فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱/٢٦

4- کورش و کرزوس
جابه‌جایی قدرت سیاسی در داخل نَجد ایران در پی فتوح کورش، برخی دولت‌های دیگر را بدین گُمان انداخت که در منطقه بی‌ثباتی و تزلزل سیاسی پدید آمده و لذا می‌توان با بهره‌برداری از فرصت به دست آمده، به تحرکات و عملیات کشورگشایانه و توسعه‌جویانه پرداخت. چنین بود که «کرزوس» Croesus پادشاه لیدیه (546 ـ 568 پ.م.) با فروپاشیده دیدن دولت ارشتی‌وییگَ، بر آن شد تا قلم‌رو خود را که در پی پیمان‌ صلح سال 585 پ.م. با دولت ماد، به سرزمین‌های غربی رود هالیس (Halys) محدود شده بود [هردوت (همان، ص200)]، به سوی شرق آن گسترش دهد و مانعی را در سر راه این اقدام نبیند. بدین ترتیب، کرزوس لشکری آراست و با گذر از رود مرزی هالیس، کاپادوکیه (Cappadocia) را که تا آن زمان بخشی از خاک ماد بود، به تصرف درآورد [هردوت (همان، ص270)؛ کورت، ص39؛ هوار، ص43].
کورش که متکی به هوشیاری و اراده‌ای والا و برخوردار از سپاهی ورزیده و سازمان‌یافته بود، در واکنش به تجاوز و تهاجم دولت نیرومد لیدیه به سرزمین‌های غربی ماد ـ که اینک بخشی از قلم‌رو پارس‌ها بود ـ درنگ نکرد و با سپاهیان خود ره‌سپار کاپادوکیه شد. کورش در زمستان 547 پ.م. در ناحیه‌ی پتریا (Pteria) با سپاه خود که برای نخستین بار در آن دوران مجهز به ارابه‌های داس‌دار و بُرج‌دار و دارای شتر بود [گزنفون (پیرنیا، ص330، 347)] با نیروهای متجاوز و مهاجم لیدیه درآویخت [هردوت (همان، ص271)؛ هوار، ص44]. اما کرزوس که سپاه‌اش در آستانه‌ی شکست و فروپاشی کامل قرار گرفته بود، ادامه‌ی نبرد را به سود خود ندید و لذا سریعاً‌ تا سارد (Sard) پای‌تخت لیدیه واپس نشست [هردوت (همان جا)]. کرزوس با این گُمان که دررسیدن سرمای سخت زمستان مانع از آن خواهد شد که کورش به واکنش سریع دست زده و سپاه وی را تا سارد تعقیب کند، جنگ‌جویان‌اش را مرخص ساخت و در این فرصت کوشید که یاری دولت‌های اسپارت و بابل و مصر را جلب کند [هردوت (همان، ص270، 272)؛ کورت، ص39؛ گیرشمن، ص120؛ هوار، ص44]. اما برخلاف تمام این محاسبات و تصورات، کورش بی‌درنگ به سوی سارد روانه گشت.
کرزوس که از حمله‌ی نامنتظر کورش سخت یکه‌خورده و از یاری متحدان‌اش نیز خبری نبود، با آشفتگی و سراسیمگی نیروهای‌اش را ـ که البته سوارهِ‌سپاه برجسته‌ای داشت ـ در دشت‌های واقع در شرق سارد رویاروی سپاه کورش قرار داد. اما جنگ‌جویان ورزیده‌ی پارسی لشکر لیدیه را به شدت شکسته و متلاشی ساختند و بازمانده‌ی نیروهای لیدیه را وادار به پناه‌جُستن در دژهای سارد نمودند [هردوت (همان، ص272)]. کورش برای یک‌سره نمودن کار کرزوس، سارد را به محاصره گرفت و سرانجام با رخنه‌ی سپاه‌اش به داخل شهر (به روایت هردوت) و یا با تسلیم شده اهالی سارد (به روایت کتزیاس)، آن شهر گشوده شد و به تصرف فاتحان پارسی درآمد [کورت، ص39؛ گیرشمن، ص120؛ هوار، ص45؛ پیرنیا، ص273].
کرزوس پس از فتح سارد بازداشت گردید لیکن بدون دیدن تعرضی، برای اقامت و گذران زندگی، تیولی در یکی از شهرهای لیدیه به او بخشیده شد [هردوت (همان، ص275)؛ ژوستن (همان، ص280)، بریان، ص112]. با گشوده شدن سارد، گنجینه‌ها و ثروت‌های عظیم و پرآوازه‌ی آن در اختیار کورش فاتح قرار گرفت و اینک او سرمایه‌های انبوهی را برای سامان‌دهی امپراتوری رو به گسترش خود در دست داشت.
اما پادشاه پارسی چون گذشته ـ و آینده ـ کوشید تا برای استقرار و ثَبات مشروعیت حاکمیت خود، سرزمین‌های مفتوح شده را از درون و با حفظ سنت‌های بومی اداره کند: وی ـ و به همین گونه، دیگر هخامنشیان ـ برای جلب رضایت و حمایت نهادهای مذهبی اقوام مغلوب، در جهت نهادینه ساختن مشروعیت حاکمیت خویش در پی تأیید و تصریح نهادهای مذکور، خدمات و توجهات بسیاری به معابد محبوب و مشهوری چون «دِلف» و «آپولون» روا داشت [بریان، ص116؛ بویس (1375)، ص8 ـ77] و از سوی دیگر، مدیریت سطوح میانه‌ی دولت و دیوانِ شهرهای مفتوح را نیز به بومیان شایسته واگذار کرد [هردوت (همان، ص285)؛ بریان، ص115].
در بهار 546 پ.م. با ناآرام شدن اوضاع در مرزهای شرقی امپراتوری در منطقه‌ی سکاها و باختر، کورش تداوم تثبیت سیاسی و فتوح نظامی را به سرداران‌اش سپرد و خود به سوی مرزهای‌های آن سوی امپراتوری ره‌سپار گردید [هردوت (همان جا)؛ بریان، ص114]. در این حین، فردی لیدیایی به نام پکتیاس (Paktyas) که از جانب پادشاه فاتح به شهربانی (ساتراپی) سارد گماشته شده بود، سر به شورش برداشت و پادگان‌های پارسی را در سارد به محاصره گرفت. کورش که در آن هنگام در همدان بود، با آگاهی از موضوع، بی‌درنگ سرداری مادی به نام مازارِس (Mazares) را به سرکوبی این شورش گماشت و گسیل داشت. پکتیاس که در خود توان ایستادگی در برابر مازارس را نمی‌دید، با دررسیدن آن سردار، سریعاً از مواضع خود واپس‌نشست و گریخت اما به زودی دست‌گیر و مجازات گردید [هردوت (همان، ص7 ـ 285)؛ کورت، ص40؛ هوار، ص45].
مازارس از آن پس مأموریت یافت که فتوح امپراتوری را در آسیای صغیر گسترش دهد. تا آن زمان برخی از اقوام ساکن در شهرهای یونانی‌نشین این ناحیه، بدون درگیری و خون‌ریزی، فرمان‌بُرداری از امپراتور فاتح را پذیرفته بودند. هم‌چون میلت (Milet) و نیز اهالی جزایر سامُس (Samos) و خیوس (Chios) که در هیچ اتحادی علیه کورش وارد نشدند [هردوت (همان، ص283)]. مازارس در دوران فرمان‌دهی خود بر عملیات فتوح، مناطق یونانی‌نشین پرین (Prien)، مِ‌آندر (Meandre) و مگنزیا (Magnesia) را گشود [هردوت (همان، ص287)؛ کورت، ص40؛ گیرشمن، ص120]. پس از وی، «هارپاگ» سردار دیگر مادی فرمان‌دهی عملیات را بر عهده گرفت و یونیه (Ionie)، اِاُلیان(Eolien)ها و دُریان(Dorien)ها را زیر فرمان آورد و با استفاده از جنگ‌جویانی که از این اقوام دریافت داشته بود، بر کاریه(Carie)، لیکیه(Lycie) و پِداسیان(Pedasien)ها نیز چیره گشت و اهالی ثِ‌اُس (Theos) و فوسه (Phocce) را که گروهی از آنان تهدید و تبلیغ کرده بودند که در برابر اشغال سرزمین‌شان دست به مهاجرت گروهی خواهند زد، با روش‌های سیاسی وادار به تسلیم کرد. بدین ترتیب تمامی سرزمین‌های آسیای صغیر و یونانیان قاره‌ای ضمیمه‌ی قلم‌رو امپراتوری کورش شدند [هردوت (همان، ص8 ـ387)؛ کورت، ص40 ـ 39؛ گیرشمن، ص120؛ هوار، ص45].
حضور کورش در مرزهای شرقی و شمال شرقی و مجموعه عملیات نظامی وی در این نواحی، منجر به گسترش مرزهای امپراتوری در این پهنه گردید و پادگان‌های بسیاری برای حفظ امنیت و استقرار حاکمیت امپراتوری در این ایالات نوگشوده برپا گردید. به نظر می‌رسد سرزمین‌های مفتوح کورش در نواحی شرقی و آسیای‌میانه همان‌هایی باشد که زمانی بعد، داریوش بزرگ میراث‌بَر حاکمیت بر آنان شد: زَرَنگ، هرات، خوارزم، بلخ، سُغد، قندهار، سکاییه، ثَتَگو (θatagu) و رُخَج [داندامایف، ص138؛ بریان، ص1ـ 120؛ کورت، ص5 ـ44؛ هوار، ص46؛ پیرنیا، ص358؛ زرین‌کوب، ص122].
ظاهراً پس از یک‌سره شدن کار سارد بود که کورش شهر «پاسارگاد» را به عنوان پای‌تخت، جای‌گزین شهر باستانی «انشان» نمود و به برآوردن کاخ‌ و پردیس و مجتمع‌های دولتی و مذهبی و مسکونی در آن پرداخت [بریان، ص218].

طرح ایوان کاخ کورش در پاسارگاد

5 - کورش و نبونید
با گسترش فتوح کورش از آسیای میانه تا آسیای صغیر، دیگر موازنه‌ها و معادلات سیاسی در منطقه به‌هم‌خورده و وزنه‌ی قوای سیاسی و نظامی خاورمیانه به سمت شکل‌گیری یک قدرت واحد و مطلق، سنگینی می‌کرد. اما هم‌چنان دولتی در این ناحیه باقی‌ مانده بود که نه از امپراتوری پارسی فرمان می‌برد و نه توان برتری‌ جویی را بر آن داشت: بابِل.
وجود وضعیت نه‌جنگ‌ ـ نه‌صلح در روابط میان دولت‌های بابِل و پارس(انشان)، تنش‌ها و اختلافاتی را پدید آورده بود که پیشینه‌ی آن به چندین سال قبل از فتح نهایی بابِل در 539 پ.م. بازمی‌گشت. از ریشه‌ها و عوامل این تنش و اختلاف می‌توان به مواردی چون فتح شوش و برخی نواحی شرقی دجله مانند گوتیوم‌ ـ که دولت‌های آن‌ها دست‌نشانده‌ی بابِل بودند ـ به دست کورش [بریان، ص125؛ کورت، ص36، 41] و نیز به قصد بابِل برای هم‌دستی با لیدیه در جنگ علیه پارسی‌ها [هردوت (همان، ص272)؛ ژوستن (همان، ص280)؛ گزنفون (وحیدمازندرانی، ص283، 323)] اشاره نمود.
سرانجام، افزایش تدریجی تنش‌ها این دو دولت را به یک رویارویی تمام‌عیار کشانید. در پاییز 539 پ.م. کورش نیروهای رزمنده‌ی خود را در ایالت گوتیوم (واقع در میانه‌ی رود‌های دیاله و دجله) گردآورد و از آن جا [گزنفون (پیرنیا، ص320؛ وحیدمازندرانی، ص224)؛ هردوت (همان، ص21ـ 315)] به سوی مواضع «نَبونید»Nabu-naid [به تلفظ یونانی: Nabonidus] پادشاه بابِل (539 ـ 556 پ.م.) در اُپیس (Opis) واقع در کرانه‌ی دجله پیش‌روی کرده و نیروهای بابِل را در آن منطقه یک‌سره شکسته و تارومار ساخت. با ادامه‌ی پیش‌روی کورش به سوی بابل، جنگ‌جویان دیگری از بابِل در سیپَر (Sippar) موضع گرفتند ولی با نزدیک شدن و دررسیدن لشکر کورش، توان ایستادگی را در خود ندیدند و از آن شهر عقب‌نشینی کردند. سیپَر بدون خون‌ریزی تسلیم پادشاه فاتح گردید: 10 اکتبر 539 پ.م. [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (پیرنیا، ص369)؛ کینگ، ص4 ـ272؛ داندامایف، ص141].
کورش برای فتح نهایی بابِل، «گَوبَروَ» Gaubarva (به تلفظ بابِلی: Gubaru و به تلفظ یونانی: Gobryas) فرمان‌دار ایالت گوتیوم را که سپاه‌ او در خدمت‌اش بود [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان، 369)؛ داندامایف، ص147] برای این منظور گزیده و به سوی شهر بابِل گسیل داشت. نیروهای نبونید در پای باروهای شهر با سپاه گَوبروَ درآویختند اما به سختی شکست یافته و به داخل دژهای شهر پناه جُستند که در پی آن، بابِل به محاصره گرفته شد [هردوت (پیرنیا، ص372)؛ گزنفون (همان، ص382)].
پس از چندی، با رخنه‌ی نیروهای گَوبروَ به درون شهر، بابِل بدون کُشتار و خون‌ریزی و ابراز واکنش خاصی از سوی بابِلیان ـ که سودی در این کار نمی‌دیدند ـ گشوده شد و شهر به طور مسالمت‌آمیز به تصرف درآمد: 12 اکتبر 539 پ.م. [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان، ص369)؛ استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص368؛ فروشی، ص84)؛ کینگ، ص274؛ داندامایف، ص142]. در پی فتح بابِل، نبونید نیز بازداشت و سپس به اقامت‌گاهی شایسته در کرمان تبعید شد [بروس کلدانی (پیرنیا، ص375)؛ کورت، ص43؛ هوار، ص47]. اما پسر و جانشین او «بِل‌شَراوصور» Belsharusur تا یک هفته هم‌چنان در برابر سپاه گَوبَروَ ایستادگی کرد تا سرانجام شکسته و کشته شد [سال‌نامه‌ی نبونید ـ‌کورش (همان، ص369)].
کورش در 29 اکتبر به بابِل آمد و پس از ورود با استقبال و احترام گسترده‌ی انبوه مردم شهر و سایر نواحی روبه‌رو شد [استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص8 ـ367؛ فروشی، ص5 ـ84)]. وی برای برقراری آرامش و صلح در شهر، مؤکداً فرمان ممانعت از هر گونه غارت و تعدّی را داد و حتا به منظور پاس‌داشتن معابد و اماکن مقدس، به ویژه معبد بزرگ «اساگیلا» Esagila از هر تجاوز و دست‌بُردی، سربازان گوتی را به محافظت از آن‌ها برگماشت [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان، ص369)؛ کینگ، ص274؛ داندامایف، ص143]. هم‌چنین، کورش فرمان داد تا پیکره‌های خدایانی که در زمان نبونید از معابد خود در سومر و اکّد به بابِل آورده شده بودند، به جایگاه‌های اصلی خود بازگردانند [سال‌نامه‌ی نبونید‌ ـ‌کورش (همان جا)؛ استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص368؛ فروشی، ص85)].
با فروپاشی دولت نبونید در بابِل، حکم تبعید اقوام بازداشته شده در بابِل ـ مانند یهودیان ـ نیز لغو و منتفی گردید و آنان توانستند به فرمان شاه جدید و فاتح، آزادی بازگشت به سرزمین‌های خویش را به دست آورند. می‌توان گُمان برد که در آن زمان برای جلب حمایت یهودیانی که ساکنان جاافتاده‌ی بابِل بودند، به منظور فتح کم‌دردسر آن شهر و نیز به جهت متعهد ساختن یهودیان به حاکمیت شاهنشاه، چنین تبلیغ شده بود که پادشاه پارسی از بازسازی معبد ویران اورشلیم پشتیبانی خواهد کرد [عهد عتیق: کتاب‌ عزرا، باب اول، 2ـ4]. هر چند این اعلام در واقع یک شعار بود و بازسازی آن محل ده‌ها سال بعد آغاز شد، لیکن صِرف این بیان، و پیش از آن، آزاد گشتن یهودیان از تبعید طولانی مدت‌شان در بابِل که نتیجه‌ی طبیعی برافتادن دولت نبونید بود، در نظر این مردم نه روی‌دادی عادی و متعارف، بل که حادثه‌ای استثنایی و معجزه‌ای نجات‌بخش از جانب خداوند و از طریق کورش جلوه کرد و انگیزه‌ی مبالغه‌گویی‌های بسیاری گردید [بریان، ص7ـ134؛ داندامایف، ص144؛ ویسهوفر، ص69؛ پیرنیا، ص377].
تبلیغات طولانی مدت و کارآمد کورش علیه نبونید، در فتح آرام و بدون خون‌ریزی بابِل و روی‌دادهای پس از آن، بسیار مؤثر بود. نبونید در دوران پادشاهی خود با ابراز توجهات فراوان به «سین»SIN خدای ماه «حَرّانیان» و نیز انتقال پیکره‌های خدایان شهرهای «اور»Ur، «اوروک»Uruk و «اریدو»Eridu به بابِل، مردم و نهادهای مذهبی بابِل را که معتقد به «مردوک»Marduk خدای بزرگ بابِلیان بودند، تا حدودی نسبت خود بدگُمان ساخت [بریان، ص127؛ داندامایف، ص141؛ گیرشمن، ص122]. با توجه به همین زمینه‌ها و وقایع بود که کورش در تبلیغات خود در پیش و پس از فتح بابِل، خویشتن را برگزیده‌ی دادگرِ خداوند (مردوک) اعلام نمود که اینک با عزل شاه نالایق و نامؤمن بابِل (نبونید) بر آن است تا به بهترین وجه، خدمت‌گزاری مردوک و نهادهای مذهبی آن را به جای آورده و شکوه و عظمت درخور بابِل را بدان بازگرداند [استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص8 ـ367؛ فروشی، ص5 ـ82)؛ بریان، ص30ـ127؛ داندامایف، ص142]. بدین گونه بود که کورش با هم‌آهنگ کردن خویش با سنّت‌ها و مذهب بابل، مشروعیت مطلوبی را برای حاکمیت و حکومت خود به دست آورد و به عنوان پادشاه قانونی و مشروع و خودی بابل ـ و نه بیگانه ـ معرفی و شناخته شد و در طی مراسم آیینی شکوه‌مندی، مقام سلطنت بابل را به طور نمادین از دست پیکره‌ی مردوک، خدای بزرگ، دریافت داشت و به لقب «شاهِ کشورها، شاهِ بابل» خوانده شد و قانوناً و شرعاً در شمار پادشاهان بابل درآمد [بریان‌، همان جا؛ کورت، ص42؛ داندامایف، ص6ـ145؛ گیرشمن، ص122؛ پیرنیا، ص370].
با وجود فتح بابل به دست کورش، چون موارد دیگر، هیچ تغییر و تصرف عمده‌ای در اوضاع اجتماعی و اقتصادی آن ایجاد و اِعمال نشد بل که نهادهای مذهبی تأیید و مقامات محلی در سمت‌های خود ابقا گردیدند و از نخبگان بومی برای هم‌کاری با فرمان‌روای جدید به گستردگی استفاده شد و گردش امور شهر به روال عادی و سابق خود ـ در عین مسالمت و امنیت ـ ادامه یافت [بریان، ص186 به بعد؛ کورت، ص3ـ42؛ کینگ، ص275؛ داندامایف، ص144].
در ابتدای فتح بابل حکومت نظامی آن بر عهده‌ی «گَوبروَ» سردار پیروز سپاه کورش بود تا آن که «کبوجیه» پسر کورش طبق مراسم مذهبی بابل در جشن سال نو تاج‌گذاری کرد و قانوناً به عنوان «شاه بابل» شناخته شد: مارس 538 پ.م. اما این شهریاری کم‌تر از یک سال و در بین سال‌های 7ـ 538 پ.م. برقرار بود. پس از کبوجیه، فردی پارسی که او نیز «گَوبَروَ» نام داشت، به فرمان‌داری بابل ـ که اینک تبدیل به یک استان یا ایالت (ساتراپی) گردیده بود، گماشته شد [بریان، ص130؛ کورت، همان جا؛ داندامایف، ص143، 8 ـ 146؛ هینتز (1380)، ص122،30ـ126؛ پیرنیا، ص372].
اکنون با تصرف بابل و برافتادن دولت آن، سرزمین‌هایی گسترده از مرزهای مصر تا دامنه‌های زاگرس که زیر فرمان دولت نو‌ ـ‌ بابلی نبونید بود، چون میراثی در اختیار کورش قرار گرفت و اقوام گوناگون و پُرشماری مانند آرامی‌ها، عبری‌ها، فلسطینی‌ها، سوری‌ها، عرب‌ها و… که در این پهنه سکونت داشتند، به قلم‌رو امپراتوری پارس پیوستند و بدین ترتیب کورش بر یکی از مهم‌ترین کانون‌ها تجاری و تولیدی جهان باستان دست یافت [بریان، ص1ـ130؛ کورت، ص42؛ پیرنیا، ص9ـ 415].
البته نباید از نظر دور داشت که تسلط قطعی وکامل پارسی‌ها بر بخش‌هایی از این منطقه ، تا زمان کبوجیه مقدور نگشت و همین امر باعث شد که مسیر و ره‌گذر لشکرکشی کورش به مصر گشوده و آماده نباشد و این عملیات گسترده‌ی نظامی در زمان حیات وی به انجام نرسد [بریان، ص40ـ 139].
6- واپسین روزهای کورش
آن چه در باره‌ی ده سال پایانی شاهنشاهی کورش بر ما پیداست، تنها اطلاعاتی در مورد لشکرکشی وی در سال 530 پ.م. علیه سکاهای ساکن آسیای میانه است که در مرزهای شرقی امپراتوری به غارت و تجاوز دست گشوده بودند. کورش در طی این لشکرکشی گسترده بر آن بود تا مهاجمان را تدریجاً واپس نشاند، اقوام سرکش را به زیر فرمان آورد و برای تثبیت فتوح، استحکاماتی را در مناطق پاک‌سازی شده یا نوگشوده برپاسازد.
آن چه که از مجموع روایت‌های مورخان باستان برمی‌آید، آن است که واپسین عملیات نظامی کورش در این زمان، علیه گروهی از سکاهای آسیای میانه و به ویژه «ماساگِت» (Massaget)های ساکن ماورای سیحون بوده است [هردوت (همان، ص419 به بعد)؛ ژوستن (همان، ص440)؛ داندامایف، ص 2 ـ 151؛ پیرنیا، ص440 به بعد؛ زرین‌کوب، ص129]. هر چند گفته می‌شود که کورش در یکی از این نبردها جان‌باخته است، لیکن روشن است که وی در طی این لشکرکشی، پیروزی‌هایی در سرکوبی و فرونشاندن سرکشی‌ها و ناآرامی‌ها و گسترش فتوح در آسیای میانه داشته و چندین قوم سکایی را به زیر فرمان آورده است [پیرنیا، ص442؛ کتزیاس (همان، ص425) در روایت خود به چنین فتوحی تصریح می‌کند.]. به هر حال، طبق روایتی [کتزیاس (همان جا)؛ کُخ، ص13] کورش در یکی از این نبردها ـ که شاید با ماساگت‌ها بوده ـ مجروح گردید وپس از سه روز درگذشت: اوت530 پ.م.
پیکر وی در پای‌تخت امپراتوری‌اش «پاسارگاد» و در آرام‌گاهی که در زمان حیات وی ساخته شده بود، به خاک سپرده شد [بریان‌، ص2ـ141]. کورش در زمان حیات خود، کبوجیه را نام‌زد قطعی نیابت و جانشینی خود ساخته بود [هرودوت (همان، ص3ـ422)؛ گزنفون (همان، 436)؛ کتزیاس (همان، ص425)] و پیشینه‌ی این امر از زمانی پیداست که کبوجیه پس از فتح بابل به مقام «شاه بابل» به اشتراک با پدرش نایل شده بود [بریان، ص2ـ1091؛ بویس (1375)، ص97]. «بَردیا» پسر دیگر کورش ـ که تاریخ نشان داد هرگز از این جانشینی خشنود نبود ـ در آن زمان، شهربان (ساتراپ) ایالات ماد و ارمنستان و کادوسان بود [گزنفون (همان، ص436)].
7- اسطوره‌ی کورش
کورش در متن ادبیات افسانه‌ای و تاریخی جهان جای‌گاهی بسیار درخشان و والا داشته و از وی به عنوان پادشاهی جوان‌مرد، خردمند، مداراجو، باشفقت، پارسا و سرانجام «مسیح‌وار» یاد شده است تا آن جا که حتا امروزه گروهی نیز وی را نخستین بنیان‌گذار «حقوق بشر» می‌دانند.
اما جدای از این واقعیت تاریخی که کورش با تکیه بر خردمندی و شایستگی و توانایی سیاسی‌ ـ نظامی خویش و با پشتوانه‌ی مادّی و معنوی حاصل از سکونت و امارت دیرپای قوم‌اش در سرزمین‌های ایلامی توانسته بود در اندک زمانی مرزهای امارت کوچک‌اش را در دامنه‌های زاگرس از آسیای میانه تا آسیای صغیر گسترش دهد، اَبَرقدرت‌های پُرآوازه‌ی خاورمیانه را به زانو درآورد و نخستین امپراتوری جهان را بر پایه‌ی دولتی واحد و سازمان‌یافته که بر اقوامی پُرشمار و گوناگون مدیریت سیاسی واحد و متمرکز و در عین حال تکثرپذیری را اعمال می‌کرد، بنیان‌گذارد، به خودی خود و به تنهایی امری شگرف و بی‌مانند و درخور ستایش و تحسین است، اما این مقام و جایگاه کورش به عنوان «بنیان‌گذار و بانی امپراتوری جهان‌گیر و مقتدر هخامنشی» بود که خاستگاه و منشأ افسانه‌ها و روایت‌هایی شد که هیبت و شخصیتی اسطوره‌ای و مقدس و ستودنی برای «پادشاه بنیان‌گذار» ایجاد می‌کرد: این افسانه‌ها، کورش را نه متعلق به دودمانی سلطنتی ـ چنان که بود ـ بل که وی را برآمده از مرتبه‌ای فرودست (مانند شبانی یا عیّاری) تلقی می‌کردند تا نشان دهند که وی برگزیده و مورد عنایت و حمایت خداوند بوده که توانسته است از چنان پایگاهی ـ به شتاب ـ به چنین مرتبه‌ی کمالی دست یابد و به افتخار و مقامِ برآوردن و بنیان گذاردن یک دودمان شاهنشاهی بزرگ و مقتدر نایل آید [بریان، ص72؛ کورت، ص46؛ فرای، ص130؛ ویدنگرن، ص224؛ زرین‌کوب، ص113].
توصیف و تبیین شخصیتی مداراجو، مردم‌دوست و ربّانی از کورش، در مقایسه با بی‌رحمی‌ها، خون‌خواری‌ها، ستم‌گری‌ها و ویران‌گری‌های معمول شاهان آن روزگار خاورمیانه، حتا در زمان خود وی نیز روشی مؤثر برای ایجاد مقبولیت و مشروعیت برای پادشاه فاتح در میان اقوام مغلوب بود و این نکته به روشنی در اعلامیه‌ی روحانیان بابل و اسفار انبیای یهود، به گونه‌ای هم‌سان بازتاب یافته است.
وچنین بود که در طول سالیانی دراز، انبوهی از داستان‌ها و افسانه‌های ستایش‌آمیز و شگرف در روایات ملی و عامیانه، در کنار تبلیغات هدف‌مند سیاسی، برای تبیین شخصیتی خارق‌العاده و اسطوره‌ای از کورش شکل گرفت تا از این طریق به ویژه به اقوام متکثر قلم‌رو شاهنشاهی نشان داده شود که: حکومت و حاکمیت هخامنشیان که اینک بر اقوام گوناگون و پُرشماری فرمان می‌راند، کاملاً قانونی و مشروع و خودی‌ست؛ چرا که فردی (کورش) آن را بنیان گذاشته که به دلیل فضایل و کمالات درخشان و بی‌مانندش، تسلط و حاکمیت وی در نظر اقوام مغلوب، از ابتدا مشروع و مقبول بوده است.
در این مجموعه از داستان‌ها و افسانه‌ها که برای حفظ و انتقال یاد و خاطره‌ی بنیان‌گذار خارق‌العاده و محبوب و ستودنی دودمان شاهنشاهی هخامنشی فراهم آمده و گاه با آواز و موسیقی و به شکل نقالی در میان خواص و عوام روایت می‌شد [گزنفون (همان، ص244)؛ استرابون (پیرنیا، ص1378)؛ مؤذن‌جامی، ص90 به بعد]، وصف رفتارها و اقدامات کورش ـ که قهرمانانه و بشردوستانه بود ـ از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گردید و به عموم مردمی که به نیاکان و گذشتگان خود مباهات و افتخار می‌کردند و از راه‌شان پی‌روی می‌نمودند، آموخته می‌شد.
اکنون کورش نه یک شخصیت صرفاً تاریخی، بل که اسطوره‌ای جاودانه بود که به آیندگان و در عرصه‌‌های مختلف، الگو و مشروعیت می‌بخشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افزون بر کتاب‌نامه بخش نخست مقاله:
ـ کینگ، لئونارد: «تاریخ بابل»، ترجمه‌ی رقیه بهزادی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1378
ـ مؤذن‌جامی، محمد‌مهدی: «ادب پهلوانی»، انتشارات قطره، 1379
ـ ویدنگرن، گئو: «دین‌های ایران»، ترجمه‌ی منوچهر فرهنگ، انتشارات آگاهان ایده، 1377
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377

******

عنوان مقاله‌ی هفته‌ی آینده: اسطوره‌ی آفرینش در آیین زروان

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱/۱٩

1- درآمد
گروهی از اقوام آریایی دام‌دار و جنگ‌سالار ـ که پیش‌تر، دسته‌هایی از آنان در هزاره‌ی دوم پیش از میلاد از سرزمین‌های متعلق به حوزه‌ی تمدنی «آندرونُو» Andronovo واقع در دشت‌های آسیای میانه برخاسته [بویس (1377)، ص50 به بعد؛ بهار (1376)، ص387 به بعد؛ بهار (1352)، ص هفده به بعد] و به جلگه‌ی سند و خاورمیانه مهاجرت کرده بودند [گیرشمن، ص52؛ کمرون، ص16،70،7ـ 106؛ دوشن‌گیمن، ص22؛ بویس (1375)، ص17؛ بویس (1376)، ص9ـ 28؛ بویس (1377)، ص64ـ 58 ] ـ در هزاره‌ی نخست پیش از میلاد به داخل نَجد ایران ره‌‌سپار شدند [کمرون، ص107؛ بویس (1375)، ص17؛ بویس (1377)، ص68 و64؛ هینتز (1376)، ص 164؛ فرای، ص112؛ گیرشمن، ص64؛ بهار (1376)، ص388؛ زرین‌کوب، ص69 به بعد؛ هوار، ص28]. بخشی از این اقوام آریایی که «ماد» خوانده می‌شدند، در مرکز و غرب نجد ایران (حدود استان‌های همدان و کرمانشاه کنونی) سکونت یافتند و با اقوامی بومی هم‌چون «مانا» Manaها، «الیپی» Ellipi‌ها، و سپس «کیمری» Kimeri‌ها و «سکا»Saka های مهاجر درآمیختند و با از میان برداشتن قدرت ویران‌گر «آشور»، سرانجام توانستند نخستین حکومت مستقل و نسبتاً استوار آریایی‌ها را در خاورمیانه، تشکیل دهند.
دسته‌ی دیگری از این اقوام آریایی که «پارس» نام داشتند، پس از مدتی مجاورت و ارتباط با دولت پُرتوان «اورارتو» Urartu در جنوب و جنوب‌غرب دریاچه‌ی ارومیه [کمرون، ص108؛ گیرشمن، ص82 و 112؛ هینتز (1376)، ص164؛ هینتز (1380)، ص3ـ52؛ کُخ، ص11]، سرانجام در جنوب غرب نَجد ایران به سرزمین باستانی «ایلام» راه یافتند (سده‌ی 8 پ.م.) [بریان، ص76؛ کمرون، ص136؛ گیرشمن، ص81 و 109؛ کورت، ص29؛ داندامایف، ص133 به بعد؛ هینتز (1376)، ص164؛ بویس (1375)، ص22؛ کُخ، ص2ـ 11؛ آمیه، ص70؛ هوار، ص40] و پس از سال‌ها هم‌زیستی و هم‌کاری مسالمت‌آمیز و پُرثمر با ایلامیان، فرهنگ و تمدنی متناسب با موقعیت جدید خویش در نجد ایران و خاورمیانه فراهم آوردند و پشتوانه‌ها و سرمایه‌های بایسته‌ی مادّی و معنوی را ـ که منجر به شکل‌گیری یک امپراتوری عظیم گردید ـ به دست آورده و اندوختند [بریان، ص6 ـ 65، 4ـ82، 96؛ آمیه، ص73؛ هوار، ص96]. «کورش» (به پارسی‌باستان: Kûruš؛ به تلفظ ایلامی: Kuraš؛ به تلفظ یونانی: Cyrus) شاهنشاه و بنیان‌گذار امپراتوری «هخامنشی»، به این قوم تعلق داشت.
2- کورش؛ از امارت تا امپراتوری
مهر کورش یکم، شاه انشانبه گواهی اسناد باستانی، نیاکان کورش (پدر: کبوجیه‌ی یکم؛ پدربزرگ: کورش یکم؛ نیا: چیش‌پیش[Čišpiš]) فرمان‌روایان یکی از ایالت‌های مهم و باستانی سرزمین ایلام به نام «انشان»Anšan (بعداً: «پارسَ»Pārsa) بودند [استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص368؛ فروشی، ص84 )؛ مُهر کورش‌یکم (کورت، ص 29)؛ گزنفون: کورش‌نامه (پیرنیا، ص244؛ وحیدمازندرانی، ص4،323) که به پادشاهی پدر کورش تصریح می‌کند. {ایالت انشان کمابیش در محدوده‌ی استان فارس واقع بوده و مرکز آن «شهر انشان»، در مرو‌دشت کنونی قرار داشته است. بخش‌هایی از ویرانه‌های این شهر در محل «تَل مَلیان» (در 46 کیلومتری شمال شیراز) به دست آمده است: هینتز(1380)، ص1ـ62؛ کخ، ص12؛ و نیز: http://home.columbus.rr.com/malyan/index.html }]. به نظر می‌رسد که پارس‌ها پس از مدت‌ها هم‌زیستی و هم‌کاری با ایلامیان و حتا دولت آن، سرانجام، هم با نفوذ و اسکان تدریجی و هم در پی فتوح و پیکارهایی، موفق گردیدند که شهرها و مناطق عمده‌ای را در ایالت ایلامی انشان ـ که کمابیش منطبق بر استان فارس کنونی بود ـ در اختیار گیرند و سپس، با افول قدرت مرکزی ایلام در پی تهاجمات ویران‌گرانه‌ی آشور و نیز درگیری‌های داخلی دولت آن، به رهبری نیاکانِ کورش امارت و پادشاهی مستقل و خودگردانی را در این ناحیه (ایالت انشان) و نواحی مجاور آن، تشکیل دهند [بریان، ص75، 4 ـ82، 96؛ کمرون، ص7ـ 136؛ کورت، ص9ـ 28؛ گیرشمن، ص11ـ 109؛ داندامایف، ص6 ـ 135؛ کُخ، ص13؛ آمیه، ص73؛ پیرنیا، ص1ـ 230؛ زرین‌کوب، ص97؛ بویس (1375)، ص40].
کورش فرزند «کبوجیه»‌ی یکم Kabûjiya I [به تلفظ یونانی:Cambyses ] شاهِ انشان (559 ـ 585 پ.م.) بود [اسناد کُهنی که به پادشاهی کبوجیه‌ی‌یکم ـ پدرکورش‌بزرگ ـ بر «انشان/ پارس» تصریح می‌کنند، چنین‌اند: استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص8 ـ 376؛ فروشی، ص84) و گزنفون (پیرنیا، ص244؛ وحیدمازندرانی، ص4). برخی از منابع {هردوت (پیرنیا، ص234)؛ گزنفون (پیرنیا، ص244؛ وحیدمازندرانی، ص4)؛ دیودور سیسیلیایی (پیرنیا، ص259)} مدعی‌اند که «ماندانه» Mandane دختر ارشتی‌وییگَ (آستیاگ)، همسر کبوجیه‌ی‌یکم و مادر کورش‌بزرگ بوده است، اما به نظر می‌رسد که این ادعا به لحاظ گاه‌شماری مردود باشد؛ چرا که بر اساس این روایات، زادسال کورش ـ که پسر ماندانه دانسته شده ـ در حدود 583 پ.م. برآورد می‌گردد اما تحقیقاً کورش حدود 601 پ.م. زاده شده است و از این رو، در آن زادسال برآورده شده، کورش در واقع هجده سال داشته است {هینتز (1380)، ص106}] که پس از پدر به مقام امارت انشان (پارسَ) دست یافت: 559 پ.م. [کهن‌ترین اسنادی که به پادشاهی کورش بر «انشان» تصریح می‌کنند، چنین‌اند: استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص8 ـ 376؛ فروشی، ص84)؛ سال‌نامه‌ی نبونید (پیرنیا، ص260)؛ رؤیانامه‌ی نبونید (پیرنیا، ص204)].
کورش در آستانه‌ی برپایی امپراتوری جهان‌گیر خود، استوار و متکی بر سازمان دولتی و اجتماعی، دیوان‌سالاری، سپاه و مدنیتی درخشان و پیش‌رفته و نه بَدوی بود که در پی سده‌هایی میان‌کُنش با تمدن‌های برجسته‌ی نَجد ایران و میان‌رودان، و به ویژه ایلام به دست آمده بود [بریان، ص66، 4ـ82، 96؛ آمیه، ص73؛ فرای، ص99]، در رویارویی و ارتباط با دولت‌های مقتدر مجاور، از اعتماد به نفس و اراده‌ی برتری‌جویانه‌ی والا و بی‌مانندی برخوردار بود و این امر، نَوید تحولات و روی‌دادهای جدیدی را در منطقه می‌داد.
کورش پس از نزدیک به یک دهه فرمان‌روایی بر انشان و سامان‌دهی امور داخلی دولت و سرزمین خویش، در خود آن توانایی را دید که به توسعه‌جویی ارضی بپردازد و با مجموعه اقداماتی سیاسی‌ ـ نظامی، پایگاه و جایگاه پویاتر و فعال‌تری را به امارت خود در عرصه‌ی خاورمیانه ببخشد. بدین ترتیب بود که کورش نخست در رویارویی با دولت ماد قرار گرفت.
3- کورش و ارشتی‌وییگَ
درگیری‌های مرزی میان انشان و ماد، در پی عملیات توسعه‌جویانه‌‌ی دولت کورش و احتملاً با تصرف سرزمین «گوتیوم» Gutium [استوانه‌ی کورش (پیرنیا، ص367؛ فروشی، ص83)] که در جوار مرزهای ماد بود و فتح آن تهدیدی علیه متصرفات ماد به شمار می‌آمد، و نیز ظن ارشتی‌وییگ (آستیاگ) به هم‌دستی انشان با بابل برای تصرف منطقه‌ی راه‌بُردی «حران / Harran» [بریان، ص103؛ گیرشمن، ص104، 115؛ کمرون، ص169]، و شاید تلاش وی برای اعمال سلطه بر قلم‌رو پارس‌ها، زمینه‌ها و انگیزه‌های نخستین درگیری گزارش شده‌ی کورش را با دولتی دیگر (ماد) پدید آورد [هردوت (پیرنیا، ص9ـ 238) می‌گوید که نبرد ماد و پارس در پی شورش و اعتراض کورش علیه سلطه و حاکمیت ماد‌ها بر پارس‌ها و به جهت آزادی و رهایی از بندگی مادها بوده است. پیش‌تر، هردوت (پیرنیا، ص 184) ادعا می‌کند که « فرَوَرتی/ Fravarti» {به یونانی: Phraortes} فرمان‌ده مادها (653 ـ 675 پ.م.)، توانسته بود پارس‌ها را فرمان‌بُردار و باج‌گزار خود نماید؛ اما دانسته‌های مستقیم تاریخی ما بر خلاف تصویرسازی و ادعای مورخان یونانی و لاتینی، گویای آن است که دولت ماد در بخش عمده‌ای از تاریخ خود نه یک امپراتوری متمرکز و واحد، بل که اتحادیه‌ای از قبایل متعدد آریایی و بومی ـ و به لحاظ این ویژگی ـ فاقد نهادهای پایدار و ریشه‌دار حکومتی و تمدنی بوده است؛ از این رو نمی‌توان تصور کرد که دولت فرضی ماد در زمان فرورتی توانسته باشد شهریاری مقتدر پارس‌ها را در جنوب‌غرب نجد ایران و در میان نفوذ آشور و ایلام و بابل بر آن ناحیه، باج‌گزار و فرمان‌بردار خود ساخته باشد و یا فرضاً، الگوهایی حکومتی و تمدنی خود را به پارس‌ها منتقل کرده باشد {چنان که پیش‌ترها این گونه انگاشته می‌شد}. از سوی دیگر، اسناد آشوری متعلق به همان عصر، برخلاف توصیف هردوت از فرورتی (و حتا پیش از آن: دیااکو) که وی را پادشاه یک امپراتوری مقتدر و متمرکز نشان می‌دهد، او را فراتر از سرکرده‌ی چند گروه شورشی ماد و مانا و کیمری ـ که در ولایات آشوری تاخت‌وتاز می‌کردند ـ و سرانجام در گم‌نامی نیز کشته شد، نمی‌داند{بریان، ص5 ـ 92؛ کورت، ص4 ـ 31}. بنا بر این با مردود بودن فرمان‌برداری پارس‌ها از دولت ماد، موضوع انقلاب و شورش کورش علیه سلطه‌ی ماد نیز منتفی می‌باشد.].
پادشاه ماد (550 ـ 585 پ.م.) «ارشتی‌وییگَ»*Aršti-vaiga [به تلفظ بابلی: Ištuvgēu؛ به تلفظ یونانی: Astyages] با افزایش تنش‌ها و خصومت‌ها ـ که برای دولت ماد مخاطره‌آمیز می‌نمود ـ لشکرکشی به انشان را رسماً آغاز نمود. تهاجم طولانی مدت ماد به انشان و درگیری ظاهراً سه ساله‌ی آن دو [بریان، ص103؛ پیرنیا، ص261] هیچ دست‌آورد مثبتی برای دولت ماد نداشت تا سرانجام در 550 پ.م. هنگامی که ارشتی‌وییگَ شخصاً رهبری لشکرکشی بزرگی را علیه انشان به دست گرفته بود، گروهی از فرمان‌دهان خسته از جنگِ سپاه وی که گویا از پیش با کورش تبانی کرده بودند، او را بازداشت و تحویل کورش نمودند [سال‌نامه‌ی نبونید (همان، ص260)؛ هردوت (همان، ص239)]. با دست‌گیری پادشاه ماد، سپاه وی تاب ایستادگی نیاورد و در اندک زمانی شکسته و پراکنده، و راه پاتک کورش تا قلب سرزمین ماد گشوده شد. با سرکوب واپسین نیروهای وفادار ارشتی‌وییگ در بیرون و درون «هگمتانَ» Hagmatāna [= همدان؛ به تلفظ یونانی: Ecbatana] (پای‌تخت ماد)، سرزمین ماد یک‌سره به دست کورش افتاد [سال‌نامه‌ی نبونید (همان‌جا)؛ رؤیانامه‌ی نبونید (همان، ص205)؛ هردوت (همان، ص 239)؛ کتزیاس (پیرنیا، ص240)] و گنجینه‌های کاخ آن به مرکز دولت کورش (شهر انشان)، منتقل گردید [سال‌نامه‌ی نبونید (همان جا)].
ارشتی‌وییگ پادشاه ماد که اینک از تخت حکومت خویش فروافتاده بود، بدون آسیب دیدن، به اقامت‌گاهی شایسته در ناحیه‌ی گرگان تبعید شد [هردوت (همان، ص239)؛ کتزیاس (همان، ص240)؛ ژوستن (پیرنیا، ص260)] و قلم‌رو سلطنت وی از شرق نجد ایران تا ارمنستان و آناتولی به زیر فرمان کورش درآمد و به مرزهای انشان (پارسَ) افزوده شد. اما وجود پیوند و نزدیکی قومی‌ ـ فرهنگی میان مردم پارس و ماد و تبلیغات متکی بر آن که به منظور مشروعیت‌زایی و ایجاد مقبولیت و ثبات سیاسی برای شاه جدید و فاتح ترتیب داده شده بود، کورش را به عنوان وارث قانونی و مشروع حکومت ماد، در پی عزل ارشتی‌وییگ، نمودار و معرفی ساخت [بریان، ص106؛ داندامایف، ص137؛ زرین‌کوب، ص107، 116]. این راه‌بُرد سیاسی‌ ـ ایدئولژیک برجسته و منحصر به فرد جهت مشروعیت‌زایی برای شاه فاتح، و خودی و قانونی نمودن حکومت و حاکمیت وی بر اقوام مغلوب، در مورد تمام فتوح آینده‌ی کورش نیز به کار بُرده شد و البته بازخورد و دست‌آوردی بسیار مثبت و مفید برای فاتح مقتدر پارسی در پی داشت. برای نمونه، این روش در مورد ماد آن چنان کارایی داشت که تا صدها سال در نظر مورخان یونانی، دولت پارس و ماد یگانه می‌نمود و هخامنشیانِ نخستین، شاهان ماد دانسته می‌شدند [داندامایف، ص137؛ پیرنیا، ص8 ـ207].

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ آمیه، پیر: «تاریخ ایلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ بریان، پیر: «تاریخ امپراتوری هخامنشیان»، ترجمه‌ی مهدی سمسار، انتشارات زریاب، 1378
ـ بهار، مهرداد (1352): «اساطیر ایران»، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
ـ بهار، مهرداد (1376): «پژوهشی در اساطیر ایران»، انتشارات آگه
ـ بویس، مری (1375): «تاریخ کیش زرتشت»، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات توس، جلد دوم
ـ بویس، مری (1376): «تاریخ کیش زرتشت»، ترجمه‌‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات توس، جلد یکم
ـ بویس، مری (1377): «چکیده‌ی تاریخ کیش زرتشت»، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات صفیعلی‌شاه
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات دنیای‌کتاب‌ ـ افراسیاب، 1378
ـ داندامایف، محمد: «ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی»، ترجمه‌ی روحی ارباب، انتشارات علمی و فرهنگی، 1373
ـ دوشن‌گیمن، ژاک: «دین ایران باستان»، ترجمه‌ی رؤیا منجم، انتشارت فکر روز، 1375
ـ زرین‌کوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران (ایران قبل از اسلام)»، انتشارات امیرکبیر، 1373
ـ فرای، ریچارد: «میراث باستانی ایران»، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1368
ـ فروشی، بهرام: «ایران‌ویج»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374
ـ کُخ، هایدماری: «از زبان داریوش»، ترجمه‌ی پرویز رجبی، نشر کارنگ، 1376
ـ کمرون، جُرج: «ایران در سپیده‌دم تاریخ»، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365
ـ کورت، آملی: «هخامنشیان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1378
ـ گیرشمن، رومن: «تاریخ ایران؛ از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ی محمود بهفروزی، انتشارات جامی، 1379
ـ وحیدمازندرانی، علی: «سیرت کورش کبیر»، گزنفون، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1350
ـ هوار، کلمان: «ایران و تمدن ایرانی»، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1379
ـ هینتز، والتر (1376): «دنیای گم‌شده‌ی ایلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی
ـ هینتز، والتر (1380): «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمن صدریه، انتشارات امیرکبیر


******

موضوع مقاله‌ی هفته‌ی آینده: کورش کبیر (بخش دوم)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱/۱٢

سنت سرایش و خوانش اشعار حاصل از کشف و شهود در میان روحانیان جوامع هندوایرانی و چه بسا هندواروپایی، امری رایج و البته بسیار ارزش‌مند و مقدس بوده است. در واقع توان سرودن اشعاری شیوا و زیبا و نغز در تحلیل جهان هستی و ستایش خدایان و بیان روابط و نظامات قدسی حاکم بر گیتی، ویژگی برجسته و کرامت عمده‌ی یک روحانی بوده است. این اشعار نغز (که در زبان اوستایی «مانثره / Manthra» ، در زبان سنسکریت «مانترا / Mantra» و در زبان پهلوی «مانسر / Mansar» خوانده می‌شود) در عصر نبود خط و نوشتار، تنها ابزار و رسانه‌ی ارائه و جابه‌جایی و نقل اندیشه‌ها و گفتمان‌های جوامع باستانی در طی نسل‌های پیاپی بوده و محتوایی آکنده از بینش اسطوره‌ای و پیام‌ها و آموزه‌های دینی و کیهان‌شناختی داشته است. مانثرن(Manthran)ها و زئوتر(Zaotar)ها دو گروه از روحانیان هندوایرانی بودند که بیش از دیگران با هنر مقدس سرایش اشعار اشراقی سروکار داشتند و واعظان و آموزگاران الاهیات و آیین‌های دینی در قالب ابیاتی بدیع و شورانگیز، برای مخاطبان مشتاق خویش بودند. زرتشت که خود یک مانثرن و زئوتر بود (یسن32/13 و یسن33/6) با این سنت به خوبی آشنایی و بر آن تسلط کامل داشت. «گاهان» اثر منظوم زرتشت، دنباله‌رو همان سنت کهن سرایندگی روحانیان هندوایرانی است (بویس1377، ص 82 و 100؛ بویس1376، ص 21 به بعد).
منظومه‌ی «گاهان» مجموعه‌ای از اشعار اشراقی زرتشت در پی تعمق و مراقبه بر روی جهان هستی و ماهیت و منشاء آن، چگونگی آفرینش و روابط انسان و جهان با نیروهای قدسی و مینوی‌ست. اشعاری که زرتشت ‌آن‌ها را در خلوت خویش با خدای خود بازگفته و با آمیزه‌ای از آرایه‌ها و صور خیال و استعارات ظریف، بر زبان آورده و بعدها، مجموعه‌ی آن‌ را به صورت متنی پایه، برای تحقق ارتباط نزدیک و قلبی مؤمنان با نیروهای قدسی و مینوی هستی (یعنی امشاسپندان و ایزدان)، فراهم آورده و به یادگار نهاده است.
واژه‌ی مفرد «گاه» (به اوستایی: «گاثا / Gatha»؛ به پهلوی: «گاس / Gas» و به فارسی: «گاه» ؛ جمع آن: گاهان) به معنای سرود و شعر است و اصطلاحاً به مجموعه اشعار اوستایی زرتشت اطلاق می‌گردد. گاهان مشتمل بر هفده سرود (یا: هات) از هفتاد و دو سرود کتاب «یسنَ / Yasna» است که شامل 238 بند، 896 بیت و 5560 واژه می‌باشد. این هفده سرود گاهان به پنج بخش تقسیم می‌گردد:
1 ــ «اهونویتی / Ahunavaiti» : شامل 7 سرود؛ از یسن 28 تا یسن 34
2 ــ «اوشتویتی / Ushtavaiti» : شامل 4 سرود؛ از یسن 43 تا 46
3 ــ «سپنتامینیو / Spentamainyu» : شامل 4 سرود؛ از یسن 47 تا 50
4 ــ «وهوخشثرَ / Vohuxshathra» : شامل یسن 51
5 ــ وهیشتویشتی / Vahishtoishti» شامل یسن 53
اثر دیگر زرتشت که دارای همان اصالت و قدمت گاهان است، یسن «هفت هات» (به اوستایی: Haptanghaiti) نام دارد و شامل یسن 35 تا 41 است. اکنون چند دهه‌ای‌ست که تعلق این مجموعه به زرتشت اثبات شده است (بویس1377، ص 96، 100و 135 به بعد).
هفت هات نه چون گاهان که منظوم و تک‌گویانه است، اثری منثور و سامان‌مند است که هدف زرتشت از تقریر آن، ایجاد دعاهایی ثابت و رسمی برای کاربرد و بهره‌بری در مراسم عبادی و آیینی بوده است. نثر عالی و درخشان هفت هات که مناسب برای تلاوت منظم در آیین‌های دینی بوده، البته با نظم استادانه و ظریف گاهان تفاوت دارد اما فخامت کلامی و محتوایی هر دو اثر نشان دهنده‌ی تصمیم و عمل شخص زرتشت در تعیین و تمهید دعاهایی مناسب برای استفاده و تلاوت در مراسم و آیین‌های دینی خود می‌باشد.
چند نمونه از ابیات گاهان بر اساس ترجمه‌ی خودم:
یسن28 / بند 1: ای مزدا! با دست‌های برافراشته در نماز، این را خواستارم [از برای] یاری [که بتوانم] نخست با همه‌ی کردارهای سپند مینو ـ ای اشه! ـ خرد نیک و روان گاو را خشنود کنم.
یسن33 / بند 3: ای اهوره! کسی که بهترین نیکی را برای [مرد] اشون (Ashavan؛ پیرو اشه یا قانون ناظمه‌ی الاهی) ــ چه دوست باشد یا هموند یا خویشاوند ــ بورزد یا از گاو نگاهبانی کند، [جایگاه او] در دشت اشه و وُهومَن (= بهشت) خواهد بود.
یسن51 / بند1: شهریاری آرمانی نیک (= ارض ملکوت) بهره‌ی [کسی‌ست که] بیش‌ترین یاری را به جای آورد و برای ایژه (Izha؛ ایزد یا مینوی قربانی) و اشه فراهم سازد. ای مزدا! اینک ما بهترین کردارها را [برای شما] بورزیم.
یسن53 / بند 1: بهترین خواسته از زرتشت سپیتامه شنیده شده است. این که مزدای اهوره به واسطه‌ی اشه به او زندگی همواره خوب بخشیده است، و نیز به آن‌هایی که گمراه‌گر بودند [اما اینک] گفتارها و کردارها [ی درست] را از دین نیک‌اش آموخته‌اند.
چند نمونه از یسن هفت هات بر اساس ترجمه‌ی خودم:
یسن35 / بند 6 : آن چه که مردی یا زنی دانست که درست و نیک است، بر اوست که آن را آشکار کند و به جای آورد و آن را به دیگران بفهماند تا آن را چنان که هست بورزند.
یسن 36 / 5 : ای مزدای اهوره! تو را نماز می‌بریم و سپاس می‌گزاریم. با همه‌ی اندیشه‌های نیک، با همه‌ی گفتارهای نیک و با همه‌ی کردارهای نیک به تو تقرب می‌جوییم.
یسن39 / بند 2: روان جانوران اهلی و وحشی را می‌ستاییم. روان اشونان را هر جا که زاده شده باشند می‌ستاییم؛ مردان و زنانی که دین نیک‌شان [بر دروغ] پیروز می‌گردد یا خواهد گردید یا گردیده است.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ بویس، مری (1376): «تاریخ کیش زرتشت»، جلد یکم، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارت توس
ـ بویس، مری (1377): «چکیده‌ی تاریخ کیش زرتشت»، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات صفیعلی‌شاه




عنوان مقاله‌ی ویژه‌ی هفته‌ی آینده: «کورش کبیر»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳۸٢/۱/٥

الف) واژه‌ی «آریا» به زبان اوستایی «ایریه / Airya»، به پارسی‌باستان «آریه / Ariya» و به زبان سنسکریت «آریه / Arya» می‌باشد. این نام‌ ــ واژه به معنای «نجیب و شریف و آزاده و دوست» است [فرای، ص 2 ؛ فروشی، ص 11 ؛ اسماعیل‌پور، ص 79].
قوم «آریایی» یا به تعبیری دیگر «هندوایرانی» شاخه‌ی شرقی قوم بزرگی‌ست به نام «هندواروپایی» که در هزاره‌ی سوم پ.م. از سرزمین‌های واقع در دشت‌های جنوب روسیه، نواحی شرقی و فرودست رود Dniepr ، شمال قفقاز و غرب اورال برخاستند و به تدریج بخش‌های گسترده‌ای از اروپا و آسیا را به دست آوردند [گیرشمن، ص 9 و 4 ـ 52 ؛ دوشن‌گیمن (1375) ، ص 21 ؛ بهار (1377) ، ص 143 ؛ بهار (1376) ، ص6 ـ 385 ؛ بهار (1352) ، ص‌ هفده؛ فروشی، ص پنج؛ اسماعیل‌پور، ص 78].
هندوایرانیان یا آریایی‌ها که در منطقه‌ی تمدنی «آندرونو» Andronovo (گستره‌ای شامل سرزمین‌های واقع در سیبری غربی تا رودخانه‌ی اورال) می‌زیستند، در هزاره‌ی دوم پ.م. گروه‌هایی را به قصد مهاجرت و کشف مناطق جدید و مطلوب، به سوی جلگه‌ی سند و غرب آسیا (آناتولی، زاگرس و میانْ‌رودان) روانه و ره‌سپار کردند. این گروه‌ها در پیوند با اقوام بومی آسیایی مانند کاسی‌ها و هیتی‌ها، توانستند دولت‌های نیرومند و تمدن‌های درخشانی را در آن مناطق پدید آورند [کمرون، ص16 و 70 و 7ـ 106؛ گیرشمن، ص 52 ؛ بویس (1377) ، ص 64 ــ 58 ؛ بویس (1376) ، ص 9ــ 28 ؛ بویس (1375) ، ص 17؛ فرای، ص 3 ؛ دوشن‌گیمن (1375) ، ص 22 ؛ اسماعیل‌پور، ص 79].
گروه دیگری از اقوام هندوایرانی (آریایی) که نیاکان ایرانیان بعدی را تشکیل می‌دادند، در هزاره‌ی نخست پ.م. از همان خاستگاه، به سوی نجد ایران ره‌‌سپار شدند و سرانجام در دامنه‌های زاگرس متوقف گردیدند و هر کدام پس از مدت‌ها هم‌زیستی و هم‌کاری و درآمیختن با اقوام بومی‌ منطقه، حکومت و تمدن درخشانی را پدید آوردند. «ماد»ها و «پارس»ها دو گروه اصلی از این اقوام مهاجر آریایی بودند که در غرب و جنوب‌غرب نجد ایران حکومت و تمدن خویش را بنیان نهادند [کمرون، ص 107؛ بویس (1377) ، ص 68 ، 64 ؛ بویس (1375) ، ص 17؛ فرای، ص 112و 5 ــ 44 ؛ گیرشمن، ص 64 ؛ هینتز، ص 164 ؛ هوار، ص 28 ؛ بهار (1376) ، ص 9ـ 388 ؛ بهار (1377) ، ص 143 ؛ زرین‌کوب، ص 69 به بعد؛ اسماعیل‌پور، ص 79].
آریاییان و در کل، هندواروپاییان دارای آن گونه خصوصیات و ویژگی‌های اندیشگانی، اجتماعی، زیستی و انسان‌شناختی مشترک و واحدی هستند که در مجموع، آنان را از اقوام متعلق به نژادهای دیگر کاملاً مُنفک و متمایز می‌سازد و لذا اطلاق عنوان «قوم» را به این گروه، کاملاً بدیهی و معقول می‌نماید. این ویژگی‌ها عبارت‌اند از:
1. پدرسالاری: عنصر نرینه هم در ایزدستان (Pantheon) و هم در جامعه‌ی این قوم چیرگی دارد [فرای، ص 32 ؛ بهار (1376) ، ص 50 ــ 449 ؛ پیرنیا، ص 164].
2. دام‌داری: گله‌داری و دام‌پروری کار و پیشه‌ی اصلی و عمده‌ی این قوم و خصوصاً پرورش اسب، ویژه‌ی آنان بوده است [گیرشمن، ص 65 ،63 ؛ فرای، ص 39 ، 31 ؛ بهار (1376) ، ص 386].
3. زبان: تمام اقوام هندواروپایی (از جمله، هندوایرانیان) دارای زبانی با ریشه و ساختار مشترک هستند که به گروه زبان‌های «پیوندی» تعلق دارد؛ زبان‌های گوناگون هندواروپایی دارای انبوه واژگان مشترک و همانند هستند که نشانه‌ی اصل و منشأ واحد همه‌ی این زبان‌ها می‌باشد [میراث ایران، ص 319 ؛ لغت‌نامه‌ی دهخدا، ص 9 ؛ پیرنیا، ص 34 ؛ http://iranianlanguages.com/indo-european.htm ؛ www.geocities.com/valentyn_ua/Tables.html].
4. جنگ‌جویی و سوارکاری: این اقوام عمدتاً جنگ‌جویانی اسب‌سوار بودند که که نیروی سوار و ارابه‌های‌شان ضامن پیروزی و فتوح آنان بود و از این لحاظ در دوره‌هایی، به عنوان نیروی نظامی و رزمی به خدمت اقوام بومی منطقه درآمدند [گیرشمن، ص 67 ، 65 ؛ فرای، ص 32].
5. دین: کیهان‌شناسی (Cosmology)، یزدان‌شناسی (Theology) و اندیشه‌های دینی‌ ــ اسطوره‌ای اقوام هندواروپایی هم‌سان و مشترک است. در میان همه‌ی اقوام هندواروپایی اعتقادی واحد و کهن به خدای آسمان (با نام اصلی: Deiwos) وجود دارد [گیرشمن، ص 53 ؛ الیاده، ص 80 ؛ بهار (1376) ، ص 450 ؛ فرای، ص 33]. و نیز خدایانی با کارکرد شهریاری‌ ـ دین‌یاری، جنگ‌جویی، و کشاورزی‌ ـ باروری در یزدان‌شناسی اغلب این اقوام موجود است [ستّاری، ص 41 ـ 1 ؛ دوشن‌گیمن (1350) ، ص 73 به بعد]. اسامی و کارکرد خدایان هندی ودایی و ایرانی باستان عموماً هم‌سان و مشترک است [بهار (1376) ، ص 87 ــ 452 ؛ بهار (1352) ، ص بیست و دو ـ بیست و شش؛ اسماعیل‌پور، ص 7 ـ 80 ؛ پیرنیا، ص 163].
6. ریختار (morphous): هندواروپاییان و آریاییان متعلق به نژاد سفید هستند و این امر آنان را از سیاه‌پوستان و آلتاییک‌های زردپوست جدا می‌کند. مشخصه‌ی دیگر هندواروپاییان داشتن جمجمه‌های مسطح است که آنان را از اقوامِ دیگرِ دارای جمجمه‌ی بیضی متفاوت می‌سازد [گیرشمن، ص 65 ؛ پیرنیا، ص 30].
ب) در متون کهن و نو زرتشتی، نام میهن باستانی زرتشت و خاستگاه و سرزمین مقدس و اجدادی آریاییان (ایرانیان) «ایران‌ویج» دانسته شده است. این واژه به زبان اوستایی «ایریانَه وَاِجَهْ / Airyāna-vaējah» و به پارسی‌میانه (پهلوی) «اِران‌وِج / Ērānvēj» است و به معنای «[خاستگاه] تبار آریایی» می‌باشد. از این واژه در اوستا بسیار یاد شده است: یسنه‌ی 9/14 ؛ هرمزدیشت/21 ؛ آبان‌یشت/104و 17 ؛ درواسپ‌یشت/25 ؛ رام‌یشت/2 ؛ ارت‌یشت/45 ؛ وی‌دیو‌داد 1/2 ـ 1و 2/21 ؛ و ... (هم‌چنین نگاه کنید به: بُن‌دَهِش، ص 152 ، 133 ، 106 ، 78 ، 76 ، و...).
شناسایی آثار باستان‌شناختی متعلق به حدود سده‌ی 15 پ.م. در منطقه‌ی تمدنی آندرونُوُ (از سیبری غربی تا رود اورال) و مطابقت آن با توصیفات گاهان و اوستای کهن از جامعه‌ی عصر زرتشت، قرار داشتن زادگاه زرتشت و خاستگاه آریاییان (ایران‌ویج) را در حوزه‌ی یاد شده و مشخصاً در «قزاقستان» کنونی، آشکار و ثابت می‌کند [بویس (1377) ، ص 49 به بعد؛ بویس (1381) ، ص 15 ؛ بهار (1376) ، ص 387 به بعد]. قبایل آریایی (نیاکان ایرانیان بعدی) پس از مهاجرت از این منطقه به سوی نواحی جنوبی‌تر در آسیای میانه و سپس به داخل نجد ایران (سده دهم پ.م.)، سرزمین اجدادی و خاستگاهی خود را که در گذشته ترک‌ کرده بودند، به نام «ایران‌ویج» می‌شناختند و می‌خواندند. گفتنی‌ست که «زرتشت» ـ پیام‌بر باستانی ایرانیان ـ چند سده‌ پیش از آغاز مهاجرت آریایی‌ها (نیاکان ایرانیان)، در «ایران‌ویج» می‌زیسته است: سده‌ی سیزدهم پ.م. [بویس (1377)، فصل دوم].
در اوستا (یشت13/4 ــ 143) قبایل هندوایرانی‌تبار ساکن ایران‌ویج و پیرامون آن، «ایریَه» Airya (قوم خود زرتشت)، «تورَ» Tura، «سیریمَ» Sairima، «ساینی» Sāini، و «داهی» Dāhi، دانسته شده و به روح مؤمنان این قبایل درود فرستاده شده است [بویس (1377) ، ص 32 ؛ بویس (1376) ، ص 144 ؛ فرای ، ص 8 ـ 67 ؛ کریستنسن، ص 9 ــ 95 ؛ فروشی ، ص 5 ــ 13].
پ) در باره‌ی مسیر مهاجرت اقوام آریایی (ماد و پارس‌) به داخل نجد ایران، از دیرباز دو دیدگاه وجود داشته است؛ در دیدگاهی، مدخل این مهاجرت قفقاز پنداشته شده و در دیدگاه دیگر، ماورا‌ءالنهر و خراسان. اما امروزه قطعیت و درستی دیدگاه دوم آشکار و ثابت گردیده است؛ چرا که اولاً، به دست آمدن انبوهی آثار باستان‌شناختی از نواحی مرکزی ایران (مانند سیلکِ کاشان) که مربوط و متعلق به مردمانی مهاجر و نورسیده با ویژگی‌های آریایی‌ست، نشان می‌دهد که این ناحیه در مسیر مهاجرت اقوام آریایی (ایرانی) قرار داشته است [بویس (1376) ، ص 41 ؛ بویس (1375) ، ص 19 ؛ بویس (1377) ، ص 66 و 64 ؛ گیرشمن، ص 1 ــ 60 ، 67 به بعد؛ بهار (1376) ، ص 391 ، 389]؛ و ثانیاً، نزدیکی و پیوستگی زبان پارسی‌باستان با زبان‌های آریایی آسیای میانه (مانند خوارزمی و سغدی) بسیار بیش‌تر است تا با زبان‌های آریایی ناحیه‌ی قفقاز مانند «سَرمَتی» [بویس (1375) ، ص 18 ؛ فرای، 79 و 74 ؛ هوار، ص 28 ؛ استرابون (پیرنیا، ص 160)] و این نکته نمودار پیوند و نزدیکی افزون‌تر اقوم ایرانی (ماد و پارس) با دیگر اقوام آریایی ساکن ماوراءالنهر و آسیای میانه است تا آریایی‌تباران مقیم قفقاز.
بر پایه‌ی آن چه گفته شد، آشکار است که مدخل مهاجرت اقوام ایرانی (ماد و پارس) ماوراءالنهر و خراسان بوده است.
ت) در چند سال اخیر، گروهی از نویسندگان تجزیه‌طلب، به منظور «اثبات موجودیت خود از طریق نفی هویت دیگران»، به ردّ و انکار قومیت «آریایی» روی آورده‌اند. اما تکاپوی باطل و بی‌‌ارزش این عده کاملاً بی‌نتیجه است چرا که انبوهی از اسناد و مدارک پیوسته‌ی تاریخی به موجودیت تمام عیار قومی به نام «آریایی» تأکید و تصریح می‌کند:
1. در تمام متون زرتشتی کهن و نو، قومیت ایرانیان «آریایی» دانسته شده است؛ مانند: اوستا (خرداد یشت/5 ؛ آبا‌ن‌ یشت/42 ، 49 ، 58 ، 69 ، 117 ؛ تیر یشت/6 ، 36 ، 56 ، 58 ، 61 ؛ درواسپ‌ یشت/21 ؛ مهر یشت/4 ،13 ؛ فروردین‌ یشت/10 ،43 ، 44 ، 87 ، 143 ، 144 ؛ بهرام‌یشت/50 ، 53 ،60 ؛ رام‌یشت/32 ؛ ارت‌یشت/41 ، 43 ؛ اشتادیشت/1 ،2 ، 7 ، 9 ؛ زامیادیشت/57 ، 59 ،60 ،62 ، 64 ، 69 ؛ و…) و نیز بن‌دهش، ص 72 ، 83 ، 109 و…
آیا می‌توان باور و تأکید هزاران ساله‌ی ایرانیان را به قومیت خود، آن چنان که در متون مذهبی کهن و نو ایشان بازتاب یافته و به آشکارا «آریایی‌» خوانده شده، نادیده گرفت؟
2. داریوش و خشایار ـ پادشاهان هخامنشی ـ در پاره‌ای از متون بازمانده‌ی خود، خویشتن را «یک آریایی از تبار آریایی» (Ariya:Ariyačiça) معرفی می‌کنند (DNa, DSe, XPh). داریوش بزرگ در متن‌هایی دیگر، زبان‌اش را «آریایی» (DB.IV) و «اهوره مزدا» را نیز «خدای آریایی‌ها» اعلام می‌دارد [بریان، ص 406 ؛ ویسهوفر، ص 11]. آیا این بیان صریح و استوار پادشاهان هخامنشی را در باره‌ی اصالت قوم «آریایی» می‌توان مردود دانست و از آن چشم‌پوشی کرد؟
3. شماری از مورخان باستان مانند هردوت [پیرنیا، ص 7 ــ 666]، استرابون [پیرنیا، ص 160] و موسا خورنی [فرای، ص 4 ، 411] مادها و پارس‌ها را «آریایی» خوانده‌اند. آیا اطلاق روشن این عنوان را از جانب مورخان مذکور می‌توان نادیده انگاشت؟
4. اساساً نام کشور «ایران» خود به تنهایی گویا و مُبین تبار «آریایی» مردمان این سرزمین است و نشانه‌ی آشکار اصالت و حقیقت قوم «آریایی». می‌دانیم که واژه‌ی «ایران» مرکب است از: «ایر» (= آریا) + «ان» (= پسوند مکان) و به معنای «جایگاهِ آریاییان» [فرهنگ فارسی، ج 5 ، ص 206 ؛ فروشی، ص 11].
آیا بعد از هزاران سال که ایرانیان سرزمین و تبار خویش را «آریایی» خوانده و دانسته‌اند، می‌توان منکر وجود این «قومیت» شد؟
چکیده‌ی بحث آن که، آریایی‌ها مردمانی بوده‌اند با زبان، عقاید، فرهنگ و ریختار مشترک و هم‌سان که هم خود و هم دیگران این قوم را به روشنی «آریایی» خوانده و نامیده‌اند. حال چه گونه می‌توان این گروه از مردمان را که دارای چنان مشترکات و ویژگی‌های واحدی هستند، یک قوم مشخص و معین به شمار نیاورد و در چارچوب یک «قومیت» تعریف و شناسایی نکرد و برای آنان «نامی» قائل نشد ـ نامی که این قوم از دیرباز بر خود داشته‌ است؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
ـ اسماعیل‌پور، ابوالقاسم: «اسطوره، بیان نمادین»، انتشارات سروش، 1377
ـ الیاده، میرچا: «رساله در تاریخ ادیان»، ترجمه‌ی جلال ستاری، انتشارات سروش، 1376
ـ بویس، مری (1375): «تاریخ کیش زرتشت»، جلد دوم، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات توس
ـ بویس، مری (1376): «تاریخ کیش زرتشت»، جلد یکم، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارت توس
ـ بویس، مری (1377): «چکیده‌ی تاریخ کیش زرتشت»، ترجمه‌ی همایون صنعتی‌زاده، انتشارات صفیعلی‌شاه
ـ بویس، مری (1381): «زردشتیان؛ باورها و آداب دینی آن‌ها»، ترجمه‌ی عسکر بهرامی، انتشارات ققنوس
ـ بریان، پییر: «تاریخ امپراتوری هخامنشیان»، ترجمه‌ی مهدی سمسار، انتشارات زریاب، 1378
ـ «بن‌دهش»: نوشته‌ی فرنبغ دادگی، ترجمه‌ی مهرداد بهار، انتشارت توس، 1369
ـ بهار، مهرداد (1352): «اساطیر ایران»، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
ـ بهار، مهرداد (1376): «پژوهشی در اساطیر ایران»، انتشارات آگه
ـ بهار، مهرداد (1377): «از اسطوره تا تاریخ»، نشر چشمه
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
ـ دوشن‌گیمن، ژاک (1350): «زرتشت و جهان غرب»، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات انجمن فرهنگ ایران باستان
ـ دوشن‌گیمن، ژاک (1375): «دین ایران باستان»، ترجمه‌ی رؤیا منجم، انتشارات فکر روز
ـ زرین‌کوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیرکبیر، 1373
ـ ستاری، جلال: «جهان اسطوره‌شناسی»، جلد چهارم، نشر مرکز، 1379
ـ فرای، ریچارد: «میراث باستانی ایران»، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1368
ـ فروشی، بهرام: «ایران‌ویج»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374
ـ فرهنگ فارسی: دکتر محمد معین، انتشارت امیرکبیر، 1380
ـ کریستنسن، آرتور (1376): «مزداپرستی در ایران قدیم»، ترجمه‌ی ذبیح‌الله صفا، انتشارات هیرمند
ـ کمرون، جرج: «ایران در سپیده‌دم تاریخ»، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365
ـ گیرشمن، رومن: «تاریخ ایران از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ی محمود بهفروزی، انتشارات جامی، 1379
ـ «لغت‌نامه‌ی دهخدا»، مقدمه: زیرنظر دکتر محمد معین، 1337
ـ «میراث ایران»: زیرنظر ا.ج. آربری، ترجمه‌ی احمد بیرشک و دیگران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1346
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هوار، کلمان: «ایران و تمدن ایرانی»، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، 1379
ـ هینتز، والتر: «دنیای گم‌شده‌ی ایلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1376


******

موضوع مقاله‌ی هفته‌ی آینده: «سرودهای زرتشت»

داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :