فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٢/۳٠
دوران پادشاهی پارت‌ها یا اشکانیان (247 پیش از میلاد ـ 224 پس از میلاد) دوره‌ای است که در مجموعه‌ی تاریخ ایران باستان مورد غفلت و فراموشی واقع شده است؛ به ویژه به سبب آن که ساسانیان خصومت و کینه‌ای عمیق با این دودمان داشتند و بسیار کوشیده بودند که نام و یاد آن را به خاموشی فرو برند. اما با این حال، بازمانده‌های فرهنگی و هنری این دوران با وجود چنان دشمانگی‌هایی، هنوز پایدار و استوار مانده و نمونه‌های آن در لابه‌لای گزارش‌های بیگانگان، ادبیات فارسی و آثار باستانی، مشاهده‌پذیر و دریافتنی‌ست.
روزگار اشکانیان، عصری مبتنی بر منش و روش پهلوانی بوده و از این روست که واژه‌ی «پهلوان» از واژه‌ی «پرثو/ Parthav» (= پارت) برگرفته شده است. پیداست که کنش‌ها و میان‌کنش‌های فرهنگی اشکانیان در دوران خویش از اهمیت و تب و تاب ویژه‌ای برخوردار بوده است. سرزمین ایران در آن روزگار، پس از یک دوره تهاجم نظامی مقدونیان (به سرکردگی اسکندر) اینک در معرض تهاجم فرهنگی یونانیان قرار گرفته بود اما ایرانیان به رهبری پادشاهان اشکانی، با هوشیاری و خردمندی؛ نه همچون سوریان و مصریان و دیگر اقوام مغلوب اسکندر و جانشینان‌اش، به خوبی هویت و اصالت ملی خویش را پاس داشتند و چه بسا به واسطه‌ی چنان کشمکش‌هایی، فرهنگ و هنر خویش را آراسته‌تر و آزموده‌تر ساختند.
اشکانیان، زرتشتیان باورمندی بودند و همسو با آموزه‌های آن، علاقه‌مندی‌شان به بزم و جشن، و جوانمردی و ایستادگی‌شان در برابر خصم، زبان‌زد همگان بود. از سوی دیگر، اشکانیان هم‌چون هخامنشیان، حکومتی فراگیر و تکثرپذیر داشتند و هیچ گاه نکوشیدند که چون ساسانیان، آیین خود را به دین واحد و رسمی و سراسری امپراتوری خویش مبدل سازند و اقوام متعدد و متکثر کشور را از آزادی‌ مذهبی بازبدارند. وجود چنین درجه‌ای از مدارا و تساهل در میان پادشاهان اشکانی، نشانه‌ی عقلانیت و پای‌بندی ایشان به روح مداراجویانه‌ی آریایی‌ست.
اشکانیان از منش و روش ملی‌گرایانه‌ی در خور ستایشی برخوردار بودند و در زمانی که زبان و فرهنگ یونانی در سرزمین‌های زیر فرمان سلوکیان غالب و رایج شده بود، آنان به رسمی‌سازی و گسترش زبان و خط پهلوی در ایران روی آوردند.
مذهب «مهرپرستی/ Mitraism» که فرقه‌ای منشعب از آیین‌های زروانی و گنوسی بود، هم‌زمان با عصر اشکانیان پدید آمد و در جهان غرب (روم، اروپا) گسترش یافت. مذهب مهر، مکتبی عرفانی ـ رزمی و قابل مقایسه با آیین «ذن/ Zen» در شرق دور است که نوآموزان آن، با طی مراحل رازورانه‌ای می‌کوشیدند تا نیروهای جسمانی و معنوی خویش را توأمان پروش دهند و به کمال برسانند. اشکانیان در مقام زرتشتیانی مؤمن، ایزد مهر را بر اساس همین صفات رزمندگی و جوانمردی و راستکاری و وفاداری منسوب به او که در محور مذهب مهر قرار گرفته بود، بسیار بزرگ و نیکو می‌داشتند و از این رو بود که نام شماری از شاهان بزرگ این دودمان، «مهرداد» نهاده شده بود.
علاقه‌مندی اشکانیان به رزم و بزم که ریشه در خصلت‌های آریایی ـ زرتشتی این دودمان داشت، به خوبی در فرهنگ و هنر آن دوران بازتاب یافته است. «گوسان/ Gusan» ها که نقالان دوره‌گرد و خنیاگر آن دوران بودند، در بستره‌ی چنین روحیه‌ی رزم و بزم‌گرایی، مروجان و مبلغان همین فرهنگ و پرورندگان و ناقلان آن برای سده‌های بعد بودند. سرگذشت دلیری‌ها و دل‌دادگی‌های شاه‌زادگان و پهلوانان فئودال اشکانی (که در کانون فرهنگ «رزمی و بزمی» آن عصر قرار داشتند) در پی فعالیت‌های داستان‌پردازنی چون گوسان‌ها، به تدریج، به گونه‌ای بر سر زبان‌ها افتاد و ساختاری داستانی و روایی یافت که سرانجام، شاه‌زادگان و پهلوانان اشکانی به صورت شخصیت‌هایی حماسی از چارچوب زمان و مکان گسستند و در دل اسطوره‌ها جاودانه شدند و سده‌هایی بعد، به صورت پهلوانانی برجسته، در متونی چون «خدای‌نامه» و «شاه‌نامه» بازنمون یافتند. چنان که معروف است، بسیاری از پهلوانان حماسی ایران مانند: گودرز، گیو، بیژن، فرود، میلاد، فرهاد و … از شمار شاه‌زادگان اشکانی بودند که در پی چنان فرآیندهایی، تبدیل به شخصیت‌هایی فراتاریخی و حماسی گردیدند.
در بستره‌ی همین فرهنگ غنی اشکانی، داستان‌های عاشقانه‌ی بسیاری نیز پدیده آمده بود. نمونه‌ی آن، داستان‌های عاشقانه‌ای هم‌چون «ویس و رامین» و «بیژن و منیژه» است که ریشه در عصر اشکانیان دارد و حاصل تلفیق طبع هنرپردازانه و باریک‌اندیشانه‌ی خنیاگران با روح حماسی و رزمی اشکانیان است که در آن‌ها بزم‌خواهی و شادخواری و دل‌دادگی‌های اشرافیانه‌ی ویژه فرهنگ «رزمی و بزمی» اشکانی به خوبی بازتاب یافته است.
دوران اشکانیان، خاستگاه پربار و توان‌مند ادبیات رزمی و بزمی و غنایی و خنیایی ایران است در حالی که دوران بعد (ساسانیان) با برچیده شدن نسبی آزادی‌های اجتماعی و مذهبی، چنین ادبیاتی به فراموشی گرایید و ادبیات دینی و اندرزی و شاهانه جانشین آن شد. ادبیات ایران پس از اسلام، در بخش ادب حماسی (شاه‌نامه‌ها) و ادب غنایی (اشعار تغزلی) به روشنی از فرهنگ پربار اشکانیان که خود بنیان‌گذاران چنین فرهنگ و ادبی بودند، سرچشمه می‌گیرد.




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ عبدالحسین زرین‌کوب: «تاریخ مردم ایران» (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیرکبیر، 1373
ـ احسان یارشاطر (گردآورنده): «تاریخ ایران [کمبریج]» جلد سوم‌، بخش دوم، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1377
ـ جهانگیر کویاجی: «آیین‌ها و افسانه‌های ایران و چین باستان»، ترجمه‌ی جلیل دوستخواه، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1353
ـ محمد‌مهدی مؤذن‌جامی: «ادب پهلوانی»، انتشارات قطره، 1379
ـ ذبیح الله صفا: «حماسه سرایی در ایران»، انتشارات فردوسی، 1374
ـ احمد تفضلی: «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام»، انتشارات سخن، 1377



******

عنوان مقاله‌ی هفته‌ی آینده: «شاهان اسطوره‌ای ایران»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٢/٢۳
مانی پیامبر ایرانی در سال 216 میلادی در بابل (نزدیکی بغداد)، در روستایی به نام «مردینو» واقع بر کران نهر کوثا زاده شد. پدرش «پتگ / Pateg» از اهالی همدان بود و مادرش «مریم» نام داشت. پدر مانی به جهت پیوستن به فرقه‌‌ای گنوسی (Gnosic) به نام «مغتسله» که گویا شاخه‌ای از آیین مندایی بوده، در بابل ساکن شده بود. مانی دوران کودکی و نوجوانی خود را در چنین محیطی به سرآورد و از آن بسیار آموخت. مانی در 12 سالگی (228 م.) همزاد مینوی [به سریانی: Tum؛ به پارسی: Narjamig؛ به معنی همزاد] خود را که پیام آور وحی برای او بود، رؤیت کرد و از آن طریق بر رسالت آینده‌ی خویش آگاهی یافت. سرانجام در 24 سالگی (12 آوریل 240 م.) از جانب وحی فرمان یافت که پیام و رسالت خود را بر همگان آ‎شکار کند.
مانی برای ابلاغ رسالت خود، به سفرهای تبلیغی بسیاری دست زد. نخستین سفر تبلیغی و پیامبرانه‌ی مانی به هند بود. سفر او در امتداد سواحل فارس و مکران و بلوچستان و سند انجام یافت (2 ـ 240 م.). در آن زمان بود که توران‌شاه بودایی و مقامات بلندپایه‌ی دربار او را به کیش خود درآورد. او سپس به پارس و بابل بازگشت و در این سفر، در پارس (4 ـ 244 م.)، شوش و میشان (50 ـ 245 م.) مردمان بسیاری را به دین خود درآورد. برادران شاپور (پادشاه ساسانی)، مهرشاه و فیروز هر دو به کیش مانی گرویدند و به واسطه‌ی آنان بود که مانی توانست به حضور پادشاه برسد. این باریابی با کام‌یابی رو به رو گشت چرا که او به دربار راه یافت و اجازه پیدا کرد که در سراسر قلم‌رو شاهنشاهی ساسانی آزادانه به تبلیغ بپردازد (5 ـ 250 م.). مانی اینک در شمار ملتزمان پادشاه بود و حتا در لشکرکشی شاپور به روم و شکست والرین (6 ـ 255 م.) به همراه او بود.
مانی در سال‌های 258 و 260 م. به شمال خاوری ایران، پارت و خراسان سفر کرد. آن گاه چند سال در «وه اردشیر/ VehArdrshir» واقع در ساحل شرقی دجله به سر برد و خود را وقف سروسامان دادن به دست‌نوشته‌ها و گروه‌های تبلیغی کرد. او تا سال 270 م. به سفر ادامه داد و حتا در ایالات شمال باختری ساسانیان، به مرز روم رسید. تا این زمان، پیروزی دین مانی چشم‌گیر بود و این پیروزی تا حدود زیادی به سبب لطف شاپور میسر گشت هر چند که مانی توقع داشت با حمایت پادشاه، آیین‌اش به دین رسمی ایران تبدیل گردد. به هر حال، با درگذشت شاپور در 272 م.، گرایش دربار به مانی فروکش کرد.
مانی در زمان کوتاه پادشاهی «هرمزد» به بابل رفت و تا زمان تاج‌گذاری بهرام یکم (273 م.) در آن جا ماند و پس از آن، بابل را ترک کرد و به شوش رفت و سرانجام در «گندی شاپور» مستقر گردید. مغان و روحانیان زرتشتی که پیروزی روز افزون مانی را می‌دیدند و از آن در هراس بودند، بهرام را وادار به دست‌گیری مانی کردند. سرانجام مانی در گندی شاپور بازداشت گردید و پس از بازجویی و محاکمه، به فرمان پادشاه به مرگ محکوم شد. او پس تحمل 26 روز زندان و غل و زنجیر، در 4 شهریور (24 اوت) 274 م. درگذشت.
***
آثار مکتوبی که مانی از خود بر جای گذاشته و در آن‌ها آموزه‌های خویش را تشریح کرده بود، عبارت‌اند از: «انجیل زنده، گنج زندگان، رسالات، رازان، غولان، مکاتیب و مزامیر» به زبان سریانی و «شاپورگان» به زبان پهلوی. همچنین مانی کتاب مشهور دیگری داشته است به نام «ارژنگ» که در آن آموزه‌های کیهان‌شناختی خود را به به زبان تصویر و به صورت نقاشی شده، عرضه نموده بود.
***
مانی در یزدان شناسی خود بسیار وام‌دار دین زرتشت، و البته شاخه‌ی زروانی آن است. او معتقد است که از ازل دو اصل وجود داشته‌ است: یکی «نیکی یا روشنی» و دیگری «بدی یا تیرگی» که هر یک قلم‌رو جداگانه‌ای داشته‌اند. بر قلم‌رو نیکی یا «بهشت روشنی»، «پدر بزرگی» (= زروان = شهریار بهشت روشنی) فرمان می‌راند و بر سرزمین تاریکی، اهریمن (شهریار تاریکی) پادشاهی می‌کرد؛ تا آن که اهریمن به گستره‌ی بهشت هجوم آورد و بخش‌هایی از آن را آلوده و اشغال کرد. یزدان‌شناسی و کیهان‌شناسی مانی تا این جا کمابیش مطابق با آموزه‌های زرتشتی است اما پس از این، عقاید آن دو جدا می‌گردد و مانی به باورهای گنوسی نزدیک می‌شود. چنین است که مانی می‌گوید زمین و جهان مادی در گرماگرم نبرد ایزدان و دیوان، به واسطه‌ی پیکره‌ی دیوان نر و ماده‌ی کشته شده پدید آمده و در لابه‌لای آن، پاره‌های نور و روشنی بهشتی که دیوان بلعیده بودند، محبوس و دربند گردیده است و انسان نیز به عنوان موجودی که تن و کالبد وی از جنس و تبار تیرگی و پیکره‌ی دیوان است و روح وی نیز از قلم‌رو بهشت و روشنی، باید بکوشد پاره‌های نور محبوس در کالبد خود (روح) و جهان را از شر و پنجه‌ی ماده برهاند و رستگاری و سعادت خود را در بهشت فراهم آورد. بدین ترتیب، زهد و ریاضت و دنیاگریزی به عنوان روش‌های رهاندن روح و نور از ماده، در رأس آموزه‌های مانی قرار می‌گیرد. چنین عقایدی درست برخلاف عقاید زرتشت است که زمین و جهان مادی را آفریده‌ی اورمزد می‌داند و رستگاری و سعادت نهایی آدمی را در همین زمین نوید می‌دهد.
***
مانی بر این باور بود که دین وی برتر از ادیان گذشته (بودایی، زرتشتی و مسیحی) است چرا که پیام‌ آن جهانی و فراگیر است و آموزه‌های وی از ابتدا به همه‌ی زبان‌ها (پهلوی، سریانی، لاتینی، قبطی، ترکی، چینی و…) درآمده و قابل درک برای همگان بوده است. مانی عناصر بسیاری را از دین‌های پیشین به آیین خود راه داد تا بدین وسیله، کیش خود را برای مؤمنان آن ادیان، جالب و فهم‌پذیر سازد. بدین گونه مانی زندگی خود را پر شورانه وقف کار تبلیغی نمود و در این راه از ابزارهایی چون کتاب، به ویژه‌ کتاب‌های مصور، شعر و … بهره گرفت تا هر چه بهتر و عمیق‌تر پیام‌اش را منتشر نماید. مانی، شاگردان و جانشینان‌اش به هنرهای دیداری و ترسیمی و خطاطی بسیار ارج می‌نهادند و آن‌ها را شیوه‌ای مؤثر برای بیان آسان‌تر و قابل فهم‌تر آموزه‌های دینی می‌دانستند. و البته بدین مناسبت بود که آوازه‌ی مانی به عنوان نقاشی زبردست، سده‌هایی بسیاری دوام آورد.
***
بی‌گمان مانی شخصیتی بزرگ در تاریخ جهان بوده است. روزگاری آیین وی از مرزهای چین تا غرب اروپا گسترده بود و صدها هزار تن از مردمان اقوام و ملل مختلف به دین وی گرویده بودند. دینی که خواستار وحدت و اتحاد همگان در محور پیام‌های اخلاقی و عبادی‌اش بود. جالب آن که دین مانی، یگانه آیینی است با انتر ناسیونالیسمی بنیادین که بدون حمایت تیر و شمشیر شوالیه‌ها و غازیان، مردمان بسیاری به آن گرویده بودند. اما همین پیروزی و گسترش روز افزون دین مانی، صاحبان ادیان دیگر را به چنان خشم و کینه‌ای واداشت که در طول چند سده، تمام موجودیت آن در زیر ضربات سهم‌گین دین‌های زرتشتی و مسیحی و اسلام نابود شد و از میان رفت اما میراث عظیم آن در ایران، روزگارانی بعد، در دل تصوف اسلامی به یادگار ماند و جاودانه شد.




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ «مانی و تعلیمات او»: گئو ویدنگرن، ترجمه‌ی نزهت صفا اصفهانی، 1352
ـ «دین‌های ایران»: گئو ویدنگرن، ترجمه‌ی منوچهر فرهنگ، انتشارت آگاهان ایده، 1377
ـ «آیین گنوسی و مانوی»: ویراسته‌ی میرچا الیاده، ترجمه‌ی ابوالقاسم اسماعیل‌پور، انتشارت فکر روز، 1373
ـ «ایران در زمان ساسانیان»: آرتور کریستنسن، ترجمه‌ی رشید یاسمی، انتشارات صدای معاصر، 1378
ـ «آثار الباقیه»: ابوریحان بیرونی، ترجمه‌ی اکبر دانا سرشت، انتشارات امیرکبیر، 1352
ـ «زندگانی مانی»: محمد تقی بهار، 1313
ـ «تاریخ ایران [کمبریج]»: (جلد سوم، بخش دوم)گردآورده‌ی احسان یارشاطر، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1377


******

ـ عنوان مقاله‌ی هفته‌ی آینده: «ریشه‌های ادبیات رزمی و بزمی در عصر اشکانیان».

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٢/۱٦

بردیا (Bardiya) دومین پسر کورش و برادر تنی کبوجیه بود. پس از درگذشت کورش کبیر در اوت 539 پ.م. این کبوجیه بود که بر تخت فرمان‌روایی انشان/ پارس نشست و بردیا همچون زمان پدرش، به فرمان‌داری ایالت‌های ماد و ارمنستان و کادوسان ادامه داد. بردیا از نیروی جسمانی و قدرت پهلوانی بسیاری برخوردار بود؛ چنان که برخی روایات به قدرت بی‌رقیب وی در کشیدن کمان‌های سخت تصریح کرده‌اند [هردوت، ص 207]. حتا گفته می‌شود که بردیا به لقب «تنو وزرک/ Tanu-vazraka» به معنای تنومند و بزرگ جثه موصوف بوده است که این امر نیز به قدرت پهلوانی وی اشاره دارد [هینتز، ص 141] و البته نام بردیا نیز به معنای «بلند قامت» است.
به هنگام لشکرکشی کبوجیه به مصر و شمال افریقا، بردیا نیز در کنار وی حضور داشت اما با بروز اختلافاتی میان آنان، بردیا به پارس بازگشت [هردوت، ص207]. در آن اوان بود که اندک اندک در عرصه‌ی امپراتوری، اعتراضات و نارضایتی‌هایی از سوی اقوام تابعه در واکنش به خراج‌های سنگین و مالیات‌هایی که هزینه‌های سنگین نبرد در جبهه‌های افریقا تحمیل کرده بود، پدید آمد. [کتیبه‌ی بیستون، ستون یکم، بند 10؛ بریان، ص 258]. بردیا با دیدن اوضاع رو به وخامت کشور و احساس نگرانی از وقایع آینده، در 11 مارس 522 پ.م. در محل «پیشییاووادا / Paishiyāuvādā» (= پاسارگاد؟) مردم و لشکریان را به روی‌گردانی از پادشاهی کبوجیه فراخواند و اعلام داشت که از این پس باید از وی فرمان‌برداری کنند [بیستون، ستون یکم، بند 11؛ هردوت، ص221]. کبوجیه با آگاهی از موضوع، بی‌درنگ از افریقا ره‌سپار پارس شد اما در میانه‌ی راه، در سوریه درگذشت [بیستون، ستون یکم، بند 11؛ هردوت، ص4 ـ 223]. پس از کبوجیه، از آن جا که بردیا اینک عملاً و قانوناً پادشاه مشروع امپراتوری به شمار می‌آمد، با تشریفاتی رسمی، در 11 ژوییه‌ی 522 پ.م. خود را جانشین شاه متوفا اعلام نمود [بیستون، همان‌جا؛ بریان، ص251].
بردیا برای مقابله با ناآرامی‌ها و فرونشاندن اعتراضاتی که در اواخر دوران پادشاهی کبوجیه پدید آمده بود، هوش‌مندانه، ایالت‌های امپراتوری را به مدت سه سال از پرداخت مالیات و خدمت نظام معاف نمود [هردوت، ص 224]. چنین بود که پادشاهی بردیا، با آرامش و بدون وجود هر گونه معارض و معترضی، ادامه یافت [بیستون، ستون یکم، بند 13]. اما از همان آغاز فرمان‌روایی بردیا، گروهی از بزرگان پارسی، مخالفت و ناسازگاری خود را با پادشاه جدید به گونه‌ای ابراز داشتند. بردیا که خطر این گروه مخالف را چندان جدی و اساسی ارزیابی نمی‌کرد، صرف پس گرفتن هدایای مشروط شاهنشاهی را از ایشان به منظور تنبیه، کافی دانست [بیستون، ستون یکم، بند 14؛ بریان، ص7 ـ 256]. اما این برخورد، مخالفان را به سوی یک کودتای تمام عیار سوق داد. این گروه که شامل شش تن از بزرگان پارسی به نام‌های «اوتان/ Utāna»، «گئوبروو/ Gaubaruva»، «اردومنیش/ Ardumanish»، «بگبوخش/ Bagabuxsha»، ویدفرن/ Vidafarna» و «ویدارن/ Vidārna» بود، با پیوستن داریوش، به هفت تن رسید [بیستون، ستون یکم، بند 68؛ هردوت، ص227]. داریوش که به خاندانی بزرگ و بلندپایه تعلق داشت، خود جداگانه در اندیشه‌ی کودتا بود و تدارکات و نیروهای جنگی لازم را فراهم ساخته بود [هردوت، ص8 ـ 227؛ بریان، ص277]. او پس از پیوستن به گروه، همراهان‌اش را وادار به تسریع و شتاب در عملیات کودتا کرد [هردوت، ص228]. سرانجام هفت کودتاگر نیروهای رزمی خود را متحداً به میدان آوردند و بردیا را که گویا برای ییلاق در ماد به سر می‌برد، در دژی به نام «سیکی‌اووتی/ Sikayauvati» واقع در منطقه‌ی «نیسای/ Nisaia» محاصره و در نهایت در 19 سپتامبر 522 پ.م. دستگیر کرده و به قتل رساندند و وفاداران‌اش را سرکوب ساختند [بیستون، ستون یکم، بند 13]. بدین ترتیب بود که بردیا، پادشاهی که به اتباع خود سود و نیکی بسیاری رسانده بود و در مرگ وی، مردم سراسر امپراتوری به سوک نشسته بودند [هردوت، ص224] پس از هفت ماه فرمان‌روایی و کوشش برای بهبود و آرامش بخشی به اوضاع حساس امپراتوری، سرنگون شد و تخت سلطنت وی به دست هفت کودتاگر پارسی افتاد.
اما داریوش که یکی از ارکان اصلی کودتا علیه بردیا بود و سپس به مقام والای شاهنشاهی امپراتوری هخامنشی دست یافت، به جهت توجیه کودتای خویش و یاران‌اش و مشروع جلوه دادن قتل بردیا ــ‌ پادشاه قانونی کشور ــ و رد نسبت غاصبیت و شاه‌کشی، با تبلیغاتی دامنه‌دار و گسترده، حقایق را پوشیده داشت و سرگذشت بردیا را از گونه ای دیگر بازگو و توصیف کرد و آن را به صورت اعلامیه‌ای حکومتی، به سراسر اقوام و ایالات امپراتوری ابلاغ نمود [داندامایف، ص183 به بعد]. داریوش در کتیبه‌ی بیستون و سپس، مورخان یونانی که در کلیات، پیرو همین اعلامیه هستند ولی در جزییات، آکنده از تناقض و اختلاف‌اند، ماجرا را چنین بازگو می‌کنند که کبوجیه پیش از ره‌سپاری به مصر، بردیا را به قتل رسانده بود و کسی از این روی‌داد آگاهی نداشت. تا آن که با بروز ناآرامی و آشوب در امپراتوری، مغی به نام «گئومات/ Gaumāta» (در کتاب هردوت: Smerdis) که از ماجرای قتل بردیا آگاه بود و چهره‌ای شبیه به وی نیز داشت، در پارس شورش کرد و خود را بردیا پسر کورش و برادر کبوجیه معرفی نمود و همه‌ی مردم نیز بی‌درنگ به او پیوستند تا آن که کبوجیه در راه بازگشت از افریقا درگذشت و گئومات سلطنت را به دست گرفت. وی می‌کوشید با مخفی کردن خود و اعدام کسانی که قبلاً بردیا را می‌شناختند، بر کسی آشکار نشود که او بردیای راستین نیست. سرانجام، هفت ماه پس از آغاز پادشاهی گئومات، داریوش و یاران‌اش بر وی چیره گشتند و به قتل‌اش رساندند [بیستون، ستون یکم، بند 13ـ 10؛ هردوت، ص 34 ـ 220].
اما وجود تناقضات و نکات خردناپذیر بسیار در این روایت، ساختگی بودن این داستان را به خوبی آشکار می‌سازد:
1) ممکن نیست شاه‌زاده‌ی بزرگی چون بردیا را که حاکم چندین ایالت امپراتوری بوده، پنهانی و بی‌سروصدا به قتل رساند اما در طول چندین سال، کسی از میان خانواده و درباریان و مردم، متوجه و جویای غیبت شاه‌زاده نبوده باشد [داندامایف، ص4 ـ 173؛ بریان، ص 248]؟
2) این که گئومات از هر لحاظ شبیه و مانند بردیا باشد و کسی در این مدت متوجه هیچ گونه اختلافی نشود، ممکن نیست [داندامایف، ص5 ـ 174]. جالب آن که هردوت می‌گوید سمردیس (= گئومات) برای شناخته نشدن، خود را از نظرها پنهان داشته بود، اما با وجود این، در ادامه، به رفت و آمد آزادانه‌ی بزرگان [ص 233] و زنان پادشاه [ص 7ـ 226] به نزد وی تصریح می‌کند [داندامایف، ص176]!
3) همه‌ی منابع و روایت‌گران معترف‌اند که پادشاهی گئومات از آغاز مورد تأیید و پذیرش مردم بوده و همگان آن را قانونی و مشروع و تردیدناپذیر می‌دانسته‌اند [داندامایف، ص219]. چنان که داریوش تصریح می‌کند به محض اعلام پادشاهی از سوی گئومات، همه‌ی لشگریان و مردم پارس و ماد و دیگر ایالات به او پیوستند و روی آوردند [بیستون، ستون یکم، بند 11] و هردوت نیز می‌گوید که لشکریان پارسی یقین داشتند که این، بردیا پسر کورش است که خود را شاه خوانده است [ص 224]. با این وصف، چگونه می‌توان تصور کرد که پادشاهی فردی غاصب و متقلب و شیاد بدین گستردگی و سرعت و بدون هیچ شک و شائبه‌ای مورد پذیرش همه‌ی اقشار و اقوام امپراتوری واقع گردیده بود؟
4) برقراری آرامش و امنیت در زمان پادشاهی گئوماتای فرضی، به گفته‌ی همه‌ی روایت‌گران [داندامایف، ص190]، و در مقابل، بروز و پیدایش انبوه شورش‌ها و آشوب‌ها در سراسر امپراتوری، بلافاصله پس از کشته شدن گئومات به دست داریوش و یاران‌اش، به آشکارا نشانه‌ی واکنش مردم در برابر قتل پادشاه مشروع و قانونی کشور (بردیا) و اعتراض گسترده‌ی ایشان علیه کودتا و شاه‌کشی داریوش و یاران‌اش بوده است.
5) هردوت می‌گوید که کبوجیه در هنگام بازگشت از مصر جهت سرکوبی سمردیس، نزد بزرگان و لشکریان اعتراف کرده بود که خود، فرمان قتل بردیا را صادر کرده و آن که به نام پسر کورش (بردیا) در پارس ادعای پادشاهی می‌کند، مغی شیاد و غاصب به نام سمردیس است [ص 4 ـ 222]. اما جالب این جاست که هیچ کدام از شنوندگان این سخن را باور نمی‌کنند بل که همگان یقین دارند که آن فرد، کسی جز بردیا پسر کورش نیست [ص 224]. اساساً نکته‌ی کلیدی در سراسر داستان گئومات این است که همه‌ی منابع و راویان اعتراف می‌کنند که پادشاهی گئومات از ابتدا تا انتها از سوی همه‌ی مردم مورد تأیید و پذیرش بوده و کسی شک نداشته که فرمان‌روای جدید، کسی نیست جز بردیا فرزند کورش [داندامایف، ص177] و فقط داریوش و یاران‌اش بوده‌‌اند که پادشاه را نه بردیای راستین، بل که مغی شیاد به نام گئومات می‌‌پنداشته و معرفی می‌کرده‌اند! جالب این که یکی از بزرگان پارسی به نام «پرخاسپس/ Prexaspes» که به عنوان عامل کبوجیه برای قتل بردیا معرفی شده بود [هردوت، ص207]، هیچ گاه زیر بار چنین اتهامی نمی‌رفت [هردوت، ص224] و بعدها، زمانی که در شرایط سخت روانی ناگزیر به پذیرش چنان اتهامی شد، بلافاصله خودکشی کرد [هردوت، ص2 ـ 231]!
6) آشیل، قدیمی‌ترین نویسنده‌ی یونانی که درباره‌ی هخامشیان مطلب نوشته و در عصر داریوش نیز می‌زیسته و گویا هنوز متأثر از تبلیغات سراسری دولت وی نبوده است، در نمایش‌نامه‌ی خود به نام «پارس‌ها»، گئوماتای فرضی را با نام «مردوس/ Mardos» معرفی کرده و او را پادشاه مشروع پارس‌ها دانسته که به دست «ویدفرن» و یاران‌اش با نیرنگ به قتل رسیده است [بریان، ص259؛ داندامایف، ص80 ـ 179].
بنا بر مواردی که گفته شد، آشکار است که روایت داریوش در بیستون و در پی آن، گزارش مورخان یونانی از گئومات، یکسره ساختگی و دروغین بوده و در واقع، گئومات کسی جز بردیا فرزند کورش و برادر تنی کبوجیه نبوده است که به جهت توجیه و پرده پوشی قتل وی، چنان داستانی درباره‌ی وی از سوی داریوش و یاران‌اش ساخته و فراهم شده بود تا وانمود شود پادشاهی که به دست این گروه کشته شده، نه بردیا پسر کورش و شاه قانونی کشور، بل که مغی شیاد و متقلب بوده که تخت سلطنت را غصب کرده و لذا قتل او کاملاً موجه و مشروع و بایسته بوده است!
متأسفانه تا حدود اوایل نیمه‌ی دوم قرن بیستم، ابهت و عظمت شخصیت داریوش کبیر مانع از آن شده بود که پژوهش‌گران به دور از نگاهی احساس‌گرایانه، نسبت به داستان گئومات عمیقاً شک و تردید کنند و او را کودتاگر و شاه‌کش بنامند. اما اینک با ابزار بُرنده و خردپسند «نقد و سنجش»، ابعاد واقعی ماجرا به خوبی آشکار و حقایق پنهان شده برملا گردیده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ بریان، پیر: «تاریخ امپراتوری هخامنشیان»، ترجمه‌ی مهدی سمسار، انتشارات زریاب، 1378
ـ داندامایف، محمد: «ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی»، ترجمه‌ی روحی ارباب، انتشارات علمی‌ و فرهنگی، 1373
ـ هینتز، والتر: «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمان صدریه، انتشارات امیرکبیر، 1380
ـ هردوت: «تاریخ هردوت»، ترجمه‌ی علی وحید مازندرانی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350




******

عنوان مقاله‌ی هفته‌ی آینده: «مانی، پیام‌آور نور»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٢/٩

در هزاره‌ی سوم پیش از میلاد، قومی بزرگ متعلق به نژاد سفید شمالی (Nordic) که اعضای آن ویژگی‌ها و مشخصه‌های زبانی و فرهنگی و اجتماعی و دینی مشترک و یگانه‌ای داشتند، در سرزمین‌های وسیع دشت‌های جنوب روسیه، نواحی شرقی و فرودست رود Dniepr ، شمال قفقاز و غرب اورال می‌زیستند. این قوم بزرگ که اینک آن را به نام «هندواروپاییان» می‌شناسیم، در سده‌های بعد، به تدریج دست به مهاجرت‌های گسترده‌ای زده و بخش‌های بزرگی از سرزمین‌های آسیا و اروپا را به دست آوردند [گیرشمن، ص 9 و 4 ـ 52؛ بهار (1352)، ص هفده؛ بهار (1376)، ص6 ـ 385؛ فروشی، ص پنج].
طبیعی است که اقوام هندواروپایی پس از مهاجرت و پراکندگی، به تدریج و به سبب اوضاع ویژه‌ی زیستگاهی خود و پیوند با اقوام بومی، دچار تغییر و تحول در آیین‌ها و فرهنگ و مشخصه‌های اصیل خود شده باشند؛ اما این دگرگونی‌ها و تحول‌ها هرگز بدان حد نبوده است که بتواند ریشه‌ها و میراث اصیل هندواروپایی آنان را یکسره محو و نابود کند. اما آن میراث مشترک اقوام هندواروپایی که بیش از موارد و عناصر دیگر از آسیب و اثرات طبیعی و تاریخی در امان مانده و هنوز نشانه‌هایی برجسته از دوران وحدت و یک‌پارچگی نخستین اقوام هندواروپایی را در خود محفوظ داشته است، «زبان» است. زبان‌های کهن و نویی که ملل مختلف متعلق به تبار هندواروپایی به آن سخن گفته و یا می‌گویند، نه تنها دارای ساختار دستوری همانندی است، بل که حاوی انبوهی از واژگان مشترک و مشابه است که تفاوت میان آن‌ها گاه در حد کم یا زیاد بودن یک حرف یا یک صوت است.
پژوهش‌گران و زبان‌شناسان در طول یک سده‌ی اخیر، با اتکا به پیوستگی و همانندی زبان‌های ملل هندواروپایی تبار، موفق به بازسازی زبان اصیل هندواروپایی (یعنی زبان اصلی و نخستین قوم هندواروپایی پیش از جدایی و پراکندگی) شده‌اند.
شاخه‌های عمده‌ی خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی در غرب عبارت است از زبان‌های: ژرمنی، سلتیک، یونانی، بالتو ـ اسلاویک، ارمنی و آلبانیایی که هر کدام دارای زیر شاخه‌های جداگانه‌ای است.
شعب اصلی خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی در شرق عبارت است از زبان‌های : هندوایرانی، تخاری (در آسیای میانه) و آناتولیایی. زبان‌های ایرانی کهن شامل زبان‌های اوستایی و پارسی باستان می‌باشد و زبان‌های ایرانی میانه و نو شامل زبان‌های پارتی، پهلوی، سغدی، خوارزمی، بلخی، ختنی، استی (Oseti)، فارسی، کردی، بلوچی، تاجیک، پشتو و… است. زبان‌های کهن هندی شامل زبان‌های سنسکریت و پراکریت می‌باشد و زبان‌های آناتولیایی زبان‌‌های هیتی، لیدیه، لیکیه، فریژیه و… را در برمی‌گیرد [میراث ایران، ص 319؛ http://iranianlanguages.com/indo-european.htm].
در میان کل زبان‌های هندواروپایی، زبان‌های اوستایی و سنسکریت جزء کهن‌ترین اعضای این خانواده‌اند.
برای مقایسه‌ی زبان‌های ایرانی با زبان‌های اروپایی به منظور شناسایی و نمودن واژگان مشترک و مشابه، به ویژه زبان‌ اوستایی معیاری مهم است چرا که به لحاظ قدمت و اصالت، از دیگر زبان‌های ایرانی پیشین‌تر و برتر است. بر این اساس، در ادامه‌ی این مطلب، به برخی همانندهای بسیار نزدیک زبان‌ اوستایی با زبان انگلیسی اشاره می‌شود. زبان فارسی با وجود آن که یکی از جوان‌ترین اعضای خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی است و به تحقیق، ساییده‌ترین و پیراسته‌ترین عضو این گروه است (مانند واژه‌ی اوستایی Khshathra که در زبان فارسی مبدل به «شاه» شده؛ و یا واژه‌ی اوستایی Khvarenah که در فارسی تبدیل به «فر» گردیده است و چنین حدی از روند سایش و چکیدگی، در میان دیگر زبان‌های نو هندواروپایی، بی‌نظیر است) و در برابر زبان‌های بومی و بیگانه نیز بسیار نرمش‌پذیر بوده است، اما هنوز شمار زیادی از واژگان اصیل و مشترک با دیگر زبان‌های هندواروپایی در آن موجود و قابل مشاهده است:
* انگلیسی: Now = اوستایی: Nu = فارسی: کنون، اکنون
* انگلیسی: Father = اوستایی: Patar = فارسی: پدر
* انگلیسی: Mother = اوستایی: Matar = فارسی: مادر
* انگلیسی: Doughter = اوستایی: Dugedar = فارسی: دختر
* انگلیسی: Brother = اوستایی: Bratar = فارسی: برادر
* انگلیسی: ‍Path = اوستایی: Pathan = فارسی: راه
* انگلیسی: Preis = اوستایی: Pereska = فارسی: بها
* انگلیسی: Name = اوستایی: Naman = فارسی: نام
* انگلیسی: Inter = اوستایی: Antare = فارسی: اندر
* انگلیسی: Star = اوستایی: Star = فارسی: ستاره
* انگلیسی: Thou = اوستایی: Tum = فارسی: تو
* انگلیسی: Three = اوستایی: ‏Thri = فارسی: سه
* انگلیسی: Devil = اوستایی: Daeva = فارسی: دیو
* انگلیسی: Cow = اوستایی: Gao = فارسی: گاو
* انگلیسی: He = اوستایی: He = فارسی: او
* انگلیسی: Ice = اوستایی: Isi = فارسی: یخ
* انگلیسی: Jinni = اوستایی: Jaini = فارسی: جن
* انگلیسی: Not = اوستایی: Noit = فارسی: نه
* انگلیسی: Upper = اوستایی: Upara = فارسی: ابَر
* انگلیسی: Immortal = اوستایی: Ameretat = فارسی: امرداد، مرداد (بی‌مرگ)
* انگلیسی: Fresh = اوستایی: Frasha = فارسی: تازه


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ بهار، مهرداد (1376): «پژوهشی در اساطیر ایران»، انتشارات آگه
ـ بهار، مهرداد (1352): «اساطیر ایران»، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
ـ فروشی، بهرام: «ایران‌ویج»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374
ـ گیرشمن، رومن: «تاریخ ایران از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ی محمود بهفروزی، انتشارات جامی، 1379
ـ «میراث ایران»: زیرنظر ا.ج. آربری، ترجمه‌ی احمد بیرشک و دیگران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1346



******

عنوان مقاله‌ی ویژه‌ی هفته‌ی آینده: معمای بردیا

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/٢/٢

آیین زروان مذهبی بدعت‌آمیز از دین زرتشت بود که در اواخر عصر هخامشیان پدید آمد و رواج یافت. بنیان‌گذاران این آیین، گروهی از روحانیان جوینده‌ی زرتشتی بودند که تحت تأثیر اندیشه‌های زمان ـ محور بین النهرین قرار گرفته و به تثلیث (سه‌گانه انگاری) در یزدان شناسی اعتقاد یافته بودند. آنان چنین می‌پنداشتند که اورمزد (= اهوره مزدا) و اهریمن برادرانی همشکم‌‌اند و «زروان» (Zorvan) یا خدای زمان، به عنوان برترین نیروی عالم، پدر و زاینده آن دو است که پس از زایش آن‌ها و سپردن شهریاری و سالاری جهان بدانان، هر چند عزلت گزیده و به کنار رفته است، اما برترین و والاترین اراده در عالم، در نهایت از آنِ اوست. البته در یزدان شناسی متأخر زرتشتی «زروان» ایزد کم اهمیت زمان است که منجر به گذرایی آفرینش می‌شود و پیداست که انگاره‌ی چنین ایزدی در زمان زرتشت وجود نداشته و مطرح نبوده است.
مذهب زروانی در روزگار ساسانیان به اوج سرآمدی و رواج خود رسیده بود و از این روست که در آیین مانی که یک پایه‌ی آن بر دین زرتشت استوار بود، خداوندگار، «زروان» نامیده می‌شد. سرانجام، پس از غلبه‌ی اعراب و اسلام بود که مذهب زروانی به دلیل یزدان شناسی نارسا و انتقاد برانگیز خود، واپس نشست و ارتدوکس زرتشتی با الاهیات استوار خود، کاملاً بر آن چیره گشت.
مذهب زروانی آیین‌ها و مناسکی خارج از دین اصیل زرتشتی نداشته است اما در یزدان‌شناسی و جهان‌بینی آن دو، تفاوت‌هایی کلان وجود دارد. زروانیان در مقابل ثنویت (Dualism) اصیل زرتشتی (یعنی اعتقاد به وجود ازلی دو بنیان جداگانه و متضاد هستی: اورمزد و اهریمن)، به تثلیت باورمند بودند و عقیده داشتند که اورمزد و اهریمن برادرند و پدری به نام «زروان» (زمان) دارند که او خدایی نامخلوق و ازلی است و اراده‌ی او فوق همه‌ی ایزدان و کائنات است. هم‌چنین زروانیان، معتقد به زهد و دنیاگریزی و تقدیرگرایی و جبرباوری بودند و البته چنین باوری با روح و ماهیت دین زرتشت در تضاد و تباین کامل است. کیهان شناسی و اسطوره‌های دینی زروانی نیز ماهیتی بسیار پیچیده‌ و خیال‌‌پردازانه دارد.
در شماری از متون زرتشتی، ردپای مذهب زروانی کاملاً آشکار است؛ همچون «گزیده‌های زادسپرم» و «مینوی خرد». رساله‌ای نیز به نام «علمای اسلام» یک‌سره نمودار عقاید زروانی است. اما بیش‌ترین آگاهی ما از این مذهب و اسطوره‌های آن حاصل گزارش‌ها و نوشته‌های منتقدانه‌ی نویسندگان مسیحی است.
اما اسطوره‌ی آفرینش همواره جایگاه برجسته و کلانی در میان اسطوره‌های اقوام مختلف جهان داشته است؛ چرا که بیان کننده‌ی محور و بنیان کیهان شناسی (Cosmology) و یزدان شناسی (Theology) آن مردم و نشان دهنده‌‌ی منشأ و خاستگاه جهان هستی و چند و چون پیدایش آن و روند و آرمان حیات است. اسطوره‌، تفسیر و تحلیل انسان کهن است از جهان هستی که ماهیتی فراتاریخی و متافیزیکی و قداست و اصالتی خدشه ناپذیر در نزد وی دارد و لذا هرگز نمی‌توان اسطوره‌ها را در چارچوب عقلانیت مدرن، فهم و تحلیل نمود.
آگاهی ما از اسطوره‌ی آفرینش در آیین زروان، مشخصاً وام‌دار نویسنده‌ای ارمنی به نام ازنیکِ کلبی (Eznik of Kolb) در سده‌ی پنجم میلادی‌ست که در یکی از کتاب‌های خود، به جهت نقد مذهب زروانی، چکیده‌ای از اسطوره‌ی مورد نظر را نقل کرده است. شماری دیگر از نویسندگان ارمنی نیز اشاراتی بدین موضوع و حواشی و جزییات آن نموده‌اند.
ازنیک در توصیف اسطوره‌ی آفرینش در مذهب زروانی می‌نویسد: «مغان گویند آن گاه که هیچ چیز وجود نداشت، نه آسمان و نه زمین و نه هیچ یک از مخلوقاتی که اینک در آسمان‌ها و روی زمین‌اند، فقط خدایی بزرگ به نام «زروان» وجود داشت. زروان هزار سال قربانی کرد تا از او پسری پدید آید (توضیح: در اسطوره‌های بیشینه‌ی ملل جهان باور بر آن است که عمل قربانی کردن منجر به پیدایش و پویایی هستی می‌شود. گویی که نیرویی در قربانی نهفته است که با رها شدن آن، تحولی در جهت آفرینش‌گری ایجاد می‌شود) و او را «اورمزد» بنامد تا وی آسمان‌‌ها و زمین و هر چه در آن است را بیافریند. زروان پس از هزار سال نسبت به کوشش‌های خود دچار شک شد و اندیشه کرد که آیا پس از این همه قربانی کردن، پسری به نام اورمزد خواهد داشت یا آن که تلاش‌ و انتظار وی بی‌نتیجه خواهد ماند؟ آن گاه که زروان غرقه در اندیشه بود، اورمزد و اهریمن همزمان در شکم وی پدید آمدند (توضیح: به نظر می‌رسد که زروان خدایی دو جنسی بوده چرا که وجود مطلق وی بایسته می‌کرده است که صفت نرینگی و مادینگی را توأمان شامل باشد) «اورمزد» به جهت قربانی‌هایی که کرده بود و «اهریمن» به سبب شک و تردیدی که زروان ورزیده بود. چون زروان از این حال آگاه گشت، با خود گفت از دو فرزندی که در شکم من است هر کدام زودتر زاده شود و خود را بنمایاند، پادشاهی جهان را به او خواهد بخشید. اورمزد با آگاهی یافتن از اندیشه‌ی پدر، ساده‌دلانه موضوع را با اهریمن در میان گذاشت و گفت که پدرمان چنین اندیشیده است که هر کدام از ما که زودتر زاده و آشکار شود، فرمان‌روای عالم خواهد شد! اهریمن با شنیدن این موضوع بی‌درنگ شکم زروان را شکافت و به نزد پدرش شتافت. زروان به او گفت که تو کیستی؟ اهریمن پاسخ داد که من پسر تو هستم: اورمزد! زروان به او گفت: پسر راستین من خوش‌بو و درخشنده است اما تو تیره و بدبویی. در این حین بود که اورمزد در وقت مقرر، خوش‌بو و درخشان زاده شد و به نزد زروان آمد. همین که زروان وی را دید دانست که پسر راستین او است؛ همو که برای‌اش هزار سال قربانی کرده بود. پس دسته چوب مقدسی را که در دست داشت [و نشانه‌ی قداست و روحانیت بود] به اورمزد داد و گفت: تا کنون من برای تو قربانی می‌کردم و از این پس تو باید برای من قربانی کنی، و آن گاه که دسته چوب را به او می‌داد، اورمزد را تقدیس کرد. در این هنگام اهریمن به زروان گفت: مگر تو عهد نکرده بودی هر یک از فرزندان‌ام که زودتر زاده شود او را به پادشاهی عالم برخواهم گزید؟ زروان برای آن که از پیمان خود بازنگشته باشد به اهریمن گفت: ای موجود خبیث و بدکار! تو 9 هزار سال پادشاه عالم خواهی شد و اورمزد نیز بر سر تو [در آسمان‌های و بهشت] فرمان‌روایی خواهد کرد تا پس از آن 9 هزار سال، پادشاهی تمام جهان از آنِ او گردد. (توضیح: زروانیان طول تاریخ جهان را 12 هزار سال می‌دانستند که 9 هزار سال آن به کام و فرمان اهریمن بوده و 3 هزار سال بعد آن، به کام و فرمان اورمزد، تا آن که تاریخ [زمانِ کران‌مند] به پایان رسد و فرمان‌روایی مطلق اورمزد به ابدیت بپیوندد؛ به زمان بی‌کرانه) پس از آن اورمزد و اهریمن هر یک جداگانه آغاز به آفرینش مخلوقات خود کردند. هر چه اورمزد می‌آفرید خوب و درست بود و هر چه اهریمن پدید می‌آورد، زیان‌کار و نادرست…» [کریستنسن، ص 6 ـ 144؛ زنر، ص 50 ـ 349].

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ آرتور کریستنسن: «مزداپرستی در ایران قدیم»، ترجمه‌ی دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات هیرمند، 1376
ـ روبرت چارلز زنر: «طلوع و غروب زردشتی‌گری»، ترجمه‌ی تیمور قادری، انتشارت فکر روز، 1375



*******

موضوع مقاله‌ی هفته‌ی آینده: «خویشاوندی زبان‌های ایرانی و اروپایی»

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :