کوراوغلو، فردی غیرآذری
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٧  

همان‌طور که می‌دانید زبان ترکی باوجود ارزش‌ها و زیبایی‌هایش چند سده‌ای است که در شمال غرب ایران غالب و رایج گردیده و از این رو است که ادبیات ترکی فاقد سابقه‌ای کهن در این منطقه است. سران و مبلغان تجزیه‌طلب پان‌ترکیسم - که برای ازهم‌بیگانه جلوه دادن ایرانیان و پاره‌پاره کردن خاک آن، تبار ایرانیان اصیل‌زاده‌ی آذربایجانی را به قوم درنده و مهاجم اُغوز نسبت می‌دهند - برای لاپوشانی و پنهان‌سازی این نقص بزرگ و رسواگر، کوشیده‌اند ادبیات کشورها و مردمان دیگر را به آذربایجان نسبت دهند تا با این خدعه و نیرنگ، کم‌سابقه بودن زبان و ادبیات ترکی را در شمال غرب ایران پنهان کنند. نمونه‌ی معروفی از این نوع فریبکاری، انتساب فردی به نام «کوراوغلو» و داستان آن به آذربایجان است:

  • داستان کوراغلو از داستان‌های بسیار شیرین و رایج قهرمانی آذربایجان است. در این داستان خصوصیات بارز مردم آذربایجان مانند انسان‌دوستی و درستی و راستی و برادری و مهمان‌نوازی به شکل هنرمندانه تصویر شده است! (ح. روشن؛ ادبیات شفاهی مردم آذربایجان؛ تهران: انتشارات دنیا، 1358، ص 124)
  • به طور کلی داستان کوراغلو عصاره‌ی ذوق هنرپرور مردم آذربایجان بوده ... این داستان نبوغ آفرینشگر مردم آذربایجان را به درستی نشان می‌دهد. داستان کوراغلو با برجسته‌ترین داستان‌های حماسی دنیا در یک ردیف قرار می‌گیرد! (همان، ص 136)
  • داستان‌های کوراوغلو اینک جزو داستان‌های حماسی مردم آذربایجان و مطرح در میان بیشتر ملت‌هاست که از طرف منتقدین و ادیبان جهان ... به عنوان قهرمان ملی آذربایجان محک خورده است! [] کوراوغلو با این وسعت و گسترش یکی از شاهکارهای فولکلوریک مردم آذربایجان به شمار می‌آید! [] داستان‌های کوراوغلو منبع الهام ده‌ها و صدها اثر سترگ جهانی است! موضوع بسیاری از اشعار شاعران ومنظومه‌های مختلف در جهان شده است! کوراوغلوشناسان دنیا ... درنهایت این داستان را از آن ملت آذربایجان دانسته‌اند! (م. کریمی؛ ادبیات شفاهی آذربایجان؛ تهران: انتشارات تکدرخت، 1388، صص 315، 316، 323، 325)

این همه‌ی هیاهو و خیال‌بافی و گزافه‌گویی در حالی است که خاستگاه و زیستگاه و کارزارهای کوراوغلو در داستان‌هایش هیچ‌ ارتباطی با ایران و آذربایجان سرفرازش ندارد و هیچ مورخ و تذکره‌نویس و نویسنده‌ای در ایران هرگز چیزی درباره‌ی شخصیت‌های داستان کوراوغلو ندیده و نشنیده و نخوانده و نگفته و ننوشته است!
جالب‌تر از همه آنکه چند دهه‌ای است پژوهشگران ترکیه‌ای موفق به شناسایی هویت تاریخی کوراوغلو شده‌اند. بنا به نامه‌های به دست آمده از بایگانی صدرات عثمانی در استانبول - که در فاصله‌ی سال‌های 988 ق./1580م. تا 993 ق./1585م. نوشته شده‌ - معلوم شده است که «کوراوغلو» راهزنی آشوبگر بوده که به اتفاق همدستانش اقدام به دزدی، آدم‌ربایی، قتل، تاراج خانه‌های روستاییان و باج‌گیری از کاروان‌ها در بُلو، گِردِه و چاملی‌بل در مرکز و شمال غربی آناتولی می‌کرده است. (پرتو ناییلی بوراتاو؛ ایسلام آنسیکلوپدیسی؛ استانبول: میلی ایتیم باسیمئوی، 1977، ج 6، صص 913-912؛ فاروق سومر و نورالدین آلبایراک؛ ایسلام آنسیکلوپدیسی؛ آنکارا: تورکیه دیانت واکفی، 2002، ج 26، ص 269)
باوجود آشکار شدن هویت این راهزن عثمانیایی، هنوز عده‌ای نویسنده‌ی توهم‌زده یافته می‌شوند که از داستان‌های این فرد برای جعل و خلق تمدنی خیالی برای اغوزها بهره‌برداری می‌کنند:

  • کوراوغلو بدون شک از پرسوناژهای ادبیات باستانی ترک است که باید سرچشمه‌اش را در آسیای میانه جست! (حبیب ساهر؛ نمونه‌هایی از ادبیات منظوم ترک؛ تهران: انتشارات دنیای دانش، 2536، ص 38)

اما ماجرای عجیب کوراوغلو به همین جا ختم نمی‌شود. قلم‌به‌دستانی که می‌کوشند این فرد راهزن و داستان‌های او را به آذربایجان نسبت دهند، از این جنجال و هیاهوی خود برای مخدوش کردن تاریخ و مردان تاریخ‌ساز ایران نیز بهره‌برداری کرده‌اند تا بلکه از طریق این فرصت و منفذ، عقده‌های ناشی از حقارت قوم‌هایی مغولستانی چون اغوزها را در برابر ایرانیان به نوعی جبران کنند:

  • سیاست‌های نفاق‌افکنانه‌ی شاه عباس صفوی و زندگی اسفبار توده‌ی دهقانان در اثر ... تجاوز به شرف و حیثیت مردم باعث شده است کوراوغلوی اساطیری و افسانه‌ای خلعت تاریخی بپوشد و از حقوق مردم دفاع کند. به نظر مورخین دوره‌ی شاه عباس (؟!) هنگامی که خبر حرکت قشون شاه عباس به گوش توده‌ها می‌رسید برای حفظ ناموس خود، دختران و زنان جوان خود را مخفی می‌کردند و یا به غارها و مناطق صعب‌العبور می‌بردند تا به دور از دسترس مأموران دولتی شاه عباس بمانند!
  • جنگ‌های خانمان‌سوز بین ایران و عثمانی نفعی برای توده‌های مردم نداشته است و اینان خواستار صلح و دوستی بوده و ملتی برادر و همزبان (؟!) بوده‌اند. اما شاه عباس با بردن پایتخت از تبریز به اصفهان و رسمی کردن زبان فارسی باعث از رونق افتادن موقعیت آذربایجان و به کل، مردم ترک‌زبان بوده و مردم از این شاه رنجیده شده‌اند. جادارد که داستان‌ها و شورش‌ها نیز علیه او پدید آید که نمونه‌ی حماسی آن کوراوغلو است!!!
  • کوراوغلوی آذربایجان چهره‌ای تاریخی بوده که علیه شاه عباس صفوی و عثمانیان جنگ کرده و آذربایجان را از سلطه‌ی آنان به درآورده و استقلال بخشیده است!!! (م. کریمی؛ ادبیات شفاهی آذربایجان، صص 325، 331، 334)

حتماً می‌پرسید علت نفرت و انزجار شگرف و افسارگسیخته‌ی نویسندگان اغوزپرست پان‌ترکیست از شاه عباس - این شهریار بزرگ و مردم‌دار ایران - و دروغ‌پردازی نسبت به او چیست؟ پاسخ ساده است: از آنجا که این جماعت خود را ایرانی و ایرانی‌تبار نمی‌دانند و با اغوزها و ترکمان‌های مغولستانی بیگانه و مهاجم هم‌ذات‌پنداری می‌کنند، اقدام شاه عباس کبیر به سرکوب و ریشه‌کنی قزلباشان ترکمانی که به آشوبگری‌ و تمرد و مردم‌کشی روی آورده بودند، برایشان سخت دردآور و رنج‌بار و تحمل‌ناپذیر است و در واقع دشمن و هلاک کننده‌ی اغوزها و ترکمانان (شاه عباس)، دشمن و خصم این جماعت ایران‌ستیز محسوب می‌شود! نویسنده‌ی مطلب فوق در حالی انتقال پایتخت از تبریز به اصفهان را به شاه عباس نسبت می‌دهد که پیش از او شاه تهماسب پایتخت سلطنتی را از تبریز به قزوین منتقل کرده بود و باز در حالی رسمی‌سازی زبان فارسی را به شاه عباس نسبت می‌دهد که این زبان از دوران ساسانیان زبان رسمی و ملی و مشترک و تاریخی ایرانیان بوده و البته هیچ استان و ولایت ترک‌زبانی هم در ایران آن روزگار وجود نداشته است:

  • حد و مرز سرزمین‌های پارسیان از جبل بود ... که ماهان و کرج و دینور و همدان و قم و کاشان و غیره در آن قرار دارد؛ تا سرزمین‌های ارمنیه و باب و الابواب پیوسته به دریای مازندران تا سرزمین‌های آذربایجان و طبرستان و موقان و بیلقان و اران و شابران و ری و طالقان و گرگان تا سرزمین‌های خراسان مانند نیشابور و مروین و سرخس و هرات و خوارزم و بلخ و بخارا و سمرقند و فرغانه و شاش و غیره؛ تا سرزمین‌های سجستان و کرمان و فارس و اهواز و اصفهان و هرآنچه به این سرزمین‌های پیوسته بود. مملکت ایشان واحد، پادشاهشان واحد و زبان واحدشان فارسی بود. (قاضی صاعد اندلسی؛ التعریف بطبقات الامم؛ به تصحیح غلامرضا جمشیدنژاد؛ تهران: نشر میراث مکتوب، 1376، ص 142. ترجمه از متن عربی)

این هم یاوه‌گویی تهوع‌آور یک پان‌ترکیست ناشناس که دولت ایران را اشغالگر اراضی خودش می‌خواند، آذربایجان همیشه ایرانی را جدا و سوا از خاک ایران قلمداد می‌کند و کوراوغلو را رهبر تجزیه‌طلبانی که خواهان رهایی آذربایجان از یوغ ایران بودند می‌انگارد:

  • آذربایجان در سده‌های 10- 11 در معرض حملات اشغالگران ترکیه و ایران قرار گرفته بود. در اواخر سده‌ی دهم ... اشغالگران ایران و ترکیه به منظور تصرف آذربایجان به نبردهای فئودالی پرداختند. شهرها و روستاهای آذربایجان ویران، مراکز تاریخی و مدنی [آن] نابود و هنرمندان، شاعران و دانشمندان برجسته‌ی [آن] به جبر به ترکیه و ایران تبعید می‌شوند ... داستان کوراوغلو مبارزات توده‌های روستایی را در ایالت‌های مختلف آذربایجان در برابر ستم و اسارت هچون حماسه‌ای بدیع به نمایش گذاشته است! (ج.ق.؛ کوراوغلو؛ انتشارات فرزانه، 1358، صص 7-6. ترجمه از متن ترکی)

کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: آذربایجان
 
هخامنشیان هم تُرک شدند؛ هورا !
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٩  

پس از استقبال فوق‌العاده‌ی خوانندگان فرهیخته‌ی این وبلاگ از مطلبی که زیر نام «لطیفه‌های پان‌ترکیستی» فراهم کرده بودم، این بار نیز برای تداوم این تفریح و انبساط و آشنایی بیشتر با طرز فکر و طراز فکری این جماعت - که همه‌ی تمدن‌های دنیا را متعلق به اغوزها می‌دانند و ایرانیان آذربایجانی را نیز به این مردمان نسبت می‌دهند - مطالبی را از کتابی عجیب و حیرت‌انگیز به نام «ایلامیان* یا نخستین صاحبان کشور ایران؛ نوشته‌ی حجت‌الله ذاکری؛ شهریار: ناشر مؤلف، 1388» نقل می‌کنم و اطمینان دارم که از این مطالب بهره‌های بسیاری خواهید برد. مطالب داخل کمانک () متعلق به من هستند.

ص 9: ایلامیان نژاداً و زباناً نه از اقوام سامی و نه از اقوام هندواروپایی بوده‌اند بلکه از ملل و اقوام اورال آلتای بوده‌اند و زبانشان نیز التصاقی و یکی از شاخه‌های زبان اورال آلتای می‌باشد ... «خوز» در زبان و فرهنگ ترکی به معنای آقا، سید، سرور بزرگوار و خوزئئین (!) به معنی مالک و ارباب می‌باشد ... در این صورت «خوزستان» [نامی ترکی] و به معنی سرزمین آقایان و سروران و بزرگواران می‌باشد!!!
(در مراکز علمی و دانشگاهی کنونی جهان زبان عیلامی به عنوان زبانی منفرد که با هیچ خانواده‌ی زبانی دیگری خویشاوند نیست، معرفی و تدریس می‌شود. البته این حقیقت چه اهمیتی دارد وقتی با یک رشحه‌ی قلم می‌توان همه‌ی تمدن‌های جهان را تُرک قلمداد کرد.)
10: رسوم، عادات، اعتقادات، مراسم تدفین و اعتقادات مذهبی هخامنشیان با ایلامیان قدیم یکی است و هیچ‌گونه تفاوتی در بین آنان نیست ... هرگونه ایجاد اختلاف از ناحیه‌ی تشکیل‌دهندگان «پوریم» است که ایرانیان را قتل‌عام کردند!
(نمی‌دانم چگونه ممکن است که هخامنشیان و عیلامیان هم‌دین و هم‌باور و یگانه باشند اما  عیلامیان هیچ‌گاه اهورمزدای هخامنشیان و دیگر خدایان زرتشتی آنان را نپرستیده باشند؟! حتماً این هم توطئه‌ی پوریمی‌هاست!)
11: هخامنشیان آخرین سلسله از ایلامیان بودند که با توطئه و طرح یهود، بین‌النهرین را ویران و اورشلیم را آباد کردند. لذا با نقشه‌ی قتل عام ایرانیان در زمان خشایارشا که عید پوریم نام گرفت، به منظور خود رسیدند.
(حیف که باستان‌شناسان تاکنون اثری از ویرانی بین‌النهرین یا آبادانی اورشلیم در این دوران نیافته‌اند، وگرنه از این داستان فیلم مهیجی می‌شد ساخت. این هخامنشیان هم عجب شاهان نادانی بودند که با کشتن همه‌ی اتباع خود، تمام سرمایه‌های انسانی و منابع مالی خود را به عمد از دست دادند و تبدیل شدند به شاه مردگان و فرمانروای بیابان‌ها و خرابه‌های خالی از سکنه!)
11: آنانی که هخامنشیان را جدا از ایلامییان می‌دانند معلوم می‌شود که چندان اطلاع و دانشی از تاریخ و زبان‌شناسی ندارند و از قرائت کتیبه‌های داریوش در بیستون و غیره عاجزند. چون اولاً تمامی اسامی و الفاظ مربوط به هخامنشیان اعم از اشخاص و اماکن از قبیل: هخامنش، کورش، داریوش، آرش، چیش، پیش (توجه کنید که نویسنده‌ی فوق نام «چیش‌پیش» را دو نام جداگانه تصور کرده است!)، اردشیر، آریا، ویشتاسپ، لهراسب، پارس، پارسه، شیراز، خوزستان، ‌اهواز، کمبوجیه، ماد، جم، جام (!)، جوم (!)، اخت (!)، تخت (!)، تاختا (!)، شُد (!)، تخت جمشید ... تماماً ایلامی [= ترکی] می‌باشد!!!
(این نویسنده - که برخلاف همه‌ی دانشوران کنونی دنیا - دانشی کامل و صحیح نسبت به تاریخ و زبان‌شناسی دارد، صرف نظر از ایده‌ی اصلی‌اش درباره‌ی ترک بودن هخامنشیان، نام‌هایی را به هخامنشیان مربوط می‌داند که هیچ ربطی به آنان ندارد یا اصلاً معنا و مفهومی ندارند؛ مانند: آرش، لهراسب، اهواز، جام، جوم، اخت، تخت، تاختا، شد، تخت جمشید ...)
13: املا و رسم‌الخط صحیح این کلمه «ایلام» با الف است نه عیلام با ع زیرا این نام که از روی الواح ایلامی خوانده شده، از گروه زبان‌های اورال آلتای مأخوذ شده است نه از گروه زبان‌های سامی و یا هندواروپایی و فارسی نیز نمی‌باشد چون در آن تاریخ یعنی حداقل شش هزار سال قبل از میلاد (!) زبان فارسی و اُردو وجود نداشته است!!!
(عیلام نام‌واژه‌ای است دخیل از زبان عبری به فارسی و همان نیز برگرفته از elamatu اکدی است. در الواح عیلامی هرگز نام‌ عبری‌گون «عیلام» نیامده است بلکه عیلامیان کشور خود را haltamti می‌خواندند.)
13، پانویس 2: سازمان علمی و فرهنگی یونسکو وابسته به سازمان ملل متحد طی آماری (!) زبان فارسی را لهجه سی و سوم از زبان عربی اعلام کرده است!!!!
(این جعل و دروغ احمقانه و مضحک را برای نخستین بار نشریه امید زنجان در سال 1379 منتشر کرد و گروه‌های تجزیه‌طلب و نژادپرست پان‌ترکیست نیز با ولع تمام و طبق برنامه‌ریزی‌های از پیش انجام شده، آن را در رسانه‌های پرشمار خود جار زدند و به حربه‌ای برای تحقیر زبان فارسی تبدیلش کردند.)
12: کتیبه‌های بیستون با (!) سه زبان نوشته شده است: ایلامی، آشوری و آرامی. کسانی که اطلاع و دانش زبان‌شناسی ندارند، آرامی را به عنوان زبان هخامنشی تلقی می‌کنند و حال آنکه زبان آرامی یکی از لهجه‌های دور و محلی زبان عربی است و زبان مادری هخامنشیان، ایلامی بوده است!!!
(این نویسنده - که دانش زبان‌شناسی او کافی و کامل است - با استفاده از این پیش‌فرض خود که زبان فارسی لهجه‌ای از زبان عربی است (!) نتیجه‌گیری کرده است که زبان «فارسی» باستان کتیبه‌های هخامنشی نیز حتماً به لهجه‌ای دیگر از زبان عربی نوشته شده است: زبان آرامی! البته نویسنده‌ی فوق به جهت عمق دانش خود از این نکته نیز غافل مانده است که آرامی خود زبانی مستقل است و نه لهجه‌ای از زبان عربی!)
14: زبان هخامنشیان به هیچ وجه ارتباطی با زبان فارسی ندارد و آن یک زبان ملی و بین‌المللی ایلامی بوده است ... در کتیبه‌ی بیستون از بین آن همه کلمات حتا یک فعل و یا یک صفت نمی‌توان پیدا کرد که به زبان فارسی مربوط باشد و یا با آن مشابهتی داشته باشد!!!
(این هم کلی مشابهت و ارتباط: آپی (پارسی باستان) = آب (فارسی)؛ اسبار = سوار؛ اَسمَن = آسمان؛ اَشنَ = آشنا؛ اسپَ = اسب؛ استی = است؛ باجی = باج؛ بندک = بنده؛ براتَر = برادر؛ بومی = بوم؛ چَرَ = چاره؛ چی = چی؛ دیوَ = دیو؛ دستَ = دست؛ دریه = دریا؛ دورَ = دور؛ گو = گاو؛ کامَ = کام؛ کئوفَ = کوف؛ مشکا = مشک؛ ماتر = مادر؛ نیی = نی؛ نَر = نَر؛ ناو = ناو؛ نیاکَ = نیا؛ فرمانَ = فرمان؛ گرمَ = گرما؛ گئوشَ = گوش؛ نامَ = نام و...)

14-16: کلمه ایلام از دو قسم تشکیل شده است. قسم اول «ایل»، قسم دوم «ام». [واژه ترکی] ایل عبارت است از کشور و... اما قسم دوم کلمه ایلام یعنی «ام» در زبان‌های بومی ایران اعم از ترکی، کردی، لری، بلوچی و غیره [اما نه فارسی!] علامت متکلم وحده است ... پس ایلام «کشور من» و «سرزمین من» است!!!
15، پانویس 5: به نظر مؤلف نام بت معروف دوران جاهلیت اعراب که در کعبه مکرمه جای داده شده بود یعنی «هبل» از این قبیل استعمال نشأت گرفته است. چون وقتی کلمه هبل تجزیه شود معلوم می‌گردد که در اصل «هب ایل» بوده که در اثر کثرت استعمال به صورت «هبل» آمده است!!!
(این هم سندی استوار که ثابت می‌کند بت‌پرستان مکه، برخلاف تصور خود، عرب نبوده بلکه ترک بوده‌اند!)
16-17: کلمات و اصطلاحاتی از قبیل hatamti و haltami ... این قبیل کلمات همان تلفظ بابلی و اکدی ایلام است!
(همان‌طور که بالاتر بیان شد، برخلاف حکم این نویسنده‌ی سرشار از دانش زبان‌شناسی، haltamti نام عیلام به زبان خود عیلامیان است و لغتی بابلی / اکدی نیست.)
18-19: اوستا نخست به زبان ترکی و لهجه‌ی آذری نوشته شده بود. یعنی با (به) یکی از رشته زبان‌های اورال آلتای که در اثر اجرای برنامه‌ی پوریم و کشته شدن خشایارشا آخرین و مقتدرترین سلطان از آخرین سلسله از سلاطین ایلامییان (!)، اوستای نوشته شده از میان رفت و پس از روی کار آمدن سلسله اشکانیان از اطراف و اکناف و سینه‌های حفّاظ جمع‌آوری گردید که نام آن را زَنیت گذاردند. زنیت در زبان ترکی به معنای رسم، عادت و قانون می‌باشد و امروزه به صورت زند تلفظ و خوانده می‌شود و پس از انقراض اشکانیان زند را به زبان هندی ترجمه کردند و نام آن را پی‌زنیت گذاردند که امروزه پازند خوانده می‌شود.
ترجمه کنندگان وقتی به جمله «ائیرینم وجه» (= ایران‌ویج) رسیدند، چون از اصل زبان اوستا و ریشه کلمات آن آگاهی نداشتند لذا ناچاراً جمله را به «سرزمین ایران» معنی کردند ... حال آنکه نویسندگان آن زمان اگر زبان‌شناس بودند باید می‌دانستند که این جمله [در زبان ترکی] معنای دیگری دارد و آن عبارت است از اینکه: «می‌گردم، می‌چرخم و تلاش می‌کنم که مفید باشم» چون کلمه‌ی وج - وجه [در ترکی] به معنای فایده و مفید می‌باشد و «ائیرینم» نیز از مصدر فعل «ائیرمک» آمده و متکلم وحده است و به معنای «گردش، چرخش، تلاش و تقلا» می‌باشد !!!!!!!!
(چیزی برای گفتن ندارم!)
20: سخن این است که زردشتیان به جای اینکه اوستا را از زبان بومیان ایران و از اقوام و ملل همخون زردشت یعنی آذرییان (!) یاد گیرند از هندیان می‌آموزند!!!
22: اکثر قریب به اتفاق محققین، فرهنگ‌شناسان و زبان‌دانان را عقیده بر این است که زبان ایلامی التصاقی بوده و نه پیوندی یعنی از شاخه و رشته‌ی زبان‌های اورال آلتای می‌باشد!
(تاکنون هیچ دانشمندی ادعا و ثابت نکرده است که زبان عیلامی به دلیل التصاقی بودن با خانواده‌ی زبانی اورال - آلتایی ربط و پیوندی دارد. چنان‌که این نویسنده‌ی زبان‌شناس نیز نام هیچ یک از این دانشمندان ادعایی را به میان نمی‌آورد!)
23-24: اصطلاح خوزستان از دو کلمه تشکیل شده است: «خوز» یعنی آقا، سید، کریم ... و «استان» یعنی خواسته شده، مطلوب که مجموعاً می‌شود خوزستان یعنی جایی که آقا طالب است یا جایی که مطلوب آقاست. هر دو قسمت کلمه ترکی است. چنان که پسوند همه‌ی لغات و اصطلاحات از این قبیل مانند: بلوچستان، کردستان، لرستان و ترکستان از این مقوله است یعنی مطلوب بلوچ، مطلوب کرد، مطلوب لر و مطلوب ترک! موضوع و مقوله‌ی به این سادگی که در جای جای ایران مانند لغت آب و نان برای همه روشن و در دسترس است ... چرا نویسندگان در تعقیب معنی و مفهوم کلمه این همه تلاش بیهوده از خود نشان می‌دهند!!!
33، پانویس 4: تهران از دو بخش تی + آران تشکیل شده است. تی [در ترکی] به معنای همیشه، هر موقع و آران [در ترکی] به معنی گرمسیر، سرسبز [است] یعنی محلی که همیشه قشلاق است!!!
35-36: زبان زردشت از رشته زبان‌های اورال آلتای [خانواده‌ی زبان ترکی] می‌باشد. در حالی که اوستای مکتوب فعلی ترجمه‌ی اوستایی است که اشکانیان آن را جمع‌آوری و تدوین کرده بودند و سپس به علت نفوذ سریع دین مبین اسلام و رسیدن آن به همه‌ی کشورهای خاورمیانه به ویژه ایران، مؤمنین زردشتی در اثر تشویق شعوبی‌ها ... به سرزمین هند مهاجرت کردند و چون زبان فارسی به تکامل خود نرسیده بود و هنوز به صورت یک زبان مطرح نبود و هیچ تناسبی نیز با کتابت مطالب علمی و دینی نداشت، لذا علمای دین زردشت مکتوبات و محفوظات خود را به زبان هندی ... ترجمه کردند و چون از معتقدات هندیان خوششان نمی‌آمد لذا آن را به اوستا نسبت دادند، بنابراین استناد زبان به اوستا و خط و الفبای آن از حسن نیت زردشتیان نشأت گرفته است و چون هندیان مردمانی نیک‌طینت و بی‌آزار بودند به این کار زردشتیان اعتراض نکردند و به مرور زمان نسل‌های آینده‌ی زردشتی فکر کردند که واقعاً داستان یک واقعیت علمی دارد !!!!!!!
36: همه‌ی عالم و آدم می‌دانند که حضرت زردشت از مردم آذربایجان بوده و مانند زبانش، نژادش نیز غیرسامی و غیرهندواروپایی و از نظر نژاد از اقوام اورال آلتای و ترک می‌باشد. متدینین زردشتی در اثر کثرت حرمت و علاقه‌ای که به پیامبر عظیم‌الشأن خود داشته‌اند لذا برای وی یک شجره‌نامه‌ی افسانه‌ای فوق‌العاده ترتیب دادند ... غافل از اینکه این شخص محترم در دهی به نام گنزه نزدیک سرعین اردبیل متولد شده و قبر مادر وی نیز در همین ده اکنون به صورت مزار باقی است !!!!!
(مانده‌ام که نویسنده‌ی فوق دی.ان.ای زرتشت را از کجا یافته که به واسطه‌ی آنالیز ژنوم آن موفق به شناسایی نژاد او شده است؟!)
39: کلمه و لغت [فارسی ِ ] «زبان» از کلمه و اصطلاح «الزبون» آرامیان که خود یکی از لهجه‌های دور زبان عربی می‌باشد نشأت گرفته است!
43: اکثر محققین خود اروپا و زبان‌شناسان هندی معتقدند که زبان لاتین با گروه زبان سامی یک وحدت عمیقاً ریشه‌ای دارد و نه با زبان‌های هندی !!!
(کاش نام یکی از این محققان کثیر را می‌نوشت ... کاش!)
46: ایلامییان ... عاقل‌ترین و داناترین ملتی بوده‌اند که تا به حال در این سرزمین حکومت کرده و فرمان رانده‌اند چون آنان به علت رعایت حقوق و زبان، نژاد و قومیت اقوام مختلف دیگر به صورت سیستم حکومتی فدرال تشکیلات سلطنتی خود را قرار داده بودند!!!
(پیام سیاسی این نوشته کاملاً آشکار است و نویسنده‌ی فوق می‌خواهد بگوید که از نظر او حاکمانی دانا محسوب می‌شوند که کشور را مانند عیلامیان به شکل فدرال اداره کنند! حال آنکه مقولاتی مانند حقوق و نژاد و قومیت و فدرالیسم برای عیلامیان و هم‌روزگاران آنان کاملاً بی‌معنی بود!)
47-46: زبان ایلامی یعنی زبان حکومت و ملت حاکم در کنار زبان رسمی و عمومی خود، زبان‌های سومری، اکدی، آشوری، بابلی، عرب، عبری، آرامی، فینیقی، اسلاوی، درویدی و غیره را با کمال آزادی داشته است و حتی برای اکثر زبان‌ها فرهنگستان و مدرسه دایر شده بود!!!!!!
(این نیز فرافکنی رؤیاهای نویسنده به دوران عیلامیان است. توجه کنید که نویسنده مدعی است در قلمرو عیلام بیش از ده زبان رسمیت و فرهنگستان داشته است! البته زبان‌های اکدی و آشوری و بابلی همگی یک زبانند! و نمی‌دانم گویندگان زبان‌های عربی و عبری و فینیقی و اسلاوی در عیلام چه می‌کرده‌اند و نویسنده چگونه به حضور آنان در این کشور پی برده و آثار و ویرانه‌های مربوط به فرهنگستان‌ها و مدارس آنان را در کجا یافته است!)
47: چگونه است که زبان فارسی بعد از استیلای دین مقدس اسلام، فرهنگ قرآن مجید و زبان عربی، توسعه یافته و به مراحل کتابت به طور کامل رسیده است با وجودی که خود لهجه‌ای از زبان عربی است، اصل خود را و دیگر زبان‌های معروف و مشهور و مقدم برخود را نمی‌تابد و تحمل نمی‌نماید؟!!!!!!
(ای زبان بی‌ادب فارسی چرا زبان‌های معروف و مشهور و مقدم را برنمی‌تابی؟! برو اخلاقت را درست کن!)
57: ایلام و ایلامییان یک قوم نبوده بلکه یک ملت می‌باشند و حدود ده هزار سال قبل (!) از هخامنشیان در این مرزوبوم حاکم بوده‌اند. تخت جمشید کنونی یکی از مراکز و ساختمان‌های حکومتی و فرماندهی و حتی سکونتی ایلامییان بوده!
(ای داریوش کبیر دروغ‌گو چرا می‌گویی که: «بر این صُفه که این بارو ساخته شده است، قبلاً بارویی ساخته نشده بود.» (کتیبه DPf) مگر نمی‌بینی نویسنده‌ی ما حکم داده است که محل تخت جمشید از قبل ساخته و متعلق به عیلامیان بوده است؟!)

61: هخامنشیان به قصد تجدید بنا اماکن و معابد ایلامییان را در محل فعلی تخت جمشید خواستند امتداد بخشند که به عید پوریم مبتلا شدند و کاسه کوزه‌شان به هم ریخت و هیچ گاه کاخی در آن مکان به وجود نیامد و خرابه‌های هخامنشیان ایلامی روی ویرانه‌های ایلامییان قبل از خودشان تکرار شد.
 (این شاهان هخامنشی همگی دروغ‌گو هستند که از ساخت‌وساز پیوسته در تخت جمشید خبر داده‌اند: «این کاخ را داریوش شاه که پدر من است ساخت.» (خشایارشا XPc)؛ «آنچه به‌وسیله‌ی پدرم ساخته شده بود، آن را پاییدم و ساختمان دیگری افزودم.» (خشایارشا XPf)؛ «این کاخ را شاه خشایارشا پدر من از قبل آغاز به ساختن کرد. پس از آن من کامل ساختم.» (اردشیر اول A1Pa)؛ «این پلکان سنگی به‌وسیله‌ی من در زمان من ساخته شد.» (اردشیر سوم A3Pa)
63: یهودیان دست به دامان ایلامییان شدند که از قدیم و ندیم با اقوام بین‌النهرینی میانه‌ی خوبی نداشتند و به دفعات بینشان جنگ و درگیری اتفاق افتاده بود لذا به وسیله‌ی بنیان‌گذار و سرسلسله‌ی آنان یعنی کورش کشور سومر، اکد، آشور و بابل به عبارت دیگر بین‌النهرین را کاملاً ویران و با خاک یکسان کردند و در آبادی و عمارت و ساخت‌وساز اورشلیم و کشور اسراییل کوشیدند ... یهودیان پس از استخدام سلاطین هخامنشی، خودشان نیز جزء ابواب جمعی و مقامات عالی‌رتبه حکومت قرار گرفتند و به تمامی مقامات و مناصب از قبیل وزارت و فرماندهی ارتش و ریاست امنیت و محافظین مخصوص شاه نیز رسیدند!
(نویسنده‌ی مطلب فوق در حالی ویرانی کشورهای سومر و اکد و آشور را به کورش نسبت می‌دهد که میان دوران آنان تا روزگار کورش از هزار سال تا چندده سال فاصله بوده است! این یهودی‌ها هم عجب انسان‌های متناقضی بودند: هم کارفرما بودند و هم کارگر!)
66: هیچ یک از نویسندگان، مورخین، محققین و دانشمندان متوجه نشده‌اند که چرا و چگونه است که اسکندر مقدونی از یونان حرکت کرده و تا هندوستان می‌رود اما به هیچ مانع و رادعی برخورد نمی‌کند و همچنین زمانی که اعراب مسلمان جهت توسعه‌ی دین مقدس اسلام از مدینه به راه افتاده تا آسیای مرکزی و چین می‌روند با هیچ مخالفی روبه‌رو نمی‌شوند و همچنین وقتی مغولان از مغولستان به راه می‌افتند و بدون هیچ درگیری تا بغداد می‌روند ... اما متوجه نشدند که چرا در این کشور با هیچ نیرویی مواجه نشده‌اند!!!!
(نویسندگان مذکور از این رو متوجه چنین چیزی نشدند که مهاجمان یاد شده بارها با مانع و رادع و ایستادگی ایرانیان مواجه شدند و پشته‌هایی که از کُشته‌ها می‌ساختند به جهت سرکوب همین مقاومت‌ها بوده است.)
67: فردوسی هرآنچه از ایلامییان در افواه و سینه‌ها بوده از قبیل رستم و سهراب و اسفندیار و ایران و توران - که این اسامی تماماً جزو لغات ترک بوده - نام برده است و سخنان غیرمعقول و خنده‌دار از قبیل بردن سیمرغ زال را به خانه‌ی خود و بزرگ کردن وی در سرشاخ و امثال آن را ترنم فرموده است!!!
67: تا به امروز هیچ کس در رابطه با زبان ایلام و صرف و نحو آن، فنوتیک و گرامر و اسم و فعل و حرف آن تحقیق شایسته و جدی نکرده است، معهذا در ضمن تحقیقاتِ ناچیز ثابت گردیده است که زبان ایلامی از خانواده‌ی زبان‌های اورال آلتای و یک زبان ترکی قدیم است!!!
(خدا را شکر که سرانجام یک محقق شایسته و جدی پیدا شد!)
67: اینکه چرا شعرا و علما و نویسندگان ترک‌زبان به عربی و فارسی نوشته‌اند تا ترکی، دلیل آن خیلی روشن و واضح است. چون تمامی شعرا و نویسندگان مسلمان هستند و زبان فارسی نیز یکی از لهجه‌های زبان عربی می‌باشد و زبان عربی هم زبان قرآنی است و برای همه مقدس می‌باشد لذا نوشتن به عربی و یا فارسی که آن هم ریشه‌ی عربی دارد بسیار بجا و به‌مورد دانسته شده است که آن را برای صواب اخروی نوشته‌اند !!!!!
(به این می‌گویند قدرت استدلال و استنتاج!)
83: با این قتل عام [= پوریم] ادعای جنگ ایران و اسکندر و جنگ ایران و عرب و ایرانیان و مغول دروغ است چون کسی نبود که بجنگد و اگر هم چیزی در این زمینه به نظر می‌رسد ساخته و پرداخته یهود است!!!
(ما را باش که تاکنون فکر می‌کردیم روایت منابع تاریخی درباره‌ی کشتار ایرانیان به دست مهاجمانی چون مغولان حقیقت دارد. حال، بنا به حکم نویسنده‌ی فوق معلوم شد همه‌ی این منابع جعلیات یهود بوده‌اند و تمام دنیا از این حقیقت غافل بوده است.)

85: بدون تردید منشأ سیزده به‌در و نحوست آن و فرار مردم اعم از پیر و جوان و زن و مرد و بزرگ و کوچک از خانه و کاشانه و اماکن خویش و پناه بردن به صحاری و بیابان‌ها و کوه‌ها و جنگل‌ها حتی غار‌ها (!) و تپه‌ها و دره‌ها حاکی از زنده نگاه داشتن خاطره‌ی وحشتناک عید پوریم و کشتار بی‌رحمانه‌ی یهود در این روز است و این مسئله برای کسی که کمترین اطلاع از تاریخ گذشته داشته باشد روشن و یقین‌آور است!!!
(ما که در هیچ سندی از اسناد پرشمار تاریخی رد و نشانی از این کشتار سراسری نیافتیم! البته این مهم نیست. چون شما حکم داده‌اید، ما چشم‌بسته می‌پذیریم.)
93: اصطلاح و عنوان چغازنبیل در اصل «چوکا سن بیل» [به ترکی] بوده است و معنا و مفهوم آن عبارت است از اینکه «باید تعظیم کنی» چون «چوک‌مک» مصدر است و به معنی تعظیم و خم شدن می‌باشد و «چوکا، چوکه» اسم مصدر از آن باب است و «سن» یعنی تو و «بیل» یعنی بدان و باید. بنابراین معنی کلمه می‌شود «تو باید تعظیم کنی» !!!
(فقط می‌خواهم این نکته را توضیح بدهم که «بیل» در زبان ترکی به معنی «باید» نیست و جای تأسف است که نویسنده‌ی فوق برای به کرسی نشاندن تخیلاتش حتی از تحریف زبانی که سنگ آن را بدین اندازه به سینه می‌زند، ابایی ندارد.)
97: نام این قهرمان ملی سومری [= گیلگمش] «بیلگمیش» است یعنی دانشمند. این کلمه‌ی [ترکی] مرکب از دو جزء است: بیل به معنی علم و دانش، دوم گمیش که علامت اسم مصدر است و در جمع می‌شود دانشمند!
(در هیچ یک از لوحه‌های سومری یا اکدی نام این شخصیت اسطوره‌ای به صورت «بیلگمیش» نیامده است! در زبان ترکی پسوند اسم مصدرسازی به صورت گمیش وجود ندارد!)
103-102: سلاطین و سلسله‌های ایلامی بعدی اعم از هخامنشی و اشکانی و ساسانی در تمامی مراحل حیات خود الفبای 36 حرفی سومری را به کار بستند ... تمامی سلسله‌های حاکم بر نجد ایران اعم از هخامنشی و اشکانی و ساسانی و حتی سلسله‌هایی که بعد از دین مبین اسلام و غلبه مسلمین از هر قبیل که بوده و تحت هر عنوان ... در واقع همه آنان حتی سلسله قاجار ایلامی بوده‌اند که در اثر طول زمان، زبان ایلامی دارای لهجه‌های گوناگون و متنوع گردیده بود اگرچه بعد از غلبه اسلام و مسلمین الفبای عربی جایگزین الفبای سومری گردید اما تمامی سلاطین سلسله‌های مزبور زباناً و نژاداً ایلامی بوده‌اند !!!
(اشاره به یک نکته ضمنی اما بسیار مهم، ضروری است؛ اینکه نویسنده‌ی فوق از سویی ایران را بعد از هخامنشیان خالی از سکنه می‌داند اما برای همین سرزمین تهی و بایر قائل به وجود سلاطین و سلسله‌های گوناگون است!)
103، پانویس 9: کلمه ساسان از دو قسمت [ترکی] ترکیب یافته است. اول «سا» یعنی بلندمرتبه و عالی‌مقام، دوم «سان» یعنی «بدان» که جمعاً می‌شود ساسان یعنی «بلندمرتبه و عالی‌مقام بدان» و معلوم می‌شود که ساسانیان ایلامی بوده و زبان و نژادشان ترکی است !!!
(واژه‌ای به صورت «سا» و در معنای «بلندمرتبه» در زبان ترکی وجود ندارد!)
105: این کشور تا ظهور و به وجود آمدن سلسله صفویان که در تاریخ 907 ق. اتفاق افتاد، به صورت ویرانه و خالی از هر نوع فرهنگ و تمدن و حتی انسان‌های عادی درآمد و اگر هم ساکنینی داشته آنان هم در قلل جبال و کوهساران و در جنگل‌ها و غارها و کویرها در کمال عسر و حرج زندگی بدوی داشتند !!!
(نویسنده مطلب فوق توضیح نمی‌دهد که صفویان، ایران تهی از جمعیت را به‌ناگاه چگونه آکنده از جمعیت کردند، آن همه جمعیت را از کجا آوردند و چگونه این توده‌ی عظیم نوآمده را بدون داشتن هرنوع پشتوانه‌ی مدنی و سیاسی و اجتماعی و صنعتی و اقتصادی، تأمین و تدبیر ‌کردند. این پرسش مهم و حساس را نیز می‌توان مطرح کرد که اگر ایران از دوران هخامنشیان تا صفویان عاری و خالی از جمعیت بود، پس اسلام را چه کسانی پذیرفتند و چه کسانی آن را پروردند و چه کسانی به نسل و روزگار ما منتقل کردند؟! سؤالات بسیاری مطرح است اما پاسخ دهنده‌ای وجود ندارد.)
134: در کتیبه‌های بیستون اولین کلمه که داریوش آورده است این عبارت می‌باشد [adam : Dārayavauš] که با الفبای امروزی می‌شود «آدِم داریوش» یعنی نامم داریوش است که به زبان ایلامی - که شعبه‌ای از پروتو ترکی است - یعنی [به ترکی] «آدیم داریوش دی» و در مورد همین اولین کلمه به جان هم افتاده‌اند و به جای عبارت [ترکی] «آدِم» می‌نویسند: «من آدَم داریوش هستم» که چقدر خنده‌دار و ناموزون است !!!!!
(نخستین واژه‌ی این عبارت «adam» ضمیر فاعلی مفرد و به معنای «من» است: «من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه در پارس، شاه کشورها ... [هستم]» هیچ یک از مترجمان کتیبه‌ی بیستون نیز «adam» را به معنای آدم (= انسان) نگرفته و این جمله را به صورت «من آدم داریوش هستم» ترجمه نکرده‌اند! منتها اگر قرار بر جعل و تحریف باشد، هر چیزی ممکن است: زبان پارسی باستان به زبان عیلامی مبدل می‌شود و عیلامی نیز به ترکی و همه چیز و همه کس تُرک می‌شود! اما عجیب‌تر از همه آنکه نویسنده مطلب فوق تاکنون متن پارسی باستان بیستون را نوشتاری به زبان آرامی و لهجه‌ای از عربی می‌انگاشت اما در اینجا آن متن را ترکی می‌داند و به ترکی می‌خواند!!!)
135: داریوش و خانواده و اجداد و پدران وی کلاً، اصلاً، فرعاً، زباناً و نژاداً ایلامی بوده و ایلامی هم خواهند بود !!!
(بر اساس این حکم باید به داریوش بزرگ که بارها گفته است: «من یک پارسی پسر پارسی و یک آریایی از تبار آریایی هستم» (کتیبه‌ نقش رستم a) گفت که: خیر! تو تاکنون درباره‌ی اصل و تبارت اشتباه فکر می‌کرده‌ای ... این نویسنده‌ی ما بهتر از تو می‌داند که اصل و نسبت چیست!)
146: کلمه و لغت پرسپولیس مستند تاریخی نداشته و یک کلمه جدیدالاحداث (!) و جعلی است که اخیراً ساخته شده است و به محلی خارج از پایتخت گفته می‌شده چون «بئیر و بائر» به بیرون از شهر و بیابان گفته می‌شود !!!

147-146: رستم = اَرُستم: این کلمه مرکب از سه قسمت [ترکی] است: «ار» به معنی قهرمان. «اوستَه» به معنی فوق، فوق‌العاده. «ام» از نظر نحو و صرف و ادبیات (!) علامت متکلم وحده است که در مجموع و ترکیب به معنی «من قهرمان هستم» می‌باشد که در اصل یک کلمه ترکی است ... که در زمان رجزخوانی و خودستایی این کلمه بر زبان آورده می‌شود !!!!!
(قبلاً درباره اهمیت علامت «=» به شما گفته بودم که این نشانه به چوب‌دستی شعبده‌بازان می‌ماند. کافی است آن را در برابر یک واژه قرار دهید تا به‌سادگی تبدیل به هر واژه‌ی دلخواه دیگری شود. چنان‌که در اینجا رستم با شعبده‌ی این علامت تبدیل می‌شود به «ارستم»ی که در هیچ متن و نوشتاری نقل و گواهی نشده است و به راحتی نیز به لغات ترکی تجزیه می‌گردد و بدین سادگی پهلوانْ رستم ایرانی ما مبدل به رجزی ترکی می‌شود! در ادامه نیز نمونه‌های خارق‌العاده‌ی دیگری را از کاربرد این ترفند خواهید دید.)
147: رخش = آرخاایش: این کلمه مرکب از دو بخش است «آرخا» به معنی پشت و ظَهر. «ایش» به معنی کار و خدمت که در مجموع و ترکیب به معنی چیزی است که بهره و خدمت از پشت و ظَهر آن بُرده می‌شود که فرد (!) شاخص و معین آن اسب است و البته این کلمه هم ترکی و ایلامی است !!!!!
148-147: لغت پزشکی مرکب از دو جزء است: «پیز = پیس» که به معنی نامطبوع و بدخوراک است و قسم دیگر آن «اِشکی، ایچگی» که در زبان ترکی به معنی مشروب و خوراک مایع است که در مجموع به صورت «پیس اشکی = پیزاشکی = پزشکی» درآمده است، یعنی شربت بدخوراک و امثال آن، چون بیماران هیچ‌گاه شربت و قرص و دوا را به رغبت نخورده و ‌نمی‌خورند ... و این یک کلمه ایلامی و ترکی می‌باشد !!!!!
148: شیراز: این کلمه از سه قسمت تشکیل شده است: «شی» که معنی آن وحشی می‌باشد. «اَر» که به معنی قهرمان می‌باشد و در نتیجه می‌شود «وحشی قهرمان» که مصداق بارز آن شیر می‌باشد. «آز» که به معنی شهر است و در مجموع معنی کلمه «شهر شیر یعنی قهرمان» که در اصل ایلامی و ترکی می‌باشد !!!!
(این لطیفه هم خیلی خنده‌دار «می‌باشد»!)
148-149: بغداد: این کلمه به معنای خدای برکت و خداوند رزق و روزی و رَب طعام و غذا می‌باشد. بغ = بگ = بیگ در زبان سومر، ایلام و ترکی قدیم به معنای پروردگار است. قسم دوم این کلمه «داد» اگرچه امروز یکی از اوصاف طعام است اما در قدیم به معنی و مفهوم مطلق غذا و طعام و برکت و رزق و روزی به کار برده می‌شد !!!!
(واژه‌ی ترکی «داد» صرفاً به معنای «مزه و لذت» است!)
149: کلمه‌ی داریوش یعنی خداشناس، خداخواه، دعاگو، پرستش‌کننده‌ی خدا و از خدا خواهنده. قسم اول کلمه «دار، تار، داری، تاری» که به معنی خدا هست و «یاس، یوس، یس» که به معنی دعا و ستایش می‌باشد و این نام هم مثل نام کوروش کبیر ایلامی و ترکی است !!!!
149: پاسارگاد = پاس ار گات = باش ار گات: این کلمه از سه قسمت تشکیل یافته است: «پاس = باش» که به معنی نخست، اول، سر و بالاترین است. «ار» به معنی قهرمان و دلاور و سرور می‌باشد. «گات = گاد» به معنی طبقه، بخش، نوع و قسم می‌شود که در مجموع معنی کلمه «اولین طبقه قهرمانان» و «بالاترین دلاور طبقه سروران» می‌شود که این کلمه نیز یک لغت ایلامی و ترکی می‌باشد !!!!
(آن واژه‌ی ترکی که معنی «طبقه و مرتبه و تا» را می‌دهد «قات» است و نه «گات = گاد»! ن.ک. بهزاد بهزادی؛ فرهنگ آذربایجانی - فارسی؛ تهران: انتشارات دنیا، 1369، ص 792. این زبان‌شناسان بزرگ که برای زبان‌های باستانی سومری و عیلامی و اکدی و ... نسخه می‌پیچند، حتی زبان مادری خود را نیز نمی‌دانند!)
151: درود: این کلمه در اصل یک لغت ترکی و از مصدر «تورمک» مشتق است و آن نخست به صورت «تورَد، تورود» بوده است یعنی موفق باشید، به‌خیر و خیرمند باشید که ... در اثر کثرت استعمال به صورت امروزی به کار برده می‌شود !!!
(فقط به این نکته اشاره کنم که مصدر «تؤرمک» در زبان ترکی به معنای «پیدا شدن و به وجود آمدن» است و ربطی به خیر و توفیق ندارد! ن.ک. علی داشقین؛ فرهنگ لغات ترکی؛ تبریز: انتشارات یاران؛ 1374، ص 209)
-------------------------------
* این واژه‌ در عنوان و متن کتاب به صورت «ایلامییان» آمده است. برای من روشن نشد که دومین «ی» در اینجا چه نقشی دارد. ظاهراً نویسنده علامت جمع را در زبان فارسی نه «ان» بلکه «یان» می‌دانسته است، چنان‌که آذریان و ایرانیان را نیز به صورت آذرییان و ایرانییان نوشته است! جالب است که این کتاب ویراستاری نیز داشته است!


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم
 
حکایت ما و اُغوزها
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸  

بیان شمه و نمونه‌هایی از جنایت‌ها و رذالت‌های قوم مهاجم، بدوی و ایرانی‌کُش «اُغوز/ غُز» در این وبلاگ - که تنها محدود به گردآوری و ارائه‌ی اسناد تاریخی موجود بوده است - شماری از عمله‌ی فرقه‌ی نژادپرست و ایران‌ستیز «پان‌ترکیسم» را چنان پریشان‌حال و عصبی و آشفته ساخت که چون همیشه زبان به دشنام و فحاشی نسبت به گرداننده‌ی این وبلاگ گشودند، حال آنکه نویسنده‌ی این سطور چیزی بر اسناد تاریخی ارائه شده در این وبلاگ نیفزوده است و برگ‌برگ تاریخ ایران خود گواه عمق و عظمت جنایات این قوم منفور و سفاک در حق مردم ایران است. حال و روز کنونی این جماعت معاند و جاهل به خوبی نشان می‌دهد که بیان این مستندات و حقایق تاریخی تا چه اندازه نقشه‌ها و توطئه‌های آنان را به خطر انداخته و دروغ‌ها و جعل‌ها و فریبکاری‌های آنان را برملا کرده است.
باوجود آنکه زبان مقوله‌ای فرهنگی و امری اکتسابی است، و حتی باوجود اعتراف یکی از سران فرقه‌ی مذکور به این حقیقت (جواد هیئت: «کلمه‌ی "ترک" و "ترکی" یک مفهوم فرهنگی و زبانی است و به هیچ وجه معنی نژادی را دربرمی‌نمی‌گیرد.» سیری در تاریخ زبان و لهجه‌های ترکی؛ تهران: نشر پیکان، 1380، ص 390)، پان‌ترکیست‌های داخلی بنا به دستور و نقشه‌ی واصل شده از باکو و صرفاً برای تفرقه‌افکنی میان ایرانیان یگانه و ازهم‌بیگانه جلوه دادن آنان و مهیا ساختن زمینه‌ی جدایی آذربایجان از خاک ایران، چنین تبلیغ می‌کنند که ایرانیان اصیل‌زاده‌ی آذربایجانی چون به زبان ترکی سخن می‌گویند پس از نسل و تبار قوم درنده و ایرانی‌کش اُغوز/ غُز هستند و خون آنان در رگ‌هایشان جاری است! حال آنکه نه آزمون‌های ژنتیکی و نه اسناد تاریخی موجود به نسب بُردن - مثلاً - ایرانیان آذربایجانی از چنین قومی و به توطن و ماندگاری چنین مردمانی در ایران گواهی نمی‌دهند. اساساً آمیختگی فرهنگی و قومی در گذشته‌ی ایران آن‌چنان عمیق و گسترده بوده است که هرگز نمی‌توان ادعا کرد که گروه خاصی از ایرانیان دارای خون و تباری خالص و دست‌نخورده، برابراصل و قابل ردیابی‌اند؛ اگرچه مدرکی نیز در دست نیست که نشان دهد اغوزهای بدوی و مهاجم و غارتگر در شمال غرب ایران ماندگار و یک‌جانشین شده باشند تا بخواهند در ترکیب انسانی جمعیت ایران نیز نقش و سهمی داشته باشند.
اغوزها مردمانی بودند بیگانه، مهاجم و خون‌ریز که آمدند و کشتند و سوختند و رفتند. سراسر تاریخ ایران گواه توحش و خون‌خواری قوم اُغوز/ غُز است و این، ادعای من یا دیگری نیست. خون‌های بر زمین ریخته‌ی مردان و زنان و کودکان ایرانی شاهد و حجت آن است. جالب آنکه مبلغان ادعای مطلقاً بی‌پشتوانه، نامستند و فریبکارانه‌ی اغوزتبار بودن ایرانیان آذربایجانی، در کنار تلاش مستقیم برای نفاق‌افکنی و وحدت‌شکنی در ایران، به طور غیرمستقیم نیز می‌کوشند که با نسبت دادن ایرانیان نجیب و اصیل آذربایجانی به قومی تا بدین حد وحشی و بدوی و منفور (اغوز)، آنان را تمسخر و تحقیر و خوار کنند.
ایرانیان اصیل‌زاده‌ی آذربایجانی چون دیگر هم‌میهنان خود «ایرانی»‌اند و ایرانی‌جماعت در شهر و دیار خود به هر زبانی سخن بگوید باز یک «ایرانی» است و هیچ کس نمی‌تواند به صرف این موضوع آنان را ازهم‌بیگانه جلوه دهد و نام و هویت و تبار متفاوت و جداگانه‌ای برای آنان بتراشد.
باید به این حقیقت آشکار توجه نمود و در همه جا بازگو کرد که تقسیم‌بندی ایرانیان یگانه به فارس و ترک و امثال آن و مانور دادن روی اصطلاحات نوساخته‌ای چون قوم و قومیت رهاورد شوم اروپاییان در یکی دو سده‌ی اخیر برای نفاق‌افکنی میان ایرانیان و فروپاشاندن قدرت و وحدت آنان بوده است وگرنه تا پیش از این تاریخ کی و کجا ایرانیان یکدل و یگانه به ترک و فارس و... تقسیم‌بندی و نام‌گذاری می‌شدند؟!

  • «غُزها در بیابان‌هاى بخارا زندگى مى‌کردند. اینان در نواحى بخارا دست به قتل و تاراج و آشوب مى‌زدند و محمود بن سبکتکین لشکر بدان سو برد و بسیارى از ایشان را بکشت، باقى به خراسان گریختند و در آنجا فسادها بر انگیختند و غارت‌ها کردند. اینان در سال  ۴٢٩  وارد مراغه [در آذربایجان] شدند و آنجا را غارت کردند و جماعتى کثیر از کردان هذبانى را کشتند. جماعتى نیز به رى رفتند و رى را در محاصره گرفتند. غزان شهر را گرفتند و در قتل و تاراج افراط کردند، در کرج و قزوین نیز چنین کردند. غزان سپس به ارومیه رفتند، در نواحى آن شهر جمع کثیرى از مردم شهر و کردان آن حوالى را کشتار نمودند و در سال  ۴٣٠  در دینور دست به قتل و تاراج زدند. غزانی که در ارومیه بودند به بلاد کردان هکارى در حوالى موصل رفتند و در آنجا تاراج و کشتار و آشوب به راه انداختند ... غزان دیار بکر را ویران ساختند  ... غزان به موصل رسیدند. به شهر داخل شدند و آن‌قدر اموال و جواهر و زیورهاى زنان و اثاث بردند که به حساب درنمى‌آمد. غزان در موصل کشتار و تاراج را از حد گذرانیدند. بعضى از محله‌ها که اموالى گزاف گرد آورده تقدیم کردند، از کشتار در امان ماندند. غزان در اواسط  ۴٣۵  به شهر در آمدند و شمشیر در مردم نهادند و دوازده روز کشتار کردند. چنان‌که از بسیارىِ اجساد، راه‌ها بسته شد و کشتگان را گروه گروه در گودال‌ها دفن مى‌کردند. غزان که فرصتى یافتند به دیار بکر و سپس ارزن الروم و همچنین آذربایجان رفتند و همه جا غارت کردند و کشتار نمودند.»
  • «طایفه‌اى نیز به قلعۀ بندنیجین رفتند و آن را غارت نمودند. و در آنجا اعمال سخت نکوهیده چون قتل و شکنجه تا سر حد مرگ براى گرفتن اموال ایشان و تجاوز به زنان مرتکب شدند. ... غزان همه‌ی آن اعمال و دسکره و هارونیه و قصر شاپور را غارت کردند و از مردم بعضى را کشتند و بعضى در آب غرق شدند و بعضى از سرما به هلاکت رسیدند. ... جمعى از غزان به دیار على بن قاسم کرد حمله بردند و دست به غارت و کشتار گشودند. طغرل‌بک گروه دیگر از غزان را به سردارى ابوعلى پسر ابوکالیجار به اهواز فرستاد. آنان اهواز را گرفتند و تاراج کردند. مردم از غارت و مصادره و شکنجه رنج‌هاى بسیار دیدند.» (عبدالرحمان بن خلدون؛ تاریخ ابن خلدون؛ ترجمه عبدالمحمد آیتی؛ تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی؛ 1366، ج3، صص 371-369، 758، 760)

کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: اغوزها
 
لطیفه‌های پان‌ترکیستی
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٩  

پس از چندین هفته نقل گزارش‌های تاریخی رقت‌انگیز و جان‌گداز درباره‌ی جنایات شنیع و انکارناپذیر قوم درنده و بدوی «اغوز» (غُز) در حق ایرانیان مظلوم، این هفته برای تنوع و انبساط خاطر خوانندگان گرامی، مطالبی را از کتابی به نام «فرهنگ تاریخی - تطبیقی زبان‌های اورال - آلتاییک» (تألیف روشن خیاوی؛ قم: انتشارات بخشایش، 1383) نقل می‌کنم که نویسنده‌ی آن با ترک‌سازی و ترک‌انگاری هرچیزی در دنیا، به خیال خود کوشیده است که اغوزهای ایرانی‌کُش و چادرنشین را منشأ و مبدأ همه‌ی تمدن‌های بشری جلوه دهد. اما محصول کار کتابی است که همگان می‌توانند از مطالب آن همچون لطیفه‌های پیامکی بهره بگیرند و لحظه‌های شادی را برای خود فراهم کنند. مطالب داخل کمانک () توضیحات من هستند:

8-7: نویسنده اخیراً نیز درباره‌ی تبارشناسی مادها و هخامنش‌ها رساله‌ی دکترای خود را نوشته و به خواسته‌ی دکتر ائل بروس سات سایف تقدیم دانشگاه ولادی قفقاز نموده است ... در این رساله نویسنده با دلائل عقلی و زبان‌شناسی مدعی است که دو قوم مزبور از سرزمین‌های ماوراء قفقاز به جنوب مهاجرت کرده‌اند!
 (پایین‌تر خواهید دید که نویسنده مذکور «هخامنش» را نامی ترکی می‌داند! آیا از کسی که درس‌آموخته‌ی مکتب‌خانه‌های باکو است انتظاری جز این می‌توان داشت؟!)
8: نویسنده با جرئت اعلام می‌دارد که در این زمان در ایران، زبان‌شناس زبان‌های ترکی وجود ندارد و حتی نه تنها در ایران بلکه ... حتی در سایر کشورهای ترک‌زبان مثل ترکیه و آذربایجان شمالی (!) و آسیای مرکزی کسی که واقعاً زبان‌شناس زبان‌های ترکی باشد وجود ندارد!
 (البته خود ایشان مستثنا هستند!)
15: هیچ کس تاکنون اکثراً عالماً عامداً نخواسته در این باب سخن بگوید که اگر به جای قاجارها، ایران در دست عزیزان دیگر بود، این کشور صددرصد یوغ استعمار و بندگی بریتانیا را زینت خود کرده بود!
 (سرانجام قاجارها یک طرف‌دار هم پیدا کردند!)
19 پانویس 1: با یقین نمی‌توان گفت که صددرصد تبار فارسی کنونی همان زبانی باشد که در کتیبه‌های هخامنشی‌ها به کار رفته است ... واژه‌ی بگه = baga به معنی خدا ظاهراً به معنی برده یا برده‌ی صنعتگر یا پیاده‌نظام بوده است ... نام همان سلسله یعنی هخامنش خود از نظر معنایی و ساختاری اصلاً واژه‌ای آریایی نیست، هخامنش واژه‌ای مرکب است، یعنی «آقا» و واژه‌ی آقا که واژه‌ای ترکی است به معنی بزرگ و سرور و «منش» نیز یعنی فکر و اندیشه و هخامنش با ترکیب خود امروزه در زبان‌های فارسی و ترکی دیده می‌شود، یعنی اصطلاح «آقامنش»!
20: واژه‌ی «کیشی» در ترکی آذربایجانی که امروز به معنی مرد به کار می‌رود در اصل با واژه‌ی «شاه» همریشه است!
21 پانویس 1: واژه‌ی عربی «خط» با واژه‌های ترکی قاشیماق (خراشیدن)، قاشیق ... هم‌ریشه به نظر می‌آید!
23: زبان ترکی یکی از شاخه‌های زبان مادر بوده که در محدوده‌ی آذربایجان و قفقاز وجود داشته و لذا می‌توان ادعا کرد که زبان ترکی خویشاوندی و قرابت محکمی با اوستا داشته و یا خود تحول و دگرگون شده‌ی زبان اوستایی است!!!
34: herd انگلیسی از «خیل» ترکی گرفته شده است!
38: اینک علمای زبان و تاریخ دریافته‌اند که خانواده‌ی زبانی اورال - آلتاییک همان زبان مردمانی بوده است که در تاریخ به نام سومریان شناخته می‌شدند!
 (کدام علمای زبان و تاریخ؟)
39: بشر از بررسی زبان‌های معروف به خانواده‌ی اورال - آلتاییک خیلی غفلت ورزیده است و بشریت از این جهت صدمات و لطمات فراوانی متحمل شده است!
40: داستان سومر و سومریان و ارتباط و پیوند قومی و خویشی آنان با اهالی ترک آذربایجان برای اولین بار توسط من، آن هم حدود سی سال پیش ... مطرح گردید و سپس به جراید کشیده شد!!!
42-43: سومریان یوغ بندگی و خراج‌گزاری آشوری‌ها را پذیرفته بودند و لذا با اطاعت از فرمانروایان آشور و پرداختن خراج‌های سنگین می‌توانستند در سرزمین خود یعنی آذربایجان زندگی نمایند اما ورود اقوام تازه وارد از شمال یعنی مادها از شمال (!) همه چیز را عوض کرد ... بدین ترتیب سومریان سرزمین خود را تحویل مادها دادند و خود به سوی جنوب، به بین‌النهرین حرکت نمودند!
 (سومریان نخستین بار پنج هزار سال پیش در تاریخ ظاهر می‌‌شوند، آشوریان 3200 سال و مادها 2800 سال پیش. همزمان کردن ظهور این سه قوم به شعبده‌ و ورد ویژه‌ای نیاز دارد که تنها پان‌ترک‌ها از عهده‌ی آن برمی‌آیند!)
 (اگر سومریان اهل آذربایجان بوده‌اند، باید مردمان نادانی باشند که سرزمین خوش آب و هوا و سرسبز و پرنعمت آذربایجان را رها کرده و در وادی گرم و خشک و بی‌بر و بار جنوب عراق ساکن شده باشند! ضمناً باید جامعه‌ی باستان‌شناسی داخلی و خارجی را نیز سخت تنبیه و توبیخ کرد که از کشف نویسنده مذکور پشتیبانی نکرده و باوجود این همه حفاری و کاوش، از این سومریان ساکن آذربایجان (!) حتی یک کاسه‌ی شکسته و یک دیوارخرابه‌ی خشتی نیافته‌اند!)
44: نام واقعی و تاریخی و نخستین آذربایجان همانا «سومر» بوده است!
45: خانواده‌ی زبانی ترکی شامل قلب اروپا و حتی بومیان آمریکا و کانزاس و کانادا و گواتمالا و بومیان کالیفرنیا و کولومبیا و مکزیکو و... می‌شود را در بر می‌گیرد!
 (به این نکته هم توجه کنید که کانزاس و کالیفرنیا جدا از آمریکا به شمار آمده‌اند!)
45-46: جایگاه قوم سومر را در خاورمیانه باستان به عنوان متمدن‌ترین قوم جهان باستان، قوم «اینکا» در آمریکای جهان باستان به خود اختصاص داده و باز جالب است بدانیم خود واژه‌ی «اینکا» همانا واژه‌ی «اینک» در زبان ترکی به معنای گاومیش است. فقط نون غنه در نام قوم اینکا کاملاً حفظ شده است!!!
46: وقایع سال 5-1324 خیزش مردم آذربایجان برای کسب دموکراسی و آزادی بود.
 (پیدایش و قدرت‌گیری «فرقه‌ی دموکرات آذربایجان» به سرکردگی جعفر پیشه‌وری در طی آن سال‌ها، بنا به تصریح اسناد معلوم و موجود، با طرح و نقشه و دستور و پشتیبانی و هدایت استالین و عوامل او به قصد تصاحب تدریجی شمال ایران صورت گرفته بود. در این غوغای سرسپردگان خائن و وطن‌فروش شوروی، تلاش برای کسب دموکراسی و آزادی معنا و جایگاهی ندارد.)
59: واژه‌ی انگلیسی us با «اؤز» (خود) ترکی مرتبط است!
68: واژه‌ی روسی slon به معنی فیل است ... از واژه‌ی ترکی اسلان و به معنای شیر گرفته شده است!
68: واژه‌ی «قات» در اوستا به بخش‌های و فصل‌های کتاب گفته می‌شود. واژه‌ی code همان قات - گات اوستایی است. این واژه در ترکی به معنی «لا - تا» است!
89: در واژه‌ی Kannibal که آدم‌خوار و بی‌رحم معنی می‌دهد می‌توان به واژه‌ی [ترکی] قان به معنی خون برخورد کرد ... بخش دیگر آن bal است که اکنون در ترکی مصدر «بولاماق» را به معنی آغشته کردن داریم.
124: مصدر ترکی آتماق (انداختن) را در بخش دوم واژه‌ی خراسان ... ملاحظه می‌کنیم! ص 186: خوراسان همان خورآتان (!) است و گفته‌ایم آتان از مصدر [ترکی] آتماق و به معنی طلوع کردن است!
129: دو واژه‌ی «یاغ» ترکی و «روغن» فارسی در واقع دو صورت از یک واژه است!
140: رودخانه آراز دو قسمت شمال و جنوب آذربایجان را از هم جدا ساخته است!
 (ذکر دوپاره بودن خاک آذربایجان و اطلاق آذربایجان شمالی به جمهوری باکو (اران سابق) و آذربایجان جنوبی به استان آذربایجان خودمان، در هر نوشته‌ای، برجسته‌ترین نشان و معیار برای پی بردن به «تجزیه‌طلب» بودن نویسنده‌ی آن است. عمله‌ی پان‌ترکیسم با ترویج و تبلیغ دوپارگی دروغین آذربایجان، می‌خواهند چنین القا کنند که سرزمین‌های دو سوی ارس در اصل کشوری واحد و یگانه و پیوسته را تشکیل می‌دادند که سپس با تهاجم و تعدی دولت‌های ایران و روسیه تزاری به شکلی تراژدیک از هم جدا شدند و حال مردمان پاره‌ی جنوبی باید هرچه زودتر خود را از اسارت ایران رها کنند و با پاره‌ی شمالی خود کشور یگانه و مستقلی را چون دوران رؤیایی پیشین خود تشکیل دهند!)
161: واژه‌ی ترکی «آری» (زنبور) قابل مقایسه با واژه‌ی ترکی «آیی» به معنی خرس است. همه می‌دانند که خرس به عسل علاقه دارد لذا بی‌جهت نمی‌تواند باشد که واژه‌ی «آری» خیلی شبیه به واژه‌ی «آیی» باشد!
162: بارماق [واژه‌ی ترکی به معنای انگشت] = بار + ماق. بار = بر = بال = عسل!
 (این علامت «=» به معنی «برابر است» را در دست کم نگیرید. پان‌ترک‌ها با همین علامت ساده‌ و با اعتماد به نفس کامل، مانند عصای جادویی شعبده‌بازها هر حرف و واژه‌ای را به دیگری تبدیل می‌کنند و آب از آب هم تکان نمی‌خورد!)
188: در زبان فارسی مصدر آشامیدن مصدر جعلی از «آش» به معنی نوشیدن است که از ترکی گرفته شده است!
 (واژه‌ای به صورت آش و در معنای نوشیدن در زبان ترکی وجود ندارد.)
206: ساققال (ریش در زبان ترکی) واژه‌ای سومری است و هرکس اندک آشنایی با واژه‌های سومری داشته باشد متوجه این مسئله خواهد شد!
 (عجیب است که متخصصان سومرشناسی تاکنون متوجه این «مسئله» نشده‌اند، چه رسد به کسانی که آشنایی اندکی با این زبان دارند!)
209: واژه‌ی «درخت» از در + اک (اکمک، کاشتن در زبان ترکی) به معنی چوبی که به دست انسان کاشته شده و نه درخت خودرو!
211: «آغ» ترکی را در فارسی «خشتک» می‌نامند که در اصل «خیستک» است یعنی محل خیس شدن به هر دلیل ممکن!
249: «زر» فارسی و «ساری» (زرد) ترکی هم‌ریشه است!
271-270: نام پایتخت کشور ونزوئلا یعنی «کاراکاس» علاوه بر اینکه در ترکی به شکل «قاراقاش» به معنای ابرو سیاه یا سیاه ابرو است، حتی در همان شکل کاراکاس نام قومی از اقوام ترک نیز می‌باشد!!!
ص 284: مورد جالب توجه در رابطه با پیوند و هم‌ریشه و هم‌منشأ بودن فرهنگ و تمدن بومیان آمریکا و مردم آلتاییک (ترکان) این است که در میان آلتاییک‌ها نظام شمارش و بخش‌بندی از لحاظ تعداد و ارقام، نظام اعشاری بوده است!
298: واژه‌ی ترکی «آنلاماق» (فهمیدن) با واژه‌ی «انگاردن» فارسی هم‌ریشه است!!!
299: واژه‌ی ترکی «آی» (ماه) با واژه‌ی فارسی «آیین» مربوط است ... لذا با اطمینان می‌توان گفت که واژه‌ی آیین یک واژه‌ی ترکی است!!!
301: به نظر می‌رسد «آیاز» (آسمان صاف) ترکی صورت منفی «یاز» باشد. یاز صورتی است از یاغ است! و یاغ تخفیف یافته‌ی یاغمیش و یاغی است، یعنی باران و بارانی!!!
 (این درس‌آموختگان مکتب باکو نه تنها به طور شعبده‌بازانه واژگان غیر ترکی را به ترکی تبدیل می‌کنند، بلکه به همین زبان نیز رحم نکرده، واژگان ترکی را به هر شکل و حالتی که میلشان است تغییر می‌دهند و تبدیل می‌کنند!)
304: به نظر می‌رسد که واژه‌ی ترکی «ایاق» (پا) با ریشه‌ی a+ay هخامنشی به معنی آمدن ارتباط داشته باشد و می‌توان اظهار نظر کرد که در زبان هخامنشی‌ها نیز این واژه دخیل از زبان سومری بوده است. این واژه و امثال فراوان آن قدمت زبان ترکی را در سرزمین‌های ایران نشان می‌دهد!!!
 (توجه کنید که میان دوران زبان سومری و پارسی باستان هزار سال فاصله وجود دارد و نمی‌دانم چگونه ممکن است که یک واژه‌ی سومری از روی این هزار سال بجهد و مستقیم وارد زبان پارسی باستان شود!)
324: واژه‌ی ترکی «ازمک» (له کردن) از لحاظ ریشه‌شناسی با واژه‌ی فارسی «خستن» می‌تواند مرتبط باشد!
327: «اکمک» (کاشتن، نان) ترکی = «زگ» (راست) سومری!!!
 (نویسنده نوزده خط مطلب در توجیه و ماست‌مالی کردن این عدم ارتباط و تشابه میان واژه‌ی ترکی و سومری نوشته است!)
328: مصدر «اکمک» در ترکی با واژه‌ی «کاشتن» فارسی از یک ریشه است. همچنین واژه‌های آغاج، آکاج، کاج و... با واژه‌های فوق از یک ریشه است!
364: «اؤرتمک» ترکی همان var اوستا با همان معنی است، یعنی پوشاندن، نهفتن و در پناه گرفتن ... پرده، پالتار، پالتو، پالان، بور، بوریا را نیز از ریشه‌ی فوق باید دانست!!!
384: واژه‌ی «امید» در فارسی عاریتی است و از ترکی وارد فارسی شده. شکل ترکی امید، «اومود» و «اوموغ» است!!!
390: واژه‌ی انگلیسی Ox (گاونر) با واژه‌ی ترکی «اؤکوز» هم‌ریشه است!!!
392-393: واژه‌ی «ارش» (واحد طول) و نام «آرش» در فارسی و مصدر «اؤلچمک» (اندازه گرفتن) در ترکی از یک ریشه و بُن هستند!
411: واژه‌ی «روی» در فارسی به معنی فلز ذوب شدنی با مصدر «اریمک» (ذوب شدن) ترکی هم‌ریشه است!
415: «ائل» (عشیره و طایفه) ترکی = اَرَد (خدمتکار) سومری!!!
423: در فارسی واژه‌ی «ریه» به معنی قد کشیدن و دراز شدن برنج و در زبان ترکی واژه‌ی «اریمک» به معنی آب شدن، ذوب شدن و نیز در انگلیسی واژه‌ی Rice به معنی برنج با ریشه‌ی فوق [اییرمک (ریسیدن)] مربوط می‌شود!
425: به عنوان خاطره‌ای از فردی که بعدها تبدیل به دوستی مهربان برای من شد، نقل می‌کنم که روزی در محل کارم نشسته بودم این دوست پیش من آمد و اظهار ناراحتی کرد ... من این خاطره را ظاهراً در جای دیگری از این کتاب نیز نقل کرده‌ام!!!


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم
 
فساد اخلاقی و انحراف جنسی زردپوستان
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩  

اگر چه عناصر نژادپرست و معاند پان‌ترکیست، زردپوستانی چون اغوزها (= غُزها) را صاحب خون و نژادی برتر و مبدأ و منشأ و آورنده‌ی تمدن و فرهنگ و معارف بشری می‌دانند (!)؛ اما حقیقت انکارناپذیر آن است که تاریخ ایران به جز توحش، جنایت، تاراج، ویرانگری و کشتار مردم مظلوم ایران، معلومات و خاطره‌ی دیگری از این مهاجمان درنده و بدوی ندارد. عجیب‌تر و اسف‌بارتر از همه آنکه، پان‌ترکیست‌ها بنا به تکلیف و مأموریت خویش و به قصد نفاق‌افکنی میان ایرانیان و ازهم‌بیگانه جلوه دادن آنان و مهیا کردن زمینه‌ی جدایی بخشی از ایران و پیوستنش به کشورهای همسایه، ایرانیان اصیل‌زاده آذربایجانی را به صرف سخن گفتن به زبان ترکی، از تبار و نژاد و خون و سلاله‌ی همین اغوزهای بیگانه و ایرانی‌کُش قلمداد می‌کنند؛ حال آنکه به تصریح استاد و قائدشان، جواد هیئت «کلمه‌ی ترک و ترکی یک مفهوم فرهنگی و زبانی است و به هیچ وجه معنی نژادی را دربرنمی‌گیرد.» (سیری در تاریخ زبان و لهجه‌های ترکی؛ تهران: نشر پیکان، 1380، ص 390).
در ادامه، مستندات دیگری را، این‌بار درباره‌ی فساد اخلاقی و انحراف جنسی زردپوستان و اغوزهای مهاجم به ایران، از منابع تاریخی دست اول، نقل می‌کنم.

خوی و عادت قبیح و کریه زردپوستان به غلام‌بارگی و شهوت‌رانی با جنس مذکر، و بهره‌کشی‌های گسترده‌ی جنسی از غلامان زردپوست، در منابع تاریخی ایران و حتا در افواه، شهرتی به‌تمام دارد. چنان‌که درباره‌ی این انحراف اخلاقی محمود غزنوی - که از سلاله‌ی زردپوستان بود - آمده است:

  • عشقی که سلطان یمین‌الدوله محمود را بر ایاز ترک بوده است، معروف است و مشهور. آورده‌اند که سخت نیکو صورت نبود، لیکن سبزچهره‌ای شیرین بوده است، متناسب‌اعضا و خوش‌حرکات ... این همه اوصاف آن است که عشق را بعث کند (برانگیزد) و دوستی را برقرار دارد و سلطان یمین‌الدوله ... با عشق ایاز بسیار کشتی گرفتی. شبی در مجلس عشرت بعد از آنکه شراب در او اثر کرده بود و عشق در او عمل نموده، به زلف ایاز نگریست، عنبری دید بر روی ماه غلتان ... عشق عنان خویشتن‌داری از دست صبر او برُبود و عاشق‌وار در خود کشید. (نظامی عروضی؛ مجمع النوادر؛ به تصحیح محمد قزوینی؛ تهران: انتشارات زوار، 1388، ص 151)
  • سلطان محمود را به غلامان زهره‌جبین میل تمام بود و فضل بن احمد در این معنی به مقتضای کلمه‌ی «الناس علی دین ملوکهم» عمل می‌نمود و فضل در ناحیتی از ولایات ترکستان خبر غلامی پری‌پیکر شنیده، یکی از معتمدان را بدان صوب (ناحیه) گسیل کرد تا آن غلام را خریده در کسوت عورات (زنان) به غزنین رسانید و سلطان کیفیت واقعه را از غمازی شنوده کس نزد وزیر فرستاد و غلام ترکستان را طلب نمود و ابوالعباس زبان به انکار گشود و یمین‌الدوله (محمود) بهانه برانگیخت و ناخَبر به خانه‌ی وزیر تشریف برد و فضل به لوازم نیاز و نثار پرداخته، در آن اثنا آن مشتری‌سیما به نظر محمود غزنوی درآمد و محمود آغاز عربده کرده، به اخذ و نهب اموالِ وزیر فرمان فرمود. [...] ابو العباس را آن مقدار شکنجه کردند که به جوار مغفرت ایزد متعال انتقال نمود. (غیاث‌الدین خواندمیر؛ تاریخ حبیب السیر؛ تهران: انتشارات خیام، 1380، ج2، ص 386)

درباره‌ی نظرداشتن برادر محمود غزنوی، امیریوسف، به غلامی به نام «طغرل» و رشک و خشم سلطان غلام‌باره از این بابت، چنین سندی در دست است:

  • طغرل درآمد، قبای لعل پوشیده، و یار وی قبای فیروزه داشت، و به ساقی‌گری مشغول شدند هر دو ماهروی. طغرل شرابی رنگین به دست بایستاد، و امیریوسف را شراب دریافته بود. چشمش بر وی بماند و عاشق شد، و هر چند کوشید و خویشتن را فراهم کرد، چشم از وی بر نتوانست داشت. و امیرمحمود دزدیده می‌نگریست و شیفتگی و بیهوشی برادرش می‌دید و تغافلی می‌زد. [محمود خطاب به برادرش امیریوسف گفت:] «در مجلس شراب در غلامان ما چرا نگاه می‌کنی؟ تو را خوش آید که هیچ کس در مجلس شراب در غلامان تو نِگرد؟! و چشمت از دیرباز برین طغرل بمانده است، و اگر حرمت روان پدرم نبودی، تو را مالشی (کیفر) سخت تمام برسیدی. این یک بار عفو کردم و این غلام را به تو بخشیدم که ما را چون او بسیار است؛ هوشیار باش تا بار دیگر چنین سهو نیفتد، که با محمود چنین بازی‌ها بنَرَود»! ... امیرمحمود خادمی خاص را که او را «صافی» می‌گفتند و چنین غلامان به دست او بودند، آواز داد و گفت: «طغرل را نزدیک برادرم فرست». بفرستادندش و یوسف بسیار شادی کرد و بسیار چیز بخشید خادمان را و بسیار صدقه داد. (ابوالفضل بیهقی؛ تاریخ بیهقی؛ به تصحیح خلیل خطیب رهبر؛ تهران: انتشارات مهتاب، 1374، ج2، صص 403-402)

درباره‌ی غلام‌بچه‌ای به نام «نوشتگین» - که محبوب محمود و پسرانش محمد و مسعود بود - آمده است:

  • غلامی که او را نوشتگین نوبتی گفتندی، از آن غلامان که امیرمحمود آورده بود ... غلامی چون صدهزار نگار که زیباتر و مقبولْ صورت‌تر از وی آدمی ندیده بودند و امیرمحمود فرموده بود تا او را در جمله‌ی غلامان خاصّه‌تر بداشته بودند که کودک بود ... و چون محمود فرمان یافت (درگذشت)، فرزندش محمّد این نوشتگین را برکشید بدان وقت که به غزنین آمد و بر تخت نشست و وی را چاشنی گرفتن و ساقی‌گری  کردن فرمود و بی‌اندازه مال داد، چون روزگار مُلک، او را به سر آمد، برادرش سلطان مسعود این نوشتگین را برکشید تا بدان جایگاه که ولایت گوزگانان بدو داد، و با غلامی که خاص شدی، یک خادم بودی و با وی دو خادم نامزد شد که به نوبت شب و روز با او بودندی و از همه کارهای او اقبال خادم زرّین‌دست اندیشه داشتی که مهتر سرای بود. (ابوالفضل بیهقی؛ تاریخ بیهقی؛ به تصحیح خلیل خطیب رهبر؛ تهران: انتشارات مهتاب، 1374، ج2، صص 636-635)

و باز درباره‌ی روابط مسعود غزنوی و نوشتگین غلام، ذکر شده است:

  • به غزنین ده غلام بود به خدمت سلطان مسعود. از آن ده غلام یکی را نوشتگین نام بود. سلطان مسعود او را به‌غایت دوست داشتی و چند سال از این حدیث برآمد. هیچ‌کس ندانست که معشوق مسعود کیست، از بهر آنکه هر عطایی که بدادی همه را همچنان دادی که نوشتگین را، تا هرکس نپنداشتی که معشوق سلطان مسعود اوست. (عنصرالمعالی کیکاوس؛ قابوس‌نامه؛ به کوشش سعید نفیسی؛ تهران، 1312، ص 59)

درباره‌ی بی‌بندوباری، انحراف و جنون جنسی «سنجر» - حاکم اغوزتبار سلجوقی - و فدا کردن جان و مال مردم مظلوم در راه غلامان خود، گواهی شده است که:

  • یکی از عادت‌های سنجر این بود که غلامی انتخاب می‌کرد و او را می‌خرید سپس با او عشق‌بازی می‌نمود و به عشق وی مشهور می‌شد. با نزدیکی غلام پرده‌دری می‌کرد و مال و جان خود را به وی می‌بخشید. شراب صبح و شراب شب را با او می‌آشامید و در اختیار و فرمان او بود. پس چون شب، روز غلام را تمام شده اعلام می‌کرد و بنفشه گلنار او را می‌پوشاند او را از خود دور می‌کرد و دل از محبت او خالی می‌ساخت. گاهی سنجر به حدی از غلامی متنفر و خشمگین می‌شد که به دوری او پس از وصال تنها راضی نمی‌شد بلکه راحت را در کشتن او می‌دید. از جمله این گونه غلامان، غلامی «سنقر» نام می‌بود که به مردی صراف تعلق داشت. قبل از دیدار غلام، سنجر عاشق او شد و به هزار و دویست دینار سکه رکنی او را خرید به علاوه خلعت و بخشش بزرگی به مالک او داد. از ظهیرالدین عبد العزیز خزینه‌دار سنجر حکایت گردیده که گفت سنجر روزی مرا احضار کرد و گفت به کاری ترا امر می‌کنم که بهترین خدمت‌های تو به من است و موجب تحکیم مقام و زیادی احترامات توست. با پشتکار خود در انجام این مهم برو و هرچه در امکان داری به کار بند. پس من اظهار فرمانبرداری کردم و پاسخ دادم که نهایت کوشش و توانایی را در اجرای فرمان به کار خواهم بست. سپس سلطان گفت: «این بنده مخصوص من سنقر روشنی چشم و میوه‌ی دل من است. نتیجه‌ی آرزو و گیاه معطر روح من می‌باشد. این خزینه‌ی من و مال من به اختیار تو و به مهر توست. بارهای خراج غزنه و خوارزم رسیده، آن‌ها را تحویل بگیر همچنین تعهدات کشورهای دیگر بیامده آن را حساب کن.  مأموریتی که به تو درباره سنقر می‌دهم بر خود واجب شمار و اهمیت آن را از نظر دور مدار. در چیزی از من اجازه مخواه و منتظر امر تازه مباش. این کار مهم را بر همه کار مقدم دار و از خدا طلب خیر کن و تأخیر جایز مشمار. می‌خواهم سراپرده‌هایی چون سراپرده‌های من برای سنقر برپاسازی و اسبهایی چون اسبهای من برای او تهیه کنی. باید هزار بنده برای او بخری که در رکابش راه بروند و بر درگاهش شب‌هنگام شام بخورند. اقطاع هرکس را که صلاح می‌دانی بگیر و به نام او کن و شهر هر امیری را که می‌خواهی بگیر و به وی واگذار کن. خزینه‌ای مانند خزینه‌ی من پر از مال برای او فراهم کن. در خزینه‌اش اسباب و آلات زرین و سیمین درخشان بگذار. دیوانی که به بزرگان نویسندگان و نایبان دانشمند زیور یافته باشد برایش تهیه کن. باید پس از دو هفته ده هزار سوار داشته باشد.» ظهیر الدین گفت از سلطان سه ماه مهلت خواستم ولی شتاب کرد و فرمان داد که به کار بپرداز و درنگ منما. من همچنان در پی فرصت بودم تا یک ماه و نیم فرصت و مهلت داد. من به کار شروع کردم و در ظرف بیست روز هفتصد هزار دینارِ رکنی خرج کردم و این وجه غیر از دستگاه و اسباب خسروی و لباس‌ها بود که از خزینه‌ی سلطانی برای او جابه‌جا کردم. اقطاعات و ولایات و فرمان‌های سنقر از این حساب بیرون بود. یک ماه نگذشته بود که سنجر را آگاه کردم که کار تمام شد. پس سلطان سوار شد و صف‌های سپاه سنقر و اسب‌های او را اطراف سراپرده‌اش دید. سنجر آب و رنگ آشکار و روشنیِ ظاهر را دید پس مرا در آغوش گرفت و سپاسگزاری کرد. نام مرا با احترام برد و کار خزینه‌اش را به من واگذار کرد و به فراهم آوردن مقاصدش مرا مأمور کرد. به سنقر و من سفارش کرد که هریک دیگری را در نظر داشته باشیم. ظهیر الدین گفت. از این کار دو سال نگذشته بود که آتش گونه سنقر خاص در دود شعله زد و سنجر نخست متعجب شد پس از وی متنفر گردید. سنقر به ناز و کرشمه می‌افزود و چیرگی و تسلط را ادامه می‌داد و بر خشم امیران و تحقیر بزرگان می‌افزود. سنقر به تهدید و توبیخ سنجر توجه نمی‌کرد. پس سنجر روزی به اطاقی تنها جمیع امیران را دعوت کرد. این امیران از افراد خود به استثنای یک نفر اسلحه‌دار دور بودند. سنجر به آنان گفت هنگامی که سنقر خاص وارد می‌شود همگان کاردها را در وی گذارید. پس امیران به فرمان امتثال کردند و به سنقر درآویختند و او را تکه‌تکه کردند. این نور به تاریکی گرایید و این روشنایی چون ذرات غبار در هوا نابود و پراکنده گردید. (فتح بن علی بنداری اصفهانی؛ تاریخ سلسله سلجوقی؛ ترجمه‌ی محمدحسین جلیلی؛ تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1356، صص  325-327)

و در وصف غلامان و بردگان زردپوست - که با شرح دقیق خصوصیات فیزیکی و نژادی این قوم همراه است - آمده است:

  • بدان که ترک نه یک جنس است و هر جنسی را طبعی و گوهری دیگر است و از جمله‌ی ایشان از همه بدخوتر قبچاق و غز بود و از همه خوش‌خوتر و به عشرت فرمان‌بردارتر ختنی و خلخی و تبتی بود ... چون در ترک نگاه کنی سر بزرگ بود و روی‌پهن و چشم‌ها تنگ و بخج‌بینی (پهن‌بینی) و لب و دندان نه نیکو. چون یک‌یک را بنگری به ذات خویش نه نیکو بود ... عیب ایشان آن است که کندخاطر باشند و نادان و شغبناک باشند و ناراضی و بدمست. بی‌بهانه و باآشوب و پرُزیان باشند و به شب سخت‌دل باشند ... و نرم‌اندام باشند به عشرت و از بهر تجمل به از ایشان هیچ جنس نیست. (عنصرالمعالی کیکاوس؛ قابوس‌نامه؛ به کوشش سعید نفیسی؛ تهران، 1312، صص 81-80؛ به تصحیح غلام‌حسین یوسفی؛ تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1383، صص 115-114)

کلمات کلیدی: زردپوستان ،کلمات کلیدی: اغوزها ،کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم
 
فضولی بغدادی: ستایشگر سلاطین جور عثمانی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۱  
  • گفته شده که [فضولی] در سال 910 هـ در خانواده‌ای شیعی‌مذهب و آذربایجانی، در جوار مرقد سیدالشهدا در کربلا به دنیا آمده است (حسین محمدزاده صدیق؛ دیوان اشعار فارسی مولانا حکیم ملامحمد فضولی؛ تبریز: یاران، 1386، ص 26)

نویسنده‌ی سطور فوق، و دیگر پیروان مسلک جعل و فریب او، در حالی فضولی بغدادی را به آذربایجان نسبت می‌دهند که نه خود او در سروده‌هایش اشاره‌ای به آذربایجانی‌تبار بودنش کرده است و نه تذکره‌نویسان معاصرش. برای نمونه، لطف‌علی بیک آذر (آتشکده؛ بمبئی، 1277 ق، ص 158) درباره‌ی او فقط نوشته است: «فضولی از مشاهیر ارباب کمال آن دیار (بغداد) است و به ترکی و فارسی می‌گفته» و مطربی سمرقندی (تذکره الشعرا؛ به تصحیح علی رفیعی؛ تهران: مرکز نشر میراث مکتوب، 1382، ج1، ص 591) نیز چنین آورده است که: «فضولی بغدادی از شعرای ترکی‌گوی پرزور است.»

  • آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد که مولانا فضولی در ناحیه‌ی « قازاخ» آذربایجان متولد یافته! اما از همان ایام کودکی همراه پدر و خانواده‌اش به عراق عزیمت نموده‌اند. (وبلاگ یاشل وطن مرند)

بررسی‌های مورد ادعای نویسنده‌ی مطلب فوق - که نام و نشانی از آن سراغ ندارد که معرفی‌اش کند! - تنها و تنها در تخیلات کودکانه‌ی وی انجام یافته است! در حالی که خود فضولی بغدادی در سروده‌هایش تصریح می‌کند که زاده و برآمده‌ی عراق است، این سرسام گرفتگان عقل‌باخته - که خود را از فضولی، فضولی‌تر می‌انگارند! - وی را متولد آذربایجان می‌خوانند! فضولی در مقدمه‌ی دیوانش (کلیات فضولی؛ استانبول: اورخانیه مطبعه‌سی، 1342 ق، ص 6) می‌نویسد: «منشأ و مولدم عراق عرب اولوب» (خاستگاه و زادگاهم عراق عرب بوده است)، که علاوه بر تصریح به عراقی بودنش، گویای آن است که اعقاب و نیاکانش نیز اهل همین خطه بوده‌اند. او در سروده‌هایش نیز پیوسته به عراقی‌تبار بودنش تصریح نموده و هیچ‌گاه یادی از سرزمین دیگری نکرده است: من ساحر بابلی‌نژادم / هاروته بوایشده اوستادم (همان، ص 241)

  • محمد فضولی به گواه اکثر تذکره‌نویسان دوره صفوی از قبیله‌ی بیات است که خانواده‌اش در زمان تیمورلنگ به‌خاطر اشتراک در قیام‌های ضدحکومتی به اطراف بغداد تبعید شده بود. (م. کریمی؛ تاریخ ادبیات آذربایجان؛ زنجان: مؤسسه یکتا رصد، 1384، ج2، ص 351)

«تنها» تذکره‌‌نویسی که محمد فضولی را به ایل بیات نسبت داده است، صادق افشار مؤلف «مجمع الخواص» (ترجمه‌ی اکرم باقیروف؛ باکو: علم، 2008، ص 131) است. اما این نویسنده عصر صفوی، نه فضولی را به آذربایجان نسبت داده و نه چنین داستان موهومی را درباره‌ی تبعید خانواده‌اش بیان کرده است! جالب است بدانید که از سه شاخه‌ی ایل بیات، هیچ کدام ساکن و مقیم آذربایجان نبوده‌اند (فاروق سومر؛ اغوزلار؛ آنکارا: آنکارا یونیورسیتیسی، 1972، صص 37-34). آیا به جز دروغ‌پردازی و فریبکاری توقع دیگری از مبلغان و عمله‌ی پان‌ترکیسم می‌توان داشت؟

  • مولانا محمد فضولی در اعتلای ادبیات آذربایجان نقش برجسته‌ای ایفا کرده است (م. کریمی؛ همان؛ ص 360)

چنان‌که دیدیم، فضولی بغدادی نه تنها به لحاظ اصل و نَسَب ارتباطی با ایران و آذربایجانش ندارد، بلکه اشعار ترکی‌اش را نیز به زبان و برای عثمانیان سروده است. چنان‌که در مقدمه‌ی دیوانش (همان، صص 8-7) می‌گوید از «بُلَغای روم (عثمانی) و فصحای تاتار» توقع دارد که اگر نتوانسته باشد سروده‌های خود را با الفاظ و عبارات آن دیار آراسته کند، وی را معذور بدارند.
از سوی دیگر، غالب اشعار فضولی بغدادی در مدح و ستایش سلاطین و سرداران ایرانی‌کُش عثمانی و برضد پادشاهان صفوی سروده شده است:
شاه دین سلطان سلیمان سعادتمند، کیم / کسب ایدر خُلق خوشندن نزهت اطوار گل // نور عدلش کرده مستغنی ز بهر روشنی / ربع مسکون را ز بزم‌آرای چرخ چارمین // خسروان عصر را در آستان دولتش / وارثان ملک از بهر خراج او رهین // سرور جمشیدشأن، دارای اسکندرنشان! / خسرو صاحب‌قران، کیخسرو نصرت‌قرین! // ای زبردستان عالم  زیر دست همتت / دور چرخ انگشت فرمان تو را انگشترین // آفرینش در پناه عدل ملک‌آرای توست / آفرین ای پادشاه ملک‌پرور، آفرین! // نیست حد هرکسی تحدید نعت نعمتت / بلکه ننماید فضولی هم فضولی بیش از این // پادشاه بحر و بر، سلطان سلیمان، آنکه هست / در خلافت جانشینان نبی را جانشین! (کلیات فضولی، صص 26-24)
فضولی بغدادی درباره‌ی حاکمیت صفویه‌ی شیعه بر بغداد و سپس اشغال آن به‌دست عثمانیان می‌گوید:
کفر (= صفویه) مستولی اولوب، قیلمشدی اسلامی زبون / جهل استیلا بولوب، ایتمشدی علم‌اهلینی خوار // لطف ایزد شامل احوال اهل فقر اولوب / قیلدی فیض عدل‌له تدبیر عجز و انکسار // باد پای عزم کشورگیر عالم‌گرد ایله / کحل اعیان عجم قیلدقده خاک رهگذار // قیلدی مشهور عرب (= فضولی) فتح عجم تاریخنی / گلدی برج اولیا یه پادشاه نامدار. (کلیات فضولی، ص 27)

  • فضولی پرمایه‌ترین و بزرگ‌ترین نماینده‌ی ادبیات کلاسیک آذربایجان است! وی ... پرچم‌دار واقعی شعر و ادب مشرق‌زمین بوده است! ... او نه تنها افتخار ترک‌زبانان جهان، بلکه افتخار عالم اسلام و کل بشریت است! ... او بزرگ‌ترین عارف دنیای اسلام، ادیب سرشناس جهان و بزرگمرد عالم اندیشه و احساس است. شاعری است که همتایی بر او متصور نیست! در ادب فارسی نیز گوی سبقت را از پارسی‌گویان برده است!!! (م. کریمی؛ همان؛ ص 347)

انتساب چنین القاب و صفات گزافه و ساختگی و توهم‌آمیزی به فضولی بغدادی، بی‌شک از عقده‌های حقارت گوینده‌اش سرچشمه می‌گیرد، که می‌خواهد با به عرش رساندن فضولی بغدادی و آذربایجانی خواندن او، نبود حتا یک سراینده و نویسنده‌ی ترکی‌گو را در شمال غرب ایرانِ آن روزگار - به‌خیال خود - جبران کند.

  • سام میرزا در تحفه‌ی سام او را بزرگ‌ترین شاعر تاریخ می‌نامد! (م. کریمی؛ همان؛ ص 347)

بله! درست حدس زدید. در کتاب مذکور چنین ادعای سخیفی درباره‌ی فضولی بغدادی نیامده است. در این کتاب می‌خوانیم: «مولانا فضولی از دارالسلام بغداد است و از آنجا بهْ از او شاعری پیدا نشده و به هر دو زبان یعنی ترکی و عربی شعر می‌گوید.» (سام میرزای صفوی؛ تحفه‌ی سامی؛ به تصحیح وحید دستگردی؛ تهران: مطبعه ارمغان، 1314، ص 136)

  • ادبیات آذری ... در آثار فارسی زبان قطران تبریزی، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، ابوالعلای گنجوی و ده‌ها شاعر از این بزرگان متجلی است! هرچند که این شاعران علاقه‌ی فراوانی به زبان مادری خود ابراز داشته‌اند ... آثار خود را علی‌رغم میل باطنی خود به فارسی نگاشته‌اند! (م. کریمی؛ همان؛ ص 350)

باز هم ادعایی بی‌پایه و سخیف از جماعتی که می‌خواهد با جعل و نیرنگ برای رواج زبان ترکی در شمال غرب ایران، سابقه‌ای بتراشد! اما حقیقت آن است که زبان مادری سرایندگان نام‌برده‌شده هرگز ترکی نبوده است؛ چراکه اولاً، سندی در اثبات رواج زبان ترکی در آن روزگار وجود ندارد و ثانیاً، نه خود این سرایندگان زبان مادری‌شان را ترکی دانسته‌اند و نه تذکره‌نویسان. از سوی دیگر هیچ سند و مدرکی نیز وجود ندارد که نشان دهد شاعران مذکور برخلاف میل باطنی خود به فارسی شعر گفته باشند! مگر اینکه م. کریمی مدعی شود با روح آن درگذشتگان ارتباط داشته و این موضوع را از خود آنان شنیده است!


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: آذربایجان
 
جنایات زردپوستان در خراسان و کرمان (بخش دوم)
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  

باوجود سینه‌چاک کردن عناصر نژادپرست، معاند و وطن‌فروش پان‌ترکیست برای «زردپوستان» مهاجم به ایران، به‌ویژه اُغوزها (= غُزها)، تاریخ ایران آکنده از صفحاتی است که گواه و گویای قتل و غارت گسترده‌ی ایرانیان مظلوم به دست این ددمنشان خون‌ریز است. در ادامه، نمونه‌های دیگری از مستندات این جنایت‌ها را نقل می‌کنم.

در کرمان

  • چون ماه مهر سنه‌ی ثمان و ستین و خمس مائه (568 ق.) درآمد، از سرحد کوبَنان (شهری در شمال استان کرمان) خبر کردند که سلطان‌شاه «غز» را از سرخس بیرون کرده است و چند خیل از ایشان روی به کرمان نهادند و بر عقب خبر، [غزان] از راهِ راور برآمدند و به کوبنان رسیدند؛ سواری پنج هزار و با بنه بسیار و زن و فرزند بی‌شمار؛ ... دو - سه روز در کوبنان خرابی کردند و چون بر حصار دست نیافتند به زرند آمدند و اول نوبت، قتل و تعذیب نکردند؛ بر غارت مطعومی (خوراک) و ملبوسی (پوشاک) اقتصار رفت و عادت شوم «غز» خود چنین بود که نخست از در ِ عجز درآمدندی تا حریف را بشناختندی. اگر غالب بودندی دست‌بازی خویش بنمودندی.
  • چون به باغین رسیدند و صف حرب برکشیدند، مجاهد گورکانی و خلقی بسیار بر دست «غز» هلاک شدند و اتابک محمد منکوب و شکسته، با جمعی نیم‌کشته و برهنه، با شهر آمد و لشکر فارس چون از واقعه‌ی مجاهد باخبر شدند؛ عنان باز (= به‌سوی) فارس گردانید. و این واقعه در شهور سنه‌ی 575 هجری رخ داد. آتش محنت و دود وحشت در شهر بردسیر افتاد.
  • از هر محله نوحه و از هر خانه ناله و از هر گوشه فریاد بی‌توشه برآمد. نفس مملکت کرمان از ضعف و بی‌طاقتی به سینه رسیده بود، به لب رسید و مسالک قوافل (کاروان‌ها) به سبب اضطراب بسته شد و امداد که از اقطار متواصل بود منقطع گردید و مخایل (نشانه‌ها) قحط روی نمود. و «غز» را چون نقش مراد برآمد از باغین برخاسته در کنار نهر ماهان فرود آمد و چون مقام بردسیر از جهت تنگی متعذر (دشوار) شد، روی به گرمسیر نهادند و بیچاره اهل جیرفت غافل و بی‌خبر ناگاه به سر ایشان فرود آمدند و صد هزار نفس را به انواع تعذیب و به شکنجه و نکال (رنج) هلاک کرد و سر در ولایت نهاد و هرکجا ناحیتی معمور بود، یا خطه‌ی مسکون دیدند آثار آن مطموس (محو) و مدروس (متروک) گردانیدند و از رعیت بردسیر هر که سرمایه‌ی حزم داشت و مجال توشه و کرای (خرج راه)، لباد فرار بر گاو جلا می‌نهاد.
  • «غز» در بردسیر طوف (گردش) کرد. اگر مزروعی دید، بر قاعده خورد و روی به‌جانب بم نهاد و چون نواحی شقّ بم، به‌وسیله‌ی وجود سابق علی مضبوط و محفوظ بود؛ بر ولایت نسا و نرماشیر هجوم کردند و صد هزار آدمی در پنجه‌ی شکنجه و چنگالِ نکال ایشان افتادند و در زیر تشت آتش گرفتار شدند و خاکستر در گلو می‌کردند.
  • چون سنه‌ی 569 به آخر رسید و سنه‌ی 570 خراجی درآمد، «غز» از جیرفت به‌جانب بم و نرماشیر شد و ارتفاع برگرفت و در مهرماه سنه‌ی 570، به در بردسیر آمد و جانب مهادنت (مصالحه) را اهمال نمودند و رعایت حقوق برّ و اکرام، فروگذاشت. و هنوز تا این غایت، ربض بردسیر مسکون و منازل معمور و سقف‌ها مرفوع و بازارها برجای و کاروان‌سرای‌ها برپای بود تا هجوم «غز» روی نمود، به‌کلی عمارت ربض برافتاد و رعایا بعضی مردند و بعضی جلای وطن کردند تا کار به آنجا رسید که کرمان - که در عموم عدل و شمول امن و دوام خَصب (خرمابُن) و فرط راحت و کثرت نعمت فردوس اعلی را دوزخ می‌نهاد و با سغد سمرقند و غوطه‌ی دمشق لاف زیادی می‌زد - امروز در خرابی، دیار لوط و زمین سبا را سه ضربه نهاد. (افضل‌الدین ابوحامد کرمانی، تاریخ افضل یا بدایع الزمان فی وقایع کرمان، به کوشش مهدی بیاتی، تهران: چاپخانه‌ی دانشگاه، 1326، صص 87، 89، 94-92)

در هرات

  • این شهر در سنه‌ی خمس و خمس مایه (550 ق.) ویران‌شده بر دست «غز» که جماعت ترکان بودند. و مسجد جامعی داشت عجیب‌وغریب. و حوض مسین در وی نهاده که چهارصد مرد گرد آن در آمدی و وضو ساختی. و چراغ برنجین بر قبه‌ی او آویخته بود ... «غزان» آن را بشکستند و بر اشتران بسته ببردند. (معین‌الدین محمد زمچی اسفزاری، روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات، به تصحیح محمدکاظم امام، انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ج1، ص 243)

در نیشابور    

  • «غزان» بر شهرها دست یافتند (548 ق.) و بیدادگری‌هایی از ایشان دیده شد که نظیر آن‌ها شنیده نشده بود. «غزان» درصدد تلافی برآمدند و به نیشابور تاختند و وارد شهر شدند و شهر را به نحوی ظالمانه غارت کردند و آن را چنان کوبیدند که با زمین ِ هموار برابر گردید. اهالی نیشابور را از کوچک و بزرگ به قتل رساندند و شهر را آتش زدند. همه‌ی قاضیان و علما را نیز کشتند. (ابن اثیر جزری، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران: مؤسسه‌ی مطبوعات علمی، ج26، صص  243-242)
  • به شهر نشابور کردند روی / جهان گشت پر فتنه و گفت‌وگوی / بپیوست از باروی شهر جنگ / به تیر و به خشت و به زوبین و سنگ / گروهی برفتند از شهر، تیز / پر از کین و پرخشم و جنگ و ستیز / گرفتند شهر نشابور شاد / بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد / بکشتند چندان‌که خون شد روان / به خون غرقه گشتند پیر و جوان / بکشتند چندان‌که آن را شمار / محاسب ندانست هنگام کار / شب تیره کردند غارتگری / نرفتند الا ره کافری / چو ظاهر در آن شهر چیزی نماند / فلک، خاک بر فرق مردم فشاند / به سفتن گرفتند دیوار و در / شکنجه بُد و زخم چوب و تبر / به خاکستر و آب جوی و نمک / دهانِ سران بود پر یک‌به‌یک / ز مردم بدین‌سان گرفتند مال / ز ناله همه خلق بد همچو نال / چه خواری و زاری که آن قوم کرد / تفو باد بر گنبد تیزگرد / به هر خانه‌ای ناله‌ی زار بود / یکی کشته، دیگر گرفتار بود / نشابور کردند یکسر خراب / روان بود هر جایگه خون چو آب / به زخم شکنجه در آن گیرودار / به قتل آمد آن جایگه صد هزار / برون ز آنچه کشتند در داروگیر / فزون ز این ببردند مردم اسیر / شد از «غز» تمامت خراسان خراب / هری ماند بر مردم کامیاب. (حکیم زجاجی، همایون‌نامه، به تصحیح علی پیرنیا، تهران: نشر آثار،  ج2، صص 1129-1127)

در مرو و...

  • بلده‌ی فاخره‌ی مرو را که در نهایت معموری بود سه شبانه‌روز غارت نمودند آن‌گاه جهت طلب مخفیات اشراف و اعیان را مؤاخذه کرده در تعذیب و شکنجه کشیدند و چون خاطر شوم ایشان از مهم مرو فراغت یافت به نیشابور و دیگر بلاد خراسان شتافتند و در هر جا هر چیز دیدند متصرف گردیدند و مسلمانان را به خاک و نمک شکنجه کرده از ایشان مخزونات و مدفونات می‌طلبیدند و بسیاری از علما و مشایخ به تعذیب (شکنجه) آن ملاعین (ملعونان) شهید شدند از آن جمله یکی شیخ فاضل عالم متقی محمد بن یحیی بود که در حین شکنجه به خاک، شهد شهادت چشیده به عالم پاک پیوست. القصه در تمامی بلاد خراسان منزلی نماند که از ظلم و بیداد «غزان» ویران نشد. (غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، تهران: انتشارات خیام، 1380، ج2، ص 511)
  • گرفتند مرو، آن سپاه پلید / گشادند آن بندها بی‌کلید / ز انبار سلطان گشادند در / به راه خرابی نهادند سر / به غارت ببردند مال جهان / گرفتند آن گنج‌های نهان / وز آنجا برفتند در شهر شاد / به غارت به هر جا بغل برگشاد / نخستین به زرینه بردند دست / به تاراج دادند مردان مست / پس آن‌گه به سیمینه کردند رای / نماندند از آن جنس چیزی به‌جای / پس از سیم و زر بر برنجینه بود / طلب کردن جای و گنجینه بود / کشیدند از آنجا به افکندنی / بکردند از آن کار ناکردنی / از آن شیوه شهری بپرداختند / به تاراج گردن برافراختند / گرفتند بس خلق را در عذاب / شکنجه نکردند، الا به آب / نمودند مردم نهان هرچه بود / ز آتش همی‌رفت بر چرخ دود / گشادند در شهر هر جا کمین / به کندن گرفتند یکسر زمین / در آن شهر نانی بنگذاشتند / برفتند و خالیش بگذاشتند (حکیم زجاجی، همایون‌نامه، به تصحیح علی پیرنیا، تهران، نشر آثار، ج2، صص 1127-1126)

در زابلستان

  • و ازجمله وقایع این سال (426 ق.) آنکه جمعی کثیر از ترکمانان «غز» نواحی بُست زابلستان را تاخت و تاراج نموده، بسیار خرابی در آن دیار به ظهور رسانیدند. و ابوالفتح مودود بن مسعود بر این حال اطلاع یافته، لشکری انبوه به دفع ایشان فرستاد. چون فریقین به هم رسیدند دست به تیغ و نیزه برآورده، داد مردی و مردانگی دادند. آخرالامر، ترکمانان بعدازآنکه بسیاری از ایشان به قتل رسیدند روی به گریز نهادند و عساکر مودود، مظفّر و منصور با غنایم بسیار به‌جانب غزنین مراجعت نمودند. (قاضی احمد تتوی و آصف خان قزوینی، تاریخ الفی، به تصحیح غلام‌رضا طباطبایی مجد، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1382، ج4، صص 2239-2238)

این است شرح جنایت‌های مخوف و خونین قومی درنده و وحشی – که باوجودآنکه جز مرگ و نابودی و فلاکت ره‌آورد دیگری برای ایرانیان نداشتند – اما گروهی از پست‌ترین و بی‌وجدان‌ترین موجوداتی که ایران بزرگ دچار آفت و بلای آنان شده است، یعنی پان‌ترکیست‌ها، آنان را که هیچ ربط و پیوندی با ایرانیان آذربایجانی ندارند، تکریم و تقدیس کرده، منشأ و مبدأ و مالک همه‌ی افتخارات و دستاوردهای فرهنگی و تمدنی و هنری و ... بشر معرفی می‌کنند!


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: اغوزها ،کلمات کلیدی: زردپوستان
 
ده پند انوشیروان
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳  

(نقل از سفینه‌ی مجمع البحرین)
[انوشیروان] بر تاج مرصع و مُکلل به جواهر ِ ده پهلو - که در دخمه‌ی خود گذاشته بود - نوشته:
در پهلوی اول نوشته بود که خودشناسان را از ما درود دهید و از بلاها بگریزید. و خود را به بلا عرضه مکنید. و کارها را از وقت مگذرانید و در پس و پیش کارها نگاه کنید. و به هرزه، مردم را مرنجانید تا ضرورت نباشد و از همه کس خشنودی بجویید و به مردم‌آزردن فخر مکنید. و دل همه کس را نگاه دارید.
در پهلوی دوم نوشته بود: که در کارها مشورت و تدبیر کنید و آزموده را به‌ناآزموده مدهید و ناآزموده را دست در کمر مزنید. و خواسته [= مال و ثروت] را فدای تن کنید و تن و خواسته را فدای دین کنید. و خود را در جوانی نیک‌نام کنید و اگر توانگری خواهید قناعت کنید.
در پهلوی سوم نوشته بود که: بر شکسته و سوخته و دزدیده غم مخورید و سخن زشت به کسی مگویید و در خانه‌ی کسی فرمان مدهید و نان به خوان [= سفره] خویش خورید و در کارهای کودکان تدبیر کنید و از مکر و حیلت زنان ایمن مباشید و خویشتن را اسیر زنان مکنید.
در پهلوی چهارم نوشته بود که: از دزدان عطا مپذیرید و از همسایه بد بپرهیزید و از مردمان بد بگریزید و بی‌ادب خدمت پاشاهان مکنید و با خسیس و فرومایه و نامرد رنج مبرید و در زمین کسان تخم مکارید و درخت منشانید و با هر گروه نیامیزید.
در پهلوی پنجم نوشته بود که: از نوکیسه وام مستانید و از بی‌اصلان دختر مخواهید و با بی‌شرمان منشینید و از مردم غماز و بی‌دیانت وفا گوش مدارید و هر کس که از سرزنش و ملامت خلقان نترسد، از وی دور باشید و با مردمی که نیکی نشناسد صحبت مدارید و بر خیر کسان طمع مدارید و جنگِ مردم را به خود مکشید و بی‌گناهان را از خود ایمن کنید.
در پهلوی ششم نوشته بود که: پیران و بددلان را با خود به جنگ مبرید و به تندرستی و خواسته ایمن مباشید و پیران و جهان‌دیدگان را حقیر و زبون مدارید و در همه کارها پیران را حرمت دارید و از پادشاهان برحذر باشید و دشمن خود را بزرگ دانید، اگرچه خُرد بُوَد. و قدر مردم بشناسید و با خداوند دولت کینه مدارید.
در پهلوی هفتم نوشته بود که: از پادشاهان و شاعران و زنان بترسید و بر هیچ‌کس افسوس مدارید و عیب کسان به هیچ حال مجویید و کار زمستان به تابستان راست دارید و کار امروز به فردا میفکنید و ناکرده را کرده میانگارید و زن به جوانی بخواهید و کارها به‌هوش و دانش کنید و دارو به [= در زمان] تندرستی مخورید و در پیری زن جوان مخواهید و از خداوندان بلا و محنت عبرت گیرید.
در پهلوی هشتم نوشته بود که: به نامردمان به همه کارها نیکویی کنید و خوشتن را به هر حال خوش دارید و بدخویی به سرمایه کنید تا عمر به تلخی نگذرد و چشم و زبان عورت را نگاه دارید و زبان به‌هنگام بهتر دارید. بی‌هنگام و جایی که مدارا باید، تندی مکنید و سایه‌ی مهتران را بزرگ دارید و غنیمت دانید. در جنگ جای صلح بگذارید و خرج به اندازه دخل کنید و ناشمرده به کار مبرید و نانهاده برمگیرید.
در پهلوی نهم نوشته بود که: اول درخت نو نشانیده و آن‌گاه کهن را ببرید. و پای به اندازه گلیم خود درا کنید و دست و چشم از ناشایسته نگاه دارید و در جای بدنامان مباشید و هر چه بر خود نپسندید بر دیگران مپسندید. به بدی کردن افتخار مکنید و ابله و دیوانه و مست را پند مدهید و زن سلیطه و بدزبان و ناکدبانو و بددست و بی‌شرم و دراززبان را به خانه مدارید و طلاق دهید. و ناقابل را پند و نصیحت مگویید.
در پهلوی دهم نوشته بود که: بر زیردستان خود رحمت کنید و بر ضعیفان ببخشایید و طعام و شربت تنها مخورید و زیردستان را نیکو دارید و در جوانیاز حال پیری بیندیشید و کار پیری در جوانی راست دارید. و نخوانده به مهمانی کسان مروید. حق پدر و مادر را بزرگ دارید و به راست و دروغ سوگند مخوید و آن جهان را بدین جهان مفروشید.
(نوشتار فوق برگرفته شده است از: ماهنامه‌ی ارمغان، آذر 1310، شماره 131، صص 626-623)

خسرو انوشیروان

سکه‌ای از خسرو انوشیروان، پادشاه ساسانی


کلمات کلیدی: ساسانیان
 
جنایات زردپوستان مهاجم در خراسان و کرمان (بخش نخست)
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۱  

گروهی از زردپوست بیابان‌گرد، که به غُز یا اُغوز معروفند و از سرزمین مغولستان برخاسته بودند، در سده‌ی پنجم ق. و در دوران سلطانِ ترکِ شیعه‌کُش، محمود غزنوی، وارد خراسان شدند (1). اما دیری نپایید که به تاراج و کشتار مردم محلی روی آوردند. در چنین اوضاعی سلطان محمود ناگزیر به نبرد با هم‌تباران خود و تاراندن آنان از خراسان شد.

  • در این سال [420 ق.] یمین‌الدوله [محمود غزنوی] بر ترکان غز بتاخت و آنها را در بلادش تار و مار کرد زیرا که بلاد را به تباهی کشانده بودند. ترکان غز، یاران ارسلان بن سلجوق ترک بودند و در دشت بخارا می‌زیستند. ارسلان بن سلجوق نزد یمین‌الدوله حاضر شد، او را دستگیر و در بلاد هند زندانیش کرد و بر خرگاه‌های او شبانه بتاخت. بسیاری از یاران ارسلان کشته شدند و بسیاری از آنها هم تسلیم شدند و سپس گریختند و به خراسان رفتند. و در این سال آنجا را مورد نهب و غارت قرار داده به‌تباهی کشاندند. یمین‌الدوله سپاهی به سرکوبی آنها روانه داشت و آنان را کوبیده از خراسان بیرون راندند. (ابن‌اثیر، تاریخ کامل، ترجمه‌ی ابوالقاسم حالت، تهران، 1371، ج 22، ص 91)

این دسته از ترکان غز در پی اخراج از خراسان، در جنوب و غرب ایران پراکنده شدند و به هر کجا پای نهادند، برای ایرانیان رهاوردی جز ویرانی و کشت‌وکشتار و فلاکت نداشتند. اگرچه آنان مدتی بعد دودمان شاهی سلجوقی را بنیان نهادند و غزنویان را برانداختند، اما چندی نگذشت که خود آنان نیز آماج تاخت‌وتاز گروهی دیگر از ترکانِ غز بیابان‌گردی شدند که به تازگی از آسیای مرکزی به قلمرو ایران وارد شده و از همان آغاز دست به قتل و غارت مردم برده بودند:

  • غزان اموال او [= امیر بلخ] و دارایى قشون او را به غارت بردند و میان نظامیان و مردم غیر نظامى کشتار بسیار کردند. زنان و کودکان را اسیر ساختند و به بردگى انداختند و هر کار ناشایسته‏‌اى را انجام دادند. فقیهان را به قتل رساندند و مدارس را ویران کردند. (ابن اثیر، همان، ج 26، ص 241)

آنان در 548 ق. سلطان سنجر سلجوقی را شکست دادند و سپس ددمنشانه و وحشیانه اقدام به تاراج و کشتار اهالی خراسان و سپس کرمان کردند:

  • شهر مرو - که دار الملک بود از روزگار چغربیک و چند ملوک دیگر [و] به خزاین و ذخایر ملوک و امرای دولت آکنده - غزان بغارتیدند. سه روز متواتر روز اول زرینه و سیمینه و ابریشمینه روز دوم رویینه و برنجینه و طرح و فرش. روز سیم در همه‌ی شهر هیچ چیز از اقمشه و امتعه نمانده بود مگر حوم‌ها و لین‌ها و بالش‌ها و خم و خمره و چوبینه. آن نیز هم ببردند و بسوختند و اغلب مردم شهر را اسیر گرفتند و بعد از آن مردم را به انواع شکنجه و عذاب رنجه می‌داشتند تا خفایا و خبایای نهانى نمودند تا به روى زمین و زیر زمین هیچ نگذاشتند و متوجه نیشابور شدند با سه چندان ‏که عدد ایشان بود از رنود و اوباش خراسان و اتباع لشکریان به ایشان بازپیوسته و مردم نشابور نخست کوششى بکردند و قومى از غزان در شهر کشیدند؛ چون ایشان را خبر شد به‌یکبار حشر آوردند و اغلب خلق از زن و مرد و اطفال به مسجد جامع گریختند و غزان تیغ‌ها کشیدند و چندان مردم را در مسجد بکشتند که کشتگان در میان خون ناپیدا شدند. چون شب درآمد مسجدى برطرف بازار بود که آنرا مسجد مطهر می‌گفتندى. دو هزار مرد در آنجا نماز گزاردندى و قبه‌ی عالى داشت، مقرنس به چوب و مدهون و جمله ستونهاش مُذهب و مدهون. آتش در آن مسجد زدند و لمع‌ها و شعله‌ها چندان ارتفاع گرفت که جمله‌ی شهر روشن شد. تا روز غارت و نهب می‌کردند و اسیر و دستگیر تا چند روز بر در شهر بماندند و همه روز بامداد به غارت اعاده نمودندى و چون ظاهر چیزى نمانده بود، در نهان خان‌ها و دیوار سفتند و ابنیه و سرای‌ها خراب می‌کردند و اسیران را شکنجه می‌دادند و خاک در دهان ایشان می‌کردند تا اگر جایى دفین کرده بود، می‌نمودند و اگرنه، به زخم آسیب شکنجه می‌مردند و روز در چاه‌ها و کهریزهای کهن می‌گریختند. نماز شام که غزان از شهر برفتندى، بیرون آمدندى و همسایگان را هرجا جمع شدندى و تفحص احوال خود می‌کردند تا غزان چه فساد کرده‏‌اند. در شمار نیاید که در آن چند روز چند هزار آدمى به قتل آمده بودند و چند هزار دینار بر مردم زیان و خسارت کرده. (ظهیرالدین نیشابوری، سلجوقنامه، تهران، نشر کلاله خاور، 1332، صص 50-49)
  • در این سال [550 ق.]، ترکان غز به شهر نیشابور تاختند و آنجا را به ضرب شمشیر تسخیر کردند. آنگاه داخل شهر شدند و محمد بن یحیى، فقیه شافعى، را با قریب سى هزار نفر دیگر به قتل رساندند. درین زمان سلطان سنجر از سلطنت فقط نامى داشت و قادر به هیچ کارى نبود. زندانى بود و خودش هم این را نمی‌دانست ... وقتى برایش غذا می‌‏آوردند مقدارى از آن را براى وقت دیگر ذخیره می‌کرد زیرا می‌‏ترسید غذایش را نیاورند؛ چون غزان در انجام وظایف خود کوتاهى می‌‏کردند و اصولاً اینها وظایفى نبود که آنها بشناسند. (ابن اثیر، همان، ج 26، صص 291-291)
  • در این سال [554 ق.]، غزان که در نیشابور بودند به مردم طوس پیام فرستادند و آنان را به اطاعت و موافقت با خود دعوت کردند. ولى اهل «رایگان» طوس زیر این بار نرفتند چون به استحکام دیوار شهر و دلیرى و نیرو و بسیارى و فراوانى ذخائر خود مغرور بودند. بر اثر این امتناع، طایفه‌‏اى از غزان آهنگ ایشان کردند و به محاصره‌ی ایشان پرداختند. پس از تصرف شهر دست به قتل و غارت گذاشتند و درین باره زیاده‏‌روى کردند. (ابن اثیر، همان، ج 27، ص 30)
  • ترکان غز تا آخر شوال [556 ق.] در نیشابور ماندند. پس از آن بازگشتند و در مراجعت خود به تبهکارى و غارت و چپاول قریه‏‌ها پرداختند. شهر طوس را به نحو بسیار زننده‌‏اى یغما کردند. و به مشهد على بن موسى الرضا (ع) رفتند و از کسانى که در آن جا بودند گروه کثیرى را کشتند و اموالشان را به غارت بردند. (ابن اثیر، همان، ج 27، ص 100)

گزارش‌های فوق تنها نمونه‌هایی از جنایت‌های شنیع و شمارش‌ناپذیر قوم زردپوست اغوز در ایران است؛ همان قومی که پان‌ترکیست‌های نژادپرست و ایران‌ستیز آن را صاحب خون و نژادی برتر و مبدأ و مادر همه‌ی تمدن‌ها و فرهنگ‌های برجسته و باستانی جهان می‌دانند و با ارتباط دادن خیالی و دروغین آنان با ایرانیان آذربایجانی می‌کوشند هویت و اصالت و تبار مشترک ایرانیان و یگانگی آنان را انکار کنند و با القای نفاق و تفاوت میان مردم ایران، آنان را به جان هم بیندازند و خاک گهربار ایران را پاره‌پاره کرده، پیشکش همسایگان ترک‌زبانش کنند. این است اندیشه و توطئه‌ی شوم و ننگین تجزیه‌طلبان وطن‌فروش پان‌ترکیست.

(ادامه دارد)
---------------------------------------------------
پانویس
1. فاروق سومر، اغوزلار، آنکارا، انتشارات دانشگاه آنکارا، 1972، صص 13-3، 33-26، 50 به بعد


کلمات کلیدی: پان‌ترکیسم ،کلمات کلیدی: اغوزها
 
از غائله‌ی آذربایجان تا واقعه‌ی اوکراین
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥  

پس از شکست سنگین و ننگین اتحاد جماهیر شوروی (سابق) در اجرای طرح تجزیه‌ی ایران و تصاحب شمال غرب آن در دهه‌ی 1320 ش./ 1940 م.، همان استعمارگر قدیمی با نقشه‌هایی مشابه، این‌بار جمهوری اوکراین را هدف گرفته و در پی تجزیه و تصاحب بخشی از خاک آن (شبه‌جزیره‌ی کریمه) برآمده است.
بیش از هفتاد سال پیش، اتحاد جماهیر شوروی آن روزگار، به قصد تصاحب کامل استان‌های همجوار با دریای نفت‌خیز مازندران و سپس تبدیل باقی ایران به یکی از اقمار خود، با سود‌جویی از ضعف و تزلزل دولت مرکزی ایران در پی وقوع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران به‌دست متفقین از شمال و جنوب، گروهی از کمونیست‌های وطن‌فروش و وامانده را مأمور و مهیای تشکیل به اصطلاح «فرقه‌ی دموکرات آذربایجان» و سپس دولتی خودمختار و خودخوانده در آذربایجان نمود تا این دُردانه‌ ایران را از مام میهن جدا کنند و با فراهم‌سازی مقدمات و زمینه‌های ایدئولژیک و سیاسی و اجتماعی لازم، پیوستن آن را به اتحاد جماهیر سوسیالیستی - کمونیستی شوروی، میسر و عملی کنند. اما این نقشه‌ی شوم و پلید با کیاست و پایمردی دولتمردان ایران و به واسطه‌ی ایستادگی میهن‌پرستانه‌ی ایرانیان آذربایجانی نقش بر آب شد و با خروج ارتش اشغالگر شوروی از شمال غرب ایران، مأموران و عمله‌ی مزدور آنان در آذربایجان بی‌درنگ بی‌آغوش اربابان خود گریختند و آذربایجان گرامی به دامان مام میهن بازگشت.
این‌بار و در اوضاع و احوالی همسان، همان استعمارگر قدیمی، با سودجویی از تزلزل و ضعف دولت مرکزی اوکراین در پی بروز اعتراضات مردمی و برکناری رئیس جمهوری آن، ارتش خود را وارد بخشی از خاک آن کشور (شبه جزیره‌ی کریمه) نمود و با برگزاری همه‌پرسی فرمایشی و نمایشی، به سرعت آن بخش از کشور اوکراین را تصاحب کرد. در زمانه‌‌ای که استعمارگران قدیمی و جدید با هر ابزاری در پی تجزیه‌ی و فروپاشی کشورهای توانمند و غیروابسته‌ی جهان، به قصد تضعیف و وابسته‌‌سازی آنان هستند، اگر ایرانیان چون گذشته با کیاست و بصیرت و غیرت از میهن و هویت ملی و اسلامی خویش دفاع و پاسداری کنند، بی‌گمان تا ابد دسیسه‌های شوم و پلید همه‌ی استعمارگران جهان و عمله‌ی وطن‌فروش و تجزیه‌طلب آنان در داخل کشور، خنثا و بی‌اثر خواهد شد.


کلمات کلیدی: آذربایجان