فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٤/۳۱

پادشاهی شاپور یکم (270 - 240 م.) فرزند اردشیر پاپکان - بنیان‌گذار شاهنشاهی ساسانی - از اواخر سلطنت پدرش و در زمان حیات وی آغاز شده بود؛ چرا که اردشیر در حدود سال 240م. با مشاهده‌ی توان‌مندی‌ها و شایستگی‌های برجسته‌ی وی، سلطنت را شخصاً به پسرش واگذاشته بود. شاپور در آغاز شهریاری خویش، حدوداً چهل سال داشت.
شاپور حکومتی را از پدر به ارث برد که تشکیلات پارتی هنوز در آن برقرار، ولی تجدید سازمان‌یافته به شیوه‌ای تمرکزگرا،‌ اما بدون حذف نظام کمابیش فئودالی آن بود. اینک شاهنشاهی ساسانی با داشتن سپاهی کارآزموده و ورزیده از فتوح نخستین اردشیر، بر قدرتی کامل استوار بود. بنابراین شاپور از همان آغاز کار، توجه خود را به امور و مسائل خارج از کشور معطوف داشت. در این زمان، دولت روم، ‌همچنان دشمن و هماورد دیرین ایران بود و تنش‌های جاری میان این دو کشور، نبرد ایران و روم را ناگزیر ساخته بود. چنین بود که «گوردیانوس» - امپراتور روم - لشکرکشی گسترده‌ای را برضد دولت ساسانی ترتیب داد و در سوریه با سپاه ایران رویارو شد. اما شاپور دلیرانه سپاه روم را در هم شکست و گوردیانوس نیز کشته شد و شمار فراوانی از رومیان به اسارت درآمدند (244م.). با کشته شدن امپراتور، فیلیپ (معروف به فیلیپ عرب) خود را امپراتور جدید روم خواند و سراسیمه و شتاب‌ناک از شاپور درخواست صلح کرد و غرامت هنگفتی را به این منظور و برای آزادی اسیران رومی، به پادشاه ایران پرداخت و تعهد نمود که روم در امور ارمنستان مداخله‌ای نکند.
پس از این وقایع، شاپور متوجه مرزهای شرقی ایران شد و دولت ثروت‌مند «کوشان» را که منشأ تنش‌های بسیاری در این ناحیه بود، فروگرفت و پیشاور و جلگه‌ی سند را تصرف کرد و با عبور از هندوکش، بلخ را فتح کرده، از آمودریا گذشت و وارد سمرقند و تاشکند شد. بدین ترتیب، پادشاهی کوشان منقرض گردید و چیرگی دولت ساسانی بر مناطق ثروت‌خیز و راه‌بردی ماوراءالنهر، برقرار شد. شاپور چندی نیز متوجه قفقاز شد و توانست گرجستان و آلبانیای قفقاز را فرمان‌بردار خود سازد.
مسأله‌ی ارمنستان بار دیگر ایران و روم را به درگیری دیگری کشاند چرا که روم با وجود تعهد به عدم مداخله، در صدد بسط و توسعه‌ی نفوذ خود در ارمنستان برآمده بود و از سوی دیگر، امپراتور وقت روم - گالیوس - از پرداخت باقی مانده‌ی غرامتی که فیلیپ متعهد آن شده بود، خودداری نموده بود.
شاپور در سال 252م. ارمنستان را فتح کرد و در همان سال یا سال بعد، به نبرد با رومیان شتافت و در سوریه شصت هزار تن از سربازان رومی را تارومار ساخت و با ادامه‌ی جنگ در سال‌های بعد، توانست شهرهای بسیاری را در سوریه و کاپادوکیه، از جمله انتاکیه و دورا-اوروپوس را فتح کند (256م.). والرین - امپراتور وقت روم - که مرزهای خود را این چنین در معرض تاخت و تاز شاپور می‌دید، به سوی ایران لشکر کشید اما سرانجام در نزدیکی Edes (اورفای کنونی در ترکیه) محاصره گردید و خود و هفتاد هزار تن از نیروهای‌اش - شامل سربازان، صاحب منصبان، سناتورها و سرداران - به اسارت ایرانیان درآمدند. این تعداد اسرای رومی سپس در پارس، خوزستان، آسورستان و پارت سکونت داده شدند و از معماران و مهندسان و صنعت‌گرانی که در میان‌شان بود، برای ساخت بناها و تأسیسات عام المنفعه‌ای مانند پل‌ها و سدها و جاده‌ها استفاده شد؛ که امروزه بسیاری از این بناها، به ویژه در خوزستان باقی است.
لشکر فاتح شاپور پس از بازگشت از سوریه، مورد هجوم پادشاه عرب پالمیر (Palmyr) قرار گرفت و آسیب‌هایی دید اما این روی‌داد، چیزی از ارزش پیروزی‌های سپاه ایران نکاست. شاپور برای جاودانه ساختن یادواره‌ی پیروزی‌های خود، فرمان داد تا در پنج نقطه از استان فارس، چیرگی‌اش را بر رومیان، بر صخره‌ها نقش کنند.
پیروز‌های پیاپی شاپور بر دشمنان خارجی و به ویژه سه امپراتور روم، قدرت و وسعت کلانی به شاهنشاهی نوپای ساسانی بخشید و منزلت و حیثیتی والا برای وی به همراه آورد؛ چنان که شاپور برای نخستین بار، خود را «شاهنشاه ایران و انیران (= غیر ایران)» خواند تا چیرگی‌اش را بر سرزمین‌هایی فراتر از مرزهای ایران، نمایان سازد. شاپور به عنوان رهبری بزرگ، به آرمان‌های پدرش در زمینه‌ی اصلاح سازمان داخلی کشور نیز تحقق بخشید و در عین حال که سازمان اداری اشکانیان را همچنان حفظ کرد، در جهت تمرکز و وحدت قلمرو ساسانی تلاش‌هایی کرد. او با داشتن افکاری والا و ترقی‌خواه، فرمان داد آثار متعددی از دانش‌مندان یونان و هند در زمینه‌های گوناگون - اعم از طب و ستاره‌شناسی و فلسفه و غیره - به زبان پهلوی برگردانده شود. با آن که شاپور کوشیده بود تا نهادهای زرتشتی متعددی را در اقصا نقاط کشور برپا سازد، اما در روزگار او - همچون مقاطعی دیگر در تاریخ ساسانیان - آزادی نسبی مذهبی در ایران برقرار بود و از جمله مانی پیام‌آور ایرانی (277 - 216م.) بی‌هیچ دشواری خاصی، در آن عصر به تبلیغ آیین خویش می‌پرداخت و حتا در لشکرکشی شاپور علیه گوردیانوس، در کنار وی بود.
در مجموع می‌توان گفت که شاپور یکی از بزرگ‌ترین پادشاهان ایران باستان بود که نه تنها با فتوح نظامی و تدابیر سیاسی خود قدرت و وحدتی کلان به قلمرو ایران بخشید، بل که تلاش‌های عمده‌ای نیز در جهت آبادانی و شهرسازی و توسعه‌ی بناهای عام المنفعه انجام داد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
* گیرشمن، رومن: «تاریخ ایران از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ی محمود بهفروزی، انتشارات جامی، 1379
* زرین‌کوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیرکبیر، 1373


**********
سرانجام، «ناصر پورپیرار» نویسنده‌ای که مطالبی فرمایشی و سفارشی برضد تاریخ و هویت و ملیت ایرانیان و در ستایش اعراب بادیه‌نشین می‌نویسد - و من چندی پیش در همین جا، مقاله‌ای را در شرح کارنامه‌ی وی نگاشته بودم (+) - اقدام به راه‌اندازی یک وبلاگ کرد. اما از همان ابتدا، شمار کثیری از ایرانیان آزاده و فرهیخته، بی‌پایگی و رسوایی عقاید و شخصیت وی را برملا کردند. پورپیرار که در خود توان پاسخ‌گویی به نقدها و پرسش‌های وارد شده را نمی‌دید، در نهایت، همه‌ی پیام‌ها و کامنت‌های منتقدان را در وبلاگ‌اش پاک کرد و بدین ترتیب، شدت عجز و درماندگی خود را به نمایش گذاشت. یکی از دوستانی که با بیانی متین و دانشورانه عقاید پورپیرار را در وبلاگ‌اش زیر سوال برد، اهورا اشون است، وی در پیامی، برای پورپیرار نوشته بود:

«آقای پورپیرار: 1) شما در کتابهای‌تان، ‌بارها و بارها یهودیان را به جعل‌های بزرگ در تاریخ‌نگاری متهم کرده اید؛ با این وصف، ‌خود شما بیش‌ترین استناد را به تورات نموده‌اید. این تناقض نیست؟!… 2) شما ایرانِ قبل از اسلام را از نظر فرهنگی و فکری، برهوتی خشک می‌دانید. زرتشت و مانی و مزدک را نیز همگی مجعول می‌شمارید؛ در این صورت چگونه گواهی‌های دالّ بر رخنه‌ی باورهای ایرانی به درون شبه جزیره را توجیه می‌کنید؟!… 3) اصرار دارید که خط میخی هخامنشی، هجایی نیست و خدای هخامنشیان را اورمزد [ormazda = بخشنده‌ی شهر!] می‌خوانید. آیا از یاد برده‌اید که بسیاری از این کتیبه‌ها چند زبانه‌اند؟! آقای پورپیرار: 4) شما تاریخ ایران را بر مدار شخص می‌گردانید و از میان همه‌ی علل و عوامل دخیل در حرکت تاریخ،‌ فقط به معدودی اشخاص نظر دارید. آیا این تنگ چشمی، منطقاً به نتایج درست منتهی می‌شود؟ ... 5) بومیان ایرانی در دوره‌ی قبل از آریایی را مردمی صلح‌دوست می‌خوانید. به کدام دلیل این ادعا را ثابت می‌کنید؟ ... 6) کیهانیان را می‌ستایید. آیا در کنش‌های فرهنگی این کیهانیان،‌ عار و ننگی هم می‌بینید؟ ... 7) اقوام گوناگونی را که در درون ایران زندگی می‌کنند با جمهوری‌های شوروی سابق قیاس می‌کنید؛ آیا به لحاظ زمینه‌های مشترک فرهنگی و اسطوره‌ای و دینی،‌ این قیاس درست است؟ آقای پورپیرار ... اگر واقعاً در ادعای مطالبه‌ی سوال برای پاسخگویی صداقت داشته باشید،‌ همین مختصر شما را کفایت می‌کند. لازم بیاید،‌ سوالاتی مهم‌تر در میان خواهم نهاد.»

اما پورپیرار نه تنها پاسخی به این پرسش‌های مهم و دقیق و نمونه‌های دیگر آن نداد، بل که به مغلطه‌گری و توهین روی آورد و ماهیت پوشالی خود را به خوبی آشکار ساخت. از جمله نقدهای پرمحتوایی را که دوستان گرامی‌ام بر عقاید پورپیرار نوشته‌اند، در این وبلاگ‌ها بخوانید:
اعتراض
حوا و آدم

**********
جدیدترین مطلب من در وبلاگ از اسطوره تا واقعیت: «چرا کورش؟»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٤/٢٤

(به درخواست دوست گرامی: بهرام)
ادبیات پیش‌گویانه، جایگاهی ویژه در آموزه‌های برخی دین‌های جهان دارد و غالباً چنان است که در قالب مکاشفاتی که به یک پیامبر یا یک روحانی برجسته دست می‌دهد، آگاهی‌هایی را در مورد حوادث «آخرالزمان» بازگو می‌نماید. آیین زرتشت در مقام دینی کهن و پرنفوذ، دارای یکی از غنی‌ترین آثار پیش‌گویانه است. این آثار که در اصل، توصیف‌گر آخرت‌شناسی اصیل مزدایی‌اند، از بدی‌ها و تباهی‌های آخرین مقطع تاریخ می‌گویند و از امید به استقرار ملکوت خداوند بر زمین سخن می‌رانند.
ادبیات پیش‌گویانه‌ی زرتشتی، چون دیگر آموزه‌های اصیل آن، تأثیرات کلان و گسترده‌ای بر ادیان سامی ابراهیمی پس از خود داشته و امروزه آشکار شده است که بخش عمده‌ای از آثار پیش‌گویانه‌ی یهودی (مانند بخش‌هایی از کتاب‌های دانیال و اشعیا و ارمیا) و مسیحی (مانند مکاشفه‌ی یوحنا) و اسلامی (مانند احادیث مربوط به اوضاع آخرالزمان) از آموزه‌های پیش‌گویانه‌ی زرتشتی اثر گرفته است (بویس، ص 493 به بعد؛ هدایت، ص 155- 129).
محتوای آثار پیش‌گویانه‌ی زرتشتی (مانند متن‌های پهلوی زبان «زند وهومن یسن» و «یادگار جاماسپ») ترکیبی است از آموزه‌های فرجام‌شناختی اصیل زرتشت، مبنی بر ظهور منجیانی در آخرالزمان، دررسیدن رستاخیز و فرش‌گردی و نابودی نهایی اهریمن و استقرار ملکوت خداوند بر زمین؛ و «هزاره‌گرایی بابلی» که بر پایه‌ی آن، حوادث معینی در دوره‌های خاصی از زمان، به تکرار، واقع می‌شود.
موضوع مهم‌ترین اثر پیش‌گویانه‌ی زرتشتی که به «زند وهومن یسن / Zand-e Vohuman Yasn» معروف است و به زبان پهلوی نوشته شده و گویا مبتنی بر بخش‌های از میان رفته‌ی اوستا بوده که سرانجام با افزوده‌هایی، در دوران پس از اسلام نگاشته شده است، مکاشفاتی است که زرتشت بدان‌ دست می‌یابد و ضمن آن، حوادث آخرالزمان را به گونه‌ای نمادین مشاهده می‌کند و اورمزد نیز این نمادها را با بیانی پیش‌گویانه، برای وی تفسیر می‌نماید که چگونه در آستانه‌ی رستاخیز، زمین و موجودات آن دچار تباهی و آسیب و روی‌دادهای شگرف و بسیاری می‌شود و سرانجام با ظهور منجیانی، پلیدی‌ها نابود می‌گردد و رستاخیز در می‌گیرد. البته غالب این پیش‌گویی‌ها یادمان‌های مربوط به وقایع و فجایع هجوم مقدونیان و اعراب و مغولان به ایران‌اند که با پیش‌گویی‌های مربوط به هنگامه‌ی رستاخیز و ظهور منجیان سه‌گانه‌ی زرتشتی (هوشیدر، هوشیدرماه، سوشیانس) آمیخته شده‌اند. در آموزه‌های فرجام‌شناختی زرتشتی، باور بر آن بود که هزار سال پس از زرتشت، نخست تباهی و پلیدی و کاستی در زمین فزونی می‌گیرد و سپس با برآمدن منجیانی موعود، نیروهای اهریمنی نابود شده و با وقوع رستاخیز،‌ سعادت و بی‌مرگی و نیکویی، جاودانه از آنِ مردم می‌شود. مندرجات متن «زند وهومن یسن» نیز بر همین محور استوار است.
در کتاب «زند وهومن یسن»،‌ نشانه‌های پایان هزاره‌ی زرتشت و دررسیدن آخرالزمان، از زبان اورمزد چنین بازگو می‌شود:
* در آن پست‌ترین هنگام، یک صد گونه و یک هزار گونه و ده هزار گونه دیوان ژولیده موی از تخمه‌ی خشم، برسند. آن بد تخمان از ناحیه‌ی خراسان به ایران‌شهر بریزند. افراشته درفش باشند و زین سیاه دارند و موی ژولیده بر پشت دارند … این ده‌های ایران را که من – اورمزد – آفریدم، به زیان‌جویی و بی‌داد برکنند (هدایت، ص 9-38).
* اندر آن هنگام،‌ همه‌ی مردم فریفتار و بدخواه یک‌دیگر باشند و آزرم و دل‌بستگی و روانِ دوستی از جهان برود (همان، 40-39).
* خورشید راست‌تر و نهفته‌تر، و سال و ماه و روز کوتاه‌تر باشد و زمین تنگ‌تر و راه‌ها دشوارتر باشد و میوه تخم ندهد و رستنی‌ها و دار و درخت بکاهد و مردم کوتاه‌تر زایند و هنر و نیروی ایشان کم باشد و فریفتار و بی‌دادتر باشند و سپاس و آزرم نان و نمک ندارند (همان، ص 40).
* ابر سهم‌گین همه‌ی آسمان را چون شب تار کند. باد گرم و باد سرد بیاید و میوه و تخمه‌ی دانه‌ها را ببرد و باران نیز به هنگام خویش نبارد و بیش‌تر «خرفستر» [= حشرات و جانوران وحشی] ببارد تا آب (همان، ص 44).
* جوانان و خردسالان بیم‌ناک باشند و ایشان را هوای بازی و رامش از دل برنیاید (همان، ‌ص 44).
* زمین دهان بازگشاید و هر گوهر و فلزی پدیدار شود، چون: زر و سیم و روی و قلع و سرب (همان، ص 45).
* در آن هنگام سخت، شب روشن‌تر و سال و ماه و روز سه یک بکاهد و زمین برآید و آفت و مرگ و نیازمندی به جهان سخت‌تر باشد (همان، ص46).
* چون [دیوان ژولیده موی] بیایند، خورشید نشان سهم‌ناکی بنمایاند و ماه از رنگ بگردد و در جهان سهم‌ناکی و تیرگی و تاریکی باشد؛ به آسمان نشانه‌های گوناگون پدید آید و زمین لرزه بسیار باشد و باد سخت‌تر آید (همان، ص 50).

 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ بویس، مری: «تاریخ کیش زرتشت»، جلد سوم، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات توس، 1375
ـ هدایت، صادق: «زند وهومن یسن»، انتشارت جاویدان، 2537

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٤/۱٧
در روایت‌ها و نوشته‌های کهن و نو زرتشتی، نام میهن و زادگاه زرتشت و خاستگاه و سرزمین اسطوره‌ای و مقدس ایرانیان (= آریاییان) «ایران‌ویج» دانسته شده است. این واژه در زبان اوستایی «ایرییانَ واِجه / Airyana-Vaejah» و در زبان پهلوی «اران وج / Eran-vej» و به معنای «[خاستگاه] تبار آریایی» می‌باشد. از این نام در اوستا (یسن 9/14؛ هرمزد یشت/21؛ آبان یشت/17و 104؛ درواسپ یشت/25؛ رام یشت/2؛ ارت یشت/45؛ وی‌دیوداد1/2-1و 2/21) یاد شده است.
از تعلق زرتشت به ایران‌ویج یا زایش وی در آن جا، در یسن 9/14؛ آبان یشت/104؛ درواسپ یشت/25؛ ارت یشت/45 و بن‌دهش (ص 76، 89، 152) اشاره رفته است. سرزمین زرتشت – چنان که اینک می‌دانیم – بخشی از منطقه‌ی هندوایرانی نشین متعلق به حوزه‌ی تمدنی Andronovo بوده که گستره‌ی این تمدن از سیبری غربی تا رودخانه‌ی اورال را دربر می‌گرفته است (بویس، 1377، ص 50 به بعد؛ بهار، 1376، ص 387 به بعد). قبایل ایرانی (آریایی) پس از مهاجرت از این مناطق به سوی نواحی جنوبی‌تر در آسیای میانه و سپس نجد ایران (سده‌ی دهم پیش از میلاد)،‌ سرزمین اجدادی و خاستگاهی خود را که در گذشته ترک کرده بودند، با نام «ایران‌ویج» می‌شناختند و می‌خواندند.
در نوشته‌های مزدایی، ایران‌ویج خاستگاه نخستین نمونه‌های زندگی، انسان (گیومرث) و جانور (گاو ایوداد) دانسته شده (بن‌دهش، ص1-40و 78) و در روایاتی دیگر، بهترین و زیباترین و رامش‌بخش‌ترین سرزمین توصیف می‌گردد (وی‌‌دیوداد1/2-1؛ بن‌دهش، ص133). این نکات نمودار آن است که در اسطوره‌های پسین ایرانی، «ایران‌ویج» سرزمینی که نیاکان ایرانیان از آن برخاسته و به سوی منطقه‌ی کنونی ایران رهسپار شده بودند، مبدل به سرزمینی مقدس و اسطوره‌ای گردیده و از این رو، خاستگاه نخستین جیات در زمین (انسان و جانور) دانسته شده و در کنار داشتن منزلت «سرزمین خاستگاهی»، در اوضاع نوستالژیک بعدی، تبدیل به «آرمان‌شهری» گردیده که نمونه عالی بهترین و برترین زیستگاه بوده است. گفتنی است که در بیتش اسطوره‌ای غالب ملل باستان، سرزمین خاستگاهی آنان،‌ کانون آفرینش و محور کیهان به شمار می‌آمده است؛ چنان که «مکه» برای اعراب و «اورشلیم» برای یهودیان (الیاده، 1375، ص9-31؛ الیاده، 1378، ص31-20).
ایران‌شناسانی چون «مارکوارت» و «هنینگ»، در پژوهش‌های پیشرو خود با این استدلال که در فهرست جغرافیایی وی‌دیوداد (فرگرد1/2-1) که ترتیب ذکر نام مناطق از شمال به جنوب است، از «ایران‌ویج» پیش از «مرو» و «سغد» نام برده شده و در شمال این مناطق نیز خوارزم قرار دارد، و نیز با توجه به این که در فهرست جغرافیایی مهریشت (بند14) بر خلاف فهرست وی‌دیوداد – که از خوارزم نامی نرفته ولی از ایران‌ویج یادشده – در آن از خوارزم یاد شده اما نامی از ایران‌ویج نرفته است، در نهایت، ایران‌ویج منطبق بر منطقه‌ی خوارزم انگاشته شده است (هنینگ، ص 96؛ کریستنسن، ص 12). اما این تطبیق هیچ دلیل استوار و قانع کننده‌ای ندارد (نیولی، فصل سوم) ضمن این که گفته می‌شود آن بخش از فهرست جغرافیایی وی‌دیوداد که به ایران‌ویج اشاره دارد (فرگرد1/2-1)، الحاقی است (بویس، 1377، ص4؛ نیولی، ص90). به هر حال آن چه از محتوای برخی روایت‌های مزدایی بر می‌آید، زادگاه زرتشت (ایران‌ویج) اساساً در سرزمین‌های بسیار دور شمالی دانسته می‌شده است (بویس، 1377، ص7، 26، 309). اما امروزه کشف آثاری باستانی از جوامعی کهن واقع در مناطق شمالی آسیای میانه (قزاقستان کنونی) که مطابق با توصیفات گاهان و اوستای کهن از جامعه‌ی عصر زرتشت است، فرض واقع بودن «ایران‌ویج» - زادگاه زرتشت و خاستگاه آریاییان – را در قزاقستان کنونی، بیش از هر جای دیگری، تأیید و تأکید می‌کند (بویس، 1377، ص 59 به بعد؛ بویس، 1381، ص15؛ مقایسه کنید با: بهار، 1376، ص387 به بعد؛ بهار، 1352، ص هفده به بعد).
در بیش‌تر روایت‌های سنتی مزدایی و عهد اسلامی، زادگاه زرتشت، «آذربایجان» دانسته شده (بیرونی، ص 541؛ حمزه اصفهانی، ص 37؛ مسعودی، ص224؛ آموزگار- تفضلی، ص33) و در پی آن، ایران‌ویج نیز واقع در آذربایجان پنداشته شده است (بن‌دهش، ص128). اما – جدای از دلایل تاریخی و زبان‌شناختی ناقض این انتساب – امروزه به آشکارا ثابت شده است که نسبت دادن زرتشت (و ایران‌ویج) به آذربایجان مربوط به زمانی است که این ناحیه از دوران سلوکیان تا عهد ساسانیان کانون و پایگاه زرتشتی‌گری بود و روحانیان توان‌مند آن سامان برای ایجاد ارج و تقدسی پرسابقه برای پایگاه خود، نه تنها کوشیده بودند که زادگاه پیامبر خویش را در آذربایجان وانمود کنند، بل که تلاش کرده بودند نام مکان‌های اسطوره‌ای و مقدس جامعه‌ی کهن اوستایی (مانند رود دایتی و کوه اسنوند) را به مناطقی در آذربایجان منتقل و اطلاق نمایند (دوشن‌گیمن، ص 3-182؛ هنینگ، ص97؛ بویس، 1377، ص13-10؛ آموزگار- تفضلی، ص23).




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
* آموزگار، ژاله – تفضلی، ‌احمد: «اسطوره‌ی زندگی زرتشت»، نشر چشمه، 1375
* الیاده، میرچا (1375): «مقدس و نامقدس»، ترجمه‌ی نصرالله زنگویی، انتشارات سروش
* الیاده، میرچا (1378): «اسطوره بازگشت جاودانه»، ترجمه بهمن سرکاراتی، نشر قطره
* «بن‌دهش»: نوشته‌ی فرنبغ دادگی، ترجمه‌ی مهرداد بهار، انتشارات توس، 1369
* بویس، مری (1377): «چکیده‌ی تاریخ کیش زرتشت»، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات صفیعلی‌شاه
* بویس، مری (1381): «زردشتیان؛ باورها و آداب دینی آن‌ها»، ترجمه‌ی عسکر بهرامی، انتشارات ققنوس
* بهار، مهرداد (1352): «اساطیر ایران»، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
* بهار، مهرداد (1376): «پژوهشی در اساطیر ایران»، انتشارات آگه
* بیرونی، ابوریحان: «آثار الباقیه»، ترجمه‌ی اکبر داناسرشت، انتشارات ابن سینا، 1352
* حمزه‌ی اصفهانی: «تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا»، ترجمه‌ی جعفر شعار، انتشارت امیرکبیر، 1367
* دوشن‌گیمن، ژاک: «دین ایران باستان»، ترجمه‌ی رؤیا منجم، انتشارات فکر روز، 1375
* کریستنسن، آرتور: «مزداپرستی در ایران قدیم»، ترجمه‌ی ذبیح‌الله صفا، انتشارات هیرمند، 1376
* مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین: «مروج الذهب»، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، 1370
* نیولی، گراردو: «زمان و زادگاه زرتشت»، ترجمه‌ی سید منصور سیدسجادی، انتشارات آگه، 1381
* هنینگ، والتر برونو: «زرتشت؛ سیاست‌مدار یا جادوگر»، ترجمه‌ی کامران فانی، نشر پرواز، 1379

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٤/۱٠
برآمدن شاهنشاهی اشکانی در ایران، کمابیش همزمان بود با پیدایش امپراتوری روم که پس از تصرف بخش گسترده‌ای از اروپای آن عصر، چشم طمع به خاک آسیا دوخته بود. دست‌اندازی دولت روم به آسیای صغیر و سوریه، سرانجام مرزهای اشکانیان و رومیان را در جوار هم قرار داد و سپس، کشاکش و کارزاری را میان این دو دولت مقتدر منطقه بنیان نهاد که تا روزگار ساسانیان نیز ادامه داشت.
در زمان پادشاهی ارد (Urud) یکم (80 – 90پ.م.) دولت ایران سرانجام ناگزیر به رویارویی تمام عیار با دولت رومیان گردید. این کارزار زمانی آغاز شد که کراسوس (Crassus) سردار رومی، از سوی سنای روم به فرمان‌داری سوریه منصوب شد. اما او بلندپروازانه بر این اندیشه بود که پس از استقرار در سوریه، به خاک ایران بتازد و تا هند نیز پیش رود! کراسوس پس از ورود به سوریه، چندی در بین النهرین (عراق) که جزیی از خاک پادشاهی اشکانی بود، دست به ویران‌گری و کشتار زد و پادگان‌هایی را در آن جا برپا نمود و سپس به سوریه بازگشت. در این اثنا بود که سفیری از سوی «ارد» به نزد کراسوس آمد و او را به خروج فوری از خاک ایران فراخواند. اما سردار رومی پاسخ او را به درشتی داد و اعلام کرد که به زودی سلوکیه را تصرف خواهد کرد؛ اینک در گرفتن جنگ، حتمی بود.
سربازان رومی گماشته شده در عراق، به تدریج دچار ترس و هراس بسیاری شده بودند. آنان می‌گفتند: «پارتی‌ها مردمی هستند که از تعقیب آن‌ها نمی‌توان جان به در برد و اگر فرار کنند، نمی‌توان به آن‌ها رسید. تیرهایی دارند که رومی‌ها با آن‌ها آشنا نیستند و با چنان نیرویی تیر می‌اندازند که نمی‌شود سرعت آن را مشاهده کرد و پیش از این که شخص، در رفتن تیر را از کمان ببیند، تیر به او خورده است. اسلحه‌ی جنگی سوارهای‌شان همه چیز را شکسته، از هر چیز می‌گذرد و به اسلحه‌ی دفاعی‌شان (سپر و زره) چیزی کارگر نیست». با وجود چنین بیم و هراسی که بر سربازان رومی سایه افکنده بود، کراسوس با قولی که از پادشاه ارمنستان – ارته‌باز – برای همراهی و پشتیبانی گرفته بود، به سوی عراق پیش روی کرد و از فرات که مرز میان ایران و روم بود گذشت و برای پیش‌گیری از عقب‌نشینی و گریز سربازان هراس‌زده‌اش، فرمان داد تا پل فرات را پشت سر خویش ویران کنند!
در جبهه‌ی مقابل، سپاه ایران برای مقابله با دو دشمن، تقسیم شده بود. ارد خود در رأس سپاهی به سوی ارمنستان حرکت کرد تا شاه خائن آن را فروکوبد؛ و سورنا (Surena) سردار نامی پارتی، در رأس سپاهی دیگر برای رویارویی با رومیان متجاوز، به سوی عراق ره‌سپار شد. به روایت پلوتارک «سورنا از حیث نژاد و ثروت و نام، بعد از پادشاه مقام نخست را داشت. از جهت شجاعت و هوشیاری در میان پارتی‌ها اول کس بود و از حیث قد و قامت از کسی عقب نمی‌ماند. هنگامی که مسافرت می‌کرد، هزار شتر بار و بنه‌ی او را حرکت می‌داد. دویست ارابه حرم او را جابه‌جا می‌کرد و هزار سوار، غرق آهن و پولاد و پیش از آن، سپاهیان سبک اسلحه همراه او بودند. زیرا دست نشاندگان و گماشتگان‌اش می‌توانستند ده هزار سوار برای او تدارک کنند. نجابت خانوادگی‌اش این حق ارثی را به او داده بود که در روز جشن تاج‌گذاری پادشاهان پارت، کمربند شاهی را ببندد. این سردار، ارد را بر تخت نشاند حال آن که او (= ارد) را رانده بودند. سورنا در این زمان کم تر از سی سال داشت و با وجود این، هوشیاری و خرد وی، باعث نامی بزرگ برای او شده بود».
کراسوس پی از مدتی پیش‌روی ملالت‌بار در بیابان‌های عراق، سرانجام در حوالی شهر حران (Harran) با مشاهده‌ی طلایه‌ی سپاه سورنا، با شتاب و نگرانی نیروهای‌اش را آرایش داد و به سوی پارتیان حرکت نمود. در ابتدا سپاه پارتی در نظر رومیان، کلان و مهیب نمی‌نمود؛ اما این امر، ترفند سورنا برای گمراه کردن و غافل نگه داشتن رومیان بود. او بخش عمده‌ی سپاه‌اش را پشت صف‌ها اول قرار داده بود و برای آن که رومیان از درخشندگی سلاح‌ و جوشن‌ سربازان‌اش متوجه شمار آنان نشوند، فرمان داده بود خود را با ردایی بپوشانند. با نزدیک شدن رومیان به سپاه ایران،‌ برای به هراس افکندن دشمنان، به ناگاه فریادهای وحشت‌آور و صدای مهیب طبل از میان سپاه سورنا برخاست. رومی‌ها که از این هیاهو مرعوب شده بودند، ناگهان دیدند که پارتی‌ها رداهای‌شان را فروگذاشتند و به سبب کلاه‌خود‌ها و جوشن‌های فلزی‌شان، مانند شعله‌هایی از آتش درخشیدند. در ادامه، بی‌درنگ کمان‌داران پارتی نیروهای رومی را که به صورت گروهان مربع آراسته شده بودند، احاطه کرده، آنان را از هر سو آماج تیرهای مرگ‌بار خود قرار دادند و سواره‌سپاه و پیاده‌سپاه رومی را زمین‌گیر ساخته و امکان هر گونه عملیات خاصی را از آنان سلب کردند. سربازان رومی اگر در صفوف خود می‌ایستادند، از زخم تیرهای پارتی زخمی شده به هلاکت می‌رسیدند و اگر به سربازان پارتی حمله می‌کردند، کاری از پیش نمی‌بردند چرا که پارتیان به تندی از پیش روی آنان دور می‌شدند و در همان حال، رومیان را به رگ‌بار تیر می‌بستند. سربازان کراسوس امیدوار بودند که با تمام شدن تیر پارتی‌ها، از این وضعیت مرگ‌بار رهایی یابند و وارد جنگ تن به تن با پارتیان شوند؛ اما در پس سپاه سورنا، شترهای فراوانی وجود داشت که بارشان تیر بود و پیاپی ذخیره‌ی تیر کمان‌داران را تجدید می‌کردند. در این گیرودار، پسر کراسوس، برای جلوگیری از محاصره‌ی کامل، با شماری از سواره‌سپاه و پیاده‌سپاه رومی، به سوی یکی از جناحین سپاه سورنا حمله‌ور شد. اما پارتیان بر اساس تاکتیک‌های نظامی خود، از پیش روی رومیان گریختند و آنان را به تعقیب خود واداشتند و همین که این گروه از سپاه اصلی خود دور افتاد، پارتیان به سرعت بازگشته، رویاروی رومیان قرار گرفتند. سواره‌سپاه سبک اسلحه‌ی پارتی با تاختن بر روی شن‌زارها، گرد و غبار عظیمی پدید آوردند تا مانع از دید رومیان شوند. آن گاه با باران تیرهای بًرنده‌ی خود،‌ دستان سربازان رومی را به سپرهای‌شان و پاهای‌شان را بر زمین دوختند. سپس سواره‌سپاه سنگین اسلحه‌ی پارتی که اسب‌ها و سوارهای‌شان غرق زره و جوشن بودند، با نیزه‌های سنگین خود، رومیان شوربخت را درهم کوفتند آن گونه که از سه هزار و اندی سرباز رومی، بیش از پانصد نفر بر جای نماند.
در میدان دیگر جنگ، سواره‌سپاه سبک اسلحه‌ی پارتی، سربازان خسته و ناامید رومی را از جناحین احاطه کرده و به تیر بستند و سواره‌سپاه سنگین اسلحه‌ی پارتی نیز با نیزه‌های خود، از جبهه‌ی مقابل به رومیان تاختند و آنان را یکسره تارومار کردند. با دررسیدن شب، پارتی‌ها به اردوگاه خود بازگشتند اما رومیان با رها کردن مجروحان خویش، واپس نشستند و در دژ شهر حران پناه جستند. فردای آن روز، پارتیان به حران رسیدند ولی با رسیدن شب، کراسوس با بازمانده‌ی سپاه‌اش از آن جا گریخت و در کوه‌های اطراف پناه گرفت. لیکن دیری نپایید که پارتیان آنان را یافتند و محاصره نمودند. کراسوس که دیگر امکان و توان ایستادگی یا نبرد را در خویش نمی‌دید،‌ خود و سربازان‌اش را تسلیم سورنا نمود. سردار فاتح پارتی برای استهزا و خوار نمودن کراسوس که چنان بلندپروازانه و گستاخانه به قلمرو پادشاهی اشکانی هجوم آورده بود،‌ به روش خود رومیان، او را در سلوکیه سوار بر اسب کرد و با همراهی دسته‌ای از خوانندگان و نوازندگان و بدکاران، گرد شهر چرخاند و سپس وی را اعدام کرد و سر او را به نزد ارد در ارمنستان فرستاد.
بدین ترتیب، این نخستین جنگ ایران با رومی که در آن عصر، در اوج اقتدار و توان‌مندی بود، به چیرگی و پیروزی قاطع و کوبنده‌ی ایرانیان ختم شد و این برتری و سرآمدی، در غالب نبردهای ایران و روم (چه در عهد اشکانیان و چه در عصر ساسانیان) کمابیش حفظ گردید.



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
پلوتارک: «تاریخ ایران باستان»، حسن پیرنیا، انتشارات افراسیاب، 1378، جلد سوم، ص 47-2021

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٤/۳
هردوت در روایت خویش از تاریخ ماد، تصویری حاکی از وجود حکومتی کاملاً هم‌بسته و سازمان‌یافته در ماد و از زمان «دیوکس» Deioces ـ که او را بنیادگذار پادشاهی ماد معرفی می‌کند ـ عرضه می‌دارد و از تشکیل گارد شخصی، تأسیس شهر و کاخ پادشاهی، برقراری تشریفات درباری و اتحاد قبایل پراکنده‌ی ماد به دست وی سخن می‌گوید [هرودت: پیرنیا، ص2ـ 181؛ وحیدمازندرانی، ص80 ـ 79]. اما این تصویر با واقعیت‌های موجود هم‌خوانی ندارد. باید توجه نمود که متون وقتِ آشوری، دیَ‌اوکو (Daiaukku) را ـ با فرض این که Deioces هردوت را منطبق بر او بدانیم ـ صرفاً حاکم یکی از شهرهای سرزمین مانا و هم‌دست اورارتوها می‌داند که در پی یک لشکرکشی قاطع، بازداشت گردید و اقدامات شورش‌گرانه‌ی وی خنثا شد [کمرون، ص115؛ گیرشمن، ص85؛ زرین‌کوب، ص86؛ پیرنیا، ص176]. هم‌چنین از ارتباط این فرد با خاندان پادشاهی ماد (اووخشتر و ارشتی‌وییگَ) در منابع پیش از هردوت (مانند متون آشوری) اثری نیست. تنها می‌توان چنین گمان کرد که اقدام «دی‌اوکو» (باز به فرض این که او با Deioces روایت هردوت منطبق باشد) بر ضد قدرت آشور و در هم‌دستی با دولت اورارتو، ده‌ها سال پس از وی، کرداری قهرمانانه به شمار آمده و پس از تعالی شخصیت وی تا حد قهرمانی ملی و اسطوره‌ای برای مادها، در نقش و مقام «سر‌ـ‌‌ دودمان» خاندان سلطنتی ماد نهاده شده و جای گرفته است.
به نظر می‌رسد آن چه در باره‌ی نهادهای تمدنی و حکومتی مادها در متون تاریخی (هردوت و پس از وی) روایت شده است، تصویری متعلق به هخامنشیان و پارس‌ها باشد که سپس به تن و قامت مادهایی که روزگارشان گذشته بود، پوشانده و بازسازی شده است [بریان، ص 93]. آن چه از متون آشوری - که اسنادی معاصر با دوران مادها هستند - برمی‌آید، آن است که مادها از سده‌ی نهم تا هفتم پ.م. نتوانسته بودند چنان پیش‌رفتی بیابند که سبب هم‌گرایی و اتحاد و سازمان‌یافتگی قبایل و طوایف پراکنده‌ی ماد بر محور یک رهبر و فرمان‌روای برتر و واحد - که بتوان وی را پادشاه کل سرزمین‌های مادنشین نامید؛ آن گونه که هردوت «دیوکس» را در همان ابتدا چنین می‌‌نماید - شده باشد [بریان، ص 94]. پادشاهان آشور در ضمن لشکرکشی‌های پرشمار خود به قلم‌رو سکونت مادها، همواره با شمار فراوانی از «شاهان محلی» (حاکمان مستقل شهرهای مختلف) روبه‌رو بوده‌اند و نه یک پادشاه واحد حاکم بر کل سرزمین‌های مادنشین [بریان، ص 94؛ کمرون، ص8-137؛ زرین‌کوب، ص90-87].
از سوی‌ دیگر، ضعف تمدنی و حکومتی مادها زمانی آشکارتر می‌شود که بدانیم حفاری‌های باستان‌شناختی انجام یافته در سرزمین‌های مادنشین چنان آثار عمده‌ای را به دست نداده است که بتوان آن‌ها را با قاطعیت، نشان ویژه‌ی تمدن و حکومت «ماد» دانست. به سخن دیگر، از کاخ عظیم دیوکس در هگمتانه (چنان که هردوت مدعی است)، از کاخ‌های سلطنتی شاهان مادی، از شهرها، دژ‌ها، بایگانی‌های دولتی و هر آن چه که یک دولت توانا و یک تمدن پیش‌رفته باید داشته باشد و می‌تواند نشانه‌ی وجود یک دولت متمرکز مادی باشد،‌ تاکنون اثری به دست نیامده است. امروزه نیز بسیاری از گورهای صخره‌ای واقع در کردستان و کرمانشاه و آذربایجان، مانند: دکان داوود، فخریکا، شیرین و فرهاد، قیزقاپان، کل‌داوود، کورخ و کیج و… که در گذشته به دوران مادها منسوب شده بود، اینک متعلق به عصر سلوکیان یا اوایل اشکانیان دانسته می‌شود [بویس، 1375، ص128ـ117؛ کخ، ص338].
اما مجموعه اقامتگاه‌های متعلق به قرن هفتم پ.م. که در پی کاوِش‌هایی در تپه‌های «گودین»، «نوشی‌جان»، و «باباجان» (در قلم‌رو سابق مادها) شناسایی گردیده‌اند [سرفراز و فیروزمندی، ص71ـ51] نیز تصریحی به وجود یک پادشاهی واحد و متمرکز مادی نمی‌کند؛ چرا که به نظر می‌رسد همه‌ی آن‌ها مراکزی متعلق به فرمان‌روایان محلی بوده‌اند که در قرن ششم پ.م. به محل‌هایی فقیر و دچار تصرف عدوانی تنزل کرده‌اند؛ و البته این امر نمی‌تواند الگو یا نشانه‌ی وجود یک دولت شکوفا و قدرت‌مند مادی در آن عصر باشد. اما توسعه و تحولی که در آغاز باعث رشد این گونه مراکز محلی شده، در واقع معلول و نتیجه‌ی خراج‌ستانی‌های آشور و تقاضاهای بازرگانی بوده است. با این حال، این توسعه دقیقاً از آن رو که به تقاضاهای آشوریان بستگی داشت، با فروپاشی امپراتوری آشور در اواخر سده‌ی هفتم پ.م. به پایان رسید. در نتیجه معقول است نتیجه‌گیری شود که مادها در آن عصر هرگز از حد کنفدراسیون سست قبیله‌ای فراتر نرفته‌اند؛ چون فاقد انگیزه‌های اساسی و منابع سازمان‌یافته‌ی یک امپراتوری بزرگ بودند [کورت، ص 4-31].
واقعیت آن است که در زمان «فرورتی»‌ (Khshathrita – Fravarti) [که در تاریخ هردوت دومین پادشاه ماد دانسته می‌شود] دولتِ ـ فرضی ـ ماد چیزی جز اتحاد سیاسی و نظامی چند شهر یا قبیله‌ی ماد و مانا و کیمری نبود و برای پادشاه آشور، «فرورتی» فقط سرکرده‌ی شورشی شهر «کرکشی / Karkashshi» (واقع در نزدیکی همدان کنونی) بود که با متحدان‌اش چند شهر وابسته به آشور را در زاگرس تهدید و غارت می‌کرد و قصد شوراندن سران دیگر شهرها را علیه دولت آشور داشت [کمرون، ص135] و سرانجام در ضمن یکی از نبردهای جسورانه و بلندپروازانه‌ی خود کشته شد و نیروهای‌اش تماماً پراکنده گردید.
اما اقدام برجسته‌ی مادها در سرنگونی امپراتوری آشور (به همراه بابلی‌ها) بایسته می‌کرده است که دولت ماد دارای منابع درخوری برای تدارک سپاهی توانا و سازمان‌یافته باشد و این منابع نیز بی‌گمان حاصل خراج‌ستانی‌های ماد از شهرهای آباد زیر فرمان آن و نیز حاصل دادوستدهای بازرگانی با آسیای میانه و نظارت آن بر شاه‌راه تجاری خراسان بزرگ بوده است. اما با این حال سپاه ماد کم‌تر توانایی‌های درخشانی از خود نشان داده است؛ چنان که دست‌آوردهای آن از عملیات سرنگونی آشور بسیار کم‌تر از بابل بود و از سوی دیگر، نبردهای ماد نیز با کادوسیان و پارت‌ها [کتزیاس: پیرنیا، ص214] و لیدیه و پارس، بدون کسب پیروزی بوده است.
همچنین، هردوت در تاریخ خود مدعی است که مادها از زمان «فرورتی» توانسته بودند پارس‌ها را فرمان‌بردار و باج‌گزار خود نمایند (وحیدمازندرانی، ص 80) و نبرد پارس و ماد را نیز حاصل خیزش کورش علیه این سلطه‌گری توصیف می‌کند. بر پایه‌ی این روایت و چندین اشاره‌ی دیگر، برخی پژوهش‌گران سخت بر این گمان افتاده‌اند که پارس‌ها دیرزمانی تحت فرمان و سیطره‌ی دولت ماد بوده و بسیاری از الگوها و روش‌ها و نهاد‌های فرهنگی و تمدنی و سیاسی و حتا معماری خود را از مادها آموخته و برگرفته‌اند. جدای از این که هیچ سند باستان‌شناختی مستقلی در دست نیست که به این نفوذ و سلطه‌ی فرضی مادها بر پارس‌ها تصریح کند، بل که بر اساس آن چه در بالا گفته شد، دانسته‌های صریح کنونی، برخلاف تصویرسازی و ادعای مورخان یونانی و لاتینی، نشان می‌دهد که دولت ماد در بخش عمده‌ای از تاریخ خود، دولتی ضعیف و پراکنده و در حد اتحادیه‌ای از قبایل مادی و بومی - و به لحاظ این ویژگی - فاقد نهادهای پای‌دار و ریشه‌دار حکومتی و تمدنی بوده است؛ بنابراین نمی‌توان تصور نمود دولت پارس – که به شتاب، ساختارهای حکومتی و تمدنی ایلامیان را فراگرفته و نهادینه ساخته بود، و قلم‌رو آن نیز نخست در چنبره‌ی نفوذ و کشاکش ایلام و آشور و بابل قرار داشت - نهادها و سازوکارها و الگوهای حکومتی و تمدنی خود را از مادها برگرفته و میراث‌ بُرده، و یا باج‌گزار و فرمان‌بُردار دولت ماد باشد.




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ بریان، پیر: «تاریخ امپراتوری هخامنشیان»، ترجمه‌ی مهدی سمسار، انتشارات زریاب، 1378
ـ بویس، مری: «تاریخ کیش زرتشت»، جلد سوم، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات توس، 1375
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
ـ زرین‌کوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیرکبیر، 1373
ـ سرفراز، علی‌اکبر و فیروزمندی، بهمن: «مجموعه دروس باستان‌شناسی و هنر دوران تاریخی»، تدوین حسین محسنی و محمدجعفر سروقدی، انتشارات مارلیک ـ جهاد دانشگاهی هنر، 1373
ـ کخ، هایدماری: «از زبان داریوش»، ترجمه‌ی پرویز رجبی، انتشارات کارنگ، 1376
ـ کمرون، جرج: «ایران در سپیده‌دم تاریخ»، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365
ـ کورت، آملی: «هخامنشیان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1378
ـ گیرشمن، رومن: «تاریخ ایران از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ی محمود بهفروزی، انتشارات جامی، 1379
ـ وحیدمازندرانی، علی (مترجم): «تاریخ هردوت»، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350


*****
مقاله‌ی جدید من در وبلاگ از اسطوره تا واقعیت : «از زبان کورش»

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :