورد اشاره‌ی پان‌ترک‌ها چگونه دانشمندان بزرگ و معروفی‌اند که نظریات تا این حد مهم و درخشان و تاریخ‌سازشان جز در محافل پان‌ترکیست‌ها در جای دیگری نقل و شنیده نمی‌شود؟! ظاهراً دانشمندان مورد اشاره‌ی اشرار پان‌ترکیست، در سیاره‌ی مریخ زندگی می‌کنند که هیچ کس از وجود، نظریات و نوشته‌های گران‌بهای آنان آگاهی و خبری ندارد!
جناب علی‌زاده خطاب به دوست دانشمندم «بابایادگار» می‌گوید: «چرا یافته‌های‌تان را نمی‌فرستید به آکادمی‌های علوم و زبان تا بفهمند سومریان و هیتی‌ها و اورارتوها و کتیبه‌های‌شان کیانند»!! حال من از این جناب می‌پرسم که شما چرا یافته‌های‌تان را در مورد ترک بودن سومریان و تمام اقوام کهن خاورمیانه به آکادمی‌ها و دانشگاه‌های معتبر جهان نمی‌فرستید تا آن‌ها برنامه‌های آموزشی و پژوهشی‌شان را با توجه به یافته‌های درخشان شما تغییر دهند؟! و این که: اگر شما پان‌ترک‌ها بتوانید فقط و فقط «یک» دانشمند آکادمیسین سومری‌شناس قرن بیست و یکمی را که متعلق به مثلث آنکارا - باکو - تبریز نباشد و سخن از ترک بودن سومریان بگوید، به ما معرفی کنید، ما بدون دیدن اسناد و دلایل او و به صرف گواهی وی، ضمن قرائت فاتحه‌ برای روح بلند حضرت «آتا ترک»، از این پس می‌پذیریم که سومریان از بیخ ترک بوده‌اند! اما می‌دانیم و می‌دانید که هرگز چنین موردی را نخواهید یافت.
آقای علی‌زاده، به مصداق «آن چه سلطان ازل گفت بکن، آن کردم»، در چارچوب بخش‌نامه‌ی سراسری فرقه‌ی پان‌ترکیسم، طوطی‌وار می‌نویسد: «سازمان یونسکو فارسی را یکی از گویش‌های زبان عربی شناخته است»!!! اما من از ایشان می‌پرسم که چگونه ممکن است سازمانی بدان عظمت و اعتبار ادعایی چنین تکان‌دهنده و شگرف کند اما جز در نشریه‌ی پان‌ترکیستی «امید زنجان» در هیچ رسانه و مجله و مطبوعه‌ی دیگری درج و منعکس نشود؟! آخر جعل و دروغی بدین بزرگی و رسوایی به غیر از اشرار پان‌ترکیست، از دست چه کس دیگری بر‌می‌آید؟
جناب علی‌زاده در جای دیگری از یادداشت‌های خود، درباره‌ی ورود و حضور آریاییان در نجد ایران، تشکیک کرده است. من بی‌هیچ بحثی، خوانندگان را به بررسی فهرست 36 اثر باستانی‌ای که در ایران و در پیوند با ورود آریاییان شناسایی شده‌اند، جلب می‌کنم: (+).
جناب علی‌زاده در ادامه‌ی پیام‌های‌اش، رفته رفته به مرز جنون و روان‌پریشی می‌رسد و مدعی می‌شود که «آریایی‌ها برای ارتباط با اقوام دیگر ماد مجبور بودند مترجم داشته باشند» و کمی بعد نیز می‌افزاید که «آریایی‌ها از لحاظ قیافه و نژاد سیه چرده بودند»!!! ظاهراً این جناب تحت تأثیر مخدر پان‌ترکیسم چنان دچار اوهام شده که خود را در سه هزار سال پیش یافته و آریایی‌هایی را دیده که سیه‌چرده بوده و در میان خود به واسطه‌ی مترجم سخن می‌گفته‌اند! چرا که چنین اطلاعات دقیق و ظریفی (!) را جز در این حالت، نمی‌توان به دست آورد.
و سرانجام این که، اگر جناب علی‌زاده و هر پان‌ترکیست دیگری به جای آن همه درازگویی و زبان‌بازی و پرخاشگری، می‌توانست فقط و فقط یک سطر نوشته بر سنگ یا گل یا کاغذ به زبان ترکی و از آذربایجان پیش از صفوی بیابد و عرضه کند، ما به صرف همان یک پاره سند، جملگی از مواضع خود فرود آمده، به مسلک پان‌ترکیسم می‌پیوستیم. اما بدا به حال اشرار پان‌ترکیست که با آن همه نخوت و ادعا، هیچ گاه چنان سندی را نداشته و نخواهند داشت؛ این جماعت فقط بازیچه و برده‌ی سیاستگران شوم‌اندیش محور آنکارا - باکو هستند.


* مطالعه‌ی این سه مطلب بسیار مهم و ارزش‌مند را از دست ندهید:
- «درباره‌ی آذربایجان و اران و زبان آذربایجانی»
- «پان‌ترکیسم و تخیلات نژادپرستانه»
- «بازشناسی عناصر ایرانی در زبان ترکی»

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :