فرهنگ ایران باستان
آرشیو وبلاگ
نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٥/۱/۸

متن زیر، سند تاریخی دیگری است در افشای جنایت‌های اُغوزها (غُزهایی) که در سده‌ی پنجم هجری قمری از ماوراء‌النهر به ایران تاختند و با قساوت و سفاکی تمام، گوشه‌گوشه‌ی ایران را غارت و ویران کردند، مردمان بی‌گناه بسیاری را به خاک‌وخون کشیدند و سرانجام گروهی از آنان دولت «سلجوقی» را برپا کردند - که می‌دانیم نقش و عاملیتی کلان و محوری در انحطاط ایران و نابودی علوم عقلی داشتند.
ننگ و خواری این همه جنایت و قساوت برای کسانی می‌ماند که در زمانه‌ی ما با الینه شدن در فرهنگ فاشیستی و نژادپرستانه‌ای که باکو و آنکارا مبلغ آن است، بیراهه‌ی ایران‌ستیزی و وطن‌فروشی و تجزیه‌طلبی را در پیش گرفته‌اند و با روی‌گردانی از هویت و تبار ایرانی‌شان، خود را از تبار و سلاله‌ی اغوزهای ایرانی‌کش و خونریز می‌پندارند و به این خیال شوم و بی‌خردانه مباهات می‌کنند!

  • در این سال (420 ق) یمین‌الدوله (سلطان محمود غزنوی) بر ترکان «غُز» بتاخت و آن‌ها را در بلادش تار و مار کرد؛ زیرا که بلاد به‌تباهی کشانده بودند. ترکان غز یاران ارسلان بن سلجوق ترک بودند و در دشت بخارا می‌زیستند. همین‌که یمین‌الدوله از نهر عبور کرد، علی تکین - که صاحب بخارا بود - از آنجا گریخت.
  • ارسلان بن سلجوق نزد یمین‌الدوله حاضر شد، او را دستگیر و در بلاد هند زندانیش کرد و بر خرگاه‌های او شبانه بتاخت. بسیاری از یاران ارسلان کشته شدند و بسیاری از آن‌ها هم تسلیم شدند و سپس گریختند و به خراسان رفتند و در این سال آنجا را مورد نهب و غارت قرار داده به‌تباهی کشاندند. یمین‌الدوله سپاهی به سرکوبی آن‌ها روانه داشت و آنان را کوبیده از خراسان بیرون راندند. گروهی از آنان برابر دو هزار خرگاه به اصفهان پیوستند. یمین‌الدوله نامه به علاء‌الدوله نوشت و فرمان داد آن‌ها را نزد او بفرستد یا اینکه رؤسای آنان را بفرستد. علاءالدوله به نماینده‌ی خویش دستور داد ضیافتی ترتیب داده آنان را به‌عنوان اینکه می‌خواهد نامشان را در دفاتر ثبت کرده ترتیب استخدام آن‌ها را بدهد، دعوت به صرف غذا کند. دیلمیان در باغ‌ها به‌کمین نشستند. گروه بسیاری از آنان بدان میهمانی آمدند. غلام ترکی که در خدمت علاءالدوله بود خود را به آن‌ها رساند و آنان را آگاه [از دامی که برایشان گسترده بودند] کرد و برگشتند. نایبِ علاءالدوله کوشید آنان را از بازگشتن نگهدارد، نپذیرفتند. یکی از سرکردگان دیلمی به یک نفر از آنها حمله‌ور شد، ترکی او را با تیری که پرتاب کرد کُشت.
  • صدا بلند شد. دیلمیان از کمینگاه بیرون آمدند و اهل بَلَد نیز مُنضم بدان‌ها گردیده، جنگ‌وستیز میانشان روی‌داد و ترکان منهزم شدند. ترک‌ها چادرهای خود را از آن ناحیه برکندند و رفتند و به هر آبادی که رسیدند آن را مورد نهب و غارت قرار دادند تا به «وهسودان» در آذربایجان برسیدند.
  • گروهی از ترکان که در خراسان باقی‌مانده بودند بیشتر از آن‌هایی بودند که قصد اصفهان کردند و این گروه به کوه «بلجان» آمدند. اینجا همان نقطه‌ای است که نزدیک به خوارزم قدیم واقع شده است.
  • بسیاری از آنان از کوه فرود آمده و شهرها و آبادی‌ها را غارت و خراب کرده مردمش را می‌کشتند. محمود بن سبکتکین، ارسلان جاذب - امیر طوس - را در رأس سپاهی به سرکوبی و تعقیب آن‌ها مأمور کرد و او حدود دو سال با سپاهی انبوه آن‌ها را مورد پیگرد قرار داد. محمود ناگزیر شد به‌منظور قلع و قمع آنان خود قصد خراسان نماید و شخصاً به تعقیب آن‌ها پرداخت و از نیشابور تا دهستان همه جا آن‌ها را دنبال کرد. ترک‌ها به گرگان رفتند. سپس محمود برگشته پسرش مسعود را مأمور تعقیب آن‌ها کرد. مسعود بعضی از آن‌ها را به خدمت خود وارد کرد که «یغمر» مقدّم آن‌ها بود.
  • همین‌که محمود بن سبکتکین درگذشت، پسرش مسعود به خراسان رفت و ترکانی که در استخدام وی بودند همراهش بودند. مسعود چون غزنه را تصرف کرد ترکان مذکور از وی تقاضا کردند [که] ترکانی که در کوه بلجان باقی‌مانده‌اند ببخشد و نزد آن‌ها روند. به آن‌ها اجازت داد برگردند؛ به شرط طاعت و استقامت.
  • سپس مسعود بر اثر عصیان «احمد ینالتکین» به هند عزیمت کرد [تا رفع آن عصیان کند.] ترکان غز تبهکاری‌های خویش اعاده کردند. «تاش فراش» با سپاهی گران به ری گسیل شده بود که آنجا را از علاءالدوله بگیرد. وقتی به نیشابور رسید و تبهکاری‌های آنان را بدید، سرکردگانشان را بخواست و پنجاه و چند تن از آنان - که «یغمر» هم از جمله‌ی آنها بود - بکشت. کار به‌انجام نرسید و به ری عزیمت کردند.
  • گزارش کار ترکان، از شرّ و فساد و تبهکاری، به مسعود رسید. اُبه‌های [: خیمه‌ها] آن‌ها را گرفت و به‌هند فرستاد و دست و پای بسیاری از آن‌ها را برید و به‌دارشان آویخت.
  • این، اخبار عشیره‌ی «ارسلان بن سلجوق» بود. و اما اخبار طغرل‌بیک و داود و برادرشان بیغو: آن‌ها در ماوراءالنهر می‌زیستند و کار آن‌ها بزرگ شد؛ زیرا پادشاهانی شدند که اخبار آن‌ها در سال‌های [بعد] خواهد آمد.
  • «تاش فراش» حاجب سلطان مسعود، پس از ماجرایی که با ترکان غز داشته و بر آن‌ها تاخت، ترکان رو به «ری» نهادند با گمان به اینکه می‌خواهند به آذربایجان بروند. نام امرای این طایفه «کوکتاش» و «بوقا» و «قزل» و «یغمر» و «ناصغلی» بود. چون به دامغان رسیدند، سپاهیان و اهل بَلَد بیرون شدند که از ورود آنان به شهر جلوگیری نمایند. یارای برابری با ترکان نداشتند و به کوه و ارتفاعات آن رفته متحصن شدند. غزها وارد شهر شده آنجا را غارت کردند و به سمنان رفته همان کردند که در دامغان کرده بودند و از آنجا وارد «خوار» ری شدند. همان کردند و اسحاق‌آباد و دهکده‌های مجاور آن را تاراج نمودند و از آنجا به «مشکویه» از اَعمال ری رفته غارتش کردند.
  • ابوسهل حمدونی و تاش فراش مجهز شدند و به پادشاه مسعود و همچنین صاحب گرگان و طبرستان مکاتبه کردند و طلب یاری نمودند. تاش سه هزار سوار رزمجو و آنچه از فیل و سلاح در اختیار داشت با خود گرفته رو به ترکان غز نهاد تا بر آنها بتازد. خبر آن به ترکان رسید. زنان خود و آنچه از اموال از خراسان به غنیمت به‌دست آورده بودند و بلاد مذکور، همه را ترک کرده، سبکبار و مجرّد رو به «تاش» نهادند و با او و سپاهیانش تلاقی کردند. تاش بر فیل سوار بود و جنگ میان فریقین روی‌داد. نخست برتری با تاش بود، سپس غزها سرکرده‌ی کردهایی که با تاش بودند اسیر کردند و می‌خواستند او را بکشند. به آن‌ها گفت: «مرا نکشید تا اینکه به کردها که در سپاه تاش هستند امر کنم دست از جنگ بدارند»؛ عهد و پیمان به آزادی او کرد.
  • آزادش گذاشتند. وی به کردها پیام فرستاد و به آنها گفت: «اگر جنگ کنید، کشته می‌شوم!» آن‌ها در جنگیدن سست شدند.
  • غزها - که پنج‌هزار نفر بودند - بر تاش و سپاه او حمله‌ور شدند. کردهای سپاه تاش رو به هزیمت نهاده تاش و یارانش پایداری کردند. غزها فیلی که مرکوب تاش بود کُشته، وی بر زمین افتاد و غزها او را کشتند و به کین‌خواهی کسانی که از آن‌ها کشته بود تکه‌پاره‌اش نمودند و گروه زیادی از خراسانیان همراه او و بزرگان فرماندهان کشته شدند و بقیه‌ی فیل‌ها و بار و بُنه‌ی سپاه را به غنیمت گرفتند و به ری رفتند و با ابوسهل حمدونی و سپاهیانی که با خود داشت و اهل بَلَد جنگیدند. ابوسهل و همراهانش به قلعه «طبرک» رفتند و غزها وارد شهر [ری] شده و تعدادی از اماکن را غارت نموده اموال آن‌ها را ربودند، سپس با ابوسهل پیکار داشتند. از غزها خواهرزاده‌ای از «یغمر» - امیر غز - و فرمانده بزرگی از فرماندهانشان به اسارت درآمد. برای آزادی آن‌ها کسانی را که از سپاه تاش گرفته رها ساختن اسیران و تقدیم سی‌هزار دینار را پیشنهاد کردند - که اسرای آن‌ها که نام بردیم مسترد شود. ابوسهل گفت این کار را نمی‌کنم مگر به فرمان سلطان.
  • غزها از شهر بیرون رفتند. سپاه گرگان نیز رسید. همین‌که نزدیک به ری شدند، غزها پیشوازشان کرده در تنگناشان قرار دادند و سرکرده‌ی سپاه و دوهزار مرد را اسیر کردند و بقیه منهزم شده برگشتند. این واقعه به ‌سال 427 روی‌داد. (ابن اثیر جزرى؛ تاریخ کامل؛ ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت؛ تهران، 1371، ج ‏22، صص 95-91)

ادامه دارد

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/۱۱/٢

پرسش: گفته می‌شود زمانی که اسکندر قصد تصرف امپراتوری هخامنشی را داشت از شگردهای گوناگونی بهره گرفت تا خود را همچون شهریاری جدید و مشروع جلوه دهد. اساساً او چه نیازی به مشروعیت‌آفرینی برای برقراری حاکمیت خویش بر این امپراتوری داشت؟

پاسخ: تلاش برای کسب مشروعیّت و حقّانیت سیاسی - ایدئولوژیک در میان مردمان مغلوب، روشی معمول در میان فاتحان و شاهان خاورمیانه و از جمله هخامنشی بوده است. بدین معنا که فاتحان برای آنکه با کمترین میزان تنش و مقاومت و با بیشترین میزان مقبولیّت و محبوبیّت، نظام و حکومت جدید خود را بر مغلوبانشان چیره و غالب سازند، می‌کوشیدند که خود را از نسل و تبار شاهان کهن و سنّتی همان سرزمین جلوه دهند و درنتیجه، حکومت جدید خود را نه ناشی از غصب و هجوم، بلکه مبتنی بر حقّی قانونی و موروثی نشان دهند؛ چنان‌که کورش کبیر با این تبلیغ که نوه‌ی آستیاگ (واپسین شهریار ماد) بوده است خود را نه فاتح بیگانه‌ی ماد، بلکه وارث و جانشین قانونی سلاله‌ی شهریاران ماد نشان داد. کمبوجیه و داریوش بزرگ نیز چنین کاری را در مصر انجام دادند و خود را از تبار خاندان فراعنه‌ی مصر معرّفی کردند و بدین ترتیب در میان مردم مغلوب (مصریان) پادشاهانی خودی و قانونی شناخته شدند - که باید از ایشان همچون شاهان بومی و سنّتی مصر اطاعت کرد. اسکندر مقدونی نیز در زمان تصرّف امپراتوری پارس دقیقاً از همین قاعده‌ی معمول و رایج پیروی کرد و کوشید که با خودی و مشروع جلوه دادن چیرگی و فرمانروایی‌اش، از مقاومت ایرانیان بکاهد و جایگاه خود را استوار و قانونی سازد. به‌نظر می‌رسد یک از عوامل جهان‌گشایی شتابناک اسکندر در قلمرو پهناور شاهنشاهی پارس، تأثیرگذاری و موفقیّت همین تبلیغات بوده است.

پرسش: اسکندر چرا تخت جمشید را به آتش کشید؟

پاسخ: تا جایی که یافته‌های باستان‌شناسی نشان می‌دهد، اسکندر فقط بخشی از تخت جمشید را آتش زده بود و نه سراسر آن را. به‌نظر می‌رسد که هدف اسکندر از این کار آن بوده است که می‌خواسته با آسیب زدن به مهم‌ترین مرکز شکوه و عظمت امپراتوری پارسی (تخت جمشید) قدرت فائقه‌ی خویش را بر آن امپراتوری بزرگ، پایان دوران پادشاهان پیشین و آغاز دوران جدید خود را به نمایش بگذارد و همچنین با سوزاندن بخشی از آن، مانع شود که رقبای بالقوه‌اش (مانند بِسوس) در جریان کشاکش‌های احتمالی آینده بتوانند به اشیای ارزشمند و گنجینه‌های آن دست یابند و یا از ارزش معنوی و نمادین آن برای مشروعیّت‌آفرینی برای خود بهره بگیرند. اسکندر از سوی دیگر با این کار کوشید تا خاطره‌ی آتش زدن ارگ آتن به دست خشایارشا را بزُداید و خود را – که نماینده‌ی جهان هلنیستی یونان جلوه داده بود – انتقام گیرنده‌ی اتباع یونانی خود وانمود کند و از این طریق، پشتیبانی یونانیان را در نبردهای خود به دست آورد.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/٩/٢٢

در شهریور سال 1320 / اوت 1941 ارتش اتحاد جماهیر شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب، به‌قصد جلوگیری از پیشروی آلمان به آسیای غربی، پشتیبانی از جبهه‌های یکدیگر و بهره‌گیری از منابع ایران، خاک این کشور را اشغال و دولت حاکم بر آن را سرنگون کردند. اما در این میان نقشه‌های استالین - رهبر دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی - بسیار شوم‌تر و پلیدتر از این‌ها بود. او برای تصاحب بی‌سروصدای شمال ایران، از آذربایجان تا گیلان و مازندران و خراسان و در نتیجه‌ی آن دست‌یابی کامل به منابع نفتی دریای مازندران و دیگر مواهب طبیعی این بخش از ایران، در نخستین گام، یکی از فعالان سیاسی کمونیست و توده‌ای را، به نام «جعفر پیشه‌وری» - که به جهت همین سوابق و وابستگی‌هایش از عضویت مجلس ملی ایران کنار گذاشته شده بود - فراخواند و با ارائه‌ی دستورها و راهکارها و راهبردهای جامع و لازم، او را مأمور کرد که از طریق تشکیل حزبی به نام فرقه‌ی دموکرات آذربایجان مقدمات استقلال و انتزاع و سرانجام الحاق این بخش از خاک ایران را به قلمرو اتحاد جماهیر شوروی فراهم کند (شهریور 1324). پیشه‌وری از طریق این حزب و با نظارت و راهبری مستقیم مأموران شوروی و با پشتیبانی ارتش اشغالگر آن کشور اقدام به تشکیل دولتی خودگردان (با قانون اساسی، مجلس، واحد پول، زبان رسمی و... مختص به خود) در آذربایجان کرد (12 دسامبر 1945/ 21 آذر 1324) و همه‌ی مخالفان خود، از مردم عادی گرفته تا نظامیان و زمین‌داران و دیگران را کشتار یا زندانی، و اموال و املاکشان را غصب و غارت کرد. بنا به فرمان مستقیم استالین، پیشه‌وری به اقدمات عوام‌فریبانه‌ای چون آسفالت چند خیابان، اصلاح مالیات‌ها و... نیز مبادرت کرد اما مردم نسبت به ماهیت واقعی این نوع اقدامات فرمایشی و فریبکارانه کاملاً هشیار و آگاه بودند.
برای پایان دادن به این توطئه و اقدام پلید شوروی برای تصاحب شمال غرب ایران (و سپس کل نیمه‌ی شمالی ایران) نخست وزیر آن دوره‌ی ایران، احمد قوام (1252-1334)، زیرکانه با دادن وعده‌ی دروغین تحویل کامل امتیاز نفت دریای مازندران به شوروی، ارتش اشغالگر این کشور را سرانجام وادار به ترک شمال غرب ایران نمود. ارتش شوروی در 19 اردیبهشت 1325 (مه 1946) آذربایجان را در برابر دیدگان حیرت‌زده‌ی سران وامانده و سَرخورده‌ی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان، تخلیه کرد. فقدان این پشتوانه‌ی مهم و حیاتی و عدم حمایت دولت شوروی از فرقه‌ی دست‌نشانده‌ی پیشه‌وری، این سازمان را چنان سست و متزلزل ساخت که آنان نه تنها از خواسته‌ها و آرمان‌های نخستین خود عدول کردند، بل که مزدوران و مأموران و فداییان این فرقه‌ی نیز نتوانستند در برابر پیش‌روی ارتش رهایی‌بخش  ایران به سوی آذربایجان ایستادگی کنند. با نزدیک شدن ارتش به مرکز استان، بسیاری از سران فرقه - و از جمله خود پیشه‌وری که همواره شعار "مرگ، آری؛ بازگشت، نه" می‌داد - به شمال ارس گریختند و تا سررسیدن نیروهای ارتش ایران، خود اهالی آذربایجان بسیاری از عُمال و عمله‌ی آدم‌کش و مزدور فرقه را مجازات کردند. ارتش ایران در 21 آذر آن سال به تبریز وارد شد و منطقه را از لوث وجود اعضا و اتباع فرقه‌ی دموکرات پاک نمود و آذربایجان سرفراز را به آغوش میهن بازگرداند.
نقش و مداخله‌ی مستقیم و تکوینی اتحاد جماهیر شوروی در تشکیل و تداوم فرقه‌ی دموکرات آذربایجان به‌علت تلاش سران شوروی برای پنهان نگاه داشتن ردپای خود در این اقدام پلید و مخالف همه‌ی معاهدات بین‌المللی، تا مدت‌ها مکتوم و مخفی مانده بود. اما سرانجام با افشاگری شماری از مأموران ک.گ.ب. و در نهایت انتشار اسناد رسمی و سرّی اتحاد جماهیر شوروی در این خصوص، نقش و برنامه‌‌های دولت شوروی کاملاً آشکار و برملا شد و تلاش هواداران وطن‌‌فروش و پان‌ترکیست پیشه‌وری برای مستقل و غیروابسته و ناسیونالیست جلوه دادن او تماماً نقش بر آب گردید.
(علاقه‌مندان می‌توانند برای آگاهی از اسناد و گزارش‌های مربوط به غائله‌ی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان، به وبلاگ «کتابخانه‌ی بزرگ آذربایجان» مراجعه نمایند)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/٧/٢٤

دوستی پرسیده بودید که چرا در متون بازمانده از عصر ساسانی به آشکارا نام و یادی از شاهان هخامنشی نرفته است؟ ریشه‌های این موضوع را بیش از هر چیزی باید در ذهن اسطوره‌پرداز ایرانیان باستان جستجو کرد که همواره از تاریخ‌نگاریِ عُرفی و رسمی گریخته و به عرصه‌ی اساطیر روی آورده است و این امر، خصیصه‌ی غالب اقوام کهن شرقی است. من درباره‌ی این که چرا و چگونه بخش عمده‌ای از تاریخ ایران باستان به گونه‌ی اساطیر نقل شده است، در ابتدای یکی از مقالات همین وبلاگ به نام «شاهان اسطوره ای ایران (1)» به اختصار بحث کرده‌ام. پردازش و نقل اسطوره‌ای تاریخ ایران فقط شامل دودمان هخامنشی نیست بلکه عیلامیان، مادها و اشکانیان نیز برای مردم اعصار بعد کمابیش ناشناخته بوده و سرگذشت آنان در هاله‌ای از اساطیر قرار داشته است؛ برای نمونه، در شاهنامه‌ی فردوسی (که با واسطه، مبتنی بر متون عهد ساسانی است) از آن همه شاهان بزرگ اشکانی، به جز ذکر گذرای چند نام، فقط اردوان چهارم شناخته شده است؛ آن هم به این دلیل که اردشیر پاپکان (بنیان‌گذار دودمان ساسانی) با چیرگی بر وی، دودمان و پادشاهی خویش را برپای داشت. اما در مقابل، چنان که گفته شد، بسیاری از رویدادها و شخصیت های تاریخیِ ایرانِ پیش‌ازساسانی، بربنیادِ بینش اسطوره‌پردازانه‌ی ایرانیان به سوژه‌هایی اسطوره‌ای دگردیسی یافته‌اند و چنین بود که کورش تاریخی به کیخسرو اسطوره‌ای، کمبوجیه به کاووس، اردشیر به بهمن و بسیاری از شاهان و شاه‌زادگان اشکانی هم به پهلوانان حماسی و هم‌رزمان رستم (مانند گودرز، میلاد و...) تبدیل شدند و در عرصه اساطیر، نام و یادی جاودانه یافتند.
البته این امر به آن معنا نیست که شخصیت‌های تاریخیِ پیش‌ازساسانی به طور کامل و مطلق برای ایرانیان بعدی ناشناخته بوده‌اند. ایرانیان مسلمان، باوجود آنکه تاریخ اسطوره‌‌پردازی شده‌ی ایران را جزیی از تاریخ راستین خود می‌دانستند اما همچنان، دانسته‌های تاریخی پراکنده اما واقع‌گرایانه‌ای درباره‌ی نیاکان باستانی خود داشتند. چنان‌که به گواهی چند نمونه‌ی ذیل، شخصیتِ تاریخی کورش بزرگ برای ایرانیانِ مسلمان شناخته شده بوده است:

  • «خدای تعالی بر زبان بعضی  پیغامبران امر کرد پادشاهی را از پادشاهان پارس، نام او کورش - و او مردی مؤمن بود - که: برو و بنی اسرائیل را از دست بخت‌نصر بستان و حلّی بیت المقدّس از او بستان و باز جای بر.» (ابوالفتوح رازی؛ روض الجنان و روح الجنان؛ به کوشش محمدجعفر یاحقی و محمدمهدی ناصح؛ مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1371، جلد12، ص 163)؛ «آن پادشاه که بابِل را تسخیر کرد کورش، نخستینِ کسری‌ها بود. ... دولت مادیس ( ماد) به دست کورش، پادشاه ایران، منقرض شد و همه‌ی متصرفات آن به دست ایرانیان افتاد. ... بلشصر سه سال پادشاهی کرد پس کورش بر آنان غلبه کرد و پادشاهی‌شان را منقرض ساخت. کورش همان کسی است که بنی اسرائیل را به بیت المقدس بازگردانید. همه متفق‌اند که ایرانی است. ... کورش یا کیرش بر فارس فرمانروایی داشت او و قومش فارس و دیگر اعمال و کوره‌ها را در تصرف گرفتند. ... چون کورش بر بابِل مستولی شد و پادشاهی کلدانیان را برانداخت بنی اسرائیل را اجازت داد که به بیت المقدس بازگردند و مسجدش را آبادان سازند. ... پادشاهان ایران که پس از کورش آمدند همه سنت او را رعایت می‌کردند.» (عبدالرحمن بن خلدون؛ تاریخ ابن خلدون؛ ترجمه‌ی عبدالمحمد آیتی؛ تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1363، ج1، صص 75، 110، 115، 116، 124، 126)؛ «کورش سی و یک سال پادشاهی کرد و بر عراق و خراسان و ارمنستان و شام و فلسطین استیلا جُست و در بلاد هند به جنگ رفت.» (ابن عبری؛ مختصر تاریخ الدول؛ ترجمه‌ی عبدالمحمد آیتی؛ تهران: علمی و فرهنگی، 1377، ص 63)؛ «از اول سلطنت کورش تا اول پادشاهی اسکندر  ۲۲۲  سال است.» (ابوریحان بیرونی؛ آثار الباقیه؛ ترجمه‌ی اکبر داناسرشت؛ تهران: امیرکبیر، 1386، ص 26)؛ «کورش پادشاه مستقل بود، نه از جانب بهمن، و از شاهان طبقه‌ی اول ایران بود» (علی بن حسین مسعودی؛ مروج الذهب؛ ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده؛ تهران: علمی و فرهنگی، 1374، ج1، ص 225)؛ و ...

علاقه‌مندان به این مباحث می‌توانند به مقاله‌ی دکتر احسان یارشاطر به نام «چرا در شاهنامه از پادشاهان ماد و هخامنشی ذکری نیست؟» و نیز نوشتاری از دکتر تورج دریایی به نام «تاریخ ملی یا تاریخ کیانی؟ سرشت تاریخ‌نگاری زردشتی در دوره‌ی ساسانی» مراجعه کنند.
اما اینکه چرا در متون زرتشتی، اسکندر مورد لعن و نفرین است اما در متون ادبی و عامیانه، مورد ستایش، به سبب تأثیرات مختلفی است که غلبه‌ی اسکندر بر امپراتوری هخامنشی در میان قشرهای مختلف جامعه بر جاگذاشته بود. بدیهی است که چیرگی و حاکمیت عده‌ای بیگانه‌ی غیرزرتشتی بر ایرانیان،‌ در نگاه روحانیان زرتشتی، مفهومی جز آسیب دیدن ایمان و مذهب مردم و سازمان روحانیت زرتشتی نداشت و البته سیطره‌ی این چنینی اسکندر و جانشینانش بر ایران، سازمان دینی زرتشتی را از داشتن پشتیبانی سلطنتی و بهره‌بری از ایمان و غیرت مذهبی پادشاه محروم می‌داشت و از این رو بود که اسکندر در نگاه روحانیان زرتشتی (که در متون پهلوی‌زبان زرتشتی بازتاب یافته است) موجودی اهریمنی و ملعون به شمار آمده است. اما مردم عادی و عوامی که بدان شکل، دغدغه‌ها و حساسیت‌های روحانیان و دین‌مردان را نداشتند، با قرار گرفتن در معرض تبلیغات سیاسی و ایدئولژیک اسکندر - که تلاش می‌کرد خود را شاه و فاتحی مشروع و خودی جلوه دهد - نگاهی مثبت به مقام و عملکرد اسکندر یافتند (چنان‌که او را به عنوان فرزند «دارا» پذیرفتند) و بعدها همین تلقی در ادبیات ایران بازتاب یافت (نگاه کنید به مقاله‌ی من به نام «جایگاه اسکندر در تاریخ ایران» در همین وبلاگ). البته گسترش روایات مثبت و ستایش‌آمیز درباره‌ی اسکندر در ادبیات ایران تا اندازه‌ای نیز حاصل نفوذ متون و افسانه‌های غربی در دوران ساسانیان و اسلام به داخل ایران بوده است و بیشتر اسکندرنامه های موجود ریشه در همین متون افسانه‌آمیزی دارند که به تدریج به ایران راه یافته و به زبان های ایرانی برگردانده شدند و به سوژه‌ای ادبی برای شاعران و رمانس‌نویسان ایرانی مبدل گردیدند.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/٥/٢٥

شناخت عوامل تاریخی، اقتصادی و جغرافیایی برای ایجاد و بقای مرزهای پایدار، حیاتی است.
دکتر روزبه زرین‌کوب، عضو هیئت علمی دایرةالمعارف اسلامی، نخستین سخنران مرحله دوم این نشست، درباره‌ی مرزهای ایران تا ساسانیان توضیح داد و گفت: این دوره، دوره‌ای طولانی است از آن جهت که ابتدای آن خیلی واضح نیست؛ چرا که به مبدأ تاریخ ایران بازمی‌گردد اما مقصد آن آغاز روزگار ساسانیان است. او به دلیل محدودیت زمان، مرزهای شرقی را به انتخاب، مورد بررسی قرار داد و افزود: مرزهای شرقی چه سیاسی و چه فرهنگی به این دلیل مهم است که همیشه با مشکلات و مخاطرات فراوان رو به رو بوده و اهمیت دیگر آن این است که هر آنچه از ایران و فرهنگ ایرانی داریم از سرزمین‌های شرقی منشأ گرفته است. کهن‌ترین نوشته ایرانی که در آن کلمه‌ی مرز به کار رفته اوستاست. مرز در پارتی و پارتی مانوی به کار رفته و در فارسی میانه نیز به شکل‌های مرز، کنارگ، سامان و رمند استفاده شده است. افزون بر این‌ها در فارسی میانه واژه «کش» نیز که به معنای خط و شیار است به کار می‌رفته است. زرین‌کوب با بیان اینکه در برخی فرهنگ‌های فارسی، مرز با مفهوم قابل توجهی معنی شده است، گفت: این معنا را می‌توان در فرهنگ جهانگیری، برهان قاطع و فرهنگ آنَندراج یافت. بر این اساس یکی از معانی مرز این است: زمینی که آن را مربع سازند و کناره‌های آن را بلند کنند و در میانش چیزی بکارند. به علاوه به روایت صاحب فرهنگ آنندراج، هر زمین شیار کرده و کاشته شده و بوم یعنی زمین نکاشته و نساخته که در آن خانه و جز آن سازند را مرز گویند. نکته‌ی قابل توجه این است که نزد ایرانیان نخستین، محراب که در آنجا آداب دینی خود را انجام می‌دادند تکه زمینی بود که آن را به شکل چهارگوش می‌ساختند و برای جلوگیری از تأثیر عوامل شرّ در جریان عملی آیینی همراه با خواندن بعضی ذکرها، محدوده‌ی محراب را با کشیدن شیار معین می‌کردند. تطبیق قابل اعتنایی که میان ساختار محراب‌های ایرانیان نخستین و تعریف‌هایی که از مرز در فرهنگ‌های فارسی به چشم می‌خورد با وجود فاصله‌ی زمانی بسیار میان آنها، می‌تواند حایز اهمیت دانسته شود و نشان‌دهنده تقدس و اهمیت مرز نزد ایرانیان تلقی شود. به عقیده ایرانیان باستان، مرز با ایزدان ارتباط دارد و ایشان بر مرز نظارت می‌کنند چنان که بدون خواست آنان گذر از مرز ممکن نیست. زرین‌کوب به این نکته اشاره داشت که در اسطوره‌های پهلوانی ایرانی، پاییدن مرز با نام آرش ارتباط پیدا می‌کند که در اوستا از او با عنوان بهترین «تیرانداز ایرانی» یاد شده است. در روایات ملی ایرانی، شخصیت دیگری که در راه حفظ مرزهای ایران و پاسبانی از آن در مقابل اهریمنان و بیگانگان جان خویش را فدا می‌کند «زریر» است که ماجرای او در متن پهلوی «یادگار زریران» گزارش شده است. به هر حال در فرهنگ ایرانی از آنجا که مرز تمییز‌دهنده نیکی از بدی و جدا‌کننده‌ی قلمرو ایرانیان از سرزمین‌های بیگانگان، بی‌دینان و اهریمنان است مقدس شمرده می‌شود و نگاهبانی از آن وظیفه‌ی ایرانیان است. افزون بر آن، حافظان و پایندگان مرز از سوی نیروهای اهورایی پشتیبانی می‌شوند و بر انجام کارهای بزرگ توانایی می‌یابند. باری، با اینکه وجود یک یا چند اتحادیه‌ی طوایف ایرانی و به تعبیری حکومت‌های ایرانی در شرق فلات ایران، پیش از مادی‌ها و هم‌زمان با پادشاهی ایشان بر‌حسب برخی شواهد تاریخی و برخی نظریه‌های علمی قابل تأیید به نظر می‌رسد، از آنجا که آگاهی‌های به‌دست‌آمده در این باره چه بر پایه‌ی مطالعات تاریخی، زبان‌شناختی و باستان‌شناختی و چه براساس گواهی‌های تاریخ ملی ایران، پراکنده و اندک‌شمار بوده و به ویژه با توجه به سرشت تاریخ روایی ایران که بی‌توجهی به زمان و مکان رویدادها دارد، مبنای هرگونه بحث و مطالعه درباره تغییرات مرزهای شرقی ایران به هر حال گزارش‌های تاریخ رسمی و مکتوب ایران خواهد بود و آغاز آن با روایت‌های مربوط به مادی‌ها شکل خواهد گرفت.
زرین‌کوب با بیان اینکه درباره گسترش پادشاهی ماد در نواحی شرقی ایران و وضع مرزهای شرقی در آن دوران اطلاعات چندانی در دسترس نیست توضیحاتی در این باره ارایه کرد و گفت که به دلیل در دست نبودن اسناد قطعی و مسلم، تعیین مرزهای شرقی پادشاهی ماد دشوار است و به احتمال تا اوایل زمان هوخشتره، مرزهای اصلی قلمرو مادی‌ها در شرق، حدود ری بوده است. با وجود این دشواری‌ها می‌توان بخشی از مرزهای شرقی قلمرو مادی را شامل سرزمین قبایل کوچ‌رو و نیز حکومت‌های نیمه‌مستقلی دانست که تابع مادی‌ها بوده و در امور داخلی خود استقلال داشتند. این اقوام به فرمانروایان مادی خراج می‌پرداختند و هر زمان که قدرت مادی‌ها را در ضعف می‌دیدند با ایجاد شورش و ناامنی در مرزهای شرقی، خود را از قید حکومت ایشان آسوده می‌کردند. درباره‌ی مرزها و تقسیمات پادشاهی هخامنشی نیز ولایات شرقی آن‌ها تا پیش از روزگار داریوش، آگاهی‌های دقیقی در دست نیست. چنان‌که در باب قلمرو کوروش در مرزهای شرقی فلات ایران، اسناد موجود اندک و پراکنده است. او با ارایه‌ی توضیحات و مستنداتی درباره اقتدار هخامنشیان در مرزهای شرقی افزود: ایجاد مرزهای قابل دفاع و مناسب در نواحی شرقی ایران تنها زمانی پایدار می‌ماند که حکومت مرکزی می‌توانست با ایجاد پادگان‌های مرزی دفاع از سرحدات را تضمین کند. در کتیبه‌های هخامنشی و در متن‌های کلاسیک [یونانی] می‌توان ردپایی از این دژهای نظامی یافت اما تعیین مکان دقیق همه آن‌ها اکنون ممکن نیست. زرین‌کوب سپس به تحرکات سلوکیان در مرزهای شرقی پرداخت و گفت که از آنجا که توجه سلوکیان بیشتر به مرزهای غربی معطوف بود، از حدود سال 290 ق.م. سرزمین‌های شمال شرقی قلمرو سلوکیان ناآرام شد و بسیاری از شهرها به ویژه در نواحی مرو و هرات ویران شد. بخشی از این وقایع بر اثر شورش‌های محلی و بیشتر آن‌ها در نتیجه‌ی هجوم قبایل بیابانگرد بود. پس از تشکیل حکومت یونانی بلخ و استقلال بخش‌های زیادی از نواحی شرق و شمال شرقی قلمرو سلوکیان، پادشاهی سلوکی تسلط خود را بر خراسان و آسیای مرکزی از دست داد و به این ترتیب در دوره‌ی فرمانروایی سلوکیان بر ایران، نداشتن پیوندهای قومی، زبانی و فرهنگی میان مردم کوچ‌رو و شبان‌کاره‌ی مرزهای شرقی با حاکمان بیگانه و نیز بی‌توجهی حاکمان سلوکی به مسایل و معضلات اقتصادی، اداری و معیشتی ساکنان اراضی شرقی قلمرو خود و ایجاد نارضایی اجتماعی در میان این مردمان و در‌نهایت درگیری‌های سلوکیان با حاکمان تازه استقلال‌یافته‌ی بلخ و پارت، مرزهای شرقی قلمرو آنان را مرزهایی ناپایدار ساخت.
پس از سلوکیان، زرین‌کوب دوران اشکانیان را مورد توجه قرار داد و گفت در دوران اشکانیان و تا پیش از مهرداد یکم حدود 171ق.م، آگاهی‌های موجود درباره مرزهای شرقی ناقص و مبهم است. از روزگار مهرداد یکم از آنجا که قدرت اشکانیان توسعه یافت و به‌تدریج و طی سال‌های بعد به عنوان رقیبی جدی برای روم خود را نمایاند، رویدادهای قلمرو اشکانیان مورد توجه مورخان رومی قرار گرفت. همزمان با مهرداد یکم اشکانی، اختلافات داخلی در میان حاکمان یونانی بلخ، این حکومت را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کرده، اساس این حکومت را لرزان ساخت. مهرداد از این فرصت استفاده کرده بدان‌جا تاخت و بخش بزرگی از آن را به ایران بازگرداند. مرزهای شرقی قلمرو اشکانیان در روزگار مهرداد یکم را البته نمی‌توان با اطمینان مشخص کرد؛ اما به گزارش برخی منابع کلاسیک، او مرزهای حکومتش را به هند رسانده است، حتی به احتمال ولایاتی را که بین رود سند و جهلم در پنجاب قرار داشت به زیر فرمان خود کشید. زرین‌کوب سپس به ارائه‌ی توضیحاتی درباره مرزهای شرقی قلمرو اشکانیان پس از مهرداد یکم و در دوران فرهاد دوم اشکانی پسر و جانشین او، اردوان یکم و مهرداد دوم و هجوم اقوام بدوی به این مرزها پرداخت و بیان داشت پس از مهرداد دوم اطلاعات راجع به مرزهای شرقی ایران کاهش می‌یابد. به این ترتیب از زمان اشکانیان مشکلات تازه‌ای رخ نمود و از آن پس تاریخ ایران تا قرن‌ها بعد با مسئله‌ی طوایف مهاجم شرقی رو به رو بود و تا پایان دوران باستان، مرزهای شرقی ایران همواره در حالتی بین پایداری و ناپایداری قرار داشت. این شواهد تاریخی نشان می‌دهد که شناخت عوامل تاریخی، اقتصادی و نیز جغرافیایی برای ایجاد و بقای مرزهای پایدار، مهم و حیاتی است و بدون توجه به این مؤلفه‌ها و بدون آگاهی از جزییات مربوط به کارکرد آن، حتی در اختیار داشتن مرزهای طبیعی و تطبیقی نمی‌تواند هیچ قلمرو سیاسی را از مشکلات مرزی در امان نگه دارد.
(گزارش فوق برگرفته شده است از: روزنامه‌ی اعتماد، 19/اسفند/1393، ص 7. گرداننده‌ی این وبلاگ مسئولیتی در قبالِ محتوای این گزارش ندارد.)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/٤/۳۱

فرقه و مسلک ضاله‌ی پان‌ترکیسم در طی بیش از یکصد و پنجاه سالی که از پیدایش آن به‌دستِ صهیونیست‌ها می‌گذارد، طیف وسیعی از جنایت‌های مختلف را در کارنامه‌ی ننگین و ضدانسانی خود به ثبت رسانده است: از نسل‌کشی ارمنیان در سده‌های گذشته تا پرورش درندگانی به نام «داعش» در عصر حاضر. فتنه‌انگیزی، نفرت‌پراکنی و تفرقه‌افکنی در میان ملل خاور‌میانه و به ویژه ایرانیان یکی دیگر از توطئه‌های این فرقه است که از طریق آن می‌خواهد مردم کشورهای مورد هدف را به جان هم بیندازد و در نهایت، قلمرو سیاسی و سلطه‌ی ارضی خود را در میان چنین کشورهایی گسترش دهد.
همان‌طور که می‌دانید، فرقه‌ی پان‌ترکیسم برای پیش‌بُرد این توطئه‌ی پلید در ایران، دو نیرنگِ عمده را در پیش گرفته است:
1. تلاش می‌کند که ایرانیان را مردمانی دارای هویت و تبار و ملیتی جدا از هم و چندگانه نشان دهد که گویی به‌زور و اجبار در یکجا و در چارچوب یک کشور جمع شده‌اند! آنان در همین راستا، چنین تبلیغ می‌کنند که ایرانیان آذری نه هم‌تبار و همخون و هم‌‌هویت با دیگر ایرانیان، بلکه از اصل و تبار و سلاله‌ی قوم اُغوز (در منابع اسلامی: غُز) هستند! اغوزها زردپوستانی درنده و خون‌ریز بودند که در سرزمین مغولستان می‌زیستند. آنان در سده‌ی پنجم هجری به ایران تاختند و مردمان مظلومش را به خاک و خون کشیدند:

  • غُزان‏ بر شهرها دست یافتند و بیدادگری‌هایی از ایشان دیده شد که نظیر آن‌ها شنیده نشده بود. (ابن اثیر، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج 26، ص 242)  

اما در پی مجاهده و ایستادگی ایرانیان، این درندگان ددمنش به‌زودی پراکنده و از ایران رانده شدند.
2. می‌کوشد زبان و نوشتار و فرهنگ منحط ترکیه و جمهوری جعلی آذربایجان را از طریق رسانه‌های مکتوب و سایبری و شبکه‌های ماهواره‌ای در شمال غرب ایران ترویج دهد و در نهایت، ایرانیان آذری را در فضای فکری و فرهنگی و اجتماعی کشور داعش‌پرور ترکیه و جمهوری صهیونیست‌گرای به اصطلاح آذربایجان، آسیمیله کند و از طریق، مقدمات و زمینه‌های تجزیه‌ی شمال غرب ایران و پیوستن آن را به کشورهای یاد شده فراهم کند. دقیقاً از همین روست که پان‌ترکیست‌های مزدور و معاند، پرچم این دو کشور را در ورزشگاه‌ها یا در تجمعات، به راحتی به دست می‌گیرند!
باری، پان‌ترکیست‌ها، این اربابان جعل و دروغ و فریب، برای پیش‌برد دسیسه‌های شوم و پلید خود برای نابودی ملت‌های یکپارچه‌ی منطقه و تصاحب و مصادره‌ی سرزمین‌ آن‌ها، پیوسته و از طریق همه‌ی رسانه‌‌های موجود - چه مکتوب، چه تصویری و چه سایبری - مشغول فریب و تحمیق و گمراه کردن عوام و نشر و تبلیغ آسوده‌ی آرای ضدانسانی و ضدایرانی و ضداسلامی خودند.
*****************************

  • ورود اُغوزها به آذربایجان در دهه‌ی نخست قرن پنجم هجری باعث بروز تغییرات عمده در نظام اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاسی منطقه و شهر تبریز شد (تبریز: مادرشهر؛ 1394، ص 10)

تهاجم اغوزها به آذربایجان - که آدم‌کُشانه و تاراج‌گرانه بود - موجب بروز هیچ تغییری در «نظام اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاسی منطقه و شهر تبریز» نشد و نه تنها هیچ سند و منبع هم‌زمانی به وقوع چنین تغییراتی گواهی نمی‌دهد، بلکه به تصریح متون تاریخی موجود، اغوزها به زودی از آذربایجان رانده و پراکنده شدند:
«غزان به آذربایجان داخل شدند و در سراسر آن بلاد آشفتگی‌ها پدید آوردند و قتل و غارت‌ها کردند. در سال  ۴٢٩  غزان وارد مراغه شدند، مردمش را کشتند و مساجدش را آتش زدند و با کردان هذبانیه نیز چنین کردند. مردم شهرها به مدافعه برخاستند. کردان هذبانى نیز به یاری‌شان برخاستند و آنان را از آذربایجان راندند.
در سال  ۴٣٢  وهسودان در تبریز از غزان کشتار کرد. بدین گونه که جمع کثیرى از ایشان را به مهمانى دعوت نمود و سى تن از سرانشان را بگرفت و بکشت. باقى به ارمینیه و از آنجا به بلاد هکاریان در اعمال موصل رفتند.» (ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366، ج 3، صص 736-735)

  • مهاجرت اولین گروه‌های ترک‌تبار به منطقه‌ی آذربایجان به دوره‌ی ساکا - اسکیت‌ها بر می‌گردد (تبریز: مادرشهر؛ ص 10، پانویس 12)

ترک بودن قوم کهن «سکاها» دروغ و فریبی است که آن را در همه‌ی این نوع آثار می‌توان مشاهده کرد. در واقع، پیروان و مبلغان این مسلک برای آنکه ترکان زردپوست مغولستانی را - که تا سده‌ی هشتم میلادی حتی خطی برای نوشتن نداشتند - در امر تمدن و فرهنگ، پیشگام و پیشرو وانمود کنند، چاره‌ای جز این نیافته‌اند که همه‌ی اقوام باستانی جهان، از سومریان تا سکاها را ترک‌تبار جلوه دهند. اما چنان‌که در همه‌ی منابع علمی و آکادمیک جهان مضبوط است، سکاها تیره‌ای ایرانی بودند و به یکی از زبان‌های ایرانی سخن می‌گفتند (رنه گروسه؛ امپراتوری صحرانوردان؛ تهران: علمی و فرهنگی، 1365، ص 34؛ یوسیف اُرانسکی؛ مقدمه فقه‌اللغه ایرانی؛ تهران: پیام، 1379، صص 63-60).

  • برخی منابع و نتایج تحقیقات حتی از ریشه‌ی قبچاقی - ترکی اکثریت قاطع جمعیت کنونی بلغار، مجار، اوکراینی و حتی روس سخن رانده و یکی از اهداف اصلی انگیزاسیون در اروپا در قرون وسطی را حذف ترک‌تباران از عرصه‌ی اجتماعی - سیاسی و حتی دینی اروپا عنوان نموده‌اند. موبور و چشم آبی بودن هون‌های سفید و قبچاق‌ها بارها در منابع مختلف آمده است! (تبریز: مادرشهر؛ ص 11-10، پانویس 12)

چنین داستانِ خیالی و موهومی را شاید فقط بتوان در لابه‌لای افسانه‌های هزار و یک شب یافت! هیچ یک از اجزای این فانتزی خنده‌دار انطباقی با عقل و علم و منطق ندارد و جالب اینکه نویسنده‌اش نیز دقت دارد که نام و نشان آن «برخی منابع و نتایج تحقیقات» را نبرد و ندهد تا ناخواسته بی‌پایه بودن داستانش برملا نشود!

  • ابن‌خلدون می‌نویسد: در کتاب‌ها هست که ایران سرزمین ترکان است اما دانشمندان و نسب‌شناسان فارس به کلی این مسئله را انکار می‌کنند (تبریز: مادرشهر؛ ص 11، پانویس 12)

چنان‌که خودتان نیز متوجه شدید، چنین مطلب موهوم و دروغ‌آمیز، بلکه مضحکی در هیچ‌کجای کتاب ابن‌خلدون وجود ندارد و معلوم است که نویسندگان چنین کتاب‌هایی چرا و به چه‌انگیزه‌ای اقدام به تحریف تاریخ و دروغ‌پراکنی می‌کنند.

  • طبری در وقایع سال 99 هجری از شبیخون ترک‌ها به عرب‌های فاتح و مسلمان در آذربایجان سخن رانده است. «و فی هذه السنه، اغارت الترک علی آذربایجان فقتلو من المسلمین جماعه» (طبری، ج 5، ص 309) (تبریز: مادرشهر؛ ص 11، پانویس 12)

طبری در این متن روشن و همه‌فهم، به هیچ‌وجه نمی‌گوید که ترک‌های آذربایجان به عرب‌های فاتح و مسلمان شبیخون زدند و چنین نیز القا نمی‌کند که ترکان، بومیانِ آذربایجان بودند و با اعراب فاتح مبارزه کردند. طبری به صراحت و سادگی می‌گوید «ترک‌ها به آذربایجان تاختند و گروهی از مسلمانان را کشتند». روشن است که منظور از این ترک‌های بیگانه‌ای که به آذربایجان هجوم آورده بودند، خزرهای ترک‌تباری بودند که از طریق قفقاز مدام به شمال غرب ایران می‌تاختند و طبق معمول خود و دیگر هم‌تبارانشان، جان و مال مردم ایران را به باد فنا می‌دادند.

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/۳/۳۱

در مراسم رونمایی از کتاب «تاریخ جامع ایران» که بیست و هفتم خردادماه در «مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی» برگزار شد، علاوه بر شخصیت‌هایی از حوزه‌ی سیاست و مدیریت فرهنگ کشور، دکتر فتح‌الله مجتبایی، دکتر صادق سجادی، دکتر سیدجواد طباطبایی و دکتر محمود جعفری دهقی سخنرانی کردند. آنچه در پی می‌آید متن سخنان دکتر طباطبایی در این مراسم است.
*****
اینکه ما تاریخ جامع نوشتیم و تاریخ مفصلی هم هست، یک سوی مسئله است. تاریخ ایران تاریخ طولانی‌ای بوده و طبیعتاً تاریخ مفصلی می‌شود درباره‌ی آن نوشت. در اینجا چندین بار گفته شد این یک کار ملی است و به نوع دیگری اگر بخواهم مطرح کنم، مسئله‌ی مهم، تاریخ ملی داشتن است؛ مهم است چون یک ملت تاریخ دارد و می‌تواند تاریخ ملی بنویسد. همه‌ی کشورها می‌توانند تاریخ بنویسند، ولی همه‌ی کشورها مثل ایران نه تاریخ دارند و نه تاریخ ملی دارند.
به یکی دو نکته درباره‌ی نگاهی که از بیرون به تاریخ ایران شده، اشاره می‌کنم. معمولاً شنیده‌اید که در فلسفه‌ی تاریخ هگل -که به خاطر ملی بودنش بیشتر به آن توجه شده- گفته شده تاریخ جهانی با ایران آغاز می‌شود، با کوروش؛ چون کوروش بود که برای اولین بار یک دولت در معنای دقیق امروزینش درست کرد. این اصطلاح «دولت» که هگل به‌کار می‌برد، در فلسفه‌ی او بسیار مهم است. اما آنچه در اینجا مهم است، استفاده‌ی هگل از واژه‌ی «رایش» است که ما [این واژه را] از طریق رایش سوم می‌شناسیم که معنای تحقیری بسیار بدی دارد، ولی در زمان هگل این معنا را نداشته. در واقع معادل واژه‌ی «امپایر» است. هگل می‌گوید ایران یک رایش بود، یعنی امپراتوری بود.  اما معادل درست «رایش» در زبان فارسی واژه‌­ی «شاهنشاهی» است.
چرا هگل می گوید ایران یک رایش بود؟ علتش این است که هگل اعتقاد داشت آنچه در تاریخ، فلسفه و همه‌ی امور قابل تأمل و اساسی است «وحدت در کثرت» است. ایران یک آغاز تاریخ است برای اینکه ایران یک امپراتوری در معنای امروزی نیست. ایران رایش است، یعنی ایران وحدتی است از کثرت‌ها که [در آن] نه وحدت کثرت‌ها را از بین می‌برند و نه کثرت‌ها وحدت را خدشه‌دار می‌کنند. این تلقی‌ای است که هگل از طریق نویسندگان یونانی از تاریخ ایران پیدا کرده. این حرف مهم است، چون در کارهای جدیدی هم که روی تاریخ ایران قبل از اسلام می‌کنند، بر این نکته تأکید می‌شود. مثل خانم هلن اشمیت مورخ هخامنشیان که او هم به همین نتیجه می رسد. اشمیت گفته هگل این مسئله را دویست سال پیش درباره‌ی تاریخ ایران متوجه شده بود که ایران تاریخ پیچیده‌ای داشته و قابل تأمل فلسفی است. از طرف دیگر تاریخی است که تاریخ جهانی برای اولین بار با او آغاز می‌شود. این همان اشاره‌ای است از هگل که همه می‌شناسند.
اما هگل چیز دیگری هم گفته که تا آنجایی که من می‌دانم، نمی‌شناسیم. هگل یک بار در فلسفه‌ی تاریخ درباره‌ی ایران و یک بار هم در درس‌هایش درباره‌ی فلسفه‌ی دین درباره‌ی ایران و مفصلاً از زرتشت صحبت کرده. در آنجا هم این حرف را به‌نوع دیگری تکرار کرده. هگل گفته اینکه من گفتم تاریخ جهانی با ایران آغاز می‌شود [به این علت است که ایرانی‌ها برای بار اول] دولت را به‌معنای جدید به کار بردند و دولت کنونی ادامه‌ی همان تلقی از دولت است، در دین هم همین اتفاق افتاده. اینکه زرتشت گفت «اهورامزدا نور است» حرف مهمی در تاریخ ادیان است. چون دین برای اولین بار در معنای جدید غیر تجسدی (بت‌ها و پرستیدنی‌های دیگر) به‌کار رفت. از نظر هگل تاریخ ادیان جدید هم منجر خواهد شد به دین مبین (Offenbar)؛ هگل می‌گوید دین مبین برای اولین بار در ایران شکل پیدا کرد. چرا؟ در اینجا هگل به حرف سهروردی نزدیک می‌شود: نور عین علم است. هگل می‌گوید: نور عین آگاهی است، اینکه ایرانی‌ها گفته اند اهورامزدا (خداوند) نور است، یعنی خداوند علم است. به تعبیر هگل خداوند آگاهی است. این دومین مفهوم مهم فلسفه‌ی هگل است.
آن چیزی که من از این دو مطلب استباط می‌کنم این است که ایرانی‌ها به این اعتبار ملت بوده‌اند. در دوره‌هایی هم این ملت، دولت خودش را ایجاد کرده، توانسته خودش را ملت بفهمد؛ اگرچه این کلمه  به این معنی به‌کار نمی‌رفته، اما اینکه توانسته خودش را ملت بفهمد و در دوره‌هایی هم توانسته دولت خودش را ایجاد بکند به این معناست که ایرانی ها ملتی بوده‌اند با یک آگاهی از ملت بودن‌شان. در آغاز دوره‌ی اسلامی هم می‌بینیم که این وضع ادامه دارد، یعنی در گستره‌ی خلافت [اسلامی] یکی از جاهایی که تاریخ زود شروع شد، ایران است. ایران جایی است که از قرن چهار به بعد به‌نوعی تاریخ خودش را جدا می‌کند. قبل از این تاریخ به زبان عربی بود، اما از این به بعد به زبان فارسی است و آن‌ها [مورخان] در زبان فارسی اندیشیدند.
طبیعی است در [آن دوره] دولت به‌معنای Nation که ما از طریق ترجمه‌ی انگلیسی می‌شناسیم به‌کار نمی‌رفته. اما اینکه «ایران» و «ایرانی» به‌کار می‌رفت، مثل هزار باری که در شاهنامه آمده، هم جانشین مفهوم ملت است و هم جانشین مفهوم دولت؛ و از طرف دیگر بیان آگاهی ملی ماست که در تاریخ ما عنوان شده. فردوسی به نوعی و بیهقی به نوعی. بیهقی تاریخ می‌گوید و تاریخ می‌نویسد و این و شاید از اولین مورخینی است که این طور صحبت می‌کند که نشان دهنده‌ی نوعی از آگاهی ملی ماست. بیهقی ادعا می‌کند: «من که بوالفضلم، این‌ها را می‌گویم، سند همه‌ی این‌ها را دارم و اگر کسی در سخن من بپیچد، من اسناد را عرضه می‌کنم.»
این چند جمله‌ی کوتاه برای این بود که بگویم ما تاریخ ملی داریم و ما به عنوان ملت تاریخ نوشتیم. منظورم از تاریخ ملی این است: ما به‌عنوان ملتی که دارای آگاهی تاریخی است تاریخ نوشتیم.
نتیجه‌ای که می‌گیریم: تاریخ جامع ایران افقش تاریخ ملی ماست. افقش این است که روزی به تاریخ ملی برسیم [و بگوییم] برای اولین بار خودمان نوشتیم، اما تاریخ ملی و آگاهی خودمان را نوشتیم. چون آن چیزی که بیرون از اینجا نوشته شده مثل تاریخ کمبریج، تاریخ دولت یا کشور ایران می‌تواند باشد، اما وجه مهم دیگر تاریخ که تاریخ آگاهی ملی ماست، نبوده.
پیشنهاد من این است که این تاریخ، طرح تاریخ جامع ایران است و به این اعتبار باید باز باشد، یعنی این تاریخ در آینده به تدریج تبدیل بشود به تاریخ ملی ایران. این چیزی است که در افق باز آینده امکان‌پذیر خواهد شد.
چرا روی این مسئله تأکید کردم: ۱) ما در شرایط دهه‌های اخیر در منطقه‌ای قرار گرفته‌ایم که کشورهایی که ایجاد شده‌اند کشور در معنای دقیق کلمه نیستند، جعل‌های جدید تاریخی هستند، بنابراین تاریخ ندارند و مهم‌تر اینکه تاریخ ملی ندارند. اما یکی از اتفاقاتی که دارد می‌افتد، غارت تاریخ ملی ماست و این مسئله است که به انتشار چنین اثری (تاریخ جامع ایران) حساسیت خاصی می‌دهد.
برای مثال، یکی از زایده‌های فروپاشی شوروی، جمهوری‌های تشکیل شده در شمال ایران است به‌عنوان همسایه‌های شمالی. یکی از این‌ها آذربایجان است که تاریخی در نهایت بیست‌ساله دارد. نه اسمش از خودش است و نه تاریخ بیست‌ساله‌اش. اگر بخشی از تاریخش را جزو ایران و بخشی را جزو امپراتوری تزارها نداند در این صورت تاریخ بیست‌ساله دارد. اما کار مهمی که دارد آنجا انجام می‌شود غارت میراث فرهنگی و تاریخی و مصادره‌ی تاریخی ایران است.
آذربایجان چندین تاریخ دارد: ۱) چون خودش را جزو اروپا می‌داند، یک تاریخ اروپایی دارد. در تبلیغات توریستی هم آذربایجان را Land Of Fire می‌گویند.
۲) تاریخ دیگرش تاریخ ترکی است. تاریخ طولانی ترکی که تمام منابعش را از تاریخ ایران می­گیرد. این مجموعه یک جعل تاریخی بزرگ است که به دلایل سیاسی که دارد، وارد نمی‌شویم.
دفاع از تاریخ و تمامی منابع تاریخ ایران و از تمامی گذشته‌ی ایران و اینکه ایران بزرگ (منظورم ایران فرهنگی بزرگ است) [به این دلیل است که] ایران تاریخی دارد و تاریخ آگاهی‌ای دارد که هرکدام از کشورهای اطراف ما اگر بخواهند تاریخ خودشان را بنویسند و بفهمند ناچارند از اینکه [آن را] ذیل تاریخ ایران بنویسند. باید از تاریخ جامع ایران دفاع بکنیم، به‌عنوان طرح طولانی‌مدت سند ملی هویتی ما این یک امر ملی (سیاسی - ملی) است؛ باید این را بدانیم و خطراتی که از این بابت می‌تواند ایران را تهدید کند، این هم مسئله‌ی مهمی است. شاید این تاریخ یکی از سنگرهای مهمی است که باید از آن دفاع بکنیم.

******
(مطلب فوق عیناً و تماماً از سایت «فرهنگ امروز» برگرفته شده است.)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/۳/٢

«علل و شاخصه‌های تغییر زبان ترک‌ها تهران» نام کتابی است حیرت‌انگیز که در سال 1385 منتشر شده و نویسنده‌‌اش مدعی است آن را به عنوان پایان‌نامه‌ی دوره‌ی کارشناسی ارشد در یکی از واحدهای دانشگاه آزاد ارائه و با موفقیت از آن دفاع کرده است. خواننده‌ی منصف و آگاه با خواندن این کتاب و  صدها نمونه‌ی مشابه دیگر از خود خواهد پرسید کتابی که تا این حد مملو و آکنده از توهین به ایران و ایرانیان و تحسین و تقدیس بیگانگانِ ایرانی‌کش است و برخلاف قانون و عقل و علم و منطق چنین تبلیغ می‌کند که ایرانیان مردمانی بیگانه‌ازهم‌اند و تبار و هویت و ملیت مشترک و واحدی ندارند و چیزی به نام ملت واحد ایران و کشور یکپارچه‌ی ایران وجود ندارد، با چه انگیزه و توجیه و پشتوانه‌ای نشر و ترویج می‌شود.
بخش‌هایی از متن این کتاب را در ادامه می‌خوانید:

  • کینه‌توزی رضاخان با مردم آذربایجان حدومرزی نداشت. وی تبه‌کارترین مأمورین خود را به آذربایجان می‌فرستاد تا مردم زحمت‌کش و شریف آن دیار را تحقیر کنند و به زبان آن‌ها توهین کنند، شهرهای آذربایجان را به ویرانه‌زاری مبدل سازند. (ص 17)!!!
  • فراموش نکنیم که طبق گزارشات و رده‌بندی‌های زبانی سازمان فرهنگی، علمی، آموزشی ملل متحد (یونسکو)، زبان ترکی را سومین زبان زنده و باقاعده‌‌ی دنیا معرفی کرده است. (ص 22)!!!

(با وجود اینکه حتی امروزه کودکان دبستانی نیز می‌دانند که سازمان یانسکو نه چنین رده‌بند‌ی‌ای انجام داده و نه چنین رسالتی دارد و هرگز هم چنین نسبتی به زبان ترکی داده نشده، بازهم پان‌ترکیست‌ها با آن سطح و طراز علمی و عقلی معروف خود، این دروغ رسواشده و نخ‌نما را در آثار و رسانه‌های خود تکرار می‌کنند و به این شاهکارشان نیز می‌بالند!)

  • بنا به ادعای صاحب‌نظران و یافته‌های جدید و قدیم علوم زبان‌شناختی و تاریخی [کتاب «زبان آذری» سیداحمد کسروی تبریزی] هیچ‌گونه سندیت تاریخی و علمی ندارد. (ص 24)!!!

(ما که تاکنون نامی از این صاحب‌نظران و اثری از این یافته‌ها ندیده‌ایم و نویسنده‌ی مطلب فوق نیز دقت بسیاری به خرج داده است که نام این صاحب نظران برجسته را لو ندهد و معرفی‌شان نکند! حال‌که معلوم شد اَحَدالناسی تاکنون پیدا نشده که اعتبارِ علمی کتاب ارزنده‌ی کسروی تبریزی را مخدوش کند، باید گفت: امروزه هر اثر علمی و مرجعی که به زبان‌های ایرانی و از جمله زبانِ ایرانی «آذری» می‌پردازد، پیش از همه به همین کتاب کسروی اتکا و ارجاع دارد و نمونه‌هایش را می‌توان در جلد سوم «دانشنامه‌ی ایرانیکا» یا جلد نخست «دائرة المعارف بزرگ اسلامی» یافت.)

  • در اینجا ما لازم و ضروری می‌دانیم برای اثبات قدمت ترکان آذربایجانی و ایرانی توجه خوانندگان را به نکاتی از تاریخ بلعمی ... جلب کنیم ... در همین کتاب در فصل مربوط به خبر شاپور ذوالاکتاف آمده است: «چون شاپور به شام آمد و کناره‌ی مملکت روم کشتن و ویرانی و فساد کرد و از آنجا بگذشت آن مَلِک روم لشکر گرد کرد و پادشاهی خزرانِ روم او را بود و سپاه خزران نیز گرد کرد و از همه‌ی پادشاهی خویش سپاه گرد کرد و هرکه از عرب از دست شاپور گریخته بودند همه به پیش او آمدند و زود دستوری خواستند که با شاپور حرب کنند و سرهنگی از آنِ خویش رومی بر ایشان مهتر کرد نام او یوسانوس و او را با سپاه عرب بر مقدمه بفرستاد و خود با سپاه روم و خزر بیرون آمد و به حد عراق رسید» (صص 25-24)!!!

(خودتان را با زیر و رو کردن این نقلِ قول بیش از این خسته نکنید! بله، در این نوشته کمترین اشاره‌ای به قدمت ترکان در ایران یا مشخصاً آذربایجانِ آن نشده است! از جماعتی با چنین حدی از طراز فکری و عقلی چه توقعی دارید؟!)

  • در دوره‌ی پهلوی تئاتر آذربایجان که باسابقه‌ترین و پیشرفته‌ترین تئاتر شرق و ملل مسلمان بود به بهانه‌ی فارسی نبودن تعطیل شد. (ص 28)

(اگرچه تعطیلی تئاتر آذربایجان در این دوران دروغی بیش نیست؛ اما آنچه که توجه بیشتری می‌طلبد این است که نویسنده‌ی مطلب فوق، آذربایجان را نه بخشی از ایران و ملیت آن بلکه یکی از «ملل مسلمان» دانسته است و این چیزی نیست جز همان خدعه‌ی پان‌ترک‌ها برای وحدت‌شکنی ایرانیان و از‌هم‌بیگانه جلوه دادن آنان.)

  • «دیوید نیسمال» معتقد است که .... «لوئین فاست» پژوهشگر برجسته‌ی روسی می‌نویسد .... (ص 29)

(نام صحیح نویسنده‌ی نخست «دیوید نیسمان» است و نام درست نویسنده‌ی دوم - که انگلیسی است و نه روس - «لوئیس فاست»! رونویسی کردنِ طوطی‌وارِ خُزعبلاتِ مَغلوطی که نشریاتِ مُبَلغِ نفاق و تجزیه‌طلبی به خورد این جماعت می‌دهند، نتیجه‌ای بهتر از این ندارد.)

  • تحقیقاً جمعیت ترک و کرد ایران بیشتر از فارسی‌زبانان بوده و هست، پیامد عملی این اندیشه‌های رواج داده شده، مبارزه با زبان‌های دیگر غیرفارسی (چون ترکی، کردی، بلوچی و...) و تبعیض و اعمالِ ستم اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی - زبانی علیه ایرانیان غیر فارسی زبان بود و تأثیر سوء بلندمدت به زندگی، فرهنگ و زبان آن‌ها در اقصا نقاط ایران یکی از آثار این سیاست‌های بوده است (صص 33-32)!!!
  • این نوع اندیشه‌ی ناسیونالیستی تند گذشته، حالاهم به‌صورت پنهانی و غیرمستقیم در سایه‌ی اقدامات و سیاست‌های کلان اقتصادی و فرهنگی اعمال و پیاده می‌گردد. بدین طریق که مناطق غیرفارس‌نشین را از لحاظ اقتصادی عقب‌مانده نگه می‌دارند تا مردم این مناطق ترک‌نشین و دیگر اقوام غیرفارسی اجباراً به مناطق توسعه‌یافته و صنعتی‌شده که عموماً در استان‌های فارس‌نشین قرار دارند (مانند تهران، اصفهان، کرمان، یزد و...) مهاجرت بکنند تا این افراد مهاجر با گذشت زمان و عوض شدن نسل‌هایشان، آسیمیله و هضم فارس‌ها شوند. از نمونه‌های آن می‌توانیم به سیاست هضم قومیت‌ها در تهران اشاره کرد. پان‌فارسیسم برای آسیمیله کردن اقوام غیرفارسی، آن‌ها را با استفاده‌ از اهرم اقتصادی مجبور و تشویق برای مهاجرت به تهران می‌کند ولی به عواقب خطرناک این سیاست توجه نمی‌کنند. (صص 34-33)!!!

(توجه کنید که نویسنده‌ی مطلبِ فوق چگونه نظام را به تبعیض متهم می‌کند و با کاربُرد پیوسته و هدفمند نام‌های «ترک و فارس و ترک‌نشین و فارس‌نشین» می‌کوشد ایرانیانِ واحد را نام‌گذاری و تقسیم‌بندی کند و ازهم‌بیگانگی آنان را القا نماید. اگر آسیمیله کردنی هم درکار باشد، همانا تلاش و هدف تجزیه‌طلبان است برای ترویج زبان و نوشتار و فرهنگ منحطّ ترکیه از طریق رسانه‌های مکتوب و سایبری و شبکه‌های ماهواره‌ای در شمال غرب ایران و در نهایت، آسیمیله کردن ایرانیان آذری در فضای فکری و فرهنگی و اجتماعی کشورِ داعش‌پرور و فسادگستر ترکیه.)

  • شاهد مورد ادعای ما در پیام تبریک عید نوروز آقای ... به‌عنوان رئیس جمهور یک مملکت کثیرالمله است که این پیام سالیانه خود را به فارسی‌زبانان ایران منحصر می‌کند و یا در یک اعلام نظر دیگر زبان فارسی را عامل وحدت ایرانیان اعلام می‌کند، دیده می‌شود. (ص 37)

(این هم نمونه‌‌ای دیگر از تلاش‌ها و القائات نویسنده‌ی مطلبِ فوق برای از‌هم‌بیگانه جلوه دادن ایرانیان و نفی وجود ملت و ملیتِ واحد ایرانی. تلاشی معاندانه که با قوانین کنونی کشور در تعارض کامل است. نویسنده‌ی مذکور این نکته‌ی بدیهی را نیز درک نکرده است که شنوندگان آن پیام نوروزی باید زبان فارسی را بدانند تا آن را بفهمند؛ یعنی فارسی‌زبان باشند و البته «فارسی‌زبان» بودن نیاز به ژن، استعداد یا تجهیزات خاصی ندارد بلکه هرکسی می‌تواند در طی فرایندی آموزشی این زبان را بیاموزد و «فارسی‌زبان» شود. به‌همین سادگی!)

  • اکثر قریب به اتفاق ارگان‌های آموزشی - فرهنگی با حملات، سیاه‌نمایی‌ها و تیره‌وتار کردن زبان و قوم ترک، تا حدی که اقتضا کند در لفافه‌ی آموزش و طنز که تماماً به زبان فارسی است، از زبان و قوم ترک یک تصویر معیوب ارائه می‌دهند (ص 40)!!!

(ادامه دارد)

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/٢/٦

چنان‌که می‌دانید همایشی بین‌المللی به نام «بررسی زبانی و ادبی گویش‌های ترکی در ایران» در روزهای هشتم و نهم اردیبهشت ماه جاری در دانشگاه علامه طباطبایی برگزار خواهد شد. برپایی این همایش بزرگ - که 34 عضو هیئت علمی دارد - به خودی‌خود تعجب‌برانگیز نیست؛ چرا که در این کشور همه‌ساله هزینه‌های کلان و ویژه‌ای صَرف ترویج و اعتلای زبان و ادبیات ترکیِ ایرانی می‌شود. موضوع عجیب و تأسف‌بار، نکاتی است که در برشور یا اطلاعیه‌ی انتشار یافته‌ی این همایش آمده است و هر ایرانی ‌آگاه و وطن‌خواهی را نسبت به نیّت و غرض راستین برگزاری چنین همایشی بدگمان می‌سازد. در مقدمه‌ی این اطلاعیه آمده است: «تحقیقات انجام‌شده درباره‌ی زبان و فرهنگ ترکی در ایران به عنوان کشوری با جمعیت وسیع ترک به اندازه‌ای کم است که می‌توان آن را هیچ محسوب نمود»! و در ضمن محورهای همایش آمده است: «پژوهش در زمینه‌ی ادبیات شفاهی ترکی ایران و رابطه‌ی آن با ادبیات شفاهی دیگر اقوام موجود در ایران». کاربرد این دو عبارت ("جمعیت وسیع ترک" و "دیگر اقوام موجود در ایران") که ماهیت و پیشینه‌ی روشنی دارد، عملاً این باور شوم و دروغ را القا می‌کند که ایرانیانِ ترکی‌زبانِ آذری دارای هویت و ملیت و تبار و فرهنگِ مشترک با دیگر ایرانیان نیستند بلکه جمعیتی جدا و سوا و قومی «موجود در» ایران‌اند و نه جماعتی ایرانی و تیره‌ای از ایرانیان. نتیجه و پیامد این «از‌هم‌بیگانه‌پنداری» ایرانیان  و از جمله، بیگانه‌شمردن ایرانیان آذری با دیگر ایرانیان و در یک‌کلام، «کثیرالمله» خواندن ایران، بروز و ظهور عناصر و گروهک‌های پان‌ترکیستِ تجزیه‌طلبی است که چون خودشان را عمیقاً غیرایرانی و از خون و سلاله‌ی اُغوزهای درنده و مهاجمِ مغولستانی‌ می‌دانند، خود را در کشور ایران، محصور و دربند و غریبه می‌پندارند و تلاش می‌کنند که استان آذربایجان را به لحاظ فرهنگی در کشورهای ترک‌زبانِ همسایه ذوب و آسیمیله کنند و در نهایت، شمال غرب ایران را به زیر پرچمِ سلطنت خاندان علی‌اف ببرند!
شگفتا و شگفتا که همین اُغوزها یا غُزهای درنده‌ای که از خاک مغولستان برخاسته و در طی تاخت‌وتازهای خود خاک ایران را به توبره کشیده بودند، بیشترین جنایت‌ها و کُشتار را در آذربایجان مرتکب شده بودند! تلاش پان‌ترکیست‌های معاند و خائن برای نسبت دادن خود به همین اغوزهای ایرانی‌کش جز تحقیر و تمسخر ایرانیانِ آذری چه معنای دیگری می‌تواند داشته باشد؟

  • «غُزانى که به آذربایجان رفته بودند در آنجا شیوه‌ی قتل و غارت آشکار ساختند. وَهسودان به قلع و قمع آنان پرداخت، مردم آذربایجان نیز بر ضدشان متحد شدند و ایشان را از آن حدود براندند. غزان راه موصل و دیار بکر پیش گرفتند و هر جا رسیدند تاراج کردند» (ابن خلدون؛ تاریخ ابن خلدون؛ ترجمه عبدالمحمد آیتی؛ تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366، ج3، ص 542)
  • «غُزان به آذربایجان داخل شدند و در سراسر آن بلاد آشفتگی‌ها پدید آوردند و قتل و غارت‌ها کردند. در سال  ۴٢٩  غزان وارد مراغه شدند، مردمش را کشتند و مساجدش را آتش زدند و با کردان هذبانیه نیز چنین کردند. مردم شهرها به مدافعه برخاستند. کردان هذبانى نیز به یاری‌شان برخاستند و آنان را از آذربایجان راندند.» (ابن خلدون؛ تاریخ ابن خلدون؛ ترجمه عبدالمحمد آیتی؛ تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366، ج3، ص 735)
  • «غزان‏ بر شهرها دست یافتند و بیدادگری‌هایی از ایشان دیده شد که نظیر آن‌ها شنیده نشده بود» (ابن اثیر، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج 26، ص 242)


به‌تازگی کتابی مشاهده کردم به نام «علل و شاخصه‌های تغییر زبان ترک‌های تهران» که نویسنده‌اش مدعی است آن را به عنوان پایان‌نامه‌ی دوره‌ی کارشناسی ارشد در یکی از واحدهای دانشگاه آزاد ارائه و با موفقیت از آن دفاع کرده است. اگر ادعای نویسنده درست باشد، باید برای همه‌ی کسانی که چنین نوشتاری را تأیید و تصویب و منتشر کرده‌اند تأسف خورد؛ چراکه آن نویسنده‌ در پایان‌نامه/کتابش با پیشه کردن شیوه‌ی جعل و تحریف و دروغ و سرهم‌بندی یاوه‌های نشریات معاندِ نفاق‌گستر و نیز آرای ضدایرانی «برندا شِفِر» صهیونیست، عملاً در پی نفاق‌افکنی و ازهم‌بیگانه‌ جلوه دادن ایرانیان برآمده و نظام را تبعیض‌گر خوانده و به همان شیوه‌ی معروف و معمول این جماعت، ایرانیانِ آذری را نه هم‌تبار و هم‌هویت با دیگر ایرانیان بلکه جمعیتی متفاوت و مستقل و از خون و تبار اُغوزهای درنده و ایرانی‌کُش معرفی کرده و حتی به شخصیت‌های فرهنگی کشور و نظام آموزشی ایران تاخته است که چرا در کتاب‌های تاریخی و درسی، حکومت‌های شیعه‌کُش و ایرانی‌کُشی چون «غزنوی و سلجوقی» را بدجلوه داده و خون‌ریز خوانده‌اند!!! آشکار است که این نویسنده، خود و البته همه‌ی ایرانیان آذری را از تبار غزنویان و سلجوقیانِ ویرانگر و ستمگر می‌داند و نه در زمره و شمار ایرانیانی که از این حکومت‌های بیگانه و خون‌ریز، ستم‌ها دیده بودند.

  • تنها عاملی که انگیزه‌ی اصلی من در انتخاب این موضوع به عنوان پایان‌نامه و تبدیل آن به کتاب بود، احساس رنج و فشار اجتماعی وارده به شهروندان ترک ایران ناشی از عدم انعکاس زبانشان در رسانه‌ها یا آثار منتشره از طرف ارگان‌های دولتی، فرهنگی، آموزشی، علمی و... در کنار زبان فارسی است! (همان کتاب، مقدمه‌ی مؤلف)
  • این قانون [اصل 15 قانون اساسی] باتوجه به ارزش و جایگاهی که به خط و زبان فارسی قائل شده و عدم توجه و الزام لازم و کافی دولت‌ها به رعایت حقوق زبانی اقوام غیرفارسی، عملاً قوم‌های دیگر غیرفارسی را حداقل در زمینه‌ی فرهنگی مستعمره‌ی زبان فارسی قرار داده است و این امر منجر به فرهنگ‌وزبان‌زُدایی ترکی آذربایجانی از ترک‌ها در سطح وسیع می‌شود! (همان کتاب، ص 157)

در نوشتار بعدی، به بررسی دقیق‌تر این کتاب خواهم پرداخت.

-------------------------------------------------

دانلود و مطالعه کنید: «قتل عام ارمنیان در دوران سلاطین آل عثمان؛ نوشته‌ی اسماعیل رایین»

نویسنده: داریوش کیانی - ۱۳٩٤/۱/٢٢

اختلاف را کسانی درست می‌کنند که از ایران می‌ترسند
علی‌اصغر دادبه، استاد فلسفه و ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی دیگر سخنران بخش نخست همایش بود که درباره ایران در متون فارسی سخنرانی کرد. وی سخنش را با شعری آغاز کرد و گفت: اگر با کامپیوتر جست‌وجو کنید، بیش از 1500 کاربرد واژه ایران را در شاهنامه می‌یابید. در نظامی نیز به همین طریق است. در ادوار مختلف تاریخی می‌توان با همین روش شاهد صدها و هزاران کاربست تعبیر ایران در ادبیات را مشاهده کرد. بیشتر این کاربردها درباره سرزمین ایران است. بنابراین لزومی ندارد که این ابیات را تکرار کرد. دادبه در ادامه گفت: اصولاً وقتی می‌خواستم در این مورد صحبت کنم، به ذهنم خطور کرد که کار ما به‌جایی رسیده که در بدیهیات تشکیک می‌کنند. امروز برخی تا جایی پیش رفته‌اند که مدعی‌اند داریوش و کوروش نداشته‌ایم! حتی نفهمیده یا فهمیده حمله به شیخ‌الرییس ابن‌سینا و ملاصدرا که فلسفه او فلسفه‌یِ رایجِ اسلامی ماست، صورت می‌گیرد! این دریغ و درد است که جهل یا غرض یا هر دو توأمان بنیان‌برانداز شده‌اند و گویندگان نیز بر سرشاخ نشسته‌اند و بن می‌بُرند! افسوس است که درباره بدیهیات سخن می‌گوییم.
 این استاد ادبیات علت این حمله‌ها و انتقادهای نابجا را اقتدار فرهنگ ایرانی خواند و گفت: وقتی به معارف و فرهنگ یک کشور نقدهای بی‌رحمانه و نابجا می‌شود، نشان‌دهنده آن است که از نام آن کشور و فرهنگ می‌ترسند. وقتی بخواهید بنای استواری را فروبیفکنید، ستون‌ها را می‌زنید. به همین خاطر است که به فردوسی و حافظ، سعدی و ابن‌سینا حمله می‌شود. این‌ها ستون‌های فرهنگ ایرانی اسلامی هستند. البته من دلم روشن است و محال است ملت بزرگ ایران به این حرف‌ها گوش دهند. مردم تکلیفشان روشن است و خوب می‌دانند و با همه وجودشان ایرانی بودن را حس می‌کنند. اختلاف را کسانی درست می‌کنند که با پهلوان فرهنگ ایران مشکل دارند.  
دادبه در ادامه به نسبت اصطلاحات ایران و پرشیا اشاره کرد و گفت: در بسیاری از موارد این دو نسبت تساوی داشته‌اند و در مواردی دیگر نسبتشان جزء و کل بوده است. همچنین بسیاری از کشورها دو اسم داشته‌اند مثل یونان و این امر غریبی نیست. علت این حرف نیز معلوم است. ضمن آنکه فراز و نشیب ایران‌گرایی و ایران‌ستیزی در تاریخ ما حیرت‌انگیز است. در چهار سده‌ی اول که مردم ایران متوجه شدند حساب اسلام از حساب عرب جداست، تکلیف خودشان را روشن کردند. ایرانیان دینِ گرامیِ اسلام را پذیرفتند اما از اعراب مستقل شدند و چهار قرن طول کشید تا به تجدید حیات برسند. در قرن چهارم که قرن طلایی ما است، رودکی، فردوسی، ابوریحان و ابن‌سینا و... ظهور کردند. اینجا آمار کاربردِ ایران را نه‌فقط در شاهنامه دارید بلکه در شاعران دوره بعد نیز مشهود است. دوران سامانیان اوج ایران‌گرایی است. دوره غزنویان که ادامه آن است، این ایران‌گرایی رو به اضمحلال می‌رود؛ اما حتی در دوره‌های بعد مثل سلجوقیان باز این ایران‌گرایی هست ولی این بسامد کم‌وزیاد می‌شود. دوره صفوی تجدید نیمه‌کاره‌ی عصر طلایی است و نشانِ آن، اینکه باز به شاهنامه‌خوانی توجه می‌شود. باز دوره مشروطه اوج این قضایاست؛ بنابراین ایران در ادبیات ما همواره حضور داشته است.
 وی در پایان گفت: طبیعی است که وقتی حس خطر برای ملتی پیش می‌آید، می‌فهمد که گوهری را از دست می‌دهد. ما این خصلت را داریم. مدام صبر می‌کنیم و تا پایان پیش می‌رویم. ما متأسفانه امروز گرفتار افراط و تفریط شده‌ایم و تا زمانی که به عقلِ فلسفی بازنگردیم و خِرد را رها کنیم، در بندِ آن باقی می‌مانیم. باید فلسفه و خردگرایی یاد بگیریم تا از این حالت افراط و تفریط رهایی یابیم.
موضوع علم سیاست حفظ منافع ملی است
جواد طباطبایی آخرین سخنران این نشست بود که  درباره‌ی «تأثیر تحولات جهانی در تغییرات مرزی ایران» سخنرانی کرد. وی گفت که مباحثی چون امنیت ملی و حفظ منافع ملی و تمامیت ارضی مفاهیم نوظهور نیستند، بلکه دست‌کم می‌توان آن‌ها را تا دوره قاجاریه ردیابی کرد. وی با تأکید بر نقش میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی در حفظ تمامیت ارضی ایران گفت: با کسانی مثل قائم‌مقام در ایران تحولی در فهم منافع ملی و دفاع از آن تا حدی پیدا شده بود، اما عجیب آن است که پشتوانه‌ی فکری آن هیچ‌وقت به وجود نیامد. طباطبایی تأکید کرد که حفظ منافع ملی مهم است، چراکه موضوع علم سیاست درواقع حفظ منافع ملی و تمامیت ارضی یک کشور است. طباطبایی در بخش دیگری از سخنانش گفت افرادی چون قائم‌مقام می‌دانستند که حفظ منافع ملی به هر قیمتی اهمیت دارد و ازنظر ایشان، ما تا زمانی با همسایگان اشتراک داریم که به منافع ملی ما اهمیت بدهند، وگرنه به «غیر» تبدیل می‌شوند.
(گزارش فوق برگرفته شده است از: روزنامه‌ی اعتماد، 18/اسفند/1393، ص 7. گرداننده‌ی این وبلاگ مسئولیتی در قبالِ محتوای این گزارش ندارد.)

مطالب قدیمی تر »
داریوش کیانی
نویسنده و پژوهشگر در حوزه تاریخ، ادیان و اساطیر ایران
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :