فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/٢٦
Vanghvi Daitya (به معناي: Daitya ي نيك؛ پارسي ميانه: Weh Daiti) نام رودي است مرتبط با «قانونِ» (اوستايي: -data، پارسي ميانه و نو: داد) ديني، كه در نوشته‌هاي محققانه غالباً با رود “جيحون” (Oxus / آمودريا) يا يكي ديگر از رودهاي منطقه‌‌ي شمال شرقي ايران مطابقت داده شده است. با وجود اين، به باور برخي پژوهشگران، به نظر مي‌رسد كه در اوستا، ونگهوي دايتيا به ويژه با رود «هلمند» در سيستان منطبق بوده است (cf. G. Gnoli, The Idea of Iran, Rome, 1989, p. 53). گفته مي‌شود كه عبارت اوستايي vanghuya daityaya = “دايتياي نيك (در حالت اضافي)”، «ايران‌ويج» (اوستايي: airyana-vaejah =“پهنه‌ي آريايي”) را توصيف مي‌كند؛ به باور «اميل بنونيست»، عبارت كامل airyanem vaejo vanghuya daityaya =“پهنه‌ي آريايي دايتياي نيك”، در اوستا (وي‌ديوداد1/2)، نام اصلي ناحيه‌ي Airyana Vaejah (ايران‌ويج) است.
برپايه‌ي داده‌هاي اوستا، رود «دايتيا» سخت مورد ارج و احترام بوده است (يشت1/21). Zairi.vairi (زرير؛ برادر ويشتاسپ) در كرانه‌هاي آن به «اناهيتا» قرباني‌هايي پيشكش كرد (يشت5/112) و «ويشتاسپ» نيز به اناهيتا (يشت9/29) و هم به ايزدبانوي Ashi (يشت17/61). زرتشت خود نيز «آب‌هاي نيك دايتياي نيك» را ستايش نموده است (وي‌ديوداد19/2). چنان كه پيش‌تر «يوزف ماركوارت» ملاحظه كرده بود، ممكن است كه “ونگهوي دايتيا” همان رودي باشد كه در “تيشتر يشت” صرفاً vanghvi خوانده شده و در آن جا با عنوان «پرآوازه از دور» (durat frasruranm؛ يشت8/2) توصيف گرديده است.
براساس داده‌ي نخستين فرگرد (فصل) وي‌ديوداد، «پهنه‌ي آريايي (= Airyana Vaejah) دايتيايي نيك»، نخستين جا از بهترين كشورهاي آفريده‌ي اهوره‌مزدا بود. از اين منطقه در يشت‌ها به عنوان جايي ياد شده است كه در آن زرتشت «اناهيتا» را پرستش نمود (يشت5/17، 104) و اهوره‌مزدا Vayu (ايزد باد/ فضا) را ستود (يشت15/2). رود ونگهوي دايتيا از اين كشور عبور مي‌كرد، و نيز جايي بود كه اهوره‌مزدا، ايزدان مينوي و جمشيد (اوستايي: Yima)، بهترين ِ مردم، را گرد آورد و با آنان انجمن نمود. به طور پرمعنايي، اهوره‌مزدا و جمشيد، هر دو، با عنوان «پرآوازه در پهنه‌ي آريايي دايتياي نيك» توصيف شده‌اند (وي‌ديوداد2/20)، و زرتشت نيز با عنوان «پرآوازه در پهنه‌ي آريايي» (يشت9/14)، تنها با شكل كوتاه شده‌ي Aryana Vaejah.
در متون پهلوي، رود «وه دايتي» (Weh Daiti)، به طور فزاينده، شمايلي اسطوره‌اي يافته و جزييات و تفصيلات جديدي بر يادمان‌هاي اوستايي آن افزوده شده است: «وه دايتي» با عنوان «سرور روحاني (رَد) رودهاي تازان» توصيف گرديده (Bundahishn, TD2, p. 121 1. 8) كه به طور فرضي، از Eran-wez “ميهن آرياييان” تا سرزمين‌هاي نزديك Gobedshah، كه Gobadestan (سغد) است، جريان داشته است (Bundahishn, TD2, p. 87 11. 7-9; Dadestan-i denig 89.4). در مركز جهان، Gayomard (كيومرث، اوستايي: Gaya.maretan =“زندگي ميرا”) و Gaw-i ewdad (گاو ايوداد، اوستايي: Gav aevo.data = “گاو يگانه آفريده”) به ترتيب در كرانه‌ي راست و چپ وه دايتي جاي گرفته بودند (Bundahishn, TD2, p. 20 1. 14, 21 1. 8). اين رود، جايگاه ممتازي را نيز در جغرافياي مقدس وحي و ملاقات‌هاي زرتشت با اورمزد (پارسي ميانه: Ohrmazd) و امشاسپندان (پارسي ميانه: Amahraspandan) به دست آورده است (Zadspram 21.5, 22.2, 22.9, 22.12; Denkard, ed. Madan, 7.3.51, 7.3.54, 7.4.23)؛ زرتشت در كرانه‌ي «وه دايتي» است كه به مكاشفات قدسي خويش نائل مي‌شود.
رود وه دايتي شمايل اسطوره‌اي برجسته‌اي داشته است و مي‌توان در چارچوب انديشه‌‌ي Aryana Vaejah، كه روحانيان زرتشتي آن را به جاي مفهوم سنتي مركز جهان، با انگاره‌ي كوهِ جهاني، يعني قله‌ي Hera (مطابق با كيهان‌شناسي كهن ايراني) يا كوه Meru يا Sumeru (مطابق كيهان‌نگاري متفاوت هندي) جانشين ساخته بودند، شرح و تفسير نمود. به عبارت ديگر، «واه دايتي» اينك بيش‌تر از آن كه با Aryana Vaejah به عنوان مركز جهان در ارتباط باشد، با قله‌ي Hera به عنوان كوهي جهاني مرتبط بود. «چگاد دايتي» (Chagad-i Daiti = قله‌ي قانوني) يا Hukar (اوستايي: Hukairya = نيك‌كنش) كوه جهاني زرتشتي، مانند وه دايتي، در مركز جهان واقع بود، و در متون پهلوي با عنوان «سرور (روحاني) قله‌ها» توصيف گرديده است (Bundahishn, TD2, p. 121 1. 11)، و رود ياد شده از نزديك با اين كوه در پيوند بود (Gnoli, ibidem, pp. 40ff). «وه دايتي» و «چگاد دايتي» هر دو، عناصري اساسي در اسطوره‌اي زرتشتي بودند كه در آن، رويدادي اصلي و عمده‌ي تاريخ مقدس [مانند پيدايش انسان و جانور] در مركز جهان واقع شده بود. *

* G. Gnoli, “(Vanghvi) Daitya”: Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 598-599


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/٢۳
- عطاياي پادشاه: از جمله كردارهاي مشخص يك فرمان‌رواي شايسته، چنان كه در سنگ‌نبشته‌هاي سلطنتي هخامنشي و نيز در منابع يوناني نشان داده شده است، كيفر قاعده‌مند بزهكاران و شورشيان و پاداش سخاوتمندانه‌ي نيكوكاران و فرمان‌بُرداران وفا دار بود (cf. DNb 16 f.; Herodotus, 7.27 ff.). اشخاص پيش‌گفته را كه يونانيان با عنوان euergetai يا orosangai (از -varusanha* مادي) توصيف كرده‌اند، نام‌شان در دربار، همراه با ذكر كارهاي بزرگ، امتيازات (كه ميراث‌بردني بود)، و افتخارات‌شان، ثبت و فهرست مي‌شد. آنان پاداش خود را ممكن بود به شكل بخشودگي مالياتي (يوناني: ateleia)، تقرب‌يابي ويژه به پادشاه، و/ يا برخورداري از ملك (يا درآمدها و عايدات آن)، اشياء گران‌بها و نفيس (مانند: گردبند زرين، بازوبند، جامه‌هاي گران‌بها، سلاح، ظروف [كه گاهي داراي نوشته بود]، اسب‌هايي با لگام‌هاي زرين و…) يا شركت در ضيافت‌هاي غذاي سلطنتي (سفره‌ي پادشاه)، دريافت دارند. بدين ترتيب، شخصيت‌هاي مفتخر شده از سوي شاه، بر سنگ‌نگاره‌هاي هخامنشي و در جاهاي ديگر نمايانده شده‌اند، و دلايلي موجود است براي باور كردن اين كه امتيازات و افتخارات اين گروه، آشكارا و در نظر عموم، پذيرفته و مسلم بوده است (براي نمونه، در ضيافت‌هاي غذاي سلطنتي [يوناني: tykta از واژه‌ي ايراني -tauga*])؛ موقعيت‌ها و مناسب‌هايي كه پادشاه در آن‌ها به اين افراد عطايايي مي‌بخشيد، مي‌توانست روز تولد شاه (Herodotus, 9.110)، انتخاب وارث سلطنت (Plutarch, Artaxerxes 26.3)، يا جلوس‌اش بر تخت شهرياري (Ctesias, in Jacoby, Fragmente, no. 688, F 15, 49) باشد. از سوي ديگر، به نظر مي‌رسد فرمان‌بُرداران سابقاً افتخار يافته‌اي كه بعداً خيانت آنان آشكار گرديده بود، عموماً امكان داشت كه از امتيازات و عطاياي‌شان محروم گردند، و در بدترين حالت، حتا آشكارا شكنجه و اعدام شوند. با وجود اين، روايات يوناني شامل بُن‌مايه‌ي (motif) فرمان‌رواي بزرگوار و بخشايشگر نيز مي‌شود (cf. Aelian, 6.14).
در كنار polydoria (= سخاوتمندي) پادشاه بزرگ - كه در محيط و زمينه‌ي ايراني، همواره به عنوان نشان و امتياز يك پادشاه والا و بزرگ فهم و دريافت شده، تا اين كه به عنوان رفتاري شاهانه در داخل يك نظام متقابل تبادل هداياي مبتني بر برابري و اصل do ut des (= مي‌بخشم تا تو ببخشي) - همچنين مي‌توان عطاياي پادشاه را چيزي مانند تعهد و وظيفه‌ي فرمان‌روا براي نشان دادن جوانمردي و بخششگري ويژه‌ي خويش، دانست. اين نكته، به واسطه‌ي آن چه يونانيان به صورت nomos (قوانين ِ) مربوط به وظيفه‌ي شاه براي برآوردن حاجات موردي فرمان‌بُرداران‌اش توصيف مي‌كنند، دريافته شده است (بسنجيد با: Plutarch, Artaxerxes 26.5 ff.، داستاني كه در عين حال، به گستره‌ي وسيع كردار شاه تأكيد مي‌كند؛ يا Herodotus, 9.108 ff.، داستاني كه در آن، اين رسمِ ياد شده، به طور پوشيده به كشمكشي بر سر سلطنت اشاره دارد).
- پيشكش‌هاي تقديم شده به پادشاه: بر اساس قرينه‌هاي آشوري، از تنوع فراوان هدايا و از گوناگوني هدف‌هاي تقديم هدايا به شاهان، آگاهي داريم: هدايايي جالب و ديدني، مثلاً براي فاتح يا شاه جديد، كه ظاهراً به عنوان روشي براي شناسايي و تصديق جابه‌جايي قدرت، يا به عنوان گونه‌اي توافق و سازگاري با قدرت حاكم جديد، پيشكش مي‌شد؛ هدايايي را كه گهگاه يا پياپي پيشكش مي‌شد، مي‌توان به عنوان نشانه‌ي اطاعت و وفاداري رعايا تعبير كرد؛ هدايايي كه سفيران به پادشاه تقديم مي‌كردند يا آحاد مردم هنگام مسافرت وي در كشور اهدا مي‌نمودند؛ و هدايايي كه همتايان و همسايگان مستقل به پادشاه پيشكش مي‌كردند.
برخي از اين گونه هدايا در محيط و زمينه‌ي هخامنشي نيز آشكار مي‌شود: 1) dora (= هدايا)ي مورد اشاره‌ي هردوت (III/89) كه پيش از اصلاحات مالياتي داريوش يكم، تعهدات فرمان‌بُرداران را در قبال پادشاه، به شكلي كه رسميت و جديت كم‌تري داشت، تشكيل مي‌داد. تحويل dora ي مورد اشاره‌ي همان نويسنده (III/97) از سوي بخشي از جمعيت‌هاي خودگردان، به همراه پرداخت phoros (= خراج) از جانب مردم كاملاً به اطاعت درآمده‌ي امپراتوري (و در كنار ارائه‌ي خدمات نظامي)، وضعيت رعاياي شاهنشاهي را در طي دوران پس از داريوش بزرگ نشان مي‌دهد؛ 2) هدايايي كه پادشاه در شهرهاي كشور يا در برخي مراسم دريافت مي‌داشت، و شايد كه همين امر در سنگ‌نگاره‌هاي تخت جمشيد تصوير شده باشد. به نظر مي‌رسد كه اين گونه پيشكشي‌ها براي مردم «پارس» نيز الزامي بوده است، اما در عين حال، جايگاه و مرتبه‌ي ويژه‌ي آنان در ميان ديگر مردم امپراتوري هخامنشي، مستنداً ثابت شده است (cf. Aelian, 1.31 f.; Plutarch, Artaxerxes 4.5, 5.1; Moralia, 172b). مبادله‌ي هداياي ديپلوماتيك در ميان همتايان مستقل (سران كشورهاي مختلف)، مي‌توانست متضمن ادعاهاي سياسي مربوط به برتري و چيرگي بر كشور مقابل نيز باشد، چنان كه اين نكته، ضمن داستاني درباره‌ي تماس ميان كبوجيه و شاه اتيوپي نشان داده شده است (Herodotus, 3.20 f.). *

* J. Wiesehofer, "Gift Givintg II. in pre-Islamic Persia": Encyclopaedia Iranica, vol. X/6, 2001

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ در پاسخ به درخواست دوست گرامي‌مان آقاي «محسن» براي ارائه‌ي بحثي تفصيلي درباره‌ي هويت «تورانيان» و مرجع‌شناسي مربوط به آن، بايد بگويم كه «تور» (اوستايي: Tura، پهلوي: Toj/Toz) عنوان قوم يا قبيله‌‌ي مجاور و گاه متخاصم با آرياييان خاص (قوم زرتشت) در عصر اوستايي (آسياي ميانه‌ي سده‌ي 13پ.م.) بوده است كه از آن براي نخستين بار در اوستاي كهن (يشت13/4-143) ياد گرديده و به روان مؤمنان مزداپرست آن درود فرستاده شده است. از آن پس نيز نام "تور" و "توراني" صرفاً در روايات ايراني، و از طريق آن، در متون يوناني آشكار و شناخته مي‌شود. با اين حال، و با وجود اين كه در هيچ يك از منابع تركي پيش از اسلام نامي از "تور" و "توراني" نرفته و اساساً چنين قوم يا قبيله‌اي براي آن‌ها ناشناخته بوده است، نظريه‌پردازان نژادپرست پان‌تركيسم در قرن بيستم، براي پر كردن خلاء بي‌هويتي خود، به اسطوره‌سازي متوسل شده، توران را منشأ و خاستگاه تركان معرفي كردند و از وجود امپراتوري توران در عصر باستان دم زدند و از ضرورت احياي آن امپراتوري خيالي ترك از مرزهاي عثماني تا آسياي ميانه سخن راندند!
اما با توجه به آن چه از تورانيان كهن و حقيقي بر جاي مانده است، يعني شمار زيادي نام شخص و مكان، كه تنها در متون زرتشتي و ايراني ياد گرديده، و جملگي ريشه و معنايي ايراني دارند (مانند: پشنگ، افراسياب، گرسيوز، اغريرث، گُروي، كهرم، سپهرم، اندريمان، سرخه، شيده، فرنگيس، منيژه، ويسه، فرشيدورد، لهاك، هومان، پيران، بارمان، پيلسم، گلباد، نستيهن، سيامك، شواسپ، ارجاسپ، ويدرفش، نامخواست و…)، كاملاً آشكار و مسلم است كه تورانيان عصر اوستايي، قوم/ قبيله‌اي «ايراني» (آريايي به معناي عام) بوده‌اند. نام «تور» نيز خود واژه‌اي ايراني است و معناي «نيرومند و خشمگين» را دارد. از سوي ديگر، در عصر و گستره‌اي كه تورانيان مي‌زيستند (آسياي ميانه‌ي سده‌ي13پ.م.) هنوز پاي هيچ قوم و قبيله‌ي ترك‌زباني به آسياي ميانه گشوده نشده بود و اين مردمان هنوز در مرزهاي چين و مغولستان مي‌زيستند.
در عصر اشكاني و ساساني، پس از آن كه ياد و خاطره‌ي تورانيان كهن ديگر به اسطوره‌ها پيوسته و در دل حماسه‌ها جاي گرفته بود، با جاي‌گزين شدن هپتاليان و خيون‌ها در آسياي ميانه، و سپس در عصر اسلامي با ساكن شدن "تركان" در اين ناحيه، نام قوم/ قبيله‌ي فراموش شده و از ميان رفته‌ي «توران»، به ساكنان جديد و نوآمده‌ي اين منطقه، يعني هپتاليان و خيون‌ها و هون‌ها، و سرانجام «تركان» اطلاق گشت و با آنان منطبق شد. از اين روست كه در متون عصر اسلامي، گاه از اصطلاح تور و توران براي اشاره به تركان ساكن آسياي ميانه و ماوراءالنهر استفاده مي‌شود.
در اين باره نگاه كنيد به:
- گراردو نيولي: «زمان و زادگاه زرتشت»، ترجمه‌ي سيدمنصور سيدسجادي، انتشارات آگه، 1381، ص149 به بعد
- مهرداد بهار: «پژوهشي در اساطير ايران»، انتشارات آگه، 1376، ص 2-181، 390
- جليل دوستخواه: «اوستا»، جلد دوم، انتشارات مرواريد، 1375، ص 4-963
- ذبيح‌الله صفا: «حماسه‌سرايي در ايران»، انتشارات فردوس، 1374، ص 586 به بعد
- حسن پيرنيا: «تاريخ ايران باستان»، جلد سوم، انتشارات افراسياب، 1378، ص 5-1994
- مري بويس: «تاريخ كيش زرتشت»، جلد يكم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات توس، 1376، ص 144
- مري بويس: «چكيده‌ي تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات صفيعلي‌شاه، 1377، ص 4-23
- عبدالحسين زرين‌كوب: «تاريخ مردم ايران»، جلد يكم، انتشارات اميركبير، 1373، ص 17،40
- ريچارد فراي: «ميراث باستاني ايران»، ترجمه‌ي مسعود رجب‌نيا، انتشارات علمي و فرهنگي، 1377، ص 8-67
- آرتور كريستنسن: «مزداپرستي در ايران قديم»، ترجمه‌ي ذبيح‌الله صفا، انتشارات هيرمند، 1376، ص 112، 6-95
- احسان يارشاطر: «تاريخ ايران»، جلد سوم- قسمت اول، پژوهش دانشگاه كمبريج، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1380، ص 20-519
- پرويز رجبي: «هزاره هاي گم‌شده»، جلد چهارم، انتشارات توس، 1381، ص 55-54
- محمدامين رياحي خويي: «فردوسي»، انتشارات طرح نو، 1375، ص 51-47، 190
- محمد معين: «فرهنگ فارسي»، جلد پنجم، انتشارات اميركبير، 1380، ص 399
- E. Yarshater, "Afrasiab": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, 1987, p. 576
- C. E. Bosworth, "Central Asia IV. In the Islamic period up to the Mongos": Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, p. 169


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/۱٩
به نظر مي‌رسد كه دين زرتشت در اوايل سده‌ي ششم ميلادي، احتمالاً در نتيجه‌ي تماس‌هاي ديپلوماتيك با ايران، به چين راه يافته است. دين زرتشت در چين با نام Hsien (خوانده مي‌شود: Xian؛ چيني ميانه‌ي كهن: xen) شناخته شده است و با نويسه‌اي (graph) تحريرگشته كه در زمينه‌هاي ديگر به ندرت يافته شده و همين امر مايه‌ي شگفتي گرديده است؛ واژه‌ي Hsien در واقع فقط يك گونه‌ي نوشتاري تلفظ واژه‌ي چيني t'ien/tian به معناي "آسمان/ ملكوت"، به گويشي كهن است. واژه‌ي بوداييِ چيني T'ien (= آسمان/ ملكوت) يا t'ien-shen (= خداي آسمان) مترادفي براي واژه‌ي سنسكريت deva (= خدا) بود و همين موضوع نيز گواهي‌ست براي گوناگوني تلفظ hsien در كاربرد و تداول بودايي. استعمال اصطلاح بودايي deva براي اشاره به خداي ايرانيان، تعميمِ كاربردي طبيعي است. در اين زمينه، اصطلاحات خاص بيش‌تري مانند huo-shen (= خداي آتش) و huo-hsien (= ديو آتش) نيز يافته شده است. در كتاب Shming (نوشته در حدود 200م.) گفته شده است كه تلفظ واژه‌ي t'ien (= آسمان/ ملكوت) با x (خ)يي آغازين، و نه با t'، مشخصه‌‌ي اختصاصي مناطق مركزي چين، شامل دو پايتخت دودمان Han، يعني Ch'ang-an و Lo-yang بود، حال آن كه تلفظ اين واژه با t' آغازين، با مناطق واقع در خط ساحلي شرق چين پيوستگي داشت. چنين به نظر مي‌رسد كه در سده‌ي ششم ميلادي، تلفظ اين واژه با x آغازين، به «سرزمين درون گذرگاه‌ها»، كه منطقه‌ي Ch'ang-an است، منحصر بود، هر چند كه اين ناحيه تا آن زمان به منطقه‌اي مردابي تنزل يافته بود. آن چه ناروشن است، اين است كه چرا واژه‌ي t'ien هنگامي كه براي اشاره به دين زرتشت به كار مي‌رفت، همواره بدين شكل خاص (hsien) تلفظ مي‌گرديد، حتا پس از اين كه Ch'ang-an يك بار ديگر در زمان دودمان‌هاي Sui و T'ang پايتخت شده و اين مشخصه‌ي محلي را از دست داده بود.
در اواخر سده‌ي ششم ميلادي، دين زرتشت به حدي از به‌ رسميت شناخته شدن در شمال چين دست يافته بود، موقعيتي كه در دوران دودمان‌هاي Sui و T'ang نيز محفوظ ماند. وجود چهار معبد در Ch'ang-an، دو معبد در Lo-yang، و تعدادي در K'ai-feng و در شهرهاي واقع در امتداد جاده‌ي رو به سمت شمال غربي (Ch'en) در اين دوره‌ها، شناسايي شده است. بيگانگان متصدي در اين معابد كه با اصطلاح غير چيني sa-fu يا sa-pao/sabao شناخته مي‌شدند، از پايگاه و مقام رسمي چيني برخوردار بودند. اين افراد در مناطق Ch'i شمالي و Sui، زيردست hung-lu-ssu/honglusi، مقام متصدي در پذيرش هيأت‌هاي تبليغي خارجي تابعه، بودند، اما در منطقه‌ي T'ang آنان وابسته به اداره‌ي قرباني‌ها، يعني بخش تهيه‌ي خوراك مراسم ديني، بودند.
اين امر محتمل است كه همه يا بيش‌تر پرستندگان اين معابد، خارجيان مقيم چين بودند. از ادبيات داستاني چيني پيداست كه آنان به رقص‌هاي آييني‌اي كه انجام مي‌يافت، و به معابد مرتبط با كارهاي شگرف جادويي، علاقه‌مند بوده‌اند.
دين زرتشت يكي از دين‌هاي خارجي موقوف شده در چين در 845 ميلادي بود، اما چندين اشاره به معابد زرتشتي در زماني اخيرتر (سده‌ي 12م.) در دست است (1).

(1) E. G. Pulleyblank, "Chinese-Iranian Relations I. in pre-Islamic times": Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, p. 429

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دوست گرامي‌ و دانشورمان آقاي «آرين» در چند مقاله‌ي اخير خود بر اساس ديدگاه‌هاي "فريدون جنيدي" در كتاب «زندگي و مهاجرت نژاد آريا» (كه البته نامي از اين كتاب نبرده‌اند) داستان سپردن فريدون فرمان‌روايي سه بخش از جهان را به پسران‌اش «ايرج و سلم و تور»، گزارشي تاريخي از مهاجرت و سه بخش شدن قوم آريا (در واقع، هندواروپايي) توصيف نموده و از جمله، «سلم» را نمودار اروپاييان و صورتي ديگر از «روم» دانسته است. اما حقيقت آن است كه در اوستا از تقسيم كشورهاي جهان در ميان پسران فريدون يادي نشده و تنها در متون پهلوي متأخر و كتاب‌هاي عصر اسلامي است كه اين اسطوره آشكار مي‌گردد. در اوستا (يشت13/143)، Sairima (پهلوي: Sarm، فارسي: سلم) صرفاً عنوان يك قوم/ قبيله‌ي همجوار و شايد متخاصم با آريايي‌هاي عصر اوستايي (آسياي ميانه‌ي سده 13 پ.م.) است كه بعدها در عصر اشكاني و ساساني، با تشكيل حكومت در نجد ايران، عنوان اين قوم/ قبيله‌ي كهن فراموش شده به همسايگان مهاجم شمالي و غربي مانند آلان‌ها و رومي‌ها اطلاق گرديده و با آنان مطابقت داده مي‌شود. بديهي است كه در عصر اوستايي، كسي يا جايي به نام «روم» يا «رومي» نداشتيم كه بخواهيم و بتوانيم Sairimaي اوستايي را صورتي ديگر از آن بدانيم. البته اينك باور بر اين است Sairima هاي اوستايي، نياكان Sarmat هاي ايراني سده‌هاي بعد بوده‌اند. همين پديده‌ي تطابق و سازگاري در مورد قوم/ قبيله‌ي تور (اوستايي: tuirya، پهلوي: Toz) نيز رخ داده و عنوان اين قوم/ قبيله‌ي مجاور و مخاصم آرياييان عصر اوستايي، در دوره‌ي اشكاني و سپس ساساني، به همسايگان مهاجم شرقي، يعني هپتاليان و سپس ترك‌ها اطلاق گرديده و با آنان مطابقت داده شده است. حال آن كه در عصر اوستايي هيچ هپتالي يا تركي در مرزهاي شرقي ايران وجود نداشته است. از سوي ديگر، از نام همسران سه پسر فريدون نيز نمي‌توان اطلاعات تاريخي و جغرافيايي به دست آورد؛ چرا كه ما در كل اين داستان، با يك اسطوره رويارو هستيم و نه يك گزارش تاريخي. بايد توجه كرد كه ميان اسطوره و تاريخ تفاوتي كلان است: «اسطوره» سرگذشت آرماني يك ملت است و «تاريخ» سرگذشت واقعي آن و لذا نمي‌توان از اسطوره كاركردي تاريخي طلبيد. آشكار است كه پهنه‌ي فراخ اسطوره‌ها، دست محققان سمبوليست و تأويل‌گرا را براي رهيافت‌هاي شخصي به راحتي باز مي‌گذارد و برداشتي چنين تاريخي و واقع‌گرايانه از اسطوره‌ي فريدون و فرزندان‌اش، نمونه‌اي از همين انديشه و كردار است.
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/۱٦

تاريخ آسياي ميانه در حقيقت با انعكاس فتوح كورش بزرگ در اين منطقه، آغاز مي‌شود. هردوت (I.205-14) به ما مي‌گويد كه كورش در نبرد با قوم ماساگت (Massagetai)، احتمالاً گروهي از سكاها، در 530 پ.م. جان باخت، و وجود شهركي در دره‌ي فرغانه به نام كوروپليس (Cyropolis) يا كورس‌خته (Cyreschata) كه در كتاب Arrian (4.3.1) و در تاريخ لاتين اسكندرِ Curtius (7.6.16) گواهي گرديده (شهر Kurkath سده‌هاي ميانه)، جملگي دلالت مي‌كنند كه فتوح كورش بزرگ دست‌كم تا ميانه‌هاي آسياي مركزي امتداد داشته است.
داريوش بزرگ در سنگ‌نبشته‌اش، و سپس خشايارشا نيز، بخش‌هاي شمال شرقي امپراتوري‌اش را بدين ترتيب ياد مي‌كند: Parthava (پارت)، Zra(n)ka (زرنگ، سيستان)، Haraiva (هرات)، Margu (مرو)، Uvarazmiy (خوارزم)، Bakhtrish (بلخ، باختر)، Suguda (سغد)، و دو گروه از سكاها: Haumavarga و Tigrakhauda؛ وي در نبشته‌اي سه زبانه بر ظروفي زرين كه از تخت جمشيد و همدان (DPh, DH) به دست آمده، به خود مي‌بالد كه امپراتوري‌اش «از سكاهاي آن سوي سغد تا اتيوپي، و از سند تا سارد» گسترده است. داريوش در سنگ‌نبشته‌ي بيستون (DB 5.20-30) مي‌گويد: «پس از آن با سپاهي راهي سرزمين سكاها شدم. [در پي] سكاهايي كه كلاه‌خود تيز دارند (Tigrakhauda). اين سكاها از من گريختند. سپس من به دريا (آمودريا؟) رسيدم، با همه‌ي سپاهم از آن گذشتم. پس از آن سكاها را سخت فروكوفتم. [سركرده‌ي] ديگري را به اسارت گرفتم، كه دست‌بسته نزد من كشاندند و او را كشتم».
ممكن است گمان كنيم كه تا زمان تهاجم اسكندر، ايالت‌هاي آسياي ميانه‌اي امپراتوري، همواره و يكسره آرام نبوده‌اند. اما در مورد شورش‌ها يا هر رويدادي كه در اين ناحيه و در مدت باقي مانده‌ي فرمان‌روايي هخامنشي رخ داده، اطلاعاتي در دست نداريم. همچنين، اين كه آيا حقيقتاً داريوش با سكاها در "آسياي ميانه" و نيز در جنوب روسيه نبرد كرده، چنان كه سنگ‌نبشته‌ي بيستون بدان اشاره دارد، بر ما نامعلوم است.
برپايه‌ي گزارش منابع يوناني (Hrodotus, 3.92; Arrian, 3.8.3)، مي‌دانيم كه بنيچه‌ها (سربازان اعزامي) و افسران آسياي ميانه‌اي در سپاه هخامنشي خدمت مي‌كردند. اين امر مشخص نيست كه قبايل ايراني - به احتمال بيش‌تر، سكاها - در داخل دشت‌ها به سوي شمالِ واحه‌هاي آسياي ميانه، تا به كجا گسترش يافته بودند. اما يافته‌هاي باستان‌شناختي در چنين مكان‌هايي، مانند Issyk kurgan نزديك آلماآتاي كنوني و Pazyryk در سيبري (Rudenko) بدين موضوع دلالت مي‌كنند كه ايرانيان بر دشت‌هاي آسياي ميانه مسلط و غالب بوده، زمين‌ها و اراضي آن را به سوي جنوب، آباد و مسكون ساخته بودند.
از پازيريك، كهن‌ترين فرش جهان كه نسبتاً خوب باقي مانده (اواخر سده‌ي چهارم پ.م. - اوايل سده‌ي سوم پ.م.) با بُن‌مايه‌هاي (motifs) هخامنشي اما احتمالاً بافته‌ي محلي، به دست آمده است. در دفن‌گاه "ايسيك كورگان" نيز بقاياي پيكر شاهزاده‌اي با كلاهي بلند و زرهي زرين، ظاهراً يك شاهزاده‌ي سكايي، وجود داشت. با وجود اين، در مورد چند و چون جابه‌جايي قبايل يا مردمان گوناگون در دشت‌‌هاي آسياي ميانه، با توجه به اين كه منابع مكتوبي در دست نداريم، تنها مي‌توان حدس‌هايي زد. زمان جابه‌جايي و حركت «تخاريان» (Tokharians)، مردماني هندواروپايي كه بيش‌تر به زباني اروپايي (گونه‌ي زباني centum) سخن مي‌گفتند تا آسيايي يا هندوايراني (گونه‌ي زباني satem)، به داخل تركستان چين، بسيار مورد بحث و گفت‌وگو قرار گرفته است؛ دامنه‌ي برآوردهاي مربوط به زمان جابه‌جايي اين قوم، از هزاره‌ي سوم تا سده‌ي دوم پ.م. است. اگر اين جابه‌جايي در سده‌ي هشتم پ.م. روي داده باشد - چنان كه پيش‌نهاد شده - بنابراين تخاريان پيش از گسترش سكاها در داخل دشت‌هاي آسياي ميانه از سمت شمال، چنان كه هردوت به ما مي‌گويد، از غرب به شرق حركت كرده بودند.
با تهاجم اسكندر و لشكركشي وي به آسياي ميانه در 27-329 پ.م.، مورخان اسكندر بر آگاهي ما از منطقه‌ي آسياي ميانه مي‌افزايند؛ برخي اطلاعات ناقص مندرج در آثار Strabo (استرابو) و Ptolemy (بطلميوس) درباره‌ي اين ناحيه، از گزارش هاي مربوط به فتوح اسكندر در اين بخش از جهان به دست آمده است. ايستادگي مردم آسياي ميانه در برابر فاتح مقدوني، نيرومند و سرسختانه بود و تأسيس پادگان‌هايي را در مناطقي كه پس از نبردي سنگين فتح شده بودند، ايجاب مي‌كرد. مركز نظارت اسكندر و جانشينان‌اش بر آسياي ميانه، «بلخ» (Bactria) بود، منطقه‌اي راه‌بُردي (strategic) و ثروت‌خيز براي همه‌ي راه‌ها و مسيرهاي تجاري و مبادلاتي اطراف و اكناف (1).

(1) R. N. Frye, "Central Asia III. In pre-Islamic times": Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, p. 165

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دوستي ميهن‌پرست و آگاه به نام آقاي «سهراب»، در تارنماي خود (تاريخ اديان و مذاهب در ايران)، به طور منظم به بررسي دانسته‌هاي مربوط به دين زرتشت پرداخته است كه مطالعه‌‌ي آن را به همه‌ي دوستان علاقه‌مند، پيش‌نهاد و سفارش مي‌كنم. اما نكاتي نيز در لابه‌لاي اين مطالب به چشم مي‌خورد كه بايد بيش از اين مورد دقت و توجه قرار گيرد. از جمله ايشان در مقاله‌ي مورخ 4 دي 1382 مي‌نويسد كه: «ظاهراً مادها برخلاف هخامنشيان، زرتشتي بوده‌اند...». اما حقيقتِ سخت آشكار اين است كه «اهوره‌مزدا» به عنوان "خداي بزرگي كه آسمان و زمين و انسان و شادي را آفريد" (كتيبه‌ي نقش رستم: DNa.I، بسنجيد با: بن‌دهش، ترجمه‌ي مهرداد بهار، ص40-39) تنها و تنها برساخته‌ي انديشه‌هاي زرتشت است و نه جز وي. بنابراين، هرگز نمي‌توان «اهوره‌مزداپرست» بود اما «زرتشتي» نبود. اما در مورد مادها نيز بايد گفت كه ما از دين آنان، مانند تاريخ ايشان، هيچ آگاهي روشن و بسنده‌اي نداريم. اما با توجه به اين كه در نسخه‌ي ايلامي سنگ‌نبشته‌ي بيستون، اهوره‌مزدا خداي آرياييان خوانده شده، مي‌توان گمان برد كه مادها نيز به عنوان يكي از اقوام آريايي نجد ايران، مزداپرست و در نتيجه «زرتشتي» بوده‌اند؛ اين نكته فقط يكي از شواهد موجود است.
نويسنده‌ي ارجمند اين تارنما، به پيروي از يك ديدگاه سنتي اما اينك رد شده، «گئوماته» را نه همان «برديا» (كه اينك يگانگي آن دو آشكار شده)، بل كه مغي زرتشتي مي‌داند كه براي ترويج دين زرتشت قيام كرد، بتكده‌ها را ويران ساخت، آتشكده بنا كرد، برده‌ها را آزاد نمود و غيره. به صراحت بايد گفت كه در هيچ يك از منابع تاريخي موجود، گئوماته‌ي فرضي، «مروج دين زرتشت»، «ويرانگر بتكده‌ها»، «سازنده‌ي آتشكده‌ها» و… دانسته و معرفي نشده است. نسبت دادن كارهايي چون اصلاحات اجتماعي، آزادسازي بردگان، دستگيري از مستمندان، و… به اين فرد فرضي، به آشكارا برساخته‌ي انديشه‌هاي كمونيستي ايران‌شناسان شوروي سابق است.
در مقاله‌ي مورخ 7 دي 1382 اين تارنما، به نقل از «محمدابراهيم باستاني پاريزي» (كه زرتشت‌شناس نيست)، ثنويت (dualism) يا دوگانه‌انگاري در دين زرتشت انكار شده است. اما حقيقت آن است كه در باورهاي اصيل زرتشتي، در مقابل "اورمزد"، مصدر ازلي و مستقل نيكي، "اهريمن" وجود دارد كه به منزله‌ي مصدر ازلي و مستقل بدي است. اين موضوع به روشني در همه‌ي متون زرتشتي گواهي شده است. ثنويت در دين زرتشت، صرفاً به مفهوم باورمندي به وجود دو اصل و نيروي مستقل، ازلي و متضادِ حاكم بر گيتي (يعني اورمزد و اهريمن) است و نه به معناي «دوگانه پرستي»، يعني پرستش هم اورمزد و هم اهريمن! در دين زرتشت، مصدر همه‌ي بلايا و بدي‌هاي جهان اهريمن دانسته مي‌شود، بنابراين، اهريمن ماهيتي حقيقي و مستقل دارد. اين كه مغ‌هايي فرضي در زماني پيش از زرتشت موجوديتي به نام اهريمن را ايجاد كرده و آن را در تقابل با اورمزد قرار داده‌اند (چنان كه در ادامه‌ي آن مطلب گفته مي‌شود)، تصوري به خطاست؛ چرا كه اهريمن (در اوستا: Angra mainiiu) نيز چون اورمزد، برساخته‌ي انديشه‌هاي شخص زرتشت است و پيش از وي، چنين انگاره‌اي در باورهاي هندوايراني وجود نداشته است. ضمن اين كه مغ‌ها، متعلق به دوران پس از زرتشت‌اند.
+ مقاله‌ي جديد من: استويهاد: ديو مرگ


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/۱٢

آتورپات (Aturpat، به یونانی: Atropates؛ به معنای: حمایت شده از [ایزد] آتش؛ بسنجید با نام اوستایی "Aterepate" در یشت13/102 که ممکن است اشاره به همین فرد باشد) شهربان (satrap) ماد و فرمانده سربازان ماد، آلبانیا (اران) و Sacsene (سکاهای قفقاز) در نبرد Gauggamela در سال 331 پ.م. بود (Arrian, Anabasis 3.8.4). او تا کشته شدن داریوش سوم در 330 پ.م. به وی وفادار ماند، سپس به اردوی مقدونیان پیوست. اسکندر در اوایل همان سال از همدان (یونانی: Ecbatana) عبور کرد، اما پیش‌تر حکومت ماد را به Oxydates واگذار کرده بود (ibid., 3.20.3; Quintus Curtius, Historiae 6.2.11)؛ ولی در 7-328، اسکندر اخوداتس را که وفاداری‌اش زیاد مورد اطمینان نبود، برکنار کرد و آتورپات دوباره در مقام خود برقرار گشت (Arrian, 4.18.3; Quintus Curtius, 8.3.17).
آتورپات در مقام شهربان ماد، "Baryaxes" شورشی شکست خورده‌ی آن منطقه را به اسکندر، در پاسارگاد در 24-325 پ.م. تسلیم نمود (Arrian, 6.29.3). وی در نزد و نظر فاتح مقدونی چنان برجسته نمود که اندکی بعد، دخترش به ازدواج با Perdiccas یار نزدیک اسکندر، درآمد (Arrian, 7.4.5; Justin, Historiae 13.4.13). واپسین دیدار آتورپات و اسکندر، در ماد در 3-324 پ.م. بود (Arrian, 7.13.5,6).
براساس تصمیمی که در بابل، پس از مرگ اسکندر در 323 پ.م. برای تقسیم ناحیه‌ای اراضی فتح شده، اتخاذ گردید، ایالت (satrapy) ماد به دو بخش تقسیم شد و تنها ماد کوچک (بخش شمال غربی) به آتورپات واگذار گردید، در حالی که ماد بزرگ (بخش شرقی) به Pytho واگذاشته شد (Diodorus Siculus, 18.3.3; Justin, 13.4.13). اما در نهایت، آتورپات از بیعت با همه‌ی فرماندهان مقدونی خودداری کرد و ایالت‌اش را به پادشاهی مستقلی مبدل ساخت (Strabo, Geography 11.13.1). پس از آن، این بخش از ماد برای یونانیان با عنوان Media Atropatene [= مادِ آتورپاتکان] یا فقط Atropatene شناخته می‌شد، چنان که در پارتی و پارسی میانه به صورت آتورپاتکان (Aturpatakan) و در فارسی نو «آذربایجان» خوانده شده است.
«آتورپات» علاوه بر بخشیدن نام خود به منطقه‌ی زیر فرمان خویش، دودمانی را بنیان نهاد که برای چندین سده در آذربایجان فرمان‌روا بود (cf. Strabo, 11.13.1). *

* M.-L. Chaumont, "Atropates": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, 1989, pp. 17-18

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ به مناسبت سالگرد تأسیس وبلاگ «فرهنگ ایران باستان»:
این هفته مصادف بود با نخستین سالگرد تأسیس این وبلاگ (فرهنگ ایران باستان). یک سال پیش در چنین روزهایی، با کم‌ترین دانش ممکن درباره‌ی وبلاگ‌سازی و وبلاگستان، بدین گستره‌ی بزرگ و پهناور فرهنگی قدم نهادم و مشکلات راه و مراحل کار را یکایک پشت سر نهادم. اینک با مرور کارنامه‌ی یک ساله‌ی خود، بر این گمان‌ام که حداقل توانسته‌ام گام‌های کوچک اما مثبتی را در جهت شناساندن فرهنگ و تاریخ شکوهمند ایران و آگاهی‌بخشی به ایرانیان میهن‌دوست، بردارم و مرجع قابل اعتمادی را در زمینه‌ی فرهنگ ایران باستان، برپا دارم. بدیهی است که موفقیت احتمالی در این راه، جز با پشتیبانی و یاری و همدلی دوستان گرامی و خوانندگان بزرگوار این وبلاگ، ممکن و مقدور نبوده است.
دغدغه و تلاش عمده‌ی من در طی این دوران، نگارش یا ترجمه‌ی مقالاتی روش‌مند، علمی و به دور از احساس‌گرایی و تعصب در جهت روشنگری ابعاد مختلف و گاه ناشناخته‌ی تاریخ ایران بوده، هرچند معترفم که پژوهش و نگارش دو مقاله‌ی جامع در هر هفته، با وجود تنگناها و گرفتاری‌های بسیار، حقیقتاً دشوار بوده است.
اما آن چه مایه‌ی خشنودی و سرفرازی بسیار است، آن است که همراه و همسو با جمعی از ایرانیان آگاه و میهن‌پرست، برای نخستین‌بار در عرصه‌ی اینترنت، جنبشی نیرومند و فراگیر را برضد اقدامات و القائات نژادپرستانه و تجزیه‌طلبانه‌ی فرقه‌ی پان‌ترکیسم، و در جهت آگهی‌بخشی به ایرانیان جویای حقیقت در این زمینه، برپا کردیم و دستاوردها و موفقیت‌های کلانی را نیز حاصل نمودیم.
به هر حال امیدوارم که با تداوم همدلی و یاری ایرانیان آزاده‌ای که با این وبلاگ در ارتباط‌اند، پس از این نیز برای همه‌ی ما، امکان و مجال خدمت به فرهنگ درخشان ایران فراهم باشد. ایدون باد!

پیام‌های خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/٩
داريوش دوم، ششمين شاهنشاه هخامنشي بود (فرمان‌روايي: فوريه 423 تا مارس 403 پ.م.). او تا پيش از پادشاهي، شهربان (Satrap) ايالت «هوركانيا» (يوناني: Hyrcania؛ گرگان) بود، و «داريوش» نام برتخت‌نشيني وي؛ يعني نامي كه در زمان دست‌يابي به سلطنت برگزيده بود. نام اصلي وي، در منابع كهن به صورت «اخوس» (Ochus، به يوناني) و به بابلي: U-ma-kush يا U-ma-su گزارش گرديده است. شايد نام پارسي باستان وي Vauka* يا Va(h)ush* (= نيك) بوده است. پدر وي اردشير يكم (425-465 پ.م.) و مادرش يك بابلي بود. از اين رو، نويسندگان يوناني داريوش دوم را نامشروع‌زاده (يوناني: nothos) انگاشته‌اند، هرچند اين لقب در منابع نسبتاً متأخر آشكار شده است (Pausanias, 6.5.7). برپايه‌ي گزارش كتزياس (Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.47.51) داريوش دوم پس از پادشاهي كوتاه دو برادر ناتني‌اش، خشايارشاي دوم (24-425 پ.م.) و سگديانوس (Sogdianus يا Sekyndianus؛ 424 پ.م.) بر تخت نشست. با وجود اين، در اسناد معاملاتي بابلي، از اين شاهان يادي نشده و داريوش دوم مستقيماً و بدون فاصله جانشين اردشير يكم مي‌شود. منازعه و كشمكش بر سر سلطنت، احتمالاً بايد در طي نخستين سال پادشاهي داريوش دوم رخ داده تا باشد، تا اين كه در تاريخي پيش از آن، چنان كه نويسندگان يوناني بر اين باورند (بسنجيد با: Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.47-49; Diodorus, 11.69.6, 12.7.1, 12.64.1). به نظر مي‌رسد كه آثار چنان كشمكشي در بايگاني تجارت‌خانه‌ي بابلي خانواده‌ي مورشو (Murashu) بازتاب يافته است: در دومين سال پادشاهي داريوش دوم اخوس، در اين بايگاني شمار اسناد مربوط به گروگذاري (رهن) افزايش يافته كه شايد ناشي از مطالبات مالياتي و نظامي سال نخست پادشاهي داريوش بوده است.
اسامي پشتيبانان سگديانوس و داريوش دوم كه از سوي كتزياس ارائه شده بود، مورد تأييد اين اسناد ميخي قرار گرفته است. از جمله‌ي اين نام‌ها، پروساتيس (Parysatis، به يوناني) همسر و خواهر ناتني داريوش دوم است. در بحث‌هاي مربوط به نفوذ زيان‌بار فرض شده‌ي اين فرد در دربار هخامنشي، شرح و برآورد ناچيزي از ثروت و املاك وي، آن گونه كه در الواح مورشو آشكار مي‌شوند، مطرح شده است.
اسناد ايراني مربوط به دوران فرمان‌روايي داريوش دوم، كم‌ياب‌اند: همه‌ي ‌سنگ‌نوشته‌هاي وي به فعاليت‌هاي ساختمان‌سازي‌اش اشاره دارند. او ساختمان‌هايي را در شوش بنا كرد (بسنجيد با: D2Sa, D2Sb)، و يكي از سه آرامگاه بدون كتيبه‌ در نقش رستم، به او نسبت داده شده است؛ وي واپسين شاه هخامنشي بود كه در اين محل به خاك سپرده شد.
دوران پادشاهي داريوش دوم به جهت شورش‌هاي مكرري معروف بود كه بخشي از آن‌ها را شهرباناني كه جايگاه قدرتي در مناطقي كه خاندان‌شان براي چندين نسل در آن‌ها فرمان‌روايي كرده بودند، هدايت مي‌كردند. كتزياس از شورش برادر تني داريوش به نام Arsistes (پارسي باستان: Arsita*) با همدستي Artyphios (پارسي باستان: Ardifiya*)، پسر Megabyzus (پارسي باستان: Bagabukhsha) كه شورشي را در زمان پادشاهي اردشير به پا كرده بود، ياد كرده است. شورش Pissouthnes شهربان را در سارد، ChithraFarnah (يوناني: Tissaphernes) كه به سربازان مزدور يوناني Pissouthnes براي ترك فرمانده‌شان رشوه داده بود، احتمالاً در 422 پ.م. سركوب كرد (بسنجيد با: Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.53 ). اقامت موقت چيثره‌فرنه در آسياي صغير، نمودار و علامت دهنده‌ي آغاز تشديد مداخله‌ي پارس در امور يونان در طي جنگ Peloponnes بود.
Artoxares، خواجه‌ي پافلاگونيايي نيز، كه سابقاً به داريوش براي دست‌يابي به سلطنت ياري كرده بود، در تاريخي نامعلوم اقدام به كودتا كرد (Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.54). افزون بر اين، حكايت داستان‌وار نافرماني Teritochmes، كه با دختر داريوش ازدواج كرده بود، ممكن است تهديد جدي‌تري را عليه سلطنت در بطن خود پنهان كرده باشد (Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 15.55-56).
اسنادي از آشفتگي مصر در 410 پ.م. - كه پيش‌درآمدي براي شورش موفقيت‌آميز سال 404 پ.م. بود - موجود است. در نهايت نيز، سركوبي شورش ماد در قلب امپراتوري (Xenophon, Hellenica 1.11.19)، با لشكركشي عليه قوم كادوسي (Cadusii) دنبال شد.
داريوش دوم در 404 پ.م. در بابل درگذشت (Ctesias. in, Jacoby, Fragmente 688 frag. 16.57). او را پروساتيس - كه از پسر جوان‌اش «كورش كوچك» در شورش معروف وي عليه برادر تني‌اش اردشير دوم (359-405 پ.م.) پشتيباني مي‌كرد، و گزنفون آن را در كتاب نخست Anabasisاش گزارش كرده - به خاك سپرد.
وابستگي صرف به منابع يوناني، مشخصاً كتزياس، و فقدان واقعي اسناد خاورميانه‌اي، ديدگاه‌هاي رايج درباره‌ي پادشاهي داريوش دوم را سخت يك‌سويه مي‌سازد (1).

(1) H. Sancisi-weerdenburg, "Darius II": Encyclopaedia Iranica, vol. 7, 1994, pp. 50-51



ارگ بم

به يادبود فاجعه‌ي عظيم انساني و فرهنگي شهر بم


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/٥
«ارژنگ» (به ايراني ميانه: Ardahang) عنوان يكي از كتاب‌هاي غيرمذهبي ماني است. اين اثر، دفتري از نقاشي‌ها و پيكرنگاري‌هاي رنگي براي ارائه‌ي شرحي مصور از جنبه‌هاي بسيار مهم آموزه‌هاي ثنوي (dualistic) مانوي بود. ارژنگ احتمالاً ذيل و ضميمه‌اي - اما يقيناً جداگانه - را بر كتاب «انجيل زنده/ انجيل بزرگ»، يكي از آثار مذهبي مانوي‌، تشكيل مي‌داد. از اين اثر همراه با ديگر كتاب‌هاي نوشته‌ي ماني، در متون پارتي ياد شده است. ارژنگ در نوشته‌هاي قبطي مانوي، Eikon خوانده شده و از تصوير (eikon) ماني كه در جشن بما (Bema) بر تختي پيشاروي جماعت مؤمنان قرار داده مي‌شد، مشخص و متمايز گرديده است. به اين كتاب، همچنين با عنوان دربردارنده‌ي تصاويري از داوري نهايي آخرت، اشاره گرديده است. در نوشته‌اي چيني، "چكيده‌ي آموزه‌ها و شيوه‌هاي تعليم ماني، بوداي روشني"، «Men-ho-i بزرگ» خوانده شده (براساس پيش‌نهاد اميل بنونيست، از صفت bungahig* و آن هم از bungah پارتي به معناي "بنيان، شالوده" برگرفته شده) كه به صورت «نقاشي دو اصل بزرگ» ترجمه و تفسير گرديده است و ظاهراً اشاره به كتاب ارژنگ دارد.
براي ريشه‌شناسي واژه‌ي پارتي Ardahang (= ارژنگ)، شدر (H. H. Schaeder) واژه‌ي پارسي باستان arta-thanha* (ارته-ثنه) به معناي "پيام راستي" را پيش‌نهاد كرده كه با «بُشر الحق» عربي ذكر شده در كتاب «فهرست» ابن نديم، مطابق و مترادف است. اما راه حلي كه عموماً پذيرفته باشد، هنوز يافته نشده است (اين واژه شايد به معناي "نقاشي" باشد، اگر hang- را برگرفته از ريشه‌ي ايراني كهن -thang به معناي "نقاشي كردن" بدانيم). در ادبيات فارسي نو، اين واژه به چندين شكل كمابيش تحريف شده باقي مانده است: ارژنگ، ارتنگ، ارجنگ، ارسنگ، ارهنگ، ارغنگ، تنگ، چنگ. خود نگاره‌هاي اين كتاب گم شده‌اند اما پاره‌اي از تفسيرهاي پارتي اردهنگ (Ardahang) شناسايي گرديده است.
جالب آن كه در روايات تاريخي متأخر اسلامي، از ماني، مشخصاً و اختصاصاً به عنوان بنيان‌گذار يك دين يا يك شخصيت بزرگ ديني ياد نشده، اما از وي به طور ممتاز و برجسته‌اي، به عنوان يك هنرمند سخن رفته است. در تصوير ارائه شده از ماني در اين روايات، انگاره‌ي ماني نقاش چيره و غالب است. البته اين گونه روايات به لحاظ تاريخي، تا اندازه‌اي مبتني بر گرايش و علاقه‌ي مشهور مانويان به نشر كتاب، نوشتار و نگاره‌ها، اما به ويژه مبتني است بر خود كتاب اردهنگ ماني - كه تصور نقاش بودن ماني را القا كرده است.
برپايه‌ي داده‌هاي متون تاريخي ايراني، اردهنگ اثر استثنايي و فوق‌العاده‌اي بود و با مهارت و استادي بي‌نظير، و صورت‌ها و كيفيات شگرفي ترتيب داده شده بود. گفته شده است كه نسخه‌اي از كتاب ارژنگ در اواخر سده‌ي يازدهم ميلادي در غزنه، هنوز موجود بوده است ("بيان الاديان" ابوالمعالي، 1092 م.؛ ميرخواند، سده‌ي 15/ 16م.). در شاهكار فردوسي و در حماسه‌ي داستاني فخرالدين اسعد گرگاني، «ويس و رامين» (سده‌ي 11م.)، ماني - خالق ارژنگ - نقاشي بزرگ از چين توصيف شده است (شاهنامه، ed. J. Mohl, V, pp. 472-75؛ ويس و رامين، ويراسته‌ي م. محجوب، تهران، 1959، ص 32، 287). اين شهرت و معروفيت آن گونه بود كه «ماني» اصطلاحي شد براي خطاب به هر نقاش پرآوازه و برخوردار از توانايي‌هاي استثنايي هنري (1).

(1) J. P. Asmussen, "Arzhang": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, 1987, pp. 689-690


پيام‌هاي خوانندگان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱٠/٢

واپسین شاه بزرگ پارتی، اردوان چهارم، همزمان با درگیری با اردشیر یکم بنیان‌گذار دودمان ساسانی، گرفتار کشمکش با برادرش بلاش ششم بر سر پادشاهی بود. پشتیبانان اردوان در ماد، آذربایجان، خوزستان و آدیابنه (Adiabene) نیرومندتر بودند. با وجود این، «گئو ویدنگرن» (G. Widengren, in La Persia nel Medioevo, Accademia Nazionale dei Lincei, Quaderno 160, Rome, 1971, p. 749) دلایل و نشانه‌هایی یافته است مبنی بر این که عموم مردم «مادِ آتورپاتکان» (= آذربایجان)، متحد اردشیر یکم بودند. در هر حال، همین که اردشیر، اردوان را در سال 226 م. شکست داد و کشت، آذربایجان با مقاومت اندکی، تسلیم گردید. برجسته‌نگاری معروف ساسانی در سلماس، در نزدیکی دریاچه‌ی ارومیه، که در آن تصویر اردشیر و چند تن دیگر ترسیم شده، به باور ویدنگرن، کاملاً محتمل است که یادبودنهاده‌ای به مناسبت همین موفقیت بوده باشد. عقیده‌ی «والتر هینتس» (Iranica Antiqua 5, 1965, p. 159) مبنی بر این که، این برجسته‌نگاری، چیرگی اردشیر را بر ارمنیان یادآوری می‌کند، به نظر می‌رسد که اعتبار کم‌تری داشته باشد.
دیگر دانسته‌ی ارائه شده درباره‌ی آذربایجانِ اوایل عصر ساسانی، از آنِ شاپور یکم است، در نخستین سال پادشاهی‌اش، یعنی 42-241 م.، زمانی که وی دو لشکرکشی را رهبری کرد: نخست علیه خوارزمیان و سپس علیه «مادهای باشنده در کوه‌ها»، که ظاهراً منظور از آن، آذربایجان است. به نظر می‌رسد که پس از آن، آذربایجان آرام و ساکن شده باشد چرا که در منابع، لشکرکشی دیگری علیه اهالی این ناحیه، گزارش نشده است.
چنین می‌نماید که «آتورپاتکان» (Aturpatakan، در یونانی: Atropatene) در سراسر دوره‌ی ساسانی، رسماً ایالتی به شمار می‌آمد که یک «مرزبان» از جانب شاهان ساسانی بر آن حاکمیت داشت و از همه‌ی اختیارات یک شهربان (Satrap) برخوردار بود. آذربایجان مرکزی دینی بود و پرستشگاهی عمده در «شیز» (تخت سلیمان کنونی) قرار داشت که جایگاه «آذرگشن‌اسپ» (Adurgushnasp) یکی از سه آتش بسیار مقدس امپراتوری بود. نام «شیز» اغلب در پیوند با نام‌هایی دیگر، به ویژه: Ganzaca (Ganzak) و Thebarmais آشکار می‌شود، اما این احتمال که همه‌ی این نام‌ها، به مکان واحدی اشاره دارند، مورد تردید است.
به سبب وجود آتشکده‌ی بزرگ یاد شده، این ناحیه چنان مورد احترام بود که هربار که پادشاه ساسانی جدیدی تاج‌گذاری می‌کرد، همه‌ی راه را تا آتشکده پیاده می‌پیمود، و به علت تأسیس کاخی سلطنتی در این ایالت، آذربایجان به بخشی کاملاً یگانه شده با امپراتوری تبدیل شد، در مقابل حالت فرمان‌برداری آزادانه‌ای که این سرزمین در عصر پارتی داشت.
«ارنست هرتسفلد» می‌پنداشت که "[در عصر ساسانی، دارندگان] اسم شخص‌های مرکب با gushnasp، نام آتش مقدس گنزک، مشخصاً آذربایجانی بوده‌اند"؛ اگر چنین باشد، این ایالت مردان شایسته‌ی بسیاری به باور آورده بود که مقامات بالایی را در طول چهار سده فرمان‌روایی ساسانی در دست داشتند.
آذربایجان در اواخر عصر ساسانی مجدداً به صحنه‌ی تاریخ بازمی‌گردد. در 590 م. نبردی قاطع در کشمکش بر سر سلطنت، میان بهرام چوبین غاصب و خسرو دوم پرویز در گنزک آذربایجان درگرفت که به پیروزی خسرو منتهی شد. در سال 628 م. امپراتور بیزانس Heraclius به آذربایجان هجوم آورد، شهر گنزک را تصرف کرد و آتشکده‌ی آذرگشن‌اسب را تاراج نمود. از آن پس، اقتدار ساسانی رو به افول نهاد. آذربایجان در بین سال‌های 639 م. و 643 م. به دست اعراب افتاد و مرحله‌ی جدیدی در تاریخ آن آغاز شد (1).

(1) K. Schippmann, "Azerbaijan III. Pre-Islamic history": Encyclopaedia Iranica, vol. 3, 1989, p. 224

پیام‌های خوانندگان

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :