فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۳/٢٧
در این مقاله، با گونه‌های کهن و نو، معنا و ریشه‌شناسی چند نام ایرانی آشنا خواهید شد:

1) اورمزد
به اوستایی: اهورَ مزداه (Ahura Mazdah) * به پارسی باستان: اورَ مزداه (Aura Mazdah) * به پهلوی: اهرمزد (Ohrmazd) * به فارسی: اورمزد (Urmazd) / هرمزد (Hormozd) / هرمز (Hormoz) * به ارمنی: ارمزد (Aramazd) * به تلفظ یونانی: Oromazdes * به معنای: هستی بخش- دانای بزرگ؛ سرور دانا
ریشه‌شناسی: Ahura (= هستی بخش؛ از ریشه‌ی ah- : هستن، بودن) + Mazdah (= دانای بزرگ؛ Maz: بزرگ + Dah: دانا).
2) زرتشت
به اوستایی: زرثوشتر (Zarathushtra) * به پارسی باستان: زراوشتر (Zaraushtra) * به پهلوی: زرتخشت (Zartokhsht) / زرتوشت (Zartuaht) * به فارسی: زراتشت، زرتشت، زردشت * به معنای: [دارای] شتر پیر.
ریشه‌شناسی: Zara (= پیر، فرتوت؛ از ریشه‌ی zar- : پیر بودن) + Ushtra (= شتر).
3) مهر
به اوستایی: میثرَ (Mithra) * به پارسی باستان: میسَ (Misa) / میترَ (Mitra) * به سنسکریت: میترَ (Mitra) * به پهلوی: میهر (Mihr) * به فارسی: مهر * در یونانی: Mithras * به معنای: پیوند دهنده، پیمان.
ریشه‌شناسی: Mithra (= پیوند دهنده؛ از ریشه‌ی maeth- : پیوستن، پیوند دادن، یگانه شدن).
4) جمشید
به اوستایی: ییمَ خش‌اتَ (Yima-Khshaeta) * به سنسکریت: یمَ (Yama) * به پهلوی: جم شت (Jam-shet) * به فارسی: جم- شید (جمشید) * به معنای: همزاد درخشان.
ریشه‌شناسی: Yima (= همزاد، جفت) + Khshaeta (= درخشان؛ از ریشه‌ی Khshi- : درخشیدن، تابیدن).
5) بهمن
به اوستایی: وهومنَ (Vohumanah) * به پهلوی: وهمن (Vahman) * به فارسی: بهمن، هومن * به معنای: منش نیک.
ریشه‌شناسی: Vohu (= نیک؛ از ریشه‌ی vangh- : نیک دانستن، دوست داشتن) + Manah (= منش، اندیشه؛ از ریشه‌ی man- : اندیشیدن، باور داشتن).
6) آرش
به اوستایی: ارخشَ (Erekhsha) * به پهلوی: Eresh * به فارسی: آرش * به معنای: درخشنده.
ریشه‌شناسی: Erekhsha (= درخشنده؛ از ریشه‌ی khshi- : درخشیدن، تابیدن).
7) خسرو
به اوستایی: هاُسروه (Haosravah) * به پهلوی: هوسرو (Husraw) * به فارسی: خسرو * به معنای: نیک آوازه؛ دارای شهرت خوب.
ریشه‌شناسی: Hao (= خوب، نیک؛ از ریشه‌ی vangh- : نیک دانستن، دوست داشتن) + Sravah (= آوازه، شهرت؛ از ریشه‌ی sru- : آوازه یافتن، نام‌دار شدن).
8) رستم
به اوستایی: راُستَ تخمَ (Raosta-takhma) * به پهلوی: ردستهم (Rodastahm) * به فارسی: رستم * به معنای: پهلوان بالیده.
ریشه‌شناسی: Raosta (= بالیده، رُسته؛ از ریشه‌ی raodh- : بالیدن، رُستن) + Takhma (= دلیر، پهلوان؛ از ریشه‌ی tak- : دلیر بودن، تاختن).
9) داریوش
به پارسی باستان: داریَ وهو (Daraya-vahu) * به فارسی: داریوش * در یونانی: Darius * به معنای: دارنده‌ی نیکی.
ریشه‌شناسی: Daraya (= دارا، دارنده) + Vahu (نیکی، خوبی).
10) اردشیر
به پارسی باستان: ارت خشسَ (Arta-khshasa) * به پهلوی: اردخشیر (Ardakhshir) * به فارسی: اردشیر * به معنای: پادشاهی [یافته از] ارتَ.
ریشه‌شناسی: Arta (= مینوی نظم و سامان هستی؛ ایزد موکل بر نظم جهان و جامعه؛ راستی) + Khshasa (= پادشاهی، پادشاه؛ از ریشه‌ی khshi- : شهریاری کردن، فرمان‌روا بودن).

 

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۳/٢٠
نخستین پادشاه در اساطیر و تاریخ ملی ایران، «هوشنگ» (به اوستایی: هئوشینگه/ Haoshyangha؛ به پهلوی: هوشنگ/ Hoshang؛ به معنای: [سازنده‌ یا بخشنده‌ی] خانه‌ی خوب) است. در اساطیر ایران، هوشنگ پسر فرواگ، پسر سیامک، پسر مشی، پسر گیومرث، و تبار ایرانیان از اوست (بن‌دهش، ص83). به روایت متون مزدایی، هوشنگ نخستین کسی است که به یاری خدایان به فرمان‌‌روایی مطلق همه‌ی کشورها، آدمیان، دیوان و پریان دست می‌یابد و به ویژه دیوان را سرکوب ساخته، چهل سال پادشاهی می‌کند (یشت5/ 3-21؛ یشت9/ 5-3؛ یشت13/ 137؛ یشت15/ 9-7؛ یشت17/ 6-24؛ یشت19/ 6-3؛ بن‌دهش، ص139). برای نمونه، در آبان یشت/ 3-21 می‌خوانیم: «هوشنگ پیشدادی در پای کوه البرز صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند به [ایزدبانو] «اردویسورَ اناهیتا» پیش‌کش آورد و از وی خواستار شد: ای اردویسورَ اناهیتا! این نیک! ای تواناترین! مرا این کام‌یابی ارزانی دار که بزرگ‌ترین شهریار همه‌ی کشورها شوم؛ که بر همه‌ی دیوان و مردمان و جادوان و پریان و «کوی‌ها» و «کرپ‌های» ستم‌کار، چیرگی یابم؛ که دو سوم از دیوان مَزَندَری و دُروندان وَرِنَ را بر زمین افکنم. اردویسور اناهیتا – که همیشه خواهان فدیه‌ی نیاز کننده [است] و به آیین، پیش‌کش آورنده را کام‌روا کند - او را کام‌یابی بخشید».
در متون اوستایی، هوشنگ بیش‌تر با لقب «پیش‌داد» (به اوستایی؛ پرذاتَ/ Paradhata؛ به پهلوی: پش‌داد/ Peshdad؛ به معنای: در پیش جای گرفته، پیشوا) نام برده شده است. اما در تاریخ ملی ایران و متون تاریخی دوران اسلامی، این لقب هوشنگ، به صورت یک عنوان دودمانی به کار رفته و به گروهی از شاهان اسطوره‌ای ایران، از هوشنگ تا گرشاسپ، اطلاق شده است.
به باور پژوهش‌گران، نبود نام هوشنگ در میان اساطیر هندی- ودایی،‌ نشانه‌ی آن است که اسطوره‌ی وی فاقد اصالت هندوایرانی است و ایرانیان، اسطوره‌ی هوشنگ را به عنوان نخستین پادشاه، جداگانه و بعدها پرورده‌اند. در یشت کهن سیزدهم نیز، در ابتدای فهرست نام شاهان اسطوره‌ای ایران،‌ «جمشید» آمده و از هوشنگ در میانه‌ی فهرست و همراه با شماری از پهلوانان یاد شده است. بر اساس همین نکات، آرتور کریستنسن (ایران‌شناسی دانمارکی) چنین حدس زد که هوشنگ نخستین انسان در اسطوره‌های «سکایی» بوده که به اساطیر ایران راه‌یافته است. در اسطوره‌های سکایی، نخستین دودمان شاهی، Paralatai نام دارد و گفته می‌شود که لقب هوشنگ، یعنی پرذات/ Paradhata برگرفته از همین عنوان است (کریستنسن، ص76-168).
متون تاریخی دوران اسلامی که بازگو کننده‌ی تاریخ ملی ایران هستند، همان روایت اسطوره‌ای هوشنگ را کمابیش نقل کرده‌اند. برای نمونه، «حمزه‌ی اصفهانی» می‌نویسد (ص 20و230): «هوشنگ پیش‌داد نخستین پادشاه ایران بود و در استخر [واقع در استان فارس] به تخت نشست و از این رو استخر را «بوم‌شاه» یعنی سرزمین شاه خوانند. ایرانیان چنین می‌پندارند که وی و برادرش «ویکرت/ Vikart» هر دو پیامبرند. از جمله کارهای وی این بود که آهن را استخراج کرد و به ساختن ابزار جنگی و برخی ابزار صنعتگران دست یافت و به مردم فرمان داد که آهنگ درندگان کنند و آن‌ها را بکشند».
و نیز «طبری» می‌نویسد (کریستنسن، ص5-184): «چون کار هوشنگ راست شد و پادشاهی بدو رسید، تاج بر سر نهاد و خطبه خواند و در خطبه‌ی خود گفت که پادشاهی را از جد خود گیومرث به ارث برده است و متمردان را چه آدمی و چه شیطان،‌ تنبیه و عذاب می‌کند. و گفته‌اند که او ابلیس و سپاه وی را در هم شکست و از آمیزش با مردم بازداشت و نوشته‌ای برای آنان بر کاغذی سپید نوشت و در آن، از ایشان (دیوان) پیمان گرفت که بر هیچ انسانی ظاهر نشوند و از این کار آنان را ترسانید و متمردان‌شان را با گروهی از غولان بکشت و دیگران از ترس او به بیابان‌ها و کوه‌ها و دره‌ها گریختند. او بر همه‌ی کشورها فرمان‌روایی داشت … گفته‌اند که ابلیس و سپاه او از مرگ هوشنگ شادی کردند؛ زیرا پس از مرگ وی، به اقامتگاه‌های آدمیان وارد شدند و از کوه‌ها و دره‌ها بدان جا فرود آمدند».
و در شاهنامه‌ی فردوسی از هوشنگ چنین روایت می‌شود: «جهان‌دار هوشنگ با رای و داد/ به جای نیا تاج بر سر نهاد/ چو بنشست بر جایگاه مهی/ چنین گفت بر تخت شاهنشهی/ که بر هفت کشور منم پادشا / جهان‌دار پیروز و فرمان‌روا / وز آن پس جهان یکسر آباد کرد/ همه روی گیتی پر از داد کرد/ چو بشناخت، آهنگری پیشه کرد/ از آهنگری اره و تیشه کرد/ برنجید پس هر کسی نان خویش/ بورزید و بشناخت سامان خویش/ جدا کرد گاو و خر و گوسفند/ به ورز آورید آن چه بُد سودمند/ برنجید و گسترد و خورد و سپرد/ برفت و به جز نام نیکی نبرد».
در شاهنامه، داستانی مندرج است که به موجب آن، هوشنگ در پی روی‌دادی، آتش را کشف می‌کند و بدان مناسبت، آن روز را بزرگ می‌دارد و جشن «سده» می‌خواند؛ و بر این اساس، گفته می‌شود که این جشن معروف و دیرین ایرانیان: «ز هوشنگ ماند این سده یادگار/ بسی باد چون او دگر شهریار». اما چنان که برخی پژوهشگران دریافته‌اند، این داستان در شاهنامه الحاقی است و بعدها و به دست دیگران بدان افزوده شده است (خالقی مطلق، ص134).





ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتاب‌نامه:
ـ «بن‌دهش»: نوشته‌ی فرنبغ دادگی، ترجمه‌ی مهرداد بهار، انتشارت توس، 1369
ـ حمزه اصفهانی: «تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا»، ترجمه‌ی جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367
ـ آرتور کریستنسن: «نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان»، ترجمه‌ی ژاله آموزگار- احمد تفضلی، نشر چشمه، 1377
ـ جلال خالقی مطلق: «گل رنج‌های کهن»، نشر مرکز، 1372

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۳/۱۳
گستاخی و بی‌شرمی «ناصر پوپیرار» که وجودش ننگی ابدی برای ایرانیان است و شعور و قلم‌اش را یک جا به دشمنان این مرز پرگهر باخته و فروخته است، هر ایرانی آگاه و آزاده‌ای را متأثر، و وادار به اعتراض و واکنش می‌کند. «ناصر پورپیرار» کسی است که با انتشار زنجیره‌ای کتاب‌ها و یادداشت‌هایی، بدعت چرکین اهانت و جسارت به تاریخ و هویت و مفاخر ایران بزرگ را بر جای نهاد و خوراکی مناسب را برای نشخوار محافل نژاد‌پرست و وطن‌فروشی چون «پان‌ترکیست‌ها» و «پان‌عربیست‌ها» فراهم ساخت.
1) پورپیرار کیست؟
به گفته‌ی هومن پورپیرار یک توده‌ای دو آتشه بود که پیش و پس از انقلاب، نشریات و کتب حزب توده را منتشر می‌کرد و به دستور و سفارش سفارت‌خانه‌های کشورهای کمونیستی، و به مزد ایشان، کتاب‌هایی را در مدح و ستایش کمونیسم به چاپ می‌رساند. به گفته‌ی علی‌رضا نوری‌زاده «پورپیرار» در سال‌های پس از انقلاب سمت بازجو را داشته است. گفته می‌شود که همراه با ح. ش. از تهیه کنندگان و نویسندگان برنامه‌ی معروف تلویزیونی «هویت» بوده است. ناصر پورپیرار در حال حاضر مدیرعامل انتشارت «کارنگ» در تهران است. تا آن جا که می‌دانم، نخستین ورود ننگین پورپیرار به حوزه‌ی تاریخ ایران، به واسطه‌ی کتاب «از زبان داریوش» (نوشته‌ی هایدماری کخ، ترجمه‌ی دکتر پرویز رجبی، انتشارات کارنگ، 1376) بوده است که در آن خود را به عنوان ویراستار معرفی کرده و در واقع خواسته است هر طور شده نام خود را بر روی جلد این کتاب نفیس ببرد چرا که معلوم نیست او چه چیزی را در این کتاب ویرایش کرده در حالی که ترجمه‌های دکتر رجبی بسیار قوی و درخشان است. پورپیرار که همواره شیفته‌ی مقدمه نویسی بر کتاب‌ها به منظور ابراز وجود است، در مقدمه‌ای دو صفحه‌ای که بر این کتاب نوشته، عصر هخامنشی را «مبشر راستی و برابری و آزادی و عدالت» معرفی کرده و آن را باعث غرور ایرانیان دانسته و حتا نوشته است «هنوز ایرانیان به جهان با همان ویژگی‌های دیرین و نخستین خود، یعنی پندار و کردار و گفتار نیک شناخته می‌شوند …» جالب است که تا این زمان، پورپیرار موضعی مثبت در قبال هخامنشیان و ایران باستان داشته است، اما چندی بعد، آن ویراستار علاف سابق به ناگاه تحول شخصیت یافته، یک شبه تبدیل به نویسنده‌ای انقلابی و پرآوازه و «مورخی دانشمند !!!» می‌شود و به خصم خبیث و دشمن درجه یک هخامنشیان و ایران باستان (به طور کلی) مبدل می‌گردد. او با انتشار مجموعه کتاب‌هایی چون «دوازده قرن سکوت» و «پلی برگذشته» (از طریق انتشارات خودش) کل تاریخ ایران باستان و حتا دوران پس از اسلام را به لجن می‌کشد و بسیاری از مورخان و دانشمندان ایرانی و اروپایی را به باد دشنام و اهانت می‌گیرد و مدام در مدح و ستایش تمدن و فرهنگ عالی اعراب (!!!) سخن پردازی می‌کند؛ و شگفتا که محافل علمی و فرهنگی کشور سکوتی معنادار در برابر گستاخی و بی‌شرمی این اعجوبه‌ی خود فروخته روا داشته‌اند. اما امروزه، با توجه به سوابق و عملکرد پورپیرار، کسی شک ندارد که او به مزد و سفارش سفارت‌خانه‌های کشورهای عرب و به تأیید مقامات جناح عرب (!) به تولید فله‌ای چنان یاوه‌‌های خردسوزی روی آورده است.
2) پورپیرار چه می‌گوید؟
گزافه‌گویی‌ها و خیال‌بافی‌های پورپیرار در مجموعه نوشته‌های‌اش، بر سه محور استوار است: 1. تحسین و تقدیس اعراب 2. وحشی و پلید توصیف کردن تاریخ و تمدن ایران باستان (اعم از دین زرتشت، و دودمان‌های هخامنشی تا ساسانی) 3. بدنام کردن مفاخر ملی و دانشمندان شهیر ایرانی؛ از فردوسی بزرگ تا روان‌شاد زرین‌کوب.
اما تلاش اصلی و عمده‌ی پورپیرار «نشان دادن توطئه‌ی یهود در جهت جعل و تحریف تاریخ ایران و نابودسازی اعراب» است!! او می‌گوید تمام حوادث و روی‌دادهای مربوط به تاریخ ایران باستان به دست یهودیان شکل گرفته و هر آن چه از تاریخ و تمدن ایران پیش از اسلام بر جای مانده است، همگی حاصل کوشش و چاره‌جویی یهودیان بوده است!! پورپیرار عقیده‌ی رایج و مورد اجماع مورخان را مبنی بر این که «اقوام آریایی در هزاره‌ی نخست پیش از میلاد از سرزمین‌های آسیای میانه به نجد ایران راه یافتند و یکی از این اقوام آریایی به نام «پارس» در سده‌ی ششم پیش از میلاد تمدن و امپراتوری بزرگ و جهان‌گیر هخامنشی را بنیان نهادند» نمی‌پذیرد و می‌گوید: «هخامنشیان که در واقع قومی اسلاو (!!) بودند و در دشت‌های جنوب روسیه و اطراف دریای سیاه می‌زیستند، از جانب یهودیان تبعیدی در بابل اجیر شدند تا آنان را از اسارت در بابل برهانند. این اسلاوها به رهبری جنگجوی خون‌خواری به نام «کورش» از زیستگاه خود در اطراف دریای سیاه یک‌سره به سوی بابل تاختند و پس از شکست دادن بابل و آزادی قوم یهود، به اذن و فرمان یهودیان شروع به قتل و غارت و جنایت و ویران‌گری در سراسر خاورمیانه نمودند و تمام این پهنه را برای یکه‌تازی قوم یهود، از آثارتمدن‌های سابق محو و زدوده ساختند» (!!). پورپیرار تصویری که مورخان و باستان‌شناسان از عظمت و شکوه تمدن هخامنشی (و به طور کلی ایران باستان) ارائه می‌کنند نمی‌پذیرد و با نادیده گرفتن انبوه آثار مربوط به تمدن هخامنشی که از آسیای میانه تا مصر گسترده است، این همه را حاصل جعل و فریب یهود می‌داند و می‌گوید که هخامنشیان جز قتل و ویرانی هیچ دست‌آورد دیگری نداشته‌اند و اساساً دچار ضعف و فقر فرهنگی و عقلی بوده‌اند (!!). اما جالب این است که یگانه سند مورد تمسک پورپیرار برای تولید این همه توهمات باطل و تمسخرانگیز مبنی بر این که «کورش و مردمان‌اش اسلاو‌هایی بوده‌اند که از جانب یهود برای آزادی خود و نابودی بابل اجیر و خریداری شده و پیش از آن هیچ اثر و حضوری در تاریخ و تمدن بشری و نجد ایران نداشته‌اند»، اشاره‌ای‌ست در تورات و در کتاب ارمیای نبی (!!!). پورپیرار در حالی که پیوسته یهودیان را به فریبکاری و دروغ‌بافی محکوم می‌کند، به ناگاه اشاره‌ای نامربوط در تورات برای‌اش ارزش و اعتبار و سندیتی عظیم و سترگ می‌یابد. اما در کتاب ارمیا فقط گفته می‌شود که «قومی [که از آن نامی هم نمی‌رود] از سوی شمال به بابل هجوم خواهد آورد» (!!). حال نمی‌دانم چگونه پورپیرار از این عبارت نامربوط نتیجه گرفته است که «هخامنشیان اسلاو تبار! به عنوان بازوی نظامی یهود، با پول و امکانات بنی اسراییل، از میانه‌ی استپ‌های روسیه و از پیرامون دریای سیاه به منطقه فراخوانده شدند تا به ویران کردن دست‌آوردهای پنج هزار ساله‌ و به انقیاد درآوردن مردم پیشرو و ممتاز شرق میانه، زمینه‌ی برتری، امنیت و سلطه‌ی یهودیان مأیوس و آواره و اسیر را بر حوزه‌ی جغرافیایی اورشلیم فراهم آورند و سپس به لطف همین یهودیان، نام و جایی در تاریخ یافتند» (!!). حال اگر ما آن اشاره‌ی ارمیا را زیاد جدی بگیریم و آن را از مقوله‌ی اسطوره‌های دینی نپنداریم، تنها معنایی که می‌توانیم از آن به دست آوریم این است که لشکر کورش از سمت شمال به شهر بابل وارد شده بود. همین! جالب این که در بخشی دیگر از تورات، (کتاب اشعیای دوم) کورش «عقاب شرق» خوانده شده، گفته می‌شود که وی برای برپایی عدالت از «شرق» برانگیخته شده است. از سوی دیگر، پورپیرار کم‌بود اسناد مربوط به اوایل دوران هخامنشی (که ناشی از دیرینگی این قوم و نهب و غارتی است که در طول سالیان از سوی بیگانگان مهاجم بر این کشور وارد شده است) و نیز وجود برخی تحریفات تاریخی (مانند برساختن داستان گئومات و دودمان تراشی از سوی داریوش کبیر که به جهت مشروعیت بخشیدن به سلطنت خویش انجام داده بود) را اسناد و دلایلی حاکی از جعلی و قلابی بودن دودمان و تاریخ و تمدن هخامنشی دانسته است، اما وجود انبوه اسناد تاریخی و شمار فراوان آثار باستانی که در سراسر پهنه‌ی آن امپراتوری بزرگ در طول ده‌ها سال گذشته به دست آمده، به خوبی پرده از عظمت و شکوه و حقانیت تمدن هخامنشی برمی‌دارد و خیالات خام و توهمات باطل پورپیرار را به سادگی نقش بر آب می‌کند.
پوپیرار ـ این مورخ کبیر ـ در ادامه‌ی یاوه‌گویی‌های جاهلانه‌ی خود می‌گوید: «کورش و دیگر هخامنشیان تمام تمدن‌های باستانی خاورمیانه (از سومر تا آشور و ایلام و بابل!!) را یک‌سره نابود و ویران کرده و امپراتوری آنان از خون و بر خون برآمده بود» (!!). و باز یگانه سند او برای این ادعای تهی‌مغزانه که از قماش همان سند قبلی اوست، گفتاری است در تورات (کتاب ارمیا) که در آن از زبان یَهُوَه (خدای بنی اسراییل) گفته می‌شود: «من رودخانه‌ها و چشمه‌های بابل را خشک خواهم کرد. این سرزمین به ویرانه‌ای تبدیل خواهد شد و حیوانات وحشی در آن زندگی خواهند کرد !!» [1]. اما پورپیرار از فرط جهالت و شتاب‌زدگی در انجام دادن مأموریت محول شده به خود، ندانسته است که سومریان، ماناها، لولوبی‌ها، اورارتوها، اکدی‌ها، کاسی‌ها و بسیاری دیگر از تمدن‌های کهن خاورمیانه، ده‌ها بل که صدها سال پیش از برآمدن هخامنشیان، در پی انحطاط تدریجی و جنگ‌های فرسایشی نابود شده بودند؛ تمدن آشور به دست مادها و بابلی‌ها از میان رفته بود و تمدن ایلام نیز نه تنها هیچ گاه نابود نشد، بل که حیات آن تا عصر اشکانیان ادامه داشت. تنها تمدن باقی مانده، تمدن بابل است که فتح آن به دست کورش انجام یافت اما شگفتا که پس از دو سده کاوش در منطقه‌ی بین النهرین (بابل)، نه تنها هیچ اثری از ویرانی و غارت ناشی از چیرگی پارس‌ها یافته نشده، بل که اسناد فراوانی به دست آمده که به رواج و رونق اقتصادی و ترقی بابل در عصر هخامنشیان تصریح دارند[2]. جالب است هنگامی که کورش کبیر در استوانه معروف خود می‌نویسد: «من با صلح وارد بابل شدم … و ویرانی‌های آن را آباد کردم. فقر آنان را بهبود بخشیدم. فرمان دادم که هیچ خانه‌ای ویران نشود و هیچ فردی از مسکن خود محروم نگردد. من صلح و آسایش را برای تمام انسان‌ها تضمین کردم …» [3]؛ «آشور بَنیپل» پادشاه آشور درباره‌ی تهاجم ویران‌گرانه‌ی خود به ایلام می‌گوید: «در طول یک لشکرکشی من این سرزمین ایلام را به کویر و ویرانه تبدیل کردم. روی چمن‌زارهای آن نمک و بته‌ی خار پراکندم [تا آن جا که] ندای انسانی، صدای سم چارپایان کوچک و بزرگ و فریادهای شادی [مردم] به دست من از آن جا رخت بربست» [4]. حال با چنین اوصافی جالب است که پورپیرار شاهان آشور و بین النهرین را دادگستر و مدافع حقوق بشر می‌داند و کورش کبیر را خون‌خوار و ویران‌گر!!!
یکی دیگر از ادعاهای رندانه و جاهلانه‌ی پورپیرار که مدام در تولیدات سفارشی وی تکرار می‌شود، این است که وی دودمان‌های هخامنشی تا ساسانی را «غیرایرانی» و «غیربومی» می‌خواند و دلیل می‌آورد که زبان و فرهنگ مثلاً هخامنشیان چون با تمدن بومیان این سرزمین مغایر است، پس ایشان «بومی» نیستند!!! پورپیرار کوشیده است با آمیختن برخی بدیهیات با پاره‌ای توهمات خود، ذهن خوانندگان را گمراه کند؛ اما این فرد جاهل نمی‌داند که غیر بومی بودن بودن آریایی‌ها در منطقه‌ی خاورمیانه، نکته‌ای بدیهی است و کشف دوباره‌ی آن (!!) از سوی پورپیرار، کمکی به وی نخواهد کرد. عموم مورخان و دانشمندان از ابتدا بر این باور بوده‌اند که اقوام آریایی و از جمله پارس‌ها، هرگز بومی این سرزمین نبوده‌اند بل که از آسیای میانه بدین پهنه مهاجرت کرده و سرانجام تمدن «ایرانی» را بنیان نهاده بودند. اما غیر ایرانی خواندن این اقوام، نهایت جهالت است چرا که واژه‌ی «ایران» (= جایگاه آریاییان) رهاورد همین اقوام پارس و پارت است و اطلاق عنوان «ایران» نیز بر این سرزمین که تا پیش از آن عرصه‌ی انحطاط تدریجی و جنگ‌های فرسایشی اقوام پراکنده و جداگانه‌ی به اصطلاح بومی بود، دست‌آورد همینان است. زبان، فرهنگ، تمدن و قومیت ما «ایرانیان» در مرتبه‌ی نخست، میراث و یادگار سترگ اقوام آریایی است و نه بومیانی که خود عامل نابودی خویش گشتند و اگر پارس‌ها میراث و موجودیت آنان را پاس نمی‌داشتند، هیچ نام و نشانی از ایشان در تاریخ بر جای نمی‌ماند.
اما یاوه‌ها و گزافه‌های تهی مغزانه‌ی پورپیرار بسی افزون‌تر و فراتر از نمونه‌هایی است که در بالا گفته شد. او می‌گوید: «پیش از اسلام، ایرانیان به هیچ دین رسمی، ملی و سراسری پای‌بند نبودند و اسلام نخستین دین، باور و ایمان ملی و سراسری ایرانیان ساکن این نجد است»!! پورپیرار «وجود زرتشت و دین وی را انکار می‌کند و کتاب اوستا را حاصل ترفند و فریب خاورشناسان عامی و دغل و جاعل» می‌داند!! او واژه‌ی پارس (= قوم پارس) را «گدا و ول‌گرد و مهاجم» معنا می‌کند و می‌گوید که «نام فارس باید از روی استان فارس برداشته شود»!! پورپیرار می‌نویسد «اعراب از همسایگان خردمند ایرانیان‌اند که هر چه را که اینک بدان می‌نازیم، از جمله ادب ممتاز ایرانی، تحفه‌ای است که عرب همراه اسلام به ایران سپرده است»!! او می‌گوید: «ظهور هخامنشیان در تاریخ و جغرافیای شرق میانه یک فاجعه‌ی بشری و حاصل آن، واپس ماندگی مردم بین النهرین و ایران بوده است»!! پورپیرار می‌نویسد: «ایران در این دوازده قرن [از ابتدای عصر هخامنشیان تا انتهای عهد ساسانیان] که در تیول سلسله‌های مهاجم بود، به مرکزی برای فرهنگ و حتا داد و ستد و تجارت اشتهار نداشت، خردمندی از این سرزمین برنخاسته و تاریخ جهان جز ردپا و جای زخم نیزه و شمشیر سربازان پارسی و جز ویرانه‌های سوخته، نشانه‌ی دیگری در حافظه ملل قدیم، از ایرانیان ثبت نکرده‌اند»!! او مدعی است: «سلطه درازمدت سه قوم مهاجم هخامنشی، اشکانی و ساسانی، بنا بر ماهیت وحشی و شمالی خود، جز ستیزه و خون‌ریزی، سوقاتی دیگری به این سرزمین نیاورده‌ است»!! وی می‌گوید: «کوشش خاورشناسان در سده‌ی اخیر تقریباً به طور کامل از مراکز و منظورهای سیاسی – مذهبی و به ویژه صهیونیسم هدایت می‌شده است و حاصل آن جدایی موجود میان مردم ایران و ملت‌های بین النهرین [= عراق؟!] است». پورپیرار می‌نویسد: «سعی یهود در پرداخت تاریخ ایران پیش از اسلام، در تلقین این باور بی‌بنیان صرف شد که تاریخ ایران در دوران سه سلسله هخامنشی، اشکانی و ساسانی، سرشار و مشحون از افتخارات ملی بوده است و عمده‌ترین کوشش یهود در بخش دوم تدوین تاریخ ایران، در این محور گردیده است که: آن تمدن ممتاز ایران پیش از اسلام، با ورود عرب و اسلام بر باد رفت و واپس ماندگی کنونی ایران و شرق میانه حاصل حضور و ظهور اسلام است»!! او مدعی است: «اگر غنایی در زبان پارسی به طور اعم، و البته تنها در بخش ادبیات مألوف آن می‌یابیم، فقط و فقط نتیجه‌ی ترک خط و زبان الکن و ابتر کهن ایران، به نام خط و زبان پهلوی، و گزینش خط و زبان شگفت، زاینده و گوهرمایه‌ی عربی است»!! وی می‌گوید: «از هر منظری که به هخامنشیان می‌نگرم، نتیجه‌ی ظهور آن‌ها در تاریخ تأسف‌بار است. حتا هجوم قوم مغول به جنوب، شکفتگی‌هایی را در روند اتحاد ملی و در فرهنگ و هنر قوم غالب و ملل مغلوب موجب شد. اما هخامنشیان و به دنبال آن‌ها اشکانیان و ساسانیان، جز ویرانی و توقف رشد در ایران و بین‌النهرین باقی نگذاردند و خود نیز پس از شکست، در تاریخ و جغرافیای مشرق زمین محو، گم و نابود شدند و اینک به عنوان یک قبیله، قوم و یا ملت، همان اندازه برای تاریخ ناشناس‌اند که از نخست بودند»!! پورپیرار می‌نویسد: «متأسفانه تسلط دراز مدت قلدری بی‌فرهنگانه و غارت، که بنیان آن را در شرق میانه بل که در جهان، هخامنشیان و جانشینان غیرایرانی آنان، اشکانیان و ساسانیان گذارده‌اند، حتا خلفا و حاکمان ایرانی پس از اسلام را در تنگناهای اجتماعی، به الگوبرداری از آن‌ها برگماشت»!! او مدعی است: «سازندگان اوستای پس از اسلام، با دست یابی به گنجینه‌ی لغت کافی، از طریق آشنایی با زبان عرب و در اثر گسترش فرهنگ و ارتباطات اسلامی، به طور کامل با متون بودایی، کنفوسیوسی، توراتی، انجیلی و قرآنی آشنا شدند و به سهولت توانستند با وام از این منابع، کتابی [= اوستا] برای دین تازه‌ساز [= زرتشت] خود تدارک ببینند»!!! و… اما اوج جهالت و خودفریبی پورپیرار در این است که نه تنها برای هیچ کدام از این تصورات و توهمات باطل و مضحک و اهانت‌بار خود دلیل و سند معتبری ندارد، بل که انبوه دلایل و اسناد خردپذیری که خلاف عقاید وی را اثبات می‌کنند، به ادعای این که برساخته‌‌ی یهود هستند، به راحتی مردود می‌شمارد و به کناری می‌نهد!!
آخرین نمونه‌ی یاوه‌گویی‌های پورپیرار، مقدمه‌ی 10 صفحه‌ای او بر کتاب ارزش‌مند استاد محمد داندامایف به نام «تاریخ سیاسی هخامنشیان» است که در سال 1381 از سوی نشر «کارنگ» منتشر شده است. در این نوشته، وی پس از انبوهی رجزخوانی و مهمل‌گویی، سرانجام آماج حملات خود را متوجه «دکتر پرویز رجبی» کرده است؛ دانشوری که در جهت مقابله با تولیدات سفارشی پورپیرار، کتاب پرمحتوایی را به نام «هزاره‌های گم‌شده» (انتشارت توس) منشر نموده بود. پورپیرار در انتهای این یادداشت خود می‌نویسد: «چنین است که انتشارات کارنگ با پوزش بسیار، که خوانندگان را بار دیگر به خواندن پژوهش‌های بی‌ارزش خاورشناسان درباره‌ی تاریخ ایران می‌کشاند، وعده می‌دهد که تا زمان فرارسیدن فرصت گفت‌وگوی ملی و عالمانه درباره‌ی بنیان تاریخ ایران، هیچ کتابی که بافته‌های کهنه درباره‌ی تاریخ ایران را تکرار کند، منتشر نخواهد کرد»!!! اما این خبر، مژده‌ی مسرت بخشی است چرا که دیگر، کتاب‌های نفیس و درخشانی چنین، از آلوده شدن به یادداشت‌های تهی‌مغزانه‌ی پورپیرار نجات خواهند یافت! جالب آن که وی پس از لجن مال کردن بخش عمده‌ای از تاریخ و فرهنگ ایران، اخیراً به سراغ «سعدی» رفته و با انتشار کتابی به نام «مگر این پنج روزه» این بزرگ‌مرد ادب پارسی را نیز مشمول اهانت‌های جاهلانه‌ی خود کرده است.
باری، امید است این مقاله، مقدمه‌ای باشد برای شکست سکوت سنگین و ناشایستی که تاکنون در برابر عقاید و تولیدات سفارشی «ناصر پور پیرار» این وطن فروش نادان و این جیره‌خوار ممالک عرب، ادامه داشته، و آغازگر واکنش و اعتراض درخور ایرانیان میهن پرست باشد علیه اقدامات و القائات دشمنان این مرز پرگهر.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت‌ها:
1) ارمیا کسی بود که در زمان هجوم بابلیان به اورشلیم و تبعید یهودیان، از ضرورت انقیاد و اطاعت یهود از حکومت بابل سخن می‌گفت و حتا از یهودیان خواسته بود به سود بابل به درگاه خداوند دست به دعا بردارند! جالب آن که در زمان آغاز حمله‌ی بابلیان به اورشلیم، ارمیا مدتی به جرم اغتشاش آفرینی در میان نیروهای خودی و تبلیغ به سود بابل، به زندان افکنده شده بود. حال جالب است که این گماشته و هوادار دولت بابل، بدین شکل، مژده دهنده‌ی نابودی بابل شده است.
2) لئونارد کینگ: «تاریخ بابل»، ترجمه‌ی رقیه بهزادی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1378، ص 275 و 386
3) ژرار ایسرائل: «کورش بزرگ»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارت ققنوس، 1380، ص 218
4) پیر آمیه: «تاریخ ایلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372، ص 71


******

عنوان مقاله‌ی هفته‌ی آینده: شاهان اسطوره‌ای ایران (2)

******

از این پس، هر هفته جمعه‌ها، بخش جدیدی را در این وبلاگ با نام «عکس هفته» که اختصاص به نمایش یکی از آثار و جلوه‌های تمدن ایران باستان دارد، ملاحظه خواهید نمود.
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۳/٦
تلقی اسطوره‌پردازانه‌ی قوم ایرانی از جایگاه قدسی و فراتاریخی پادشاهان خویش و روی‌دادهای جاری، در طول اعصار متمادی، موجب گردید که سرگذشت تاریخی این قوم در چارچوبی اسطوره‌ای بازخوانی و بازسازی گردیده و از جای‌گیری آن در قالب ثابت و عرفی تاریخ و تاریخ‌نگاری خودداری شود و در غیاب فرهنگ نوشتاری، سبب عدم اهتمام به تدوین و حفظ تاریخ و سرگذشت مستند ایرانیان و پردازش و انتقال حوادث تاریخی به ساحت اسطوره‌ها و حماسه‌ها گردد. اسطوره‌هایی که در متن و بطن آن نیروهای قدسی و فراانسانی حاکم و دست‌اندرکارند و عقلانیتی که اکنون بدان باورمندیم، ملاک فهم و نقل آنان نبود. بدین ترتیب، سرگذشت‌نامه‌ی ایرانیان نه در تاریخ‌نوشته‌های رسمی، بل که در متن اسطوره‌های دینی و حماسه‌های ملی مندرج و جاودانه شد و در واقع اگر نویسندگان بیگانه (یونانی، لاتینی، ارمنی، و…) در مقام ناظرانی منتقد و فارغ از دغدغه‌های اسطوره‌پردازانه‌ی شرقی به نگارش تاریخ ایرانیان نمی‌پرداختند، دانش کنونی ما از سرگذشت «واقعی» نیاکان‌مان، بسیار اندک بود.
در تاریخ ملی ایران که برای نخستین بار در «خدای‌نامه» و در عصر ساسانیان تدوین گشت، اثری از دودمان‌های ماد و هخامنشی نیست و اشکانیان نیز در سایه‌اند و حتا تاریخ خود ساسانیان نیز گاه در بستره‌ای از اسطوره‌ها روایت می‌شود. ولی در مقابل، این دودمان‌های پیشدادی و کیانی هستند که با وجود تاریخی نبودن، در ذهن اسطوره‌پرداز قوم ایرانی، نه تنها در مقام نیاکان باستانی قرار گرفته‌اند، بل که سرگذشت دودمان‌های هخامنشی و اشکانی را نیز به خود جذب نموده‌اند. اما در نگاه قوم ایرانی و هر قوم باستانی دیگری، اسطوره‌ها حقیقت محض، بل که حقایقی مقدس‌اند چرا که روی‌دادها و روندهای آن در تماس و پیوند با عرصه‌ی قدسی خدایان قرار دارد.
تاریخ ملی ایران که از پیشدادیان آغاز و با ساسانیان به فرجام می‌رسد، آمیزه‌ای است از یادمان‌های قوم ایرانی، پیش از مهاجرت و در هنگام سکونت در آسیای میانه، و سرگذشت این قوم از زمان ماندگاری در نجد ایران به بعد که با بینش و پردازشی اسطوره‌ای، شخصیت‌ها و رخ‌دادهای آن در جایگاه و منزلتی فراتاریخی و متافیزیکی قرار گرفته‌اند. فرآیندی که برای ذهن اسطوره‌پرداز اقوام کهن، مأنوس‌تر و فهم‌پذیرتر بوده است تا نقل منطقی حوادث و وقایع عرفی و روزمره.
تاریخ اسطوره‌ای ایران گرچه نمودار سرگذشت واقعی و تاریخی ایرانیان به معنای کلمه نیست، اما مبین تمام ابعاد فرهنگی و تمدنی و سیاسی ایرانیان به زبان و واسطه‌ی نمادها و رمزهای اسطوره‌ای است و برآیند تکاپوی ذهنی و ناخودآگاه اقوام آریایی (چه پیش از مهاجرت و چه پس از آن) است برای فهم و بازگویی ریشه‌ها وخاستگاه‌های انسانی خود و چگونگی حضور خویش در عرصه‌ی تاریخ و مناسباتی که با فرآیندهای و سازوکارهای عرفی و قدسی حیات در درازنای سال‌ها و نسل‌ها داشته‌اند. دست‌مایه‌های پیدایش این تاریخ اسطوره‌ای، نخست، کهن‌الگو (Architype) های رایج اسطوره‌ای است (مانند کهن‌الگوی خورشیدی بودن تبار و منشأ انسان که در چارچوب آن، گیومرث به عنوان نخستین انسان در اساطیر ایران، هیأتی خورشیدی می‌یابد) و سپس، دگردیسی شخصیت‌های برجسته‌‌ی تاریخی به ساختی اسطوره‌ای است (مانند ویشتاسپ، حامی زرتشت و امیر یکی از قبایل آریایی در آسیای میانه که پس از انتقال به عرصه‌ی اساطیر، تبدیل به یکی از پادشاهان کیانی ایران می‌شود).
با توجه به این مقدمه و درک اهمیت و کارکرد تاریخ اسطوره‌ای ایران، در این مقاله و بخش‌های آینده‌ی آن، روایات و گزارش‌های مربوط به شماری از شاهان اسطوره‌ای ایران،‌ شرح و بررسی خواهد شد.
1) گیومرث:
گیومرث (به اوستایی: Gayamaretan؛ به پهلوی: Gayōmart؛ به معنای «زندگی میرا = mortal life») در اسطوره‌های ایران ششمین آفریده‌ی اورمزد و نخستین انسان، و در واقع پیش – نمونه‌ی بشر است چرا که او ریختاری انسانی ندارد بل که طبق کهن‌الگویی که خورشید را خاستگاه تبار انسان می‌داند، هیأتی گرد و به سان خورشید دارد [بن‌دهش، ص 1-40، 70]. گیومرث در کنار نخستین جانور (گاو ایوداد) در ایران‌ویج (سرزمین خاستگاهی آریاییان) از زمین آفریده شد. او به همراه دیگر آفریدگان اورمزد، سه هزار سال دوران آفرینش نخستین (عصر پیش از تهاجم اهریمن) را که تغییر و تحولی بدان راه نداشت، در آسایش و بی‌مرگی می‌زیست. با آغاز تهاجم اهریمن به جهان پاک اورمزد، وی گیومرث را به خواب فرو برد تا از سهم‌گینی این تهاجم به هراس نیافتند [همان، ص 53]. اما تقدیر چنان بود که وی به مدت سی سال از خطر اهریمن در امان ماند. اما پس از آن، مرگ که ره‌آورد اهریمن برای جهان بی‌عیب مزدا آفریده بود، بر گیومرث چیره گشت و او را در ربود. آن گاه از تن بی‌جان گیومرث در زمین هفت گونه فلز پدید آمد [همان، ص 66] و سپس بر آسمان رفت و با خورشید یگانه گشت [همان، ص 70-69]. از گیومرث به هنگام درگذشت، نطفه‌ای روان شد که بخشی از آن را ایزد «نریوسنگ» با خود برد و بخشی دیگر از آن را که به زمین فرورفته بود «سپندارمذ» (ایزد زمین) پذیرفت و از آن، پس از چهل سال، به شکل بوته‌ای ریواس، «مشی/ Mashi» و «مشیانه/ Mashyane» نخستین زوج بشری، رویدند و پس از آن که از گیاه‌پیکری به انسان‌پیکری گردیدند، روان به تن ایشان وارد شد و زندگی در زمین را آغازیدند. از آنان، در طول سالیان، شش جفت پسر و دختر زاده شد که از هر کدام، یکی از اقوام بشری پدید آمد [همان، ص 66، 3-81].
در اوستا (فروردین یشت، بند 87) از گیومرث به عنوان نخستین کسی که به گفتار و آموزش اورمزد گوش داد و تبار «آریایی» از وی پدید آمد، یاد گردیده و در مواردی چند (یشت 13، بند 86، 145؛یسن 13، بند 7؛ یسن 26، بند 5؛ و…)، فروشی (روح) او ستوده شده است.
در تاریخ ملی ایران که نخست در «خدای‌نامه» تدوین گشته و از طریق آن در آثار مورخان اسلامی (مانند: طبری، بلعمی، مسعودی، بیرونی، حمزه و…) بازتاب یافته است، همان روایات اسطوره‌ای کمابیش بازگو شده است. برای نمونه، در کتاب حمزه‌ی اصفهانی آمده است: «نخستین جانداری که خدا آفرید مردی و گاوی بود که بی‌آمیزش نر و ماده به وجود آمدند. نام مرد گیومرث (در متن: کهومرث) و نام گاو ایوداد بود. گیومرث یعنی زنده‌ی گویای مرده. لقب وی «گل‌شاه» یعنی پادشاه گِل بود. این مرد مبدأ تناسل بشر شد و در دنیا سی سال بزیست و چون درگذشت، از صلب وی نطفه‌ای بیرون آمد و در زمین فرو رفت و چهل سال در رحم زمین بماند. از این نطفه دو گیاه شبیه ریواس رویید. سپس از جنس گیاه به جنس انسان تحول یافتند: یکی نر و دیگری ماده؛ در قامت و صورت یک‌سان، و نام ایشان مشه و مشیانه. پس از پنجاه سال مشه و مشیانه با یک‌دیگر ازدواج کردند و فرزندان زادند» [تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا، ص 2-61].
در برخی از آثار مورخان اسلامی گیومرث با «آدم» که نخستین انسان در اسطوره‌های اسلامی- یهودی است، برابری داده شده و گاه از فرزندان آدم انگاشته شده است.
اما در شاه‌نامه‌ی فردوسی گیومرث بیش‌تر نخستین پادشاه دانسته می‌شود تا نخستین انسان و سخنی هم از مشی و مشیانه نمی‌رود. ضمن این که در شاه‌نامه، سیامک فرزند گیومرث دانسته می‌شود اما در روایات اسطوره‌ای، سیامک از فرزندان مشی و مشیانه است: پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان/ که از پهلوانان زند داستان/ چنین گفت کآیین تخت و کلاه/ کیومرث آورد و او بود شاه/ کیومرث شد بر جهان کدخدای/ نخستین به کوه اندرون ساخت جای/ سر بخت و تخت‌اش برآمد به کوه/ پلنگینه‌ی پوشید خود با گروه/ به گیتی درون سال سی شاه بود/ به خوبی چو خورشید بر گاه بود/ پسر بُد مر او را یکی خوب‌روی/ هنرمند و هم‌چون پدر، نام‌جوی/ سیامک بُدش نام و فرخنده بود/ کیومرث را دل بدو زنده بود …




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ «بن‌دهش»: نوشته‌ی فرنبغ دادگی، ترجمه‌ی مهرداد بهار، انتشارت توس، 1369
ـ «تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا»: نوشته‌ی حمزه بن حسن اصفهانی، ترجمه‌ی جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367




عنوان مقاله‌ی ویژه‌ی هفته‌ی آینده: کارنامه‌ی ننگین ناصر پورپیرار

 

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :