ده پند انوشیروان
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳  

(نقل از سفینه‌ی مجمع البحرین)
[انوشیروان] بر تاج مرصع و مُکلل به جواهر ِ ده پهلو - که در دخمه‌ی خود گذاشته بود - نوشته:
در پهلوی اول نوشته بود که خودشناسان را از ما درود دهید و از بلاها بگریزید. و خود را به بلا عرضه مکنید. و کارها را از وقت مگذرانید و در پس و پیش کارها نگاه کنید. و به هرزه، مردم را مرنجانید تا ضرورت نباشد و از همه کس خشنودی بجویید و به مردم‌آزردن فخر مکنید. و دل همه کس را نگاه دارید.
در پهلوی دوم نوشته بود: که در کارها مشورت و تدبیر کنید و آزموده را به‌ناآزموده مدهید و ناآزموده را دست در کمر مزنید. و خواسته [= مال و ثروت] را فدای تن کنید و تن و خواسته را فدای دین کنید. و خود را در جوانی نیک‌نام کنید و اگر تونگری خواهید قناعت کنید.
در پهلوی سوم نوشته بود که: بر شکسته و سوخته و دزدیده غم مخورید و سخن زشت به کسی مگویید و در خانه‌ی کسی فرمان مدهید و نان به خوان [= سفره] خویش خورید و در کارهای کودکان تدبیر کنید و از مکر و حیلت زنان ایمن مباشید و خویشتن را اسیر زنان مکنید.
در پهلوی چهارم نوشته بود که: از دزدان عطا مپذیرید و از همسایه بد بپرهیزید و از مردمان بد بگریزید و بی‌ادب خدمت پاشاهان مکنید و با خسیس و فرومایه و نامرد رنج مبرید و در زمین کسان تخم مکارید و درخت منشانید و با هر گروه نیامیزید.
در پهلوی پنجم نوشته بود که: از نوکیسه وام مستانید و از بی‌اصلان دختر مخواهید و با بی‌شرمان منشینید و از مردم غماز و بی‌دیانت وفا گوش مدارید و هر کس که از سرزنش و ملامت خلقان نترسد، از وی دور باشید و با مردمی که نیکی نشناسد صحبت مدارید و بر خیر کسان طمع مدارید و جنگِ مردم را به خود مکشید و بی‌گناهان را از خود ایمن کنید.
در پهلوی ششم نوشته بود که: پیران و بددلان را با خود به جنگ مبرید و به تندرستی و خواسته ایمن مباشید و پیران و جهان‌دیدگان را حقیر و زبون مدارید و در همه کارها پیران را حرمت دارید و از پادشاهان برحذر باشید و دشمن خود را بزرگ دانید، اگرچه خُرد بُوَد. و قدر مردم بشناسید و با خداوند دولت کینه مدارید.
در پهلوی هفتم نوشته بود که: از پادشاهان و شاعران و زنان بترسید و بر هیچ‌کس افسوس مدارید و عیب کسان به هیچ حال مجویید و کار زمستان به تابستان راست دارید و کار امروز به فردا میفکنید و ناکرده را کرده میانگارید و زن به جوانی بخواهید و کارها به‌هوش و دانش کنید و دارو به [= در زمان] تندرستی مخورید و در پیری زن جوان مخواهید و از خداوندان بلا و محنت عبرت گیرید.
در پهلوی هشتم نوشته بود که: به نامردمان به همه کارها نیکویی کنید و خوشتن را به هر حال خوش دارید و بدخویی به سرمایه کنید تا عمر به تلخی نگذرد و چشم و زبان عورت را نگاه دارید و زبان به‌هنگام بهتر دارید. بی‌هنگام و جایی که مدارا باید، تندی مکنید و سایه‌ی مهتران را بزرگ دارید و غنیمت دانید. در جنگ جای صلح بگذارید و خرج به اندازه دخل کنید و ناشمرده به کار مبرید و نانهاده برمگیرید.
در پهلوی نهم نوشته بود که: اول درخت نو نشانیده و آن‌گاه کهن را ببرید. و پای به اندازه گلیم خود درا کنید و دست و چشم از ناشایسته نگاه دارید و در جای بدنامان مباشید و هر چه بر خود نپسندید بر دیگران مپسندید. به بدی کردن افتخار مکنید و ابله و دیوانه و مست را پند مدهید و زن سلیطه و بدزبان و ناکدبانو و بددست و بی‌شرم و دراززبان را به خانه مدارید و طلاق دهید. و ناقابل را پند و نصیحت مگویید.
در پهلوی دهم نوشته بود که: بر زیردستان خود رحمت کنید و بر ضعیفان ببخشایید و طعام و شربت تنها مخورید و زیردستان را نیکو دارید و در جوانیاز حال پیری بیندیشید و کار پیری در جوانی راست دارید. و نخوانده به مهمانی کسان مروید. حق پدر و مادر را بزرگ دارید و به راست و دروغ سوگند مخوید و آن جهان را بدین جهان مفروشید.
(نوشتار فوق برگرفته شده است از: ماهنامه‌ی ارمغان، آذر 1310، شماره 131، صص 626-623)

خسرو انوشیروان

سکه‌ای از خسرو انوشیروان، پادشاه ساسانی


 
جنایات زردپوستان مهاجم در خراسان و کرمان (بخش نخست)
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۱  

گروهی از ترکان زردپوست بیابان‌گرد، که به غُز یا اُغوز معروفند و از سرزمین مغولستان برخاسته بودند، در سده‌ی پنجم ق. و در دوران سلطانِ ترکِ شیعه‌کُش، محمود غزنوی، وارد خراسان شدند (1). اما دیری نپایید که به تاراج و کشتار مردم محلی روی آوردند. در چنین اوضاعی سلطان محمود ناگزیر به نبرد با هم‌تباران خود و تاراندن آنان از خراسان شد.

  • در این سال [420 ق.] یمین‌الدوله [محمود غزنوی] بر ترکان غز بتاخت و آنها را در بلادش تار و مار کرد زیرا که بلاد را به تباهی کشانده بودند. ترکان غز، یاران ارسلان بن سلجوق ترک بودند و در دشت بخارا می‌زیستند. ارسلان بن سلجوق نزد یمین‌الدوله حاضر شد، او را دستگیر و در بلاد هند زندانیش کرد و بر خرگاه‌های او شبانه بتاخت. بسیاری از یاران ارسلان کشته شدند و بسیاری از آنها هم تسلیم شدند و سپس گریختند و به خراسان رفتند. و در این سال آنجا را مورد نهب و غارت قرار داده به‌تباهی کشاندند. یمین‌الدوله سپاهی به سرکوبی آنها روانه داشت و آنان را کوبیده از خراسان بیرون راندند. (ابن‌اثیر، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج 22، ص 91)

این دسته از ترکان غز در پی اخراج از خراسان، در جنوب و غرب ایران پراکنده شدند و به هر کجا پای نهادند، برای ایرانیان رهاوردی جز ویرانی و کشت‌وکشتار و فلاکت نداشتند. اگرچه آنان مدتی بعد دودمان شاهی سلجوقی را بنیان نهادند و غزنویان را برانداختند، اما چندی نگذشت که خود آنان نیز آماج تاخت‌وتاز گروهی دیگر از ترکانِ غز بیابان‌گردی شدند که به تازگی از آسیای مرکزی به قلمرو ایران وارد شده و از همان آغاز دست به قتل و غارت مردم برده بودند:

  • غزان اموال او [= امیر بلخ] و دارایى قشون او را به غارت بردند و میان نظامیان و مردم غیر نظامى کشتار بسیار کردند. زنان و کودکان را اسیر ساختند و به بردگى انداختند و هر کار ناشایسته‏‌اى را انجام دادند. فقیهان را به قتل رساندند و مدارس را ویران کردند. (ابن اثیر، همان، ج 26، ص 241)

آنان در 548 ق. سلطان سنجر سلجوقی را شکست دادند و سپس ددمنشانه و وحشیانه اقدام به تاراج و کشتار اهالی خراسان و سپس کرمان کردند:

  • شهر مرو - که دار الملک بود از روزگار چغربیک و چند ملوک دیگر [و] به خزاین و ذخایر ملوک و امرای دولت آکنده - غزان بغارتیدند. سه روز متواتر روز اول زرینه و سیمینه و ابریشمینه روز دوم رویینه و برنجینه و طرح و فرش. روز سیم در همه‌ی شهر هیچ چیز از اقمشه و امتعه نمانده بود مگر حوم‌ها و لین‌ها و بالش‌ها و خم و خمره و چوبینه. آن نیز هم ببردند و بسوختند و اغلب مردم شهر را اسیر گرفتند و بعد از آن مردم را به انواع شکنجه و عذاب رنجه می‌داشتند تا خفایا و خبایای نهانى نمودند تا به روى زمین و زیر زمین هیچ نگذاشتند و متوجه نیشابور شدند با سه چندان ‏که عدد ایشان بود از رنود و اوباش خراسان و اتباع لشکریان به ایشان بازپیوسته و مردم نشابور نخست کوششى بکردند و قومى از غزان در شهر کشیدند؛ چون ایشان را خبر شد به‌یکبار حشر آوردند و اغلب خلق از زن و مرد و اطفال به مسجد جامع گریختند و غزان تیغ‌ها کشیدند و چندان مردم را در مسجد بکشتند که کشتگان در میان خون ناپیدا شدند. چون شب درآمد مسجدى برطرف بازار بود که آنرا مسجد مطهر می‌گفتندى. دو هزار مرد در آنجا نماز گزاردندى و قبه‌ی عالى داشت، مقرنس به چوب و مدهون و جمله ستونهاش مُذهب و مدهون. آتش در آن مسجد زدند و لمع‌ها و شعله‌ها چندان ارتفاع گرفت که جمله‌ی شهر روشن شد. تا روز غارت و نهب می‌کردند و اسیر و دستگیر تا چند روز بر در شهر بماندند و همه روز بامداد به غارت اعاده نمودندى و چون ظاهر چیزى نمانده بود، در نهان خان‌ها و دیوار سفتند و ابنیه و سرای‌ها خراب می‌کردند و اسیران را شکنجه می‌دادند و خاک در دهان ایشان می‌کردند تا اگر جایى دفین کرده بود، می‌نمودند و اگرنه، به زخم آسیب شکنجه می‌مردند و روز در چاه‌ها و کهریزهای کهن می‌گریختند. نماز شام که غزان از شهر برفتندى، بیرون آمدندى و همسایگان را هرجا جمع شدندى و تفحص احوال خود می‌کردند تا غزان چه فساد کرده‏‌اند. در شمار نیاید که در آن چند روز چند هزار آدمى به قتل آمده بودند و چند هزار دینار بر مردم زیان و خسارت کرده. (ظهیرالدین نیشابوری، سلجوقنامه، تهران، نشر کلاله خاور، 1332، صص 50-49)
  • در این سال [550 ق.]، ترکان غز به شهر نیشابور تاختند و آنجا را به ضرب شمشیر تسخیر کردند. آنگاه داخل شهر شدند و محمد بن یحیى، فقیه شافعى، را با قریب سى هزار نفر دیگر به قتل رساندند. درین زمان سلطان سنجر از سلطنت فقط نامى داشت و قادر به هیچ کارى نبود. زندانى بود و خودش هم این را نمی‌دانست ... وقتى برایش غذا می‌‏آوردند مقدارى از آن را براى وقت دیگر ذخیره می‌کرد زیرا می‌‏ترسید غذایش را نیاورند؛ چون غزان در انجام وظایف خود کوتاهى می‌‏کردند و اصولاً اینها وظایفى نبود که آنها بشناسند. (ابن اثیر، همان، ج 26، صص 291-291)
  • در این سال [554 ق.]، غزان که در نیشابور بودند به مردم طوس پیام فرستادند و آنان را به اطاعت و موافقت با خود دعوت کردند. ولى اهل «رایگان» طوس زیر این بار نرفتند چون به استحکام دیوار شهر و دلیرى و نیرو و بسیارى و فراوانى ذخائر خود مغرور بودند. بر اثر این امتناع، طایفه‌‏اى از غزان آهنگ ایشان کردند و به محاصره‌ی ایشان پرداختند. پس از تصرف شهر دست به قتل و غارت گذاشتند و درین باره زیاده‏‌روى کردند. (ابن اثیر، همان، ج 27، ص 30)
  • ترکان غز تا آخر شوال [556 ق.] در نیشابور ماندند. پس از آن بازگشتند و در مراجعت خود به تبهکارى و غارت و چپاول قریه‏‌ها پرداختند. شهر طوس را به نحو بسیار زننده‌‏اى یغما کردند. و به مشهد على بن موسى الرضا (ع) رفتند و از کسانى که در آن جا بودند گروه کثیرى را کشتند و اموالشان را به غارت بردند. (ابن اثیر، همان، ج 27، ص 100)

گزارش‌های فوق تنها نمونه‌هایی از جنایت‌های شنیع و شمارش‌ناپذیر قوم زردپوست ترک در ایران است؛ همان قومی که پان‌ترکیست‌های نژادپرست و ایران‌ستیز آن را صاحب خون و نژادی برتر و مبدأ و مادر همه‌ی تمدن‌ها و فرهنگ‌های برجسته و باستانی جهان می‌دانند و با ارتباط دادن خیالی و دروغین آنان با ایرانیان آذربایجانی می‌کوشند هویت و اصالت و تبار مشترک ایرانیان و یگانگی آنان را انکار کنند و با القای نفاق و تفاوت میان مردم ایران، آنان را به جان هم بیندازند و خاک گهربار ایران را پاره‌پاره کرده، پیشکش همسایگان ترک‌زبانش کنند. این است اندیشه و توطئه‌ی شوم و ننگین تجزیه‌طلبان وطن‌فروش پان‌ترکیست.

(ادامه دارد)
---------------------------------------------------
پانویس
1. فاروق سومر، اغوزلار، آنکارا، انتشارات دانشگاه آنکارا، 1972، صص 13-3، 33-26، 50 به بعد


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: قوم ترک
 
از غائله‌ی آذربایجان تا واقعه‌ی اوکراین
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥  

پس از شکست سنگین و ننگین اتحاد جماهیر شوروی (سابق) در اجرای طرح تجزیه‌ی ایران و تصاحب شمال غرب آن در دهه‌ی 1320 ش./ 1940 م.، همان استعمارگر قدیمی با نقشه‌هایی مشابه، این‌بار جمهوری اوکراین را هدف گرفته و در پی تجزیه و تصاحب بخشی از خاک آن (شبه‌جزیره‌ی کریمه) برآمده است.
بیش از هفتاد سال پیش، اتحاد جماهیر شوروی آن روزگار، به قصد تصاحب کامل استان‌های همجوار با دریای نفت‌خیز مازندران و سپس تبدیل باقی ایران به یکی از اقمار خود، با سود‌جویی از ضعف و تزلزل دولت مرکزی ایران در پی وقوع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران به‌دست متفقین از شمال و جنوب، گروهی از کمونیست‌های وطن‌فروش و وامانده را مأمور و مهیای تشکیل به اصطلاح «فرقه‌ی دموکرات آذربایجان» و سپس دولتی خودمختار و خودخوانده در آذربایجان نمود تا این دُردانه‌ ایران را از مام میهن جدا کنند و با فراهم‌سازی مقدمات و زمینه‌های ایدئولژیک و سیاسی و اجتماعی لازم، پیوستن آن را به اتحاد جماهیر سوسیالیستی - کمونیستی شوروی، میسر و عملی کنند. اما این نقشه‌ی شوم و پلید با کیاست و پایمردی دولتمردان ایران و به واسطه‌ی ایستادگی میهن‌پرستانه‌ی ایرانیان آذربایجانی نقش بر آب شد و با خروج ارتش اشغالگر شوروی از شمال غرب ایران، مأموران و عمله‌ی مزدور آنان در آذربایجان بی‌درنگ بی‌آغوش اربابان خود گریختند و آذربایجان گرامی به دامان مام میهن بازگشت.
این‌بار و در اوضاع و احوالی همسان، همان استعمارگر قدیمی، با سودجویی از تزلزل و ضعف دولت مرکزی اوکراین در پی بروز اعتراضات مردمی و برکناری رئیس جمهوری آن، ارتش خود را وارد بخشی از خاک آن کشور (شبه جزیره‌ی کریمه) نمود و با برگزاری همه‌پرسی فرمایشی و نمایشی، به سرعت آن بخش از کشور اوکراین را تصاحب کرد. در زمانه‌‌ای که استعمارگران قدیمی و جدید با هر ابزاری در پی تجزیه‌ی و فروپاشی کشورهای توانمند و غیروابسته‌ی جهان، به قصد تضعیف و وابسته‌‌سازی آنان هستند، اگر ایرانیان چون گذشته با کیاست و بصیرت و غیرت از میهن و هویت ملی و اسلامی خویش دفاع و پاسداری کنند، بی‌گمان تا ابد دسیسه‌های شوم و پلید همه‌ی استعمارگران جهان و عمله‌ی وطن‌فروش و تجزیه‌طلب آنان در داخل کشور، خنثا و بی‌اثر خواهد شد.


کلمات کلیدی: آذربایجان
 
سال نو مبارک
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩  

فرارسیدن سال نو و جشن ملی و ایرانی نوروز را به همه‌ی ایرانیان آزاده و میهن‌پرست تبریک و شادباش می‌گویم.


 
کورش کبیر و پان‌ترکیسم
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦  

نوشتار زیر را ده سال پیش (سال 2003 میلادی) در وبلاگی منتشر کرده بودم - که اینک برچیده شده است. اما از آن زمان تاکنون، این نوشته‌ی انتقادی و افشاگرانه، در میان وبلاگ‌ها و وبسایت‌های گوناگون چرخیده و اغلب بدون ذکر نام نویسنده‌ی آن، و گاه با عنوان عجیب «کتاب جنجالی کورش و پان‌ترکیسم» و به همراه مقاله‌ی دیگری از من (+) منتشر شده است! حال برای دفاع از حق تألیف خود و اعلام مجدد تعلق این نوشتار به من، مقاله‌ی مذکور را در این وبلاگ - با اندکی تغییر - منتشر می‌کنم.
------------------------------------------------------------
فردی به نام «آیتان تبریزلی» در نوشتاری به نام «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید!» (مندرج در سایت گویا) که نه ساختاری علمی دارد و نه انشای درستی، و رجزنامه‌ای است از قماش یاوه‌گویی‌های رایج در میان نژادپرستان پان‌ترکیست، با ساده‌لوحی و تکبری توأمان، کوشیده است که به خیال خود، جنایت‌های کورش را برملا سازد اما در باطن و در زیر پوشش این نوشتار، فقط و فقط به تبلیغ و بیان عقاید نژادپرستانه‌ی پان‌ترکیستی خود پرداخته است. برای نمونه، او بزرگان و ادیبانی چون «فروغی، پیرنیا، کسروی، ایرج افشار و محمود افشار» را «کسانی که با نشان دادن کورش به عنوان عادل، سعی در تحقیر و فراموشی تاریخ اقوام مختلف ایران کرده‌اند» معرفی می‌کند، حال آن که جز شادروان حسن پیرنیا (نویسنده‌ی کتاب گران‌سنگ «تاریخ ایران باستان») مابقی، ادیبانی بوده‌اند که برای آشکار کردن ماهیت و اصالت ایرانی «آذربایجانی‌ها» و عدم ارتباط آنان با اقوام زردپوست ترک و مغول کوشیده و هیچ یک مورخ یا محقق تاریخ هخامنشیان به شمار نمی‌آمدند! آشکار است که نویسنده، به بهانه‌ی تاختن به کورش کبیر، خواسته است که دشنامی هم به مخالفان مسلک خود (پان‌ترکیسم) داده باشد.
وی در همین جهت، امثالِ «محمد تقی زهتابی» و «ناصر پورپیرار» را نمونه‌ی برجسته‌ی نویسندگان حقیقت‌گویی می‌داند که «آثارشان بر اساس منابع و مستندات معتبر نوشته شده و نه با پول انگلیس و افکار مغرضانه»! نیازی به توضیح نیست که از نگاه یک پان‌ترکیست ایدئولژی‌زده‌ی متحجر، امثال زهتابی و پورپیرار - که هر یک به گونه‌ای، اندیشه‌های ضدایرانی و پان‌ترکیستی را تئوریزه می‌کنند - باید نمونه‌ی اعلای یک نویسنده‌ی راستگو و فاضل دانسته شود و همه‌ی دیگر نویسندگانی که خلاف عقاید او می‌اندیشند و می‌نگارند، دروغگو و مزدور معرفی گردد: چنین است منطق و شعور و ادراک جماعت معاند و گرگ‌پرست پان‌ترکیست. نویسنده مقاله‌ی مذکور این نکته را نیز روشن نکرده است که «عادل» دانستن کورش چگونه می‌تواند باعث تحقیر و فراموشی اقوام مختلف ایرانی شود؟!
نویسنده‌ی مقاله‌ی «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید!» مدعی است «کسانی که کورش را «کبیر» و «عادل» خوانده‌اند، وابسته به انگلیس و گروه‌های پان‌فارسیست (!) و مطیع نقشه‌های شووینیستی رضا و محمدرضا پهلوی بوده‌اند»!!! اما او و دیگر هم‌مسلکان‌ِ جاعل و جاهل‌اش خبر ندارند که بزرگ‌داشت و نکوداشت کورش از سده‌ی ششم پیش از میلاد آغاز شده و در نوشته‌های مردمان و اقوام مختلف انعکاس یافته است؛ زمانی که نه انگلستانی وجود داشته است و نه پهلویانی: بابلیان در سده‌ی ششم پیش از میلاد کورش را کسی می‌دانستند که صلح و امنیت را در سرزمین‌شان برقرار ساخته و قلب‌های‌شان را از شادی آکنده و آنان را از اسارت و بیگاری رهانده است؛ انبیای یهود وی را مسیح و برگزیده‌ی خداوند و مجری عدالت و انصاف می‌خوانند. «آخیلوس» سخن‌سرای نامدار یونانی درباره‌ی کورش می‌نویسد: «او مردی خوشبخت بود، صلح را برای مردمان‌اش آورد … خدایان دشمن او نبودند؛ چون او معقول و متعادل بود»؛ هردوت می‌گوید که مردم پارس کورش را «پدر» می‌خواندند و در پارس هیچ کس در خود یارای برابری با وی را نمی‌دید (1)؛ و کسنفون می‌نویسد: «پروردگار کورش را علاوه بر خوی نیک، روی نیک نیز داده و دل و جان‌اش را به سه ودیعه‌ی والای "نوع‌دوستی،‌ دانایی، و نیکی" سرشته بود. او در ظفر و پیروزی هیچ مشکلی را طاقت‌فرسا و هیچ خطری را بزرگ نمی‌پنداشت و چون از این امتیازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌های بیدار مردم روزگار، پایدار و باقی است» (2). آیا می‌توان شهادت این تعداد از مراجع و مورخان باستان را - که گاه از دشمنانِ ایرانیان نیز بودند - رد و انکار کرد و کوته‌نگرانه و ساده‌لوحانه سخن از جعل و تحریف تاریخ به دست وابستگان انگلیس و حکومت پهلوی گفت؟!
نویسنده‌ی پان‌ترکیست مقاله با آوردن دو دلیل سست و باطل، کوشیده است که به گمان خود، جنایت‌های کورش را برملا کند. او نخست از لشکرکشی و تجاوزات کورش به سایر مناطق سخن می‌گوید و آن را گواه جنایت‌کاری وی می‌انگارد! اما نویسنده نمی‌داند که هیچ برهه‌ای از تاریخ، خالی از جنگ و ستیزه نبوده و هر کشوری برای تثبیت حاکمیت خود و یا کسب منابع مالی برای اداره‌ی‌ قلمرو خویش، ناگزیر از نبرد با ملت‌های مجاورش بوده و عملیات نظامی کورش نیز چون همه‌ی پادشاهان دیگر جهان، معنایی خارج از این قاعده نداشته است. ضمن آنکه کورشْ غالب نبردهای خود را از موضع تدافع انجام داده است و نه تهاجم؛ چنان که این ماد و لیدیه بودند که نخست به قلمرو پادشاهی کورش هجوم آوردند. نویسنده در ادامه همین داستان‌پردازی خود، از نبرد کورش با قوم «ماساژت» سخن می‌گوید و این قوم را ساکن در شما رود «ارس» معرفی می‌کند و سپس از «نیرنگ و فریب و ناجوانمردی کورش در کشتن پسر تومروس آنا (ملکه‌ی ماساژت‌ها)» می نویسد. هر چند که آشکار نیست نفْس این داستان چه ربطی به موضوع جنایات فرضی کورش دارد، اما نویسنده با ذکر این داستان، مجدداً نیت اصلی خود را در تبلیغ آموزه‌های پان‌ترکیسم - در زیر نقاب این مقاله - آشکار ساخته است: او قوم ماساگت را - که از سکاها بودند و در آریایی‌تبار بودن سکاها تردیدی نیست (3) و به گواهی هردوت (4) در اطراف رود «سیحون» می‌زیستند - به شمال رود ارس منتقل می‌کند تا آنان را به آذربایجان مربوط سازد و نام ملکه‌ی آنان را که «تمیریس» (Tomyris) بود، «تومروس آنا / Tumrus Ana» (آنا در زبان ترکی به معنای مادر است) می‌خواند تا به واسطه‌ی چنین جعلیات و فریب‌هایی، ماساگت‌ها را نیز ترک‌تبار سازد و جلوه دهد!
نویسنده در مطلب خود، چنان از نیرنگ و فریب و ناجوانمردی کورش در قتل پسر ملکه‌ی ماساگت‌ها سخن می‌گوید (البته نه با ذکر مورد و مصداق آن) که گویی خود در میدان نبرد حاضر بوده و از نزدیک، نقشه و نیت و عملکرد کورش را مشاهده کرده است! اما «آیتان تبریزلی» نه تنها در میدان نبرد نبوده (!) بلکه روایت مورخ (هردوت) را نیز به‌عمد و از سر عصبیت و جهالت، تحریف کرده است. هردوت گزارش می‌دهد که کورش، پسر ملکه‌ی ماساژت‌ها را زمانی که با سربازان‌اش مشغول باده‌نوشی و در حال مستی بود‌، دستگیر کرد و پس از چندی آزاد نمود اما وی، به جهت زدودن ننگ دستگیری در حالت مستی، دست به خودکشی زد! (5).
نویسنده‌ی پا‌ن‌ترکیست مورد بحث، در ادامه، از قتل [خیالی] آستیاگ به دست کورش سخن می‌گوید و از آن به عنوان فاجعه‌ی پدربزرگ‌کشی و دلیلی بر جنایت‌کاری کورش یاد می‌کند. چنان که پیش‌تر نوشته بودم، از مورخان باستان تنها کسی که مدعی کشته شدن آستیاگ (پادشاه ماد) شده، «کتسیاس» است. اما او آستیاگ را پدربزرگ کورش ندانسته و منکر خویشاوندی آن دو است؛ ضمن آن که می‌گوید آستیاگ بدون آگاهی و دستور کورش کشته شده بود (6). اما به روایت برخی دیگر از مورخان (7) آستیاگ پدربزرگ کورش بود و پس از فتح ماد و سرنگونی پادشاهی‌اش، تا پایان عمر، در آرامش و مصونیت به سر برد (8). بنابراین اگر نویسنده ادعای خود را از روایت کتسیاس برگرفته است، باید گفت که این مورخ نه آستیاگ را پدربزرگ کورش دانسته است و نه کورش را قاتل وی. اما اگر ادعای خود را از مورخان دیگری اخذ کرده است، باید گفت که هیچ مورخ دیگری از کشته شدن آستیاگ به دست کورش خبر نداده است. سوای این نکات، باید از آقای آیتان تبریزلی پرسید که وی چگونه کشته شدن فرضی و خیالی آستیاگ را نمونه‌ی اعلای جنایت علیه بشریت می‌پندارد اما از نسل‌کشی‌ها و قتل عام‌هایی که به دست امثالِ چنگیز و تیمور و آتیلا و غُزان و سلطان سلیم و عبدالحمید (خلفای عثمانی) انجام یافته است یادی نمی‌کند و اهمیتی بدانان نمی‌دهد؛ گویی که برای پان‌ترکیست‌ها جانِ انسان‌ها تنها بهانه‌ای برای تبلیغ ایران‌ستیزی و ترویج نژادپرستی ِ پان‌ترکانه است!
نویسنده‌ی مذکور در ادامه‌ی مطلب خود، رندانه آستیاگ را فردی «عادل» می‌خواند و او را در تقابل با کورش قرار می‌دهد (البته انگیزه‌ی اصلی نویسنده از عادل خواندن آستیاگ - که در مقاله‌اش از اشاره به آن چشم‌پوشیده - آن است که پان‌ترکیست‌ها، مادها را ترک‌تبار می‌انگارند (!) و بدیهی است که یک پادشاه ترک‌تبار، انسان «عادلی» خواهد بود!). سوای این که نویسنده، هیچ سندی را در اثباتِ عدالت‌گستری (!) آستیاگ رو نکرده است، باید گفت اگر با همان معیاری که وی کورش را جنایت‌کار توصیف کرده است (با قتل خیالی پدربزرگ‌اش) بخواهیم کارنامه‌ی آستیاگ را ارزیابی کنیم - و البته نه با جعل و تحریف روایت‌های تاریخی - او را باید سرکرده‌ی همه‌ی جنایت‌کاران تاریخ به شمار آوریم؛ چرا که به روایت هردوت (9) او کودکِ هارپاگ - سپه‌سالار ماد - را می‌کشد و قطعه قطعه می‌کند و می‌پزد و تکه‌های گوشت کودک را به خورد پدرش می‌دهد!
"آیتان تبریزلی" در دنباله‌ی نوشتار خود، رساله‌ای از «شیخ صادق خلخالی» (نخستین حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب) را - که اولین نوشته در تقبیح و تخریب نام و یاد کورش کبیر است - مورد تأیید و حمایت قرار می‌دهد و جالب آن که می‌گوید: «اگر روزی ایشان از گفته‌های خویش پا پس بکشد مطمئناً آثار دیگری - مثل آثار پروفسور محمد تقی ذهتابی و ناصر پورپیرارها - هست که جنایتکار بودن و ظالم بودن کوروش را به اثبات برسانند»!!! شیخ صادق خلخالی در آن رساله‌ی خود (به نام: کورش دروغین و جنایتکار) که در اوائل انقلاب و با هدف مبارزه ایدئولژیک با حکومت پهلوی نوشته بود، گاهی کورش را دل‌باخته‌ی دختری یهودی نشان می‌دهد و گاهی هم وجود وی را به‌کل انکار می‌کند و ساخته و پرداخته‌ی تورات می‌انگارد! سوای این که معلوم نیست وی چگونه و به‌ناگاه به متخصص تاریخ هخامنشیان مبدل شده است، اشاره به یک مورد از نوشته‌های این فرد در رساله‌اش، پرده از تراز علمی و اعتبار آرای‌اش بر می‌دارد (موضوع شگرفی که ناشر جدید کتاب نیز بدان تصریح کرده است): در کتاب «تاریخ ایران باستانِ» شادروان پیرنیا، روایت «کتسیاس» (مورخ یونانی) درباره‌ی کورش چنین آمده است: «کورش پسر چوپانی بود از ایل مَردها که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد» (10). خلخالی - که مرجع‌اش همین کتاب بوده است - جمله‌ی مذکور را چنین نقل و فهم می‌کند: «کورش پسر جوانی بود از اهل مر [؟!] که از شدت احتیاج مجبور گردید راهِ زنی در پیش گیرد و لـ ... دهد» !!!!!!
نویسنده مقاله‌ی «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید!» چون دیگر هم‌مسلکانِ جاهل‌اش، از آن رو که جماعتِ نژادپرستِ پان‌ترکیست هرگز نتوانسته و نخواهد توانست که حتا یک سطر نوشته بر سنگ یا کاغذ ارائه نماید تا ثابت کند پیش از عصر صفویان زبان ترکی در آذربایجان موجود و رایج بوده است، اینک برای جبران این خلأ عظیم و پوشاندن و پنهان داشتن بی‌پایگی و پوچی مطلق عقایدشان، به دشنام‌گویی و هرزه‌زبانی علیه منتقدان خود و حتا نیاکان باستانی ایرانیان روی آورده و کوشیده‌اند با بهره‌جویی از شعارهایی سوخته چون «شووینیسم» و «پان‌فارسیسم» و امثال آن، افکار عمومی را از حقایق منحرف سازند. اما دیگر هنگام آن است که پیروان فرقه‌ی نژادپرست و معاند پان‌ترکیسم - که تمام سرمایه‌ها و نقشه‌های‌شان بر باد رفته و ماهیت مُزورانه و دشمن‌خویانه‌‌شان برملا شده است - دیوارهای ستبر جهل و تحجر را از پیش چشمان‌شان بردارند و خود را از دام بیگانگان و دشمنان دیرین ایران برهانند و به دامان میهن خویش باز گردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانویس‌ها
1. هینتس، والتر، داریوش و پارس‌ها، ترجمه‌ی عبدالرحمن صدریه، انتشارات امیرکبیر، 1380، ص 100
2. کسنفن، سیرت کورش کبیر، ترجمه‌ی علی وحیدمازندرانی، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1350، ص 4
3. گروسه، رنه، امپراتوری صحرانوردان، ترجمه‌ی عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365، صص 35-34
4. پیرنیا، حسن، تاریخ ایران باستان، انتشارات افراسیاب، 1378، ص 419
5. پیرنیا، همان، ص 424
6. پیرنیا، همان، صص 241-240
7. هردوت، کسنفون، و دیودور. به‌ترتیب نک. پیرنیا، همان، صص 234، 244، 259
8. به روایتِ هردوت، کتسیاس، و ژوستن. به‌ترتیب نک. پیرنیا، همان، صص 239، 240، 260
9. وحیدمازندرانی، علی (مترجم)، تاریخ هردوت، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350، صص ص 94-93
10. پیرنیا، همان، ص 240


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: هخامنشیان
 
کورش (عقل جهنمی)، داریوش (بی‌عقل)
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۱  
  • بعد از روی کار آمدن رضاخان - آن عامل بیگانه و اجنبی‌پرست - نام‌ها به کورش (عقل جهنمی)، داریوش (بی‌عقل)، ساسان (گدا، گدایی کننده، رییس گدایان، نرگدا، سردار گدایان) تبدیل گردیده و صفحات شناسنامه‌ها و ویترین فروشگاه‌ها و مغازه‌ها و محصولات کارخانه‌جات مُزین بدین به اصطلاح نام‌های اصیل فارسی گردید. از خصوصیات نام‌های اصیل فارسی این است که اکثراً معنای خاصی ندارند مانند: اردشیر، کوروش، داریوش، گئومات، بیژن و اگر این نام‌ها را - که ترکی هستند [!] - فارسی بدانند، ناچار به معناتراشی غیرعلمی برای آن‌ها خواهند شد. (حسین فیض‌الهی وحید، فرهنگ نامهای زیبای ترکی، تبریز، 1385، ص 11)

نویسنده‌ی مطلب فوق - که خود را به دروغ دکتر می‌خواند و دشمنی پُرنفرت و جنون‌آسای او با تاریخ و فرهنگ کهن ایران معروف است - نخست می‌گوید که کوروش و داریوش و... نام‌های اصیل فارسی هستند و معنایی ندارند اما همان جا ادعا می‌کند که این نام‌ها ترکی‌اند و اگر آن‌ها را فارسی بیانگاریم، «معنایی غیر علمی برای آن‌ها تراشیده خواهد شد»! آیا برای اثبات فریبکاری و دروغگویی و آنُرمال بودن قلم‌به‌دستان و مبلغان پان‌ترکیسم دلایلی روشن‌تر از این می‌خواهید؟ آیا دیگر وقت آن نیست که عوام الناس غفلت‌زده‌ای که تلقینات شوم و اراجیف پوچ این جماعت را وحی مُنزل تلقی می‌کنند، به خود بیایند و این دشمنان آشکار ایران و ایرانیان را با تیپایی به بیرون مرزهای کشور پرتاب کنند؟
ح. فیض‌الهی وحید همان موجودی است که زمانی - با آزادی و آسودگی تمام - کورش بزرگ را «حرام‌زاده و فاسد و راهزن و سگ‌پرورده» (1) خوانده بود، اما شگفت آن که از میان این همه سینه‌چاکان و دوستاران دوآتشه‌ی ایران باستان و هخامنشیان، هیچ فردی دهان به اعتراض نگشود و قلم به شکایت نزد! (+) فرد مذکور چنان در توهمات مالیخولیایی پان‌ترکیسم غرقه است که حتا زمانی سخت تلاش می‌کرد که شخصیت‌های اسطوره‌ای ایرانی، چون رستم و سیمرغ را نیز «ترک» جلوه دهد، بلکه از این طریق بخشی از فقر عظیم فرهنگی قوم زردپوست ترک را - که هیچ ارتباطی با ایرانیان آذربایجانی ندارد - جبران کند. نام‌برده در اوایل دهه‌ی هشتاد خورشیدی، با بهره‌جویی از فضایی که ناصر پورپیرار به تازگی ایجاد کرده بود، مقالاتی علیه فردوسی منتشر کرده و او را مزدور، پول‌پرست، دروغ‌پرداز و جاعل تاریخ خوانده بود.
ح. فیض‌الهی وحید در همین کتاب خویش، در ادامه‌ی تلاش‌هایش برای جبران فقر و نقص فرهنگی قوم زردپوست ترک، به مصادره‌ و «ترکی» خواندن بسیاری از واژه‌ها و نام‌های اصیل ایرانی و فارسی پرداخته و ورقی دیگر از دفتر جهالت و سفاهت خود و مُربیانش را به نمایش گذاشته است؛ نام‌هایی مانند: آرش، افشین، جشن، آذر، بابک، باران، بزم، بگ، جوالدوز (!)، ارتای، اردوان، ارشان، افراسیاب، گلشاد، گلناز، هومان، خورشیدبانو، نازان، سالار، قزوین، شاهین و...
اما آن چند نامی که نویسنده‌ی مذکور برایشان معناهایی ساختگی و مضحک داده (کوروش = "عقل جهنمی"؛ داریوش = "بی‌عقل"؛ ساسان = "گدا") و نام‌های دیگری که آن‌ها را بی‌معنی خوانده است (بیژن، گئومات، اردشیر، و دوباره: کوروش و داریوش!)، از نگاه متخصصان آکادمیستِ کنونی ِ زبان‌ها و فقه‌اللغه‌ی ایرانی، معنایی بسیار روشن و ماهیتی کاملاً ایرانی دارند:
کورش = "پناه دهنده"؛ داریوش = "حافظ نیکی"؛ اردشیر = "شاه درستکار"؛ گئومات = "مالک گاوان"؛ بیژن = "نیک تشخیص دهنده"؛ ساسان = "حکمران" (2).
با وجود این که «ح. فیض‌الهی وحید» جاهلانه مدعی است که اکثر نام‌های فارسی معنای خاصی ندارند، او خود، معنای بسیاری از نام‌های ردیف شده در کتابش را - که شماری از آنها ترکی نیستند! - نمی‌داند و توضیح و تفسیری برای آن‌ها ارائه نمی‌کند! مانند: آفتالیت، آلاس، آیزیت، بارمان، باغا، بال‌یمز، بایسنقر، بایکال، بولان، ترلان، چاتلان قوش، چاموکا، دوراچ، ائل تبر، فانتا، فلویا، غایرخان، هپتال، هولاکو، هومان، خلج، کنگر، کومان، قاراچوکور، قامغان، قانتورالی، قره‌قاچ، لاچین، لادن، ماناس، مانولیا، مأذون، روا، سمندر، سیغیرجین، شابه، شاتو، شامیل، توغرول (طغرل)، تومروس، اوشون قوجا، یابغو، و...
اگر هنوز به ابتلای نویسنده‌ی مورد بحث به مالیخولیا و جنون، یقین نیافته‌اید، مطلب زیر را - که وی درباره‌ی واژه‌ی فارسی «هنر» نوشته است - بخوانید:

  • چون مردان «هون» [= شاخه‌ای از ترکان] دارای انواع موفقیت‌ها در رشته‌های گوناگون بودند لذا به کسانی که دارای چنان صفاتی بودند در انتساب به مردان قوم هون، «هنر» (هون + ار) می‌گفتند. در فارسی دری برای ایجاد پیشه و شغل پسوند «مند» را نیز اضافه کرده و «هنرمند» را ساخته‌اند (همان کتاب، صص 99-98) !!!

و خُزعبلات مضحک دیگری از همین قماش، که همگی ناشی از این توهم او است که «همه‌چیز و همه‌کس تُرک است»:

  • ناوار خانیم از ملکه‌ی [!] دلاور ترکان گوتی در آذربایجان 1800-1775 قبل از میلاد، ترکان گوتی اولین جمهوری جهان را در آذربایجان پایه‌گذاری کرده‌اند. (همان، ص 134) !
  • ساکا: از اقوام ترک که حکومت ایشکوز یعنی ایچ + اغوز (اغوز درونی) را در آذربایجان تشکیل داده و مدت 50 یا 28 سال حاکمیت داشته‌اند. (همان، ص 158) !
  • سامانیان: سلسله ترک‌تبار در ترکستان و قسمتی از ایران که به نام جدشان [سامان]، سامانیان خوانده شده‌اند. (همان، ص 160) !
  • توش: رؤیا. همان دوش (dūš) به معنی خواب و رؤیاست که حافظ گوید: دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند. فارس‌ها این کلمه [را] دوش (duš) تلفظ می‌کنند و به معنی شب!! می‌گیرند. (همان، ص 187) !
  • اومای: الهه و ایزدبانوی موکل کودکان بی‌سرپرست در اسطوره‌های ترک، در ورود به فرهنگ فارسی همای شده است (همان، صص 196-195) !

این هم سند و اعترافی روشن در اثبات بیگانه‌پرستی، اجنبی‌گرایی و ایران‌ستیزی قلم‌به‌دستی که اشرار مسلح متعلق به فرقه و دولت پیشه‌وری را - که مخلوق و منصوب و مأمور حکومت شوروی برای تجزیه‌ی شمال ایران بود - «ارتش ملی آذربایجان» و آن دولت دست‌نشانده و مزدور را «حکومت ملی آذربایجان» می‌خواند:

  • ژنرال غلام یحیی دانشیان فرمانده جبهه قافلانکوهِ ارتش ملی آذربایجان در حوادث 21 آذر 1325 در شهر میانه‌ی آذربایجان در زندان بود. (همان کتاب، ص 12)
  • قیزیلباش: نام سربازان حکومت ملی آذربایجان (1324-1325). (همان، ص 133)

-------------------------------------------------------------------------
پانویس‌ها
1. نویسنده‌ی مورد بحث در حالی بر اساس توهمات مالیخولیایی خود کورش بزرگ را سگ‌پرورده می‌خواند که ترکان زردپوست به صراحت معتقدند که حاصل و نتیجه‌ی آمیزش پسربچه‌ای با یک گرگ ماده‌اند! (یاشار چُروهلو، تورک میتولوژیسینین آناهتارلاری، استانبول، 2002، ص 108).
2. به ترتیب نگاه کنید به: جان تاورنیه، ایرانیکا در دوران هخامنشی، لوون، 2007، صص 528، 15، 13، 17؛ م. رستگار فسایی، فرهنگ نامهای شاهنامه، تهران، 1388، ص 229؛ سید محمدعلی داعی‌الاسلام، فرهنگ نظام، تهران، 1363، ج3، ص 293


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم
 
دده قورقود، کتابی متأخر و جعلی
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧  
  • داستان‌های دده قورقود یکی از قدیمی‌ترین آثار متعلق به ادبیات و زبان آذربایجان است که از تاراج روزگار مصؤون مانده است ... این کتاب شرح حال صداقت و فداکاری مردم آذربایجان را در قرن سوم هجری تا پنجم هجری را [!] نشان می‌دهد. (سلام‌الله جاوید، خودآموز زبان آذربایجانی و فارسی، تهران، 1343، ص 56، پانویس 1)
  • کتاب جاودانه و ارزشمند ده‌ده قورقود که در ایران نوشته شده است یکی دیگر از منابع پربار فرهنگ آذربایجان است. این اثر ... به زندگی و مبارزات قهرمانان اسطوره‌ای آذربایجان می‌پردازد. حتا ادعا شده است که هومر از داستان‌های دده قورقود بهره گرفته است. در هر حال اگر این سخن صرفاً ادعا هم باشد، عناصری از حقیقت در آن نهفته است (!) (محمدرضا کریمی، ادبیات شفاهی آذربایجان، تهران، 1388، صص 30-29)
  • داستان‌های دده قورقوت، حماسه‌ها و ماجراهای شکوهمندی است که این اقوام (= غُزها) در شرایط و عوامل تاریخی و اقلیمی جدید - در شرایط آذربایجان - آفریده‌اند و از این رهگذر، این دستاوردهای بدیع و زیبا، با تاریخ و زبان و ادب فولکلور آذربایجان پیوند خورده است (محمدعلی فرزانه، دده قورقوت کتابی. بازنویسی از روی متن اصلی، تهران، 1358، صص الف5-4ب).
  • کتاب دده قورقود تاریخ [قوم] اغوز، حکومتگری آن، و تاریخ و جغرافیای آذربایجان است. هر اهل علمی می‌تواند در این کتاب گمشده‌ی خویش را بیابد. (ف. زینال‌اوو و ص. علیزاده، دده قورقود، تبریز، 1391، ص 10، ترجمه از متن ترکی)

مبلغان دروغ‌پرداز و فریبکار پان‌ترکیسم در حالی کتاب جعلی و بی‌ریشه‌ی‌ «دده قورقود» را به آذربایجان نسبت می‌دهند که مکان‌های جغرافیایی یاد شده در آن (شهرها، کوه‌ها، رودها، و...) هیچ ربطی به ایران و آذربایجان‌اش ندارند و همگی در قفقازیه (= اران، به اصطلاح جمهوری آذربایجان کنونی) و شرق آناتولی واقع‌اند (1). بررسی گویش‌شناختی متن دده قورقود نیز گواه محدود بودن جغرافیای آن به شمال شرقی آناتولی است (2). شخصیت‌های نام برده شده در این کتاب نیز ایرانی نیستند و در عصر اسلام هیچ مورخ و تذکره‌نویس و جغرافی‌نگاری چنین افرادی را در خطه‌ی آذربایجان سراغ نداشته، ندیده و نمی‌شناخته است.

  • حوادث داستان‌های دده قورقود اکثراً در آذربایجان رخ می‌دهد. علاوه بر آن، هم زبان، لهجه کتاب و هم آمدن نام جای‌هایی نظیر دمیرقاپو، دربند، برده، گنجه، آلینجا قالاسی، گویجه گولو، دره شام و غیره این امکان را به محققان می‌دهد که داستان‌های دده قورقود را یک اثر صرفاً آذربایجانی و منسوب به اغوزان آذری بدانند (حسین محمدزاده صدیق، "داستان‌های دده قورقود"، مجله‌ وحید، خرداد 1347، ص 541)

از محتوای نوشته‌ی فوق به وضوح می‌توان دریافت که نویسنده‌ی مذکور خوانندگان‌اش را مشتی احمق و نادان فرض کرده است، چرا که وی از مکان‌هایی نام می‌برد که به آذربایجان متعلق نیستند و در جغرافیای تاریخی آذربایجان جایی ندارند اما با این حال لجوجانه و کودکانه اصرار دارد که دده قورقود مجعول را «اثری صرفاً آذربایجانی» بخواند.

  • وجود داستان‌های دده قورقوت با تمام اصالت و اهمیت تاریخی و بدیعی آن تا اوایل قرن نوزدهم بر جهان دانش و فرهنگ نامکشوف بود (محمدعلی فرزانه، همان کتاب، ص الف5)
  • گفتنی است تا شروع قرن 19 میلادی کسی از وجود این داستان‌ها مطلع نبود (محمد رحمانی‌فر، نگاهی نوین به تاریخ دیرین ترکان، تبریز، 1379، ص 150)

این مهم‌ترین و پرافتخارترین و اصلی‌ترین و کهن‌ترین و غنی‌ترین کتاب ترکان و ادب ترکی - که بنا به توهم مبلغان پان‌ترکیسم، سرمنشأ همه‌ی متن‌های ادبی و حماسی و اخلاقی و تعلیمی و فلسفی جهان است و همه‌ی اسطوره‌های باستانی جهان نیز از داستان‌های آن الگو گرفته است - تا سده‌ی نوزدهم میلادی بر عالم بشریت ناشناخته بود و سپس به ناگاه دو نسخه از آن یکی در آلمان و دیگری در واتیکان یافته شد!!!
آیا تاکنون قصه‌ای تا بدین حد عجیب و حیرت‌انگیز و مضحک شنیده یا خوانده‌اید؟ کتابی که می‌گویند بین سده‌های سوم تا پنجم ق. در آذربایجان نوشته شده و سابقه‌ی داستان‌های آن نیز به هزاران سال پیش باز می‌گردد، در ایران و آذربایجان‌اش مطلقاً ناشناخته بوده و هیچ کس نامی از این کتاب، داستان‌ها و شخصیت‌های‌اش نگفته، نشنیده و ننوشته بوده است تا آن که اروپاییان در سده‌ی نوزدهم میلادی این مهم‌ترین و مردمی‌ترین و باشکوه‌ترین متن ادبی ترکان را که تا آن زمان خود ترکان از آن ناآگاه و بی‌اطلاع بودند به ایشان معرفی کردند و آن را در دو نسخه‌ آماده کرده، تحویل‌شان دادند! نسخه‌هایی که نه نام نویسنده دارند، نه کاتب، نه تاریخ کتابت و نه محل کتابت! آیا برای اثبات جعلی و بی‌ریشه بودن کتاب دده قورقود، استدلال و برهانی صریح‌تر و قوی‌تر از این ممکن است؟
اما زبان اصلی این کتاب نیز هیچ ربطی به زبان ترکی آذربایجان ندارد و امکان فهم آن برای ایرانیان ترک‌زبان عموماً ناممکن است. به تصریح یکی از ناشران کتاب دده قورقود:

  • با کمال تأسف دیدم که خواندن این کتاب برای هموطنان مشکل و چه بسا محال بود. بنابراین تصمیم گرفتم ... این دشوار را آسان کنم. با تمکین به اصل صداقت در امانت، لغات و توضیحات هر صفحه را همان جا زیرنویس کردم (ح. پناهی، ده‌ده قورقود و ادبیات دونیامیز، تبریز، 1384، ص چهار).

دقیقاً از همین روست که همواره ترجمه‌ها و بازنویسی‌های این کتاب‌ در تبریز و تهران و شهرهای دیگر منتشر می‌شود؛ چرا که هیچ ایرانی ترک‌زبانی از متن اصلی این کتاب غالباً چیزی درنمی‌یابد. ذکر نمونه‌ای از متن اصلی این کتاب نشان می‌دهد که زبان آن تا چه اندازه مغایر با زبان ترکی آذربایجان است:

  • دده قورقوت بر دخی صویلمیش: صرب یوررکن قاضلق اتا نامردیگت ینه بلمز بننجه بنمسه‌ یگ. چالوب کسر اوز قلیجی مخنثلر چالنجه چالسه‌ یگ. چلابیلن یگیده اوقله قیلجدن بر چوماق یگ. قونغی گلمین قره اولر یقلسه‌ یگ. آت یمین اجی اوتلر بتمسه‌ یگ. (کتاب ددم قورقود، نسخه‌ی خطی درسدن، ص 3؛ موهرم ارگین، دِدِ کُرکوت کیتابی، آنکارا، 1989، ص 74)

اما سبک نگارش و وجود انبوهی از واژگان و اصطلاحات مختص به ترکی عثمانی در کتاب دده قورقود (مانند: پنجیک، علوفه [= دستمزد]، توپ [سلاح]، استانبول، سنجاق‌بیگی، آکینجی، شاپکا [وام‌واژه‌ای لهستانی] و...) - که از سده‌ی 16 میلادی به بعد در این زبان باب شده‌اند - در کنار دیگر موارد یاد شده، به وضوح نشان می‌دهد که ترتیب دهندگان این کتاب آن را برای ترکان عثمانی و در سده‌های اخیر با بهره‌گیری از ماجراهای محلی و اسطوره‌های یونانی مهیا و مکتوب کرده بودند. با وجود آشکار بودن این امر و بدیهی بودن این حقیقت که داستان‌های کتاب دده قورقود هیچ گونه سابقه و مستندی در ادبیات ترکی ندارند، سرکردگان و مبلغان پان‌ترکیسم - که نژاد زردپوست ترک را منشأ و خالق و مالک هر نوع تمدن و فرهنگ و هنر و دانشی می‌دانند - با استفاده‌ از شعبده‌های عوام‌فریبانه‌ی خود، داستان‌های کتاب دده قورقود را الگو و خاستگاه هر اسطوره‌ی مشابهی در میان دیگر فرهنگ‌های کهن‌تر بشری می‌انگارند و تبلیغ می‌کنند؛ برای نمونه:

  • قدمت آفرینش صحنه‌ها و شخصیت‌های داستان‌های دده قورقود در بعضی موارد به هزاران سال پیش از تاریخ کتابت این داستان‌های مربوط می‌شود. با این ترتیب شگفت‌انگیز نیست اگر ما می‌بینیم که نویسندگان روزگار باستان‌ها از شخصیت‌ها و عناصر موجود در این داستان‌ها ... بهره برده‌اند. چنان چه حماسه‌سرای بزرگ یونان باستان هومر، در اودیسه «غول یک‌چشم» را با تأثیرپذیری از تپه‌گوز [مذکور در کتاب دده قورقود] می‌آفریند، چون تپه‌گوز هم فقط یک چشم دارد و به همان اندازه ترسناک است! داستان ضحاک در حماسه‌ شاهنامه فردوسی نیز از آن جا که ضحک هر روز از گوشت مغز [!] دو مرد جوان و نیز گوشت گوسفند استفاده می‌کند، عیناً برگرفته از همین شخصیت داستانی [کتاب دده قورقود] است! (محمد رحمانی‌فر، همان، ص 147)

جالب‌تر از همه آن که، این جماعت شمنیست، در توهم‌زدگی و خیال‌بافی و ولنگاری تا آن جا پیش رفته‌اند که سرانجام دده قورقود خیالی را با بهره‌گیری از اساطیر هندوایرانی به مقام خدایی رسانده‌اند:

  • دده قورقود که پدر تکوین آفرینش است، برای تشکیل ستون مرکزی عالم (محور جهان) مجبور است اول به سراغ آتش برود و با آوردن آن به روی زمین جرثومه قدرت پایداری زمین و آسمان را از او بگیرد. / دده قورقود داستان ما چون مانو [در ریگ‌ودا] خدای بُن‌بخش و آفرینش کائنات و نخستین انسان و تکوین دهنده است. / پس دده قورقود مانو یا زروان کرانمند نیز هست. / دده هم مانو (پدر آفرینش) و هم خدای عالم مردگان است. / کتاب دده قورقود مشحون از نشانه‌های وجود جمشید است. / زرتشت یعنی فضا و ظرف آبی که می‌توانست زر را در خود بگنجاند!!! (محمد پسندی حکم‌آبادی، قوپوز ساز آفرینش، تبریز، 1384، صص 15، 29، 32، 33، 49، 56)

نویسنده مذکور با وجود همه‌ی تلاش‌هایش برای تقدیس و خداسازی دده قورقود، با ریشه‌شناسی مفتضحی که برای نام این خدا ارائه می‌کند، همه‌ی رشته‌هایی را که بافته، یکسره پنبه می‌کند: 

  • دده قورقود از سه قسمت ترکیب یافته ... دده به معنای پدر است. قور به معنای خصیه است. خصیه به معنای بیضه و خایه و مایه است. قود به معنای قصاص و کشتن کُشنده است. پس دده قورقود یعنی پدر توأمان [خایه و قصاص]! (همان کتاب، ص 59)

--------------------------------------------------
ارجاعات
1) اُرهان شاییک گوکای، دِدِم کُرکودون کیتابی، استانبول، 1973، صص نودوپنج - صدوشش
2) همزه زولفیکار، "دد کرکوت کیتابی‌نین دیلینده دُغو آنادلو آغزیلارییلا ایلگیلی ایزلر"، تورک دیلی آراشتیرمالاری ایلّیغی بلّتن، 41/1، 2004، صص 176-171


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: آذربایجان
 
بیست و یکم آذر، روز رهایی آذربایجان
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩  

در شهریور سال 1320 / اوت 1941 ارتش اتحاد جماهیر شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب، به منظور ممانعت از پیشروی آلمان به آسیای غربی، پشتیبانی از جبهه‌های یکدیگر و بهره‌گیری از منابع ایران، خاک این کشور را اشغال و دولت حاکم بر آن را سرنگون کردند. اما در این میان نقشه‌های استالین - رهبر دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی - بسیار شوم‌تر و پلیدتر از این‌ها بود. او، برای تصاحب بی‌سروصدای شمال ایران، از آذربایجان تا گیلان و مازندران و خراسان، و در نتیجه‌ی آن، دست‌یابی کامل به منابع نفتی دریای مازندران و دیگر مواهب طبیعی این بخش از ایران، در نخستین گام، یکی از فعالان سیاسی کمونیست و توده‌ای را، به نام «جعفر پیشه‌وری» - که به جهت همین سوابق و وابستگی‌های‌اش از عضویت مجلس ملی ایران کنار گذاشته شده بود - فراخواند و با ارائه‌ی دستورها و راهکارها و راهبردهای جامع و لازم، او را مأمور کرد که از طریق تشکیل حزبی به نام فرقه‌ی دموکرات آذربایجان مقدمات استقلال و انتزاع و سرانجام الحاق این بخش از خاک ایران را به قلمرو اتحاد جماهیر شوروی فراهم کند (شهریور 1324). پیشه‌وری از طریق این حزب و با نظارت و راهبری مستقیم مأموران شوروی و با پشتیبانی ارتش اشغالگر آن کشور اقدام به تشکیل دولتی خودگردان (با قانون اساسی، مجلس، واحد پول، زبان رسمی و... مختص به خود) در آذربایجان کرد (12 دسامبر 1945/ 21 آذر 1324) و همه‌ی مخالفان خود، از مردم عادی گرفته تا نظامیان و زمین‌داران و دیگران را کشتار یا زندانی، و اموال و املاک‌شان را غصب و غارت کرد. بنا به فرمان مستقیم استالین، پیشه‌وری به اقدمات عوام‌فریبانه‌ای چون آسفالت چند خیابان، اصلاح مالیات‌ها و... نیز مبادرت کرد اما مردم نسبت به ماهیت واقعی این نوع اقدامات فرمایشی و فریبکارانه کاملاً هشیار و آگاه بودند.
برای پایان دادن به این توطئه و اقدام پلید شوروی برای تصاحب شمال غرب ایران (و سپس کل نیمه‌ی شمالی ایران) نخست وزیر آن دوره‌ی ایران، احمد قوام (1252-1334)، زیرکانه با دادن وعده‌ی دروغین تحویل کامل امتیاز نفت دریای مازندران به شوروی، ارتش اشغالگر این کشور را سرانجام وادار به ترک شمال غرب ایران نمود. ارتش شوروی در 19 اردیبهشت 1325 (مه 1946) آذربایجان را در برابر دیدگان حیرت‌زده‌ی سران وامانده و سَرخورده‌ی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان، تخلیه کرد. فقدان این پشتوانه‌ی مهم و حیاتی و عدم حمایت دولت شوروی از فرقه‌ی دست‌نشانده‌ی پیشه‌وری، این سازمان را چنان سست و متزلزل ساخت که آنان نه تنها از خواسته‌ها و آرمان‌های نخستین خود عدول کردند، بل که مزدوران و مأموران و فداییان این فرقه‌ی نیز نتوانستند در برابر پیش روی ارتش رهایی‌بخش  ایران به سوی آذربایجان ایستادگی کنند. با نزدیک شدن ارتش به مرکز استان، بسیاری از سران فرقه - و از جمله خود پیشه‌وری که همواره شعار "مرگ، آری؛ بازگشت، نه" می‌داد - به شمال ارس گریختند و تا سررسیدن نیروهای ارتش ایران، خود اهالی آذربایجان بسیاری از عُمال و عمله‌ی آدم‌کش و مزدور فرقه را مجازات نمودند. ارتش ایران در 21 آذر آن سال به تبریز وارد شد و منطقه را از لوث وجود اعضا و اتباع فرقه‌ی دموکرات پاک نمود و آذربایجان سرفراز را به آغوش مام میهن بازگرداند.
نقش و مداخله‌ی مستقیم و تکوینی اتحاد جماهیر شوروی در تشکیل و تداوم فرقه‌ی دموکرات آذربایجان به جهت تلاش سران شوروی برای پنهان نگاه داشتن ردپای خود در این اقدام پلید و مخالف همه‌ی معاهدات بین‌المللی، تا مدت‌ها مکتوم و مخفی مانده بود. اما سرانجام با افشاگری شماری از مأموران ک.گ.ب. و در نهایت انتشار اسناد رسمی و سری اتحاد جماهیر شوروی در این خصوص، نقش و برنامه‌‌های دولت شوروی کاملاً آشکار و برملا شد و تلاش هواداران وطن‌‌فروش و پان‌ترکیست پیشه‌وری، برای مستقل و غیروابسته و ناسیونالیست جلوه دادن او، تماماً نقش بر آب گردید.
(علاقه‌مندان می‌توانند برای آگاهی از اسناد و گزارش‌های مربوط به غائله‌ی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان، به وبلاگ «کتابخانه‌ی بزرگ آذربایجان» مراجعه نمایند)

سروده‌ای از استاد محمدحسین شهریار تبریزی درباره خروج ارتش اشغالگر شوروی از آذربایجان:
هان به یغما برده، آن ناخوانده مهمان می‌رود / آن نمک نشناس، بشکسته نمکدان می‌رود
گرچه بام و در به سر کوبید صاحب خانه را / خانه آبادان که جغد از بوم ویران می‌رود
از حریم بوستان باد خزانی بسته باد / با سپاه اجنبی از خاک ایران می‌رود
خاتم جم گو به وقت آصف دوران، قوام / اهرمن دیدم که از ملک سلیمان می‌رود
بار قحط و رنج و درد آورد و رفت / گو بماند درد را، کز سینه پیکان می‌رود
دیزی سفت و سیاهی پشت پایش بشکنید / ترسم آخر باز گردد چون پشیمان می‌رود
شرّ آن کوبنده چکش از سر ما کنده شد / لیک از رو مشکل این کوبنده سندان می‌رود


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: آذربایجان
 
قدمت ترکان در ایران
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٥  
  • حضور ترک‌ها در ایران بسیار قدیمی می‌باشد. طبق شواهد جسته و گریخته به قبل از اسلام و دوره‌ی ساسانی (شاید هم پیش‌تر) برمی‌گردد. حتی برخی نظریات با توجه به خصوصیات التصاقی زبان سومرها و مادها آنان را اجداد ترکان ایرانی تلقی و ترکی را در ایران زبان بومی می‌داند. در هر حال گسترش جمعیتی ترکان در حدی که شکل جغرافیای زبانی ایران را به صورت امروزی درآورده باشد، به زمان سلاجقه مربوط است ... با آمدن سلجوقیان و پیوستن ترکان جدید الورود به همزبانان بومی (یا بومی شده‌ی) خود در ایران و ... جغرافیای انسانی ایران شکل فعلی خود را یافت و حضور انبوده ترکان طبعاً موجب غلبه زبان ترکی شد ... به طوری که امروزه در ایران به تنهایی چند لهجه‌ی مستقل ترکی با انبوه جمعیت متکلم با این لهجه‌ها حضور داشته و بخش اعظم ملت ایران را تشکیل می‌دهند (اسماعیل هادی، لغتنامه جامع اتیمولوژیک ترکی - فارسی؛ دیل دنیز، تبریز، نشر اختر، 1386، ص 19)

1. صدور احکام تاریخی بر مبنای شواهدی «جسته و گریخته» - که نویسنده‌ی مطلب فوق حتا یک نمونه از آن شواهد را سراغ نداشته و معرفی نکرده - نشانه‌ی فساد عقل و بطلان رأی است. تاکنون هیچ گونه سند زبان‌شناختی یا باستان‌شناختی قاطع و موثقی به دست نیامده است که نشان دهد پیش از اسلام مردمانی دارای مشخصه‌های اختصاصی قوم ترک (1) در ایران و از جمله در شمال غرب آن مسکن و مأوا داشته‌اند.
2. ترک‌تبار انگاشتن قوم کهن سومر (ساکن در جنوب عراق/ کویت کنونی) به صرف التصاقی بودن زبان آنان، ترفند و شعبده‌ی رنگ باخته‌ای است که مبلغان فرقه‌ی نژادپرست و شَمنیست پان‌ترکیسم برای جعل سابقه‌ی تاریخی و تمدنی برای ترکان زردپوست، سال‌ها است در مغز مخاطبان عوام خود فرو می‌کنند و در مطبوعه‌ها و رسانه‌‌های پرشمارشان اشاعه می‌دهند. اما دانش زبان‌شناسی کنونی زبان سومریان را زبانی منفرد و مجزا می‌داند که با هیچ زبان دیگری خویشاوندی اثبات شده‌ای ندارد (2). التصاقی (agglutinative) بودن تنها یکی از وجوه زبان‌شناختی برای رده‌بندی و بازشناسی زبان‌ها است و به لحاظ اصول نحوی و اتیمولژیک هیچ گونه شباهت و قرابت و ارتباطی میان زبان‌های سومری و «ترکی» - که خاستگاه آن منطقه‌ی آلتای است (3) - وجود ندارد. ضمن آن که سومریان فاقد مشخصه‌های اختصاصی یاد شده‌ی قوم زردپوست ترک‌اند.
اما مضحک‌تر از همه، التصاقی و ترکی خواندن زبان مادها است. مبلغان چنین تصور باطلی به آشکارا به لحاظ عقلی و فکری و علمی در سده‌ی نوزدهم میلادی متوقف مانده‌اند؛ چرا که در آن دوران یک چند تصور بر این بود که نگارش عیلامی کتیبه‌ی بیستون به زبان مادها نوشته شده است و از این رو زبان مادها زبانی التصاقی بوده است! (4). اندکی بعد روشن شد که نگارش انتساب داده شده به مادها، به زبان عیلامی نوشته شده است و نه به زبان مادها! (5). با وجود سپری شدن بیش از 150 سال از طرح و رد این نظریه، مبلغان جاهل و جاعل پان‌ترکیسم بنا به اقتضای پروژه‌ی عوام‌فریبی خود و یا به جهت نقصان عقلی و فکری‌شان، همچنان این نظریه‌ی نادرست و مردود و منسوخ را تکرار و ترویج می‌کنند. اما دانش زبان‌شناسی کنونی بر مبنای مواد زبانی‌شناختی (نام‌ها و واژگان مادی بازمانده در زبان‌های پارسی باستان، اکدی، یونانی و...) و اشارات تاریخی موجود (مانند همگروه دانستن زبان‌های مادی و پارسی باستان در یکی از کتیبه‌های سلطنتی هخامنشی [DPg §1]، تصریح هردوت [تواریخ، 7/62] به آریایی نامیده شدن مادها؛ تصریح استرابو [جغرافیا، 15/2/8] به آریایی خوانده شدن مادها و پارس‌ها و بلخی‌ها و سغدی‌ها و برخورداری‌شان از زبانی واحد ؛ و...) زبان مادها را زبانی «ایرانی» (به تعبیر دیگر: آریایی) می‌داند (6). ضمن آن که مادها نیز فاقد مشخصه‌های اختصاصی قوم زردپوست ترک بوده‌اند.
3. غلبه‌ی قومی و زبانی ترکان بر آذربایجان در دوران سلجوقیان، توهمی است کامل و باطل. منابع تاریخی موجود گواه آن‌اند که ترکان غُزی را - که شمال غرب ایران را برای مدتی در سده‌ی پنجم ق. مورد تاخت و تازهای وحشیانه و تاراج‌گرانه‌ی خود قرار داده بودند (7) - حاکمان بومی آن نواحی مغلوب کردند و از این سرزمین بیرون راندند (8). بنابراین هیچ گونه سندی (اعم از تاریخی و زبان‌شناختی) وجود ندارد که نشان دهد در این عصر قومیت یا زبان ترکان بر آذربایجان چیره و غالب شده بود. حتا تا چندین سده‌ی بعد نیز تاریخ‌نویسان و جغرافی‌نگاران اثری از زبان ترکی در این ناحیه مشاهده نکرده و تاکنون نیز از این دوران اثری مکتوب بر کاغذ، سنگ، گل، چرم، چوب یا فلز و در پیوند با هر حوزه‌ای (دین، ادبیات، حقوق، تجارت، سیاست و...) که به زبان ترکی و در آذربایجان نوشته شده و گواه موجودیت و کاربرد و رواج این زبان باشد، یافته نشده است.

  • قلمرو ترکی آذری ... همان طور که یاقوت حموی در معجم البلدان به دقت بیان داشته است، از مرز گیلان (طارم/ تاریم) شروع و تا بردع و دربند در آن سوی ارس و ارزنجان در ترکیه‌ امروز ادامه می‌یابد. (همان کتاب، ص 20)

نویسنده‌ی مطلب فوق بنا به شیوه‌ی رایج در میان اعضای این جماعت، به سادگی و با اطمینان از این که مخاطبان عوام و متعصب‌اش متوجه این دروغ و فریب کامل نخواهند شد، مطلبی را به یاقوت حموی (جغرافی‌نگار بزرگ سده‌ی هفتم ق.) نسبت و ارجاع داده است که ابداً در کتاب او وجود ندارد. یاقوت در کتاب خود نه به قلمرو زبان «ترکی» آذری - که وجود خارجی نداشته - بل که به قلمرو جغرافیایی خود «آذربایجان» تصریح کرده است:

  • مرز آذربایجان از خاور «برذعه» و از باختر «ارزنجان» و در شمال سرزمین دیلم و گیل و طرم است ... زبانی دارند به نام آذری که کس جز ایشان نفهمد (9).

در تنها تصریحی که یاقوت حموی به زبان آذربایجان کرده، آن را «آذری» و فقط مفهوم برای خود آذربایجانیان خوانده و نه «ترکی» - که گویندگان آن از ماوراء النهر تا عراق گسترده بوده (برای نمونه در ترکمن صحرا و اطراف ساوه و همدان و قزوین و قم و اراک و اصفهان و مشهد و در استان‌ فارس و در اطراف موصل و کرکوک. همان کتاب، صص 20-19) و برای مردمان بسیاری در گوشه و کنار قلمرو اسلام مفهوم و شناخته شده بوده است.
آن چه روشن است، این است که سران و مبلغان پان‌ترکیسم با تمام قوا و با بهره‌گیری از رسانه‌ها و شعبده‌ها و شگردهای بسیار در تلاش برای جعل هویت و ریشه‌ای غیرایرانی برای ایرانیان آذربایجانی‌اند تا برمبنای آن و به واسطه‌ی ایجاد نفاق و اختلاف میان عموم ملت ایران، به تدریج این قطعه از ایران بزرگ را جدا و مجزا کنند. اما این تقلای مذبوحانه به همت ایرانیان آزاده‌ی آذربایجانی همواره رسوا و ناکام گردیده است.
-----------------------------------------------------------------
ارجاعات
1) مانند: کاربرد روزمره و عمومی زبان ترکی برای نگارش: معاهدات سیاسی و قبیله‌ای، قراردادهای تجاری، قباله‌های ازدواج، احکام دولتی، تبلیغات حکومتی، عبادات و مناجات، مشق مدارس، کتب علمی و ادبی، صورتحساب‌های مالی، سنگ قبرها، نامه‌ها و رساله‌ها، سکه‌ها و مُهرها و...، شُرب قومیز، اعتقاد به خدای تنگری، اومای، بُرو و...، تدفین مردگان در کورگان‌ها به همراه اسب و گوسفند، داشتن چشمان کشیده و بینی پهن و پوست زرد، رسم یغما، داشتن روحانیانی شمنیست به نام قام، داشتن اونقون و برپایی مجسمه‌های آن، و...
2) راجر وودارد (ویراستار)، زبان‌های باستانی میان‌رودان، مصر، و اکسوم، کمبریج، انتشارات دانشگاه کمبریج، 2008، ص 9
3) ابراهیم کافس‌اغلو، تورک دونیاسی ال کیتابی، آنکارا، 1992، ج1، صص 108-107
4) ژولیس اُپر، تبار و زبان مادها، پاریس، 1879، صص 16-9
5) فرانتس ویسباخ، دومین تحریر سنگ‌نبشته‌های هخامنشی، لیپزیگ، 1890
6) رودیگر اشمیت (ویراستار)، چکیده‌ی زبان‌های ایرانی، ویسبادن، 1989، صص 90-87
7) ابن اثیر جزرى، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج‏ 22 ، صص 92، 96، 102:

  • ترکها به هر آبادى که رسیدند آن را مورد نهب و غارت قرار دادند ... آنان از کوه فرود آمده و شهرها و آبادی‌ها را غارت و خراب کرده، مردم‌اش را می‌کشتند. / ایمن بودن از فساد و شر آن‌ها، دور و دراز بود چه، آن‌ها تَرک شر و فساد و قتل و غارت نکردند، و به مراغه رفتند و به سال چهار صد و بیست و نه وارد آن جا شده و مسجد آن جا را سوزاندند و از عامه‌ی مردم کشتارى بزرگ نمودند و همچنین از کُردهاى هذبانیه، کار بزرگ و بلاء شدت پیدا کرد. / غزها محالِ کوچ‏‌نشین و اموال و زنان و فرزندان آن‌ها را تصرف کرده گرفتند. / غزها وارد شهر شدند و قسمت عمده‌ی آن را مورد نهب و غارت قرار دادند.

8) ابن اثیر جزرى، همان، ج‏ 22 ، صص 96، 99، 100:

  • کردها، همین که احوال را چنان دیدند و دیدند که چه به روزگار اهل بلد آورده‌‏اند، براى صلح و اتفاق و دفع شر آنها گام برداشتند و ابو الهیجاء بن ربیب الدوله با وهسودان صاحب آذربایجان صلح و اتفاق کلمه پیدا کردند و اهالى آذربایجان نیز مجتمع شدند و غزها اجتماع مردم را به جنگ و پیکار نگریستند توقف در آن منطقه را به صلاح خود ندانستند، و زیستن در آن جا براى آن‌ها سخت و متعذر گردید و از آذربایجان منصرف شدند و آنجا را ترک کردند. / غزهایى که در ارومیه بودند، گرد هم جمع آمدند و رو به بلاد هکاریه از اعمال موصل نهادند ... کردها بر آن‌ها تاختند و پیروز شدند و یک هزار و پانصد مرد را کشتند و اسیرانى گرفتند که جمعاً هفت نفر از امراى آن‌ها جزء آنان بود و یکصد تن از وجوه افراد آن‌ها به اسارت درآمدند و سلاح و ستور و چارپایان و هر چه با خود از غنایم داشتند مسترد داشته و به غنیمت از آن‌ها گرفتند، غزها در راه‌ها کوهستانى پخش و پراکنده شدند. / در سال چهار صد و سى و سه غزها آذربایجان را ترک کردند.

9) شهاب‌الدین یاقوت حموی رومی بغدادی، معجم البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لیپزیگ، 1866، ج1، صص 173-172؛ ترجمه علی‌نقی منزوی، تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور، 1380، ج1، ص 160


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: مادها ،کلمات کلیدی: آذربایجان
 
مراغه؛ نامی ترکی!
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸  
  • برخی بر این عقیده‌اند که «مراغه» کلمۀ ترکیبی ترکی است. در زبان ترکی «مارا» به معنی جایگاه و مکان و سرزمین است و «آغا» نیز در این زبان به معنی بزرگ، ارباب، خان و امیر می باشد. بنابراین کلمۀ مراغه در اصل «ماراآغا» بوده، سپس در اثر گذشت زمان به «ماراغا» و بعد به «مراغه» تبدیل شده است؛ و از این نظر که از روزگاران قدیم شهرستان مراغه یکی از مناطق مهم و آباد و پر جمعیت آذربایجان بوده و مورد توجه اشراف و بزرگان و امرا قرار گرفته بود. بنابراین بی مناسبت نبود که کلمه و نام شهر مراغه به مکانی اطلاق می شد که در آن مکان اشراف و اعیان و امرا و بزرگان و خوانین بوده است. (یوسف بیگ‌باباپور، مزارات، سنگ‌نوشته‌ها و اسناد مراغه، قم، 1388، ص 10)

1. نویسنده مطلب فوق نام و نشان این "برخی" را - که عقیده به ترکی بودن نام مراغه دارند - نمی‌دهد و همین امر شائبه‌ی خیالی بودن و موجودیت نداشتن این "برخی" و در مقابل، نشأت گرفتن این عقیده را از تخیلات شخصی خود نویسنده (و یا کسانی دیگری که به دلایلی نمی‌خواهد هویت آنان را فاش نماید) تقویت می‌کند.
2. زمانی که اعراب - و نه ترکان - در سده‌ی دوم هجری قمری نام "مراغه" را به "افراه‌رود" دادند (1)، مراغه یک روستا (قریه) بود و نه محلی "پرجمعیت" و مکان "اشراف و اعیان و امرا و بزرگان و خوانین"، تا بخواهند به آن نامی دهند که به معنای "جایگاه و سرزمین اعیان و اشراف" باشد.
3. در برهه‌ای که نام مراغه بر روی این محل گذاشته شد، و حتا تا صدها سال بعد، هیچ جمعیت ترک‌زبانی در مراغه وجود نداشته است که بخواهد نامی به زبان خود (ترکی) به این محل بدهد. از آن جا که تاکنون هیچ گونه متن و سندی نوشته شده به زبان ترکی (از معاهدات و قراردادهای حقوقی و تجاری گرفته تا قباله‌های ازدواج و سنگ‌قبرها و مهرها و مسکوکات و آثار ادبی و علمی و مذهبی) از مراغه‌ی دوران پیش از اسلام تا سده‌ی دوازدهم هجری ق. به دست نیامده که نشان دهد زبان ترکی در مراغه رواج و کاربرد داشته است، و در هیچ یک از منابع تاریخی و جغرافیایی کهن نیز زبان مردم این منطقه ترکی دانسته نشده است، بنابراین می‌بایست ترک‌زبان بودن مردم مراغه را در این اعصار افسانه‌ای موهوم و تخیلی باطل به شمار آورد.
4. واکاوی و بررسی عنوان ساختگی "ماراآغا" گواه ناآگاهی نویسنده‌ی مطلب فوق نسبت به همین زبان ترکی و پوچ و بی‌اساس بودن ریشه‌شناسی مورد باور و تبلیغ اوست:
مارا: واژه‌ای به این صورت و به هر معنایی، از جمله "جایگاه و مکان و سرزمین" در زبان ترکی وجود ندارد.
آغا: واژه‌ای است مغولی و دخیل در زبان فارسی و ترکی (2) و البته زبان مغولی غیر از زبان ترکی است و مغولان نیز تا سده‌ی هفتم ق. پای‌شان به ایران نرسیده بود، تا عناصر زبانی‌شان را وارد زبان مردم مراغه و شهرهای دیگر ایران کنند.
5. نام جعلی و بی‌بنیان "ماراآغا/ ماراغا" که نویسنده‌ی مطلب فوق آن را نام اصلی مراغه دانسته، در هیچ یک از منابع و اسناد تاریخی و جغرافیایی نیامده و گواهی نشده است. پس وی چگونه و با چه توجیه و انگیزه‌ای عنوانی ناموجود و به کار نرفته و ندیده و نشنیده را با چنین اعتماد به نفس عجیبی، نام اصلی مراغه پنداشته و تبلیغ‌اش کرده است؟ ناگفته نماند، کتابی که قطعه‌ی فوق را از آن استخراج کرده‌ام کتابی است بی‌فایده و بی‌قاعده که نویسنده‌اش به خود زحمت جستن و یافتن و خواندن حتا یک سند دست اول تاریخی را نداده و عکس‌ها و متن‌های کتاب‌اش را نیز تماماً و با خیال راحت از کتاب‌های دیگران جمع آوری کرده است.
و در نهایت باید این پرسش اساسی را به میان آورد که چه کسانی و با چه پشتوانه و هدف و نیتی چنین آرای بی‌اساسی را - که در پی بخشیدن هویتی متفاوت و غیرایرانی به ایرانیان آذربایجانی هستند - تولید و در کتب و نشریات و فضای سایبری تبلیغ و ترویج می‌کنند؟
--------------------------------------------------------------
ارجاعات
1) احمد بن یحیای بلاذری، فتوح البلدان، ویراسته‌ی میخاییل دوگویه، لیدن، 1866 م.، ص 330
2) ایسمت زکی ایوب‌اغلو، تورک دیلینین اتیمولژی سوزلوغو، استانبول، 1991 م.، ص 11

 

(مجموعه‌ای از کتاب‌ها و مقالات ارزنده و گاه نایاب را در خصوص تاریخ و فرهنگ آذربایجان - که همگی اسکن شده و برابر اصل‌اند - از وبلاگ «کتابخانه بزرگ آذربایجان» دریافت نمایید)


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم