فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٥/٢۸

یکی از درخشان‌ترین مقاطع تاریخ ایران باستان، دوران تمدن «عیلام» است. عیلامیان، بنیان‌گذاران نخستین پادشاهی در گستره‌ی ایران بوده‌اند. نام این سرزمین در زبان عیلامی، «Hal-Tamti» و به معنای «کشور سَرور» بوده است. شکل نوشتاری این نام در خط میخی سومری به صورت «NIM.KI» بوده و به گونه‌ی Elamma (در سومری) و Elamtu (در اکدی) خوانده و تلفظ می‌شده است. هخامنشیان این سرزمین را Uja می‌خواندند که نام کنونی «خوز» (= خوزستان) بازمانده‌ی همین واژه است. عیلامیان به لحاظ قومی، به تبار «آسیانیک» تعلق داشته‌اند.
گستره‌ی کشور عیلام، شامل خوزستان و لرستان کنونی، پشتکوه و کوه‌های بختیاری بوده است. بدین معنی که، از غرب به رود دجله، از شرق به استان فارس، از شمال به کوه‌های بختیاری و از جنوب به خلیج فارس محدود می‌شده و البته در دوران اوج قدرت خود، وسعتی افزون‌تر از این نیز داشته است. کشور عیلام از دو بخش کوهستانی و دشتی تشکیل می‌شد. بخش دشتی آن شامل سرزمین‌های غربی عیلام، و مرکز آن شهر «شوش» بود، و بخش کوهستانی آن شامل نواحی شرقی عیلام، و کانون آن شهر انشان/ انزان [Anshan / Anzan] (واقع در محل بیضای فارس) بود. سرزمین عیلام در غالب تاریخ خود به شکل فدرال اداره می‌گردید و به مرکزیت شهرهای بزرگ آن، حکومت‌های مستقل وخودگردانی تشکیل می‌یافت. اما هر گاه که قدرت دولت مرکزی عیلام فزونی می‌گرفت، این حکومت‌های جداگانه را متحد می‌ساخت و زیر فرمان خود درمی‌آورد. نخستین دودمان شناسایی شده‌ی حاکم بر عیلام، دودمان برآمده از شهر «اوان» Avan بود که شهریاران آن، از حدود 2500 تا 2200 پیش از میلاد فرمان‌روایی می‌کردند.
عیلام با همسایگان پرتوان خود چون سومر و اکد - و سپس - بابل و آشور، همواره در ارتباط و میان‌کنش نزدیکی قرار داشت که این پیوند‌ها، گاه خصمانه و گاه دوستانه بود. اما به هر حال، روابط موجود میان این سرزمین‌ها، باعث ارتقا و پیش‌رفت فرهنگی و تمدنی آن‌ها می‌گردید.
با افزایش قدرت «اکد» Akad در منطقه، از حدود 2550 پ.م. بخش عمده‌ای از ایالات عیلامی برای مدتی طولانی تحت سیطره‌ی شاهان اکد قرار گرفت و حتا خط و زبان اکدی نیز بر عیلامیان غالب گشت. با حمله‌ی «گوتی»ها در حدود 2120 پ.م. به میان‌رودان (= بین النهرین)، قدرت و نفوذ اکد در منطقه از میان رفت و باعث گردید که پادشاهی شهر سومری «اور» Ur نفوذ خود را به عیلام گسترش دهد. در این زمان، دودمان پادشاهی برآمده از شهر عیلامی «سیمشکی» Simashki به عنوان دست‌نشاندگان سومر، بر بخش‌هایی از عیلام فرمان می‌راندند. عیلامیان در حدود سال 2006 پ.م. توانستند که به شهر اور حمله کنند و با شکست آن، برای مدتی، مستقل گردند؛ اما کشمکش‌های طولانی عیلام و سومر، مانع از آن می‌گردید که عیلامیان، به اهداف خود دست پیدا کنند. با برآمدن دولت آموری در بابل و از میان رفتن قدرت سومر، اینک بابلیان و عیلامیان رویاروی هم قرار گرفته بودند. اما این همورابی (50-1792 پ.م.) پادشاه بابل، بود که توانست با شکست عیلامیان، قدرت خود را بر آنان حاکم سازد. در حدود سال 1700 پ.م. «کوتیر نهونته» (Kutir-Nahhunte) پادشاه عیلام این شکست را جبران کرد و شمار فراوانی از شهرهای بابل را فتح نمود.
با تسلط دراز مدت «کاسی»ها بر بابل (1160-1595 پ.م.) عیلامیان نیز از آسیب این فاتحان جدید میان‌رودان در امان نمادند. اما در نهایت، ضعف و سستی بابل - هماورد همواره‌ی عیلام - در دوره‌ی تسلط کاسی‌ها، منجر به اعتلای عظمت عیلام و تجدید قوای آن گردید و تحولات عمیقی را در این سرزمین، در پی آورد. در این زمان، پادشاهان عیلام توانسته بودند که قدرت خود را بر دو ایالت عمده‌ی شرقی و غربی این سرزمین، یعنی انشان و شوش، گسترش دهند. سده‌ی سیزدهم پ.م. عصر زرین تمدن عیلام بود، دورانی که در آن، شهریارانی توانا و برجسته، قدرت و عظمت عیلام را به اوج خود رسانده بودند.
در سال 1160 پ.م. «شوتروک نهونته» (Shutruk-Nahhunte) پادشاه عیلام، موفق به برانداختن دولت کاسی بابل گردید و فرمان‌روایی عیلام را بر بابل استوار نمود و اشیاء و تن‌دیس‌های مقدس را از معابد بابلی به شوش منتقل کرد. در زمان پادشاهی «شیلهک اینشوشینک/ Shilhak-Inshushinak» (حدود 1151-1165 پ.م.) فتوح عیلام به نقاط دور دست گسترش یافت و سپاهیان وی در شمال، از ناحیه‌ی دیاله گذشته و به منطقه‌ی کرکوک رسیدند و قوای آشور را هر چه دورتر راندند. در نهایت، سراسر دره‌های دجله، بخش اعظم کرانه‌های خلیج فارس و دامنه‌های غربی زاگرس فتح گردید و عیلام، نخستین پادشاهی سرزمین ایران را با متحد ساختن مناطق مفتوح، پدید آورد. هم‌گام با این دستاوردهای نظامی و سیاسی، در اوضاع فرهنگی عیلام نیز تحولات گسترده‌ای روی داد و واکنش‌هایی علیه تمدن‌های بیگانه برانگیخته شد و در نتیجه‌ی آن، کتیبه‌ها هر چه بیش‌تر به خط و زبان عیلامی نگاشته شد و هنر و معماری عیلامی، به ویژه در منطقه‌ی شوش، به اوج پیش‌رفت خود رسید.
با افزایش دوباره‌ی قدرت بابل، در حدود 1110 پ.م.، پس از کشمکش‌هایی طولانی، «نبوکدنزر» (Nabuchadnezzar) پادشاه بابل، بر عیلام چیره گشت و شهرهای آن را تاراج کرد. در این روزگار، آشور در شمال و بابل در جنوب میان‌رودان، به عنوان دو قدرت عمده و برتر منطقه، برای کسب برتری، همواره در ستیزه و کشمکش بودند. بر همین زمینه، در سال 710 پ.م. «سارگن» (Sargon) پادشاه آشور به جنگ علیه بابل برخاست. اما پادشاه بابل به عیلام پناه برد و سپس به یاری عیلامیان موفق به شکست آشور شد. در زمان «سناخریب» (Sennacherib) پادشاه آشور، عیلامیان و آشوریان برای تسلط بر بابل وارد جنگ‌های شدید و بی‌نتیجه‌ای شدند اما سرانجام در سال 689 پ.م. بابل به تصرف آشور درآمد. در سال 653 پ.م. سپاه «آشور بنیپل» (Ashurbanipal) پادشاه آشور، و «تمپتی هومبن اینشوشینک» (Tempti-Humban-Inshushinak) به نبردی سرنوشت‌ساز وارد شدند که نتیجه‌ی آن سقوط عیلام و غارت و ویرانی شوش به دست آشوریان بود. پس از آن، دولت عیلام هرگز نتوانست که خود را کاملاً احیا کند؛ هر چند که استقلال قومی عیلامیان، تا صدها سال بعد، تداوم داشت.
***
 مردمان قوم آریایی «پارس‌» در آخرین مرحله از مهاجرت خود - از آسیای میانه به نجد ایران - در سده نهم/ هشتم پ.م. در سرزمین‌های عیلامی مستقر شدند و به زندگی در میان عیلامیان و در شهرهای بزرگ عیلام پرداختند. پارس‌ها از سده‌ی هفتم پ.م. به بعد، با اتکا به آموخته‌ها و دستاوردهای مادی و معنوی خود از تمدن درخشان عیلام، حکومتی خودگردان را در ایالت «انشان» تشکیل دادند و همین سرزمین، زمانی بعد، تبدیل به خاستگاه امپراتوری عظیم هخامنشی گردید. در اعصار بعد، پیوند پارس‌ها و عیلامیان آن گونه بود که از زمان داریوش کبیر به بعد، شوش - مرکز عیلام - تبدیل به پای‌تخت زمستانی پادشاهان هخامنشی شد و عیلامیان در عرصه‌های مختلف این امپراتوری نوپا - اعم از امور دیوانی و نظامی - به فعالیت و همکاری با پارس‌ها پرداختند.
***
 در هزاره‌ی چهارم پ.م.، به موازات ابداع نخستین خط تصویری در سومر، عیلامیان نیز موفق به اختراع خط مشابهی گردیده بودند که از آن برای ثبت و نگه‌داری حساب‌ها و معاملات خود استفاده می‌کردند. این خط احتمالاً 150 نشانه داشته است. بعدها از این خط صرفاً تصویری، به تدریج یک خط «هجایی» به وجود آمد که حدود هشتاد نشانه داشت. از اواخر هزاره‌ی سوم پ.م.، اندک اندک، خط اکدی - که سرانجام به خط میخی معروف تبدیل گشت - جانشین خط پیشین عیلامیان شد اما در طول سالیان بعد، عیلامیان این خط وام گرفته شده را ساده و پیراسته کرده و تا مرز نوشتار الفبایی رساندند.
زبان عیلامی، زبانی بسیار دشوار است که تاکنون شناسایی کامل آن ممکن نشده و پیوند مستقیم آن با دیگر زبان‌های منطقه، دقیقاً ثابت نگردیده است. این زبان، به لحاظ دستوری، زبانی «پیوندی» است که با افزودن پسوندهای گوناگون به پایان واژه، و نیز میان‌وندهایی خاص و پسوندهایی ضمیری به ریشه‌ی فعل، بیان می‌شده است. زبان عیلامی گرچه به لحاظ دستوری ساختار آسانی را نشان می‌دهد، ولی از نظر محتوایی، به علت کم‌بود نوشته‌های باقی مانده از این زبان، امکان آگاهی کامل بر ابعاد و امکانات آن، مقدور نشده است.
***
 بخش عمده‌ای از باورها و اندیشه‌های دینی و اسطوره‌ای عیلامیان بر نوعی عبودیت و احترام به زن و زنانگی و پرستش «مار» استوار بوده است. در باورهای عیلامی، «مار» موجودی مقدس و حافظ آب و خرد و ثروت و عامل دور دارنده‌ی نیروهای اهریمنی دانسته می‌شد. حضور تصویر مار بر بسیاری از اشیاء و ظروف و نگاره‌های بازمانده از عیلام، نمودار اهمیت نماد مار و به ویژه نقش برکت‌بخشی آن می‌باشد.
عیلامیان نیز چون بسیاری از تمدن‌های کهن خاورمیانه، معتقد به نظام مادرسالاری بودند؛ چنان که در رأس خدایان‌شان، ایزدبانوان قرار داشتند و حتا در نظام پادشاهی آنان نیز، مقام سلطنت از تبار زنان به ارث می‌رسید و منتقل می‌شد و مردان، به نیابت از زنان دودمان سلطنتی، به پادشاهی می‌رسیدند. در نظام اجتماعی عیلامیان نیز زنان از اعتبار، منزلت و حقوقی گسترده برخوردار بودند. در هزاره‌ی سوم پ.م. ایزدبانویی به نام Pinikir (از منطقه‌ی شوش) سرور خدایان عیلام دانسته می‌شد. ایزدبانوان مشابهی نیز به نام Kririsha و Parti در منطقه‌ی بوشهر و انشان پرستیده می‌شدند. در طول هزاره‌ی دوم پ.م. با قدرت گرفتن نظام پدرسالاری، خدایی نرینه به نام «هومبن» (Humban) بر خدایان مادینه‌ی پیشین برتری یافت و پرستش آن در سراسر سرزمین عیلام معمول گشت. سومین خدای بزرگ عیلامیان «این‌شوشینک» (In-shushinak) بود. این ایزد - که خدای شهر شوش بود - در پی ارتقای شوش از مرتبه‌ی شهری عادی به مقام پای‌تختی پادشاهی عیلام در هزاره‌ی دوم پ.م.، به عنوان ایزدی برتر و سراسری شناخته شد. در هزاره‌ی نخست پ.م.، «هومبن، کریریشَ و اینشوشینک» تثلیثی کاملاً تثبیت شده را به عنوان سران طبقه‌ی خدایان عیلامی تشکیل می‌دادند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 کتاب‌شناسی:
ـ هینتس، والتر: «دنیای گم‌شده‌ی عیلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1376
 ـ کمرون، جرج: «ایران در سپیده‌دم تاریخ»، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365
 ـ آمیه، پیر: «تاریخ عیلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372

 

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٥/٢۱

«آرش» (به اوستایی: erekhsha؛ به پهلوی: eresh؛ به معنای: درخشنده) یکی از پهلوانان پرآوازه در حماسه‌های ملی ایران است که از او همواره به عنوان نماد میهن‌پرستی و از جان گذشتگی یاد شده است. او کسی است که در زمان جنگ ایران و توران، طبق توافق طرفین، تیری را به بهای جان خویش پرتاب می‌کند تا نقطه‌ی فرود آن، مرز دو کشور تعیین شود و ستیزه‌ها پایان یابد.
پیشینه‌ی حماسه‌ی «آرش» به عصر اوستایی راه می‌برد و ظاهراً مشترکاتی نیز میان وی و اسطوره‌ی «ویشنو» در هند شناسایی شده است [بهار، ص 405]. در تیشتر یشت (بند 7-6) می‌خوانیم: «تیشتر، ستاره‌ی درخشان فرهمند را می‌ستاییم که شتابان به سوی دریای فراخ‌کرت (به اوستایی: Vouru-Kasha) بتازد؛ چون آن تیر در هوا پران که «آرش» چابک- تیر (بهترین چابک- تیر آریایی) از کوه «خشَ اُثَ» (Khshaotha) به سوی کوه «خونونت» (Khvanvant) بیانداخت. آن گاه اهوره مزدا او را یاری داد و آب‌ها و گیاهان و مهر فراخ - چراگاه، راهی فراخ را بر وی گشودند». صفتی که در متن اوستایی به آرش تعلق گرفته، «Khshwivi-ishu» است به معنای: [دارنده‌ی] تیر تند و تیز (= چابک - تیر). البته در متون فارسی، از آرش با صفت «کمان‌گیر» نیز یاد شده است؛ مانند این بیت فخرالدین اسعد گرگانی: از آن خوانند آرش را کمان‌گیر /// که از رویان به مرو انداخت او تیر.
در متون پهلوی نیز از آرش یاد شده است. در رساله‌ی پهلوی «ماه فروردین، روز خرداد» می‌خوانیم: «[در] ماه فروردین روز خرداد (= روز ششم ماه)، منوچهر و آرش شیوا - تیر، زمین از افراسیاب تورانی بازستاندند» [متون پهلوی، ص 142].
از حماسه‌ی آرش در متون تاریخی عهد اسلامی به تفصیل سخن رفته است. در کتاب «مجمل التواریخ و القصص» (520 ق) می‌خوانیم: «… افراسیاب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره (= به مقابله) فرستاد تا ایشان را از جیحون زان سو تر کند. پس یک راه (= بار) افراسیاب با سپاهی بی‌اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد و اندر طبرستان سام و زال غایب بودند. و بر آخر صلح افتاد بر تیر انداختن آرش، و [تیر او] از قلعه‌ی آمل به عقبه‌ی مزدوران (= نزدیک سرخس) برسید و آن [را] مرز توران خوانده‌اند» [ص 42].
ابوریحان بیرونی ماجرای آرش را در ضمن بیان علت برگزاری جشن در روز سیزدهم تیرماه (جشن تیرگان) روایت می‌کند. وی می‌نویسد: «افراسیاب چون به کشور ایران غلبه کرد و منوچهر را در طبرستان بر محاصره گرفت، منوچهر از افراسیاب خواهش کرد که از کشور ایران به اندازه‌ی پرتاب یک تیر به او بدهد. یکی از فرشتگان که نام او «اسفندارمذ» (به اوستایی: Spenta-Armaita) بود، حاضر شد و منوچهر را امر کرد که تیر و کمان بگیرد، به اندازه‌ای که به سازنده‌ی آن نشان داد - چنان که در کتاب اوستا ذکر شده - و آرش را که مردی با دیانت بود حاضر کردند. [منوچهر] گفت که تو باید این تیر و کمان را بگیری و پرتاب کنی. آرش برپا خاست و برهنه شد و گفت ای پادشاه و ای مردم! بدن مرا ببینید که از هر زخمی و جراحتی و علتی سالم است و من یقین دارم که چون با این کمان این تیر را بیاندازم، پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود. ولی من خود را فدای شما کردم. پس برهنه شد و به قوت و نیرویی که خداوند به او داده بود، کمان را تا بناگوش خود کشید و خود پاره پاره شد و خداوند باد را امر کرد که تیر او را از کوه رویان بردارد و به اقصای خراسان که میان فرغانه و طبرستان است پرتاب کند. این تیر در موقع فرود آمدن به درخت گردوی بزرگی گرفت که در جهان از بزرگی مانند نداشت و برخی گفته‌اند که از محل پرتاب آن تا آن جا هزار فرسخ بود و منوچهر و افراسیاب به همین مقدار زمین با هم صلح کردند و این قضیه در چنین روزی (سیزدهم تیرماه) بود و مردم آن را عید گرفتند» [آثار الباقیه، ص 8 -287].
با وجود آن که از حماسه‌ی آرش در غالب متون عهد اسلامی یاد شده است، اما در مهم‌ترین متن حماسی ایران - شاهنامه‌ی فردوسی - نه تنها سخنی از آرش نرفته بل که کل جنگ‌های منوچهر و افراسیاب نیز از قلم افتاده است. آن آرشی که در شاهنامه گهگاه نامی از وی می‌رود و نیای اشکانیان دانسته می‌شود (بزرگان که از تخم آرش بدند/// دلیر و سبکسار و سرکش بدند) همان «کی آرش» (به اوستایی: kavi Arshan) پسر «کوی اییپی وهو» (kavi Aipivohu)، پسر «کی قباد» (به اوستایی: Kavi Kavata) است [صفا، ص 570].


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
* «آثار الباقیه»: ابوریحان بیرونی، ترجمه‌ی اکبر داناسرشت، انتشارات ابن سینا، 1352
* بهار، مهرداد: «از اسطوره تا تاریخ»، نشر چشمه، 1377
* صفا، ذبیح الله: «حماسه سرایی در ایران»، انتشارات فردوسی، 1374
* «متون پهلوی»: تألیف جاماسب‌جی دستور منوچهرجی جاماسب، ترجمه‌ی سعید عریان، کتاب‌خانه‌ی ملی جمهوری اسلامی ایران، 1371
* «مجمل التواریخ و القصص»، به تصحیح ملک الشعرای بهار، انتشارات چاپ‌خانه‌ی خاور، 1318

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٥/۱٤

بیشینه‌ی جشن‌های ایرانیان - چه آن‌هایی که اینک مرسوم‌اند و چه آن‌هایی که فراموش شده‌اند - ریشه در آیین زرتشت دارند؛ هر چند که برخی نیز با آیین‌های بین‌النهرینی درآمیخته‌اند (مانند جشن نوروز).
آیین زرتشت دینی است عمیقاً گیتی‌گرا که شادخواری و شادکامی را امری ستوده و اهورایی می‌داند و از هر آن چه تن آدمی را به رنج و زیان وا می‌دارد - چون روزه و ریاضت - پرهیز دارد؛ چرا که در باورداشت‌های این آیین، شادی و سرور از آن اورمزد است و رنج و اندوه از آن اهریمن. برخلاف غالب ادیان جهان (یهودی، مسیحی، اسلام، بودایی،‌ مانوی)که رستگاری و سعادت آدمی را در جهان یا بُعدی دیگر (بهشت یا نیروانا) می‌جویند و حواله می‌کنند و زمین و حیات مادی را محل گذار و گناه و فنا می‌دانند و به روی گردانی و اعراض از مواهب گیتی و مادی توصیه می‌کنند و فرمان می‌دهند، دین زرتشت رستگاری و سعادت انسان را در همین زمین مأنوس مژده می‌دهد و از این رو، به آبادانی و زیبایی و به‌سازی آن سفارش می‌کند و برخورداری از مواهب گیتی (ثروت، لذت، شادی) را عین حق و صواب می‌داند.
در ایران پیش از اسلام، علاوه بر جشن‌های سالانه‌ای مانند نوروز و گاهنبار، در هر ماه نیز به نام یکی از ایزدان زرتشتی، جشنی برگزار می‌شد و در واقع می‌توان گفت که ایرانیان همواره و به هر مناسبتی، به جشن و پایکوبی مشغول بودند. (1)
گفته می‌شود که شاهنشاهان ایران در زمان جشن‌های بزرگی چون نوروز و مهرگان، بار عام می‌داده‌اند و به دادخواهی‌های مردم رسیدگی می‌کردند. مردم نیز عموم جشن‌ها را با شادخواری و خوش‌گذرانی و نغمه خوانی برگزار می‌کردند و به آشتی‌جویی و یاری تهی‌دستان می‌شتافتند. بر این اساس،‌ می‌توان باور داشت که ایران در زمان رواج دین زرتشتی، سرزمینی سرار شاد و پرنشاط بوده است.
«ابوریحان بیرونی» دانش‌مند نام‌دار ایرانی (440-362 ق) در کتاب پارسی خود «التفهیم لاوائل صناعت التنجیم» گزارشی بسیار رسا و شیوا و حاوی نکاتی بی‌نظیر و ارزش‌مند از جشن‌های ایرانیان عرضه داشته است. وی می‌نویسد (2):
«نوروز چیست؟
- نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت، روز نو نام کرده‌اند؛ زیرا که پیشانی سال نو است و آن چه از پس اوست از این پنج روز [= پنج روز اول فروردین] همه جشن‌هاست. و ششم فروردین ماه را «نوروز بزرگ» دارند؛ زیرا که خسروان بدان پنج روز حق‌های حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندی و حاجت‌ها روا کردنی، آن گاه بدین روز ششم خلوت کردندی خاصگان را. و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین آن است که اول روزی است از زمانه و بدو، فلک آغازید گشتن.
تیرگان چیست؟
- سیزدهم روز است از تیرماه. و نام‌اش تیر است هم نام ماه خویش، و همچنین است به هر ماهی آن روز که همنام‌اش باشد، او را جشن دارند. و بدین تیرگان گفتند که «آرش» تیر انداخت از بهر صلح منوچهر که با افراسیاب ترکی کرده است بر تیر پرتابی از مملکت…
مهرگان چیست؟
- شانزدهم روز است از مهرماه و نام‌اش مهر. و اندر این روز «افریدون» ظفر یافت بر «بیوراسپ» جادو، آن که معروف است به ضحاک. و به کوه دماوند بازداشت و روزها که سپس [= پس از] مهرگان است، همه جشن‌اند بر کردار (= مانند) آن چه از پس نوروز بود. و ششم آن مهرگان بزرگ بود و «رام» روز نام است و بدین دانندش.
پروردگان چیست؟
- پنج روز پسین اندر آبان ماه [است] و سبب نام کردن آن چنان است که گبرکان [= زرتشتیان] اندرین پنج روز خورش و شراب نهادند روان‌های مردگان را. و همی گویند که جان مرده بیاید و از آن غذا گیرد. و چون از پس آبان ماه پنج روز افزونی بوده است، آنک [= اینک] «اندرگاه» خوانند. گروهی از ایشان پنداشتند که این روز «پروردگان» است و خلاف به میان آمد و اندر کیش ایشان مهم چیزی بود. پس هر دو پنج [روز] را به کار بردند از جهت احتیاط را. و بیست و ششم روزِ آبان ماه، فروردگان [= پروردگان] کردند و آخرشان، آخر دزدیده. و جمله فروردگان ده روز گشت. (3)
برنشستن کوسه [= سوار شدن مرد بدون موی صورت] چیست؟
- آذر ماه به روزگار خسروان، اولِ بهار بوده است (4). و نخستین روز از وی - از بهر فال - مردی بیامدی کوسه، برنشسته بر خری و به دست کلاغی گرفته و به بادبیزن خویشتن باد همی‌زدی و زمستان را وداع همی‌کردی و از مردمان بدان چیزی یافتی. و به زمانه‌ی ما به شیراز همی‌کرده‌اند و ضریبت [= خراج] پِذرفته از عامل،‌ تا هر چه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت دهد و تا نماز دیگر [= نماز عصر] از بهر خویشتن را بستاند (5) و اگر از پسِ نماز دیگر بیابندش، سیلی خورد از هر کسی.
بهمنجه چیست؟
- بهمن روز است از بهمن ماه [= دومین روز ماه]. و بدین روز، بهمن [= برف] سپید به شیر خالص پاک خورند و گویند که حفظ [= حافظه] فزاید مردم را و فرامشتی [= فراموشی] ببرد. و اما به خراسان مهمانی کنند بر دیگی که اندر او از هر دانه‌ی خوردنی کنند [= بریزند] و گوشت هر حیوانی و مرغی که حلال‌اند و آن چه اندر آن وقت بدان بقعت [= ناحیه] یافته شود از تره و نبات.
سده چیست؟
- آبان روز است از بهمن ماه و آن دهم روز بود. و اندر شب‌اش که میان روز دهم است و میان روز یازدهم، آتش زنند به گوز [= درخت گردو] و بادام و گرد بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادی کنند. و نیز گروهی از آن بگذرند بسوزانیدن جانوران. اما [وجه تسمیه‌ی سده] چنان است که از او [= روز سده] تا نوروز، پنجاه روز است و پنجاه شب. و نیز گفتند که اندرین روز از فرزندان پدر نخستین [= گیومرث]، صد تن تمام شدند (6).
گهنبار چیست؟
- روزگار سال، پارها کرده است زرادشت و گفته است که به هر پاره‌ای [از سال]، ایزد تعالی گونه‌ای [از مخلوقات] را آفریده است؛ چون آسمان و زمین و آب و گیاه و جانور و مردم، تا عالم به سالی تمام آفریده شد. و به اول هر یکی از این پاره‌ها، پنج روز است، نام‌شان «گهنبار» (Gahanbar)».


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت‌ها:
1 - برای کسب آگاهی‌های بیش‌تر درباره‌ی جشن‌های ایرانیان، نگاه کنید به: «تاریخ ایران [کمبریج]»، جلد سوم، بخش دوم، گردآورنده: احسان یارشاطر، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1377، فصل بیست و یکم (ب)
2 - برگرفته از: «گنجینه‌ی سخن»، تألیف دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات امیرکبیر، 1370، جلد یکم، ص 292-289
3 - در برهه‌هایی از تاریخ ایران، نخستین ماه سال، آذر بود و نوروز در آغاز این ماه جشن گرفته می‌شد و جشن فروردگان نیز در ده روز آخر سال، یعنی پنج روز آخر آبان ماه به علاوه‌ی پنج روز اضافه‌ی حاصل از شمارش کبیسه‌ها، برگزار می‌شد. بعدها که نوروز به و فروردین ماه منتقل شد، جشن فروردگان نیز در روزهای واپسین اسفند ماه برگزار گردید.
4 - نگاه کنید به یادداشت شماره 3
5 - پول‌هایی که کوسه در طی این مراسم از هنگام بامداد تا ظهر، از مردم می‌گیرد، به عامل خراج شهر می‌دهد و پول‌هایی را که از ظهر تا عصر می‌گیرد، برای خود برمی‌دارد.
6 - درباره‌ی ریشه‌شناسی نام «سده» نگاه کنید به: «جستاری چند در فرهنگ ایران»، دکتر مهرداد بهار،‌ انتشارات فکر روز، 1374، ص 244-237

*******

درج مقاله‌ی من به نام «پان‌ترکیسم؛ ریشه‌ها و آموزه‌ها» در وبلاگ گروهی «از اسطوره تا واقعیت» و واکنش‌ها و پاسخ‌هایی که در پی آورد، روی‌دادی بود که به خوبی، رسوایی و بی‌هویتی نژادپرستان پان‌ترکیست را برملا ساخت و نشان داد که اعضای این فرقه‌ی منحوس، برای دفاع از موضع پوشالی و متزلزل خود،‌ جز پرخاش‌گری و غوغاسالاری، کار دیگری از دست‌شان بر نمی آید!! من می‌خواهم توجه همه‌ی خوانندگان و دوستان فرهیخته را به این نکته جلب کنم که تاکنون، «هیچ» اثر و نوشته‌ای بر سنگ و گل و چوب و فلز و سفال و چرم و پوست و کاغذ - چه از روزگار پیش از اسلام و چه از دوران پس از اسلام، تا سده‌ی یازدهم هجری - از استان آذربایجان به دست نیامده که نشان دهد آذربایجانی‌ها ترک‌تبار یا ترک‌زبان بوده‌اند. نخستین منابعی که از رواج زبان ترکی در آذربایجان سخن می‌گویند، متعلق به سده‌ی یازدهم هجری و پس از آن‌اند، یعنی 300 سال پیش!! پان‌ترکیست‌های تجزیه‌طلبی که نیک می‌دانند بنای پوشالی عقاید نژادپرستانه‌ی‌شان بر «هیچ» استوار است، از ابتدای پیدایش فرقه‌ی شوم‌شان به دست شوروی و عثمانی، جز فحاشی و هتاکی و مظلوم‌نمایی، حربه‌ی دیگری برای دفاع از عقاید بی‌پایه‌ و پوچ‌شان نداشته‌اند و تاکنون، جز رسوایی و بی‌آبرویی بیش‌تر، بهره‌ای از تبلیغات ضدمیهنی و تفرقه‌افکنانه‌ی خود نبرده‌اند.
ما یاوه‌هایی چون: «مردم آذربایجان از ابتدای تاریخ، ترک‌تبار و ترک‌زبان بوده‌اند» یا «ترک‌ها تمدنی هفت هزار ساله در این منطقه دارند» را - که پیوسته و شعارگونه در نوشته‌های نژادپرستان پان‌ترکیست تکرار می‌شود - زمانی مستند و قابل قبول می‌شمردیم که آن‌ها می‌توانستند فقط و فقط یک خط نوشته، بر سنگ یا کاغذ، از دوران پیش از سده‌ی یازدهم هجری ارائه کنند که نشان دهد پیش از این تاریخ، زبان یا تبار مردم آذربایجان ترکی بوده است. اما پان‌ترکیست‌ها در این زمینه آن چنان فقیر و تهی‌دست‌اند و بر چنان برهوت و کویری گام می‌زنند که اگر به هر ادعای دیگر آنان نیز چنین انگشت بگذاریم، همه‌ی سرمایه‌ها و نقشه‌های‌شان را بر باد داده‌ایم. با این حال، جالب است که این جماعت رسوا و بی‌ریشه، هنوز مدعی‌اند که صاحبان برترین و کهن‌ترین تمدن جها‌ن‌اند و دنیای قدیم و جدید یک‌سره از آنِ نژاد زرد و قوم ترک و مغول است!!!
سرانجام آن که، ما همچنان و همواره بر اصالت و هویت ایرانی مردم آذربایجان تأکید داریم و معتقدیم هر چند که ایرانیان آذری نزدیک به سیصد سال است به زبانی غیر ایرانی سخن می‌گویند، اما هیچ چیز و هیچ کس نمی‌تواند مانع از همبستگی و وحدت و خویشی و یگانگی مردم آذربایجان با دیگر ایرانیان شود.

*******
به همت دوست ارجمندم آقای افشین زند ، مقاله‌ی «پان‌ترکیسم؛ ریشه‌ها و آموزه‌ها» برای روشن‌گری بیش‌تر، در سایت‌های دیدگاه و گویا نیز قرار داده شده است؛ با سپاس از ایشان.
*******
جدیدترین مقالات دوستان بزرگوارم در نقد دیدگاه‌های «ناصر پورپیرار»:
* «علت نقد کردن آثار پورپیرار» (از: افشین زند)
* «در جست‌وجوی فحاش» (از: اهورا اشون)
* «آخرین پورپیرار‌نامه» (از: اهورا اشون)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٥/٧

دین زرتشت به عنوان کهن‌ترین دین آسیا، و به جهت اصالت ژرف و تکیه‌ی آن بر اقتدار شاهنشاهی ایران، تأثیرات کلانی را بر ادیان پس از خود، به ویژه ادیان سامی - ابراهیمی برجای گذارده است. نمونه‌ی چنین تأثیری که ابعاد آن از دیرباز بر پژوهندگان تاریخ ادیان آشکار بوده، اندیشه‌ی «معاد و رستاخیز» است. زرتشت به عنوان نواندیشی پیشرو، برای نخستین بار و به گونه منسجم و پیراسته، اندیشه‌ی «رستاخیز» را به جهان ادیان عرضه داشت و چنین آموزش داد که در زمانی خاص، با چیرگی نهایی و قاطع نیروی نیکی و راستی بر دروغ و بدی، تمام مردگان با تنی مادی برخواهند خاست و انسان‌ها، پس از فرجامین داوری (گذر از رودی آتش‌ناک) در سعادت و خوشی و شادکامی، در زمینی که ملکوت خداوند بر آن مستقر شده، جاودانه خواهند زیست. در چنین مقطعی، گذرایی زمان به پایان رسیده، چارچوب تاریخ فروشکسته و همچون زمان سرآغاز، جهانِ نیک، از هر گونه بدی عاری خواهد شد. این آموزه‌ی بدیع زرتشت که اندیشه‌ای استوار و بنیادین در آیین وی است، در پی چیرگی سیاسی - تمدنی دودمان‌های ایرانی (هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان) بر خاورمیانه، تأثیرات عمده‌ای را بر آیین‌های اقوام سامی منطقه - به ویژه یهودیان - باقی گذاشته است.
اندیشه‌ی موعود شناسی نیز به عنوان مکمل اصل «رستاخیز و معاد»، در آموزه‌های زرتشت مطرح بوده و همواره حضوری کلان در تعالیم مزدایی داشته است. در آموزه‌های موعود شناختی زرتشتی، از شمار فراوانی انسان‌های موعود و منجی سخن می‌رود که در آستانه‌ی رستاخیز، هر کدام از جایی و به گونه‌ای برای نابودی دروغ و چیرگی راستی و برقراری مزداپرستی، بر می‌خیزند و پدیدار می‌شوند. زرتشت در آموزه‌های «گاهانی» خود، از کسی سخن می‌گوید که در آینده خواهد آمد و راه‌های راست سعادت را خواهد آموخت (گاهان: یسن 45/3). او در جاهایی دیگر (گاهان: یسن 45/11؛ 46/3؛ 48/9 و 12؛ 53/2) از رهانندگان یا سودرسان‌ها (Saoshyant)یی سخن می‌گوید که در آینده برای استقرار نیکی و راستی در چارچوب آموزه‌های زرتشت، خواهند کوشید.
هر چند به نظر می‌رسد که اندیشه‌ی موعودها در سرودهای زرتشت هنوز فاقد شخصیت‌یابی عمده است، اما بی‌گمان زرتشت آموزه‌‌ی نو و بی‌سابقه‌ای را در این مورد عرضه داشته است؛ چرا که انگاره‌ی موعودها - بدین شکل و نحو - هیچ نمونه و مانندی در عقاید قوم هندوآریایی و دیگر اقوام هندوراوپایی ندارد و اندیشه‌ای به کلی تازه و بی‌سابقه است، ضمن آن که قدمت، گستردگی و اصالتی که این انگاره به طور اختصاصی در آیین زرتشت داشته و در طول تاریخ آن، اندیشه‌ و آموزه‌ای در حال رشد و تکامل بوده، و نیز ارتباط تنگاتنگ و مستقیمی که انگاره‌ی موعودها با انگاره‌ی اصیل معاد دارد، همگی نشان دهنده‌ی این حقیقت هستند که اندیشه‌ی موعودها برای نخستین بار و به گونه‌ای بدیع - آن گونه که نیاز به سپری شدن چند سده برای رشد و تکامل داشته - و درست در چارچوب اندیشه‌های معادشناختی زرتشت، از سوی او طرح و بیان شده است.
در اعصار پس از زرتشت، اشارات کلی گاهان به سوشیانس‌ها (منجی‌ها)، تشخص بیش‌تری یافت و با بیانی اسطوره‌ای گفته شد که در آستانه‌ی رستاخیز، موعودی به نام Astvat-ereta (= تجسم راستی) و با لقب سوشیانس (در اوستا: Saoshyant؛ در پهلوی: Soshans) از آب دریاچه‌ی کیانسه (= هامون) در سیستان بر می‌آید و دروغ را سرکوب و نیکی و راستی را در گیتی استوار می‌سازد (زامیاد یشت/96-89). در روزگاران بعد، با ترکیب این اعتقاد مزدایی با طرح غیر ایرانی هزاره‌ها (مبنی بر این که حوادثی خاص در هر دوره‌ای از تاریخ، متناوباً تکرار خواهد شد) دو موعود دیگر به نام‌های اوشیدر Ushidar (در اوستا: Ukhshyat-ereta = پروراننده‌ی راستی) و اوشیدرماه (در اوستا: Ukhshyat-nemah = پروراننده‌ی نماز) به «سوشیانس» افزوده می‌شوند و گفته می‌شود که این سه موعود، هر یک در ابتدای هزاره‌ای، از نطفه‌ی زرتشت که در بن دریاچه‌ی کیانسه محفوظ است و هر بار، دوشیزه‌ای خاص با آب‌تنی کردن در آن، بارور می‌شود، زاده شده و در زمان خود، برای شکست دروغ و پیروزی راستی، خواهند کوشید. در اسطوره‌های متأخر مزدایی، ابعاد انگاره‌ی موعود شناختی مزدایی گسترده شده و نام موعودها و منجیان فراوانی به میان می‌آید. البته افزونی شمار موعودها در روایات مزدایی این دوره، سوای این که برآمده از جایگاه مهم و بنیادین اصول فرجام شناختی و موعود شناختی در این دین است، حاصل فشارها و تنگناهای وارد به جامعه‌ی زرتشتی در اثنای هجوم مقدونیان و سپس تازیان، و امید و انتظار زرتشتیان به رهایی هر چه زودتر از این اوضاع دشوار بوده است. این موعودها در روایات زرتشتی بر دو گروه‌اند؛ دسته‌ی نخست شامل پهلوانان و مقدسانی هستند که در گذشته‌ی دور می‌زیستند و سپس جاودانه شدند و هر کدام در جایی پنهان‌اند تا در زمان مقرر، خود را آشکار کنند و با یاری رساندن به سوشیانس، برای پیروزی راستی بکوشند [مانند: پشوتن پسر ویشتاسپ در کنگ دژ؛ اغریرث در سغد؛ فردخشت در دشت پیشانسه؛ اوروتت نر پسر زرتشت در ور جمکرد؛ نرسی برادر جمشید؛ توس؛ گیو پسر گودرز و … (بن‌دهش، ص9-128)]؛ و گروه دوم، موعودهایی هستند که پیش از این وجود نداشته‌اند بل که هر کدام در زمان مقرر زاده می‌شوند؛ مانند اوشیدر، اوشیدرماه، سوشیانس و کی‌بهرام ورجاوند. بدین ترتیب و در مجموع، غالب متون مزدایی چنین روایت می‌کنند که در آستانه‌ی هزارمین سال پس از زرتشت، نخست کی‌بهرام از هندوستان (یا افغانستان) و پشوتن - پسر ویشتاسپ - از کنگ دژ برآمده و پادشاهی و دین زرتشتی را استوار می‌سازند تا آن که در آغاز هزاره‌، اوشیدر پدیدار می‌شود و رهبری دین را می‌پذیرد و پس از دیدار با اورمزد، به عنوان معجزه، خورشید را ده شبانه‌روز در اوج آسمان متوقف می‌کند و صلح و آشتی و خرمی را در زمین می‌گسترد. پس از پایان یافتن هزاره‌ی اوشیدر، دیوی به نام ملکوس (Malkus) پدیدار می‌شود و زمین را دچار باران و توفانی سهم‌گین می‌کند آن گونه که بسیاری از مردم و جانوران نابود می‌شوند. برای جبران این تلفات، از ورِ جم‌کرد (= دژ زیر زمینی جمشید؛ نگاه کنید به: وی‌دیوداد، فرگرد دوم) مردمان و جانوران بسیاری رهسپار سکونت بر زمین می‌شوند. در ابتدای هزاره‌ی بعد، اوشیدرماه بر می‌آید و بیست شبانه‌روز خورشید را در اوج آسمان می‌ایستاند و نیکی‌ها و خرمی‌های بسیاری را در زمین آشکار می‌سازد و گروهی از موجودات اهریمنی را نابود می‌کند. نزدیک به پایان هزاره‌ی اوشیدرماه، ضحاک از بند خود در کوه دماوند رها می‌گردد و بسیاری از آفریدگان را تباه می‌کند؛ تا آن که گرشاسپ (سام) برانگیخته می‌شود و ضحاک را به ضربه‌ی گرز خود، می‌کشد و گیتی را از زیان‌کاری وی می‌رهاند. در آغاز هزاره‌ی سوم پس از زرتشت، سوشیانس برمی‌آید و پس از دیدار با اورمزد، خورشید را سی شبانه‌روز در اوج آسمان متوقف می‌کند. در زمان او، کی‌خسرو پدیدار می‌شود و پادشاهی گیتی و دین‌گستری را به دست می‌گیرد تا آن که رستاخیز مردگان آغاز شود [بن‌دهش، ص 128، 2-141؛ روایت پهلوی (بهار، ص281-277)؛ زند وهومن یسن، ص69-64؛ متون پهلوی، ص143)].

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
* «بن‌دهش»: نوشته‌ی فرنبغ دادگی، ترجمه‌ی مهرداد بهار، انتشارات توس، 1369
* «زند وهومن یسن»: ترجمه‌ی صادق هدایت، انتشارات جاویدان، 2537
* «متون پهلوی»: تألیف جاماسب‌جی دستور منوچهرجی جاماسب، ترجمه‌ی سعید عریان، کتاب‌خانه‌ی ملی جمهوری اسلامی ایران، 1371
* بهار، مهرداد: «پژوهشی در اساطیر ایران»، انتشارات آگه، 1376

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :