فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٧/۱

شاعر مبارز و آزادی‌خواه ملی «عارف قزوینی» (1313 - 1258 خورشیدی) در سال 1906 میلادی به جهت دورماندن از سایه‌ی سیاه استبداد قاجار، هم‌چون بسیاری دیگر از روشن‌فکران ایرانی، برای مدتی در عثمانی اقامت گزید. در آن هنگام، زمام امور کشور عثمانی در دست فرقه‌ی «ترک اجاقی» منسوب به گروه «ترک‌های جوان» بود. آنان شش سال پیش از آغاز جنگ جهانی نخست، در رأس حزب «اتحاد و ترقی» توانستند سلطان عبدالحمید (1909- 1876 م.) پادشاه خودکامه‌ی عثمانی را به صدور فرمان مشروطیت وادارند. سپس همین شاه را نیز کنار نهادند و سلطان محمد (1918-1909 م.) را که فردی منفعل بود، خلیفه کردند و خود با بلند پروازی‌هایی که داشتند، دست یاری به سوی آلمان دراز کردند. آلمان که در رقابت با روسیه و انگلیس می‌خواست به سرعت تمام و به واسطه‌ی نیروهای نظامی خود جای پای‌اش را در شرق محکم کند، مستشارانی در امور فنی و مالی و نظامی به عثمانی فرستاد و چون در جنگ درگیر شد، عثمانی نیز در موضع دفاع از آلمان ایستاد.
اما مهم‌ترین اصل در مرام و برنامه‌ی ترک‌های جوان (رهبران آن دوره‌ی عثمانی) از این قرار بود: حفظ قلمرو کشور پهناور عثمانی و گسترش مرزهای سیاسی آن تا حد مرزهای فرضی نژادی. برای اجرا و تحقق این برنامه و خلق هویت جدید برای مردمانی که قرار بود درون مرزهای به اصطلاح نژادی عثمانی جای گیرند، ناگهان عده‌ای نظریه‌پرداز در لابه‌لای کتاب‌ها و مطبوعات عثمانی روییدند. آنان نخست نژادی برای خود اختراع کردند به نام «تورانی» ("تور" عنوان قبیله‌ای هندوایرانی است که در آغاز، فقط در متون دینی و اساطیر باستانی ایران نامی از آن رفته است و دیگر ملت‌ها - حتا خود ترک‌ها نیز - هیچ خبر و دانشی از این مردمان نداشته‌اند. این که ترک‌ها اینک خود را به این قبیله‌ی ناشناخته چسبانده‌اند، از آن شعبده‌هایی است که فقط در معرکه‌گیری‌های پان‌ترکیست‌ها قابل یافتن است) و سپس برای این نژاد خیالی، تاریخ و سرزمینی خیالی‌تر از آن خلق کردند. آنان خود را از تبار چنگیز مغول می‌دانستند و معتقد بودند که تمام سرزمین‌های تصرف شده به دست چنگیز، کشور اصلی و خاک پدری آن‌هاست. این گروه، زبان ترکی را نیز زبان مادری و عامل وحدت مردم این کشور خیالی انگاشتند حال آن که ترکی عثمانی (گویش متعلق به قوم اُغُز) یکی از ده‌ها گویش و زبانی بود که اقوام متعدد و گوناگون آلتاییک بدان سخن می‌گفتند.
در چارچوب همین سیاست همسان‌سازی بود که برای یک‌دست کردن نژاد به اصطلاح امپراتوری ترک، یک و نیم میلیون ارمنی را در قلمرو حکومت عثمانی قتل عام و نسل‌کشی کردند، با عنصر زبان و فرهنگ فارسی و عربی که عمیقاً در فرهنگ ترک نفوذ داشته و از ستون‌های بنیادین آن بود، به ستیز برخاستند. و به نام و بهانه‌ی مشابهت زبانی، سودای تصرف و انضمام اران (قفقاز) و آذربایجان را در داخل روسیه و ایران در سر پروردند. آنان خیال داشتند پس از اشغال آذربایجان، از بخش باریک جنوب دریای مازندران بگذرند و با تصرف منطقه‌ی ترکستان در آسیای میانه، امپراتوری چنگیز مغول را تجدید کنند.
در همین جهت، جراید پان‌ترکیست نوشتند که تورانیان از قدیم دارای تمدن و قومیتی نیرومند بودند، و برای چنگیز به عنوان یک رهبر عظیم الشأن ترک (!) مناقبی را ذکر کردند و مدعی شدند که او رسوم کهنه را با «یاسا»ی انقلابی خود در آسیا و اروپا برانداخت و جوامع بشری را به دنیای جدیدی رهنمون گردید. آنان حتا فردوسی و زرتشت را نیز ترک دانستند و زمانی دیگر هم گفتند که عید نوروز در اصل «بیرام نوروزی» بوده و ایرانیان به تقلید از ترک‌ها آن روز را جشن می‌گیرند. و یا این که ساختمان تخت جمشید، ساخته‌ی دست نژاد تورانی است [سفر مهاجرت، رضاعلی دیوان‌بیگی، 1353، ص 102].
عارف قزوینی با مشاهده‌ی این یاوه‌ها و شعبده‌های ناشیانه و گستاخانه‌ی سران و نویسندگان عثمانی، دیگر تاب ماندن در آن کشور را نیاورد و به ایران بازگشت. وی در همان زمان، در واکنش به نوشته‌های پان‌ترکیستی و ضدایرانی فردی به نام «سلیمان نظیف» که از ادبا و رجال حکومت عثمانی بود، در سال 1336 قمری، این قصیده را در استانبول سرود:
ز من بگو به سلیمان نظیف تیره ضمیر /// که ای برونِ تو چون شیر و اندرون، چون قیر /// فغان‌ات از سر درد است، چون که می‌دانم /// فغان کند، به ته دیگ چون رسد کف‌گیر /// اگر به مجلس صلح جهان به ترکان راه /// نداده‌اند، ز ایرانیان بود تقصیر؟ /// نوشته دست قضا که: محکوم‌اید /// به مرگ، پنجه نشاید فکند با تقدیر /// همیشه روح تمدن ز ترک منزجر است /// ز من مرنج، حقیقت چو بشنوی بپذیر /// تو را که کودک دیروزی است دولت‌تان /// کجا رواست که شوخی کند به دولت پیر /// عشیرتی که ندارد درفش و عار و تبار /// رسیده است ز دزدی به کاخ و تاج سریر /// نژاد ایران با ترک آن چنان ماند /// که کس شبیه نماید حریر را به حصیر /// خیال آذرآبادگان‌ات اندر سر /// فتاده بود، تو زین پس بدین خیال بمیر /// ز خال لب، شکن طره، چین زلف، به سر /// خیال کرده که تا هندوچین کنی تسخیر /// دگر کمان تو زه زد، زهی خجالت و شرم /// کمان بدار، کمان‌دارِ سختِ بی‌تدبیر /// تو گفتی: «ایرانی بگرفته راه ترکستان /// نمی‌رسد به کعبه، زان که نیست بصیر» /// بدان که کعبه‌ی ایران دو تا، یکی بلخ است /// یکی همان که برون شد ز شست‌تان چون تیر /// از این دو، من به یکی می‌رسم، تو راحت باش /// مراست هاتف غیبی در این امید بشیر /// تو را به کعبه چو سگ راه نیست، ترکستان /// نگاه‌دار و ببر راه و پس، سرِ ره گیر /// چنان به دست شما گشت مفتضح اسلام /// روا بود که یهودی کند وِرا تکفیر /// مسیح بس که شکایت‌زنان به ختم رُسُل /// نمود، حضرت از حجب، سر فکند به زیر /// پس از تفکر بسیار، داد پاسخ و گفت: /// «که نیستند مرا امت این گروه شریر /// بدان که رهبر این قوم هیز چنگیز است /// بخواه او را در هر جهنمی‌ست اسیر» /// دهان پاک بَرد نام شاه اسماعیل /// که نیست طعمه‌ی هر مرغ لاشخوار، انجیر /// خدا نکرده اگر من «سلیم» را گویم /// نبد سلامت، از من نمی‌شوی دل‌گیر؟ /// ادیب باید طرز ادب نگه دارد /// نه هر چه لایق ریش‌اش بود، کند تحریر /// تو را جسارت توهین به دولت ایران /// نبود، این همه بی‌عرضه گر نبود سفیر. 
  ----------------------------------------------------
* دوست گرامی‌مان «کورش» مقاله‌ی زیر را در پاسخ به یاوه‌سرایی‌های اشرار پان‌ترکیست، و در باره‌ی معنا وکاربرد واژه‌ی ترک در ادبیات فارسی نگاشته و برای من ارسال نموده‌اند که آن را برای استفاده‌ی همه‌ی دوستان، در این صفحه قرار می‌دهم:

«در اشعـار پیشینیـان از اوایـل قرن چهـارم گرفتـه تا دوره‌ی حـافـظ و حتا تا زمـانـی نزدیک به قـرن حاضـر، واژه‌ی «ترک» به ویژه آن گاه که به تغزل سخن می‌گفتند، به وفور یافت می‌شود.
اگر آشنایی شما با شعر قدما چندان گسترده و ژرف نباشد، حداقل دیوان حافظ را باید کم و بیش خوانده و لحظاتی از عمر را با غزلیات ناب خواجه بسر برده باشید. در اشعار حافظ، بارها از واژه‌ی ترک استفاده شده است. برای نمونه بیتی از حافظ را نقل می‌کنیم: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را /// به خال هندوی‌اش بخشم سمرقند و بخارا را
در ابن بیت، مراد از «ترک شیرازی»، ترکی که مقیم شیراز باشد، نیست. واژه‌ی ترک در زبان شعر فارسی به ویژه در تغزل، به معنای معشوق زیباروی است. حافظ از کلمه‌ی ترک به منظور [اشاره به] معشوق زیبا در اشعار خود بسیار بهره برده است. البته «ترک» در شعر فارسی، نماد معشوقی‌ست که افزون بر زیبا رویی، سنگ‌دل و بی‌وفا و خون‌ریز و غارتگر نیز هست. چنان که حافظ در این ابیات فرماید: ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز /// تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود و: یا رب این بچه‌ی ترکان چه دلیرند به خون /// که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیـرنـد! و: دل‌ام ز نرگس ساقی امان نخواست به جـان /// چرا که شیوه‌ی آن ترک دل سیه دانست.
ترک در این معنا، در حقیقت برگرفته از کلمه‌ی ترک به مفهوم نژاد ترک است. اما این که چگونه واژه‌ی ترک در شعر فارسی، حامل چنین معنایی‌ست، داستانی دارد که می‌گوییم:
در دوره‌ی پادشاهان ایرانی‌نژاد سامانی، ایران، مقرون به آبادانی و وسعت بلاد و فزونی جمعیت و نیز ثروت سرشار اهالی و وجود خاندانهای ثروتمند قدیم بوده است. سرزمین ایران در آن روزگار به فراوانی نعمت و کثرت جمعیت و رواج و رونق بازرگانی و کشاورزی مشهور بوده است. اما آفت این ثروت سرشار، روی آوردن ایرانیان به خرید و فروش غلامان و کنیزان و راه دادن آنان در میان خانواده‌های ایرانی و در نتیجه آلودن نژاد توسط آنان بود.
در دستگاه سامانیان، غلامان و کنیزان ترک بسیار بودند و شگفت این که ایرانیان ساکن خراسان و ماوراءالنهر در این ترکان زرخرید تنگ چشم، زیبایی و ملاحت مسحور کننده‌ای یافته بودند و به آنان دل می باختند! از سویی، بنابر بدعتی که «المعتصم بالله» در حکومت اسلامی گذاشته بود، از غلامان ترک در ایران، دسته‌های سپاهی ترتیب می‌دادند و آنان را به مرور از مرتبه‌ی «وشاق» به مرتبه‌ی «وشاق باشی» و سپس به «امارت» و بالاخره به درجه‌ی «سپه‌سالاری» ارتقاء می‌دادند!
از این روی، قیمت بردگان ترک بسیار بود و چنان که «ابن حوقل» در «صورت الارض» آورده است: گاه قیمت یک کنیزک یا یک غلام ترک به سه هزار دینار می‌رسید!
این ترکان زرخرید و فرودست پس از این که مراتب ترقی را طی می‌کردند و به قدرت می‌رسیدند، برای خالی کردن عقده‌های انباشته از دوران حقارت‌شان، داد دل از خلق می‌ستاندند. این ترکانِ به قدرت رسیده، در بغداد و بلاد ایران جنگ افروزی‌ها و ویرانگری‌های بسیار کردند. اینان که دست پرورده و مرهون الطاف ایرانیان بودند و ایرانیان برای آن‌ها مال‌های بی‌حساب پرداخته بودند، طریق ناسپاسی و پستی در پیش گرفتند و دست به غارت و یغما زدند!!!
پادشاهان بزرگی چون «احمد بن اسماعیل» و «مرداویج بن زیار» که از مفاخر و امیدهای ایرانیان بودند، به دست این خیانتکاران کشته شدند! چه خاندان‌های اصیل ایرانی که توسط آنان برافتاد و چه آداب و رسوم و عادات ملی که به دست آنان نابود شد!!!
کلمه‌ی «ترک‌تازی» که به معنای حمله آوردن به قصد تاراج و یغماست، برگرفته از تاخت و تاز ترکان غارتگر است.
اکنون می‌توان پی برد که چرا کلمه‌ی ترک به معنای معشوق زیباروی، دربردارنده‌ی معانی دیگری چون خون‌ریز و بی‌وفا و یغمایی است. «دلبر ختایی» نیز در شعر فارسی به معنای ترک و معشوق زیباروی است چرا که «ختا»، به ناحیه‌ی چین شمالی اطلاق می‌شود که مسکن قبایل بدوی ترک بوده است.
پس آلودگی نژادی در ایران، تنها حاصل حمله‌ی اعراب و اختلاط نژادی با آنان نبوده است بل که خود ایرانیان نیز به سودای رفاه بیش‌تر و نمایش استطاعت مالی خویش، با نژاد ترک درآمیختند و مار در آستین پرورش دادند!
جالب است بدانید که سلطان محمـود غزنـوی که مقتـدرتـریـن پادشاه غـزنـویـان بـوده ، از نـژاد تـرک و نیـز غلام زاده بوده است. چنان که فردوسی بزرگ در هجو او فرماید: پرستار زاده نیاید به کار /// اگر چند دارد پدر شهریار
پرستار به معنای غلام است و فردوسی، محمود را غلام زاده نامیده است. چرا که پدر محمود، غلام البتکین، جد مادری محمود بوده است و خود البتکین نیز غلام زرخرید سامانیان بوده که در خدمت آنان به مقام امارت رسید و سپس به منعمین خویش خیانت کرد. هجو نامه‌ی محمود که از فردوسی برجای مانده است، از شاهکارهای مسلم شعر فارسی ست و با خود شاهنامه برابری می‌کند! حتماً آن را بخوانید.»
البته این را باید بگویم که من در زمینه‌ی اصالت هجونامه‌ی مذکور و تعلق آن به فردوسی با کورش عزیز اختلاف نظر دارم و امروزه غالب محققان هجویه‌ی موجود را کاملاً جعلی می‌دانند (نگاه کنید به: «مجموعه مقالات کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374، ص291-283 ؛ «فردوسی و شاهنامه»، دکتر منوچهر مرتضوی، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1372، ص 88-84؛ «در شناخت فردوسی»، حافظ محمودخان شیرانی، ترجمه‌ی شاهد چوهدری، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1369، ص 8-35 و 160-101).

---------------------------------------------------------
* کیوان عزیز، فهرست منابعی را درباره‌ی چندوچون سامانه‌های اداری و اقتصادی و دیوانی ایران باستان در دوران اشکانیان و ساسانیان خواسته بودند. در این زمینه، مطالعه‌ی منابع زیر (به ویژه سه کتاب آخر) را توصیه می‌کنم: «میراث باستاتی ایران»، ریچارد فرای، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1368؛ «تمدن ایران ساسانی»، ولادیمیر لوکونین، ترجمه‌ی عنایت‌الله رضا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1372؛ «پارتیان»، مالکوم کالج، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات اداره کل نگارش وزارت فرهنگ و هنر، 2535؛ «وضع ملت و دولت و دربار در دوره‌ی شاهنشاهی ساسانیان»، آرتور کریستنسن، ترجمه‌ی مجتبا مینوی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1374؛ «ایران باستان»، یوزف ویسهوفر، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377؛ «تاریخ ایران [کمبریج]» (جلد سوم، قسمت دوم)، گردآورده‌ی احسان یارشاطر، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1377؛ «تاریخ اقتصاد دولت ساسانی»، فرانتس آلتهایم و روت استیل، ترجمه‌ی هوشنگ صادقی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1382
* درباره‌ی ادعای آتیلا مبنی بر این که «کتاب "دده قورقوت" کاملاً آذربایجانی است و به زبان آذربایجانی» باید بگویم که این کتاب، به زبان ترکی عثمانی و به خط عربی نوشته شده که یگانه نسخه‌ی خطی آن در کتابخانه‌ی سلطنتی آلمان موجود بود و در اوایل سده نوزده میلادی، برای نخستین‌بار، شماری از دانش‌مندان آلمانی و روس اقدام به معرفی و انتشار آن نمودند.. این کتاب - که موضوع آن، افسانه‌ها و داستان‌های متعلق به قوم ترک اغز است - دارای مقدمه‌ای است که این گونه آغاز می‌شود (ترجمه‌ی فارسی آن را می‌آورم): «نزدیک به زمان پیامبر [اسلام] علیه السلام مردی به نام قورقوت برخاست. آن مرد از همه‌ی اغزها داناتر بود. هر چیزی که می‌گفت، واقع می‌شد. غیب‌گویی‌های درستی می‌کرد. حق تعالی به قلب او الهام می‌نمود». پس از این مقدمه، چهار مقاله‌ی حکیمانه متضمن پند و اندرز و یک مقاله درباره‌ی تقسیم زنان به چهار دسته - از زبان دده قورقوت - آمده است. سپس دوازده داستان جداگانه از صحنه‌های گوناگون زندگی قوم اغز ذکر شده است. محتویات این کتاب خود به خوبی نشان می‌دهد که با زبان و مردم بومی آذربایجان کهن هیچ گونه ارتباطی ندارد و نام هیچ یک از اشخاص، اماکن، و سرزمین‌های ذکر شده در آن، کم‌ترین ربط و پیوندی با آذربایجان ندارد بل که مطلقاً با سرزمین ترکان در عثمانی ِ سده‌ی 15 میلادی مرتبط است. خوب البته در کارخانه‌ی جعل و تحریف اشرار پان‌ترکیست، هر چیزی را به هر چیز دیگری می‌توان ربط داد!!
* دوست بزرگوارم بابایادگار پرسیده بودند که آیا باور به «تناسخ» در ادیان کهن ایرانی وجود داشته یا نه؟ و این که آیا نام «کی‌خسرو» در اوستا ذکر شده است؟ در پاسخ به ایشان باید بگویم که اعتقاد به تناسخ در دین زرتشت وجود ندارد ولی در آیین مانی، ظاهراً با اقتباس از آیین بودا، گونه‌ای باور به تناسخ وجود داشته است. در اوستا از کی‌خسرو بسیار یاد شده است؛ مانند: آبان یشت/50-49؛ درواسپ یشت/ 19-17، 23-22؛ رام یشت/ 32-31؛ ارت یشت/ 2-41، 8-37؛ زامیادیشت/ 7-74؛ فروردین یشت/ 5-133.


* مطالعه‌ی این دو مقاله‌ی بسیار مهم و ارزش‌مند را از دست ندهید:
+ «ایرانیان و ترکان در عرصه‌ی تاریخ»: 1 / 2 / 3
+ «فردوسی و شاهنامه‌اش؛ افسانه‌بافی تا به کی؟»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٦/٢٥

سرزمین ایران در دوران پادشاهی هخامنشیان به ایالت‌ها یا استان‌هایی تقسیم می‌شد که در رأس آن‌ها یک «شهربان» [به پارسی باستان: خشسَ پاون (Khshasa-Pavan)؛ به یونانی: ساتراپ (Satrap)؛ به پهلوی: شهرب (Shahrab)؛ به فارسی: شهربان؛ به معنای: حافظ (قلم‌رو) پادشاهی] به عنوان نماینده‌ی پادشاه و فرمان‌دار آن ناحیه، قرار داشت. بر این اساس، در متون یونانی، ایالت‌های هخامنشی «ساتراپی» خوانده شده است.
با تقسیم شدن قلم‌رو شاهنشاهی هخامنشی به صورت ایالت‌هایی جداگانه، تک‌تک نواحی مختلف آن در ساختار سیاسی واحدی گرد می‌آمدند و الگوی شهربانی، نوحی وحدت و یک‌پارچگی سیاسی و اداری ایجاد می‌نمود. با این حال، هر منطقه از لحاظ نوع حکومت و درجه و ماهیت وابستگی‌اش به دولت مرکزی، تفاوت‌های عمده‌ای با دیگر مناطق داشت. برای نمونه، طوایف گله‌دار رشته کوه‌های زاگرس هرگز به هیچ یک از ایالت‌های هخامنشی نپیوستند و کاملاً با نظام حکومت مرکزی یک‌‌پارچه نشدند. از این رو، پارس‌ها برای مهارنمودن کوه‌نشینان پراکنده، به نوعی سازش موقت تن داده بودند و پادشاه نیز پیوسته برای رهبران این طوایف هدایایی می‌فرستاد تا آنان در مقابل، ملزم به یاری او در مواقع ضروری شوند؛ بدین سان، پادشاه می‌توانست از منابع نیروی انسانی آنان در مواقع لزوم استفاده کند. این طوایف در تأمین امنیت مناطق دشوار-گذر کوهستانی به شاه بزرگ یاری می‌رساندند و کم‌تر به روستانشینان کوه‌پایه‌ها شبیخون می‌زدند تا بدین ترتیب، حسن نیت خود را به او نشان دهند.
هر ایالت هخامنشی، غالباً سرزمین بسیار پهناوری بود و اگر بر اساس نام افراد قضاوت کنیم، همه‌ی شهربان‌ها یا استان‌دارها، از نجیب‌زادگان پارسی (یا حداقل، آریایی) بودند که امور ایالتی را از مرکز آن ایالت اداره می‌کردند. مرکز ایالت‌ها، غالباً همان پای‌تخت‌های قدیمی دولت‌هایی بود که به دست پارس‌ها فتح شده بود. برای نمونه، در مصر مرکز ایالت، شهر «ممفیس» بود، در لیدیه شهر «سارد»، در ماد «اکباتان» و در بابل شهر «بابل». پای‌تخت یا مرکز هر ایالتی، به منزله‌ی نمونه‌ی کوچک‌تر مراکز سلطنتی بود. مالیات‌ها یا خراج‌های ایالت در آن جا گرد می‌آمد و انبار می‌شد و بخشی از آن‌ها نیز به دولت مرکزی ارسال می‌گردید. بدین ترتیب، هر ایالتی هزینه‌ها و نیازهای خود را از طریق منابع داخلی خویش تأمین می‌کرد. برخی خراج‌ها جنسی (کالایی) بود و می‌شد از آن‌ها مستقیماً برای تغذیه و حفظ پادگان‌های محلی استفاده کرد. خراج‌ها و مالیات‌هایی نیز به صورت فلزات گران‌بها و معمولاً نقره دریافت و برای هزینه‌های استثنایی ذخیره می‌شد.
محل سکونت شهربان در مرکز ایالت، یک کاخ بود که غالباً، به شاهان پیشین آن سرزمین تعلق داشت. از این کاخ‌ها برای پذیرایی از شاهنشاه پارسی به هنگام مسافرت وی به ایالت‌های امپراتوری نیز استفاده می‌شد. در کاخ‌های ایالتی، بایگانی‌هایی وجود داشت که فرمان‌های سلطنتی در آن‌ها نگه‌داری می‌شد. جریان اداری و دیوان‌سالاری منطقه‌ای، از همین بایگانی‌ها اعمال می‌گردید. درخواست‌ها یا دادخواست‌های خطاب به شهربان را به آن جا می‌فرستادند و نسخه‌هایی از تصمیمات وی را - که گزارش عمل‌کرد مقامات محلی بر آن‌ها پشت‌نویسی شده بود - برای مراجعه در آینده، بایگانی می‌شد. الواح دیوانی نوشته شده به زبان ایلامی که در افغانستان، ارمنستان و ترکیه یافته شده، نمودار آن است که اقدامات دیوان‌سالارانه‌ی مورد تأیید و انجام شده در تخت جمشید، در ایالت‌های مختلف امپراتوری نیز عیناً انجام می‌گرفته است [آملی کورت: «هخامنشیان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1378، ص 15-108]. در واقع می‌توان گفت که دیوان‌سالاری شگرف و عظیم هخامنشی - که در آن، تمام عملیات و فعالیت‌های اجرایی و اداری و مالی اعضای دولت (از پادشاه تا کارگران) به دقت ثبت و ضبط شده و مورد رسیدگی و ارزیابی دقیق کارشناسان و مأموران دیوانی قرار می‌گرفت تا تمام امور دولت، منضبط، قاعده‌مند، سالم و قانوی گردد - به عنوان الگویی رسمی و کارا و ثابت، در سراسر قلم‌رو شاهنشاهی هخامنشی گسترده و نهادینه شده بود.
در ادامه، فهرست کامل ایالت‌های هخامنشی بر اساس سنگ‌نوشته‌های داریوش (DPe, DSm, DNa) و خشایارشا (XPh) و با مقایسه با گزارش‌های هردوت، گزنفون و آرین ارائه می‌شود:
+ آشور (شمال عراق و سوریه) = پارسی باستان: اثورا (Athura)؛ یونانی: آسیریا (Assyria).
+ اتیوپی = پارسی باستان: کوشیا (Kushya)؛ یونانی: آیثیوپیا (Aithiopia).
+ اردن = پارسی باستان: اربایَ (Arabaya)؛ یونانی: اربیا (Arabia).
+ ارمنستان = پارسی باستان: ارمینَ (Armina)؛ یونانی: ارمنیا (Armenia).
+ بابل (جنوب عراق) = پارسی باستان: بابیرو (Babiru)؛ یونانی: بابیلونیا (Babylonia).
+ بلخ = پارسی باستان: باختری (Bakhtri)؛ یونانی: باکتریا (Baktria).
+ پارت = پارسی باستان: پرثوَ (Parthava)؛ یونانی: پارثیا (Parthia).
+ پارس = پارسی باستان: پارسَ (Parsa)؛ یونانی: پرسیس (Persis).
+ خوارزم (ازبکستان) = پارسی باستان: اوورزمی (Uvarazmi)؛ یونانی: خوراسمیا (Chorasmia).
+ زرنگ (سیستان) = پارسی باستان: زرنکَ (Zranka)؛ یونانی: درنگیانا (Drangiana).
+ سغد = پارسی باستان: سوگدَ (Sugda)؛ یونانی: سوگدیانا (Sogdiana).
+ قندهار (رخج) = پارسی باستان: هرهووتی (Harahuvati)؛ یونانی: آرخوسیا (Arachosia).
+ کاپادوکیه (مرکز ترکیه) = پارسی باستان: کتپتوکَ (Katpatuka)؛ یونانی: کپدوکیا (Kappadokia).
+ کاریه (جنوب غربی ترکیه) = پارسی باستان: کرکا (Karka)؛ یونانی: کریا (Karia).
+ گندار (منطقه‌ی هندوکش) = پارسی باستان: گندارَ (Gandara)؛ یونانی: گنداریا (Gandaria).
+ لیبی = پارسی باستان: پوتایا (Putaya)؛ یونانی: لیبیا (Libya).
+ لیدیه (غرب ترکیه) = پارسی باستان: سپردَ (Sparda)؛ یونانی: لیدیا (Lydia).
+ ماد = پارسی باستان: مادَ (Mada)؛ یونانی: مدیا (Media).
+ مصر = پارسی باستان: مودرایَ (Mudraya)؛ یونانی: ایگیپتوس (Aigyptos).
+ مقدونیه = پارسی باستان: سکودرَ (Skudra)؛ یونانی: ثراکیا (Thrakia).
+ مکران (غرب سیستان) = پارسی باستان: مکَ (Maka)؛ یونانی: میکیا (Mykia).
+ هرات = پارسی باستان: هریوَ (Haraiva)؛ یونانی: آره‌یا (Areia).
+ هند (پنجاب) = پارسی باستان: هیندو (Hindu)؛ یونانی: ایندیا (India).
+ یونیه = پارسی باستان: یَ اونا (Yauna)؛ یونانی: (Ionia).


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دوست بزرگوار و فرهیخته آقای کیوان درباره‌ی چند و چون بازسازی تصویری تخت جمشید پرسیده بودند. چنان که می‌دانید، همه‌ی سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید رنگ‌آمیزی شده و جواهرنشان بوده است که متأسفانه از این همه زیبایی و هنرورزی امروزه اثری بر جای نیست. از سقف‌ها و و ستون‌های چوبین و دیواری‌های خشتی این مجتمع نیز چیزی باقی نمانده است. بنابراین، آن چه فراروی باستان‌شناس کنونی قرار دارد، مجموعه سنگ‌نگاره‌هایی پراکنده و خاکستری و ستون‌هایی نیمه‌شکسته است. بازسازی حداقل تصویری چنین مجموعه‌ی آسیب‌دیده و پراکنده‌ای، البته کاری‌ست دشوار اما شکل کلی معماری تخت جمشید بر اساس ایوان‌ها و ستون‌ها و درگاه‌های سنگی موجود و پی‌های بازمانده‌ی دیوارها، قابل بازسازی است و این کاری است که «فردریش کرفتر» به خوبی از عهده‌ی آن برآمده است. اما برای بازسازی جزییات و ریزه‌کاری‌ها و رنگ‌آمیزی‌ها، به داده‌هایی بیش‌تری نیاز است. خوش‌بختانه، کشف آجرنگاره‌هایی رنگین و سالم در کاخ شوش، باستان‌شناسان را در شناسایی جزییات رنگیِ نگاره‌ها بسیار یاری کرده است. استفاده از الگوی معماری و تزییناتی کاخ‌های آشوری و بابلی در بازسازی تخت جمشید، البته کاری لازم است اما کافی نیست چرا که هنر معماری هخامنشی، ماهیتی ترکیبی دارد که در آن، هنر ایونی، اورارتویی، میان‌رودانی، مصری و ایلامی در چارچوب اندیشه‌ی خلاقه‌ی پارسی در هم‌آمیخته است. از این رو، بایسته است که در بازسازی معماری تخت جمشید، همه‌ی مؤلفه‌های آن یکایک در نظر گرفته شود. باید توجه کرد که بسیاری از قطعات و اجزای ساختمانی به دست آمده از مجتمع تخت جمشید در موزه‌های جهان پراکنده است و شماری نیز در زیر لایه‌های این عمارت، چشم‌انتظار کشف شدن. بر این اساس، به دست آوردن تصویری دقیق و درست از نمای تخت جمشید، نیازمند کنار هم نهادن پازل‌وار تمام قطعات موجود و تلاش برای پرکردن جاهای خالی با کاوش‌های جدید و با در نظر گرفتن الگوهای هنری آن است. خوش‌بختانه غالب نماهای تخت جمشید قرینه‌وار هستند و لذا به شکل قیاسی نیز می‌توان برخی اجزای مفقود شده را بازسازی کرد. هم‌اینک، مرکز پژوهش‌های هخامنشی موزه‌ی ملی ایران به سرپرستی آقای شاهرخ رزمجو اقدام به راه‌اندازی برنامه ای برای بازسازی تصویری تخت جمشید کرده‌ است؛ هر چند که می‌دانیم امکانات فنی مطلوب، در ایران موجود نیست. کیوان عزیز ترجمه‌ی متن کتیبه‌ی معراج «کرتیر» و بیان اشتراکات آن را با ارداویراف‌نامه خواسته بودند. متأسفانه متن یا ترجمه‌ی کتیبه‌ی مذکور در دسترس من نیست. اما برای آگاهی خوانندگان باید بگویم که سنگ‌نوشته‌ای پهلوی از کرتیر - روحانی توانا و بانفوذ عصر ساسانی - در «سرمشهد» واقع در هشتاد کیلومتری جنوب کازرون به دست آمده است که سطرهای 26 تا 58 آن در شرح معراج این روحانی و دیدار وی از بهشت و دوزخ و ایزدان داور است که از این حیث، شباهت فوق‌العاده‌ای با متن پهلوی «ارداویراف‌نامه» دارد که شرح سفر مینوی موبدی به نام «ارداویراف» یا «ارداویراز» به بهشت و دوزخ است.
* دوست خوب و میهن‌پرستم، اچبر آقا از پیوند قومی «کروات»ها و ایرانیان پرسیده بودند. باید بگویم که به ویژه پژوهش‌گران کرواسی بر اساس اسناد و دلایلی که عرضه داشته‌اند، کروات‌ها را از ایرانیان شرقی و برخاسته از ناحیه‌ی «هرات» می‌دانند. در این نظریه، واژه‌ی Hurrvuhe و Hurravat که شکل کهن عنوان Croat است، همان Haraiva پارسی باستان (مطابق با «هرات» کنونی که یکی از ایالت‌های هخامنشی بوده است) دانسته شده و گفته می‌شود که کروات‌ها از مسیر افغانستان، ارمنستان و گرجستان، کرانه‌های دریای آزوف و سیاه به منطقه‌ی کنونی کرواسی مهاجرت کرده‌اند. هم‌چنین وجود همانندی‌های زبانی و آیینی میان کروات‌ها و ایرانیان باستان، مؤید ایرانی‌تبار بودن کروات‌ها می‌باشد. برای کسب آگاهی‌های بیش‌تر می‌توانید به این مقاله‌ی انگلیسی مراجعه نمایید: «Identity of Croatians in Ancient Iran».
* دوست گرامی‌ام آقای بابایادگار مقاله‌ای را به نام «یک‌هزار واژه اصیل ترکی در پارسی» معرفی نموده‌اند که مطالعه‌ی هر سطر آن، خواننده را ناگزیر به طلب شفای عاجل برای نویسنده‌ی آن می‌کند! نگارنده‌ی این مقاله‌ی مضحک در حالی سخن از وجود یک‌هزار واژه ترکی در فارسی می‌گوید که - به قول بابایادگار عزیز - نود درصد واژگانی که ردیف کرده، در زبان فارسی وجود یا کاربردی ندارند؛ مانند: آتاتورک، آتابای، آتاش، ارومچک، آغرق، آلامانچی، ایناغ، تانری، یغمور و… !!! معناشناسی‌های این نویسنده‌ی بزرگ، ‌از ریشه‌شناسی‌های‌اش نیز مضحک‌تر است. او واژه‌ی «الاغ» را چنین معنی می‌کند: اولا (عوعو کردن گرگ) + اق (حامل)!!! و نام «قزوین» را - که ترکی می‌داند - این چنین: «تفرج‌گاه قاز دختر افراسیاب»!!! اما جالب‌تر از همه، آن است که نویسنده مذکور، به شکلی مذبوحانه، بل که جنون‌آسا می‌کوشد که چند صد واژه‌ی ناب پارسی را ترکی وانمود کند؛ مانند: آیین، آتش، آرش، آریا (!!!)، استاد، آشامیدن، جوشیدن، بابک، افشین، اردیبهشت، آناهیتا، ایران، برابر (!!!)، دریا، بیستون، خوب، دریا، بنده، تیز، دشمن، شاه، پرداخت و… !!! وی «آذربایجان» را نیز نامی ترکی می‌داند و آن را به مضحک‌ترین شکل ممکن، «مکان خان جوانمرد قوم آذ» معنا می‌کند!!! این نویسنده‌ی دانشمند برای آن که به هر ترتیبی، کلمه‌ها و نام‌های پارسی را ترکی کند، واژه‌ها را سلاخی می‌کند، سر و ته کلمات را به دل‌خواه‌اش می‌زند و هر حرفی را به حرف دیگری تبدیل می‌کند تا سرانجام، واژه‌ای که تولید می‌شد، چیزی شبیه به الفاظ ترکی باشد!! (مثلاً برای این که واژه‌ی «خون» را ترکی‌ کند، می‌نویسد: خون = خان = قان). باری، مدت‌ها است ولع و طمع تمدن‌خواری نژاد زرد از محدوده‌ی آب و خاک و مردمان فراتر رفته و به گستره‌ی الفاظ و واژگان نیز رسیده است! البته باید درک کرد که اشرار پان‌ترکیست برای جبران فقر زبان ترکی، چاره‌ای جز چنین فریبکاری و شیادی و دروغ‌بافی‌ای نداشته‌اند! چه اگر زبان ترکی غنا و توانایی کافی را داشت، دیگر چه نیازی بود که آن همه واژه فارسی را به سود زبان ترکی مصادره کنند و زبان فارسی را وام‌دار واژگان ترکی‌ای جلوه دهند که حتا در خود زبان ترکی نیز وجود ندارد؟! این نویسنده‌ی بی‌نوا که حتا سواد ترکی نیز ندارد، نمی‌داند بیش‌تر واژه‌هایی که ترکی دانسته، «مغولی» هستند و میان این دو زبان، تفاوتی بسیار است (به سان تفاوت میان انگلیسی و آلمانی)؛ واژه‌هایی مانند: ییلاق، قشلاق، ایل، قشون، جلو، قورمه، چاق، آقا، خانم، قیماق، چماق و…
همین نگارنده، در جایی از مقاله‌ی خود، اشکانیان را ترک‌تبار می‌خواند و برای اثبات این سخن خود می‌نویسد: «مورخان و لغوی‌های بزرگ مانند دهخدا، اعتمادالسلطنه و علی بن حسن مسعودی آن‌ها را ترک دانسته‌اند»!!! اما نویسنده به جای این که توضیح دهد این دانشمندان تاریخ و باستان‌شناسی (!!) دقیقاً در کدام مقاله و رساله و کتاب و بر اساس کدام اسناد و مدارک تاریخی و باستان‌شناختی چنین ادعایی کرده‌اند، ما را به این پانویس ارجاع می‌دهد: «هیأت، جواد، سال‌نامه‌های بیست‌گانه‌ی وارلیق»!!! خلاصه آن که، این نویسنده‌ی باهوش نه تنها خبر ندارد که آن سه نفر (دهخدا و…) در کجا چنین فتوایی را داده‌اند، بل که نمی‌داند استادش «جواد هیأت» نیز در کدام جلد و صفحه از سال‌نامه‌ی بیست‌گانه‌ی وارلیق چنین ادعای بی‌خردانه‌ای را به آن سه نفر چسبانده است!!! و در یک کلام: آن کس که نداند که نداند که نداند/// در جهل مرکب ابد الدهر بماند.
همین نویسنده در ابتدای مقاله‌ی خود، اوج بحران عقلی خویش را به نمایش گذاشته، می‌نویسد: «اروپاییان … تحقیقات گسترده‌ای روی این موضوع انجام داده و نتیجه گرفته‌اند که 40 درصد زبان ایتالیایی، 20 درصد زبان انگلیسی، 17 درصد زبان آلمانی و ... از واژه‌های زبان ترکی تشکیل شده‌اند. اجازه بدهید این گونه بگوییم: اگر ترکی نبود، یک پنجم زبان انگلیسی و دو پنجم زبان ایتالیایی حذف می‌شد»!!! ای کاش نگارنده‌ی این جملات جنون‌آسا، حداقل منبع و مرجع یکی از این تحقیقات گسترده‌ی اروپاییان را معرفی می‌کرد تا ما از خواندن این ادعای لطیف‌وار و بی‌پایه، این چنین روده‌بر نمی‌شدیم!
به هر حال باعث خشنودی است که اشرار پان‌ترکیست با انتشار چنین مطالب مضحکی، هر بار، برگ دیگری را از دفتر فریبکاری و نادانی خود رو می‌کنند.
* دوست شریف و بزرگوارم یه آذری وطن‌پرست مطلب بسیار متین و زیبایی را در پاسخ به اشرار پان‌ترکیست نگاشته بودند. اما چه سود که - به قول کیوان عزیز - این جماعت فقط به دنبال اغراض شوم سیاسی هستند و نه کار علمی. در مورد مفهوم منفی‌ای که به واژه ترک‌ داده می‌شود، البته تحلیل این دوست‌مان و نیز آقای امیرحسین ملک‌فرنود معقول است اما باید از متون تاریخی هم مستندات لازم را به دست آورد. اتفاقاً من نیز در آذربایجان بارها شنیده‌ام که در اشاره به فردی نادان گفته‌اند که «فلانی ترک است». این تعبیر، به خوبی آشکار می‌کند که مردم آذربایجان، صاحبان این عنوان (ترک) را تا چه حد بیگانه و دشمن می‌دانسته‌اند.
* «دکتر محمدامین ریاحی خویی» که مقاله‌ی ایشان در مجله‌ی اطلاعات سیاسی- اقتصادی درباره‌ی زیان آذری مورد توجه دوستان قرار گرفته بود، یکی از بزرگ‌ترین ادیبان معاصر ایران است. کتاب بسیار مهم و ارزش‌مندی که ایشان منتشر کرده‌اند، «فردوسی» (+) نام دارد.


+ «برابرهای پارسی به جای واژه‌های تازی» در وبلاگ «تاریخ، جشن‌ها و بزرگان ایران»
+ مجموعه مقالاتی در نقد آرای ناصر پورپیرار در وبلاگ «هزاره‌های پرشکوه»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٦/۱۸

پارسیان با بهره‌گیری از سنت‌های معماری کاخ‌های ستون‌دار رایج در مناطق مرتفع مشرف بر میان‌رودان و هنر ایونی‌ها (Ioni)، در تزیینات کاخ‌های خود از سنت‌های هنری کهن مردمانی استفاده کرده‌اند که در پی کشورگشایی‌های کوروش و داریوش به شاهنشاهی نوپای پارس پیوسته بودند. ویژگی بارز این سنت‌های هنری، پیچیدگی آن بود که خود ریشه در آمیزش هنری آن داشت.
در عرصه‌ی هنر خاورمیانه، از یک سو، امپراتوری‌های مغلوب آشور و بابل تا زمان سقوط خود به دست سپاهیان پارس، میراثی را حفظ کرده بودند که به گذشته‌های دور در عصر سومریان، یعنی میراثی که عناصر جهانی را در هنر خویش تجسم می‌کرد؛ و از سوی دیگر، مردم مناطق لوان (Levan) در ساحل شرقی مدیترانه، آرامی‌ها و به ویژه فنیقی‌ها شماری از مضامین تصویرگری را که از میان‌رودان، مصر و مناطق حاشیه‌‌ی دریای اژه به عاریه گرفته بودند، حفظ نموده بودند. لیکن با سقوط سازمان پادشاهی و نظام اجرایی سابق آن‌ها، مفاهیم اسطوره‌ای اولیه به فراموشی سپرده شد. لذا پارسیان که به تازگی به مقام سروری ملت‌های آن روزگار رسیده بودند، هنری را پذیرفتند که از مکاتب مختلف و گاه متعارض هنری شکل یافته بود. بدین ترتیب، وام‌های گوناگون هنری، هنر درباری پارسیان را که در خدمت شکوه پادشاه و مردم سرزمین‌های وی بود، غنا بخشید.
هر چند نخستین شکل هنر تزیینی کاخ‌های هخامنشی در پاسارگاد دیده می‌شود اما امروز، می‌دانیم که این هنر در دو مرحله گسترش یافته است. بر روی قطعات به جای مانده از تزیینات حجاری کاخ کوروش کبیر در پاسارگاد با همان تالار بار عام ، مجموعه‌ سنگ‌نگاره‌هایی را می‌بینم که در اصل، تصاویری متعلق به نگهبانان خدایان آشور و بابل بودند ولی اینک این نگاره‌ها، فارغ از مفاهیم نمادین اولیه خود در این کاخ آفریده شده‌اند: نگهبان خدای خورشید آشوری، به شکل انسان - گاو درآمده و نگهبان خدای تباهی، به شکل فرشته - ماهی. در مقابل در کاخ ورودی و بر روی یکی از درگاه‌های جانبی تالار که به شکل سنگی یکپارچه هنوز پا برجا است، نقش انسان بال‌داری را می‌بینم که وجود نوشته‌ای به سه زبان - که امروزه از بین رفته است - بر بالای این نقش، گواه آن است که این سنگ‌نگاره، تصویری از کوروش کبیر است. تاج سه شاخه‌ای که کورش در این نگاره بر سر دارد، به نظر می‌رسد از هنر تصویرگری مقدس مصریان به وام گرفته شده است (از آن جا که در آن هنگام پارسیان هنوز مصر را فتح نکرده بودند، احتملاً منطقه‌ی لوان که در میانه‌ی ایران و مصر واقع بود، واسطه‌ی انتقال این بُن‌مایه‌ی هنری باشد). بال‌های این نگاره به گونه‌ای است که نگاره‌ی فرشتگان نگهبان معابد آشور و بابل را در ذهن متبادر می‌سازد. جامه‌ی کورش نیز در این نقش، ایلامی است. چهره نجیب و شریف این نگاره - که نمودار تصویری آرمانی از شاهنشاه است - می‌خواهد سیاست و منش درخشان کورش را در مدارا با مردمان‌اش و تکثرگرایی پادشاهی‌اش را به نمایش بگذارد. دروازه‌های اصلی کاخ کورش در پاسارگاد نیز با نقش حیوانات پهن‌پیکر تزیین یافته بودند که امروزه تقریباً از میان رفته‌اند . این سنگ‌نگاره‌ها از تزیینات کاخ‌های آشوری که در آن زمان امکان دیدن آن‌ها وجود داشته است، الهام گرفته شده ‌است. با این حال، این داریوش کبیر بود که در فاصله‌ی سال‌های 521 تا 486 پیش از میلاد، به هنر درباری هخامنشی شکلی ثابت بخشید و از آن حمایت کرد به گونه‌ای که جانشینان وی نیز قواعد این هنر را پذیرفتند و آن را دنبال کردند.
پیروزی‌های پیاپی داریوش در دو سال نخست پادشاهی‌اش بر شورشیان امپراتوری و قدرتی که از این فتوح به دست آورده بود، سرانجام در صخره‌ی بیستون، مشرف بر جاده‌ی میان‌رودان و ماد به تصویر کشیده شده که در آن، برای نخستین بار، روی‌دادها و وقایع تاریخی دوران یک پادشاه به شکل ترکیبی و نه حادثه‌ای نشان داده شده است. چنین روایتی را می‌توان ریشه در سنت جاری میان‌رودان در عصر پادشاهی «نارام سین»، فرمانروای اکد در دو هزار سال پیش از آن دانست که داریوش نیز از آن الهام گرفته بود. نگاره‌های این صحنه نیز به وضوح یادآور سنگ‌نگاره‌ی «آنوبانی‌نی» پادشاه لولوبی است (سده‌ی بیستم پ.م.). در سنگ‌نگاره‌ی بیستون، نمادگرایی پیچیده‌ای به کار برده شده که در آن، ایدئولوژی پادشاهی و خداشناسی فرمان‌روای پارسی، در هم آمیخته است.
- هنر در خدمت ایدئولوژی پادشاهی
در آرامگاه داریوش در دل دیواره‌های سنگی «نقش رستم» واقع در مجاورت مکان آیینی ایلامیان باستان، ایدئولژی پادشاهی هخامنشی، جنبه‌ی ترکیبی‌تری به خود می‌گیرد. بر فراز ورودی آرامگاه، سردری دیده می‌شود که بن‌مایه‌های آن از هنر مصری وام گرفته شده است و شبیه ایوان ورودی کاخ‌های ستون‌دار هخامنشی است؛ و سرستون‌های آن که پیش‌تر کوروش نیز آن‌ها را به کار برده بود، به شکل گاوی دو سر است. نقوش و نگاره‌های آرامگاه داریوش در نقش رستم، در ساخت کاخ‌های شوش و تخت جمشید، با عناصری مانند سرستون‌های توماری که از هنر مردم «لوان» وام گرفته شده و نیز با پاستون های گلدانی شکل مصری و بدنه و شال یونانی، تکمیل شده است.
در ایوان این آرامگاه، سکویی در دو طبقه دیده می‌شود که اقتباسی از نمونه‌ی یافت شده در ایذه ـ مالمیر است که شاهزاده‌ای ایلامی در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد بر روی سنگ آفریده است. همچنین آشوریان در سنگ‌نگاره‌های خود تصویری از تخت سلطنتی را نشان داده‌اند که ستون‌های پهلوان‌پیکر اسطوره‌ای این تخت را بر دست گرفته اند. داریوش به جای ستون‌های پهلوان پیکر از نقش افرادی استفاده کرده است که نماینده‌ی ملت‌های زیر فرمان وی می‌باشند و نام میهن هر یک، در کنارش نوشته شده است. برخی از این افراد مسلح هستند . این بدان معنا است که افراد مذکور اسیر به شمار نمی‌آمدند بل که آنان مردمانی آزاد محسوب می‌شدند که در سرزمین‌های امپراتوری هخامنشی حق زندگی آزادانه داشتند.
پادشاه پارسی در این تصویر، در حال تکریم و ادای احترام به نمادی خدای‌وار (فر کیانی؟) است که بر فراز آتش مقدس نشان داده شده است.
- شوش و تخت جمشید
هر چند که داریوش پیش‌تر کاخی را برای اقامت زمستانی خود در بابل داشت ولی وی کاخ‌های شوش را نیز برای اقامت خود در طول زمستان بنا نهاد. برای رسیدن به کاخ‌ها از سمت شهر سلطنتی، باید از دروازه‌ی باشکوهی عبور می‌کردند که خشایارشا ساخت آن را به پایان رسانید. در دو سوی این دروازه، دو تن‌دیس از داریوش که در مصر ساخته شده بود، قرار داشت.
پس از حمله‌ی اسکندر و سقوط شاهنشاهی پارس، بنای کاخ به دلیل متروکه ماندن رو به ویرانی نهاد. از این رو، تزیینات زیبا و با شکوه لعاب‌دار دیواره‌های کاخ امروزه از میان رفته است به گونه‌ای که دیگر نمی‌توان محل دقیق آجر- نگاره‌های کمانداران پارسی و ایلامی را در کاخ شناسایی کرد. لباس با شکوه این سربازان بخش جالب توجه آجر- نگاره‌ها است ولی یقین داریم که به هنگام جنگ و نبرد از این لباس استفاده نمی‌کرده‌اند. بر روی لباس چین‌دار و رنگارنگ این سربازان آذین‌هایی گل‌سرخی دیده می‌شود که نقوش معماری برج‌های کنگره‌ای قلعه‌های قدیمی را در ذهن تداعی می‌کند.
در کنار نقش کمانداران پارسی ، می‌توان نقش حیوانات عظیم افسانه‌ای و یا حتا واقعی را دید که از هنر آشور و بابل وام گرفته شده‌اند. اما نمایش آن‌ها در این کاخ، فارغ از ارزش نمادین و اسطوره‌ای آن‌ها در بابل و آشور است. به این ترتیب می‌توان چنین نتیجه گرفت که نقش شیرها در نمای شمالی حیاط شرقی هیچ رابطه‌ای با ایزدبانوی آشوری ایشتر (Ishtar) ندارد و گاوهای بال‌دار هرگز نمی‌توانند تجسمی از ادد (Adad) خدای توفان آشوری باشند.
سرانجام، داریوش کار احداث مجموع کاخ‌های پارسه (= تخت جمشید) را ـ که یونانیان آن را پرسپولیس می‌نامیدند ـ آغاز کرد. تخت جمشید پایتخت کوهستانی امپراتوری پارس بود که در نقطه‌ی مقابل شوش قرار داشت، همان گونه که ایلامیان، نخستین ساکنان منطقه، انشان (Anshan) را به عنوان پایتخت زمستانی خود برگزیده بودند. وجود مفهوم دوگانگی که اقتباسی از دوگانگی ایلامیان باستان است، در ساخت و گزینش مکان پایتخت‌ها نیز نمایان شده است. در تخت جمشید وجود سنگ‌های خوب و مناسب محلی، زمینه را برای معماری کاخ‌های ستون‌دار با تزییناتِ حجاری و رنگ‌آمیزی شده و نیز استفاده از آجرهای لعاب‌دار را در برخی قسمت‌ها فراهم آورده بود.
- هنر در خدمت شکوه و اقتدار شاهنشاهی
در تخت جمشید و در مقایسه با معماری و تزیینات کاخ‌های شوش، به نظر می‌رسد که هنرِ منسجم به کار برده شده در ساخت و تزیین کاخ ها، هدفی جز بیان شکوه و عظمت امپراتوری و به ویژه شخص پادشاه را ندارد. در وسط دیواره‌های ایوان آپادانا، دو سنگ‌نگاره‌ی متقارن وجود داشته که در آن، شاهنشاه در زیر سایبانی بر روی تخت پادشاهی نشسته است و شاه‌زاده و جانشین وی نیز به حالت ایستاده در کنار او دیده می‌شود. در این نگاره، چهره‌ی پادشاه و جانشین وی به یک شکل نشان داده شده است زیرا در آفرینش این نقش‌ها چهره پردازی برای شاه مد نظر نبوده است بل که می‌خواسته‌اند تمثال‌های برجسته‌ای بیافرینند که با چهره‌ای آرمانی که در هنر آشور دیده می‌شود، قرابت داشته باشد. دو خدمتکار در پشت سر پادشاه دیده می‌شود که یکی دستمال و دیگری تبرزین جنگی پادشاه را به دست گرفته است. نیام خنجری که به کمربند وی بسته شده، کنده‌کاری شده است. یکی از درباریان و نجیب‌زاده‌ها که همانند مادها لباس پوشیده است، ظاهراً بار یافتگان را به حضور پادشاه معرفی می‌کند. بعدها این سنگ‌نگاره‌ها را از محل اصلی خود جابه‌جا نموده و به عمارت خزانه (= گنج‌خانه) برده بودند. امروزه در محل پیشین آن‌ها، سنگ‌نگاره‌ی سربازان پارسی و مادی را می‌بینیم که رو به روی هم ایستاده‌اند. در دو سوی این‌ها، دو سنگ‌نگاره‌ی متقارن دیده می‌شود که در هر یک از آن‌ها شیری، گاوی را با پنجه و دندان شکار کرده است. این صحنه‌ی شکار، بی‌گمان، فارغ از مفاهیم نمادین اسطوره‌ای در این جا نشان داده شده است.
در جبهه‌ی غربی ایوان، سربازان پارسی در سمت راست در سه ردیف نشان داده شده‌اند در حالی که در جبهه‌ی شمالی، سربازان پارسی به تناسب و به صورت متقارن در سمت چپ قرار گرفته‌اند. در ردیف بالایی، تصویر ارابه‌ی باشکوه پادشاه نیز وجود داشت که امروزه فقط نقش ارابه‌ران آن باقی مانده است. در مُهر استوانه‌ای داریوش، تصویر همین ارابه دیده می‌شود که پادشاه از فراز آن، به سوی شیری تیر می‌افکند.
- ملت‌های امپراتوری
بر روی دیواره‌ی پلکان آپادانا و در سه ردیف متقارن، سنگ‌نگاره‌هایی دیده می‌شود که در آن‌ها، نمایندگان ملت‌های تبعه‌ی امپراتوری در حال تقدیم هدایای بومی و نمادین خود به پادشاه، نشان داده شده‌اند.
در میان این سنگ‌نگاره‌ها، مادها را می‌توان با توجه به شکل سر و کلاه آن‌ها شناخت. در پشت سر مادها، ارمنیان قرار گرفته‌اند که همانند مادها، لباس سرهم پوشیده‌اند. در ردیف زیری ارمنیان، خوزی‌ها (= ایلامیان) دیده می‌شوند که همه‌، پیراهن و دامن چین‌دار پوشیده‌اند و هدیه‌ی آن‌ها عبارت است از یک شیر ماده و دو بچه شیر، و یک جفت خنجر مشابه خنجری که داریوش در مجسمه‌ی خود که در شوش یافت شده است، به کمر بسته است. به دنبال آنان، هراتی‌ها قرار گرفته‌اند که شتر دو کوهانه‌ای با خود آورده‌اند. بابلی‌ها با گاومیش کوهان‌دار، و لیدیه‌ای‌ها که اشیایی قیمتی و ارابه‌ی دوچرخی را به عنوان هدیه برای پادشاه آورده‌اند؛ اشیای قیمتی عبارت‌اند از: گلدان‌های زرین پر نقش و نگار با بریدگی‌های عمودی، دو کاسه و بازوبندهای نفیس مزین به نقش گریفون.
در لابه‌لای همین سنگ‌نگاره‌ها می‌توان اهمیت مردمان ساکن در مناطق شرقی شاهنشاهی پارس و در آسیای مرکزی را به خوبی دریافت کرد که به نظر می‌رسد پارسیان به جهت اشتراکات قومی، روابط دوستانه‌ و نزدیک خود را با آن‌ها حفظ کرده بودند. برای نمونه، می‌توان چهره‌ی دو سکای «تیز- کلاه‌خود» (Saka Tigrakhauda) را شناسایی کرد که اسب کوتاه قد آراسته، دستبندهایی با سر حیوانات، پارچه‌های چین‌دار و جبه‌ای را به عنوان هدیه با خود آورده‌اند. تمام این افراد مسلح هستند و این امر مؤید آن است که حضور آنان در خاک شاهنشاهی پارس و زندگی در آن، آزادانه و همراه با روابط دوستانه با پادشاه بوده است. تمامی گروه‌های نمایندگان به طور همزمان برای بزرگ‌داشت پادشاه به هنگام برگزاری مراسمی با شکوه در آپادانا گردهم آمده‌اند. به نظر می‌رسد این نقش، تصویری از واقعیتی است که در محوطه‌ی آپادانا همه ساله وجود داشته است. اما تاکنون سند صریحی به دست نیامده که نشان دهد این افراد به هنگام برگزاری مراسم سال نو در تخت جمشید گردهم می‌آمدند.
- کاخ صد ستون
کاخ صد ستون یا تالار تخت در سمت شمال، اندکی بالاتر از گنج‌خانه (عمارت خزانه) و رو به روی آپادانا قرار دارد. طرح آن از ابتدا ریخته شده بود ولی خشایارشا ساخت بنای آن را آغاز کرد. این کاخ چهار گوش با یک‌صد ستون و هفتاد متر طول و عرض، نمونه‌ی مشابهی از کاخ آپادانا است که خشایارشا نتوانست ساخت آن را در زمان حیات خود به پایان برساند و اردشیر (424 ـ 465 پ.م. ) کار احداث آن را به پایان رساند.
از نظر معماری، تفاوت‌هایی میان این کاخ و کاخ آپادانا وجود دارد. در سه ضلع کاخ، دو ردیف دیوار ساخته شده و دالان باریکی را بین خود تشکیل داده که به بیرون راه ندارد ولی از طریق دو درگاه بزرگ و با شکوه به تالار مرکزی راه داشته است.
موقعیت و محل قرار گرفتن دالان‌ها و درگاه‌ها به گونه‌ای است که به نظر می‌رسد دیوارهای داخلی بلندتر از دیوارهای بیرونی بوده است. بدین جهت، در بخش فوقانی، پنجره‌های بلندی زیر سقف تعبیه شده بود تا از طریق آن‌ها نور به داخل فضای بزرگ و تاریک آن بتابد. در نمای شمالی تالار صد ستون و در ایوان ستون‌دار آن، تن‌دیس گاوهایی به عنوان نگهبانان بزرگ دو دروازه‌ی اصلی ورودی به کاخ، دیده می‌شد. تزیینات درگاه‌های بزرگ، شبیه نمای آپادانا است. بر روی درگاه‌ها، شاه را به صورت نشسته بر روی یک صندلی می‌بینیم که در پایین آن در پنج ردیف، پارسیان و مادها به صف ایستاده‌اند. نگاره‌ی دیگر ملت‌های امپراتوری بر روی درگاه‌های دروازه‌های جنوبی تالار که دروازه‌های تصنعی تالار بودند آفریده شده است. موضوع تزیینات دروازه‌های داخلی تالار، پهلوانی است که به عنوان تجسم قوم پارس و یا شخص پادشاه با جانوری شرور و اسطوره‌ای نبرد می‌کند و او را از پای در می‌آورد.
- کاخ داریوش
کاخ آپادانا به کاخ کوچک‌تری راه دارد که داریوش نخست آن را در بخش جنوبی تخت جمشید بنا نهاد . این کاخ «تچر» (Tachar) نام دارد. تزیینات نمای سکوی کاخ، تصویری از ارتش شاهنشاهی پارس را با لباس‌های با شکوه نشان می‌دهد که در گوشه و کنار آن ردیفی از افراد نیز دیده می‌شوند که آذوقه و حیوانات زنده را - شاید برای کاربردهای آیینی - حمل می‌کنند. این نقوش، بر روی دیواره‌ی پلکان‌های متقارن کاخ کنده‌کاری شده‌اند.
تزیینات درگاه‌های دروازه‌های کاخ، زندگی روزمره‌ی دربار را نشان می‌دهد. شاه وارد محل اقامت خود می‌شود و پشت سر وی خدمتگزارانی ایستاده‌اند که چتری را بر سر شاه نگهداشته‌اند. در درگاه دیگر، پشت سر شاه دو خدمتکار دیده می‌شود که حوله و عطردان پادشاه را حمل می‌کنند که با نمونه‌ی مصری آن شباهت بسیاری داد.
- کاخ سه درگاهی
کاخ اختصاصی داریوش (تچر)، نخستین بنا و اقامتگاه خصوصی شاهان هخامنشی است که در بخش جنوبی تخت جمشید ساخته شده است. در زمان شهریاری اردشیر، بنای کوچکی در انتهای جنوبی حیاط وسیع جلوی پلکان شرقی آپادانا ساخته شد که به نظر می‌رسد محلی است برای ورود به بخش کاخ‌های خصوصی که پس از داریوش، خشایارشا و اردشیر نیز اقامتگاه خصوصی خود را در جنوب تخت جمشید ساخته بودند. بر روی یکی از دیواره‌های داخلی درگاه‌های ورودی کاخ، پادشاه را می بینیم که بر روی تخت نشسته است و 28 تن از نمایندگان کشورها، تخت وی را بر دوش گرفته‌اند. پشت سر شاه به هنگام ورود یا خروج به/ از تالار، خدمتکارانی ایستاده‌اند که یکی چتری باز را بر سر شاه نگه‌داشته و دیگری حوله و مگس‌پرانی در دست دارد.
بر روی این نگاره‌ها و به هنگام کشف آثار آن‌ها در سال 1933، نقاشی‌های رنگی اولیه‌ی کاخ هنوز باقی مانده بود. آبرنگ‌هایی که یکی از باستان شناسان از نقوش بازمانده از این درگاه‌ها کشیده است، نشان می‌دهد که پیراهن پادشاه، قرمز رنگ بوده و کفش‌های وی آبی رنگ.
نقوش پلکان‌های ورودی کاخ به خوبی رابطه‌ی نزدیک و برادرانه بین پارسیان و مادها را نشان می‌دهد. بزرگان پارسی و مادی در حالی که بسیار دوستانه به همدیگر نگاه می‌کنند، از پله‌ها بالا می‌روند و برخی شاخه‌ی گلی (نیلوفر؟) در دست دارند و برخی دیگر دست بر شانه‌ی دیگری نهاده‌اند . در شرق ایران، نمونه‌ی مشابه این تزیینات بر روی ظروف سلطنتی بلخ، در مرزهای شاهنشاهی ایران و آسیای مرکزی در حدود 1500 سال قبل دیده شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برگرفته از «پیر آمیه»: تزیینات معماری کاخ‌های هخامنشی (+)؛ با ویرایش و تلخیص.


* خواننده‌ای به نام «ترکی که وحشی می‌دانندش» (!) در بخش پیام‌های این وبلاگ، در حالی دوست دانشمندم آقای «بابایادگار» را به خواندن دروس اول ابتدایی توصیه می‌کند که خود، فکراً و ذهناً در دوران و حالت طفولیت متوقف است. وی که مانند همه‌ی اشرار پان‌ترکیست چیزهایی را چشم‌بسته از آموزگاران آنکارایی- باکویی‌اش فراگرفته و حال، همان‌ها را طوطی‌وار تحویل ما می‌دهد، سخت غافل است از این که، انبوه واژگانی که به عنوان لغات ترکی موجود در زبان پارسی ردیف کرده و خواسته آن‌ها را به رخ ما بکشد، از بیخ، پارسی‌اند؛ مانند: استاد، آغاز، الگو، امید، بزرگ، بیزار، خیابان، کوچه، دیرک، چنگال، تابه، چادر، چراغ، باجه، کوچک، و… گویا مصادره‌ی مفاخر و مشاهیر ملی ایران به سود نژاد زرد، برای جبران فقر و حقارت فرهنگی- تمدنی طرف‌داران اقوام ترک و مغول کفایت نکرده است و اینک به عنوان پروژه‌ای جدید، به مصادره‌ی واژگان پارسی نیز برآمده‌اند! همین پیام‌گذار در جای دیگری می‌نویسد که ایرانیان برای بیان و تعریف ابتدایی‌ترین ملزومات بشری مانند خوردن و آشامیدن واژه‌ای نداشته‌اند و از این رو، از لغات ترکی بهره می‌برند! بر اساس این فرمایش گهربار، ایرانیان تا پیش از حاکم شدن دودمان‌های ترک‌تبار بر این سرزمین در سده‌های پس از اسلام، چون زبانی نداشته‌اند، به واسطه‌ی «تله پاتی» با یک‌دیگر ارتباط برقرار می‌کرده‌اند و البته همگی از تشنگی و گرسنگی رو به فوت بوده‌اند چرا که نمی‌دانستند و نمی‌توانستند خواسته‌ها و حوایج زیستی خود را به زبان آوردند و برآورده سازند!
مشاهده‌ی چنین پیام‌های سبک‌مغزانه‌ای برای ما بسیار خوش‌حال کننده است چرا که این نوشته‌ها به خوبی آشکار می‌کند که کف‌گیر داستان‌بافی‌ها و یاوه‌سرایی‌های معمول اشرار پان‌ترکیست دیگر به ته دیگ خورده که آنان را به بیان چنین خزعبلات تمسخرآوری ناگزیر ساخته است.


* مطالعه‌ی این مقالات را از دست ندهید:
- «تاریخ از تهاجم و همسایه آزاری عثمانیان سخن می‌گوید»
- «عجم‌ستیزان وطنی»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٦/۱۱

بی‌گمان، به باور بیشینه‌ی ایرانیان فرهیخته و غالب مورخان منصف، «کورش کبیر» یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخ ایران است. بخشیدن چنین پایگاه و منزلتی به کورش، نه صرفاً از برای فتوح درخشان و شتاب‌ناک او - که این خود، نمودار هوشیاری و دانایی سیاسی و نظامی کورش و نشانه‌ی توانایی والا و سامان‌مندی حکومت‌اش در ممکن ساختن اداره‌ و تدبیر چنین قلمرو پهناوری است - بل که از آن روست که وی در طول دوران شهریاری خود، به شیوه‌ای سخت انسانی و مردم‌دارانه رفتار و حکومت کرده بود؛ حقیقتی که در غالب متون تاریخی بازتاب یافته و ملل بیگانه و حتا دشمن را به وجد آورده و آنان را ناگزیر به اعتراف ساخته بود. چنان که بابلیان در سده‌ی ششم پیش از میلاد، کورش را کسی می‌دانستند که صلح و امنیت را در سرزمین‌شان برقرار ساخته، قلب‌های‌شان را از شادی آکنده و آنان را از اسارت و بیگاری رهانده است؛ انبیاء یهود (قومی که در قرآن [جاثیه/16] به خواست خداوند، سرور همه‌ی مردم جهان دانسته شده و دین‌اش، توحیدی و وحیانی) وی را مسیح و برگزیده‌ی خداوند و مجری عدالت و انصاف می‌خواندند، و یونانیان که کورش آنان را در کرانه‌های آسیای صغیر مقهور قدرت خویش ساخته بود - با وجود خصومتی که غالباً با پارس‌ها داشتند - در وی به چشم یک فرمان‌روای آرمانی می‌نگریستند. «آخیلوس» هماورد ایرانیان در نبرد ماراتون، درباره‌ی کورش می‌نویسد: «او مردی خوشبخت بود، صلح را برای مردمان‌اش آورد… خدایان دشمن او نبودند؛ چون که او معقول و متعادل بود»؛ هردوت می‌گوید که مردم پارس، کورش را «پدر» می‌خواندند و در میان‌شان، هیچ کس یارای برابری با وی را نداشت [هینتس، 1380، ص 100]؛ گزنفون می‌نویسد: «پروردگار کورش را علاوه بر خوی نیک، روی نیک نیز داده و دل و جان‌اش را به سه ودیعه‌ی والای "نوع‌دوستی،‌ دانایی، و نیکی" سرشته بود. او در ظفر و پیروزی هیچ مشکلی را طاقت‌فرسا و هیچ خطری را بزرگ نمی‌پنداشت و چون از این امتیازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌های بیدار مردم روزگار، پایدار و باقی است» [سیرت کورش کبیر، ص 4]. وی می‌افزاید: «کدام وجودی مگر کورش از راه جنگ و ستیز صاحب امپراتوری عظیمی شده است ولی هنگامی که جان به جان آفرین داد، همه‌ی ملل مغلوب او را "پدری محبوب" خواندند؟ این عنوانی است که به "ولی نعمت" می‌دهند نه به وجودی "غاصب"» [همان، ص 8-367].
به هر حال آن چه درباره‌ی کورش برای محقق جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانیت و مروتی درآمیخته بود که در تاریخ سلاله‌های پادشاهان شرقی پدیده‌ای به کلی تازه به شمار می‌آمد. کورش برخلاف فاتحانی چون اسکندر و ناپلئون، هر بار که حریفی را از پای در می‌افکند، مثل یک شهسوار جوانمرد دست‌اش را دراز می‌کرد و حریف افتاده را از خاک بر می‌گرفت. رفتار او با آستیاگ، کرزوس و نبونید نمونه‌هایی است که سیاست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان می‌دهد. تسامح دینی او بدون شک عاقلانه‌‌ترین سیاستی بود که در چنان دنیایی به وی اجازه می‌داد بزرگ‌ترین امپراتوری دیرپای دنیای باستان را چنان اداره کند که در آن کهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نیمه وحشی در کنار هم بیاسایند و جنگ و طغیان به حداقل امکان تقلیل یابد. درست است که این تسامح در نزد وی گهگاه فقط یک نوع ابزار تبلیغاتی بود،‌ اما همین نکته که فرمان‌روایی مقتدر و فاتح از اندیشه‌ی تسامح، اصلی سیاسی بسازد و آن را در حد فکر همزیستی مسالمت‌آمیز بین ملل مطرح کند، و گر چند از آن همچون وسیله‌ای برای تحکیم قدرت خویش استفاده نماید، باز از یک خودآگاهی اخلاقی حاکی است [زرین‌کوب، ص1-130]. چنین است که منش و شخصیت والا و انسانی کورش، در عصری که ویران‌گری و خون‌ریزی روال عادی شاهان خاورمیانه بود، ما را بر آن می‌دارد که وی را یکی از برجسته‌ترین مردان تاریخ ایران، بل که جهان بدانیم.
از سوی دیگر، تلقی کسانی که کارنامه‌ی سیاسی و فتوح نظامی کورش و جانشینان‌اش را در حد عملیاتی صرفاً کشورگشایانه و سلطه‌جویانه ارزیابی می‌کنند، دریافتی سطحی و دور از واقع، بل که سخت بدبینانه است. در نگاه مورخان معاصر،‌ رهاورد کلان و چشم‌گیر کورش و دودمان شاهنشاهی وی (هخامنشی) برای جهان باستان، برپایی «نخستین دولت متمرکز» در تاریخ است: دولتی واحد، مرکزگرا و مداراجو که بر اقوامی پرشمار و دارای تفاوت‌های عمیق مذهبی و زبانی و نژادی، فرمان می‌راند. آن چه که هخامنشیان را در طول دویست و سی سال قادر به حفظ و تدبیر چنین حکومتی ساخت، مدیریت سیاسی برتر، انعطاف‌پذیری،‌ تکثرگرایی و دیوان‌سالاری مقتدر این دودمان بود. بنابراین آن چه که به عنوان دستاوردهای سیاسی و نظامی کورش ستوده می‌شود، نه فقط از آن روست که وی در زمانی اندک موفق به گشایش و فتح سرزمین‌هایی بسیار شده بود، بل که از بابت «دولت متمرکز و در عین حال تکثرگرایی» است که او برای نخستین بار در تاریخ جهان باستان بنیان گذارد و کوشید تا بر پایه‌ی الگوهای برتر و بی‌سابقه‌ی اخلاقی - سیاسی، صلح و امنیت و آرامش را در میان اتباع خود برقرار سازد. تاکنون بسیاری از مطالعات منطقه‌ای نشان داده‌اند که اکثریت عظیم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسی را نه به چشم فرمان‌روایی بیگانه و جبار، بل که تضمین کننده‌ی ثبات سیاسی، نظم اجتماعی، رفاه اقتصادی، و از این رو، حافظ مشاغل خود می‌نگریستند و می‌دانستند [ویسهوفر، ص80]. بر این اساس، چشم‌پوشی از عمل‌کرد کورش و جانشینان‌اش در برپایی و تدبیر نخستین «دولت متمرکز و در عین حال تکثرگرا» و تقلیل و تحویل کارنامه‌ی آنان به «مجموعه عملیاتی کشورگشایانه و سلطه‌جویانه» کرداری دور از انصاف و واقع‌بینی است.
آن چه که از تاریخ خاورمیانه‌ی پیش از هخامنشی بر ما آشکار است، این است که گستره‌ی مذکور، در طول تاریخ خود، مرکز و عرصه‌ی جنگ و کشمکش همواره‌ی قدرت‌های منطقه بوده و چه بسیار اقوام و کشورهایی که در این گیرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) یا فروپاشی تدریجی (مانند مانا، کاسی، سومر) از میان رفته بودند. اما با برآمدن هخامنشیان به رهبری کورش کبیر، مردمان و ملل خاورمیانه پس از صدها سال پراکندگی و آشفتگی و پریشانی ناشی از جنگ‌های فرسایشی و فروپاشی تدریجی، اینک در پرتو حکومت متمرکز و تکثرگرای هخامنشی که نویدبخش برقراری ثبات و امنیت در منطقه بود، بی‌دغدغه‌ی خاطر از آشوب‌ها و جنگ‌های پیاپی مرگ‌آور و ویران‌گر، و بی‌هراس از یورش‌های غارت‌گرانه‌ و خانمان برانداز بیگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربه‌دری و برده‌کشی، به کار و تولید و زندگی و سازندگی می‌کوشیدند و اگر دولت هخامنشی به واسطه‌ی شکوه‌گرایی و درایت خود،‌ میراث تمدن‌های پیشین و گذشته را پاس نمی‌داشت و در جذب و جمع و ارتقای آن‌ها نمی‌کوشید، در هیاهوی همواره‌ی ستیزه‌جویی‌ها و خودفرسودگی‌های تمدن‌های بومی، میراث گران‌سنگ آنان به یک‌باره از میان می‌رفت و از صفحه‌ی تاریخ زدوده می‌شد.
اگر تا پیش از این، آشوربنیپل (پادشاه آشور) افتخار می‌کرد که هنگام فروگرفتن ایلام آن سرزمین را به «برهوت» تبدیل کرده، بر خاک آن «نمک و بته‌ی خار» پاشیده، مردمان آن را به «بردگی» کشیده و پیکره‌ی خدایان‌اش را تاراج کرده است [هینتس، 1376، ص 186]؛ و یا سناخریب ( پادشاه آشور) در هنگام چیرگی بر بابل اذعان می‌دارد که: «شهر و معابد را از پی تا بام در هم کوبیدم،‌ ویران کردم و با آتش سوزاندم؛ دیوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدایان، هرم‌های آجری و گلی را در هم کوبیدم» [ایسرائل، ص25]؛ کورش در زمان فتح بابل افتخار می‌کند که با «صلح» وارد بابل شده، ویرانی‌های‌اش را «آباد» کرده، فقر شهر را «بهبود» بخشیده، «مانع از ویرانی» خانه‌ها شده و پیکره‌های تاراج شده‌ی خدایان را به میهن خود بازگردانده است [ایسرائل، ص 218]. آیا این شیوه‌ی درخشان و بی‌سابقه‌ی کورش در رفتار با اقوام مغلوب که الگوی سیاسی - اخلاقی جدیدی را برای فرمان‌روایان و دودمان‌های پس از خود برجای گذارد، نمودار سیاست و منش مردم‌دارانه و مداراجویانه‌ی وی، و نشانه‌ی تحولی نو و مثبت در تاریخ و تمدن خاورمیانه نیست؟
چیکده‌ی سخن آن که، هخامنشیان به پیشوایی کورش کبیر با برقراری نخستین حکومت متمرکز و در عین حال تکثرگرا و مداراجو در منطقه، نظامی را پدید آوردند که به گونه‌ای بی‌سابقه، ثبات سیاسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعه‌ی خود فراهم آورد و نیز، تمدن‌ها و هنرهای فراموش شده، یا رو به انحطاط، یا زنده‌ی اقوام بومی و پراکنده‌ی منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار، نوین و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بل که جاودانه ساختند؛ در نگاه ما، جایگاه و منزلت والای کورش و هخامنشیان در تاریخ و تمدن جهان باستان، از این بابت است.

درباره‌ی چگونگی درگذشت کورش کبیر در سال 530 پ.م.، روایت‌های گوناگونی در دست است. «هردوت» گزارش می‌دهد که کورش در نبرد با «ماساگت»ها (= Massaget؛ از اقوام سکایی ساکن در پیرامون رود سیحون و شرق دریاچه‌ی آرال) نخست پیروز شده و سپس در جنگ دوم - که بسیار سهم‌گین توصیف گردیده - کشته شده است [پیرنیا، ص 24-419]. مورخ دیگر یونانی «کتزیاس» روایت می‌کند که کورش در نبرد با «دربیک»ها (= Derbik؛ از اقوام سکایی ساکن در شمال گرگان) زخمی شد ولی سپاه او در نهایت با یاری سکاهای آمورگس (Amorges) بر دربیک‌ها چیره گشت. کورش در اثر جراحات وارد شده، پس از روز درگذشت [پیرنیا، ص 425]. «استرابون» گزارش می‌دهد که کورش در نبرد نهایی با سکاها پیروز شد و دشمنان را تماماً تارومار ساخت. او از کشته شدن کورش در این نبردها سخن نمی‌گوید [پیرنیا، ص 439]. «گزنفون» نیز از درگذشت طبیعی کورش در پارس خبر می‌دهد [پیرنیا، ص 9-434].
به هر حال، آن چه که از مجموع روایات برمی‌آید این است که کورش، واپسین سال‌های حیات خود را در نبرد با سکاهای بیابان‌گرد و مهاجم مرزهای شمال شرقی امپراتوری گذرانده و شاید در پی یکی از این نبردها، کشته شده است. بنابراین، با توجه به گوناگونی روایات در مورد چگونگی درگذشت کورش، تأکید و ارزش‌دهی بیش از حد به «شکل» روایت هردوت - که حتا خود او نیز اعتراف نموده که این روایت را از میان روایت‌های مختلف موجود انتخاب کرده است [پیرنیا، ص 424] - از نگاه مورخ، وجه و توجیه خردپذیری ندارد.
متأسفانه نظریه‌پردازان پان‌ترکیسم در آنکارا و باکو بدون توجه و اتکا به اسناد موجود و صرفاً بر پایه‌ی تمایل و تخیل خود، نخست «ماساگت‌ها» را ترک‌تبار نموده، سپس آن‌ها را ساکن آذربایجان جلوه داده، و سرانجام با تأکید ناموجه بر روایت هردوت، کشته شدن فرضی کورش در نبرد با ماساگت‌ها را پیروزی افتخارآمیز و بزرگ ترک‌های متمدن بر پارس‌های وحشی قلمداد کرده‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ آمیه، پیر: «تاریخ ایلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ ایسرائل، ژرار: «کورش بزرگ»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارت ققنوس، 1380
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
ـ زرین‌کوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیرکبیر، 1373
ـ گزنفون: «سیرت کورش کبیر»، ترجمه‌ی علی وحیدمازندرانی، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1350
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هینتس، والتر، 1376: «دنیای گم‌شده‌ی ایلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی
ـ هینتس، والتر، 1380: «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمن صدریه، انتشارات امیرکبیر


******
دوست گرامی آقای «بابایادگار» در مورد کتاب‌های «داراب‌نامه» و «مرزبان‌نامه» و «کوش‌نامه» توضیحاتی خواسته بودند. در پاسخ به ایشان باید بگویم که «داراب‌نامه» داستانی است به نثر، نوشته‌ی ابوطاهر طرسوسی در سده‌ی ششم هجری. این کتاب، داستان «داراب» فرزند همای چهرآزاد، پادشاه حماسی ایران است که پهلوانی‌های بسیاری در ایران و جزایر یونان و جز آن، کرده است. این کتاب با داستان اسکندر پایان می‌پذیرد. «مرزبان‌نامه» کتابی است شامل داستان‌ها و تمثیلات حکمت‌آمیز و به شیوه‌ی کلیله و دمنه که اسپهبد مرزبان بن رستم، از شاهزادگان طبرستان آن را در اواخر سده‌ی چهارم هجری به زبان طبری نوشته بود. در اوایل سده‌ی هفتم، سعدالدین وراوینی این کتاب را با تغییراتی، از طبری به فارسی برگرداند. «کوش‌نامه» داستانی است منظوم از اواخر سده‌ی پنجم هجری در مورد پهلوانی به نام «کوش» پیل دندان که برادرزاده‌ی ضحاک بود و در غرب ایران فرمان‌روایی داشت. او مدت‌ها با فریدون در جنگ و جدال بود.

+ جدیدترین مطلب من در وبلاگ گروهی از اسطوره تا واقعیت: «نگاهی به نامه‌ها و پیام‌های شما (2)»

مقالاتی جالب و پرمحتوا درباره‌ی تهاجم روسیه به استان آذربایجان و تجزیه‌ی آن از ایران در 25-1324:
+ «در آذربایجان چه گذشت؟»
+ «بحران آذربایجان»

+ آشنایی تصویری با بخش‌های گوناگون عمارت باستانی «تخت جمشید» در وبلاگ: «تاریخ، جشن‌ها و بزرگان ایران»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٦/٤

ایران باستان، در نگاه ایرانیان مسلمان روزگاران بعد، عصری رازآلود، و در عین حال ستایش برانگیز بود. ایرانیان پس از اسلام، در نوشتارهای خود، شاهان اسطوره‌ای ایران را - که دارای نیروهای فوق‌بشری می‌انگاشتند - شگفت‌زده، می‌ستودند و دودمان ساسانی را نمونه و الگوی برترین و عالی‌ترین شیوه‌ی حکومت و شهریاری می‌دانستند. هر چند ایرانیان، دین کهن خود را وانهاده بودند اما دین جدید و حاکمان بیگانه‌ی آنان هرگز نتوانستند مانع از پیوند و پیوستگی ایرانیان با گذشته و گذشتگان‌شان گردند؛ بل که ایرانیان همواره در پی احیا و برقراری اخلاق و آداب و فرهنگ دیرین زادبوم خود در میان حاکمان غیرایرانی‌شان بودند.
باور به ارج و منزلت شهریاران پیش از اسلام - به ویژه ساسانیان - در میان مردم آن چنان زنده و پایدار بود که شماری از دودمان‌های ایرانی‌تبار دوران اسلامی (مانند سامانیان و آل بویه) برای کسب مشروعیت بیش‌تر برای شهریاری خود، تبار و نسب خویش را به شاهان و شهنامان ایران باستان باز می‌بردند و این امر، به خوبی نمودار تداوم اعتقاد و احترام عمیق ایرانیان مسلمان به تاریخ و نیاکان کهن خویش است.
در چارچوب همین باورداشت‌ها، «زکریای قزوینی» یکی از جغرافی‌دانان نام‌دار ایرانی (682-600 ق)، در بخش از کتاب خود به نام «آثار البلاد و اخبار العباد» گزارش بسیار جالبی را زیر عنوان «برگزیدگان عجم»، در باره‌ی شماری از شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای ایران پیش از اسلام، که در نگاه مردم و فرهیختگان، نام و کارنامه‌ای بی‌مانند داشتند، عرضه می‌دارد (1):
«چنین گویند که در فرس [= ایران]، ده کس بودند که در همه‌ی اصناف مردم، مثل ایشان نبود و نباشد و نه در فرس نیز:
اول، «فریدون» بن آبتین بن کیقباد بن جمشید، [که] جمله‌ی [= همه‌ی] روی زمین مملکت او بود و عالم را به عدل و انصاف آبادان کرد، بعد از آن که از جور ضحاک خراب بود؛ و فردوسی در این معنی فرمود: فریدون فرخ فرشته نبود /// ز مشک و ز عنبر سرشته نبود /// به داد و دهش یافت این نیکویی /// تو داد و دهش کن، فریدون تویی.
دوم، «اسکندر» بن دارا بن داراب (2) پادشاهی بود عظیم و حکیم، تلمیذ ارسطاطالیس [= ارسطو] بود. ترک و هند و چین منقاد او شد و از دنیا برفت و او را سی و دو سال عمر بود.
سیم، «کسری» [= خسرو] و او را نام، انوشیروان بن قباد بود و زمان او، بهترین زمان‌های اکاسره [= خسروان] بود و کدام شرف مقابل این باشد که بر الفاظ پیغمبر گذشته که: "ولدت فی زمن الملک العادل" [= در زمان شهریاری دادگر، زاده شده‌ام]. و عدل او به غایتی بود که جرس [= زنگ] آویخته بود بر در سرای خود تا مظلوم آن را بجنباند و ملک از آن خبردار شود. هفت سال بگذشت و جرس را کسی نجنبانید.
چهارم، بهرام بن یزدجرد بود و او را «بهرام گور» گفتندی. مثل او تیرانداز نبود و چنین گویند که آهویی بر وی بگذشت و با او کنیزی چنگی [= چنگ‌نواز] بود. گفت: فلان آهو را چگونه زنم؟ کنیزک گفت: سم او را بر گوش او بدوز! بهرام کمان برگرفت و مهره[ای] را بر گوش او زد. آهو پای را برداشت و گوش را می‌خارید، پس تیری بیانداخت و سم او را با گوش او بدوخت.
پنجم، «رستمِ زال» سواری بود که مثل او بر پشت اسب کسی ننشست و از خاصیت او آن بود که اگر با هزار سوار نبرد کردی، بشکستی و اگر با کسی مبارزت کردی، مرد را به نیزه از پشت اسب برگرفتی؛ و فردوسی گوید: جهان‌آفرین تا جهان آفرید /// سواری چو رستم نیامد پدید.
ششم، «جاماسپ» منجم گشتاسپ بن لهراسب بود (3) و او را کتابی است [که] «احکام جاماسپ» گویند. حکم کرده است بر قرانات [= زمان همسو شدن برخی ستارگان که در قدیم، موجب حوادثی در دنیا دانسته می‌شد] و در آن جا خبر داده است به خروج موسا و عیسا و به بعثت جناب محمد مصطفا و خبر داده است از زایل شدن دین مجوس و خروج ترک و خرابی عالم و خروج شخصی که ایشان را دفع کند. و مثل او منجمی در هیچ صنف نبوده.
هفتم، «بوذرجمهر» [= بزرگ‌مهر] بن بختکان وزیر اکاسره بود، صاحب تدبیر و رأی و حکمت بود و خطابی به غایت خوب داشت. و چنین گویند که در هند، «شطرنج» را وضع کردند و به کسری [= خسرو انوش‌روان] فرستادند. بوذرجمهر آن را بیرون آورد [= کشف کرد] که چگونه باید باخت [= بازی کرد] و در مقابل آن، «نرد» نهاد و به هند فرستاد.
هشتم، «باربد» مغنی [= سرودخوان] کسری بود و او را در آن شیوه نظیر نبود. چنین گویند که هر که خواستی که کاری بر کسری عرضه کند و نیارستی [= جرأت نمی‌کرد]، آن را به باربد گفتی و او آن معنی را در شعر بیاوردی و به آن شعر، آوازی تصنیف کردی و پیش کسری، او را بخواندی. [آن گاه] کسری را معلوم شدی و حاجت او را برآوردی.
نهم، «شبدیز» و آن اسبی به غایت خوب بود و او را خاصیت‌های [= ویژگی‌های] بسیار بود و چون بمرد، کسری برنجید. بفرمود تا بر جبل [= کوه] بیستون ایوانی بساختند از سنگ و شکل آن اسب ایستاده و کسری بر پشت او نشسته و زرهی پوشیده و صفت آن صورت به غایت خوب است (4). از تدقیق [= ریزه‌کاری‌] آن صورت، آن است که میخ‌هایی که بر سم اسب زده، بازدید [= پدیدار] کرده و صورتی که تراشیده، آن جا سیاه است که سیاه باید، و آن جا که سفید باید، سفید است و آن جا که سرخ باید، سرخ است و از جهت این معنی، مردم گویند که این صنعت بیش از قدرت بشر باشد (5).
دهم، «فرهاد» که قصر شیرین را ساخته و می‌خواسته که [کوه] بیستون را بگشاید، پاره‌ای از آن بریده است. و جمعی گویند صورت شبدیز هم صنعت اوست؛ زیرا که او عاشق شیرین بود و در آن ایوان، صورت شیرین کرده است در غایت خوبی. چنین گویند شخصی بر آن صورت که بر دیوار بود، مفتون شد و این زمان، بینی آن صورت را شکسته‌اند تا کسی بر آن مفتون نشود (6)».


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت‌ها:
1 - برگرفته از: «گنجینه‌ی سخن»، تألیف دکتر ذبیح الله صفا، جلد چهارم، انتشارات امیرکبیر، 1370، 5 -73
2 - چنان که در شماری از مقالات خود بازگفته‌ام، اسکندر برای ایجاد مشروعیت و قانونیت برای شهریاری و کشورگشایی خود در قلمرو شاهنشاهی هخامنشی، تبلیغات و تلاش‌های بسیاری را برای «خودی» و «هخامنشی» نمودن و نمایاندن خویش، به انجام رسانده بود. این تبلیغات چنان مؤثر بود که حتا در اعصار بعد، اسکندر از اعضای دودمان هخامنشی دانسته شد؛ چنان که در همین روایت نیز ملاحظه می‌شود و اساساً اسکندر جزء شخصیت‌های ایرانی به شمار آمده است.
3 - در روایت‌های زرتشتی، جاماسپ، داماد زرتشت دانسته می‌شود. در حماسه‌ی کهن «یادگار زریران»، وی وزیر گشتاسپ و پیش‌گویی تواناست. شیخ شهاب الدین سهروردی، جاماسپ را از پیشروان حکمت اشراق و از جمله فرزانگان و دانایان سرزمین پارس دانسته است. دو متن پیش‌گویانه به زبان پهلوی و به نام‌های «جاماسپ‌نامه» و «یادگار جاماسپ» به این حکیم پارسی منسوب بوده و اینک در دست است.
4 - این روایت، توصیف سنگ‌نگاره‌ی منسوب به خسرو پرویز در «تاق بستان» کرمانشاه است.
5 - چنان که از این روایت نیز برمی‌آید، تمام سنگ‌نگاره‌های تاق بستان - به سان سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید - رنگ‌آمیزی شده بوده که اینک تقریباً اثری از آن‌ها باقی نمانده است.
6 - این توصیف، در اصل مربوط است به سنگ‌نگاره‌ی ایزبانوی «آناهیتا» در تاق بستان که چهره‌ی وی را تخریب کرده‌اند.


******
در بخش پیام‌های وبلاگ «ناصر پورپیرار»، پان‌ترکیست شوربختی به نام barish می‌نویسد [عین متن چنین است]: «با سلام خدمت اقای پور پیرا. نمیدانم تا به حال سری به لانه مورچگان زده اید یا نه ؟منظورم همان مورچگانی میباشد که آب درلانه شان رها کردید!آدم وقتی به تاریخ اینها نگاه میکنه براستی به حماقت و کوته فکریشان پی میبرد.اساس تاریخشان مشتی حماسه و اسطوره به چیز دیگری بند نیست ان هم بدست شما به اب بسته شده .برای تفریح و خنده هم که شده سری بزنیدتا تمامی فحش گویان وبلاگتان را ببینیدبا سپاس. http://prana.persianblog.ir»
و پورپیرار در پاسخ به وی می‌گوید: « سلام. آن وبلاگ را دیده ام. از یخ کردگی مطالب اش معلوم است که صاحبان آن نوشته ها، بیش از من و شما، به بی بنیانی قصه های شان آگاه اند. با این همه ، قصه هم، به خصوص قصه های تاریخی، علاقه مندان زیادی دارد!».
* به آن پان‌ترکیست وطن‌فروشی که از شدت بیچارگی و لاعلاجی، مجبور شده به بزرگ‌ترش (پورپیرار) پناه ببرد و شکایت ما را نزد وی بکند (!)، باید بگویم که اگر تاریخ ما ایرانیان بر مشتی حماسه و اسطوره استوار است (که چنین نیست)، تاریخ ساختگی و جعلی ترک‌ها، بر مشتی اوهام و تخیلات روان‌پریشانه و جاهلانه استوار است؛ قومی که در طول تاریخ بشریت، جز خون‌ریزی و ویران‌گری، نام و نشان دیگری نداشته و ندارد و اینک، این تکاپو و هیاهوی مذبوحانه‌ی اعقاب چنگیز و تیمور، فقط برای پنهان داشتن و پوشاندن همین سابقه‌ی اسف‌بار و مفتضح است. ضمناً اگر کسی آبی به خوابگاه مورچگان ریخته باشد، آن کس منم که این چنین، پان‌ترکیست‌های بیگانه‌پرستی چون تو را، عاجز و پریشان و هراسان کرده‌ام؛ شمایانی که حتا یک خط سنگ‌نوشته یا کاغذنوشته در اثبات توهمات‌تان در دست ندارید، و از این رو، پرخاش‌گری و هرزه‌زبانی را پیشه‌ی خود ساخته‌اید تا غوغاگرانه، فقر و حقارت‌تان را پنهان سازید.
اما پورپیراری که می‌پندارد مطالب ما یخ کرده و قصه‌وار است، تنها کافی بود در یک صفحه، یا حتا در چند خط، به مقالات متعددی که در نقد آرای او نوشته‌ایم و نوشته‌‌اند، پاسخی علمی و مستند می‌داد تا بدین اعتبار، به درستی گفته‌های‌ وی باور می‌آوردیم و به جمع دو - سه نفری هواداران‌اش می‌پیوستیم. اما اکنون که از این کار پرهیز کرده و در عوض، به پرخاش‌گری و هرزه‌گویی روی آورده، بهتر است زبان‌اش را کوتاه کند و تا زمانی که سند و برهانی را برای اثبات اوهام مضحک‌اش نیافته است، به کنجی بخزد و فروتنانه، سکوت اختیار کند.


******
«استراتژی نوین پان‌ترکیسم: استراتژی ختنه» مقاله‌ای پرمحتوا و افشاگرانه در پایگاه وزین: «آذرپادگان».
جدیدترین مطلب من در وبلاگ گروهی از اسطوره تا واقعیت: «ایران، پیش و پس از آریاییان»

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :